برنامه شماره ۱۰۵۶ گنج حضور
اجرا: پرویز شهبازی
تاریخ اجرا: ۲۶ می ۲۰۲۶ - ۶ خرداد ماه ۱۴۰۵
برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۵۶ بر روی این لینک کلیک کنید.
برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)
اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه
اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری
برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی بر روی این لینک کلیک کنید.
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۷۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2478, Divan e Shams
باز چه شد تو را دلا؟ باز چه مکر اندری؟
یک نَفَسی چو بازی و یک نَفَسی کبوتری
همچو دعای صالحان، دی سویِ اوج میشدی
باز چو نورِ اختران، سویِ حَضیض(۱) میپری
کُشت مرا به جانِ تو، حیله و داستانِ(۲) تو
سیلِ تو میکَشَد مرا، تا به کجام میبری
از رَحَمُوت(۳) گشتهای، در رَهَبُوت(۴) رفتهای
تا دمِ مهر نشنوی، تا سویِ دوست ننگری
گر سبکی کند دلم، خنده زنی که هین بپر
چونکه به خود فروروم، طعنه زنی که لنگری(۵)
خنده کنم، تو گوییَم: چون سرِ پخته(۶) خنده زن
گریه کنم، تو گوییَم: چون بنِ کوزه میگری
ترک تویی، ز هندوان چهرهٔ ترک کم طلب
زآنکه نداد هند را صورتِ ترک تَنگَری(۷)
خنده نصیبِ ماه شد، گریه نصیبِ ابر شد
بخت بداد خاک را تابشِ زرِّ جعفری(۸)
حُسن ز دلبران طلب، درد ز عاشقان طلب
چهرهٔ زرد جو ز من، وز رخِ خویش احمری
من چو کمینه بندهام، خاک شوم، ستم کشم
تو مَلِکی و زیبَدَت(۹) سرکشی و ستمگری
مست و خوشم کن، آنگهی رقص و خوشی طلب ز من
در دهنم بنه شِکَر، چون تُرُشی نمیخوری
دیگِ تواَم خوشی دهم، چونکه اَبایِ(۱۰) خوش پزی
ور تُرُشی پزی ز من، هم تُرُشی برآوری
دیو شود فرشتهای، چون نگری در او تو خوش
ای پریای که از رُخَت بوی نمیبرد پری
سِحر چرا حرام شد؟ زآنکه به عهدِ حُسنِ تو
حیف بُوَد که هر خسی لاف زند ز ساحری
ای دل، چون عتاب(۱۱) و غم هست نشانِ مهرِ او
تَرکِ عتاب اگر کند دانکه بُوَد ز تو بَری(۱۲)
ای تبریز شمسِ دین، خسروِ شمسِ مشرقت
پرتوِ نورِ آن سری(۱۳)، عاریتیست(۱۴) این سری(۱۵)
(۱) حَضیض: پستی، نشیب
(۲) داستان: دستان، حیله
(۳) رَحَمُوت: مورد مهر و بخشایش قرار گرفتن، بخشودگی. این کلمه با رَهَبُوت به کار میرود و تنها استعمال نمیشود.
(۴) رَهَبُوت: حالت و وضع کسی که مردم از وی بترسند. این کلمه با رَحَمُوت به کار میرود و تنها استعمال نمیشود.
(۵) لنگر: سنگین و دیرخیز
(۶) سرِ پخته: کلّهٔ پختهٔ گوسفند که دندانهایش دیده میشود به خندیدن تعبیر شده است.
(۷) تَنگَری: در زبان ترکی قدیم، نامِ خداوند است.
(۸) زرِّ جعفری: طلای خالص، ظاهراً منسوب به جعفر برمکی
(۹) زیبَد: زینت میدهد، شایسته است.
(۱۰) اَبا: آش
(۱۱) عِتاب: خشم، سرزنش
(۱۲) بَری: بیزار، دوری گزیننده
(۱۳) آن سری: آن جهانی، آنچه از سوی حق باشد، غیبی
(۱۴) عاریتی: قرضی
(۱۵) این سری: این جهانی، دنیوی، مادّی
-----------
باز چو نورِ اختران، سویِ حَضیض میپری
کُشت مرا به جانِ تو، حیله و داستانِ تو
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287
او فضولی بوده است از اِنقباض
کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۰۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3501
اوّل و آخِر تویی ما در میان
هیچ هیچی که نیاید در بیان
همانطور که عظمت بینهایت الهی قابل بیان نیست و باید به آن زنده شویم،
ناچیزی ما هم به عنوان من ذهنی قابل بیان نیست و ارزش بیان ندارد.
باید هر چه زودتر آن را انکار کنیم و به او زنده شویم.
قرآن کریم، سورهٔ حدید (۵۷)، آیهٔ ۳
Quran, Al-Hadid(#57), Line #3
«هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ ۖ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ.»
«اوست اوّل و آخر و ظاهر و باطن، و او به هر چيزى داناست.»
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۸۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1786
هم خمیری، خُمرهٔ طینه(۱۶) دری
گرچه عمری در تنورِ آذری(۱۷)
حدیث قدسی
«خَمَرْتُ طِینَةَ آدَمَ بِیَدِی أَرْبَعِینَ صَبَاحاً.»
«گِلِ آدم را به دست (قدرت) خویش، چهل صبح (روز) سرشتم (خمیر کردم).»
چون حشیشی پا به گِل بر پُشتهای
گرچه از بادِ هوس سرگشتهای
(۱۶) طینه: گِل
(۱۷) آذر: آتش
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۹۷۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1979
تو سفر کردی ز نطفه تا به عقل
نی به گامی بود، نی منزل، نه نقل
سیرِ جان بیچون بُوَد در دور و دیر
جسمِ ما از جان بیاموزید سِیر
سِیرِ جسمانه رها کرد او کنون
میرود بیچون نهان، در شکلِ چون
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۸۴۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1847
چون نپرسی، زودتر کشفت شود
مرغِ صبر از جمله پَرّانتر بُوَد
ور بپرسی دیرتر حاصل شود
سهل(۱۸) از بیصبریت مشکل شود
(۱۸) سَهل: آسان
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۷۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1776
بس بجوشیدی در این عهدِ مدید
تُرکجوشی هم نگشتی ای قدید
مَدید: دراز، کشیده شده
تُرکجوش: گوشتِ نیمپز، نیمپخته
قَدید: گوشت خشککردهٔ نمکسود
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۳۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1330
او قفااَش دید، چون تخییلیای(۱۹)
کرد او را آرزوی سیلیای
(۱۹) تخییلی: آدم خیالاتی
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۳۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1334
تَهْلُکَهست(۲۰) این صبر و پرهیز ای فلان
خوش بکوبَش، تن مزن چون دیگران
(۲۰) تَهْلُکَه: هلاکت، نابودی
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۳۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1337
خلق، رنجورِ دِق و بیچارهاند
وز خِداعِ(۲۱) دیو، سیلیبارهاند(۲۲)
(۲۱) خِداع: حیلهگری
(۲۲) سیلیباره: کسی که میل فراوانی به زدن سیلی دارد.
در اینجا مراد کسی است که خوی آزار و تهاجم بسیار داشته باشد.
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۸۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1483
گفت صوفی: در قصاصِ یک قَفا(۲۳)
سر نشاید بادْ دادن از عَمیٰ(۲۴)
خرقهٔ تسلیم، اندر گردنم
بر من آسان کرد سیلی خوردنم
دید صوفی خصمِ خود را سخت زار
گفت: اگر مُشتش زنم من خصموار(۲۵)
او به یک مُشتم بریزد چون رَصاص(۲۶)
شاه فرماید مرا زجر و قِصاص
(۲۳) قَفا: در اینجا یعنی سیلی، پسگردنی
(۲۴) عَمیٰ: کوری
(۲۵) خصموار: با خشم
(۲۶) رَصاص: قلع، سرب
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۵۶۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1561
گفت قاضی: تو چه داری بیش و کم؟
گفت: دارم در جهان من شش دِرَم
گفت قاضی: سه دِرَم تو خرج کن
آن سه دیگر را به او دِه بی سخن
زار و رنجور است و درویش و ضعیف
سه دِرَم دربایَدَش تَرّه و رَغیف(۲۷)
بر قَفای(۲۸) قاضی افتادش نظر
از قفایِ صوفی آن بُد خوبتر
راست میکرد از پیِ سیلیش دست
که قصاصِ سیلیام ارزان شدهست
سویِ گوشِ قاضی آمد بهرِ راز
سیلیای آورد قاضی را فراز
گفت: هر شش را بگیرید ای دو خصم
من شوم آزاد بیخَرخاش(۲۹) و وَصْم(۳۰)
(۲۷) رَغیف: گردهٔ نان
(۲۸) قَفا: پشت، پسِ سَر
(۲۹) خَرخاش: مجادله و گفتگو
(۳۰) وَصْم: ننگ و عار، شتاب
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۵۷۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1577
گفت قاضی: واجب آیدْمان رضا
هر قَفا و هر جفا کآرَد قضا
خوشدلم در باطن از حکمِ زُبُر(۳۱)
گرچه شد رویم تُرُش کِالْحَقُّ مُر(۳۲)
این دلم باغ است و چشمم اَبرْوَش
ابر گرید، باغ خندد شاد و خَوش
(۳۱) زُبُر: جمعِ زبور بهمعنی مکتوبها و نوشتهها
(۳۲) مُر: تلخ
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۲۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3624
رحمتی، بیعلّتی بیخدمتی
آید از دریا مبارک ساعتی
وز خِداعِ(۳۳) دیو، سیلیبارهاند(۳۴)
(۳۳) خِداع: حیلهگری
(۳۴) سیلیباره: کسی که میل فراوانی به زدن سیلی دارد.
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۰۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4305
خادعِ(۳۵) دردَند درمانهایِ ژاژ(۳۶)
رهزنَند و زرسِتانان، رسمِ باژ(۳۷)
آبِ شوری، نیست درمانِ عطش
وقتِ خوردن گر نماید سرد و خَوش
لیک خادع گشت و، مانع شد ز جُست
زآب شیرینی، کز او صد سبزه رُست(۳۸)
(۳۵) خادع: فریبکار، نیرنگباز
(۳۶) ژاژ: بيهوده، ياوه
(۳۷) باژ: باج، خراج
(۳۸) رُست: رویید، سبز شد، بهوجود آمد
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۹۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #590
گر گریزی بر امیدِ راحتی
زآن طرف هم پیشت آید آفتی
هیچ کُنجی بیدَد(۳۹) و بیدام نیست
جز به خلوتگاهِ حق، آرام نیست
کُنجِ زندانِ جهانِ ناگُزیر
نیست بی پامُزد(۴۰) و بی دَقُّالْحَصیر(۴۱)
واللَّـه ار سوراخِ موشی دررَوی
مُبتلایِ گربهچنگالی شَوی
(۳۹) دَد: حیوانِ درّنده و وحشی
(۴۰) پامُزد: حقّالقدم، اُجرتِ قاصد
(۴۱) دَقُّالْحَصیر: پاگشا، نوعی مهمانی برای خانهٔ نو
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۲۵۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2256
قُرصِ مَه را قُرصِ نان پنداشته
دستْ، سویِ آسمان برداشته
ننگِ درویشان، ز درویشیِّ ما
روز و شب از روزیاندیشیِّ ما
خویش و بیگانه شده از ما، رَمان(۴۲)
بر مثالِ سامری از مردمان
گر بخواهم از کسی یک مشت نَسْک(۴۳)
مر مرا گوید: خَمُش کن، مرگ و جَسْک(۴۴)
(۴۲) رَمان: رمنده
(۴۳) نَسْک: عدس
(۴۴) جَسْک: بلا و رنج
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams
یا دیدنِ دوست، یا هوایش،
دیگر چه کند کسی جهان را؟!
تا دیدنِ دوست در خیالش،
میدار تو در سُجود، جان را
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #137, Divan e Shams
تو چنین لرزانِ او باشی و او سایهٔ تُوَست
آخر او نقشیست جسمانی و تو جانی چرا؟
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2871
مدّعی دیدهست، اما با غرض
پرده باشد دیدهٔ دل را غرض
حق همی خواهد که تو زاهد شوی
تا غَرَض بگذاری و شاهد شوی
کاین غَرَضها پردهٔ دیده بُوَد
بر نظر چون پرده پیچیده بُوَد
پس نبیند جمله را با طِمّ(۴۵) و رِمّ(۴۶و۴۷)
حُبُّکَالْـاَشیاءَ یُعْمی وَ یُصِمّ
حدیث
«حُبُّکَ الْـاَشَّیءَ یُعْمی و یُصِمّ.»
«عشقِ تو به اشياء تو را كور و كر میکند.»
در دلش خورشید چون نوری نشاند
پیشش اختر را مقادیری نماند
پس بدید او بیحجاب اسرار را
سیرِ روحِ مؤمن و کُفّار را
(۴۵) طِمّ: دریا و آب فراوان
(۴۶) رِمّ: زمین و خاک
(۴۷) با طِمّ و رِمّ: در اینجا یعنی با جزئیات
انتخاب یا جستجو
جستجوی حضور، آرامش، شادی اصیل، و خرد در ذهن،
و طلب کردن آنها از چیزها، سبب ندیدن و انتخاب نکردن آنها میشود.
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۸۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2889
ای یَرانٰا، لٰا نَراهُ روز و شب
چشمبندِ ما شده دیدِ سبب
ای خدایی که روز و شب ما را میبینی و ما تو را نمیبینیم،
اصولاً سببسازی ذهنی چشممان را بستهاست.
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۹۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2898
دیدِ رویِ جز تو شد غُلِّ(۴۸) گلو
کُلُّ شَیْءٍ مٰاسِوَیالله باطِلُ
دیدن روی هرکس بجز تو زنجیری است بر گردن.
زیرا هر چیز جز خدا باطل است.
باطلند و مینمایندم رَشَد
زآنکه باطل، باطلان را میکَشَد
(۴۸) غُلّ: زنجیر
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۲۱۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2211
جست و جویی از ورایِ جست و جو
من نمیدانم، تو میدانی، بگو
قال و حالی از وَرایِ حال و قال
غرقه گشته در جمالِ ذوالْجَلال(۴۹)
غرقهای نی که خلاصی باشدش
یا به جز دریا، کسی بشناسدش
(۴۹) ذُوالْجَلال: خداوند، دارای شکوه و حشمت
اتلاف وقت و انرژی
- اتلاف وقت و انرژی برای اینکه همه ما را دوست داشته باشند.
- ایجاد شکاف یا پرونده باز کردن از طریق توقع و رنجش.
- تعکیس (منعکس کردن) یا نسبت دادن اشتباهات خود به دیگران و ملامت آنها.
- قبول اشتباه خود ولی یاد نگرفتن از آن به خاطر ملامت خود.
- ناظر ذهن خود باشید و مانند یک دانشمند علمی به ذهنتان نگاه کنید
و فکرهای اشتباه را ببینید و بدون معطلی و درنگ و ملامت خود یا دیگران بیندازید.
- فکرهای صحیح را با نتایج سازنده امتحان کنید و از این طریق به خودتان اعتماد کنید.
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۷۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1376
گفت: نامت چیست؟ برگو بیدهان
گفت: خَرّوب(۵۰) است ای شاهِ جهان
گفت: اندر تو چه خاصیّت بُوَد؟
گفت: من رُستَم، مکان ویران شود
من که خَرّوبم، خرابِ منزلم
هادمِ بنیادِ این آب و گِلم
(۵۰) خَرُّوب: گیاه خَرنُوب که بوتهای بیابانی و مرتفع و خاردار است
و در هر بنایی بروید آن را ویران میکند؛ بسیار خرابکننده.
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۱۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3212
هر که نقصِ خویش را دید و شناخت
اندر اِستکمالِ(۵۱) خود، دو اسبه تاخت(۵۲)
زان نمیپَرّد به سویِ ذوالْجَلال(۵۳)
کو گُمانی میبَرَد خود را کمال
علّتی بتّر(۵۴) ز پندارِ کمال
نیست اندر جانِ تو ای ذُودَلال(۵۵)
از دل و از دیدهات بس خون رود
تا ز تو این مُعْجِبی(۵۶) بیرون رود
علّت ابلیس اَنَا خیری بدهست
وین مرض، در نفسِ هر مخلوق هست
قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۱۲
Quran, Al-A’raaf(#7), Line #12
«… قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ.»
«… ابلیس گفت: من از آدم بهترم. مرا از آتش و او را از گل آفریدهای.»
گرچه خود را بس شکسته بیند او
آبِ صافی دان و سِرگین(۵۷) زیرِ جُو
(۵۱) اِستِکمال: به کمال رسانیدن، کمالخواهی
(۵۲) دواسبه تاختن: کنایه از شتاب کردن و به شتاب رفتن
(۵۳) ذوالْجَلال: از نامهای خداوند
(۵۴) بتّر: بدتر
(۵۵) ذُودَلال: صاحب ناز و کرشمه
(۵۶) مُعْجِبی: خودبینی
(۵۷) سرگین: مدفوع چهارپایان
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #359
کی رسد مر بنده را که با خدا
آزمایش پیش آرد ز ابتلا(۵۸)؟
بنده را کی زَهره باشد کز فُضول(۵۹)
امتحانِ حق کند ای گیجِ گول(۶۰)؟
آن، خدا را میرسد کو امتحان
پیش آرَد هر دَمی با بندگان
تا به ما، ما را نماید آشکار
که چه داریم از عقیده در سِرار(۶۱)
(۵۸) ابتلا: بیماری، امتحان
(۵۹) فُضول: گستاخی
(۶۰) گول: احمق، نادان
(۶۱) سِرار: باطن، نهانخانه، دل یا مرکز انسان
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۶۱۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1619
حاکم است و یَفْعَلُاللَّـه ما یَشا
او ز عینِ دَرد انگیزد دوا
زیرا حقتعالی حاکم و فرمانروای جهان است و او هرچه خواهد همان کند.
چنانکه از ذات درد و مرض، دوا و درمان میآفریند.
قرآن كريم، سورهٔ ابراهيم (۱۴)، آیهٔ ۲۷
Quran, Ibrahim(#14), Line #27
«… وَ يَفْعَلُ اللَّـهُ مَا يَشَاءُ.»
«… خدا هرچه خواهد همان مىكند.»
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۶۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1364
باز فرمود او که اندر هر قضا
مر مسلمان را رضا باید، رضا
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۸۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1786
ای مُعافِ یَفْعَلُاللَّـه ماٰ یَشا
بیمُحابا(۶۲) رُو زبان را بَرگُشا
(۶۲) بیمُحابا: بدون هیچ ملاحظهای، بیدرنگ
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۴۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1344, Divan e Shams
دَمِ او جان دَهَدَت رُو ز نَفَخْتُ(۶۳) بپذیر
کارِ او کُنْ فَیکون است نه موقوفِ عِلَل(۶۴)
(۶۳) نَفَخْتُ: دمیدم.
(۶۴) عِلل: اسباب و علّتهای ذهنی
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۰۵٣
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2053
گاوِ زرّین بانگ کرد، آخِر چه گفت؟
کاحمقان را اینهمه رغبت(۶۵) شگُفت
(۶۵) رغبت: اشتیاق داشتن به چیزی
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #1072
در نگر در شرحِ دل در اندرون
تا نیاید طعنهٔ لٰاتُبْصِرُون
قرآن کریم، سورهٔ ذاریات (۵۱)، آیهٔ ۲۱
Quran, Adh-Dhaariyat(#51), Line #21
«وَفِي أَنْفُسِكُمْ ۚ أَفَلَا تُبْصِرُونَ»
«و نيز در وجود خودتان. آيا نمىبينيد؟»
قرآن کریم، سورهٔ واقعه (۵۶)، آیهٔ ۸۵
Quran, Al-Waaqia(#56), Line #85
«وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ وَلَٰكِنْ لَا تُبْصِرُونَ»
«ما از شما به او نزديكتريم ولى شما نمىبينيد.»
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۶۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #1069
چشمهٔ شیرست در تو، بیکنار(۶۶)
تو چرا می شیر جویی از تَغار(۶۷)؟
(۶۶) بیکنار: بیحد و اندازه
(۶۷) تَغار: ظرف سفالی بزرگی که در آن ماست میریزند.
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۶۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #1065
در دلِ سالک(۶۸) اگر هست آن رُموز
رمزدانی نیست سالک را هنوز
تا دلش را شرحِ آن سازد ضیا(۶۹)
پس اَلَمْ نَشْرَحْ بفرماید خدا
قرآن کریم، سورهٔ انشراح (۹۴)، آیات ۱ تا ۳
Quran, Ash-Sharh(#94), Line #1-3
«أَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ. وَوَضَعْنَا عَنْکَ وِزْرَکَ. الَّذِی أَنْقَضَ ظَهْرَکَ.»
«آيا سينهات را برايت نگشوديم؟ و بار گرانَت را از پشتت برنداشتيم؟
بارى كه بر پشتِ تو سنگينى مىكرد؟»
(۶۸) سالِک: رَوندهٔ راهِ معنوی
(۶۹) ضیا: ضیاء، نورِ ایزدی
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۶۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #1063
فقر خواهی آن به صحبت(۷۰) قایم است
نه زبانت کار میآید، نه دست
دانشِ آن را، ستاند(۷۱) جان ز جان
نه ز راهِ دفتر و، نه از زبان
(۷۰) صحبت: همنشینی
(۷۱) سِتانَد: بگیرد، به دست آورَد، از مصدر سِتاندَن
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ١٩۴١
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1941
رحمت اندر رحمت آمد تا به سَر(۷۲)
بر یکی رحمت فِرو مآ(۷۳) ای پسر
حضرت حق سراپا رحمت است.
بر یک رحمت قناعت مکن.
(۷۲) تا به سَر: ابدی، اِلَی الاَبد
(۷۳) فِرو مآ: نایست
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۹۳۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1939
هر کجا دردی، دوا آنجا رَوَد
هر کجا پستی است، آب آنجا دَوَد
آبِ رحمت بایدت، رُو پست شو
وانگهان خور خمرِ(۷۴) رحمت، مست شو
(۷۴) خَمر: شراب
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۱۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3316
از سخنگویی مجویید ارتفاع(۷۵)
منتظر را بهْ ز گفتن، استماع(۷۶)
منصبِ تعلیم، نوعِ شهوتست
هر خیالِ شهوتی در رَه بُتست
گر به فضلش پی ببردی هر فَضول(۷۷)
کِی فرستادی خدا چندین رسول؟
(۷۵) ارتفاع: بالا رفتن، والایی و رفعت جُستن
(۷۶) استماع: شنیدن
(۷۷) فَضول: یاوهگو، کسی که به کارهای غیرِ ضروری میپردازد.
بزرگترین خدمت به خود: «مقایسه نکردن خود با دیگران»
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۴۳۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #431
عَقْبهیی(۷۸) زین صَعْبتر(۷۹) در راه نیست
ای خُنُک آن کِش حسد همراه نیست
(۷۸) عَقْبه: گردنه
(۷۹) صَعْب: سخت، مشکل، دشوار
سه نیروی جلوبَرَندهٔ من ذهنی:
رشک و حسادت
حرص
ترس
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۱۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1417
چون ز بیصبری قرینِ غیر شد
در فِراقش پُر غم و بیخیر شد
صُحبتت(۸۰) چون هست زَرِّ دَهْدَهی(۸۱)
پیشِ خاین چون امانت مینهی؟
خوی با او کن کامانتهایِ تو
ایمن آید از اُفول(۸۲) و از عُتُو(۸۳)
(۸۰) صحبت: همنشینی
(۸۱) زَرِّ دَهْدَهی: طلای ناب
(۸۲) اُفول: غایب و ناپدید شدن
(۸۳) عُتُو: مخففِ عُتُوّ بهمعنی تعدّی و تجاوز
از جمع تقلید مکن!
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۹۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1394, Divan e Shams
بر همگان گر ز فلک زهر ببارد همه شب
من شِکَر اندر شِکَر اندر شِکَر اندر شِکَرم
هر کسکی را کسکی، هر جگری را هوسی
لیک کجا تا به کجا؟ من ز هوایی دگرم
من طلب اندر طلبم، تو طرب اندر طربی
آن طربت در طلبم، پا زد و برگشت سرم
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۳۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2834, Divan e Shams
همه خَلق در کَشاکَش، تو خراب و مست و دلخَوش
همه را نَظاره میکن، هَله از کنارِ بامی
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۰۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #600
صبر از ایمان بیابد سَر کُلَه(۸۴)
حَیْثَ لٰاصَبْرَ فَلٰا ایمانَ لَه
صبر از ایمان تاجِ سر پیدا میکند. یعنی آن چیزی که به صبر ارزش میدهد ایمان است.
آنجا که آدمی صبر ندارد، پس درواقع ایمان ندارد.
گفت پیغمبر: خداش ایمان نداد
هر که را صبری نباشد در نهاد
«مَنْ لا صَبْرَ لَهُ، لا ايمانَ لَهُ.»
«هرکه را صبر نباشد، وی را ایمان نباشد.»
(۸۴) سَرکُلَه: تاجِ سر، کلاه
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۸۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2686
کیمیایِ(۸۵) مرگ و جَسْک(۸۶) است آن صفت
مرگ گردد زآن، حیاتت عاقبت
(۸۵) کیمیا: منظور تبدیلکننده است.
(۸۶) جَسْک: رنج و بلا
حافظ، دیوان غزلیات، غزل شمارهٔ ۲۳۲
Poem (Qazal) #232, Divan e Hafez
صالح و طالِح(۸۷) متاعِ(۸۸) خویش نمودند
تا که قبول افتد و که در نظر آید
(۸۷) طالِح: فاسد، متضادِ نیکوکار، عکسِ صالح
(۸۸) متاع: کالا
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۴۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1641
در حدیث آمد که دل همچون پَریست
در بیابانی اسیرِ صَرصَریست(۸۹)
باد پَر را هر طرف رانَد گِزاف
گَه چپ و گَه راست با صد اختلاف
«إِنَّ هذَا القَلْبَ كَريشَةٍ بِفَلاةٍ مِنَ الأَرْضِ يُقِيْمُهَا الرّيحُ ظَهْراً لِبَطْنٍ.»
«این قلب پَری را مانَد به هامون که باد، آن را زیر و زبر کند.»
در حدیثِ دیگر این دل دان چنان
کآبِ جوشان زآتش اندر قازغان(۹۰)
«لَقَلْبُ الْمؤمِنِ اَشَدُّ تَقَلُّباً مِنَ الْقُدورِ فی غَلَیانِها.»
«مَثَلِ قلب مؤمن در دگرگونیهایش همانند دیگِ در حال جوش است.»
(۸۹) صَرصَر: باد سرد و سخت، باد تند
(۹۰) قازغان: دیگ بزرگ، پاتیل
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۸۰۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1805, Divan e Shams
یک لحظه داغم میکَشی، یک دَم به باغم میکَشی
پیشِ چراغم میکَشی، تا وا شود چشمانِ من
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۹۱۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #910
عاشقان در سیلِ تند افتادهاند
بر قضایِ عشق، دل بنهادهاند
همچو سنگِ آسیا اندر مَدار(۹۱)
روز و شب گردان و نالان(۹۲)، بیقرار(۹۳)
(۹۱) مَدار: مسیرِ دور زدن و گردش
(۹۲) نالان: نالهکنان، (مَجاز) این ناله مثبت است، یعنی جریانِ زندگی را بیان کردن
(۹۳) بیقرار: بیسکون، متحرک، (مَجاز) مقاومت نکردن و صفر شدنِ آن
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۹۱۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #914
چون قراری نیست گردون را از او
ای دل، اختروار آرامی مجو
گر زنی در شاخ دستی(۹۴)، کِی هِلَد(۹۵)؟
هر کجا پیوند سازی، بِسْکُلَد(۹۶)
(۹۴) دست در چیزی زدن: آن را گرفتن، (مَجاز) به آن متوسّل شدن
(۹۵) هِلَد: رها کند.
(۹۶) بِسْکُلَد: بشکافد، پاره کند.
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱۹۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2198, Divan e Shams
جمله خشم از کِبر(۹۷) خیزد از تکبُّر(۹۸) پاک شُو
گر نخواهی کِبر را رُو بی تکبُّر خاک شُو(۹۹)
(۹۷) کِبر: غرور و منیّت، خودبزرگبینی
(۹۸) تکبٌّر: کِبر ورزیدن
(۹۹) خاک شُو: متواضع و فروتن شُو، افتاده باش.
از رَحَمُوت گشتهای، در رَهَبُوت رفتهای
مثل
«رَهبُوتٌ خَيْرٌ مِنْ رَحَمُوتٍ.»
«ترسانیدن برای تو بهتر است از اینکه مهربانی کرده شوی.»
تو مَلِکی و زیبَدَت سرکشی و ستمگری
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۹۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1494
آید از خواجه، رهِ افکندگی
نآید از بنده به غیرِ بندگی
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۲۱۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2217
دستِ من اینجا رسید، این را بِشُست
دستم اندر شستنِ جان است سُست
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۲۲۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2220
از حَدَث(۱۰۰) شُستم خدایا پوست را
از حوادث(۱۰۱) تو بشو این دوست را
(۱۰۰) حَدَث: مدفوع
(۱۰۱) حوادث: وضعیتهای اتفاقافتاده
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۵۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #352
رنجِ معقولت شود محسوس و فاش
تا نگیری این اشارت را به لاش(۱۰۲)
(۱۰۲) به لاش گرفتن: ناچیز شمردن
دیگِ تواَم خوشی دهم، چونکه اَبایِ خوش پزی
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱۰۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2104, Divan e Shams
عشق چو مغز است جهان همچو پوست
عشق چو حلوا و جهان چون تیان(۱۰۳)
(۱۰۳) تیان: دیگِ سرگشادهٔ بزرگ
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱۴۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2142, Divan e Shams
طوطیِ قند و شِکَرم، غیرِ شِکَر مینخورم
هرچه به عالَم تُرُشی، دورم و بیزارم ازو
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۷۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #4070
سِحْر، کاهی را به صنعت کُه کند
باز، کوهی را چو کاهی میتند
زشتها را نغز(۱۰۴) گرداند به فنّ
نغزها را زشت گرداند به ظنّ(۱۰۵)
کارِ سِحر اینَست کو دَم میزند
هر نَفَس، قلبِ(۱۰۶) حقایق میکند
(۱۰۴) نغز: خوب، نیکو، لطیف
(۱۰۵) ظنّ: شک و تردید
(۱۰۶) قلب: واژگونه نشان دادن
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۷۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #4078
گفتِ او سحرست و ویرانیِ تو
گفتِ من، سحرست و دفعِ سِحرِ او
-------------------------
مجموع لغات:
----------------------------
************************
تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسان
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۴۷۸
باز چه شد تو را دلا باز چه مکر اندری
یک نفسی چو بازی و یک نفسی کبوتری
همچو دعای صالحان دی سوی اوج میشدی
باز چو نور اختران سوی حضیض میپری
کشت مرا به جان تو حیله و داستان تو
سیل تو میکشد مرا تا به کجام میبری
از رحموت گشتهای در رهبوت رفتهای
تا دم مهر نشنوی تا سوی دوست ننگری
گر سبکی کند دلم خنده زنی که هین بپر
چونکه به خود فروروم طعنه زنی که لنگری
خنده کنم تو گوییم چون سرِ پخته خنده زن
گریه کنم تو گوییم چون بن کوزه میگری
ترک تویی ز هندوان چهره ترک کم طلب
زآنکه نداد هند را صورت ترک تنگری
خنده نصیب ماه شد گریه نصیب ابر شد
بخت بداد خاک را تابش زر جعفری
حسن ز دلبران طلب درد ز عاشقان طلب
چهره زرد جو ز من وز رخ خویش احمری
من چو کمینه بندهام خاک شوم ستم کشم
تو ملکی و زیبدت سرکشی و ستمگری
مست و خوشم کن آنگهی رقص و خوشی طلب ز من
در دهنم بنه شکر چون ترشی نمیخوری
دیگ توام خوشی دهم چونکه ابای خوش پزی
ور ترشی پزی ز من هم ترشی برآوری
دیو شود فرشتهای چون نگری در او تو خوش
ای پریای که از رخت بوی نمیبرد پری
سحر چرا حرام شد زآنکه به عهد حسن تو
حیف بود که هر خسی لاف زند ز ساحری
ای دل چون عتاب و غم هست نشان مهر او
ترک عتاب اگر کند دانکه بود ز تو بری
ای تبریز شمس دین خسرو شمس مشرقت
پرتو نور آن سری عاریتیست این سری
یک نَفَسی چو بازی و یک نفسی کبوتری
او فضولی بوده است از انقباض
کرد بر مختار مطلق اعتراض
اول و آخر تویی ما در میان
همانطور که عظمت بینهایت الهی قابل بیان نیست و باید به آن زنده شویم
ناچیزی ما هم به عنوان من ذهنی قابل بیان نیست و ارزش بیان ندارد
باید هر چه زودتر آن را انکار کنیم و به او زنده شویم
قرآن کریم، سوره حدید (۵۷)، آیه ۳
هم خمیری خمره طینه دری
گرچه عمری در تنور آذری
چون حشیشی پا به گل بر پشتهای
گرچه از باد هوس سرگشتهای
نی به گامی بود نی منزل نه نقل
سیر جان بیچون بود در دور و دیر
جسم ما از جان بیاموزید سیر
سیر جسمانه رها کرد او کنون
میرود بیچون نهان در شکل چون
چون نپرسی زودتر کشفت شود
مرغ صبر از جمله پرانتر بود
سهل از بیصبریت مشکل شود
بس بجوشیدی در این عهد مدید
ترکجوشی هم نگشتی ای قدید
او قفااش دید چون تخییلیای
تهلکهست این صبر و پرهیز ای فلان
خوش بکوبش تن مزن چون دیگران
خلق رنجور دق و بیچارهاند
وز خداع دیو سیلیبارهاند
گفت صوفی در قصاص یک قفا
سر نشاید باد دادن از عمی
خرقه تسلیم اندر گردنم
دید صوفی خصم خود را سخت زار
گفت اگر مشتش زنم من خصموار
او به یک مشتم بریزد چون رصاص
شاه فرماید مرا زجر و قصاص
گفت قاضی تو چه داری بیش و کم
گفت دارم در جهان من شش درم
گفت قاضی سه درم تو خرج کن
آن سه دیگر را به او ده بی سخن
سه درم دربایدش تره و رغیف
بر قفای قاضی افتادش نظر
از قفای صوفی آن بد خوبتر
راست میکرد از پی سیلیش دست
که قصاص سیلیام ارزان شدهست
سوی گوش قاضی آمد بهر راز
گفت هر شش را بگیرید ای دو خصم
من شوم آزاد بیخرخاش و وصم
گفت قاضی واجب آیدمان رضا
هر قفا و هر جفا کارد قضا
خوشدلم در باطن از حکم زبر
گرچه شد رویم ترش کالحق مر
این دلم باغ است و چشمم ابروش
ابر گرید باغ خندد شاد و خوش
رحمتی بیعلتی بیخدمتی
خادع دردند درمانهای ژاژ
رهزنند و زرستانان رسم باژ
آب شوری نیست درمان عطش
وقت خوردن گر نماید سرد و خوش
لیک خادع گشت و مانع شد ز جست
زآب شیرینی کز او صد سبزه رست
گر گریزی بر امید راحتی
هیچ کنجی بیدد و بیدام نیست
جز به خلوتگاه حق آرام نیست
کنج زندان جهان ناگزیر
نیست بی پامزد و بی دقالحصیر
واللـه ار سوراخ موشی درروی
مبتلای گربهچنگالی شوی
قرص مه را قرص نان پنداشته
دست سوی آسمان برداشته
ننگ درویشان ز درویشی ما
روز و شب از روزیاندیشی ما
خویش و بیگانه شده از ما رمان
بر مثال سامری از مردمان
گر بخواهم از کسی یک مشت نسک
مر مرا گوید خمش کن مرگ و جسک
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۶
یا دیدن دوست یا هوایش
دیگر چه کند کسی جهان را
تا دیدن دوست در خیالش
میدار تو در سجود جان را
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۷
تو چنین لرزان او باشی و او سایه توست
آخر او نقشیست جسمانی و تو جانی چرا
مدعی دیدهست اما با غرض
پرده باشد دیده دل را غرض
تا غرض بگذاری و شاهد شوی
کاین غرضها پرده دیده بود
بر نظر چون پرده پیچیده بود
پس نبیند جمله را با طم و رم
حبکالـاشیاء یعمی و یصم
سیر روح مومن و کفار را
جستجوی حضور آرامش شادی اصیل و خرد در ذهن
و طلب کردن آنها از چیزها سبب ندیدن و انتخاب نکردن آنها میشود
ای یرانا لا نراه روز و شب
چشمبند ما شده دیدِ سبب
ای خدایی که روز و شب ما را میبینی و ما تو را نمیبینیم
اصولا سببسازی ذهنی چشممان را بستهاست
دیدِ روی جز تو شد غل گلو
کل شیء ماسویالله باطل
دیدن روی هرکس بجز تو زنجیری است بر گردن
زیرا هر چیز جز خدا باطل است
باطلند و مینمایندم رشد
زآنکه باطل باطلان را میکشد
جست و جویی از ورای جست و جو
من نمیدانم تو میدانی بگو
قال و حالی از ورای حال و قال
غرقه گشته در جمال ذوالجلال
یا به جز دریا کسی بشناسدش
گفت نامت چیست برگو بیدهان
گفت خروب است ای شاه جهان
گفت اندر تو چه خاصیت بود
گفت من رستم مکان ویران شود
من که خروبم خراب منزلم
هادم بنیاد این آب و گلم
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۱۲
هر که نقص خویش را دید و شناخت
اندر استکمال خود دو اسبه تاخت
زان نمیپرد به سوی ذوالجلال
کو گمانی میبرد خود را کمال
علتی بتر ز پندار کمال
نیست اندر جان تو ای ذودلال
تا ز تو این معجبی بیرون رود
علت ابلیس انا خیری بدهست
وین مرض در نفس هر مخلوق هست
قرآن کریم، سوره اعراف (۷)، آیه ۱۲
آب صافی دان و سرگین زیر جو
آزمایش پیش آرد ز ابتلا
بنده را کی زهره باشد کز فضول
امتحان حق کند ای گیج گول
پیش آرد هر دمی با بندگان
تا به ما ما را نماید آشکار
که چه داریم از عقیده در سرار
حاکم است و یفعلاللـه ما یشا
او ز عین درد انگیزد دوا
زیرا حقتعالی حاکم و فرمانروای جهان است و او هرچه خواهد همان کند
چنانکه از ذات درد و مرض، دوا و درمان میآفریند
قرآن كريم، سوره ابراهيم (۱۴)، آیه ۲۷
مر مسلمان را رضا باید رضا
ای معاف یفعلاللـه ما یشا
بیمحابا رو زبان را برگشا
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۴۴
دم او جان دهدت رو ز نفخت بپذیر
کار او کن فیکون است نه موقوف علل
گاو زرین بانگ کرد آخر چه گفت
کاحمقان را اینهمه رغبت شگفت
در نگر در شرح دل در اندرون
تا نیاید طعنه لاتبصرون
قرآن کریم، سوره ذاریات (۵۱)، آیه ۲۱
قرآن کریم، سوره واقعه (۵۶)، آیه ۸۵
چشمه شیرست در تو بیکنار
تو چرا می شیر جویی از تغار
در دل سالک اگر هست آن رموز
تا دلش را شرح آن سازد ضیا
پس الم نشرح بفرماید خدا
قرآن کریم، سوره انشراح (۹۴)، آیات ۱ تا ۳
فقر خواهی آن به صحبت قایم است
نه زبانت کار میآید نه دست
دانش آن را ستاند جان ز جان
نه ز راه دفتر و نه از زبان
رحمت اندر رحمت آمد تا به سر
بر یکی رحمت فرو ما ای پسر
حضرت حق سراپا رحمت است
بر یک رحمت قناعت مکن
هر کجا دردی دوا آنجا رود
هر کجا پستی است آب آنجا دود
آب رحمت بایدت رو پست شو
وانگهان خور خمر رحمت مست شو
از سخنگویی مجویید ارتفاع
منتظر را به ز گفتن استماع
منصب تعلیم نوع شهوتست
هر خیال شهوتی در ره بتست
گر به فضلش پی ببردی هر فضول
کی فرستادی خدا چندین رسول
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۴۳۱
عقبهیی زین صعبتر در راه نیست
ای خنک آن کش حسد همراه نیست
سه نیروی جلوبرنده من ذهنی
چون ز بیصبری قرین غیر شد
در فراقش پر غم و بیخیر شد
صحبتت چون هست زر دهدهی
پیش خاین چون امانت مینهی
خوی با او کن کامانتهای تو
ایمن آید از افول و از عتو
از جمع تقلید مکن
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۹۴
من شکر اندر شکر اندر شکر اندر شکرم
هر کسکی را کسکی هر جگری را هوسی
لیک کجا تا به کجا من ز هوایی دگرم
من طلب اندر طلبم تو طرب اندر طربی
آن طربت در طلبم پا زد و برگشت سرم
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۳۴
همه خلق در کشاکش تو خراب و مست و دلخوش
همه را نظاره میکن هله از کنار بامی
صبر از ایمان بیابد سر کله
حیث لاصبر فلا ایمان له
صبر از ایمان تاج سر پیدا میکند یعنی آن چیزی که به صبر ارزش میدهد ایمان است
آنجا که آدمی صبر ندارد پس درواقع ایمان ندارد
گفت پیغمبر خداش ایمان نداد
کیمیای مرگ و جسک است آن صفت
مرگ گردد زآن حیاتت عاقبت
حافظ، دیوان غزلیات، غزل شماره ۲۳۲
صالح و طالح متاع خویش نمودند
در حدیث آمد که دل همچون پریست
در بیابانی اسیر صرصریست
باد پر را هر طرف راند گزاف
گه چپ و گه راست با صد اختلاف
در حدیث دیگر این دل دان چنان
کاب جوشان زآتش اندر قازغان
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۸۰۵
یک لحظه داغم میکشی یک دم به باغم میکشی
پیش چراغم میکشی تا وا شود چشمان من
عاشقان در سیل تند افتادهاند
بر قضای عشق دل بنهادهاند
همچو سنگ آسیا اندر مدار
روز و شب گردان و نالان بیقرار
ای دل اختروار آرامی مجو
گر زنی در شاخ دستی کی هلد
هر کجا پیوند سازی بسکلد
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۱۹۸
جمله خشم از کبر خیزد از تکبر پاک شو
گر نخواهی کبر را رو بی تکبر خاک شو
آید از خواجه ره افکندگی
ناید از بنده به غیر بندگی
دست من اینجا رسید این را بشست
دستم اندر شستن جان است سست
از حدث شستم خدایا پوست را
از حوادث تو بشو این دوست را
رنج معقولت شود محسوس و فاش
تا نگیری این اشارت را به لاش
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۱۰۴
عشق چو حلوا و جهان چون تیان
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۱۴۲
طوطی قند و شکرم غیر شکر مینخورم
هرچه به عالم ترشی دورم و بیزارم ازو
سحر کاهی را به صنعت که کند
باز کوهی را چو کاهی میتند
زشتها را نغز گرداند به فن
نغزها را زشت گرداند به ظن
کار سحر اینست کو دم میزند
هر نفس قلب حقایق میکند
گفت او سحرست و ویرانی تو
گفت من سحرست و دفع سحر او
Privacy Policy