برنامه شماره ۱۰۶۵ گنج حضور
اجرا: پرویز شهبازی
تاریخ اجرا: ۲۹ سپتامبر ۲۰۲۶ - ۸ مهر ماه ۱۴۰۵
برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۶۵ بر روی این لینک کلیک کنید.
برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)
اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه
اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری
برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی بر روی این لینک کلیک کنید.
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹۱۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #915, Divan e Shams
بیا که ساقیِ عشقِ شرابباره(۱) رسید خبر ببر برِ بیچارگان که چاره رسید
امیرِ عشق رسید و شرابخانه گشاد شرابِ همچو عقیقش به سنگِ خاره رسید
هزار چشمهٔ شیر و شِکَر روان شد از او* شکاف کرد و به طفلانِ گاهواره رسید**
هزار مسجد پر شد چو عشق گشت امام صَلٰوةُ خَیْرُ مِنَ الْنَّوْمْ(۲) از آن مناره رسید
بریز دیگِ حَلیماب(۳) را که کاسه رسید گشاده هِل(۴) سرِ خُم را که دُردخواره(۵) رسید
چو آفتابِ جمالش به خاکیان درتافت زحل ز پردهٔ هفتم(۶) پیِ نظاره رسید
شدیم جمله فریدون(۷) چو تاجِ او دیدیم شدیم جمله منجّم(۸)، چو آن ستاره رسید
شدیم جمله برهنه، چو عشق او زد راه شدیم جمله پیاده، چو او سواره رسید
چو پارهپاره درآمد به لطف آن دلبر بدان طمع دلِ پرخونِ پارهپاره رسید
بده زبان(۹) و همه گوش شو در این حضرت شتاب کن که پیِ گوش گوشواره رسید
* قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۱۶۰
Quran, Al-A’raaf(#7), Line #160
«وَقَطَّعْنَاهُمُ اثْنَتَيْ عَشْرَةَ أَسْبَاطًا أُمَمًا وَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ مُوسَىٰ إِذِ اسْتَسْقَاهُ قَوْمُهُ
أَنِ اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْحَجَرَ فَانْبَجَسَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَيْنًا قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُنَاسٍ
مَشْرَبَهُمْ وَظَلَّلْنَا عَلَيْهِمُ الْغَمَامَ وَأَنْزَلْنَا عَلَيْهِمُ الْمَنَّ وَالسَّلْوَىٰ كُلُوا مِنْ طَيِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاكُمْ
وَمَا ظَلَمُونَا وَلَٰكِنْ كَانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ»
«بنىاسرائيل را به دوازده سبط تقسيم كرديم. و چون قوم موسى از او آب خواستند،
به او وحى كرديم كه عصايت را بر سنگ بزن. از آن سنگ دوازده چشمه روان شد.
و هر گروه آبشخور خويش را بشناخت. و ابر را سايبانشان ساختيم
و برايشان من و سلوى نازل كرديم. بخوريد از اين چيزهاى پاكيزه كه بر شما
روزى دادهايم. و آنان به ما ستم نكردند بلكه به خودشان ستم مىكردند.»
** قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۶۰
Quran, Al-Baqarah(#2), Line #60
«وَإِذِ اسْتَسْقَىٰ مُوسَىٰ لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَيْنًا
قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُنَاسٍ مَشْرَبَهُمْ كُلُوا وَاشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللَّـهِ وَلَا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ»
«و به ياد آريد آنگاه را كه موسى براى قوم خود آب خواست. گفتيم: عصايت را بر آن سنگ بزن.
پس دوازده چشمه از آن بگشاد. هر گروهى آبشخور خود را بدانست.
از روزى خدا بخوريد و بياشاميد و در روى زمين به فساد سركشى مكنيد.»
(۱) شرابباره: شرابدوست، مستیدوست (۲) صَلٰوةُ خَیْرُ مِنَ الْنَّوْمْ: نماز بهتر از خواب است. (۳) حَلیماب: حَلیم، هریسه که از گندم و حبوبات و گوشت درست میشود. (۴) هِلیدن: گذاشتن (۵) دُردخواره: شرابخوارِ قهّار
(۶) پردهٔ هفتم: آسمان هفتم
(۷) فریدون: منظور صاحب شوکت، قدرتمند
(۸) منجّم: ستارهشناس
(۹) زبان دادن: ترک سخن گفتن، خاموش شدن
-----------
بیا که ساقیِ عشقِ شرابباره رسید خبر ببر برِ بیچارگان که چاره رسید
هزار چشمهٔ شیر و شِکَر روان شد از او شکاف کرد و به طفلانِ گاهواره رسید
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #38, Divan e Shams
رَستم از این بیت و غزل، ای شه و سلطانِ ازل
مُفتَعِلُن مُفتَعِلُن مُفتَعِلُن کُشت مرا
قافیه و مَغلطه(۱۰) را، گو همه سیلاب ببر
پوست بُوَد، پوست بُوَد، درخورِ مغزِ شعرا
آینهام، آینهام، مردِ مَقالات(۱۱) نهام
دیده شود حالِ من ار چشم شود گوشِ شما
از کَفِ سلطان رسدم ساغر و سَغراقِ(۱۲) قِدَم(۱۳)
چشمهٔ خورشید بُوَد جرعهٔ او را چو گدا
(۱۰) مَغلطه: سخنی که با آن به اشتباه اندازند.
(۱۱) مَقالات: جمعِ مَقاله به معنی گفتار،
مجموعهٔ سخنانی که صوفیّه در مجالس میگفتهاند و مریدان مینوشتهاند.
(۱۲) سَغراق: کاسه و کوزهٔ لولهدار
(۱۳) قِدَم: ازل، جاودانگی
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2875
در دلش خورشید چون نوری نشاند
پیشَش اختر را مقادیری نماند
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2874
پس نبیند جمله را با طِمّ(۱۴) و رِمّ(۱۵و۱۶)
حُبُّکَالْـاَشیاءَ یُعْمی و یُصِمّ
حدیث
«حُبُّکَ الْاَشَّیءَ یُعْمی و یُصِمّ.»
«عشق تو به اشيا [همانیدگیها] تو را كور و كر میکند.»
(۱۴) طِمّ: دریا و آب فراوان
(۱۵) رِمّ: زمین و خاک
(۱۶) طِمّ و رِمّ: در اینجا یعنی باجزئیات
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۹۱۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1917, Divan e Shams
نمیبینم تو را آن مردی و زور که بر گردون رَوی نارفته در گور
چرا دنیا به نکتهٔ مُستَحیله(۱۷) فریبد چون تو زیرک را به حیله؟
تو را عمری کشید این غول در تیه(۱۸) بکن با غول خود بحثی به توجیه
(۱۷) مُستَحیله: مؤنث مُستَحیل، محال، غیرممکن، جسمی که تبدیل به جسم دیگر شده باشد،
تغییریافته، دگرگون، مبدل
(۱۸) تیه: بیابان
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۰۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4306
آبِ شوری(۱۹) نیست درمانِ عطش(۲۰)
وقتِ خوردن گر نماید سرد و خَوش
(۱۹) آبِ شور: مَجازاً آبی که از ذهن میآید.
(۲۰) عطش: تشنگی
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢٢۶٩
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2269
دل نباشد غیرِ آن دریایِ نور
دل نظرگاهِ خدا وآنگاه کور؟!
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۰۲۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3028
بهرِ اظهار است این خلقِ جهان
تا نمانَد گنجِ حکمتها نهان
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2263
دل، تو این آلوده را پنداشتی
لاجَرَم(۲۱) دل ز اهلِ دل برداشتی
(۲۱) لاجَرَم: بهناچار
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۷۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #3073, Divan e Shams
بیا بیا، که پشیمان شوی از این دوری
بیا به دعوتِ شیرینِ ما، چه میشوری؟
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۵۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #3055, Divan e Shams
بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری
چو ما به هر دو جهان خود کجاست دلداری؟
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۵۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #3050, Divan e Shams
بیا بیا تو اگرچه نرفتهای هرگز
ولیک هر سخنی گویَمَت به مرغوبی
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۴٣
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #43, Divan e Shams
کاهل و ناداشت(۲۲) بُدَم کار درآورد(۲۳) مرا
طوطیِ اندیشۀ او همچو شِکَر خَورد مرا
(۲۲) ناداشت: بیهمهچیز، آنکه هیچ صفتِ خوب ندارد، بیشرم، بیاعتقاد
(۲۳) کار درآوردن: به کار گماشتن، صاحبِ کار و بار کردن
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #58, Divan e Shams
رسید آن شَهْ، رسید آن شَهْ، بیارایید ایوان را
فروبُرّید ساعدها برایِ خوبِ کنعان را
چو آمد جانِ جانِ جان، نشاید بُرد نامِ جان
به پیشش جان چه کار آید؟ مگر از بهرِ قربان را
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287
او فضولی بوده است از اِنقباض
کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض
هزار مسجد پر شد چو عشق گشت امام صَلٰوةُ خَیْرُ مِنَ الْنَّوْمْ از آن مناره رسید
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۰۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3109
ابلهان، تعظیمِ مسجد میکنند
در خرابی اهلِ دل، جِدّ میکنند
آن مجاز است، این حقیقت ای خَران
نیست مسجد جُز درون سَروَران
مسجدی کآن اندرونِ اولیاست
سجدهگاهِ جمله است، آنجا خداست
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2520, Divan e Shams
چو روشن گشتی از طاعت، شدی تاریک از عصیان
دلِ بیچاره را میدان که او محتاجِ چارهستی
بریز دیگِ حَلیماب را که کاسه رسید گشاده هِل سرِ خُم را که دُردخواره رسید
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳٨١١
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3811
مَنْ صَمَت مِنْکُم نَجٰا، بُد یاسِهاش(۲۴)
خامُشان را بود کیسه و کاسهاش
«مَنْ صَمَتَ نَجا.»
«هرکه خموشی گُزید، رستگار شد.»
(۲۴) یاسه: یاسا، قاعده، قانون
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2272
دل محیط است اندرین خِطّهٔ(۲۵) وجود
زر همیافشانَد از احسان و جود(۲۶)
از سلامِ حق، سلامتها نثار
میکند بر اهلِ عالَم اختیار
هر که را دامن درست است و مُعَدّ(۲۷)
آن نثارِ(۲۸) دل بدآن کس میرسد
دامنِ تو آن نیاز است و حضور
هین منه در دامن آن سنگِ فُجور(۲۹)
(۲۵) خطه: سرزمین
(۲۶) جود: بخشش
(۲۷) مُعَدّ: آمادهشده، شمردهشده
(۲۸) نثار: بخشش
(۲۹) فُجور: تبهکاری، گناه کردن
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2278
از خیالِ سیم و زر، چون زر نبود
دامنِ صدقت درید و، غم فزود
کِی نماید کودکان را سنگ، سنگ؟
تا نگیرد عقل، دامنْشان به چنگ
پیر، عقل آمد، نه آن مویِ سپید
مو نمیگنجد در این بخت و امید
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۷۱۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2714
لولهها بربند و پُر دارش ز خُم
گفت: غُضُّوا عَنْ هَوا أبصارکُمْ(۳۰)
قرآن کریم، سورهٔ نور (۲۴)، آیهٔ ۳۰
Quran, An-Noor(#24), Line #30
«قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ … .»
«به مردان مؤمن بگو كه چشمان خويش را از نارواها فروگيرند … .»
(۳۰) غُضُّوا عَنْ هَوا أبصارکُمْ: دیدگانتان را از هوی و هوس فروبندید.
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۳۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2437, Divan e Shams
دامن ندارد غیرِ او، جمله گدایند، ای عمو
درزن دو دستِ خویش را، در دامنِ شاهنشهی
دامن داشتن: کنایه از توانگر بودن و ثروت داشتن
دست در دامن زدن: یاری خواستن، متوسّل شدن
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۰۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #4609
شد نشانِ صدقِ ایمان ای جوان
آنکه آید خوش تو را مرگ اندر آن
چو آفتابِ جمالش به خاکیان درتافت زحل ز پردهٔ هفتم پیِ نظاره رسید
شدیم جمله فریدون چو تاجِ او دیدیم شدیم جمله منجّم، چو آن ستاره رسید
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۷۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3574
تاجِ کَرَّمْناست بر فرقِ سَرَت
طوقِ(۳۱) اَعْطَیْناکَ آویزِ بَرت
(۳۱) طوق: گردنبند
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۱۳۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2134
گفت: ای شه جملگی فرمان تو راست
با وجودِ آفتاب، اختر فناست
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۲۰۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3208
شاه آن باشد که از خود شَه بُوَد
نه به مخزنها و لشکر شَه شود
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #301, Divan e Shams
صلوات بر تو آرم که فزوده باد قُربت(۳۲)
که به قُربِ کلّ گردد همه جزوها مُقَرَّب(۳۳)
(۳۲) قُرب: نزدیکی، نزدیک شدن، منزلت
(۳۳) مُقَرَّب: نزدیک شده، آنکه به کسی نزدیک شده و نزد او قرب و منزلت پیدا کرده
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ٢٣٣۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2334
خود ندارم هیچ، بِهْ سازد مرا
که ز وَهمِ دارم است این صد عَنا(۳۴)
(۳۴) عَنا: رنج
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۰۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3501
اوّل و آخِر تویی ما در میان
هیچ هیچی که نیاید در بیان
«همانطور که عظمت بینهایت الهی قابل بیان نیست و باید به آن زنده شویم،
ناچیزی ما هم به عنوان من ذهنی قابل بیان نیست و ارزش بیان ندارد.
باید هر چه زودتر آن را انکار کنیم و به او زنده شویم.»
قرآن کریم، سورهٔ حدید (۵۷)، آیهٔ ۳
Quran, Al-Hadid(#57), Line #3
«هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ ۖ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ.»
«اوست اوّل و آخر و ظاهر و باطن، و او به هر چيزى داناست.»
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۶۲۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1622
چون تو گوشی، او زبان، نی جنس تو
گوشها را حق بفرمود: اَنْصِتُوا
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣۴۵۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3456
اَنْصِتُوا را گوش کن، خاموش باش
چون زبانِ حق نگشتی، گوش باش
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ٢٣٧٢
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2372, Divan e Shams
چو رُخِ شاه بدیدی، برو از خانه چو بَیذَق(۳۵)
رُخِ خورشید چو دیدی، هله گم شو چو ستاره
چو بدآن بندهنوازی، شدهای پاک و نمازی
همگان را تو صلا(۳۶) گو چو مؤذّن ز مِناره
تو در این ماه نظر کن، که دلت روشن از او شد
تو در این شاه نگه کن، که رسیدهاست سواره
(۳۵) بیذَق: پیادۀ بازی شطرنج، سرباز پیاده
(۳۶) صَلا: دعوت عمومی
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۱۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #613
وقتِ آن آمد که من عریان(۳۷) شوم
نقش بگذارم، سراسر جان شوم
ای عدوِّ(۳۸) شرم و اندیشه بیآ
که دریدم پردهٔ شرم و حیا
(۳۷) عریان: برهنه، لخت
(۳۸) عدو: دشمن
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #39, Divan e Shams
هر که به جوبار بُوَد، جامه بر او بار بُوَد
چند زیان است و گران خرقه و دستار، مرا!
بهتدریج ار کُنی تو پِیْ(۳۹) خرِ دجّال از روزه
ببینی عیسیِ مریم که در میدان سوارهستی
(۳۹) پِیْ کردن: رگ و پیِ پا را قطع کردن، عاجز کردن
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #243
گر ندیدی سود او در قهرِ(۴۰) او
کِی شدی آن لطف مطلق قهرجو(۴۱)؟
(۴۰) قهر: خشم
(۴۱) قهرجو: ستمگر
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۲۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #728, Divan e Shams
زآن چنین خندان و خوش ما جانِ شیرین میدهیم
کان مَلِک(۴۲) ما را به شهد و قند و حلوا میکُشد
(۴۲) مَلِک: پادشاه
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۷۶۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #768
از سَرِ کُهْ(۴۳) سیلهایِ تیزرُو(۴۴)
وز تنِ ما جانِ عشقآمیزرُو
(۴۳) کُهْ: کوه
(۴۴) تیزرُو: شتابنده، تندرُو
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ١۵٠٢
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1502
خویش را تسلیم کن بر دامِ مُزد
وآنگه از خود بی زِ خود چیزی بدُزد
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۲۸۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2282, Divan e Shams
فرمانِ خرّمشاهیات در خونِ دل توقیع(۴۵) شد
کف کرد خون بر رویِ خون از جزمِ(۴۶) تو پا کوفته
(۴۵) توقیع: امضا کردن نامه، فرمان، نوشتن عبارتی در ذیل نامه و کتاب
(۴۶) جَزم: تصمیم قطعی و استوار
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۹۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2596
اندک اندک آب را دزدد هوا
دین چنین دزدد هم احمق از شما
بده زبان و همه گوش شو در این حضرت شتاب کن که پیِ گوش گوشواره رسید
قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۱۶۰
قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۶۰
بزن این مَنجَنیقِ(۴۷) صوم(۴۸) قلعهٔ کفر و ظلمت بر
اگر بودی مسلمانی، مؤذّن بر منارهستی
(۴۷) مَنجَنیق: سنگانداز،
آلتی که در جنگهای قدیم برای پرتاب کردن سنگ یا گلولههای آتش به کار میرفته.
(۴۸) صوم: روزه گرفتن، روزه
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۱۱۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1111
«قصّهٔ هلال که بندهٔ مخلص بود خدای را، صاحب بصیرت، بیتقلید،
پنهان شده در بندگیِ مخلوقان جهتِ مصلحت، نه از عجز،
چنانکه لقمان و یوسف از رویِ ظاهر و غیر ایشان،
بندهای سایِس(۴۹) بود امیری را، و آن امیر مسلمان بود اما کور
داند اعمی(۵۰) که مادری دارد
لیک چونی به وهم در نآرد
اگر با این دانش تعظیم این مادر کند، ممکن بود که از عمیٰ خلاص یابد که:
اِذاٰ اَرادَ اللهُ بِعَبْدٍ خَیْراً فَتَحَ عَیْنَی قَلْبِهِ لِیُبَصِّرَهُ بِهِمَاالْغَیبَ.»
«هرگاه خداوند برای بندهای خیر خواهد دو چشمِ قلب او را گشاید
تا غیب را با آن دو ببیند.»
چون شنیدی بعضی اوصافِ بِلال
بشنو اکنون قصّهٔ ضعفِ(۵۱) هِلال
از بِلال او پیش بود اندر رَوِش
خویِ بد را بیش کرده بُد کُشِش(۵۲)
نه چو تو پس رو که هر دَم پستری
سویِ سنگی میروی از گوهری
آنچنان کآن خواجه را مهمان رسید
خواجه از ایّام و سالش بررسید
گفت عمرت چند سال است؟ ای پسر
بازگو و در مَدُزد و برشمر
گفت: هجده، هفده، یا خود شانزده
یا که پانزده، ای برادرخوانده
گفت: واپس واپس ای خیره سرت
باز میرو تا به رَحمِ مادرت
(۴۹) سایِس: ادب کننده، تربیت کنندهٔ چهارپایان، سُتوربان
(۵۰) اعمی: کور
(۵۱) ضعف: در اینجا منظور ریاضت و نَفْسکُشی است.
(۵۲) کُشِش: کُشته، ریشهکن
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۷۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1777
دیدهیی عمری تو داد و داوری
وآنگه از نادیدگان ناشیتری
هر که شاگردیش کرد، استاد شد
تو سپستر رفتهیی ای کورِ لُد(۵۳)
(۵۳) لُد: ستیزهگر
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۹۸۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #980
لنگ و لوک(۵۴) و خَفتهشکل(۵۵) و بیادب
سوی او میغیژ(۵۶) و، او را میطلب
(۵۴) لوک: آن كه به زانو و دست راه رود از شدت ضعف و سستی، عاجزی و زبونی
(۵۵) خَفته: خوابیده، خمیده
(۵۶) غیژیدن: خزیدن، چهار دست و پا مانند کودکان راه رفتن، بهروی زانو نشسته راه رفتن
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۱۱۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1118
«حکایت در تقریرِ همین سخن»
آن یکی اسپی طلب کرد از امیر
گفت: رو آن اسپِ اَشْهَب(۵۷) را بگیر
گفت: آن را من نخواهم، گفت: چون؟
گفت: او واپسرُو است و بس حَرون(۵۸)
سخت پسپس میرود او سویِ بُن
گفت: دُمّش را به سویِ خانه کن
دُمِّ این اُستورِ نَفْست شهوت است
زین سبب پسپس رود آن خودپرست
شهوتِ او را که دُم آمد ز بُن
ای مُبَدِّل(۵۹) شهوتِ عُقبیش(۶۰) کُن
چون ببندی شهوتش را از رَغیف(۶۱)
سرکُنَد آن شهوت از عقلِ شریف
(۵۷) اَشْهَب: خاکستری رنگ، مخلوطی از سیاه و سفید که رنگ سفیدش غالب باشد.
(۵۸) حَرون: سرکش و نافرمان
(۵۹) مُبَدِّل: تبدیل کننده
(۶۰) عُقبی: آخرت
(۶۱) رَغیف: قرص نان
رایجترین رغیفها (همانیدگیها)
- افکار
- انسان
- پول
- مقام
- تایید و توجه خواستن
- قرینِ بد
- تمرکز برروی دیگران
- عدالتِ ذهنی
- بایدها و نبایدهای ذهنی
…
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ١٩۵۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1955
حرص اندر عشقِ تو فخر است و جاه
حرص اندر غیرِ تو ننگ و تباه
شهوت و حرصِ نران پیشی بُوَد
و آنِ حیزان ننگ و بَدکیشی بُوَد
حرصِ مَردان از رهِ پیشی بُوَد
در مُخَنَّث(۶۲) حرص، سویِ پس رود
آن یکی حرص از کمالِ مردی است
و آندگر حرص افتضاح و سردی است
(۶۲) مُخَنَّث: ترسو
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۶۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2264
آن بهاران مُضمَر(۶۳) است اندر خزان
در بهار است آن خزان، مگْریز از آن
همرهِ غم باش، با وحشت بساز
میطلب در مرگِ خود عُمرِ دراز
آنچه گوید نَفْسِ تو کاینجا بد است
مَشْنَوَش، چون کارِ او ضدّ آمدهست
تو خلافش کُن که از پیغمبران
این چنین آمد وصیّت در جهان
(۶۳) مُضمَر: پوشیده، پنهان
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۸۹۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1892
در خزان آن صد هزاران شاخ و برگ
در هزیمت(۶۴) رفته در دریایِ مرگ
زاغ، پوشیده سیه، چون نوحِهگر
در گلستان، نوحه کرده بر خُضَر(۶۵)
باز فرمان آید از سالارِ دِه(۶۶)
مر عدم را، کآنچه خوردی بازده
آنچه خوردی، واده ای مرگِ سیاه(۶۷)
از نبات و دارو و برگ و گیاه
(۶۴) هزیمت: شکست
(۶۵) خُضَر: جمعِ خُضْرَه به معنی سبز و سبزی
(۶۶) سالارِ دِه: کنایه از بهار یا خدای تعالی
(۶۷) مرگِ سیاه: مرگِ سخت و هولانگیز
گفت: رُو آن اسپِ اَشْهَب(۶۸) را بگیر
گفت: او واپسرُو است و بس حَرون(۶۹)
دُمِّ این اُستورِ نَفْسَت شهوت است
زین سبب پسپس رَوَد آن خودپرست
ای مُبَدِّل(۷۰) شهوتِ عُقبیش(۷۱) کُن
چون ببندی شهوتش را از رَغیف(۷۲)
همچو شاخی که بِبُرّی از درخت
سر کُنَد قوّت ز شاخِ نیکبخت
چونکه کردی دُمِّ او را آن طرف
گر رود پسپس، رود تا مُکْتَنَف(۷۳)
حَبَّذا(۷۴) اسپانِ رامِ پیشرُو
نه سِپَسْرُو، نه حرونی(۷۵) را گِرو
گَرمرُو(۷۶) چون جسمِ موسیِّ کلیم
تا به بَحْرَیْنَش چو پهنایِ گلیم
هست هفصد ساله راهِ آن حُقُب(۷۷)
که بکرد او عزم در سَیرانِ(۷۸) حُب(۷۹)
(۶۸) اَشْهَب: خاکستری رنگ، مخلوطی از سیاه و سفید که رنگ سفیدش غالب باشد.
(۶۹) حَرون: سرکش و نافرمان
(۷۰) مُبَدِّل: تبدیل کننده
(۷۱) عُقبی: آخرت
(۷۲) رَغیف: قرصِ نان
(۷۳) مُکْتَنَف: پناهگاه، در اینجا منظور منزل و مقصد است.
(۷۴) حَبَّذا: خوشا
(۷۵) حرونی: نافرمانی، سرکشی
(۷۶) گَرمرُو: آنکه گرم و شتابان راه برود.
(۷۷) حُقُب: جمعِ حُقْب، دوره و برههٔ زمانی.
مدّتی نامعیّن که شامل هشتاد سال یا چهل سال و یک دورهٔ طولانی از زمان و یک سال یا چند سال میشود.
(۷۸) سَیران: سیر و گردش
(۷۹) حُب: عشق، مهر
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۱۸۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2180
سیرِ عارف هر دَمی تا تختِ شاه
سیرِ زاهد هر مَهی یکروزه راه
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۱۲۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1129
همّتِ سیرِ تنش چون این بُوَد
سیرِ جانش تا به علّیین(۸۰) بُوَد
شهسواران در سِباقت(۸۱) تاختند
خربَطان(۸۲) در پایگه(۸۳) انداختند
(۸۰) عِلّیین: آسمان هفتم، ملکوتِ اعلیٰ
(۸۱) سِباقت: پیشی جستن
(۸۲) خربَط: مرغابی بزرگ، کنایه از احمق و شکمباره
(۸۳) پایگه: پایینترین مرحله و جایگاهِ مجلس
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۸۶۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #862, Divan e Shams
قومی که بر بُراقِ(۸۴) بصیرت سفر کنند
بی ابر و بیغبار در آن مَه نظر کنند
در دانههای شهوتی آتش زنند زود
وز دامگاهِ صَعب(۸۵) به یک تَک(۸۶) عَبَر کنند(۸۷)
از خارخارِ(۸۸) این گَرِ(۸۹) طَبع آن طرف روند
بزم و سرایِ گلشن جایِ دگر کنند
(۸۴) بُراق: اسب تندرو، مرکب هوشیاری، مَرکَبی که پیامبر در شب معراج بر آن سوار شد.
(۸۵) صَعب: سخت و دشوار
(۸۶) تَک: تاختن، دویدن، حمله
(۸۷) عَبَر کردن: عبور کردن و گذشتن
(۸۸) خارخار: اضطراب، نگرانی
(۸۹) گَر: بیماری کچلی
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰۴۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2043, Divan e Shams
اسپانِ اختیاری حمّالِ شهریاری
پالان کشند و سرگین اسبانِ کند و کودن
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۷۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1474
پس ز درد اکنون شکایت برمَدار
کاوست سویِ نیست اسبی راهوار
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۴۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4744
دست اندازیم چون اسپانِ سیس(۹۰)
در دویدن سویِ مَرعایِ(۹۱) اَنیس
(۹۰) سیس: اسب چابک و تیزتک
(۹۱) مَرعیٰ: چراگاه
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۱۳۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1130
شهسواران در سِباقت(۹۲) تاختند
خربَطان(۹۳) در پایگه(۹۴) انداختند
(۹۲) سِباقت: پیشی جُستن
(۹۳) خربَط: مرغابی بزرگ، کنایه از احمق و شکمباره، منهای ذهنی پرسروصدا
(۹۴) پایگه: پایینترین مرحله و جایگاهِ مجلس
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۷۳۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3739
مُثقَلانِ(۹۵) خاک بر جا ماندند
سابِقُونَالسّابِقُون درراندند
قرآن کریم، سورهٔ واقعه (۵۶)، آیهٔ ۱۰ - ۱۱
Quran, Al-Waaqia(#56), Line #10-11
«وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ» (١٠)
«آنها كه سبقت جسته بودند و اينك پيش افتادهاند.»
«أُولَٰئِكَ الْمُقَرَّبُونَ» (١١)
«اينان مقرّبانند،»
(۹۵) مُثقَل: گرانبار شده، زمینگیر شده
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۱۲۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1127
گَرمرُو(۹۶) چون جسمِ موسیِّ کلیم
(۹۶) گَرمرُو: آنکه گرم و شتابان راه برود.
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۹۶۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1968
میروم تا مَجْمَعُ الْبَحْرین من
تا شوم مَصْحوبِ(۹۷) سلطانِ زَمَن
قرآن کریم، سورهٔ کهف (۱۸)، آیهٔ ۶۰
Quran, Al-Kahf(#18), Line #60
«وَإِذْ قَالَ مُوسَىٰ لِفَتَاهُ لَا أَبْرَحُ حَتَّىٰ أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُبًا»
«و موسى به شاگرد خود گفت: من همچنان خواهم رفت تا آنجا كه دو دريا به هم رسيدهاند.
يا مىرسم، يا عمرم به سر مىآيد.»
(۹۷) مَصْحوب: مصاحب، همدم
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۱۳۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1131
«مَثَل»
آنچنانکه کاروانی میرسید
در دِهی آمد، دری را باز دید
آن یکی گفت: اندرین بَردُالْعَجوز(۹۸)
تا بیندازیم اینجا چند روز
بانگ آمد نه، بینداز از برون
وآنگهانی اندر آ تو اندرون
هم برون افگن هر آنچ افکندنیست
در میآ با آن که این مجلس سَنیست(۹۹)
(۹۸) بَردُالْعَجوز: سرمای پیرزن، کنایه از سرمای سخت
(۹۹) سَنی: بلندمرتبه، عالیقدر
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۷۷۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2771
تا برونی، جامهها بینی و بس
جامه بیرون کُن، درآ ای همنَفَس(۱۰۰)
زآنکه با جامه، درونسو، راه نیست
تن ز جان، جامه ز تن آگاه نیست
(۱۰۰) همنَفَس: مجازاً به معنی همفکر
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۱۳۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1135
بُد هِلال، استاددل، جانروشنی
سایس و بندهٔ امیرِ مؤمنی
سایسی(۱۰۱) کردی در آخُر آن غلام
لیک سلطانِ سلاطین بنده نام
آن امیر از حالِ بنده بیخبر
که نبودش جز بِلیسانه نظر
آب و گِل میدید و در وی گنج نه
پنج و شش میدید و اصلِ پنج نه
رنگِ طین(۱۰۲) پیدا و نورِ دین نهان
هر پیمبر این چنین بُد در جهان
آن مَناره دید و در وی مرغ نی
بر مَناره شاهبازی، پُرفَنی
و آن دوم میدید مرغی پَرزَنی
لیک موی اندر دهانِ مرغ نی
وآن که او یَنْظُر بِنُورِالله(۱۰۳) بُوَد
هم ز مرغ و هم ز مو آگاه بُوَد
گفت: آخِر چشم سویِ موی نِه
تا نبینی مو، بنگشاید گره
آن یکی گِل دید نقشین(۱۰۴) در وَحَل(۱۰۵)
وآن دگر گِل دید پُر علم و عمل
تن مَناره، علم و طاعت همچو مرغ
خواه سیصد مرغ گیر و، یا دو مرغ
مردِ اَوْسَط مرغبین است او و بس
غیرِ مرغی مینبیند پیش و پس
موی آن نوری است پنهان، آنِ مرغ
که بدآن پاینده باشد جانِ مرغ
مرغ کآن موی است در منقارِ او
هیچ عاریّت(۱۰۶) نباشد کارِ او
علمِ او از جانِ او جوشد مُدام
پیش او نه مستعار آمد نه وام
(۱۰۱) سایِس: ادب کننده، تربیت کنندهٔ چهارپایان، سُتوربان
(۱۰۲) طین: گِل
(۱۰۳) یَنْظُر بِنُورِالله: کسی که با نور خدا مینگرد.
(۱۰۴) نقشین: دارای نقش و نگار
(۱۰۵) وَحَل: گِل و لای
(۱۰۶) عاریت: قرضی
-------------------------
مجموع لغات:
(۴۷) مَنجَنیق: سنگانداز، آلتی که در جنگهای قدیم برای پرتاب کردن سنگ یا گلولههای آتش به کار میرفته.
---------------------------
************************
تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسان
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۱۵
بیا که ساقی عشق شرابباره رسید خبر ببر بر بیچارگان که چاره رسید
امیر عشق رسید و شرابخانه گشاد شراب همچو عقیقش به سنگ خاره رسید
هزار چشمه شیر و شکر روان شد از او* شکاف کرد و به طفلان گاهواره رسید**
هزار مسجد پر شد چو عشق گشت امام صلوة خیر من النوم از آن مناره رسید
بریز دیگ حلیماب را که کاسه رسید گشاده هل سر خم را که دردخواره رسید
چو آفتاب جمالش به خاکیان درتافت زحل ز پرده هفتم پی نظاره رسید
شدیم جمله فریدون چو تاج او دیدیم شدیم جمله منجم چو آن ستاره رسید
شدیم جمله برهنه چو عشق او زد راه شدیم جمله پیاده چو او سواره رسید
چو پارهپاره درآمد به لطف آن دلبر بدان طمع دل پرخون پارهپاره رسید
بده زبان و همه گوش شو در این حضرت شتاب کن که پی گوش گوشواره رسید
* قرآن کریم، سوره اعراف (۷)، آیه ۱۶۰
** قرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۶۰
هزار چشمه شیر و شکر روان شد از او شکاف کرد و به طفلان گاهواره رسید
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۸
رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل
مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا
قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر
پوست بود پوست بود درخور مغز شعرا
آینهام آینهام مرد مقالات نهام
دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما
از کف سلطان رسدم ساغر و سغراق قدم
چشمه خورشید بود جرعه او را چو گدا
پیشش اختر را مقادیری نماند
پس نبیند جمله را با طم و رم
حبکالـاشیاء یعمی و یصم
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۹۱۷
نمیبینم تو را آن مردی و زور که بر گردون روی نارفته در گور
چرا دنیا به نکته مستحیله فریبد چون تو زیرک را به حیله
تو را عمری کشید این غول در تیه بکن با غول خود بحثی به توجیه
آب شوری نیست درمان عطش
وقت خوردن گر نماید سرد و خوش
دل نباشد غیر آن دریای نور
دل نظرگاه خدا وآنگاه کور
بهر اظهار است این خلق جهان
تا نماند گنج حکمتها نهان
دل تو این آلوده را پنداشتی
لاجرم دل ز اهل دل برداشتی
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۷۳
بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری
بیا به دعوت شیرین ما چه میشوری
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۵۵
چو ما به هر دو جهان خود کجاست دلداری
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۵۰
ولیک هر سخنی گویمت به مرغوبی
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۴٣
کاهل و ناداشت بدم کار درآورد مرا
طوطی اندیشه او همچو شکر خورد مرا
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۸
رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را
فروبرید ساعدها برای خوب کنعان را
او فضولی بوده است از انقباض
کرد بر مختار مطلق اعتراض
ابلهان تعظیم مسجد میکنند
در خرابی اهل دل جد میکنند
آن مجاز است این حقیقت ای خران
نیست مسجد جز درون سروران
مسجدی کان اندرون اولیاست
سجدهگاه جمله است آنجا خداست
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۲۰
چو روشن گشتی از طاعت شدی تاریک از عصیان
دل بیچاره را میدان که او محتاج چارهستی
من صمت منکم نجا بد یاسهاش
خامشان را بود کیسه و کاسهاش
دل محیط است اندرین خطه وجود
زر همیافشاند از احسان و جود
از سلام حق سلامتها نثار
میکند بر اهل عالم اختیار
هر که را دامن درست است و معد
آن نثار دل بدآن کس میرسد
دامن تو آن نیاز است و حضور
هین منه در دامن آن سنگ فجور
از خیال سیم و زر چون زر نبود
دامن صدقت درید و غم فزود
کی نماید کودکان را سنگ سنگ
تا نگیرد عقل دامنشان به چنگ
پیر عقل آمد نه آن موی سپید
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۷۱۴
لولهها بربند و پر دارش ز خم
گفت غضوا عن هوا أبصارکم
قرآن کریم، سوره نور (۲۴)، آیه ۳۰
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۴۳۷
دامن ندارد غیر او جمله گدایند ای عمو
درزن دو دست خویش را در دامن شاهنشهی
دست در دامن زدن: یاری خواستن، متوسل شدن
شد نشان صدق ایمان ای جوان
تاج کرمناست بر فرق سرت
طوق اعطیناک آویز برت
گفت ای شه جملگی فرمان تو راست
با وجود آفتاب اختر فناست
شاه آن باشد که از خود شه بود
نه به مخزنها و لشکر شه شود
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۱
صلوات بر تو آرم که فزوده باد قربت
که به قرب کل گردد همه جزوها مقرب
خود ندارم هیچ به سازد مرا
که ز وهم دارم است این صد عنا
اول و آخر تویی ما در میان
همانطور که عظمت بینهایت الهی قابل بیان نیست و باید به آن زنده شویم
ناچیزی ما هم به عنوان من ذهنی قابل بیان نیست و ارزش بیان ندارد
باید هر چه زودتر آن را انکار کنیم و به او زنده شویم
قرآن کریم، سوره حدید (۵۷)، آیه ۳
چون تو گوشی او زبان نی جنس تو
گوشها را حق بفرمود انصتوا
انصتوا را گوش کن خاموش باش
چون زبان حق نگشتی گوش باش
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ٢٣٧٢
چو رخ شاه بدیدی، برو از خانه چو بیذق
رخ خورشید چو دیدی هله گم شو چو ستاره
چو بدآن بندهنوازی شدهای پاک و نمازی
همگان را تو صلا گو چو موذن ز مناره
تو در این ماه نظر کن که دلت روشن از او شد
تو در این شاه نگه کن که رسیدهاست سواره
وقت آن آمد که من عریان شوم
نقش بگذارم سراسر جان شوم
ای عدو شرم و اندیشه بیا
که دریدم پرده شرم و حیا
هر که به جوبار بود جامه بر او بار بود
چند زیان است و گران خرقه و دستار مرا
بهتدریج ار کنی تو پی خر دجال از روزه
ببینی عیسی مریم که در میدان سوارهستی
گر ندیدی سود او در قهر او
کی شدی آن لطف مطلق قهرجو
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۷۲۸
زآن چنین خندان و خوش ما جان شیرین میدهیم
کان ملک ما را به شهد و قند و حلوا میکُشد
از سر که سیلهای تیزرو
وز تن ما جان عشقآمیزرو
خویش را تسلیم کن بر دام مزد
وآنگه از خود بی ز خود چیزی بدزد
فرمان خرمشاهیات در خون دل توقیع شد
کف کرد خون بر روی خون از جزم تو پا کوفته
قرآن کریم، سوره اعراف (۷)، آیه ۱۶۰
قرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۶۰
بزن این منجنیق صوم قلعه کفر و ظلمت بر
اگر بودی مسلمانی موذن بر منارهستی
قصه هلال که بنده مخلص بود خدای را صاحب بصیرت، بیتقلید
پنهان شده در بندگی مخلوقان جهت مصلحت نه از عجز
چنانکه لقمان و یوسف از روی ظاهر و غیر ایشان
بندهای سایس بود امیری را و آن امیر مسلمان بود اما کور
داند اعمی که مادری دارد
لیک چونی به وهم در نارد
اگر با این دانش تعظیم این مادر کند، ممکن بود که از عمی خلاص یابد که
اِذاٰ اَرادَ اللهُ بِعَبْدٍ خَیْراً فَتَحَ عَیْنَی قَلْبِهِ لِیُبَصِّرَهُ بِهِمَاالْغَیبَ.
چون شنیدی بعضی اوصاف بلال
بشنو اکنون قصه ضعف هلال
از بلال او پیش بود اندر روش
خوی بد را بیش کرده بد کشش
نه چو تو پس رو که هر دم پستری
سوی سنگی میروی از گوهری
آنچنان کان خواجه را مهمان رسید
خواجه از ایام و سالش بررسید
گفت عمرت چند سال است ای پسر
بازگو و در مدزد و برشمر
گفت هجده هفده یا خود شانزده
یا که پانزده ای برادرخوانده
گفت واپس واپس ای خیره سرت
باز میرو تا به رحم مادرت
هر که شاگردیش کرد استاد شد
تو سپستر رفتهیی ای کور لد
لنگ و لوک و خفتهشکل و بیادب
سوی او میغیژ و او را میطلب
حکایت در تقریر همین سخن
گفت رو آن اسپ اشهب را بگیر
گفت آن را من نخواهم گفت چون
گفت او واپسرو است و بس حرون
سخت پسپس میرود او سوی بن
گفت دمش را به سوی خانه کن
دم این استور نفست شهوت است
شهوت او را که دم آمد ز بن
ای مبدل شهوت عقبیش کن
چون ببندی شهوتش را از رغیف
سرکند آن شهوت از عقل شریف
حرص اندر عشق تو فخر است و جاه
حرص اندر غیر تو ننگ و تباه
شهوت و حرص نران پیشی بود
و آن حیزان ننگ و بدکیشی بود
حرص مردان از ره پیشی بود
در مخنث حرص سوی پس رود
آن یکی حرص از کمال مردی است
آن بهاران مضمر است اندر خزان
در بهار است آن خزان مگریز از آن
همره غم باش با وحشت بساز
میطلب در مرگ خود عمر دراز
آنچه گوید نفس تو کاینجا بد است
مشنوش چون کار او ضد آمدهست
تو خلافش کن که از پیغمبران
این چنین آمد وصیت در جهان
در هزیمت رفته در دریای مرگ
زاغ، پوشیده سیه چون نوحهگر
در گلستان نوحه کرده بر خضر
باز فرمان آید از سالار ده
مر عدم را کانچه خوردی بازده
آنچه خوردی واده ای مرگ سیاه
همچو شاخی که ببری از درخت
سر کند قوت ز شاخ نیکبخت
چونکه کردی دم او را آن طرف
گر رود پسپس رود تا مکتنف
حبذا اسپان رام پیشرو
نه سپسرو نه حرونی را گرو
گرمرو چون جسم موسی کلیم
تا به بحرینش چو پهنای گلیم
هست هفصد ساله راه آن حقب
که بکرد او عزم در سیران حب
سیر عارف هر دمی تا تخت شاه
سیر زاهد هر مهی یکروزه راه
همت سیر تنش چون این بود
سیرِ جانش تا به علیین بود
شهسواران در سباقت تاختند
خربطان در پایگه انداختند
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۸۶۲
قومی که بر براق بصیرت سفر کنند
بی ابر و بیغبار در آن مه نظر کنند
وز دامگاه صعب به یک تک عبر کنند
از خارخار این گر طبع آن طرف روند
بزم و سرای گلشن جای دگر کنند
اسپان اختیاری حمال شهریاری
پالان کشند و سرگین اسبان کند و کودن
پس ز درد اکنون شکایت برمدار
کاوست سوی نیست اسبی راهوار
دست اندازیم چون اسپان سیس
در دویدن سوی مرعای انیس
مثقلان خاک بر جا ماندند
سابقونالسابقون درراندند
قرآن کریم، سوره واقعه (۵۶)، آیه ۱۰ - ۱۱
میروم تا مجمع البحرین من
تا شوم مصحوب سلطان زمن
قرآن کریم، سوره کهف (۱۸)، آیه ۶۰
مثل
در دهی آمد دری را باز دید
آن یکی گفت اندرین بردالعجوز
بانگ آمد نه بینداز از برون
در میا با آن که این مجلس سنیست
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۷۷۱
تا برونی جامهها بینی و بس
جامه بیرون کن درآ ای همنفس
زآنکه با جامه درونسو راه نیست
تن ز جان جامه ز تن آگاه نیست
بد هلال استاددل جانروشنی
سایس و بنده امیر مومنی
سایسی کردی در آخر آن غلام
لیک سلطان سلاطین بنده نام
آن امیر از حال بنده بیخبر
که نبودش جز بلیسانه نظر
آب و گل میدید و در وی گنج نه
پنج و شش میدید و اصل پنج نه
رنگ طین پیدا و نور دین نهان
هر پیمبر این چنین بد در جهان
آن مناره دید و در وی مرغ نی
بر مناره شاهبازی پرفنی
و آن دوم میدید مرغی پرزنی
لیک موی اندر دهان مرغ نی
وآن که او ینظر بنورالله بود
هم ز مرغ و هم ز مو آگاه بود
گفت آخر چشم سوی موی نه
تا نبینی مو بنگشاید گره
آن یکی گل دید نقشین در وحل
وآن دگر گل دید پر علم و عمل
تن مناره علم و طاعت همچو مرغ
خواه سیصد مرغ گیر و یا دو مرغ
مرد اوسط مرغبین است او و بس
غیر مرغی مینبیند پیش و پس
موی آن نوری است پنهان آن مرغ
که بدآن پاینده باشد جان مرغ
مرغ کان موی است در منقار او
هیچ عاریت نباشد کار او
علم او از جان او جوشد مدام
Privacy Policy