برنامه شماره ۱۰۵۷ گنج حضور
اجرا: پرویز شهبازی
تاریخ اجرا: ۹ ژوئن ۲۰۲۶ - ۲۰ خرداد ماه ۱۴۰۵
برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۵۷ بر روی این لینک کلیک کنید.
برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)
اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه
اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری
برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی بر روی این لینک کلیک کنید.
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۹۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2492, Divan e Shams
هر بشری که صاف شد در دو جهان ورا دلی
دید غرض که فقر بُد بانگِ الست را «بلی»*
عالمِ خاک همچو تَل(۱)، فقر چو گنج زیرِ او
شادیِ کودکان بُوَد، بازی و لاغ(۲) بر تلی
چشمِ هر آنکه بسته شد، تابشِ حرص خسته شد
وآنکه ز گنج رَسته شد، گشت گران و کاهلی
گنجِ جمالِ همچو مه، جانْش بدیده گفته: خَه(۳)
بر رهِ او هزار شه، آه شگرف حاصلی
وصفِ لبش بگفتمی، چهرهٔ جان شکفتمی
راهِ بیان برُفتمی، لیک کجاست واصلی؟
جان بجهان و هم بجه، سر بمکش، سَرَک بنه(۴)
گرچه درونِ هر دو دِه، نیست درونِ قابلی
ای تبریزِ مُشتَهَر(۵)، بند به شمسِ دین کمر
زآنکه مبارک است سر، بر کفِ پایِ کاملی
* قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۱۷۲
Quran, Al-A’raaf(#7), Line #172
«… أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَىٰ … .»
«… آيا من پروردگارتان نيستم؟ گفتند: آرى … .»
(۱) تَل: تودۀ بزرگ خاک یا شن، تپه، پُشته
(۲) لاغ: بازی، شوخی
(۳) خَه: آفرین، احسنت
(۴) سَرَک بنه: تسلیم شو، سر فرود آور.
(۵) مُشتَهَر: مشهور، نامور
-----------
دید غرض که فقر بُد بانگِ الست را بلی
عالمِ خاک همچو تَل، فقر چو گنج زیرِ او
شادیِ کودکان بُوَد، بازی و لاغ بر تلی
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287
او فضولی بوده است از اِنقباض
کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۶۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #1063
فقر خواهی، آن به صحبت قایم است
نه زبانت کار میآید، نه دست
دانشِ آن را سِتانَد(۶) جان ز جان
نه ز راهِ دفتر و، نه از زبان
در دلِ سالک اگر هست آن رُموز
رمزدانی نیست سالک را هنوز
تا دلش را شرحِ آن سازد ضیا(۷)
پس اَلَمْ نَشْرَحْ بفرماید خدا
قرآن کریم، سورهٔ انشراح (۹۴)، آیات ۱ تا ۳
Quran, Ash-Sharh(#94), Line #1-3
«أَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ»(۱)
«وَوَضَعْنَا عَنْکَ وِزْرَکَ»(۲)
«الَّذِی أَنْقَضَ ظَهْرَکَ.»(۳)
«آيا سينهات را برايت نگشوديم؟»(۱)
«و بار گرانَت را از پشتت برنداشتيم؟»(۲)
«بارى كه بر پشتِ تو سنگينى مىكرد؟» (۳)
که درونِ سینه شرحت دادهایم
شرح اندر سینهات بنهادهایم
تو هنوز از خارج آن را طالبی؟
مَحْلَبی(۸و۹)، از دیگران چون حالِبی(۱۰)؟
(۶) سِتانَد: بگیرد، بهدست آورَد.
(۷) ضیا: نورِ ایزدی
(۸) مَحْلَب: جای دوشیدن شیر؛
(۹) مِحْلَب: ظرفی که در آن شیر بدوشند.
(۱۰) حالِب: دوشندهٔ شیر، در اینجا به معنی جویندهٔ شیر
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #1072
درنگر در شرحِ دل در اندرون
تا نیاید طعنهٔ لٰاتُبْصِرُون
قرآن کریم، سورهٔ ذاریات (۵۱)، آیهٔ ۲۱
Quran, Adh-Dhaariyat(#51), Line #21
«وَفِي أَنْفُسِكُمْ ۚ أَفَلَا تُبْصِرُونَ»
«و نيز در وجود خودتان. آيا نمىبينيد؟»
قرآن کریم، سورهٔ واقعه (۵۶)، آیهٔ ۸۵
Quran, Al-Waaqia(#56), Line #85
«وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ وَلَٰكِنْ لَا تُبْصِرُونَ»
«ما از شما به او نزديكتريم ولى شما نمىبينيد.»
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1057
گر برویَد، ور بریزد صد گیاه
عاقبت بررویَد آن کِشتهٔ اله
کِشتِ نو کارید بر کِشتِ نخست
این دوم فانیست و آن اوّل دُرُست
کِشتِ اوّل کامل و بُگزیده است
تخمِ ثانی فاسد و پوسیده است
افکن این تدبیرِ خود را پیشِ دوست
گر چه تدبیرت هم از تدبیرِ اوست
کارْ آن دارد که حق افراشته است
آخر آن رویَد که اوّل کاشته است
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۴۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1640
کُلُّ اَصْباحٍ لَنٰا شَأْنٌ جَدید
کُلُّ شَیءٍ عَنْ مُرادی لایَحید
در هر بامداد کاری تازه داریم،
و هیچ کاری از حیطهٔ مشیَّت من خارج نمیشود.
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۲۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #328, Divan e Shams
هر لحظه و هر ساعت، بر کوریِ هشیاری
صد رطل(۱۱) درآشامم، بیساغر(۱۲) و بیآلت
(۱۱) رَطل: سطل، پیمانه، پیالۀ شراب
(۱۲) ساغر: جام، پیالۀ شرابخوری
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۲۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1227, Divan e Shams
هر لحظه و هر ساعت یک شیوهٔ نو آرَد
شیرینتر و نادرتر، زآن شیوهٔ پیشینش
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۶۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #4466
عاشقان از بیمرادیِهایِ خویش
باخبر گشتند از مولایِ خویش
بیمرادی شد قَلاووزِ(۱۳) بهشت
حُفَّتِ الْجَنَّة شنو ای خوشسرشت
حدیث
«حُفَّتِ الْجَنَّةُ بِالْـمَكَارِهِ وَحُفَّتِ النَّارُ بِالشَّهَوَاتِ.»
«بهشت در چیزهای ناخوشایند پوشیده شده و دوزخ در شهوات.»
(۱۳) قَلاووز: پیشآهنگ، پیشرو لشکر
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۹۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2296
ساخت موسی قدس در، بابِ صغیر
تا فرود آرند سر قومِ زَحیر(۱۴)
زآنکه جَبّاران بُدند و سرفراز
دوزخ آن بابِ صغیر است و نیاز
(۱۴) قومِ زَحیر: مردمِ بیمار و آزاردهنده
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۴۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #544
ناز کردن خوشتر آید از شِکَر
لیک، کم خایَش(۱۵)، که دارد صد خطر
ایمنآباد است آن راه نیاز
تَرکِ نازش گیر و با آن ره بساز
ای بسا نازآوری زد پَرّ و بال
آخِرُالْاَمر(۱۶)، آن بر آن کس شد وَبال(۱۷)
(۱۵) کم خایَش: کم بِجَو، از مصدر خاییدن بهمعنی جویدن.
(۱۶) آخِرُالْاَمر: در آخر
(۱۷) وَبال: بدبختی
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ٢٨٠۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2804
خانه را من روفتم از نیک و بد
خانهام پُرّ است از عشقِ احد(۱۸)
(۱۸) احد: یگانه، از نامهای خداوند
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۱۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4516
فُرجهٔ(۱۹) صندوقْ نونو(۲۰) مُسکِر(۲۱) است
دَرنیابد کاو به صندوق اندر است
(۱۹) فُرجه: گشایش
(۲۰) نونو: تازه به تازه
(۲۱) مُسکِر: مستکننده
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۷۵۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3752
چونکه حیران گشتی و گیج و فنا
با زبانِ حال گفتی اِهْدِنا(۲۲)
قرآن کریم، سوره حمد (۱)، آیه ۶
Quran, Al-Fatiha(#1), Line #6
« اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ.»
« ما را به راهِ راست هدايت کن.»
زَفتِ(۲۳) زَفتست و چو لرزان میشوی
میشود آن زَفت، نرم و مُستوی(۲۴)
زآنکه شکلِ زَفْت بهر مُنکِر است
چونکه عاجز آمدی لطف و بِر(۲۵) است
(۲۲) اِهْدِنا: ما را هدایت کن.
(۲۳) زَفت: بزرگ، فربه
(۲۴) مُستوی: برابر، یکسان
(۲۵) بِر: نیکی
ما در جهان بیرون، به «فکر و عمل» دست میزنیم و به «داشتن» مشغول هستیم.
انواع همانیدگی:
- درد
- باور
- جسم (پول، بدن، هرچه موجودیت فیزیکی دارد.)
بیمرادی از نوعِ بانگِ اَلَست است.
زندگی ما را بیمراد میکند تا ما به جنسِ خودمان که «زندگی» است، آگاه شویم.
ما از هر بیمرادی یاد میگیریم که همانیدگیای را بیندازیم. یعنی «فقیر»تر میشویم.
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۳۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1337
خلق، رنجورِ دِق و بیچارهاند
وز خِداعِ(۲۶) دیو، سیلیبارهاند(۲۷)
(۲۶) خِداع: حیلهگری
(۲۷) سیلیباره: کسی که میل فراوانی به زدن سیلی دارد.
در اینجا مراد کسی است که خوی آزار و تهاجم بسیار داشته باشد.
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۹۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #593
واللَّـه ار سوراخِ موشی دررَوی
مُبتلایِ گربهچنگالی شَوی
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۲۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1824
چون فرو گیرد غمت، گر چُستیای
زآن دَمِ نومیدْکن وا جُستیای
گفتیاش: ای غصهٔ مُنکِر به حال
راتبهٔ(۲۸) اِنعامها را زآن کمال
گر به هر دَم نهات بهار و خرّمیست
همچو چاشِ گُل تنت انبارِ چیست؟
چاشِ(۲۹) گُل، تن، فکرِ تو همچون گلاب
مُنکِر گُل شد گلاب، اینت عُجاب(۳۰)
از کَپیخویانِ(۳۱) کفران کَهْ(۳۲) دریغ
بر نَبیخویان نثارِ مِهر(۳۳) و میغ(۳۴)
آن لِجاجِ کفر، قانونِ کَپیست
وآن سپاس و شُکر، مِنهاجِ(۳۵) نبیست
با کَپیخویان تَهَتُّکها(۳۶) چه کرد؟
با نَبیرویان تَنَسُّکها(۳۷) چه کرد؟
(۲۸) راتبه: دائم، ثابت، مستمری
(۲۹) چاش: غلّهٔ پاک کرده، خرمن کوفته، در اینجا مطلق خرمن
(۳۰) عُجاب: چیز عجیب و شگفتانگیز
(۳۱) کَپیخو: بوزینهصفت
(۳۲) کَهْ: کاه
(۳۳) مهر: خورشید
(۳۴) میغ: ابر
(۳۵) مِنهاج: راه روشن و آشکار، روش
(۳۶) تَهَتُّک: پردهدری
(۳۷) تَنَسُّک: پارسایی، زهد ورزیدن
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۰۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2201
حَزم(۳۸) چهبْوَد؟ بدگمانی بر جهان
دَم به دَم بیند بلایِ ناگهان
(۳۸) حَزم: دوراندیشی، تأمّل با هشیاری حضور
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2875
در دلش خورشید چون نوری نشاند
پیشَش اختر(۳۹) را مقادیری نماند
(۳۹) اختر: ستاره، در اینجا مراد همانیدگیها هستند.
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۷۹۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3794
کَهْ(۴۰) نیَم، کوهم ز حِلم(۴۱) و صبر و داد
کوه را کی دررُباید تُندباد؟
(۴۰) کَهْ: مخفّفِ كاه
(۴۱) حِلم: فضاگشایی
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2874
پس نبیند جمله را با طِمّ(۴۲) و رِمّ(۴۳و۴۴)
حُبُّکَ الْاَشْیاءَ یُعْمی و یُصِمّ
«حُبُّکَ الْاَشَّیءَ یُعْمی و یُصِمّ.»
«عشق تو به اشيا [همانیدگیها] تو را كور و كر میکند.»
(۴۲) طِمّ: دریا و آب فراوان
(۴۳) رِمّ: زمین و خاک
(۴۴) با طِمّ و رِمّ: در اینجا یعنی با جزئیات
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۶۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #362
قبض دیدی چارهٔ آن قبض کن
زآنکه سَرها جمله میرویَد زِ بُن(۴۵)
بسط دیدی، بسطِ خود را آب دِه
چون برآید میوه، با اصحاب دِه
(۴۵) بُن: ریشه
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۴۵۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1452
چون مرا، تو آفریدی کاهلی
زخمخواری(۴۶)، سستجُنبی(۴۷) مَنبلی(۴۸)
بر خرانِ پشتریشِ(۴۹) بیمُراد
بارِ اسبان و استران نتوان نهاد
کاهلم(۵۰) چون آفریدی، ای مَلی(۵۱)
روزیام دِه هم ز راهِ کاهلی
کاهلم من، سایهخُسپم(۵۲) در وجود
خفتم اندر سایهٔ این فضل و جود(۵۳)
کاهلان(۵۴) و سایهخُسپان را مگر
روزیی بنوشتهیی نوعی دگر؟
هرکه را پاییست، جوید روزیی
هر که را پا نیست، کُن دلسوزیی
رزق(۵۵) را میران به سویِ آن حَزین
ابر را میکَش به سویِ هر زمین
چون زمین را پا نباشد، جودِ تو
ابر را رانَد به سویِ او دوتو(۵۶)
طفل را چون پا نباشد، مادرش
آید و ریزد وظیفه بر سَرَش
روزیی خواهم بناگه(۵۷) بیتَعَب(۵۸)
که ندارم من ز کوشش جز طلب
(۴۶) زخمخوار: صدمهدیده، زخمخورده
(۴۷) سستجُنب: سستحال
(۴۸) مَنبل: تنبل
(۴۹) پشتریش: پشتزخم
(۵۰) کاهل: تنبل
(۵۱) ملی: مخففِ مَلیء، بینیاز و غنی، توانگر
(۵۲) سایهخُسپ: کنایه از افراد تنبل و بیکار
(۵۳) جود: بخشش
(۵۴) کاهلان: تنبلان
(۵۵) رزق: روزی
(۵۶) دوتو: دولایه
(۵۷) بناگه: ناگهانی
(۵۸) بیتَعَب: بیرنج
گنجِ جمالِ همچو مه، جانْش بدیده گفته: خَه
«گنج» همان فقر است.
جان بجهان و هم بجه، سر بمکش، سَرَک بنه
سر بمکش، سَرَک بنه:
دائم بگو: «بَهبَه»
نگو: «اَهاَه»
درونِ دو دِه، یعنی رونق و شکستِ ذهنی؛ دوییِ ذهنی
دو دِه یعنی با خوب و بد کار کردن
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۶۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1360
عاشقِ صُنعِ تواَم در شُکر و صبر(۵۹)
عاشقِ مصنوع کی باشم چو گَبر(۶۰)؟
(۵۹) شُکر و صبر: در اینجا کنایه از نعمت و بلاست.
(۶۰) گبر: کافر
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2261
سر کشیدی تو که من صاحبدلم
حاجتِ(۶۱) غیری ندارم، واصلم(۶۲)
آنچنانکه آب در گِل سرکَشَد
که منم آب و چرا جُویم مَدَد؟
(۶۱) حاجت: نیاز
(۶۲) واصل: وصلکننده
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3528
زان رَهَش دور است تا دیدارِ دوست
کو نجویَد، سَر، رئیسیش آرزوست
ای تبریزِ مُشتَهَر، بند به شمسِ دین کمر
فردوسی، شاهنامه، آغاز کتاب، گفتار اندر آفرینش مردم
Ferdowsi, Shahname, Beginning of Book, Speech in the Creation of People
تو را از دو گیتی برآوردهاند
به چندین میانجی بپروردهاند
نخستینِ فِطرَت پَسینِ شمار
تویی خویشتن را به بازی مدار
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۸۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #682, Divan e Shams
سَرَک بر آستان نِه همچو مِسمار(۶۳)
که گردون این چنین سَر را نساید
(۶۳) مِسمار: میخ
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۰۸۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2084
پیش رفتنِ دَقوقی به امامت
این سخن پایان ندارد تیز دو
هین نماز آمد، دَقوقی پیش رو
ای یگانه، هین دوگانه برگزار
تا مُزََیَّن(۶۴) گردد از تو روزگار
ای امامِ چشمروشن در صَلا(۶۵)
چشمِ روشن باید اندر پیشوا
در شریعت هست مکروه ای کیا
در امامت پیش کردن کور را
گرچه حافظ باشد و چُست و فقیه
چشم، روشن بِهْ، و گر باشد سفیه(۶۶)
کور را پرهیز نبود از قَذَر(۶۷)
چشم باشد اصلِ پرهیز و حَذَر
او پلیدی را نبیند در عبور
هیچ مؤمن را مبادا چشم کور
کورِ ظاهر در نجاسهٔ ظاهر است
کورِ باطن در نجاساتِ سِر است
این نجاسهٔ ظاهر از آبی رَوَد
آن نجاسهٔ باطن افزون میشود
جز به آبِ چشم نتوان شستن آن
چون نجاساتِ بواطن(۶۸) شد عیان
چون نَجَس خواندهست کافر را خدا
آن نجاست نیست بر ظاهر ورا
قرآن کریم، سورهٔ توبه (۹)، آیهٔ ۲۸
Quran, At-Tawba(#9), Line #28
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْـمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلَا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ
هَٰذَا وَإِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللَّـهُ مِنْ فَضْلِهِ إِنْ شَاءَ إِنَّ اللَّـهَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ.»
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، مشركان نجسند و از سال بعد نبايد به مسجد الحرام نزديک شوند.
و اگر از بينوايى مىترسيد، خدا اگر بخواهد به فضل خويش بىنيازتان خواهد كرد.
زيرا خدا دانا و حكيم است.»
ظاهرِ کافر ملوَّث(۶۹) نیست، زین
آن نجاست هست در اخلاق و دین
این نجاست بویش آید بیست گام
وآن نجاست بویش از رِی تا به شام
بلکه بویش آسمانها بررود
بَر دماغِ حور(۷۰) و، رِضْوان(۷۱) بر شود
اینچه میگویم به قدرِ فهم توست
مُردم اندر حسرتِ فهم دُرست
فهم، آب است و وجودِ تن، سبو(۷۲)
چون سبو بشکست، ریزد آب از او
این سبو را پنج سوراخ است ژرف(۷۳)
اندر او نی آب مانَد خود، نه برف
اَمرِ غُضُّوا غَضَّةً أبصارَکُمْ
هم شنیدی، راست ننهادی تو سُم
با اینکه این فرمانِ خدا را شنیدی که «چشمانِ خود را از نارواها فروبندید.»
ولی باز درست گام برنداشتی.
قرآن کریم، سورهٔ نور (۲۴)، آیهٔ ۳۰
Quran, An-Noor(#24), Line #30
«قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَيَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذَٰلِكَ أَزْكَىٰ لَهُمْ إِنَّ اللَّـهَ خَبِيرٌ بِمَا يَصْنَعُونَ.»
«به مردان مؤمن بگو كه چشمان خويش فروگيرند و شرمگاه خود نگه دارند.
اين برايشان پاكيزهتر است. زيرا خدا به كارهايى كه مىكنند آگاه است.»
(۶۴) مُزََیَّن: آراسته
(۶۵) صَلا: نماز
(۶۶) سفیه: نادان، احمق
(۶۷) قَذَر: پلیدی، پلید شدن، در اینجا یعنی نجاست
(۶۸) بواطن: جمعِ باطن
(۶۹) ملوَّث: نجس
(۷۰) حور: زیباچشمان، زنان زیبا
(۷۱) رِضوان: نام فرشتهای که نگهبان بهشت است.
(۷۲) سبو: کوزه
(۷۳) ژرف: عمیق
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۷۱۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2714
لولهها بربند و پُر دارش ز خُم
گفت: غُضُّوا عَنْ هَوا أبصارکُمْ(۷۴)
(۷۴) غُضُّوا عَنْ هَوا أبصارکُمْ: دیدگانتان را از هوی و هوس فروبندید.
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۰۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2102
از دهانت نُطق(۷۵)، فهمت را بَرَد
گوش چون ریگ است، فهمت را خورَد
همچنین سوراخهایِ دیگرت
میکشاند آبِ فهم مُضْمَرت(۷۶)
گر ز دریا آب را بیرون کنی
بی عوض، آن بحر را هامون(۷۷) کنی
بیگه است، ار نی بگویم حال را
مَدْخَلِ(۷۸) اَعواض را و اَبدال را
کآن عِوضها و آن بدلها(۷۹) بحر را
از کجا آید ز بعدِ خرجها؟
صد هزاران جانور زو میخَورند
ابرها هم از بُرونش میبرند
باز دریا آن عِوضها میکشد
از کجا؟ دانند اصحابِ رَشَد(۸۰)
قصّهها آغاز کردیم، از شتاب
ماند بیمَخْلَص(۸۱) درونِ این کتاب
ای ضیاءُالحق حُسامالدّینِ راد
که فلک و ارکان چو تو شاهی نزاد
تو به نادر آمدی در جان و دل
ای دل و جان از قدومِ تو خَجِل
چند کردم مدحِ قومِ ماٰمَضیٰ(۸۲)
قصدِ من ز آنها تو بودی ز اقتضا(۸۳)
خانهٔ خود را شناسد خود دعا
تو به نام هرکه خواهی، کُن ثنا(۸۴)
بهرِ کتمانِ(۸۵) مَدیح از نامَحَل
حق نهادَهست این حکایات و مثل
گر چنان مدح از تو هم آمد خَجِل(۸۶)
لیک بپْذیرد خدا جُهْدُالْـمُقِل(۸۷)
«أَفْضَلُ اَلصَّدَقَةِ جُهْدُ اَلْمُقِلِّ وابدأْ بمن تَعُولُ»
«برترین احسان، بهترین کوشش درویش است.
احسان را از کسی آغاز کن که هزینه معاشش به عهده توست.»
حق پذیرد کسرهای(۸۸)، دارد مُعاف
کز دو دیدهٔ کور دو قطره کَفاف
مرغ و ماهی داند آن ابهام را
که ستودم مُجمَل(۸۹) این خوشنام را
(۷۵) نُطق: سخن گفتن، در اینجا منظور سخنِ یاوه و بیهوده است.
(۷۶) مُضْمَر: پوشیدهشده
(۷۷) هامون: بیابان، دشت
(۷۸) مَدْخَل: محل ورود
(۷۹) عِوضها و بدلها: تعویض و مبادلهها
(۸۰) اصحابِ رَشَد: اهلِ فن، آنان که توسط زندگی هدایت میشوند.
(۸۱) بیمَخْلَص: بدون محلِّ گریز، بدونِ اتمام
(۸۲) ماٰمَضیٰ: پیشین؛ قومِ ماٰمَضیٰ: گذشتگان
(۸۳) ز اقتضا: از نظر مناسبت و قابلیت
(۸۴) ثنا: ستایش، در اینجا منظور دعا میباشد.
(۸۵) کتمان: پنهان کردن
(۸۶) خَجِل: شرمنده
(۸۷) جُهْدُالْـمُقِل: نهایت سعی و تلاش و یا بخشش فردِ تهیدست و بیمایه
(۸۸) کَسْره: شکسته از هر چیزی، کنایه از ناچیز
(۸۹) مُجمَل: بهطور اجمالی، مختصر، کوتاه
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۰۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #1103
هست آن پیدا به پیشِ چشمِ دل
جَهد کن، سویِ دل آ، جُهْدُالْمُقِل(۹۰)
(۹۰) جُهْدُالْمُقِل: نهایت سعی و تلاش و یا بخشش فردِ تهیدست و بیمایه.
اشاره به حدیثی از پیامبر.
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۱۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2118
تا بر او آهِ حسودان کم وزد
تا خیالش را به دندان کم گزد
خود خیالش را کجا یابد حسود؟
در وِثاق(۹۱) موش، طوطی کی غُنود(۹۲)؟
آن خَیالِ او بُوَد از اِحتیال(۹۳)
مویِ اَبروی وِی است آن، نی هِلال
مدحِ تو گویم بُرون از پنج و هفت
برنویس اکنون: دَقوقی پیش رفت
(۹۱) وِثاق: اتاق
(۹۲) غُنود: آرَمیدن و آسودن، استراحت کردن
(۹۳) اِحتیال: حیلهگری
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۲۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2122
«پیش رفتنِ دَقوقی به امامتِ آن قوم»
در تحیّات(۹۴) و سَلام الصّاٰلحین
مَدحِ جملهٔ انبیا آمد عَجین(۹۵)
مدحها شد جملگی آمیخته
کوزهها در یک لگن در ریخته
زآنکه خود ممدوح، جز یک بیش نیست
کیشها زین روی، جز یک کیش نیست
دان که هر مدحی به نورِ حق رود
بر صُوَر(۹۶)، وَ اشخاص عاریت(۹۷) بود
مدحها جز مُسْتَحِق(۹۸) را کِی کنند؟
لیک بر پنداشت گمره میشوند
همچو نوری تافته بر حایِطی
حایِط(۹۹)، آن انوار را چون رابطی
لاجَرَم چون سایه سویِ اصل رانْد
ضالّ(۱۰۰) مَه گُم کرد و زِاسْتایش بمانْد
یا ز چاهی عکس ماهی وانمود
سَر به چَه دَر کرد و آن را میستود
در حقیقت مادحِ(۱۰۱) ماه است او
گرچه جهلِ او به عکسش کرد رو
مدحِ او، مَه راست، نی آن عکس را
کفر شد آن، چون غلط شد ماجرا
کز شقاوت(۱۰۲) گشت گُمره آن دلیر
مَه به بالا بود و او پنداشت زیر
زین بُتان، خلقان پریشان میشوند
شهوتِ رانده پشیمان میشوند
زآنکه شهوت با خیالی رانده است
وز حقیقت دورتر وامانده است
با خیالی میلِ تو چون پَر بُوَد
تا بدآن پَر بر حقیقت بَر شود
چون بِراندی شهوتی، پَرَّت بریخت
لَنگ گشتیّ و آن خیال از تو گریخت
پَر نگهدار و چنین شهوت مَران
تا پَرِ مِیلَت بَرَد سویِ جِنان(۱۰۳)
خلق پندارند عشرت(۱۰۴) میکُنند
بَر خیالی پَرِّ خود برمیکَنند
وامدارِ شرحِ این نکته شدم
مُهلَتَم دِه، مُعْسِرم(۱۰۵) زآن تَن زدم(۱۰۶)
قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۲۸۰
Quran, Al-Baqarah(#2), Line #280
«وَإِنْ كَانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلَىٰ مَيْسَرَةٍ... .»
«و اگر وامدار، تنگدست بود، مهلتی باید تا توانگر گردد... .»
(۹۴) تحیّات: جمعِ تحیّت به معنی «حیات و بقا بر تو باد.»
(۹۵) عَجین: معجون، سرشته، آمیخته
(۹۶) صُوَر: صورتها
(۹۷) عاریت: قرضی
(۹۸) مُسْتَحِق: شایسته و سزاوار
(۹۹) حایِط: دیوار
(۱۰۰) ضالّ: گمراه، بیراه، آواره
(۱۰۱) مادحِ: مدحکننده، ستاینده، ستایشگر
(۱۰۲) شقاوت: سختی، بدبختی، سختدلی
(۱۰۳) جِنان: جمع جنّة بهمعنی بهشتها، باغهای بهشت
(۱۰۴) عشرت: کامرانی، خوشگذرانی
(۱۰۵) مُعْسِر: نیازمند، تنگدست و فقیر
(۱۰۶) تَن زدن: خاموش بودن، ساکت شدن، امتناع کردن
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۴۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2140
اقتدا کردنِ قوم، از پسِ دَقوقی
پیشدر شد آن دَقوقی در نماز
قوم همچون اطلس آمد، او طِراز(۱۰۷)
اقتدا کردند آن شاهان قطار
در پیِ آن مقتدایِ نامدار
چونکه با تکبیرها مقرون شدند
همچو قربان از جهان بیرون شدند
معنیِ تکبیر این است ای امام
کای خدا پیشِ تو ما قربان شدیم
وقتِ ذبح، اَللّـهُ اکبر میکُنی
همچنین در ذبحِ نَفْسِ کُشتنی
تن چو اسماعیل و جان همچون خلیل
کرد جان، تکبیر بر جسمِ نَبیل(۱۰۸)
گشت کُشته تن ز شهوتها و آز(۱۰۹)
شد بِه بسم الله(۱۱۰)، بِسْمِل در نماز
چون قیامت پیشِ حق صفها زده
در حساب و در مناجات آمده
ایستاده پیشِ یزدان اشکریز
بر مثالِ راستخیزِ رستخیز
حق همی گوید: چه آوردی مرا
اندر این مهلت که دادم من تو را؟
عمرِ خود را در چه پایان بردهای؟
قوت و قُوَّت در چه فانی کردهای؟
گوهرِ دیده کجا فرسودهای(۱۱۱)؟
پنج حس را در کجا پالودهای(۱۱۲)؟
چشم و گوش و هوش و گوهرهایِ عرش(۱۱۳)
خرج کردی، چه خریدی تو ز فرش(۱۱۴و۱۱۵)؟
قرآن کریم، سورهٔ اسراء (۱۷)، آیهٔ ۳۶
Quran, Al-Israa(#17), Line #36
«وَلَا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولَٰئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْئُولًا.»
«از پى آنچه ندانى كه چيست مرو، زيرا گوش و چشم و دل، همه را، بدان بازخواست كنند.»
دست و پا دادَمْت چون بیل و کُلند
من ببخشیدم ز خود آن کِی شدند؟
همچنین پیغامهایِ دردگین
صد هزاران آید از حضرت چنین
در قیام، این گفتها دارد رجوع
وز خجالت شد دوتا او در رکوع
قوّتِ اِستادن از خجلت نماند
در رکوع از شرم، تسبیحی بخواند
باز فرمان میرسد: بردار سر
از رکوع و پاسخِ حق بَرشُمَر
سر برآرد از رکوع آن شرمسار
باز اندر رو فتد آن خامکار(۱۱۶)
باز فرمان آیدش: بردار سر
از سجود و وا دِه از کرده خبر
سر برآرَد او دگر ره شرمسار
اندر افتد باز در رو همچو مار
باز گوید: سر برآر و بازگو
که بخواهم جُست از تو مو به مو
قوّتِ پا ایستادن نَبْوَدَش
که خطابِ هَیبتی بر جان زدش
پس نشیند، قَعده زآن بارِ گران
حضرتش گوید: سخن گو با بیان
نعمتت دادم، بگو شکرت چه بود؟
دادمت سرمایه، هین بنمای سود
رو به دستِ راست آرَد در سلام
سویِ جانِ انبیا و آن کِرام(۱۱۷)
یعنی: ای شاهان، شفاعت کاین لئیم(۱۱۸)
سخت در گِل مانْدش پای و گلیم
(۱۰۷) طِراز: زینتِ پارچه، حاشیهٔ جامه
(۱۰۸) نَبیل: بزرگ، نجیب
(۱۰۹) آز: حرص و طمع
(۱۱۰) بِسْمِل: ذبح کردن حیوان
(۱۱۱) فرسودن (قدیمی): کم شدن، کاهش یافتن، مقابلِ افزودن، (مَجاز) پیر شدن و کم نور شدنِ چشم
(۱۱۲) پالودن: در اینجا یعنی صرف کردن، تصفیه کردن، پالایش، پاک کردنِ ضمیر، (مَجاز) تبدیل شدن
(۱۱۳) عرش: آسمان
(۱۱۴) فرش: جای پست و پایین، در اینجا مراد دنیا است، زمین
(۱۱۵) عرش و فرش: آسمان و زمین، کُلِ عالمِ هستی
(۱۱۶) خامکار: کار ناآزموده، بیتجربه
(۱۱۷) کِرام: بزرگان
(۱۱۸) لئیم: فرومایه
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۶۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2167
«بیانِ اشارتِ سلام سویِ دست راست در قیامت
از هیبتِ محاسبهٔ حق و از انبیاء استعانت و شفاعت خواستن»
انبیا گویند: روزِ چاره رفت
چاره آنجا بود و، دستافزارِ(۱۱۹) زَفْت(۱۲۰)
مرغِ بیهنگامی ای بدبخت، رو
ترکِ ما گو، خونِ ما اندر مَشو
رو بگرداند به سویِ دستِ چپ
در تبار و خویش، گویندش که خَپ(۱۲۱)
هین جوابِ خویش گو با کردگار
ما کهایم؟ ای خواجه دست از ما بدار
قرآن کریم، سورهٔ عبس (٨٠)، آیات ۳۴ تا ۳۶
Quran, Abasa(#80), Line #34-36
«يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ» (۳۴)
«وَأُمِّهِ وَأَبِيهِ» (۳۵)
«وَصَاحِبَتِهِ وَبَنِيهِ» (۳۶)
«روزى كه آدمى از برادرش مىگريزد» (۳۴)
«و از مادرش و پدرش» (۳۵)
«و از زنش و فرزندانش» (۳۶)
نی ازین سو، نی از آن سو چاره شد
جانِ آن بیچارهدل، صد پاره شد
از همه نومید شد مسکینکیا
پس برآرد هر دو دست اندر دعا
کز همه نومید گشتم ای خدا
اول و آخِر توییّ و منتها
در نماز این خوشاشارتها ببین
تا بدانی، کاین بخواهد شد یقین
بچّه بیرون آر از بیضهٔ(۱۲۲) نماز
سر مزن چون مرغِ بیتعظیم و ساز(۱۲۳)
(۱۱۹) دستافزار: ابزار
(۱۲۰) زَفْت: مهیب، بزرگ
(۱۲۱) خَپ: خفه شو، فعل امر از خَپیدن
(۱۲۲) بیضه: تخم مرغ
(۱۲۳) ساز: منظور آمادگی روحی و قلبی است.
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۷۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2176
«شنیدنِ دَقوقی در میانِ نماز، افغانِ آن کشتی که غرق خواست شدن»
آن دَقوقی در امامت کرد ساز
اندر آن ساحل درآمد در نماز
و آن جماعت در پیِ او در قیام
اینْت زیبا قوم و، بگزیده امام
ناگهان چشمش سویِ دریا فتاد
چون شنید از سویِ دریا داد داد
در میانِ موج دید او کشتیی
در قضا و در بلا و زشتیی
هم شب و، هم ابر و، هم موجِ عظیم
این سه تاریکی و، از غرقابِ بیم
قرآن کریم، سورهٔ نور (٢۴)، آیهٔ ۴٠
Quran, An-Noor(#24), Line #40
«أَوْ كَظُلُمَاتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشَاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ
مِنْ فَوْقِهِ سَحَابٌ ۚ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ … .»
«يا همانند تاريكیهايى است در دريايى ژرف، كه موجش فرو پوشد و بر فراز آن موجى ديگر
و بر فرازش ابرى است تيره، تاريكیهايى بر فراز يكديگر … .»
تندبادی همچو عزراییل خاست
موجها آشوفت اندر چپّ و راست
اهلِ کشتی از مَهابت(۱۲۴) کاسته
نعرهٔ واویْلها(۱۲۵) برخاسته
دستها در نوحه بر سر میزدند
کافر و مُلْحِد(۱۲۶) همه مُخْلِص شدند
قرآن کریم، سورهٔ عنکبوت (٢٩)، آیهٔ ۶٧
Quran, Al-Ankaboot(#29), Line #67
«أَوَلَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا حَرَمًا آمِنًا وَيُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ ۚ أَفَبِالْبَاطِلِ يُؤْمِنُونَ وَبِنِعْمَةِ اللَّـهِ يَكْفُرُونَ»
«آيا ندانستهاند كه حرم را جاى امن مردم قرار داديم، حال آنكه مردم در اطرافشان به اسارت ربوده مىشوند؟
آيا به باطل ايمان مىآورند و نعمت خدا را كفران مىكنند؟»
با خدا با صد تضرّع(۱۲۷) آن زمان
عهدها و نذرها کرده به جان
سر برهنه در سجود، آنها که هیچ
رویشان قبله ندید از پیچپیچ(۱۲۸)
گفته که بیفایدهست این بندگی
آن زمان دیده در آن صد زندگی
از همه اومید بُبْریده تمام
دوستان و خال و عَمّ(۱۲۹)، بابا و مام(۱۳۰)
زاهد و فاسق(۱۳۱) شد آن دَم، مُتَّقی(۱۳۲)
همچو در هنگامِ جانکندن، شَقی(۱۳۳)
نی ز چَپْشان چاره بود و، نی ز راست
حیلهها چون مُرد، هنگامِ دعاست
در دعا ایشان و در زاریّ و آه
بر فلک ز ایشان شده دودِ سیاه
دیو آن دَم از عداوت(۱۳۴) بَیْن بَیْن(۱۳۵)
بانگ زد کای سگپرستان عِلّتَیْن(۱۳۶)
قرآن کریم، سورۀ جاثیه (۴۵)، آیهٔ ٢٣
Quran, Al-Jaathiya(#45), Line #23
« أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَٰهَهُ هَوَاهُ … .»
«آیا آن کس را که هوسش را چون خدای خود گرفت دیدهای؟ … .»
مرگ و جَسْک(۱۳۷)، ای اهلِ انکار و نفاق
عاقبت خواهد بُدَن این اتفاق
چشمتان تر باشد از بعدِ خلاص
که شوید از بهرِ شهوت دیوِ خاص
یادتان ناید که روزی در خطر
دستتان بگرفت یزدان از قَدَر(۱۳۸)
این همیآمد ندا از دیو، لیک
این سخن را نشنود جز گوشِ نیک
راست فرمودهست با ما مصطفیٰ
قطب و شاهنشاه و دریایِ صفا
کانچه جاهل دید خواهد عاقبت
عاقلان بینند ز اوّلمرتبت
کارها ز آغاز اگر غیب است و سِرّ
عاقل اول دید و، آخِر آن مُصِرّ(۱۳۹)
اوّلش پوشیده باشد و آخِر آن
عاقل و جاهل ببیند در عیان
گر نبینی واقعهٔ غیب ای عَنود(۱۴۰)
حَزْم را سیلاب کِی اندر ربود؟
حزم چه بود؟ بدگُمانی بر جهان
دَم به دم بیند بلایِ ناگهان
(۱۲۴) مَهابت: بیم و ترس
(۱۲۵) واویْل: از ادات ناله و حسرت
(۱۲۶) مُلْحِد: کافر، بیدین
(۱۲۷) تضرّع: زاری کردن
(۱۲۸) پیچ پیچ: تو در تو، پر پیچ و خم، مراد گیجیِ همانیدگیهاست.
(۱۲۹) خال و عَمّ: خاله و عَمو
(۱۳۰) مام: مادر
(۱۳۱) فاسق: بدکاره، پست
(۱۳۲) مُتَّقی: تقواپیشهکننده، پرهیزکار
(۱۳۳) شَقی: بدبخت
(۱۳۴) عداوت: دشمنی
(۱۳۵) بَیْن بَیْن: میانهٔ نیک و بد
(۱۳۶) عِلّتَیْن: دو بیماریِ انکار و نفاق
(۱۳۷) جَسْک: رنج و بلا و پریشانی
(۱۳۸) قَدَر: معانی بسیار دارد از آن جمله به معنی تنگ کردن است.
(۱۳۹) مُصِّر: در اینجا منظور اصرارکنندۀ بر گناه و لغزش است.
(۱۴۰) عَنود: ستیزهگر
-------------------------
مجموع لغات:
----------------------------
************************
تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسان
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۴۹۲
دید غرض که فقر بد بانگ الست را بلی
عالم خاک همچو تل فقر چو گنج زیر او
شادی کودکان بود بازی و لاغ بر تلی
چشم هر آنکه بسته شد تابش حرص خسته شد
وآنکه ز گنج رسته شد گشت گران و کاهلی
گنج جمال همچو مه جانش بدیده گفته خه
بر ره او هزار شه آه شگرف حاصلی
وصف لبش بگفتمی چهره جان شکفتمی
راه بیان برفتمی لیک کجاست واصلی
جان بجهان و هم بجه سر بمکش سرک بنه
گرچه درون هر دو ده نیست درون قابلی
ای تبریز مشتهر بند به شمس دین کمر
زآنکه مبارک است سر بر کف پای کاملی
* قرآن کریم، سوره اعراف (۷)، آیه ۱۷۲
عالم خاک همچو تل فقر چو گنج زیرِ او
او فضولی بوده است از انقباض
کرد بر مختار مطلق اعتراض
فقر خواهی آن به صحبت قایم است
نه زبانت کار میآید نه دست
دانش آن را ستاند جان ز جان
نه ز راه دفتر و نه از زبان
در دل سالک اگر هست آن رموز
تا دلش را شرح آن سازد ضیا
پس الم نشرح بفرماید خدا
قرآن کریم، سوره انشراح (۹۴)، آیات ۱ تا ۳
که درون سینه شرحت دادهایم
تو هنوز از خارج آن را طالبی
محلبی از دیگران چون حالبی
درنگر در شرح دل در اندرون
تا نیاید طعنه لاتبصرون
قرآن کریم، سوره ذاریات (۵۱)، آیه ۲۱
قرآن کریم، سوره واقعه (۵۶)، آیه ۸۵
گر بروید ور بریزد صد گیاه
عاقبت برروید آن کشته اله
کشت نو کارید بر کشت نخست
این دوم فانیست و آن اول درست
کشت اول کامل و بگزیده است
تخم ثانی فاسد و پوسیده است
افکن این تدبیر خود را پیش دوست
گر چه تدبیرت هم از تدبیر اوست
کار آن دارد که حق افراشته است
آخر آن روید که اول کاشته است
کل اصباح لنا شأن جدید
کل شیء عن مرادی لایحید
در هر بامداد کاری تازه داریم
و هیچ کاری از حیطه مشیت من خارج نمیشود
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۲۸
هر لحظه و هر ساعت بر کوری هشیاری
صد رطل درآشامم بیساغر و بیآلت
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۲۷
هر لحظه و هر ساعت یک شیوه نو آرد
شیرینتر و نادرتر زآن شیوه پیشینش
عاشقان از بیمرادیهای خویش
باخبر گشتند از مولای خویش
بیمرادی شد قلاووز بهشت
حفت الجنه شنو ای خوشسرشت
ساخت موسی قدس در باب صغیر
تا فرود آرند سر قوم زحیر
زآنکه جباران بدند و سرفراز
دوزخ آن باب صغیر است و نیاز
ناز کردن خوشتر آید از شکر
لیک کم خایش که دارد صد خطر
ترک نازش گیر و با آن ره بساز
ای بسا نازآوری زد پر و بال
آخرالامر آن بر آن کس شد وبال
خانهام پر است از عشق احد
فرجه صندوق نونو مسکر است
درنیابد کاو به صندوق اندر است
با زبان حال گفتی اهدنا
زفت زفتست و چو لرزان میشوی
میشود آن زفت نرم و مستوی
زآنکه شکل زفت بهر منکر است
چونکه عاجز آمدی لطف و بر است
ما در جهان بیرون به «فکر و عمل» دست میزنیم و به «داشتن» مشغول هستیم.
بیمرادی از نوع بانگ الست است.
زندگی ما را بیمراد میکند تا ما به جنس خودمان که «زندگی» است، آگاه شویم.
خلق رنجور دق و بیچارهاند
وز خداع دیو سیلیبارهاند
واللـه ار سوراخ موشی درروی
مبتلای گربهچنگالی شوی
چون فرو گیرد غمت گر چستیای
زآن دم نومیدکن وا جستیای
گفتیاش ای غصه منکر به حال
راتبه انعامها را زآن کمال
گر به هر دم نهات بهار و خرمیست
همچو چاش گل تنت انبار چیست
چاش گل تن فکر تو همچون گلاب
منکر گل شد گلاب اینت عجاب
از کپیخویان کفران که دریغ
بر نبیخویان نثار مهر و میغ
آن لجاج کفر قانون کپیست
وآن سپاس و شکر منهاج نبیست
با کپیخویان تهتکها چه کرد
با نبیرویان تنسکها چه کرد
حزم چهبود بدگمانی بر جهان
دم به دم بیند بلای ناگهان
پیشش اختر را مقادیری نماند
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۷۹۴
که نیم کوهم ز حلم و صبر و داد
کوه را کی دررباید تندباد
پس نبیند جمله را با طم و رم
حبک الاشیاء یعمی و یصم
قبض دیدی چاره آن قبض کن
زآنکه سرها جمله میروید ز بن
بسط دیدی بسط خود را آب ده
چون برآید میوه با اصحاب ده
چون مرا تو آفریدی کاهلی
زخمخواری سستجنبی منبلی
بر خران پشتریش بیمراد
بار اسبان و استران نتوان نهاد
کاهلم چون آفریدی ای ملی
روزیام ده هم ز راه کاهلی
کاهلم من سایهخسپم در وجود
خفتم اندر سایه این فضل و جود
کاهلان و سایهخسپان را مگر
روزیی بنوشتهیی نوعی دگر
هرکه را پاییست جوید روزیی
هر که را پا نیست کن دلسوزیی
رزق را میران به سوی آن حزین
ابر را میکش به سوی هر زمین
چون زمین را پا نباشد جود تو
ابر را راند به سوی او دوتو
طفل را چون پا نباشد مادرش
آید و ریزد وظیفه بر سرش
روزیی خواهم بناگه بیتعب
سر بمکش، سرک بنه:
دائم بگو: «بهبه»
نگو: «اهاه»
درون دو ده یعنی رونق و شکست ذهنی دویی ذهنی
دو ده یعنی با خوب و بد کار کردن
عاشق صنع توام در شکر و صبر
عاشق مصنوع کی باشم چو گبر
حاجت غیری ندارم واصلم
آنچنانکه آب در گل سرکشد
که منم آب و چرا جویم مدد
زان رهش دور است تا دیدار دوست
کو نجوید سر رئیسیش آرزوست
نخستین فطرت پسین شمار
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۸۲
سرک بر آستان نه همچو مسمار
که گردون این چنین سر را نساید
پیش رفتن دقوقی به امامت
هین نماز آمد دقوقی پیش رو
ای یگانه هین دوگانه برگزار
تا مزین گردد از تو روزگار
ای امام چشمروشن در صلا
چشم روشن باید اندر پیشوا
گرچه حافظ باشد و چست و فقیه
چشم روشن به و گر باشد سفیه
کور را پرهیز نبود از قذر
چشم باشد اصل پرهیز و حذر
هیچ مومن را مبادا چشم کور
کور ظاهر در نجاسه ظاهر است
کور باطن در نجاسات سر است
این نجاسه ظاهر از آبی رود
آن نجاسه باطن افزون میشود
جز به آب چشم نتوان شستن آن
چون نجاسات بواطن شد عیان
چون نجس خواندهست کافر را خدا
قرآن کریم، سوره توبه (۹)، آیه ۲۸
ظاهر کافر ملوث نیست زین
وآن نجاست بویش از ری تا به شام
بر دماغ حور و رضوان بر شود
اینچه میگویم به قدر فهم توست
مردم اندر حسرت فهم درست
فهم آب است و وجود تن سبو
چون سبو بشکست ریزد آب از او
این سبو را پنج سوراخ است ژرف
اندر او نی آب ماند خود نه برف
امر غضوا غضه ابصارکم
هم شنیدی راست ننهادی تو سم
با اینکه این فرمان خدا را شنیدی که «چشمانِ خود را از نارواها فروبندید.»
قرآن کریم، سوره نور (۲۴)، آیه ۳۰
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۷۱۴
لولهها بربند و پر دارش ز خم
گفت غضوا عن هوا ابصارکم
از دهانت نطق فهمت را برد
گوش چون ریگ است فهمت را خورد
همچنین سوراخهای دیگرت
میکشاند آب فهم مضمرت
بی عوض آن بحر را هامون کنی
بیگه است ار نی بگویم حال را
مدخل اعواض را و ابدال را
کان عوضها و آن بدلها بحر را
از کجا آید ز بعد خرجها
صد هزاران جانور زو میخورند
ابرها هم از برونش میبرند
باز دریا آن عوضها میکشد
از کجا دانند اصحاب رشد
قصهها آغاز کردیم از شتاب
ماند بیمخلص درون این کتاب
ای ضیاءالحق حسامالدین راد
ای دل و جان از قدوم تو خجل
چند کردم مدح قوم مامضی
قصد من ز آنها تو بودی ز اقتضا
خانه خود را شناسد خود دعا
تو به نام هرکه خواهی کن ثنا
بهر کتمان مدیح از نامحل
حق نهادهست این حکایات و مثل
گر چنان مدح از تو هم آمد خجل
لیک بپذیرد خدا جهدالـمقل
حق پذیرد کسرهای دارد معاف
کز دو دیده کور دو قطره کَفاف
که ستودم مجمل این خوشنام را
هست آن پیدا به پیش چشم دل
جهد کن سوی دل آ جهدالمقل
تا بر او آه حسودان کم وزد
خود خیالش را کجا یابد حسود
در وثاق موش طوطی کی غنود
آن خیال او بود از احتیال
موی ابروی وی است آن نی هلال
مدح تو گویم برون از پنج و هفت
برنویس اکنون دقوقی پیش رفت
«پیش رفتن دقوقی به امامت آن قوم»
در تحیات و سلام الصالحین
مدح جمله انبیا آمد عجین
زآنکه خود ممدوح جز یک بیش نیست
کیشها زین روی جز یک کیش نیست
دان که هر مدحی به نور حق رود
بر صور و اشخاص عاریت بود
مدحها جز مستحق را کی کنند
همچو نوری تافته بر حایطی
حایط آن انوار را چون رابطی
لاجرم چون سایه سوی اصل راند
ضال مه گم کرد و زاستایش بماند
سر به چه در کرد و آن را میستود
در حقیقت مادح ماه است او
گرچه جهل او به عکسش کرد رو
مدح او مه راست نی آن عکس را
کفر شد آن چون غلط شد ماجرا
کز شقاوت گشت گمره آن دلیر
مه به بالا بود و او پنداشت زیر
زین بتان خلقان پریشان میشوند
شهوت رانده پشیمان میشوند
با خیالی میل تو چون پر بود
تا بدآن پر بر حقیقت بر شود
چون براندی شهوتی پرت بریخت
لنگ گشتی و آن خیال از تو گریخت
پر نگهدار و چنین شهوت مران
تا پر میلت برد سوی جنان
خلق پندارند عشرت میکنند
بر خیالی پر خود برمیکنند
وامدار شرح این نکته شدم
مهلتم ده معسرم زآن تن زدم
قرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۲۸۰
اقتدا کردن قوم از پس دقوقی
پیشدر شد آن دقوقی در نماز
قوم همچون اطلس آمد او طراز
در پی آن مقتدای نامدار
معنی تکبیر این است ای امام
کای خدا پیش تو ما قربان شدیم
وقت ذبح اللـه اکبر میکنی
همچنین در ذبح نفس کشتنی
کرد جان تکبیر بر جسم نبیل
گشت کشته تن ز شهوتها و آز
شد به بسم الله بسمل در نماز
چون قیامت پیش حق صفها زده
ایستاده پیش یزدان اشکریز
بر مثال راستخیز رستخیز
حق همی گوید چه آوردی مرا
اندر این مهلت که دادم من تو را
عمر خود را در چه پایان بردهای
قوت و قوت در چه فانی کردهای
گوهر دیده کجا فرسودهای
پنج حس را در کجا پالودهای
چشم و گوش و هوش و گوهرهای عرش
خرج کردی چه خریدی تو ز فرش
قرآن کریم، سوره اسراء (۱۷)، آیه ۳۶
دست و پا دادمت چون بیل و کلند
من ببخشیدم ز خود آن کی شدند
همچنین پیغامهای دردگین
در قیام این گفتها دارد رجوع
قوت استادن از خجلت نماند
در رکوع از شرم تسبیحی بخواند
باز فرمان میرسد بردار سر
از رکوع و پاسخ حق برشمر
باز اندر رو فتد آن خامکار
باز فرمان آیدش بردار سر
از سجود و وا ده از کرده خبر
سر برآرد او دگر ره شرمسار
باز گوید سر برآر و بازگو
که بخواهم جست از تو مو به مو
قوت پا ایستادن نبودش
که خطاب هیبتی بر جان زدش
پس نشیند قعده زآن بار گران
حضرتش گوید سخن گو با بیان
نعمتت دادم بگو شکرت چه بود
دادمت سرمایه هین بنمای سود
رو به دست راست آرد در سلام
سوی جان انبیا و آن کرام
یعنی ای شاهان شفاعت کاین لئیم
سخت در گل ماندش پای و گلیم
بیان اشارت سلام سوی دست راست در قیامت
از هیبت محاسبه حق و از انبیاء استعانت و شفاعت خواستن
انبیا گویند روز چاره رفت
چاره آنجا بود و دستافزار زفت
مرغ بیهنگامی ای بدبخت رو
ترک ما گو خون ما اندر مشو
رو بگرداند به سوی دست چپ
در تبار و خویش گویندش که خپ
هین جواب خویش گو با کردگار
ما کهایم ای خواجه دست از ما بدار
قرآن کریم، سوره عبس (٨٠)، آیات ۳۴ تا ۳۶
نی ازین سو نی از آن سو چاره شد
جان آن بیچارهدل صد پاره شد
اول و آخر تویی و منتها
تا بدانی کاین بخواهد شد یقین
بچه بیرون آر از بیضه نماز
سر مزن چون مرغ بیتعظیم و ساز
شنیدن دقوقی در میان نماز افغان آن کشتی که غرق خواست شدن
آن دقوقی در امامت کرد ساز
و آن جماعت در پی او در قیام
اینت زیبا قوم و بگزیده امام
ناگهان چشمش سوی دریا فتاد
چون شنید از سوی دریا داد داد
در میان موج دید او کشتیی
هم شب و هم ابر و هم موج عظیم
این سه تاریکی و از غرقاب بیم
قرآن کریم، سوره نور (٢۴)، آیه ۴٠
موجها آشوفت اندر چپ و راست
اهل کشتی از مهابت کاسته
نعره واویلها برخاسته
کافر و ملحد همه مخلص شدند
قرآن کریم، سوره عنکبوت (٢٩)، آیه ۶٧
با خدا با صد تضرع آن زمان
سر برهنه در سجود آنها که هیچ
رویشان قبله ندید از پیچپیچ
از همه اومید ببریده تمام
دوستان و خال و عم بابا و مام
زاهد و فاسق شد آن دم متقی
همچو در هنگام جانکندن شقی
نی ز چپشان چاره بود و نی ز راست
حیلهها چون مرد هنگام دعاست
در دعا ایشان و در زاری و آه
بر فلک ز ایشان شده دود سیاه
دیو آن دم از عداوت بین بین
بانگ زد کای سگپرستان علتین
قرآن کریم، سوره جاثیه (۴۵)، آیه ٢٣
مرگ و جسک ای اهل انکار و نفاق
عاقبت خواهد بدن این اتفاق
چشمتان تر باشد از بعد خلاص
که شوید از بهر شهوت دیو خاص
دستتان بگرفت یزدان از قدر
این همیآمد ندا از دیو لیک
این سخن را نشنود جز گوش نیک
راست فرمودهست با ما مصطفی
قطب و شاهنشاه و دریای صفا
عاقلان بینند ز اولمرتبت
کارها ز آغاز اگر غیب است و سر
عاقل اول دید و آخر آن مصر
اولش پوشیده باشد و آخر آن
گر نبینی واقعه غیب ای عنود
حزم را سیلاب کی اندر ربود
حزم چه بود بدگمانی بر جهان
دم به دم بیند بلای ناگهان
Privacy Policy