برنامه شماره ۱۰۶۴ گنج حضور
اجرا: پرویز شهبازی
تاریخ اجرا: ۱۵ سپتامبر ۲۰۲۶ - ۲۶ شهریور ماه ۱۴۰۵
برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۶۴ بر روی این لینک کلیک کنید.
برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)
اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه
اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری
برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی بر روی این لینک کلیک کنید.
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2520, Divan e Shams
گر آبت بر جگر بودی، دلِ تو پس چه کارهستی؟
تنت گر آنچنان بودی که گفتی، دلنگارهستی(۱)
وگر بر کار بودی دل، درونِ کارگاهِ عشق
ملالت بر برونِ تو نمیگویی چه کارهستی؟
غنیمت دار رمْضان را، چو عیدت روی ننمودهست
ز عیدت گر کنارستی، ز غم جان بر کنارهستی
چو روشن گشتی از طاعت، شدی تاریک از عصیان
دلِ بیچاره را میدان که او محتاجِ چارهستی
وگر محتاجِ این طاعت نماندستی دلِ مسکین
ورای کفر و ایمان، دل همیشه در نظارهستی
تو گویی جانِ من لعل است، مگر نَبْوَد بدین لعلی
ز تابشهایِ خورشیدش مبُر، گو سنگِ خارهستی
به گردِ قلعهٔ ظلمت نماندی سنگ یکپاره
اگر خود مَنجَنیقِ(۲) صوم(۳) دایم سویِ بارهستی(۴)
بزن این مَنجَنیقِ صوم قلعهٔ کفر و ظلمت بر
اگر بودی مسلمانی، مؤذّن بر منارهستی
اگر از عیدِ قربانِ سرافرازان بدانندی
نه هر پاره ز گاوِ نَفْس آویزِ(۵) قَنارهستی(۶)
اگر سوزِ دلِ مسکین بدیدیای از این لقمه
ز بهرِ ساکنی سوزَش، شکمسوزی همارهستی(۷)
در اوّل منزلت این عشق با این لوت(۸) ضدّانند
اگر این عشقبارهستی(۹) چرا او لوتبارهستی(۱۰)؟
همه عالم خر و گاوان به عیش اندر خزیدندی
اگر عاشق بُدی آنکس که دایم لوتخوارهستی(۱۱)
اگر دیدی تو ظلمتها ز قوّتهایِ این لقمه
ز جورِ(۱۲) نَفْسِ تَردامن(۱۳) گریبانهات پارهستی
بهتدریج ار کُنی تو پی(۱۴) خرِ دجّال از روزه
ببینی عیسیِ مریم که در میدان سوارهستی
اگر امرِ تَصُومُوا(۱۵) را نگه داری به امرِ رب*
به هر یا رب که میگویی تو، لبّیکت(۱۶) دوبارهستی
* قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۱۸۴
Quran, Al-Baqarah(#2), Line #184
«... وَأَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ ۖ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ.»
«… و اگر میخواهید بدانید، بهتر آن است كه خود روزه بداريد.»
(۱) دلنگاره: دارای صُوَر و نقوش قلبی، نقش دل کِشَنده
(۲) مَنجَنیق: سنگانداز، آلتی که در جنگهای قدیم برای پرتاب کردن سنگ یا گلولههای آتش به کار میرفته.
(۳) صوم: روزه گرفتن، روزه
(۴) باره: حصار، قلعه
(۵) آویز: آویخته، آویزان
(۶) قَناره: چوب یا آهنی که قصّابان از آن گوشت آویزان کنند.
(۷) هماره: دایم، پیوسته
(۸) لوت: غذا، طعام
(۹) عشقباره: عاشقپیشه
(۱۰) لوتباره: حریص، شکمباره
(۱۱) لوتخواره: کسی که غذاهای لذیذ خورَد.
(۱۲) جور: جفا، ستم
(۱۳) تَردامن: [مجاز] بدکار، گناهکار
(۱۴) پی کردن: رگ و پی پا را قطع کردن، عاجز کردن
(۱۵) تَصُومُوا: اشاره به سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۱۸۴.
(۱۶) لبّیک: فرمانت را ایستادهام، جواب دادن، امرِ تو را اطاعت میکنم.
-----------
تنت گر آنچنان بودی که گفتی، دلنگارهستی
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287
او فضولی بوده است از اِنقباض
کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۰۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3406
پس جزایِ آنکه دید او را مُعین(۱۷)
ماند یوسف حبس در بِضْعَ سِنین(۱۸)
(۱۷) مُعین: یار، یاریکننده
(۱۸) بِضْعَ سِنین: چند سال
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۱۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3412
گر خُفاشی رفت در کور و کبود(۱۹)
بازِ(۲۰) سلطاندیده را باری چه بود؟
پس ادب کردَش بدین جُرم اوستاد(۲۱)
که مَساز از چوبِ پوسیده عِماد(۲۲)
(۱۹) کور و کبود: در اینجا بهمعنی زشت و ناقص، گول و نادان، منذهنی
(۲۰) باز: نوعی پرندۀ شکاری که در قدیم آن را برای شکار کردن جانوران تربیت میکردند.
(۲۱) اوستاد: استاد
(۲۲) عِماد: ستون، تکیهگاه
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۹٢
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3492
دست کورانه به حَبْلُ الله زن
جز بر امر و نهیِ یزدانی مَتن
چیست حَبْلُ الله؟ رها کردن هوا
کاین هوا شد صَرصَری(۲۳) مر عاد را
قرآن کریم، سورهٔ آلعمران (۳)، آیهٔ ۱۰۳
Quran, Aal-i-Imran(#3), Line #103
« وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا وَلَا تَفَرَّقُوا وَاذْكُرُو … .»
«و همگان دست در ريسمان خدا زنيد و پراكنده مشويد … .»
(۲۳) صَرصَر: تند باد
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #344
صورتی را چون به دل ره میدهند
از ندامت آخرش دَه میدهند(۲۴)
توبه میآرند هم پروانهوار
باز نِسیان(۲۵) میکَشَدْشان سویِ کار
همچو پروانه ز دور آن نار(۲۶) را
نور دید و بست آن سو بار را
(۲۴) دَه میدهند: اظهار انزجار و نفرت میکنند.
(۲۵) نسیان: فراموشی، فراموش کردن خداوند
(۲۶) نار: آتش
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۶۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1467
چونکه اصلِ کارگاه آن نیستیست
که خلا و بینشان است و تهیست
جمله استادان پیِ اظهارِ کار
نیستی جویند و جایِ اِنکسار(۲۷)
لاجَرَم استادِ استادان صَمَد(۲۸)
کارگاهش نیستیّ و لا بُوَد
هر کجا این نیستی افزونتر است
کارِ حق و کارگاهش آن سَر است
(۲۷) اِنکسار: شکسته شدن، شکستگی؛ مجازاً خضوع و فروتنی
(۲۸) صَمَد: بینیاز و پاینده، از صفاتِ خداوند
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢٢۶٩
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2269
دل نباشد غیرِ آن دریایِ نور
دل نظرگاهِ خدا وآنگاه کور؟!
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2263
دل تو این آلوده را پنداشتی
لاجَرَم(۲۹) دل ز اهلِ دل برداشتی
(۲۹) لاجَرَم: بهناچار
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۷۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #771, Divan e Shams
دل و جان به آبِ حکمت، ز غبارها بشویید
هَله(۳۰) تا دو چشمِ حسرت سوی خاکدان(۳۱) نماند
(۳۰) هَله: از اداتِ تنبیه، آگاه باش!
(۳۱) خاکدان: مجازاً این دنیای مادی
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۴۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2243
ای دلا منظورِ حق آنگه شوی
که چو جزوی سویِ کُلِّ خود رَوی
حق همی گوید: نظرمان بر دل است
نیست بر صورت که آن آب و گِل است
حدیث
«إنَّ اللهَ لا يَنْظُرُ إاِلى صُوَرِكُمْ و اَموالِكُمْ وَلكِنْ يَنْظُرُ اِلى قُلوبِكُم وأعمالِكُم.»
«همانا خداوند، ننگرد به صورتها و دارایی شما، بل نگرد به دلها و رفتار شما.»
تو همی گویی: مرا دل نیز هست
دل فرازِ عرش باشد، نی به پست
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2272
دل محیط است اندرین خِطّهٔ وجود
زر همیافشانَد از احسان و جود
از سلامِ حق، سلامتها نثار
میکند بر اهلِ عالَم اختیار
هر که را دامن درست است و مُعَدّ(۳۲)
آن نثارِ دل بدآن کس میرسد
دامنِ تو آن نیاز است و حضور
هین منه در دامن آن سنگِ فُجور(۳۳)
(۳۲) مُعَدّ: آمادهشده، شمردهشده
(۳۳) فُجور: تبهکاری، گناه کردن
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2278
از خیالِ سیم و زر، چون زر نبود
دامنِ صدقت درید و، غم فزود
کِی نماید کودکان را سنگ، سنگ؟
تا نگیرد عقل، دامنْشان به چنگ
حافظ، دیوان غزلیات، غزل شمارهٔ ۴۴۵
Poem (Qazal) #445, Divan e Hafez
بکش جفایِ(۳۴) رقیبان مدام و جور(۳۵) حسود
که سهل(۳۶) باشد اگر یارِ مهربان داری
به وصلِ دوست گرت دست میدهد(۳۷) یک دَم
برو که هر چه مراد(۳۸) است در جهان داری
چو گُل به دامن از این باغ میبَری حافظ
چه غم ز ناله و فریادِ باغبان داری؟
(۳۴) جفا: ستم
(۳۵) جور: ستم
(۳۶) سهل: آسان
(۳۷) دست دادن: کنایه از میّسر گشتن و حاصل شدن
(۳۸) مراد: مقصود، منظور
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۶۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #563, Divan e Shams
چو آبت بر جگر باشد، درختِ سبز را مانی
که میوهٔ نو دهد دایم، درونِ دل سفر دارد
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۴۹۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2493
آبِ باران باغِ صد رنگ آورَد
ناودان همسایه در جنگ آورَد
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۹۱۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1917, Divan e Shams
نمیبینم تو را آن مردی و زور که بر گردون رَوی نارفته در گور
چرا دنیا به نکتهٔ مُستَحیله(۳۹) فریبد چون تو زیرک را به حیله؟
تو را عمری کشید این غول در تیه(۴۰) بکن با غول خود بحثی به توجیه
(۳۹) مُستَحیله: مؤنث مُستَحیل، محال، غیرممکن،
جسمی که تبدیل به جسم دیگر شده باشد، تغییریافته، دگرگون، مبدل
(۴۰) تیه: بیابان
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #276
چشم اگر داری تو، کورانه مَیا
ور نداری چشم، دست آور عصا
آن عصایِ حَزم(۴۱) و استدلال را
چون نداری دید، میکُن پیشوا
ور عصایِ حَزم و استدلال نیست
بی عصاکَش بر سَرِ هر رَه مَایست
(۴۱) حزم: تأمّل با هشیاری نظر، دوراندیشی
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2872
حق همیخواهد که تو زاهد شوی
تا غَرَض بگذاری و شاهد شوی
کاین غَرَضها پردهٔ دیده بُوَد
بر نظر چون پرده پیچیده بُوَد
پس نبیند جمله را با طِمّ(۴۲) و رِمّ(۴۳و۴۴)
حُبُّکَالْـاَشیاءَ یُعْمی و یُصِمّ
«حُبُّکَ الْاَشَّیءَ یُعْمی و یُصِمّ.»
«عشق تو به اشيا [همانیدگیها] تو را كور و كر میکند.»
در دلش خورشید چون نوری نشاند
پیشش اختر(۴۵) را مقادیری نماند
(۴۲) طِمّ: دریا و آب فراوان
(۴۳) رِمّ: زمین و خاک
(۴۴) طِمّ و رِمّ: در اینجا یعنی با جزئیات
(۴۵) اختر: ستاره
«زُهد در نکتهٔ مُستَحیله، زُهدِ بیاثرِ من ذهنی است.»
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3520
زهد و پیری، ضعف بر ضعف آمده
واندر آن زُهدش گشادی ناشده
رنج دیده، گنج نادیده ز یار
کارها دیده، ندیده مزدِ کار
یا نبود آن کارِ او را خود گُهَر
یا نیامد وقتِ پاداش از قَدَر
«صبرِ نکتهٔ مُستَحیله، تحمّلِ توأم با دردِ من ذهنی است.»
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۳۷۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3378
چون کسی کو خورده باشد آشِ بَد
میبشوراند دلش تا قِی(۴۶) کند
(۴۶) قِی: استفراغ
عبادت:
من ذهنی عبادتِ راستین که حضور، فضاگشایی و اتّصالِ پیوسته به زندگی است را
به تکرارِ تکلّفبار و بدون حضور الفاظ و باورهای منجمد ذهنی تبدیل کرده است.
آداب و عاداتی که برای من ذهنی هیچ ثمر و میوهای در بر ندارند.
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۹۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3393
وز نماز و از زَکات و غیرِ آن
لیک یک ذَرّه ندارد ذوقِ جان
میکند طاعات و افعالِ سَنی(۴۷)
لیک یک ذَرّه ندارد چاشنی
(۴۷) سَنی: بلند، رفیع
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۹۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3396
ذوق باید، تا دهد طاعات، بَر(۴۸)
مغز باید، تا دهد دانه، شَجَر(۴۹)
(۴۸) بَر: بار درخت، میوه، محصول
(۴۹) شَجَر: درخت
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۸۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #381
بشنو از اَخبارِ آن صدرِ صُدور(۵۰)
لٰا صَلٰوةَ تَمَّ اِلّٰا بِالْحُضور
«ای انسان از آن بزرگِ بزرگان یعنی حضرت رسول یاد بگیر که میفرماید:
هیچ نمازی و هیچ عبادتی بدون «حضور ناظر» یا فضاگشایی کامل و تمام نیست.»
«لا صَلوةَ اِلّا بِالْحُضور الْقَلْب.»
«نماز (عبادت)، بدونِ حضور کامل نیست.»
(۵۰) صدر صُدور: بزرگ بزرگان
درد هشیارانه:
من ذهنی دردِ آگاهانه همراه با صبر، شناساییِ همانیدگیها و تبدیل هشیاری را
به عذاب و درد کشیدنِ بینتیجه تغییرِ ماهیت میدهد.
با این توجیه که در آن دنیا در راحتی و آرامش خواهد بود.
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۷۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2472
حَد ندارد وصفِ رنجِ آن جهان
سهل باشد رنجِ دنیا، پیشِ آن
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۷۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2475
من همی گفتم که یا رب آن عذاب
هم درین عالَم بِران بَر من شتاب
تا در آن عالَم فراغت باشدم
در چنین درخواست حلقه میزدم
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۸۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2481
گفت: هَی هَی این دعا دیگر مکُن
بَر مَکَن تو خویش را از بیخ و بن
تو چه طاقت داری ای مورِ نَژَند(۵۱)
که نَهَد بر تو چنان کوهِ بلند؟
گفت: توبه کردم ای سلطان که من
از سَرِ جَلْدی(۵۲) نلافم هیچ فن
قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۲۸۶
Quran, Al-Baqarah(#2), Line #286
«… وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا أَنْتَ مَوْلَانَا … .»
«… اى پروردگار ما، آنچه را كه طاقت آن نداريم، بر ما تكليف مكن.
گناه ما ببخش و ما را بيامرز و بر ما رحمت آور. تو مولاى ما هستى … .»
این جهان تیه(۵۳) است و، تو موسی و ما
از گُنه در تیه مانَد مبتلا
سالها رَه میرویم و، در اخیر
همچنان در منزلِ اوّل اسیر
گر دل موسی ز ما راضی بُدی
تیه را راه و کران(۵۴) پیدا شدی
(۵۱) نَژَند: افسرده، پژمرده، پریشان
(۵۲) جَلْدی: گستاخی
(۵۳) تیه: بیابان
(۵۴) کران: انتها، کناره
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۵۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2551
گفت پیغمبر: مَر آن بیمار را
این بگو کِای سهلْکُن(۵۵) دشوار را
آتِنا فی دارِ دُنیانا حَسَن
آتِنا فی دارِ عُقْبانا حَسَن
ای خدا در سرای دنیا بر ما خیر و نیکی ارزانی دار،
و در سرای آخرت نیز خیر و نیکی بر ما عطا فرما.
قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۲۰۱
Quran, Al-Baqarah(#2), Line #201
«… رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ.»
«… پروردگارا در دنيا، به ما نيكى عطا فرما و در آخرت نیز نیکی ارزانی دار
و ما را از کیفر دوزخ [دردهای منذهنی] مصون دار.»
راه را بر ما چو بُستان کن لطیف
منزلِ ما، خود تو باشی ای شَریف
(۵۵) سهلکُن: آسان کننده
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۱۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #3013, Divan e Shams
یار در آخِرزمان کرد طَرَبسازیی
باطنِ او جِدِّ جِد، ظاهرِ او بازیی
جملهٔ عشّاق را یار بدین عِلم کُشت
تا نکُند هان و هان، جهلِ تو طنّازیی
در حرکت باش از آنک، آبِ روان نَفسُرد(۵۶)
کز حرکت یافت عشق سِرِّ سَراندازیی
(۵۶) فِسُردن: یخ بستن، منجمد شدن
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2640
من سبب را ننگرم، کآن حادِث(۵۷) است
زآنکه حادث، حادِثی را باعث است
لطفِ سابق را نِظاره میکنم
هرچه آن حادِث، دوپاره میکنم
(۵۷) حادث: تازهپدیدآمده، جدید، نو
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #1070
مَنفَذی داری به بحر، ای آبگیر
ننگ دار از آب جُستن از غدیر(۵۸)
که اَلَمْ نَشْرَحْ نه شرحت هست باز؟
چون شدی تو شرحجو و کُدیهساز(۵۹)؟
درنگر در شرحِ دل در اندرون
تا نیاید طعنهٔ لٰاتُبْصِرُون
(۵۸) غدیر: آبگیر، برکه
(۵۹) کُدیهساز: گدایی کننده، تکدّیکننده
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۵۳۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1535
ای خُنُک(۶۰) آن مرد کز خود رَسته شد(۶۱)
در وجودِ زندهٔ پاینده شد
(۶۰) خُنُک: خوشا
(۶۱) رَسته شد: رها شد
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۵۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #4658
همچنین جویایِ درگاهِ خدا
چون خدا آمد، شود جوینده لا
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۳۶۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #3364
مُرده است از خود، شده زنده به رب
ز آن بُوَد اسرارِ حقّش در دو لب
مُردنِ تن در ریاضت، زندگیست
رنجِ این تن، روح را پایندگیست
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۶۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2265
همرهِ غم باش، با وحشت بساز
میطلب در مرگِ خود عُمرِ دراز
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۶۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #3760
بهرِ روزِ مرگ، این دَم مُرده باش
تا شوی با عشقِ سَرمَد(۶۲)، خواجهتاش(۶۳)
(۶۲) سَرمَد: جاوان، همیشگی، منظور خداوند است.
(۶۳) خواجهتاش: هریک از غلام یا نوکرانی که یک خواجه یا رئیس دارند.
در اینجا بهمعنی ملازم و همراه است.
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۲۷۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2272
مرگِ پیش از مرگ، اَمن است ای فَتیٰ(۶۴)
این چنین فرمود ما را مُصطفیٰ
(۶۴) فَتی: جوانمرد، جوان
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۹۱۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #3910
ای فسرده عاشقِ ننگیننَمَد
کو ز بیم جان ز جانان میرَمَد(۶۵)
سویِ تیغ عشقش ای ننگِ زنان
صد هزاران جان نگر، دَستَکزنان(۶۶)
(۶۵) میرَمَد: فرار میکند.
(۶۶) دَستکزنان: شادیکنان
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۱۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #1712
وآنکه ایشان را شِکَر باشد اَجَل(۶۷)
چون نظرْشان مست باشد در دُوَل(۶۸)؟
تلخ نَبْود پیشِ ایشان مرگِ تن
چون رَوَند از چاه و زندان در چمن
وارهیدند از جهانِ پیچ پیچ
کس نَگِریَد بر فَواتِ(۶۹) هیچ، هیچ
(۶۷) اَجَل: مرگ
(۶۸) دُوَل: جمع دولت، دولتها، منظور همانیدگیها است.
(۶۹) فَوات: فوت شدن، از بین رفتن، مرگ
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۳۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2334
خود ندارم هیچ، بِهْ سازد مرا
که ز وَهمِ دارم است این صد عَنا(۷۰)
(۷۰) عَنا: رنج
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۰۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3500
هم ز اوّل تو دهی میلِ دعا
تو دهی آخِر دعاها را جزا
اوّل و آخِر تویی ما در میان
هیچِ هیچی که نیاید در بیان
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۷۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #773
از خدا غیر خدا را خواستن
ظَنِّ افزونیست و، کُلّی کاستن
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #140
بس دعاها کآن زیان است و هلاک
وز کَرَم مینشنود یزدانِ پاک
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۸۸۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1880
قومِ دیگر میشناسم ز اولیا
که دهانْشان بسته باشد از دعا
از رضا که هست رامِ آن کِرام(۷۱)
جُستنِ دفعِ قضاشان شد حرام
در قضا ذوقی همی بینند خاص
کفرشان آید طلب کردن خلاص
حُسنِ ظَنّی بر دلِ ایشان گشود
که نپوشند از غمی جامهٔ کبود
(۷۱) کِرام: جمعِ کریم، به معنی بزرگوار، بخشنده، جوانمرد
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۳۰۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2303
از همهٔ کارِ جهان، پرداخته
کو و کو میگو به جان، چون فاخته(۷۲)
نیک بنگر اندرین ای مُحْتَجِب(۷۳)
که دعا را، بست حق بر اَسْتَجِبْ(۷۴)
قرآن کریم، سورهٔ غافر (۴۰)، آیهٔ ۶۰
Quran, Al-Ghaafir(#40), Line #60
«وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ»
«پروردگارتان گفت: بخوانيد مرا تا شما را پاسخ گويم.
آنهايى كه از پرستش من سركشى مىكنند زودا كه در عين خوارى به جهنم درآيند.»
هر که را دل پاک شد از اِعْتلال(۷۵)
آن دعااش میرود تا ذوالجلال
(۷۲) فاخته: پرندهای خاکی رنگ، کوچکتر از کبوتر
(۷۳) مُحْتَجِب: حجابدار، پنهان
(۷۴) أَسْتَجِبْ: پاسخ دهم
(۷۵) اِعتلال: بیماری، علّت، عارضه
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #756
گفت حق: گر فاسقی(۷۶) وَ اهلِ صَنَم(۷۷)
چون مرا خوانی، اجابتها کُنم
تو دعا را سخت گیر و میشُخول(۷۸)
عاقبت برهاندت از دستِ غُول
(۷۶) فاسِق: بدکار
(۷۷) اهلِ صَنَم: بتپرست
(۷۸) میشُخول: از مصدرِ شخولیدن به معنی نالیدن، فریاد زدن
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۱۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #1715
بُرجِ زندان را شکست اَرکانیی(۷۹)
هیچ ازو رنجد دل ِزندانیی؟
(۷۹) اَرکانی: در اینجا یعنی کسی که از جنس زندگی است.
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۲۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #1720
تلخ کِی باشد کسی را کِش بَرَند
از میانِ زهرِ ماران سویِ قند؟
جان مجرّد(۸۰) گشته از غوغایِ تن
میپَرَد با پَرِّ دل، بی پایِ تن
(۸۰) مجرّد: تنها
حافظ، دیوان غزلیات، غزل شمارهٔ ۴۵
Poem (Qazal) #45, Divan e Hafez
جَریده(۸۱) رو که گذرگاهِ عافیت تنگ است
پیاله گیر که عمرِ عزیز بیبَدَل(۸۲) است
(۸۱) جَریده: تنها، یگانه، یکتا
(۸۲) بیبَدَل: بدونِ مانند
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۵۹۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2593
پس رِجال(۸۳) از نَقلِ عالَم شادمان
وز بقایش شادمان این کودکان
(۸۳) رِجال: مراد از تمامی انسانهای به حضور رسیده چه زن و چه مرد
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۴۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #744
جانْش را این دَم به بالا مَسکنیست
گر بمیرد، روحِ او را نقل نیست
زآنکه پیش از مرگ، او کردهست نقل
این به مُردن فهم آید، نه به عقل
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #301, Divan e Shams
صلوات بر تو آرم که فزوده باد قُربت(۸۴)
که به قُربِ کلّ گردد همه جزوها مُقَرَّب(۸۵)
(۸۴) قُرب: نزدیکی، نزدیک شدن، منزلت
(۸۵) مُقَرَّب: نزدیک شده، آنکه به کسی نزدیک شده و نزد او قرب و منزلت پیدا کرده
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۳۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #636, Divan e Shams
بمیرید، بمیرید، در این عشق بمیرید
در این عشق چو مُردید، همه روح پذیرید
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۵۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #754
بهرِ این گفت آن رسولِ خوشپیام
رمزِ مُوتُوا قَبْلَ مَوْتٍ یاٰ کِرام(۸۶)
«مُوتُوا قَبْلَ اَنْ تَمُوتُوا.»
«بمیرید پیش از آنکه بمیرید.»
همچنانکه مُردهام من، قَبلِ مَوْت
زآن طرف آوردهام این صیت(۸۷) و صوت
(۸۶) کِرام: بزرگواران
(۸۷) صیت: شهرت
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۹۳۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #3937
چون تَمَنَّوْا موت گفت، ای صادقین
صادقم، جان را برافشانم برین
قرآن کریم، سورهٔ جمعه (۶۲)، آیهٔ ۶
Quran, Al-Jumu’a(#62), Line #6
«قُلْ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ هَادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِيَاءُ لِلَّـهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ
فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ.»
«بگو: اى قوم يهود، هرگاه مىپنداريد كه شما دوستان خدا هستيد،نه مردم ديگر،
پس تمناى مرگ كنيد اگر راست مىگوييد.»
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۹۵۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #3951
مرگ، شیرین گشت و نَقلم(۸۸) زین سرا
چون قفس هَشتن(۸۹)، پریدن، مرغ را
(۸۸) نَقل: انتقال یافتن
(۸۹) هَشتن: رها کردن
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۵۴۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1541
مرغ، کو اندر قفس زندانی است
مینجوید رَستن(۹۰)، از نادانی است
روحهایی کز قفسها رَستهاند
انبیایِ رهبرِ شایستهاند
(۹۰) رَستن: رها شدن، آزاد شدن
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۲۴۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2242
جانِ شورِ تلخ، پیشِ تیغ بَر
جانِ چون دریایِ شیرین را بخر
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۱۷۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1173
جنسِ ما چون نیست جنسِ شاهِ ما
مایِ ما شد بهرِ مایِ او فنا
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3691
گفتِ هر یکْتان دهد جنگ و فِراق(۹۱)
گفتِ من آرد شما را اتّفاق
پس شما خاموش باشید اَنْصِتُوا(۹۲)
تا زبانْتان من شوم در گفت وگو
قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۲۰۴
Quran, Al-A’raaf(#7), Line #204
«وَ إِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ.»
«چون قرآن خوانده شود به آن گوش فرادهيد و خاموش باشيد،
شايد مشمول رحمت خدا شويد.»
گر سخنْتان در توافق مُوثَقه(۹۳) است
در اثر مایهٔ نزاع(۹۴) و تفرقه است
(۹۱) فِراق: دوری
(۹۲) اَنْصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید.
(۹۳) مُوثَقه: مورد اطمینان و وثوق
(۹۴) نزاع: درگیری
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۶۲۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1622
چون تو گوشی، او زبان، نی جنس تو
گوشها را حق بفرمود: اَنْصِتُوا
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۶۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1466
این سگان کرَّاند زَامرِ اَنصِتوا(۹۵)
از سَفَه(۹۶)، وَعوَعکنان(۹۷) بر بَدرِ(۹۸) تو
(۹۵) اَنصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید.
(۹۶) سَفَه: حماقت، ابلهی، نادانی
(۹۷) وَعوَعکنان: بانگ سگ و گرگ
(۹۸) بَدر: ماهِ کامل، ماهِ شبِ چهارده
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۸۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1182, Divan e Shams
تو کُل را جمعِ این اجزا مپندار
تو گل را لطف و خندیدن میاموز
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۰۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2101
اَمرِ غُضُّوا غَضَّةً أبصارَکُمْ
هم شنیدی، راست ننْهادی تو سُم
«با اینکه این فرمانِ خدا را شنیدی که «چشمانِ خود را از نارواها فروبندید.»
ولی باز درست گام برنداشتی.»
قرآن کریم، سورهٔ نور (۲۴)، آیهٔ ۳۰
Quran, An-Noor(#24), Line #30
«قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ … .»
«به مردان مؤمن بگو كه چشمان خويش را از نارواها فروگيرند … .»
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۸۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #587
غیرِ معشوق اَر(۹۹) تماشایی بُوَد
عشق نَبْوَد، هرزه سودایی بُوَد
(۹۹) اَر: اگر
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۴۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3745
حَیْثُ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُم
نَحْوَهُ هٰذَا الَّذی لَمْ یَنْهَکُم
در هر وضعیتی هستید روی خود را بهسویِ آن وحدت و یا آن سلیمان بگردانید
که این چیزی است که خدا شما را از آن بازنداشتهاست.
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۵۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3354
گرچه دوری، دور میجُنبان تو دُم
حَیثُ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُمْ
گرچه در ذهن هستی و از او دوری، از دور دُمِ آشنایی با او (از جنسِ او بودن) را به حرکت دَرآور.
به این آیهٔ قرآن توجه کن که میگوید: در هرجا که هستی روی به او کن.
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۵۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1359
ننگرم کس را و گر هم بنگرم
او بهانه باشد و، تو مَنْظَرم(۱۰۰)
عاشقِ صُنعِ(۱۰۱) تواَم در شُکر و صبر(۱۰۲)
عاشقِ مصنوع(۱۰۳) کِی باشم چو گَبر(۱۰۴)؟
عاشقِ صُنعِ خدا با فَر بوَد
عاشقِ مصنوعِ او کافر بُوَد
(۱۰۰) مَنْظَر: جای نگریستن و نظر انداختن
(۱۰۱) صُنع: قدرتِ آفریدگاری، آفریدن، آفرینش
(۱۰۲) شُکر و صبر: در اینجا کنایه از نعمت و بلاست.
(۱۰۳) مصنوع: آفریده، مخلوق
(۱۰۴) گبر: کافر
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۹۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #1094
بر سرِ عیسیٰ نهاده تَنگِ بار
خر سِکیزه(۱۰۵) میزند در مَرغزار(۱۰۶)
(۱۰۵) سِکیزه: جُفتَک
(۱۰۶) مَرغزار: سبزهزار
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۷۵۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3752
چونکه حیران گشتی و گیج و فنا
با زبانِ حال گفتی اِهْدِنا(۱۰۷)
قرآن کریم، سورهٔ حمد (۱)، آیهٔ ۶
Quran, Al-Fatiha(#1), Line #6
« اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ.»
« ما را به راهِ راست هدايت کن.»
زَفتِ(۱۰۸) زَفتست و چو لرزان میشوی
میشود آن زَفت، نرم و مُستوی(۱۰۹)
زآنکه شکلِ زَفْت بهر مُنکِر است
چونکه عاجز آمدی لطف و بِر(۱۱۰) است
(۱۰۷) اِهْدِنا: ما را هدایت کن
(۱۰۸) زَفت: بزرگ، فربه
(۱۰۹) مُستوی: برابر، یکسان
(۱۱۰) بِر: نیکی
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #348
چون جفا آری، فرستد گوشمال(۱۱۱)
تا ز نقصان وارَوی(۱۱۲) سویِ کمال
چون تو وِردی(۱۱۳) ترک کردی در روش(۱۱۴)
بر تو قبضی آید از رنج و تَبِش(۱۱۵)
آن ادب کردن بُوَد یعنی: مَکُن
هیچ تحویلی(۱۱۶و۱۱۷) از آن عهدِ کَهُن
پیش از آن کاین قبض زنجیری شود
این که دلگیریست، پاگیری شود
رنج معقولت شود محسوس و فاش
تا نگیری این اشارت را به لاش(۱۱۸)
(۱۱۱) گوشمال: گوشمالی، تنبیه، تأدیب
(۱۱۲) وارفتن: برگشتن، بازگشتن
(۱۱۳) وِرد: دعا، خواندنِ چیزی به دفعات
(۱۱۴) روش: سلوک
(۱۱۵) تَبِش: گرمی، حرارت
(۱۱۶) تحویل: تغییر و تبدیل، دگرگونی
(۱۱۷) تحویلی مکن: تغییر نده، (مجاز) سرپیچی مکن
(۱۱۸) به لاش گرفتن: آن را بیارزش شمردن
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۶۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3367
که بگفتی چند کردم من گناه
وَز کَرَم نگْرفت در جُرمم اله
عکس میگویی و مقلوب، ای سَفیه(۱۱۹)
ای رها کرده ره و، بگرفته تیه(۱۲۰)
چند چندت گیرم و، تو بیخَبَر
در سَلاسِل(۱۲۱) ماندهای پا تا به سر
(۱۱۹) سَفیه: نادان
(۱۲۰) تیه: بیابان
(۱۲۱) سَلاسِل: زنجیرها، جمع سلسله
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۷۵۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2757
چون شکسته میرهد، اِشکسته شُو
اَمن در فقر است، اندر فقر رُو
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۶۸۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1685
چون شکستهدل شدی از حالِ خویش
جابِرِ(۱۲۲) اشکستگان دیدی به پیش
(۱۲۲) جابِر: شکستهبند
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۸۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3882
چون شکستهبند آمد دستِ او
پس رفو باشد یقین اشکستِ او
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3037
عیب کردن خویش را دارویِ اوست
چون شکسته گشت، جای اِرْحَمُواست(۱۲۳)
«اِرْحَمُوا تُرحَمُوا»
«رحم کنید، تا بر شما رحم شود.»
گر همان عیبت نبود، ایمن مباش
بوک(۱۲۴) آن عیب از تو گردد نیز فاش
(۱۲۳) اِرْحَمُوا: فعل امر به معنی رحم کنید.
(۱۲۴) بوک: بُوَد که، باشد که
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۴۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #742
ور نگویی عیبِ خود، باری خَمُش
از نمایش وز دَغَل(۱۲۵) خود را مَکُش
(۱۲۵) دَغَل: حیله
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1391
باز آن ابلیس، بحث آغاز کرد
که بُدَم من سُرخرو، کردیم زرد
رنگ، رنگِ توست، صَبّاغم(۱۲۶) تویی
اصلِ جُرم و آفت و داغم تویی
(۱۲۶) صَبّاغ: رنگرز
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۴۸۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1488
گفت شیطان که بِمٰا اَغْوَیْتَنی
کرد فعلِ خود نهان، دیو دَنی
«شیطان به خداوند گفت که تو مرا گمراه کردی.
او گمراهی خود را به حضرت حق، نسبت داد و آن دیو فرومایه، کار خود را پنهان داشت.»
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۴۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3342
بندگیّ او بِهْ از سلطانی است
که اَنا خَیْرٌ دمِ شیطانی است
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۱۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3216
علّتِ(۱۲۷) ابلیس اَنَاخَیری(۱۲۸) بُدهست
وین مرض در نَفْسِ هر مخلوق هست
(۱۲۷) علّت: مرض، بیماری
(۱۲۸) اَنَاخَیری: من بهترم
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۶۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #1366
ای بسا سرمستِ نار(۱۲۹) و نارجو
خویشتن را نورِ مطلق داند او
(۱۲۹) نار: آتش، مجازاً درد
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۲۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3227
هین ز مَرهَم(۱۳۰) سر مَکَش ای پشتریش(۱۳۱)
و آن ز پرتو دان، مَدان از اصلِ خویش
(۱۳۰) مَرهَم: دارو
(۱۳۱) پشتریش: پشتزخم، آن کسی که پشتش زخم است
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۵۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2252
بحر(۱۳۲) گوید: من تو را در خود کَشَم
لیک میلافی که من آب خَوشم
لافِ تو محروم میدارد تو را
تَرکِ آن پنداشت کن، در من درآ
(۱۳۲) بحر: دریا
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #751
لافْ وادادِ کَرَمها میکُند(۱۳۳)
شاخِ رحمت را ز بُن برمیکَند
(۱۳۳) وادادِ کَرَم کردن: پس دادن و رد کردن بخشش و عطا
اگر خود مَنجَنیقِ صوم دایم سویِ بارهستی
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۴۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1349
گر سعیدی از مَناره اوفتید
بادش اندر جامه افتاد و رهید
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۶۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2668
مانع آید از سخنهایِ مهم
انبیا بردند امرِ فَاسْتَقِمْ(۱۳۴)
قرآن کریم، سورهٔ هود (۱۱)، آیهٔ ۱۱۲
Quran, Hud(#11), Line #112
«فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَمَنْ تَابَ مَعَكَ وَلَا تَطْغَوْا إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ.»
«همراه با آنان كه با تو رو به خدا كردهاند، همچنان كه مأمور شدهاى ثابتقدم باش.
و طغيان مكنيد كه او به هر كارى كه مىكنيد بيناست.»
قرآن کریم، سورهٔ شورى (۴۲)، آیهٔ ۱۵
Quran, Ash-Shura(#42), Line #15
«… وَاسْتَقِمْ … .»
«… پايدارى ورز … .»
«… استقامت کن … .»
(۱۳۴) فاسْتَقِم: پس استقامت کن
نه هر پاره ز گاوِ نَفْس آویزِ قَنارهستی
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۴۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1642
آن قفاها(۱۳۵) کَانبیا برداشتند
زآن بلا سَرهایِ خود افراشتند
(۱۳۵) قفا: پسگردنی، سیلی
ز بهرِ ساکنی سوزَش، شکمسوزی همارهستی
در اوّل منزلت این عشق با این لوت ضدّانند
اگر این عشقبارهستی چرا او لوتبارهستی؟
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۵۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #4659
گرچه آن وصلت بقا اندر بقاست
لیک ز اوّل آن بقا، اندر فناست
اگر عاشق بُدی آنکس که دایم لوتخوارهستی
ز جورِ نَفْسِ تَردامن گریبانهات پارهستی
بهتدریج ار کُنی تو پی خرِ دجّال از روزه
اگر امرِ تَصُومُوا را نگه داری به امرِ رب
به هر یا رب که میگویی تو، لبّیکت دوبارهستی
-------------------------
مجموع لغات:
(۳۹) مُستَحیله: مؤنث مُستَحیل، محال، غیرممکن، جسمی که تبدیل به جسم دیگر شده باشد،
تغییریافته، دگرگون، مبدل
---------------------------
************************
تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسان
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۲۰
گر آبت بر جگر بودی دل تو پس چه کارهستی
تنت گر آنچنان بودی که گفتی دلنگارهستی
وگر بر کار بودی دل درون کارگاه عشق
ملالت بر برون تو نمیگویی چه کارهستی
غنیمت دار رمضان را چو عیدت روی ننمودهست
ز عیدت گر کنارستی ز غم جان بر کنارهستی
چو روشن گشتی از طاعت شدی تاریک از عصیان
دل بیچاره را میدان که او محتاج چارهستی
وگر محتاج این طاعت نماندستی دل مسکین
ورای کفر و ایمان دل همیشه در نظارهستی
تو گویی جان من لعل است مگر نبود بدین لعلی
ز تابشهای خورشیدش مبر گو سنگ خارهستی
به گرد قلعه ظلمت نماندی سنگ یکپاره
اگر خود منجنیق صوم دایم سوی بارهستی
بزن این منجنیق صوم قلعه کفر و ظلمت بر
اگر بودی مسلمانی موذن بر منارهستی
اگر از عید قربان سرافرازان بدانندی
نه هر پاره ز گاو نفس آویز قنارهستی
اگر سوز دل مسکین بدیدیای از این لقمه
ز بهر ساکنی سوزش شکمسوزی همارهستی
در اول منزلت این عشق با این لوت ضدانند
اگر این عشقبارهستی چرا او لوتبارهستی
اگر عاشق بدی آنکس که دایم لوتخوارهستی
اگر دیدی تو ظلمتها ز قوتهای این لقمه
ز جور نفس تردامن گریبانهات پارهستی
بهتدریج ار کنی تو پی خر دجال از روزه
ببینی عیسی مریم که در میدان سوارهستی
اگر امر تصوموا را نگه داری به امر رب
به هر یا رب که میگویی تو لبیکت دوبارهستی
* قرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۱۸۴
او فضولی بوده است از انقباض
کرد بر مختار مطلق اعتراض
پس جزای آنکه دید او را معین
ماند یوسف حبس در بضع سنین
گر خفاشی رفت در کور و کبود
باز سلطاندیده را باری چه بود
پس ادب کردش بدین جرم اوستاد
که مساز از چوب پوسیده عماد
دست کورانه به حبل الله زن
جز بر امر و نهی یزدانی متن
چیست حبل الله رها کردن هوا
کاین هوا شد صرصری مر عاد را
قرآن کریم، سوره آلعمران (۳)، آیه ۱۰۳
از ندامت آخرش ده میدهند
باز نسیان میکشدشان سوی کار
همچو پروانه ز دور آن نار را
چونکه اصل کارگاه آن نیستیست
جمله استادان پی اظهار کار
نیستی جویند و جای انکسار
لاجرم استاد استادان صمد
کارگاهش نیستی و لا بود
کار حق و کارگاهش آن سر است
دل نباشد غیر آن دریای نور
دل نظرگاه خدا وآنگاه کور
لاجرم دل ز اهل دل برداشتی
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۷۷۱
دل و جان به آب حکمت ز غبارها بشویید
هله تا دو چشم حسرت سوی خاکدان نماند
ای دلا منظور حق آنگه شوی
که چو جزوی سوی کل خود روی
حق همی گوید نظرمان بر دل است
نیست بر صورت که آن آب و گل است
تو همی گویی مرا دل نیز هست
دل فراز عرش باشد نی به پست
دل محیط است اندرین خطه وجود
زر همیافشاند از احسان و جود
از سلام حق سلامتها نثار
میکند بر اهل عالم اختیار
هر که را دامن درست است و معد
آن نثار دل بدآن کس میرسد
دامن تو آن نیاز است و حضور
هین منه در دامن آن سنگ فجور
از خیال سیم و زر چون زر نبود
دامن صدقت درید و غم فزود
کی نماید کودکان را سنگ سنگ
تا نگیرد عقل دامنشان به چنگ
حافظ، دیوان غزلیات، غزل شماره ۴۴۵
بکش جفای رقیبان مدام و جور حسود
که سهل باشد اگر یار مهربان داری
به وصل دوست گرت دست میدهد یک دم
برو که هر چه مراد است در جهان داری
چو گل به دامن از این باغ میبری حافظ
چه غم ز ناله و فریاد باغبان داری
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۶۳
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی
که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد
آب باران باغ صد رنگ آورد
ناودان همسایه در جنگ آورد
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۹۱۷
نمیبینم تو را آن مردی و زور که بر گردون روی نارفته در گور
چرا دنیا به نکته مستحیله فریبد چون تو زیرک را به حیله
تو را عمری کشید این غول در تیه بکن با غول خود بحثی به توجیه
چشم اگر داری تو کورانه میا
ور نداری چشم دست آور عصا
آن عصای حزم و استدلال را
چون نداری دید میکن پیشوا
ور عصای حزم و استدلال نیست
بی عصاکش بر سر هر ره مایست
تا غرض بگذاری و شاهد شوی
کاین غرضها پرده دیده بود
بر نظر چون پرده پیچیده بود
پس نبیند جمله را با طم و رم
حبکالـاشیاء یعمی و یصم
پیشش اختر را مقادیری نماند
زهد در نکته مستحیله زهد بیاثر من ذهنی است.
زهد و پیری ضعف بر ضعف آمده
واندر آن زهدش گشادی ناشده
رنج دیده گنج نادیده ز یار
کارها دیده ندیده مزد کار
یا نبود آن کار او را خود گهر
یا نیامد وقت پاداش از قدر
صبر نکته مستحیله تحمل توأم با درد من ذهنی است.
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۳۷۸
چون کسی کو خورده باشد آش بد
میبشوراند دلش تا قی کند
من ذهنی عبادت راستین که حضور فضاگشایی و اتصال پیوسته به زندگی است را
به تکرار تکلفبار و بدون حضور الفاظ و باورهای منجمد ذهنی تبدیل کرده است.
وز نماز و از زکات و غیر آن
لیک یک ذره ندارد ذوق جان
میکند طاعات و افعال سنی
لیک یک ذره ندارد چاشنی
ذوق باید تا دهد طاعات بر
مغز باید تا دهد دانه شجر
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۱
بشنو از اخبار آن صدر صدور
لا صلوة تم الا بالحضور
«ای انسان از آن بزرگ بزرگان یعنی حضرت رسول یاد بگیر که میفرماید:
من ذهنی درد آگاهانه همراه با صبر، شناسایی همانیدگیها و تبدیل هشیاری را
به عذاب و درد کشیدن بینتیجه تغییر ماهیت میدهد.
حد ندارد وصف رنج آن جهان
سهل باشد رنج دنیا پیش آن
هم درین عالم بران بر من شتاب
تا در آن عالم فراغت باشدم
گفت هی هی این دعا دیگر مکن
بر مکن تو خویش را از بیخ و بن
تو چه طاقت داری ای مور نژند
که نهد بر تو چنان کوه بلند
گفت توبه کردم ای سلطان که من
از سر جلدی نلافم هیچ فن
قرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۲۸۶
این جهان تیه است و تو موسی و ما
از گنه در تیه ماند مبتلا
سالها ره میرویم و در اخیر
همچنان در منزل اول اسیر
گر دل موسی ز ما راضی بدی
تیه را راه و کران پیدا شدی
گفت پیغمبر مر آن بیمار را
این بگو کای سهلکن دشوار را
آتنا فی دار دنیانا حسن
آتنا فی دار عقبانا حسن
ای خدا در سرای دنیا بر ما خیر و نیکی ارزانی دار
و در سرای آخرت نیز خیر و نیکی بر ما عطا فرما
قرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۲۰۱
راه را بر ما چو بستان کن لطیف
منزل ما خود تو باشی ای شریف
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۱۳
یار در آخرزمان کرد طربسازیی
باطن او جد جد ظاهر او بازیی
جمله عشاق را یار بدین علم کشت
تا نکند هان و هان جهل تو طنازیی
در حرکت باش از آنک آب روان نفسرد
کز حرکت یافت عشق سر سراندازیی
من سبب را ننگرم کان حادث است
زآنکه حادث حادثی را باعث است
لطف سابق را نظاره میکنم
هرچه آن حادث دوپاره میکنم
منفذی داری به بحر ای آبگیر
ننگ دار از آب جستن از غدیر
که الم نشرح نه شرحت هست باز
چون شدی تو شرحجو و کدیهساز
درنگر در شرح دل در اندرون
تا نیاید طعنه لاتبصرون
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۵۳۵
ای خنک آن مرد کز خود رسته شد
در وجود زنده پاینده شد
همچنین جویای درگاه خدا
چون خدا آمد شود جوینده لا
مرده است از خود شده زنده به رب
ز آن بود اسرار حقش در دو لب
مردن تن در ریاضت زندگیست
رنج این تن روح را پایندگیست
همره غم باش با وحشت بساز
میطلب در مرگ خود عمر دراز
بهر روز مرگ این دم مرده باش
تا شوی با عشق سرمد خواجهتاش
مرگ پیش از مرگ امن است ای فتی
این چنین فرمود ما را مصطفی
ای فسرده عاشق ننگیننمد
کو ز بیم جان ز جانان میرمد
سوی تیغ عشقش ای ننگ زنان
صد هزاران جان نگر دستکزنان
وآنکه ایشان را شکر باشد اجل
چون نظرشان مست باشد در دول
تلخ نبود پیش ایشان مرگ تن
چون روند از چاه و زندان در چمن
وارهیدند از جهان پیچ پیچ
کس نگرید بر فوات هیچ هیچ
خود ندارم هیچ به سازد مرا
که ز وهم دارم است این صد عنا
هم ز اول تو دهی میل دعا
تو دهی آخر دعاها را جزا
اول و آخر تویی ما در میان
هیچ هیچی که نیاید در بیان
ظن افزونیست و کلی کاستن
بس دعاها کان زیان است و هلاک
وز کرم مینشنود یزدان پاک
قوم دیگر میشناسم ز اولیا
که دهانشان بسته باشد از دعا
از رضا که هست رام آن کرام
جستن دفع قضاشان شد حرام
حسن ظنی بر دل ایشان گشود
که نپوشند از غمی جامه کبود
از همه کار جهان پرداخته
کو و کو میگو به جان چون فاخته
نیک بنگر اندرین ای محتجب
که دعا را بست حق بر استجب
قرآن کریم، سوره غافر (۴۰)، آیه ۶۰
هر که را دل پاک شد از اعتلال
گفت حق گر فاسقی و اهل صنم
چون مرا خوانی اجابتها کنم
تو دعا را سخت گیر و میشخول
عاقبت برهاندت از دست غول
برج زندان را شکست ارکانیی
هیچ ازو رنجد دل زندانیی
تلخ کی باشد کسی را کش برند
از میان زهر ماران سوی قند
جان مجرد گشته از غوغای تن
میپرد با پر دل بی پای تن
حافظ، دیوان غزلیات، غزل شماره ۴۵
جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است
پیاله گیر که عمر عزیز بیبدل است
پس رجال از نقل عالم شادمان
جانش را این دم به بالا مسکنیست
گر بمیرد روح او را نقل نیست
زآنکه پیش از مرگ او کردهست نقل
این به مردن فهم آید نه به عقل
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۱
صلوات بر تو آرم که فزوده باد قربت
که به قرب کل گردد همه جزوها مقرب
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۳۶
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
بهر این گفت آن رسول خوشپیام
رمز موتوا قبل موت یا کرام
همچنانکه مردهام من قبل موت
زآن طرف آوردهام این صیت و صوت
چون تمنوا موت گفت ای صادقین
صادقم جان را برافشانم برین
قرآن کریم، سوره جمعه (۶۲)، آیه ۶
مرگ شیرین گشت و نقلم زین سرا
چون قفس هشتن پریدن مرغ را
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۵۴۱
مرغ کو اندر قفس زندانی است
مینجوید رستن از نادانی است
روحهایی کز قفسها رستهاند
انبیای رهبر شایستهاند
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۲۴۲
جان شور تلخ پیش تیغ بر
جان چون دریای شیرین را بخر
جنس ما چون نیست جنس شاه ما
مای ما شد بهر مای او فنا
گفت هر یکتان دهد جنگ و فراق
گفت من آرد شما را اتفاق
پس شما خاموش باشید انصتوا
تا زبانتان من شوم در گفت وگو
قرآن کریم، سوره اعراف (۷)، آیه ۲۰۴
گر سخنتان در توافق موثقه است
در اثر مایه نزاع و تفرقه است
چون تو گوشی او زبان نی جنس تو
گوشها را حق بفرمود انصتوا
این سگان کراند زامر انصتوا
از سفه وعوعکنان بر بدر تو
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۱۸۲
تو کل را جمع این اجزا مپندار
امر غضوا غضه ابصارکم
هم شنیدی راست ننهادی تو سم
«با اینکه این فرمان خدا را شنیدی که «چشمان خود را از نارواها فروبندید.»
قرآن کریم، سوره نور (۲۴)، آیه ۳۰
غیر معشوق ار تماشایی بود
عشق نبود هرزه سودایی بود
حیث ما کنتم فولوا وجهکم
نحوه هذا الذی لم ینهکم
در هر وضعیتی هستید روی خود را بهسوی آن وحدت و یا آن سلیمان بگردانید
گرچه دوری دور میجنبان تو دم
گرچه در ذهن هستی و از او دوری از دور دم آشنایی با او (از جنس او بودن) را به حرکت درآور.
به این آیه قرآن توجه کن که میگوید در هرجا که هستی روی به او کن.
او بهانه باشد و تو منظرم
عاشق صنع توام در شکر و صبر
عاشق مصنوع کی باشم چو گبر
عاشق صنع خدا با فر بود
عاشق مصنوع او کافر بود
بر سر عیسی نهاده تنگ بار
خر سکیزه میزند در مرغزار
با زبان حال گفتی اهدنا
قرآن کریم، سوره حمد (۱)، آیه ۶
زفت زفتست و چو لرزان میشوی
میشود آن زفت نرم و مستوی
زآنکه شکل زفت بهر منکر است
چونکه عاجز آمدی لطف و بر است
چون جفا آری فرستد گوشمال
تا ز نقصان واروی سوی کمال
چون تو وردی ترک کردی در روش
بر تو قبضی آید از رنج و تبش
آن ادب کردن بود یعنی مکن
هیچ تحویلی از آن عهد کهن
این که دلگیریست پاگیری شود
تا نگیری این اشارت را به لاش
وز کرم نگرفت در جرمم اله
عکس میگویی و مقلوب ای سفیه
ای رها کرده ره و بگرفته تیه
چند چندت گیرم و تو بیخبر
در سلاسل ماندهای پا تا به سر
چون شکسته میرهد اشکسته شو
امن در فقر است اندر فقر رو
چون شکستهدل شدی از حال خویش
جابر اشکستگان دیدی به پیش
چون شکستهبند آمد دست او
پس رفو باشد یقین اشکست او
عیب کردن خویش را داروی اوست
چون شکسته گشت جای ارحمواست
گر همان عیبت نبود ایمن مباش
بوک آن عیب از تو گردد نیز فاش
ور نگویی عیب خود باری خمش
از نمایش وز دغل خود را مکش
باز آن ابلیس بحث آغاز کرد
که بدم من سرخرو کردیم زرد
رنگ رنگ توست صباغم تویی
اصل جرم و آفت و داغم تویی
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۸۸
گفت شیطان که بما اغویتنی
کرد فعل خود نهان دیو دنی
او گمراهی خود را به حضرت حق، نسبت داد و آن دیو فرومایه کار خود را پنهان داشت.»
بندگی او به از سلطانی است
که انا خیر دم شیطانی است
علت ابلیس اناخیری بدهست
وین مرض در نفس هر مخلوق هست
ای بسا سرمست نار و نارجو
خویشتن را نور مطلق داند او
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۲۷
هین ز مرهم سر مکش ای پشتریش
و آن ز پرتو دان مدان از اصل خویش
بحر گوید من تو را در خود کشم
لیک میلافی که من آب خوشم
لاف تو محروم میدارد تو را
ترک آن پنداشت کن در من درآ
لاف واداد کرمها میکند
شاخ رحمت را ز بن برمیکند
گر سعیدی از مناره اوفتید
مانع آید از سخنهای مهم
انبیا بردند امر فاستقم
قرآن کریم، سوره هود (۱۱)، آیه ۱۱۲
قرآن کریم، سوره شورى (۴۲)، آیه ۱۵
آن قفاها کانبیا برداشتند
زآن بلا سرهای خود افراشتند
لیک ز اول آن بقا اندر فناست
Privacy Policy
Today visitors: 1725 Time base: Pacific Daylight Time