برنامه شماره ۱۰۵۹ گنج حضور
اجرا: پرویز شهبازی
تاریخ اجرا: ۷ ژوئیه ۲۰۲۶ - ۱۷ تیر ماه ۱۴۰۵
برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۵۹ بر روی این لینک کلیک کنید.
برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)
اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه
اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری
برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی بر روی این لینک کلیک کنید.
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۷۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2471, Divan e Shams
سوخت یکی جهان به غم، آتشِ غم پدید نی
صورتِ این طلسم را هیچ کسی بدید؟ نی
میکشدم به هر طرف قوّتِ کهربایِ(۱) او
ای عجبا بدید کس آنکه مرا کشید؟ نی
هست سماع(۲)، چنگ نی، هست شراب، رنگ نی
صد قدح(۳) است بر قدح آنکه قدح چشید، نی
عشق قَرابهباز(۴) و من در کفِ او چو شیشهای
شیشه شکست زیرِ پا، پایِ کسی خَلید(۵)؟ نی
در قدمِ روندگان شیخ و مرید بیعدد
در نَفَسِ یگانگی شیخ نه و مرید نی
آنکه میانِ مردمان شهره شد و حدیث شد(۶)
سایهٔ بایزید بُد، مایهٔ بایزید نی
مژده دهید عاشقان، عیدِ وصال میرسد
زآنکه ندید هیچ کس خود رمضان و عید نی
(۱) کهربا: صمغی زردرنگ، فسیلی، و از دستۀ هیدروکربنها که
به دلیل وجود الکتریسیتۀ ساکن کاه را جذب میکند و مصرف تزیینی دارد.
(۲) سماع: رقص، پایکوبی
(۳) قدح: پیالهٔ مخصوص شراب خوردن
(۴) قَرابه: شیشهٔ شراب یا آب؛
قَرابهباز: رقصندهای که در حال رقص قَرابهٔ پر آب بر سر نهد. شیشهباز
(۵) خَلیدن: فروبردن چیزی باریک و نوکتیز، مانند خار در بدن یا چیز دیگر؛
مجازاً آزرده کردن.
(۶) حدیث شدن: به دهانها افتادن، شهره شدن
-----------
میکشدم به هر طرف قوّتِ کهربایِ او
هست سماع، چنگ نی، هست شراب، رنگ نی
صد قدح است بر قدح آنکه قدح چشید، نی
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287
او فضولی بوده است از اِنقباض
کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۶۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1466
این سگان کرَّاند ز امر اَنصِتُوا(۷)
از سَفَه(۸) وَعوَع کنان(۹) بر بَدرِ(۱۰) تو
(۷) اَنصِتُوا: خاموش باشید. ذهنتان را خاموش کنید.
(۸) سَفَه: حماقت، ابلهی، نادانی
(۹) وَعوَع کنان: بانگ سگ و گرگ
(۱۰) بَدر: ماهِ کامل، ماهِ شبِ چهارده
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۸۳۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #836
چونکه غم بینی، تو استغفار(۱۱) کن
غم به امرِ خالق آمد، کار کن
(۱۱) استغفار: طلب مغفرت کردن، بخشش و آمرزش خواستن
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۳۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1337
خلق، رنجورِ دِق و بیچارهاند
وز خِداعِ(۱۲) دیو، سیلیبارهاند(۱۳)
(۱۲) خِداع: حیلهگری
(۱۳) سیلیباره: کسی که میل فراوانی به زدن سیلی دارد.
در اینجا مراد کسی است که خوی آزار و تهاجم بسیار داشته باشد.
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۹۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1798
زآنکه بیلذّت نروید هیچ جزو
بلکه لاغر گردد از هر پیچ جزو
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۲۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1824
چون فرو گیرد غمت، گر چُستیای
زآن دَمِ نومیدْکن وا جُستیای
گفتیاش: ای غصهٔ مُنکِر به حال
راتبهٔ(۱۴) اِنعامها را زآن کمال
گر به هر دَم نهات بهار و خرّمیست
همچو چاشِ(۱۵) گُل تنت انبارِ چیست؟
چاشِ گُل، تن، فکرِ تو همچون گلاب
مُنکِر گُل شد گلاب، اینت عُجاب(۱۶)
(۱۴) راتبه: دائم، ثابت، مستمری
(۱۵) چاش: غلّهٔ پاک کرده، خرمن کوفته، در اینجا مطلق خرمن
(۱۶) عُجاب: چیز عجیب و شگفتانگیز
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #348
چون جفا آری، فرستد گوشمال(۱۷)
تا ز نقصان(۱۸) وارَوی(۱۹) سویِ کمال
(۱۷) گوشمال: گوشمالی، تنبیه، تأدیب
(۱۸) نقصان: کمی، کاستی
(۱۹) وارفتن: برگشتن، بازگشتن
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۲۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1828
از کَپیخویانِ(۲۰) کفران کَهْ(۲۱) دریغ
بر نَبیخویان نثارِ مِهر(۲۲) و میغ(۲۳)
(۲۰) کَپیخو: بوزینهصفت
(۲۱) کَهْ: کاه
(۲۲) مهر: خورشید
(۲۳) میغ: ابر
چونکه غم بینی، تو استغفار(۲۴) کن
(۲۴) استغفار: طلب مغفرت کردن، بخشش و آمرزش خواستن
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۹۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3196
تا کنی مر غیر را حَبْر(۲۵) و سَنی(۲۶)
خویش را بدخو و خالی میکنی
(۲۵) حَبر: دانشمند، دانا
(۲۶) سَنی: رفیع، بلندمرتبه
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۸۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2282, Divan e Shams
چون شمسِ تبریزی کند در مُصحَفِ(۲۷) دل یک نظر
اِعرابِ(۲۸) او رقصان شده هم جَزمِ(۲۹) تو پا کوفته
(۲۷) مُصحَف: کتاب، قرآن
(۲۸) اِعراب: علایمی که روی حروف مختلف در زبان عربی می گذارند،
تا درست و مطابق قواعد عربی خوانده شود.
(۲۹) جَزم: علامت سکون در دستور زبان عربی
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۶۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #560, Divan e Shams
لذّتِ بیکرانهای است، عشق شدهست نامِ او
قاعده خود شکایت است، ور نه جفا چرا بُوَد؟
عاشقِ دلبرِ مرا شرم و حیا چرا بُوَد؟
چونکه جمال این بُوَد، رسمِ وفا چرا بُوَد؟
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۲۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1829
آن لِجاجِ کفر، قانونِ کَپیست(۳۰)
وآن سپاس و شُکر، مِنهاجِ(۳۱) نبیست
با کَپیخویان تَهَتُّکها(۳۲) چه کرد؟
با نَبیرویان تَنَسُّکها(۳۳) چه کرد؟
(۳۰) کَپی: بوزینه
(۳۱) مِنهاج: راه روشن و آشکار، روش
(۳۲) تَهَتُّک: پردهدری
(۳۳) تَنَسُّک: پارسایی، زهد ورزیدن
چونکه غم بینی، تو استغفار(۳۴) کن
(۳۴) استغفار: طلب مغفرت کردن، بخشش و آمرزش خواستن
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۱۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #911
مُرده باید بود پیش حکمِ حق
تا نیاید زخم، از رَبُّالْفَلَق(۳۵)
قرآن کریم، سورهٔ فلق (١١٣)، آیات ۱ و ۲
Quran, Al-Falaq(#113), Line #1-2
«قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ.»
«بگو: به پروردگارِ صبحگاه پناه مىبرم.»
«مِنْ شَرِّ مَا خَلَقَ.»
«از شرّ آنچه بيآفريدهاست.»
(۳۵) رَبُّالْفَلَق: پروردگار آفریدگان، پروردگار بامدادان، اشاره به سورهٔ فلق(۱۱۳)
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢۶٧٠
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2670
حُکمِ حق گُسترد بهر ما بِساط(۳۶)
که بگویید از طریقِ اِنبساط
(۳۶) بِساط: هر چیز گستردنی مانند فرش و سفره
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۰۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2101
اَمرِ غُضُّوا غَضَّةً أبصارَکُمْ(۳۷)
هم شنیدی، راست ننهادی تو سُم
«با اینکه این فرمانِ خدا را شنیدی که «چشمانِ خود را از نارواها فروبندید.»
ولی باز درست گام برنداشتی.»
قرآن کریم، سورهٔ نور (۲۴)، آیهٔ ۳۰
Quran, An-Noor(#24), Line #30
«قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ … .»
«به مردان مؤمن بگو كه چشمان خويش را از نارواها فروگيرند … .»
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۷۱۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2714
لولهها بربند و پُر دارش ز خُم
گفت: غُضُّوا عَنْ هَوا أبصارکُمْ
(۳۷) غُضُّوا عَنْ هَوا أبصارکُمْ: دیدگانتان را از هوی و هوس فروبندید.
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۵۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3354
گرچه دوری، دور میجُنبان تو دُم
حَیثُ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُمْ
گرچه در ذهن هستی و از او دوری، از دور دُمِ آشنایی با او (از جنسِ او بودن) را به حرکت دَرآور.
به این آیهٔ قرآن توجه کن که میگوید: در هرجا که هستی روی به او کن.
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۴۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3745
حَیْثُ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُم
نَحْوَهُ هٰذَا الَّذی لَمْ یَنْهَکُم
در هر وضعیتی هستید روی خود را بهسویِ آن وحدت و یا آن سلیمان بگردانید
که این چیزی است که خدا شما را از آن باز نداشته است.
کورمرغانیم و بس ناساختیم
کآن سلیمان را دَمی نشناختیم
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۶۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1361
امرِ حق بشنو که گفتست: اُنْظُروا
سویِ این آثارِ رحمت آر رُو
قرآن کریم، سورهٔ روم (۳۰)، آیهٔ ۵۰
Quran, Ar-Room(#30), Line #50
«فَانْظُرْ إِلَىٰ آثَارِ رَحْمَتِ اللَّـهِ كَيْفَ يُحْيِي الْأَرْضَ بَعْدَ مَوْتِهَا ۚ
إِنَّ ذَٰلِكَ لَمُحْيِي الْمَوْتَىٰ ۖ وَهُوَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ»
«پس به آثار رحمت خدا بنگر كه چگونه زمين را پس از مُردنش زنده مىكند.
چنين خدايى زندهكننده مردگان است و بر هر كارى تواناست.»
در مردن به منذهنی بهانه نیاور.
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۳۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #3434
آنکه مُردن، پیشِ چشمش تَهْلُکهست(۳۸)
اَمرِ لاٰتُلْقُوا(۳۹) بگیرد او به دست
قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۱۹۵
Quran, Al-Baqarah(#2), Line #195
«وَأَنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّـهِ وَلَا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ ۛ وَأَحْسِنُوا ۛ
إِنَّ اللَّـهَ يُحِبُّ الْمُحْسِنِينَ»
«در راه خدا انفاق كنيد و خويشتن را به دست خويش به هلاكت ميندازيد و نيكى كنيد
كه خدا نيكوكاران را دوست دارد.»
(۳۸) تَهْلُکه: هلاکت
(۳۹) لاٰتُلْقُوا: میفکنید، نیندازید.
امر «بشتابید» را دریاب.
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۳۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #3435
وآنکه مُردن پیشِ او شد فتحِ باب
سٰارِعُوا آید مَر او را در خِطاب
قرآن کریم، سورهٔ آل عمران (۳)، آیهٔ ۱۳۳
Quran, Aal-i-Imran(#3), Line #133
«وَسَارِعُوا إِلَىٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ»
«بر يكديگر پيشى گيريد براى آمرزش پروردگار خويش و رسيدن به آن بهشت كه
پهنايش به قدر همه آسمانها و زمين است و براى پرهيزگاران مهيا شده است.»
فرمان «استقامت کنید».
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۶۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2668
مانع آید از سخنهایِ مهم
انبیا بُردند امرِ فَاسْتَقِمْ
قرآن کریم، سورهٔ شورى (۴۲)، آیهٔ ۱۵
Quran, Ash-Shura(#42), Line #15
«… وَاسْتَقِمْ … .»
«… پايدارى ورز … .»
«… استقامت کنید … .»
فرمان « قُم» برخیز.
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۵۰۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1503
این همیگوید که: آن ضال(۴۰) است و گُم
بیخبر از حالِ او و، ز امرِ قُمْ
قرآن کریم، سورهٔ مدثر (۷۴)، آیهٔ ۲
Quran, Al-Muddaththir(#74), Line #2
«قُمْ فَأَنْذِرْ»
«برخيز و بيم ده.»
(۴۰) ضال: گمراه
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۲۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2124
زآنکه خود مَمدوح(۴۱)، جز یک بیش نیست
کیشها زین روی، جز یک کیش(۴۲) نیست
(۴۱) ممدوح: آنکه مورد مدح و ستایش قرار گیرد، منظور خداوند است.
(۴۲) کیش: دین، آیین
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۴۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #1548
هرچه خواهد آن مُسبِّب(۴۳) آورد
قدرتِ مطلق سببها(۴۴) بَردَرد
(۴۳) مُسبِّب: سببساز، مجازاً خداوند
(۴۴) سبب: دلیل، علّت
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۱۱۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1113
هرچه صورت می وسیلت سازدش
زآن وسیلت، بحر(۴۵) دور اندازدش
(۴۵) بحر: دریا
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢۵٢٠
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2520
جمله قرآن هست در قطعِ سبب
عِزِّ(۴۶) درویش و، هلاکِ بولهب(۴۷)
(۴۶) عِزّ: گرامیداشت
(۴۷) بولهب: پدرِ درد، کنایه از من ذهنی،
بولهب عموی پیامبر اسلام بود که با ایشان به دشمنی میپرداخت.
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۳۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1832
گر نبودی این بُزوغ(۴۸) اندر خُسوف(۴۹)
گُم نکردی راه چندین فیلسوف
(۴۸) بُزوغ: تافتن، تابیدن
(۴۹) خُسوف: ماهگرفتگی، مجازاً حجاب و پردهٔ من ذهنی است
که سبب پوشیده شدنِ زندگی و مانع از دیدار او میشود.
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۲۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2525
همچنین زآغازِ قرآن تا تمام
رَفْضِ(۵۰) اسباب(۵۱) است و علّت(۵۲)، والسَّلام
کشفِ این نهز(۵۳) عقلِ کارافزا(۵۴) بُوَد
بندگی کن تا تو را پیدا شود
بندِ معقولات آمد، فلسفی
شهسوارِ عقلِ عقل، آمد صَفی(۵۵)
(۵۰) رَفْض: دور انداختن، طرد کردن، ترک کردن
(۵۱) اسباب: سببها، علّتها. در اینجا یعنی فرمهایِ ذهنی
(۵۲) اسباب و علّت: در اینجا یعنی انتخاب یک سبب در ذهن و
آن را مسئول دانستن در حالی که سببِ اصلی خداوند است.
(۵۳) نهز: نه از
(۵۴) کارافزا: مجازاً مشغلهآور، گرفتارکننده، دست و پا گیر
(۵۵) صَفی: برگزیده، خالص
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۶۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #368, Divan e Shams
از هر جهتی تو را بلا داد
تا بازکَشَد به بیجَهاتَت(۵۶)
(۵۶) بیجَهات: موجودی که برتر از جا و جهت است، عالَمِ الهی
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #411
صبح نزدیک است، خامُش، کم خروش
من همیکوشم پیِ تو، تو مَکوش
طلسم:
صورتهای مختلف طلسم:
- ترس و اضطراب (شامل ترس از ابراز خود و ترس از آینده در زمان حال)
- حرف زدنِ من ذهنی، پرحرفی و تحریک به حرف زدن
- افکار بیهوده، ژاژگویی و فکر پشت فکر
- دید اشتباه ذهن، نگاه از پشت عینک همانیدگیها و دردها (مرکز همانیده)
- هشیاری جسمی و عمل با آن
- ارزیابی پیشرفت و تعیین هدف معنوی با ذهن
- تمرکز روی دیگران (دلسوزی، فضولی، تلاش برای تغییر، نجات و گرهگشایی)
- رفتن به گذشته، آینده و زمان روانشناختی
- حسادت، بُخل، عدم رواداشت و کمیابیاندیشی
- تقلید و توسل به جمع
- دوست نداشتن خود، خودکمبینی و حقیر دیدن خود در قیاس با دیگران
- ناشکری، ناسپاسی، کفران و قدرناشناسی
- ناموس، حیثیت بدلی ذهنی و تلاش برای اثبات خود
- تلاش برای راضی نگهداشتن همه و رنگ به رنگ شدن
- توهم «میدانم» و پندار کمال
- احساس جدایی از دیگران، یکی ندیدن انسانها و فرقیت قومی ساختن
- ملامت و سرزنش خود و دیگران
- اتلاف وقت و انرژی
- خوشبختی و شراب گرفتن از همانیدگیها، نقشها، مصنوعات و چیزهای دنیایی
- ندیدن کفایت خداوند، انکار او و مقصر دانستن خدا و دیگران
- ذهن بدون ناظر
- مُخَرِّب و خَروب بودن
- انتظار دعا از دیگران بدون زحمت و دعا برای رهایی دیگران با ذهن
- خداوند را به شکل جسم تصور کردن و فیزیکی به سمت او رفتن
- کشیدن آب توسط گِل و جلوگیری از بازگشت آب به دریا
- سوال پرسیدن، چون و چگونگی و بحث و جدل
- نداشتن حزم
- قضاوت
- مقاومت
- خویشبینی و من داشتن
- اعراب داشتن، قاعده و قانون ذهنی
- پروندهسازی
- رنجش، کینه و تنفر
- توقع
- درماندگی، ناتوانی و ناامیدی
- شکست و پیروزی ذهنی
- سیلیبارگی
- عجله و شتاب
- ناله، شکایت و توجه به نالهٔ مردم
- نسیان و غفلت
- شکاف استرس
- کنترل کردن و دادن افسار خود به بیرونیها
- سببسازی، مانعسازی، دشمنسازی، دردسازی، مسئلهسازی و حل مسئله
- مشغول حواشی و ظواهر شدن
- نفاق و کوچک کردن خود به قصد ریا
- حال و قال ذهنی و فیلسوفی
- عدم اجرای احکام زندگی (اَنصِتوا، حُکمِ مُر، یَفعَلْ مایَشاء و...)
- کارافزایی
- شکل دیو کردن
- حرص و آز (هرچه بیشتر بهتر)
- عبرت نگرفتن از روزگار و تکرار اشتباه
- این باید و آن باید
- عاجز نبودن در برابر زندگی
- عدم حفظ فردیّت
- قرین ذهنی
- دنبال مراد بودن و هوا و هوس ذهنی
- اعتقاد به عصبی بودن ارثی
- انباشتن دانش ذهنی و عمل نکردن
- تنبلی، کاهلی و ورزش نکردن
- واکنش نشان دادن
- شیخسازی و مریدسازی
- وابستگی به نظر دیگران، تایید خواستن و عدم توانایی تصمیمگیری
- شکمبارگی
- خوشگذرانی ذهنی
- سیستم باوری داشتن
- آدمپرستی، زمانپرستی، مکانپرستی
- سحر و جادو
- تصویرسازیهای ذهنی از خود و دیگران و مقایسه کردن
- در سایه، توهم، محدودیت و چارچوب بودن
- غم و غصه ذهنی، پرستش فکرهای غمناک و انتخاب درد
- از دست دادن فرصتها و مرغ بیهنگام بودن
- قاطیِ مشکلات شدن
- اعتماد به جهان
- عدم شناسایی واقعی
- کمک کردن با ذهن
- تکرار نکردن ابیات
- امیر دیدن خود ذهنی
«با هشیاری ذهنی نبینید چون شما را طلسم میکند.
فضا را باز کنید، صبر کنید تا عید وصال برسد.»
عشق قَرابهباز و من در کفِ او چو شیشهای
شیشه شکست زیرِ پا، پایِ کسی خَلید؟ نی
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۵۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2458, Divan e Shams
سنگ مزن بر طرفِ کارگهِ شیشهگری
زخم مزن بر جگرِ خستهٔ(۵۷) خستهجگری
بر دلِ من زن همه را، زآنکه دریغ است و غَبین(۵۸)
زخمِ تو و سنگِ تو بر سینه و جانِ دگری
(۵۷) خسته: زخمی
(۵۸) غَبین: زیاندیده، مغبون
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۲۲۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2229
امرِ حق را باز جو از واصلی
امرِ حق را در نیابد هر دلی
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #35
گر هزاراناند، یک کس بیش نیست
چون خیالاتِ عدداندیش نیست
آنکه میانِ مردمان شهره شد و حدیث شد
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۶۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2167
انبیا گویند: روزِ چاره رفت
چاره آنجا بود و، دستافزارِ(۵۹) زَفْت(۶۰)
مرغِ بیهنگامی ای بدبخت، رو
ترکِ ما گو، خونِ ما اندر مَشو
(۵۹) دستافزار: ابزار
(۶۰) زَفْت: مهیب، بزرگ
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۷۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2175
بچّه بیرون آر از بیضهٔ(۶۱) نماز
سر مزن چون مرغِ بیتعظیم و ساز(۶۲)
(۶۱) بیضه: تخم مرغ
(۶۲) ساز: منظور آمادگی روحی و قلبی است.
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۷۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2179
در میانِ موج دید او کشتیی
در قضا و در بلا و زشتیی
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۹۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2191
دیو آن دَم از عداوت(۶۳) بَیْن بَیْن(۶۴)
بانگ زد کای سگپرستان عِلّتَیْن(۶۵)
قرآن کریم، سورۀ جاثیه (۴۵)، آیهٔ ٢٣
Quran, Al-Jaathia(#45), Line #23
« أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَٰهَهُ هَوَاهُ … .»
« آیا آن کس را که هوسش را چون خدای خود گرفت دیدهای؟ … .»
مرگ و جَسْک(۶۶)، ای اهلِ انکار و نفاق
عاقبت خواهد بُدَن این اتفاق
(۶۳) عداوت: دشمنی
(۶۴) بَیْن بَیْن: میانهٔ نیک و بد
(۶۵) عِلّتَیْن: دو بیماریِ انکار و نفاق
(۶۶) جَسْک: رنج و بلا و پریشانی
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۹۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2194
یادتان ناید که روزی در خطر
دستتان بگرفت یزدان از قَدَر(۶۷)
(۶۷) قَدَر: معانی بسیار دارد از آن جمله به معنی تنگ کردن است.
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۰۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2200
گر نبینی واقعهٔ غیب ای عَنود(۶۸)
حَزْم را سیلاب کِی اندر ربود؟
حزم چه بود؟ بدگُمانی بر جهان
دَم به دم بیند بلایِ ناگهان
(۶۸) عَنود: ستیزهگر
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۰۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2202
«تصوّراتِ مردِ حازم»
آنچنانکه ناگهان شیری رسید
مرد را بربود و در بیشه کشید
او چه اندیشد در آن بُردن؟ ببین
تو همان اندیش ای استادِ دین
میکشد شیرِ قضا در بیشهها
جانِ ما مشغولِ کار و پیشهها
آنچنان کز فقر میترسند خلق
زیرِ آب شور رفته تا به حلق
گر بترسندی از آن فقرآفرین
گنجهاشان کشف گشتی در زمین
قرآن کریم، سورۀ اعراف (٧)، آیۀ ٩۶
Quran, Al-A’raaf(#7), Line #96
«وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَىٰ آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ … .»
«اگر مردم قريهها ايمان آورده و پرهيزگارى پيشه كرده بودند
بركات آسمان و زمين را به رويشان مىگشوديم … .»
جملهشان از خوفِ غم در عینِ غم
در پیِ هستی فتاده در عدم
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۰۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2208
«دعا و شفاعتِ دَقوقی در خلاص کشتی»
چون دَقوقی آن قیامت را بدید
رحمِ او جوشید و اشک او دوید
گفت: یارب منگر اندر فعلشان
دستشان گیر ای شهِ نیکونشان
خوش سلامتشان به ساحل باز بَر
ای رسیده دستِ تو در بحر و بَر
ای کریم و ای رحیمِ سَرمدی
درگذار از بدسِگالان این بدی
ای بداده رایگان صد چشم و گوش
بی ز رَشْوَت بخش کرده عقل و هوش
بیش از استحقاق بخشیده عطا
دیده از ما جمله کفران و خطا
ای عظیم از ما گناهانِ عظیم
تو توانی عفو کردن در حریم
ما ز آز و حرص، خود را سوختیم
وین دعا را هم ز تو آموختیم
حرمتِ آن که دعا آموختی
در چنین ظلمت چراغ افروختی
همچنین میرفت بر لفظش دعا
آن زمان چون مادرانِ باوفا
اشک میرفت از دو چشمش و آن دعا
بیخود از وی میبرآمد بر سَما
آن دعایِ بیخودان، خود دیگر است
آن دعا زو نیست، گفتِ داور است
آن دعا، حق میکند، چون او فناست
آن دعا و آن اجابت از خداست
واسطۀ مخلوق، نی اندر میان
بیخبر ز آن لابه کردن جسم و جان
بندگانِ حق، رحیم و بُردبار
خویِ حق دارند در اصلاحِ کار
مهربان، بیرَشوتان، یاریگَران
در مقامِ سخت و، در روزِ گران
هین بجو این قوم را ای مبتلا
هین غنیمت دارشان پیش از بلا
رَست کشتی از دَمِ آن پهلوان
وَ اهلِ کشتی را به جهدِ خود گُمان
که مگر بازویِ ایشان در حَذَر
بر هدف انداخت تیری از هنر
پا رهانَد روبهان را در شکار
و آن ز دُم دانند روباهان غِرار
عشقها با دُمِّ خود بازند کاین
میرهاند جانِ ما را در کمین
روبها، پا را نگه دار از کلوخ
پا چو نبْود، دُم چه سود ای چشمشوخ؟
ما چو روباهیم و پایِ ما کِرام
میرهاندمان ز صد گون انتقام
حیلهٔ باریکِ ما چون دُمِّ ماست
عشقها بازیم با دُم چپّ و راست
دُم بجنبانیم ز استدلال و مکر
تا که حیران مانَد از ما زید و بکر
طالبِ حیرانیِ خلقان شدیم
دستِ طَمْع اندر الوهیّت زدیم
تا به افسون، مالکِ دلها شویم
این نمیبینیم ما، کاندر گَویم
در گَوی و، در چَهی ای قَلْتَبان(۸۰)
دست وادار از سِبالِ(۸۱) دیگران
چون به بُستانی رسی زیبا و خَوش
بعد از آن دامانِ خلقان گیر و کَش
ای مُقیمِ حبسِ چار و پنج و شَش
نغزجایی، دیگران را هم بکَش
ای چو خَربنده(۸۲) حریفِ کونِ خر
بوسهگاهی یافتی، ما را ببَر
چون ندادت بندگیِّ دوست دست
میلِ شاهی از کجااَت خاستهست؟
در هوایِ آنکه گویندت: زهی(۸۳)
بستهای در گردنِ جانت زهی
روبها، این دُمِّ حیلت را بِهِل(۸۴)
وقف کن دل بر خداوندانِ دل
در پناهِ شیر کَم ناید کباب
روبها، تو سویِ جیفه(۸۵) کم شتاب
قرآن کریم، سورۀ بقره (۲)، آیۀ ۲۶۸
Quran, Al-Baqarah(#2), Line #268
«الشَّيْطَانُ يَعِدُكُمُ الْفَقْرَ وَيَأْمُرُكُمْ بِالْفَحْشَاءِ ۖ
وَاللَّـهُ يَعِدُكُمْ مَغْفِرَةً مِنْهُ وَفَضْلًا ۗ وَاللَّـهُ وَاسِعٌ عَلِيمٌ»
«شيطان شما را از بينوايى مىترساند و به كارهاى زشت وا مىدارد،
در حالى كه خدا شما را به آمرزش خويش و افزونى وعده مىدهد. خدا گشايشدهنده و داناست.»
ای دلا منظورِ حق آنگه شوی
که چو جزوی سویِ کُلِّ خود رَوی
حق همی گوید: نظرمان بر دل است
نیست بر صورت که آن آب و گِل است
حدیث
«إنَّ اللهَ لا يَنْظُرُ إاِلى صُوَرِكُمْ و اَموالِكُمْ وَلكِنْ يَنْظُرُ اِلى قُلوبِكُم وأعمالِكُم.»
«همانا خداوند، ننگرد به صورتها و دارایی شما، بل نگرد به دلها و رفتار شما.»
تو همی گویی: مرا دل نیز هست
دل فرازِ عرش باشد، نی به پست
در گِلِ تیره یقین هم آب هست
لیک ز آن آبت، نشاید آبدست(۸۶)
زآنکه گر آب است، مغلوبِ گِل است
پس دلِ خود را مگو کاین هم دل است
آن دلی کز آسمانها برتر است
آن دلِ اَبدال(۸۷) یا پیغمبر است
پاک گشته آن، ز گِل صافی شده
در فزونی آمده، وافی(۸۸) شده
تَرکِ گِل کرده، سویِ بحر آمده
رَسته از زندانِ گِل، بحری شده
آبِ ما، محبوسِ گِل ماندهست هین
بحرِ رحمت، جذب کن ما را ز طین(۸۹)
بحر گوید: من تو را در خود کَشَم
لیک میلافی که من آب خَوشم
لافِ تو محروم میدارد تو را
ترکِ آن پنداشت کن، در من درآ
آبِ گِل خواهد که در دریا رَوَد
گِل گرفته پایِ آب و، میکَشَد
گر رهانَد پایِ خود از دستِ گِل
گِل بمانَد خشک و، او شد مستقل
آن کشیدن چیست از گِل آب را؟
جذبِ تو نُقل و شرابِ ناب را
همچنین هر شهوتی اندر جهان
خواه مال و، خواه جاه و، خواه نان
هر یکی زینها تو را مستی کند
چون نیابی آن، خُمارت میزند
این خُمارِ غم، دلیلِ آن شدهست
که بدان مفقود، مستیّات بُدهست
جز به اندازهٔ ضرورت، زین مگیر
تا نگردد غالب(۹۰) و، بر تو امیر
سرکشیدی تو که من صاحبدلم
حاجت غیری ندارم، واصلم(۹۱)
آنچنانکه آب در گِل سرکَشَد
که منم آب و، چرا جُویم مَدَد؟
دل، تو این آلوده را پنداشتی
لاجَرَم دل ز اهلِ دل برداشتی
خود رَوا داری که آن دل باشد این
کو بُوَد در عشقِ شیر و اَنگبین؟
لطف شیر و اَنگبین، عکسِ دل است
هر خوشی را آن خود از دل حاصل است
پس بُوَد دل، جوهر(۹۲) و عالَم عَرَض(۹۳)
سایهٔ دل چُون بُوَد دل را غَرَض؟
آن دلی کاو عاشقِ مال است و جاه
یا زبونِ این گِل و، آبِ سیاه
یا خیالاتی که در ظُلْمات(۹۴)، او
میپرستدْشان برایِ گفتوگو
دل نباشد غیر آن دریایِ نور
دل نظرگاهِ خدا، و آنگاه کور؟
نی، دل اندر صدهزاران خاص و عام
در یکی باشد، کدام است آن کدام؟
ریزهٔ دل را بِهِلْ(۹۵)، دل را بجو
تا شود آن ریزه چون کوهی از او
دل محیط است اندرین خِطّهٔ وجود
زر همیافشانَد از احسان و جود
از سلامِ حق، سلامتها نثار
میکند بر اهلِ عالَم اختیار
هر که را دامن درست است و مُعَدّ(۹۶)
آن نثارِ دل بدآن کس میرسد
دامنِ تو آن نیاز است و حضور
هین منه در دامن آن سنگِ فُجور(۹۷)
تا ندرَّد دامنت ز آن سنگها
تا بدانی نقد را از رنگها
سنگ پُر کردی تو دامن از جهان
هم ز سنگِ سیم و زر چون کودکان
از خیالِ سیم و زر، چون زر نبود
دامنِ صدقت درید و، غم فزود
کِی نماید کودکان را سنگ، سنگ؟
تا نگیرد عقل، دامنْشان به چنگ
پیر، عقل آمد، نه آن مویِ سپید
مو نمیگنجد در این بخت و امید
(۶۹) بَر: خشکی
(۷۰) سَرمدی: همیشگی، ابدی
(۷۱) بدسِگال: بداندیش، بدخواه
(۷۲) آز: طَمَع
(۷۳) سَما: سَماء، آسمان
(۷۴) لابه کردن: زاری کردن
(۷۵) غِرار: گول خوردن، غفلت، بیخبری
(۷۶) چشمشوخ: گستاخ، بیحیا
(۷۷) کِرام: جمعِ کریم، بزرگواران، بلندهمتان
(۷۸) الوهیَّت: خدایی، صفت خدایی
(۷۹) گَو: گودال
(۸۰) قَلتَبان: بیحمیّت، بیغیرت
(۸۱) سِبال: سبیل
(۸۲) خَربنده: خادمِ الاغ، خرکچی
(۸۳) زهی: آفرین
(۸۴) بِهِل: از مصدرِ هِلیدن به معنی واگذاشتن، رها کردن
(۸۵) جیفه: لاشه، مردار
(۸۶) آبدست: وضو
(۸۷) اَبدال: اولیاءالله، گروهی از اولیاء که صفات زشت بشری را به اوصاف نیک الهی بدل کردهاند.
(۸۸) وافی: کافی، وفاکننده به عهد
(۸۹) طین: گِل
(۹۰) غالب: چیره، پیروز
(۹۱) واصِل: کسی یا چیزی که به دیگری متصل شود،
رَسَنده، عارفی که از جهان و جهانیان منقطع گشته و به حقیقت رسیده است.
(۹۲) جوهر: آنچه قائم به ذات باشد.
(۹۳) عَرَض: آنچه قائم به غیر باشد.
(۹۴) ظُلْمات: تاریکی
(۹۵) بِهِل: رها کن.
(۹۶) مُعَدّ: آمادهشده، شمردهشده
(۹۷) فُجور: تبهکاری، گناه کردن
-------------------------
مجموع لغات:
(۴) قَرابه: شیشهٔ شراب یا آب؛ قَرابهباز: رقصندهای که در حال رقص قَرابهٔ پر آب بر سر نهد. شیشهباز
(۵) خَلیدن: فروبردن چیزی باریک و نوکتیز، مانند خار در بدن یا چیز دیگر؛ مجازاً آزرده کردن.
۵۷) خسته: زخمی
۶۷) قَدَر: معانی بسیار دارد از آن جمله به معنی تنگ کردن است.
---------------------------
************************
تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسان
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۴۷۱
سوخت یکی جهان به غم آتش غم پدید نی
صورت این طلسم را هیچ کسی بدید نی
میکشدم به هر طرف قوت کهربای او
ای عجبا بدید کس آنکه مرا کشید نی
هست سماع چنگ نی هست شراب رنگ نی
صد قدح است بر قدح آنکه قدح چشید نی
عشق قرابهباز و من در کف او چو شیشهای
شیشه شکست زیر پا پای کسی خلید نی
در قدم روندگان شیخ و مرید بیعدد
در نفس یگانگی شیخ نه و مرید نی
آنکه میان مردمان شهره شد و حدیث شد
سایه بایزید بد مایه بایزید نی
مژده دهید عاشقان عید وصال میرسد
او فضولی بوده است از انقباض
کرد بر مختار مطلق اعتراض
این سگان کراند ز امر انصتوا
از سفه وعوع کنان بر بدر تو
چونکه غم بینی تو استغفار کن
غم به امر خالق آمد کار کن
خلق رنجور دق و بیچارهاند
وز خداع دیو سیلیبارهاند
زآنکه بیلذت نروید هیچ جزو
چون فرو گیرد غمت گر چستیای
زآن دم نومیدکن وا جستیای
گفتیاش ای غصه منکر به حال
راتبه انعامها را زآن کمال
گر به هر دم نهات بهار و خرمیست
همچو چاش گل تنت انبار چیست
چاش گل تن فکر تو همچون گلاب
منکر گل شد گلاب اینت عجاب
چون جفا آری فرستد گوشمال
تا ز نقصان واروی سوی کمال
از کپیخویان کفران که دریغ
بر نبیخویان نثار مهر و میغ
تا کنی مر غیر را حبر و سنی
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۲۸۲
چون شمس تبریزی کند در مصحف دل یک نظر
اعراب او رقصان شده هم جزم تو پا کوفته
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۶۰
لذت بیکرانهای است عشق شدهست نام او
قاعده خود شکایت است ور نه جفا چرا بود
عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بود
چونکه جمال این بود رسم وفا چرا بود
آن لجاج کفر قانون کپیست
وآن سپاس و شکر منهاج نبیست
با کپیخویان تهتکها چه کرد
با نبیرویان تنسکها چه کرد
مرده باید بود پیش حکم حق
تا نیاید زخم از ربالفلق
قرآن کریم، سوره فلق (١١٣)، آیات ۱ و ۲
حکم حق گسترد بهر ما بساط
که بگویید از طریق انبساط
امر غضوا غضه ابصارکم
هم شنیدی راست ننهادی تو سم
با اینکه این فرمان خدا را شنیدی که چشمان خود را از نارواها فروبندید
ولی باز درست گام برنداشتی
قرآن کریم، سوره نور (۲۴)، آیه ۳۰
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۷۱۴
لولهها بربند و پر دارش ز خم
گفت غضوا عن هوا ابصارکم
گرچه دوری دور میجنبان تو دم
حیث ما کنتم فولوا وجهکم
گرچه در ذهن هستی و از او دوری از دور دم آشنایی با او (از جنس او بودن) را به حرکت درآور.
به این آیه قرآن توجه کن که میگوید در هرجا که هستی روی به او کن
نحوه هذا الذی لم ینهکم
در هر وضعیتی هستید روی خود را بهسوی آن وحدت و یا آن سلیمان بگردانید
که این چیزی است که خدا شما را از آن باز نداشته است
کان سلیمان را دمی نشناختیم
امرِ حق بشنو که گفتست انظروا
سوی این آثار رحمت آر رو
قرآن کریم، سوره روم (۳۰)، آیه ۵۰
در مردن به منذهنی بهانه نیاور
آنکه مردن پیش چشمش تهلکهست
امر لاتلقوا بگیرد او به دست
قرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۱۹۵
امر بشتابید را دریاب
وآنکه مردن پیش او شد فتح باب
سارعوا آید مر او را در خطاب
قرآن کریم، سوره آل عمران (۳)، آیه ۱۳۳
فرمان استقامت کنید
مانع آید از سخنهای مهم
انبیا بردند امر فاستقم
قرآن کریم، سوره شورى (۴۲)، آیه ۱۵
فرمان قم برخیز
این همیگوید که آن ضال است و گم
بیخبر از حال او و ز امر قم
قرآن کریم، سوره مدثر (۷۴)، آیه ۲
زآنکه خود ممدوح جز یک بیش نیست
کیشها زین روی جز یک کیش نیست
هرچه خواهد آن مسبب آورد
قدرت مطلق سببها بردرد
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱۳
زآن وسیلت بحر دور اندازدش
جمله قرآن هست در قطع سبب
عز درویش و هلاک بولهب
گر نبودی این بزوغ اندر خسوف
گم نکردی راه چندین فیلسوف
همچنین زآغاز قرآن تا تمام
رفض اسباب است و علت والسلام
کشف این نهز عقل کارافزا بود
بند معقولات آمد فلسفی
شهسوار عقل عقل آمد صفی
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۶۸
تا بازکشد به بیجهاتت
صبح نزدیک است خامش کم خروش
من همیکوشم پی تو تو مکوش
- حسادت، بخل، عدم رواداشت و کمیابیاندیشی
- مخرب و خروب بودن
- کشیدن آب توسط گل و جلوگیری از بازگشت آب به دریا
- ناله، شکایت و توجه به ناله مردم
- عدم اجرای احکام زندگی (انصتوا، حکم مر، یفعل مایشاء و...)
- عدم حفظ فردیت
- قاطی مشکلات شدن
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۴۵۸
سنگ مزن بر طرف کارگه شیشهگری
زخم مزن بر جگر خسته خستهجگری
بر دل من زن همه را زآنکه دریغ است و غبین
زخم تو و سنگ تو بر سینه و جان دگری
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۲۲۹
امر حق را باز جو از واصلی
امر حق را در نیابد هر دلی
گر هزاراناند یک کس بیش نیست
چون خیالات عدداندیش نیست
انبیا گویند روز چاره رفت
چاره آنجا بود و دستافزار زفت
مرغ بیهنگامی ای بدبخت رو
ترک ما گو خون ما اندر مشو
بچه بیرون آر از بیضه نماز
سر مزن چون مرغ بیتعظیم و ساز
در میان موج دید او کشتیی
دیو آن دم از عداوت بین بین
بانگ زد کای سگپرستان علتین
قرآن کریم، سوره جاثیه (۴۵)، آیه ٢٣
مرگ و جسک ای اهل انکار و نفاق
عاقبت خواهد بدن این اتفاق
دستتان بگرفت یزدان از قدر
گر نبینی واقعه غیب ای عنود
حزم را سیلاب کی اندر ربود
حزم چه بود بدگمانی بر جهان
دم به دم بیند بلای ناگهان
«تصورات مرد حازم»
او چه اندیشد در آن بردن ببین
تو همان اندیش ای استاد دین
میکشد شیر قضا در بیشهها
جان ما مشغول کار و پیشهها
زیر آب شور رفته تا به حلق
قرآن کریم، سوره اعراف (٧)، آیه ٩۶
جملهشان از خوف غم در عین غم
در پی هستی فتاده در عدم
«دعا و شفاعت دقوقی در خلاص کشتی»
چون دقوقی آن قیامت را بدید
رحم او جوشید و اشک او دوید
گفت یارب منگر اندر فعلشان
دستشان گیر ای شه نیکونشان
خوش سلامتشان به ساحل باز بر
ای رسیده دست تو در بحر و بر
ای کریم و ای رحیم سرمدی
درگذار از بدسگالان این بدی
بی ز رشوت بخش کرده عقل و هوش
ای عظیم از ما گناهان عظیم
ما ز آز و حرص خود را سوختیم
حرمت آن که دعا آموختی
آن زمان چون مادران باوفا
بیخود از وی میبرآمد بر سما
آن دعای بیخودان خود دیگر است
آن دعا زو نیست گفت داور است
آن دعا حق میکند چون او فناست
واسطه مخلوق نی اندر میان
بندگان حق رحیم و بردبار
خوی حق دارند در اصلاح کار
مهربان بیرشوتان یاریگران
در مقام سخت و در روز گران
رست کشتی از دم آن پهلوان
و اهل کشتی را به جهد خود گمان
که مگر بازوی ایشان در حذر
پا رهاند روبهان را در شکار
و آن ز دم دانند روباهان غرار
عشقها با دم خود بازند کاین
میرهاند جان ما را در کمین
روبها پا را نگه دار از کلوخ
پا چو نبود دم چه سود ای چشمشوخ
ما چو روباهیم و پای ما کرام
حیله باریک ما چون دم ماست
عشقها بازیم با دم چپ و راست
دم بجنبانیم ز استدلال و مکر
تا که حیران ماند از ما زید و بکر
طالب حیرانی خلقان شدیم
دست طمع اندر الوهیت زدیم
تا به افسون مالک دلها شویم
این نمیبینیم ما کاندر گویم
در گوی و در چهی ای قلتبان
دست وادار از سبال دیگران
چون به بستانی رسی زیبا و خوش
بعد از آن دامان خلقان گیر و کش
ای مقیم حبس چار و پنج و شش
نغزجایی دیگران را هم بکش
ای چو خربنده حریف کون خر
بوسهگاهی یافتی ما را ببر
چون ندادت بندگی دوست دست
میل شاهی از کجاات خاستهست
در هوای آنکه گویندت زهی
بستهای در گردن جانت زهی
روبها این دم حیلت را بهل
وقف کن دل بر خداوندان دل
در پناه شیر کم ناید کباب
روبها تو سوی جیفه کم شتاب
قرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۲۶۸
ای دلا منظور حق آنگه شوی
که چو جزوی سوی کل خود روی
حق همی گوید نظرمان بر دل است
نیست بر صورت که آن آب و گل است
تو همی گویی مرا دل نیز هست
دل فراز عرش باشد نی به پست
در گل تیره یقین هم آب هست
لیک ز آن آبت نشاید آبدست
زآنکه گر آب است مغلوب گل است
پس دل خود را مگو کاین هم دل است
آن دل ابدال یا پیغمبر است
پاک گشته آن ز گل صافی شده
در فزونی آمده وافی شده
ترک گل کرده سوی بحر آمده
رسته از زندان گل بحری شده
آب ما محبوس گل ماندهست هین
بحر رحمت جذب کن ما را ز طین
بحر گوید من تو را در خود کشم
لیک میلافی که من آب خوشم
لاف تو محروم میدارد تو را
ترک آن پنداشت کن در من درآ
آب گل خواهد که در دریا رود
گل گرفته پای آب و میکشد
گر رهاند پای خود از دست گل
گل بماند خشک و او شد مستقل
آن کشیدن چیست از گل آب را
جذب تو نقل و شراب ناب را
خواه مال و خواه جاه و خواه نان
چون نیابی آن خمارت میزند
این خمار غم دلیل آن شدهست
که بدان مفقود مستیات بدهست
جز به اندازه ضرورت زین مگیر
تا نگردد غالب و بر تو امیر
حاجت غیری ندارم واصلم
آنچنانکه آب در گل سرکشد
که منم آب و چرا جویم مدد
دل تو این آلوده را پنداشتی
لاجرم دل ز اهل دل برداشتی
خود روا داری که آن دل باشد این
کو بود در عشق شیر و انگبین
لطف شیر و انگبین عکس دل است
پس بود دل جوهر و عالم عرض
سایه دل چون بود دل را غرض
آن دلی کاو عاشق مال است و جاه
یا زبون این گل و آب سیاه
یا خیالاتی که در ظلمات او
میپرستدشان برای گفتوگو
دل نباشد غیر آن دریای نور
دل نظرگاه خدا و آنگاه کور
نی دل اندر صدهزاران خاص و عام
در یکی باشد کدام است آن کدام
ریزه دل را بهل دل را بجو
دل محیط است اندرین خطه وجود
زر همیافشاند از احسان و جود
از سلام حق سلامتها نثار
میکند بر اهل عالم اختیار
هر که را دامن درست است و معد
آن نثار دل بدآن کس میرسد
دامن تو آن نیاز است و حضور
هین منه در دامن آن سنگ فجور
تا ندرد دامنت ز آن سنگها
سنگ پر کردی تو دامن از جهان
هم ز سنگ سیم و زر چون کودکان
از خیال سیم و زر چون زر نبود
دامن صدقت درید و غم فزود
کی نماید کودکان را سنگ سنگ
تا نگیرد عقل دامنشان به چنگ
پیر عقل آمد نه آن موی سپید
Privacy Policy
Today visitors: 486 Time base: Pacific Daylight Time