: تماس با دفتر گنج حضور در آمریکا

Tel: 001 818 970 3345

Email: parviz4762@mac.com

Search
جستجو

GanjeHozour #1063 Program
برنامه تصویری شماره ۱۰۶۳ گنج حضور

Please rate this video
Out of 222 votes | 2693 Views
Poor            Good            Great

    

Set Stream Quality

  

Description

برنامه شماره ۱۰۶۳ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی

تاریخ اجرا: ۱ سپتامبر  ۲۰۲۶ - ۱۱ شهریور ماه ۱۴۰۵


برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۶۳ بر روی این لینک کلیک کنید.

برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.


متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)

تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)


اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه

اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه


خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی

خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری


برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی‌ بر روی این لینک کلیک کنید.


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۹۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1917, Divan e Shams


چو بربندند ناگاهت زنخدان
همه کارِ جهان آن‌جا زنخ(۱) دان


چو می‌بُرّند شاخی را ز دو نیم
بلرزد شاخِ دیگر را دل از بیم


که گفتت گِردِ چرخِ چَنبَری(۲) گَرد؟
که قدِّ همچو سروت چَنبَری کرد؟


نمی‌بینم تو را آن مردی و زور
که بر گردون رَوی نارفته در گور


تو تا بنشسته‌ای در دارِ فانی
نشسته می‌روی و می‌نبینی


نشسته می‌روی، این نیز نیکوست
اگر رویت در این رفتن سویِ اوست


بسی گشتی در این گردابِ گردان
به سویِ جویِ رحمت رو بگردان


بزن پایی بر این پابندِ عالم
که تا دست از تَبَرُّک(۳) بر تو مالم


تو را زلفی‌ست بِهْ از مشک و عنبر
تو دِه کَل(۴) را کلاهی ای برادر


کُلَه کم جو، چو داری جعدِ(۵) فاخر(۶)
کُلَه بر آسمان انداز آخر


چرا دنیا به نکتهٔ مُستَحیله(۷)
فریبد چون تو زیرک را به حیله؟


به سردی نکته گوید سرد سیلی
نداری پایِ آن خر را شِکالی(۸)


اگر دوران دلیل آرد در آن قال
تخلّف دیده‌ای، در روی او مال


تو را عمری کشید این غول در تیه(۹)
بکن با غول خود بحثی به توجیه


چرا الزامِ اویی؟ چیست سکته(۱۰)؟
جوابش گو، که مقلوب است نکته


(۱) زنخ: چانه، [مجاز] بیهوده، لاف
(۲) چَنبَر: حلقه، دایره‌، کمان
(۳) تَبَرُّک: برکت یافتن، خوش‌یُمنی
(۴) کَل: کچل

(۵) جعد: موی پیچیده و تابدار

(۶) فاخر: گران‌بها، نیکو

(۷) مُستَحیله: مؤنث مُستَحیل، محال، غیرممکن،

جسمی که تبدیل به جسم دیگر شده باشد، تغییریافته، دگرگون، مبدل

(۸) شِکال: پای‌بند، ریسمانی که پای چهارپایان را ببندند.

(۹) تیه: بیابان

(۱۰) سکته: درنگ، وقفه

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۹۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1917, Divan e Shams


چو بربندند ناگاهت زنخدان
همه کارِ جهان آن‌جا زنخ دان


چو می‌بُرّند شاخی را ز دو نیم
بلرزد شاخِ دیگر را دل از بیم


که گفتت گِردِ چرخِ چَنبَری گَرد؟
که قدِّ همچو سروت چَنبَری کرد؟


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287


او فضولی بوده است از اِنقباض

کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۰۵٣

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2053


گاوِ زرّین بانگ کرد، آخِر چه گفت؟

کاحمقان را این‌همه رغبت شگُفت


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷٩٠

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1790


نگذری زین بُعد، سیصدساله تو

تا که داری عشقِ آن گوساله تو


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3691


گفتِ هر یک‌تان دهد جنگ و فِراق(۱۱)

گفتِ من آرد شما را اتّفاق

 

پس شما خاموش باشید اَنْصِتُوا(۱۲)

تا زبان‌ْتان من شوم در گفتوگو

 

گر سخن‌تان در توافق مُوثَقه(۱۳) است

در اثر مایهٔنزاع(۱۴) و تفرقه است


(۱۱) فِراق: دوری

(۱۲) اَنْصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید.

(۱۳) مُوثَقه: مورد اطمینان و وثوق

(۱۴) نزاع: درگیری

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۶۳۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2636


از قَرین بی‌ قول و گفت‌وگویِ او

خو بدزدد دل نهان از خویِ او


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۱۰۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3108


بادْ تُند است و چراغم اَبْتَری(۱۵)

زو بگیرانم چراغِ دیگری


(۱۵) اَبْتَر: ناقص و به‌دردنخور

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۱۱۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3112


او نکرد این فهم، پس داد از غِرَر(۱۶)

شمعِ فانی را به فانی‌ای دِگر


(۱۶) غِرَر: جمع غِرَّه به‌معنی غفلت و بی‌خبری و غرور

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۸۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1480


مرغِ جذبه ناگهان پَرَّد ز عُش(۱۷)

چون بدیدی صبح، شمع آنگه بکُش


(۱۷) عُش: آشیانهٔ پرندگان

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۷۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1376


گفت: نامت چیست؟ برگو بی‌دهان

گفت: خَرّوب(۱۸) است ای شاهِ جهان


گفت: اندر تو چه خاصیّت بُوَد؟

گفت: من رُستَم(۱۹)، مکان ویران شود


من که خَرّوبم، خرابِ منزلم

هادمِ(۲۰) بنیادِ این آب و گِلم


(۱۸) خَرُّوب: بسیار خراب‌کننده

(۱۹) رُستن: روییدن

(۲۰) هادم: ویران‌کننده، نابودکننده

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۱۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4515


گر ز صندوقی به صندوقی رَوَد

او سَمایی(۲۱) نیست، صندوقی بُوَد


فُرجهٔ(۲۲) صندوقْ نونو(۲۳) مُسکِر(۲۴) است

دَرنیابد کاو به صندوق اندر است


(۲۱) سَمایی: آسمانی، مجازاً از جنسِ زندگی و حضور

(۲۲) فُرجه: گشایش

(۲۳) نونو: تازه به تازه

(۲۴) مُسکِر: مست‌کننده

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3517


موسیا، بسیارگویی، دور شو

ورنه با من گُنگ باش و کور شو


ور نرفتی، وز ستیزه شِسته‌ای(۲۵)

تو به معنی رفته‌ای بگْسَسته‌ای


چون حَدَث کردی تو ناگه در نماز

گویدتسویِ طهارت رَو بتاز


وَر نرفتی، خشک جُنبان می‏‌شوی

خود نمازت رفت پیشین(۲۶) ای غَوی(۲۷)


(۲۵) شِسته‌:‌ مخفّفِ نشسته است

(۲۶) پیشین: از پیش

(۲۷) غَوی: گمراه

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۳٠

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #530


گفتمُفتیِّ(۲۸) ضرورت هم تویی

بی‌ضرورت‌ گر خوری، مُجرم شَوی


ور ضرورت هست، هم پرهیز بِهْ

ور خوری، باری ضَمانِ(۲۹) آن بِده


(۲۸) مُفتی: فتوادهنده

(۲۹) ضَمان: تعهد کردن، به عهده گرفتن

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۶۷۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2679


زآنکه هر بدبختِ خرمن‌سوخته

می‌نخواهد شمعِ کس افروخته


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۳۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #1232


نه تو اَعْطَیْنٰاکَ کَوْثَر خوانده‌ای؟

پس چرا خشکی و تشنه مانده‌ای؟


قرآن کریم، سورهٔ کوثر (۱۰۸)، آیهٔ ۱

Quran, Al-Kawthar(#108), Line #1


«إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ»


«ما كوثر را به تو عطا كرديم.»

 

یا مگر فرعونی و، کوثَر چو نیل

بر تو خون گشته‌ست و ناخوش، ای علیل(۳۰)


توبه کن بیزار شو از هر عَدو(۳۱)

کاو ندارد آبِ کوثر در کدو


(۳۰) عَلیل: بیمار، رنجور، دردمند

(۳۱) عَدو: دشمن

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ٣۵٧٣

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3573


تو خوش و خوبی و کانِ هر خَوشی

تو چرا خود منّتِ باده کَشی؟


تاجِ کَرَّمْناست بر فرقِ سَرَت

طوقِ(۳۲) اَعْطَیْناکَ آویزِ بَرت


قرآن کریم، سورهٔ اِسراء (۱۷)، آیهٔ ۷۰

Quran, Al-Israa(#17), Line #70


«وَ لَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ

وَ رَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَ فَضَّلْنَاهُمْ عَلَىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًا.»


«ما فرزندان آدم را كرامت بخشيديم و بر دريا و خشكى سوار كرديم

و از چيزهاى خوش و پاكيزه روزى داديم و بر بسيارى از مخلوقات خويش برتريشان نهاديم.»


جوهر است انسان و چرخ او را عَرَض

جمله فرع و پایه‌اند و او غَرَض


ای غلامت عقل و تدبیرات و هوش

چون چنینی خویش را ارزان‌فروش؟

 

خدمتت بر جمله هستی مُفْتَرض(۳۳)

جوهری چون نَجْدَه(۳۴) خواهد از عَرَض؟

 

علم جویی از کتب‌ها ای فسوس

ذوق جویی تو ز حلوا، ای فسوس

 

بحرِ علمی، در نَمی پنهان شده

در سه گَز تن عالَـمی پنهان شده

 

مِی چه باشد یا سَماع(۳۵) و یا جِماع(۳۶)؟

تا بجویی زو نشاط و اِنتفاع(۳۷)

 

آفتاب از ذرّه‌يی شد وام‌خواه

زُهره‌يی(۳۸) از خُمره‌يی شد جام‌خواه

 

جانِ بی‌کَیفی شده محبوسِ کَیف(۳۹)

آفتابی حبسِ عُقده(۴۰)، اینت(۴۱) حَیْف


(۳۲) طوق: گردنبند

(۳۳) مُفْتَرض: واجب و لازم

(۳۴) نَجْدَه: یاری

(۳۵) سَماع: سرود و آواز

(۳۶) جِماع: مقاربت، نزدیکی

(۳۷) اِنتفاع: بهره‌ بردن، سود بردن

(۳۸) زُهره‌: کوکبِ شادی و طرب

(۳۹) کَیف: چونی و چگونگی

(۴۰) عُقده: اصطلاحی نجومی، نقطهٔ تقاطع مدار خورشید و ماه

(۴۱) اینت: این تو را

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢٢۶٩

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2269


دل نباشد غیرِ آن دریایِ نور

دل نظرگاهِ خدا وآن‌گاه کور؟!


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2263


دل تو این آلوده را پنداشتی

لاجَرَم(۴۲) دل ز اهلِ دل برداشتی


(۴۲) لاجَرَم: به‌ناچار

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #140


بس دعاها کآن زیان است و هلاک

وَز کَرَم می‌نَشْنَود یزدانِ پاک


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۳۰۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2303


از همهٔ کارِ جهان، پرداخته

کو و کو می‌گو به‌ جان، چون فاخته(۴۳)

 

نیک بنگر اندرین ای مُحْتَجِب(۴۴)

که دعا را، بست حق بر اَسْتَجِبْ

  

قرآن کریم، سورهٔ غافر (۴۰)، آیهٔ ۶۰

Quran, Al-Ghaafir(#40), Line #60


«وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ»


«پروردگارتان گفت: بخوانيد مرا تا شما را پاسخ گويم.

آنهايى كه از پرستش من سركشى مى‌كنند زودا كه در عين خوارى به جهنم درآيند.»


هر که را دل پاک شد از اِعْتلال(۴۵)

آن دعااش می‌رود تا ذوالجلال


(۴۳) فاخته: پرنده‌ای خاکی رنگ، کوچکتر از کبوتر

(۴۴) مُحْتَجِب: حجاب‌دار، پنهان

(۴۵) اِعتلال: بیماری، علّت، عارضه

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۷۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #773


از خدا غیر خدا را خواستن

ظَنِّ افزونی‌ست و، کُلّی کاستن


خاصه عُمری غرق در بیگانگی

در حضورِ شیر، روبَه‌شانگی(۴۶)!


(۴۶) روبَه‌شانگی: حیله و تزویر

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #756


گفت حق: گر فاسقی(۴۷) وَ اهلِ صَنَم(۴۸)

چون مرا خوانی، اجابت‌ها کُنم


تو دعا را سخت گیر و می‌شُخول(۴۹)

عاقبت برهاندت از دستِ غُول


(۴۷) فاسِق: بدکار

(۴۸) اهلِ صَنَم: بت‌پرست

(۴۹) می‌شُخول: از مصدرِ شخولیدن به معنی نالیدن، فریاد زدن

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢٢۶٩

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2269


دل نباشد غیرِ آن دریایِ نور

دل نظرگاهِ خدا وآن‌گاه کور؟!


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2263


دل تو این آلوده را پنداشتی

لاجَرَم(۵۰) دل ز اهلِ دل برداشتی


(۵۰) لاجَرَم: به‌ناچار

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢٢۷۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2271


ریزهٔ دل را بِهِلْ(۵۱)، دل را بجو

تا شود آن ریزه چون کوهی از او


دل محیط ا‌‌‌‌ست اندرین خِطّهٔ(۵۲) وجود

زر همی‌‌افشانَد از احسان و جود(۵۳)

 

از سلامِ حق، سلامت‌ها نثار

می‌کند بر اهلِ عالَم اختیار

 

هر که را دامن درست است و مُعَدّ(۵۴)

آن نثارِ دل بدآن کس می‌رسد

 

دامنِ تو آن نیاز است و حضور

هین منه در دامن آن سنگِ فُجور(۵۵)

 

تا ندرَّد دامنت ز آن سنگ‌ها

تا بدانی نقد را از رنگ‌ها


سنگ پُر کردی تو دامن از جهان

هم ز سنگِ سیم و زر چون کودکان

 

از خیالِ سیم و زر، چون زر نبود

دامنِ صدقت درید و، غم فزود

 

کِی نماید کودکان را سنگ، سنگ؟

تا نگیرد عقل، دامنْشان به چنگ


پیر، عقل آمد، نه آن مویِ سپید

مو نمی‌گنجد در این بخت و امید

 

(۵۱) بِهِل: رها کن

(۵۲) خِطّه: سرزمین

(۵۳) جود: بخشش

(۵۴) مُعَدّ: آماده‌شده، شمرده‌شده

(۵۵) فُجور: تبهکاری، گناه کردن

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۹۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1917, Divan e Shams


چو بربندند ناگاهت زنخدان
همه کارِ جهان آن‌جا زنخ دان


چو می‌بُرّند شاخی را ز دو نیم
بلرزد شاخِ دیگر را دل از بیم


که گفتت گِردِ چرخِ چَنبَری گَرد؟
که قدِّ همچو سروت چَنبَری کرد؟


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۹۱۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #915


گر زنی در شاخ دستی(۵۶)، کِی هِلَد(۵۷)؟

هر کجا پیوند سازی، بِسْکُلَد(۵۸)


(۵۶) دست در چیزی زدن: آن را گرفتن، (مَجازبه آن متوسّل شدن

(۵۷) هِلَد: رها کند.

(۵۸) بِسْکُلَد: بشکافد، پاره کند.

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۹۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1917, Divan e Shams


نمی‌بینم تو را آن مردی و زور
که بر گردون رَوی نارفته در گور


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۳۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #636, Divan e Shams


بمیرید، بمیرید، در این عشق بمیرید

در این عشق چو مُردید، همه روح پذیرید


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵٠٠

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2500


درگذر از فضل و از جَلدی(۵۹) و فن

کارْ خدمت دارد و خُلقِ حَسَن


(۵۹) جَلدی: چابکی، چالاکی

-----------

مهمترین خاصیت خُلقِ حَسَن «دیده نشدن» است.


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۸۴۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #845


خدمتی می‌کن برایِ کردگار

با قبول و ردِّ خلقانت چه کار؟


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۹۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1917, Divan e Shams


تو تا بنشسته‌ای در دارِ فانی
نشسته می‌روی و می‌نبینی


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۰۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1808


گرچه در آب آتشی پوشیده شد

صد هزاران کف بر او جوشیده شد


گرچه آتش سخت پنهان می‌تند

کف به دَه انگشت اشارت می‌کند


هم‌چنین اجزایِ مستانِ وصال

حامل از تِمثال‌هایِ(۶۰) حال و قال


(۶۰) تِمثال‌: تصویر، صورت، شبیه، در این‌جا مناسبِ معنی تجلّی است.

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۵۴۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #540


چون‌که با شیخی، تو دور از زشتی‌ای

روز و شب سَیّاری و در کشتی‌ای


در پناهِ جانِ جان‌بخشی تَوی(۶۱)

کشتی‌اندر خفته‌ای، ره می‌روی


(۶۱) تَوی: مقیم در جایی

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۹۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1917, Divan e Shams


نشسته می‌روی، این نیز نیکوست
اگر رویت در این رفتن سویِ اوست


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۹۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #698


عاشق و معشوق را در رستخیز

دو به دو بندند و پیش آرند تیز


قرآن کریم، سورهٔ اسراء (۱۷)، آیهٔ ۷۱

Quran, Al-Israa(#17), Line #71


«يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ … .»


«روزى كه هر گروه از مردم را به پيشوايانشان بخوانيم، … .»


تو چه‌ خود را گیج و بی‌خود کرده‌یی؟

خونِ رَز(۶۲) کو، خونِ ما را خورده‌یی


رُو، که نشناسم تو را، از من بِجِهْ

عارفِ بی‌خویشم و بهلولِ(۶۳) دِه


(۶۲) رَز: شراب

(۶۳) بهلول: اشاره به سالک مجذوب و شوریده‌ٔ حق

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۹۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1917, Divan e Shams


بسی گشتی در این گردابِ گردان
به سویِ جویِ رحمت رو بگردان


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۸۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3785


چشمِ او مانده‌ست در جویِ روان

بی‌خبر از ذوقِ آبِ آسمان


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۰۷۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1073, Divan e Shams


آبِ جان محبوس می‌بینم در این گردابِ تن

خاک را برمی‌کَنَم، تا رَهْ کُنَم سویِ بِحار(۶۴)


(۶۴) بِحار: جمعِ بحر، دریاها

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۳۴۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2345


قطب(۶۵) آن باشد که گِردِ(۶۶) خود تَنَد(۶۷)

گَردشِ افلاک گِردِ او بُوَد


(۶۵) قطب: مرکز، قطبِ شمال، قطبِ جنوب؛

هم‌چنین پیر و انسان کامل و دانایِ کُل که منظورِ نظرِ خداوند است.

(۶۶) گِرد: اطراف، پیرامون، دُور تا دُور

(۶۷) تنیدن: (مجازدور و برِ چیزی یا کسی گشتن،

اظهارِ علاقه و توجه کردن به چیزی یا کسی

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۵٩٢

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #592, Divan e Shams


اگر چرخِ وجودِ من از این گردش فرو‌مانَد

بگردانَد مرا آن‌کَس که گردون را بگردانَد


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ٢۵٠٠

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2500, Divan e Shams


چه افسردی در آن گوشه؟ چرا تو هم نمی‌گردی؟

مگر تو فکرِ مَنحوسی(۶۸) که جز بر غم نمی‌گردی؟


(۶۸) مَنحوس: شوم، بداختر

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #301, Divan e Shams


صلوات بر تو آرَم که فزوده باد قُربت(۶۹)

که به قُربِ کُلّ گردد همه جزوها مُقَرَّب(۷۰)


(۶۹) قُرب: نزدیکی، نزدیک شدن، منزلت

(۷۰) مُقَرَّب: نزدیک‌شده، آن‌که به کسی نزدیک شده و نزد او قرب و منزلت پیدا کرده

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۸۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1786


هم خمیری، خُمرهٔ طینه(۷۱) دری

گرچه عمری در تنورِ آذری(۷۲)

حدیث قدسی


«خَمَرْتُ طِینَةَ آدَمَ بِیَدِی أَرْبَعِینَ صَبَاحاً


«گِلِ آدم را به دست (قدرتخویش، چهل صبح (روزسرشتم (خمیر کردم).»

توضیح حدیث: [به‌عبارتی خداوند می‌گوید ای انسان خلقت تو را به پایان نرسانده‌ام.]


(۷۱) طینه: گِل

(۷۲) آذر: آتش

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۹۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1917, Divan e Shams


بزن پایی بر این پابندِ عالم
که تا دست از تَبَرُّک بر تو مالم


تو را زلفی‌ست بِهْ از مشک و عنبر
تو دِه کَل را کلاهی ای برادر


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1117, Divan e Shams


از بعدِ ماجرایِ صفا صوفیانِ عشق

گیرند یک‌دگر را چون مستیان کنار


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۹۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1917, Divan e Shams


کُلَه کم جو، چو داری جعدِ فاخر
کُلَه بر آسمان انداز آخر


چرا دنیا به نکتهٔ مُستَحیله
فریبد چون تو زیرک را به حیله؟


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۱۰٣

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1103


خلق را طاق و طُرُم(۷۳) عاریّتی‌ست(۷۴)

امر را طاق و طُرُم ماهیّتی‌ست


از پیِ طاق و طُرُم خواری کَشند

بر امیدِ عِزّ در خواری خَوشند


(۷۳) طاق و طُرُم: جلال و شکوهِ ظاهری؛

مراد از آن سروصدای ظاهری و جلوه و عظمتِ ناپایداری است که عامِ خلق را مفتون می‌دارد.

(۷۴) عاریتی: قرضی

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ٢٣٣۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2334


خود ندارم هیچ، بِهْ سازد مرا

که ز وَهمِ دارم است این صد عَنا(۷۵)


(۷۵) عَنا: رنج

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۹۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1917, Divan e Shams


به سردی نکته گوید سرد سیلی
نداری پایِ آن خر را شِکالی


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۹۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #1094


بر سرِ عیسیٰ نهاده تَنگِ بار

خر سِکیزه(۷۶) می‌زند در مَرغزار(۷۷)


(۷۶) سِکیزه: جُفتَک

(۷۷) مَرغزار: سبزه‌زار

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۵۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2951


گردنِ خر گیر و سویِ راه کَش

سویِ رَه‌بانان و رَه‌دانانِ خَوش


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۵۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2955


گر ندانی ره، هر آنچه خر بخواست

عکسِ آن کن، خود بُوَد آن راهِ راست


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۷۲۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #729


شد(۷۸) خرِ نَفْسِ تو، بر میخیش بند

چند بگریزد ز کار و بار چند؟


(۷۸) شد: رفت

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۹۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1917, Divan e Shams


اگر دوران دلیل آرد در آن قال
تخلّف دیده‌ای، در روی او مال


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۶۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2668


مانع آید از سخن‌هایِ مهم

انبیا بردند امرِ فَاسْتَقِمْ(۷۹)


قرآن کریم، سورهٔ شورى (۴۲)، آیهٔ ۱۵

Quran, Ash-Shura(#42), Line #15


 «… وَاسْتَقِمْ … .»

  

 «… پايدارى ورز … .»

«… استقامت کن … .»


(۷۹) فَاسْتَقِم: پس راست و مستقیم باشثابت‌قدم باش.

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۹۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1917, Divan e Shams


تو را عمری کشید این غول در تیه
بکن با غول خود بحثی به توجیه


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۵١۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #514


گام در صحرای دل باید نهاد

زآن‌که در صحرای گِل نَبْوَد گشاد


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۹۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #695


خویش را از رهروان کمتر شُمَر

تو حریفِ رهزنانی، گُه مخَور


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287


او فضولی بوده است از اِنقباض

کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۹۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1917, Divan e Shams


چرا الزامِ اویی؟ چیست سکته؟
جوابش گو، که مقلوب است نکته


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۶۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3368


عکس می‌گویی و مقلوب، ای سَفیه(۸۰)

ای رها کرده ره و بگْرفته تیٖهْ(۸۱)


چند چندت گیرم و تو بی‌خَبَر

در سَلاسِل(۸۲) مانده‌ای پا تا به سَر


(۸۰) سَفیه: نادان

(۸۱) تیٖهْ: بیابان

(۸۲) سَلاسِل: زنجیرها، جمع سلسله

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۹۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1917, Divan e Shams


چرا دنیا به نکتهٔ مُستَحیله
فریبد چون تو زیرک را به حیله؟


حقیقت ⬅️ شکل تغییر یافته


- هدایت زندگی ⬅️ گرفتن هدایت از چیزهای بیرونی

- دیدن عیب در خود ⬅️ دیدن عیب دیگران

- گرفتن ارزش از ذات زندگی ⬅️ قرض گرفتن ارزش از جهاتِ بیرونی

- عشق ⬅️ گرفتنِ هیجانات به جای عشق

- ناظر ذهن و شاهد بودن ⬅️ گم شدن در فکر

- گرمای عشق ⬅️ حال کردن با حالِ خوبِ من ذهنی

- صُنع و آفریدگاری زندگی، خلاقیت ⬅️ سبب‌سازی

- حضور در این لحظهٔ‌ ابدی ⬅️ رفتن به گذشته یا آینده

- تازه‌به‌تازه زندگی کردن ⬅️ رفتن به داستانِ ذهن

- یادگیری ⬅️ ملامت کردن

- تعهد به قوانین زندگی ⬅️ تعهد به من ذهنی و باورهایش

- کوثر و فراوانی‌اندیش بودن ⬅️ کم‌یابی‌اندیشی

فضاگشایی و انبساط ⬅️ فضابندی و انقباض

زندگی خواستن از مرکز عدم ⬅️ زندگی خواستن از چیزها

حس امنیت ⬅️ ترس و ناامنی

قدرت و توانایی ⬅️ ناتوانی و ضعف

برخورداری از راه حل ⬅️ بیچارگی و زبونی

عقل کل ⬅️ عقل جزوی

هدایت کردن ⬅️ گمراه کردن

آرامش ⬅️ آشفتگی و اضطراب

اطمینان خاطر ⬅️ نگرانی، شک و دودلی

تسلیم و پذیرش ⬅️ مقاومت و ستیزه

عدم قضاوت ⬅️ قضاوت و دوبینی

استقرار در این لحظه ⬅️ گیر کردن در گذشته و آینده

توکل و قائمیت به ذات ⬅️ وابستگی به چیزها و آدم‌ها

هشیاری نظر ⬅️ هشیاری جسمی

نامحدود بودن ⬅️ محدودیت

رواداری ⬅️ تنگ‌نظری و حسادت

قناعت ⬅️ حرص، طمع و زیاده‌خواهی

شادی بی‌سبب ⬅️ خوشی مصنوعی


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۴۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2046


«در معنیِ این حدیث که اِغْتَنِمُوا بَرْدَ الرَّبیعِ اِلیٰ آخِرِه‌‌»


حدیث


«اِغْتَنِمُوا بَرْدَ الرَّبیعِ فَاِنَّهُ یَعْمَلُ بِاَبْدانِکُمْ کَما یَعْمَلُ بِاَشْجارِکُمْ

وِ اجْتَنِبُوا بَرْدَ الْخَریفِ فَاِنَّهُ یَعْمَلُ بِاَبْدانِکُمْ کَما یَعْمَلُ بِاَشْجارِکُمْ.»



«غنیمت شمرید بادِ بهاری را که با کالبدهای شما آن کند که با درختانِ شما.

و بپرهیزید از سرمای خزانی که با کالبدهای شما آن کند که با درختانِ شما.»


گفت پیغمبر ز سرمایِ بهار

تن مپوشانید یاران زینهار


ز آنکه با جانِ شما آن می‌‌کند

کآن بهاران با درختان می‌‌کند


لیک بگْریزید از سَردِ خزان

کآن کند کو کرد با باغ و رَزان‌‌(۸۳)


راویان، این را به ظاهر بُرده‌‌اند

هم بر آن صورت، قناعت کرده‌‌اند


بی‌‌‌خبر بودند از جان، آن گروه

کوه را دیده، ندیده کان به کوه‌‌


آن خزان، نزدِ خدا نَفْس و هواست

عقل و جان، عینِ بهارَست و بقاست‌‌


مر تو را عقلی است جُزوی در نهان

کاملُ الْعَقلی بجو اندر جهان‌‌


جزوِ تو از کُلِّ او کُلّی شود

عقل کُلّ بر نَفْس چون غُلّی(۸۴) شود


پس به تأویل این بُوَد کانفاسِ پاک

چون بهارست و حیاتِ برگ و تاک‌‌(۸۵)


گفته‌هایِ اولیا نرم و درشت

تن مپوشان، زآنکه دینت راست پشت‌‌


گرم گوید، سرد گوید، خوش بگیر

زآن ز گرم و سرد بجْهی، وز سعیر(۸۶)


گرم و سردش نوبهارِ زندگی است

مایهٔ‌‌ صِدق و یقین و بندگی است‌‌


زآن، کزو بُستانِ جان‌ها زنده است

زین جواهر، بحرِ دل آکنده است‌‌


بر دلِ عاقل، هزاران غم بُوَد

گر ز باغِ دل، خِلالی(۸۷) کم بُوَد


(۸۳) رَزان: جمعِ رَز (درخت انگورولی غالباً به جای مفرد به‌کار می‌رود.

(۸۴) غُلّی: منسوب به غُلّ، به‌معنی زنجیری که بر گردن زندانیان افکنند.

(۸۵) تاک: درخت انگور

(۸۶) سَعیر: آتش و زبانۀ آن، یکی از درکات دوزخ

(۸۷) خِلال: چوبی نازک که با آن دندان‌ها را پاک می‌کنند.

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۲۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3027


«حکایتِ هندو که با یارِ خود، جنگ می‏‌کرد بر کاری

و خبر نداشت که او هم بدآن مبتلاست»


چار هندو، در یکی مسجد شدند

بهرِ طاعت، راکع(۸۸) و ساجد(۸۹) شدند


هر یکی بَر نیّتی تکبیر کرد

در نماز آمد به مسکینیّ و درد


مُؤْذِن آمد، زان یکی لفظی بجَست

کای مؤذّن بانگ کردی وقت هست؟


گفت آن هندویِ دیگر از نیاز:

هَی سخن گفتیّ و، باطل شد نماز


آن سوم گفت آن دوم را: ای عمو

چه زنی طعنه بر او؟ خود را بگو


آن چهارم گفت: حَمْداللَّه که من

در نیفتادم به چَهْ چون آن سه تن


پس نمازِ هر چهاران شد تباه

عیبْ گویان بیشتر گُم کرده راه


ای خُنُک جانی که عیبِ خویش دید

هر که عیبی گفت، آن بر خود خرید


زآنکه نیمِ او ز عیبستان بُده‌ست

و آن دگر نیمش ز غیبستان بُده‌ست


چون که بر سر مر ترا دَه ریش هست

مَرْهَمت بر خویش باید کار بَست


عیب کردن ریش را دارویِ اوست

چون شکسته گشت، جای اِرْحَمُواست(۹۰)


حدیث


«اِرْحَمُوا تُرحَمُوا»


«رحم کنید، تا بر شما رحم شود.»


گر همان عیبت نبود، ایمن مباش

بو‌ک(۹۱) آن عیب از تو گردد نیز فاش


لاتَخافُوا(۹۲) از خدا نشنیده‌یی

پس چه خود را ایمن و خوش دیده‌یی؟


قرآن کریم، سورهٔ فصلت (۴۱)، آیهٔ ۳۰

Quran, Fussilat(#57), Line #30


«إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ

أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ»


«بر آنان كه گفتند: پروردگار ما الله است و پايدارى ورزيدند، فرشتگان فرود مى‌آيند

كه مترسيد و غمگين مباشيد، شما را به بهشتى كه به شما وعده داده شده بشارت است.»


(۸۸) راکع: رکوع کننده

(۸۹) ساجد: سجده کننده

(۹۰) اِرْحَمُو: فعل امر به معنی رحم کنید.

(۹۱) بو‌ک: بُوَد که، باشد که

(۹۲) لاتَخافُوا: نترسید

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۲۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1429


لٰاتَخٰافُوا هست نُزْلِ(۹۳) خایفان

هست درخور از برایِ خایف(۹۴)، آن‌‌


هر که ترسد، مر وَرا ایمن کنند

 مَر، دلِ ترسنده را ساکن کنند

 

آنکه خوفش نیست چون گویی مترس؟

 درس چهْ‌دهی؟ نیست او محتاجِ درس‌‌


(۹۳) نُزل: طعامی که برای مهمان فراهم کنند.

(۹۴) خایِف: ترسان، ترسنده

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3040


سال‌ها ابلیس، نیکونام زیست

گشت رسوا، بین که او را نام چیست


در جهان، معروف بُد عُلیایِ(۹۵ و ۹۶) او

گشت معروفی به عکس، ای وایِ او


تا نه‌یی ایمن، تو معروفی مجو

رُو بشو از خوف، پس بنْمای رُو


تا نروید ریشِ تو ای خوبِ من

بر دگر ساده‌زَنَخ(۹۷) طعنه مَزَن


این نگر که مبتلا شد جانِ او

تا در افتاده‌ست و، او شد پندِ تو


تو نیفتادی که باشی پندِ او

زهر، او نوشید، تو خور قندِ او


(۹۵) عُلیا: بزرگی، عظمت

(۹۶) عَلیا: مکانِ مرتفع، جای بلند

(۹۷) ساده‌زَنَخ: آنکه صورتش مو نرسته باشد.

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۱۵۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3152


وآن گنه در وی ز جنسِ جُرمِ توست

باید آن خو را ز طبعِ خویش شُست


خُلقِ زشتت، اندر او رویت نمود

که تو را او صفحهٔ آیینه بود


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۲۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #426


جُرمِ خود را بر کسی دیگر منِهْ

هوش و گوش خود بدین پاداش دِهْ


جُرم بر خود نِه، که تو خود کاشتی

با جزا و عدلِ حقْ کُن آشتی


رنج را باشد سبب بد کردنی

بد ز فعلِ خود شناس، از بخت نی


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ١٩۶٩

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1969, Divan e Shams


گر یکی عیبی بگویم، قصدِ من عیبِ من است

زآن‌که ماهم را بپوشد، ابر من اندر بدن


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ١۶٢٣

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1623, Divan e Shams


همه عیب از من آمد، که ز من چنین فَن(۹۸) آمد

که به‌قصدْ کَزدمی(۹۹) را سویِ پایِ خود کَشیدم


(۹۸) فن [عربی: فنّ]: حیله؛ مکر؛ فریب

(۹۹) کَزدُم: کَژدُم؛ عقرب

-----------

حافظ، دیوان غزلیات، غزل شمارهٔ ۱۸۸

Poem (Qazal) #188, Divan e Hafez


کمالِ سِرِّ محبت ببین نه نقصِ گناه

که هرکه بی‌هنر افتد نظر به عیب کند


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٨٨١

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #188


هر‌کسی کو عیبِ خود دیدی ز پیش

کَی بُدی فارغ وی از اِصلاحِ خویش


غافلند این خلق از خود ای پدر

لاجَرَم گویند عیبِ همدگر


من نبینم رویِ خود را ای شَمَن(۱۰۰)

من ببینم رویِ تو، تو رویِ من


آن کسی که او ببیند رویِ خویش

نورِ او از نورِ خلقان است پیش


گر بمیرد، دیدِ او باقی بُود

زآنکه دیدش دیدِ خلّاقی بُوَد


(۱۰۰) شَمَن: بت

-----------

حافظ، دیوان غزلیات، غزل ۳۹۳

Poem (Qazal) #393, Divan e Hafez


منم که شهرۀ شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۹۴۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1944


پاک کن دو چشم را از مویِ عیب

تا ببینی باغ و سَروستانِ غیب


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۲۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2629


حرص، نابیناست، بیند مو به مو

عیبِ خلقان و، بگوید کو به کو


عیبِ خود یک ذرّه چشمِ کورِ او

می‌نبیند، گرچه هست او عیب‌جو


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۱۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1319


ای بسی ظلمی که بینی از کَسان

 خویِ تو باشد در ایشان، ای فلان


اندر ایشان تافته هستیِّ تو

از نفاق و ظلم و بدمستیِّ تو


آن تُوی، و آن زخم بر خود می‌‌زنی

بر خود آن ساعت، تو لعنت می‌کنی‌‌


در خود آن بد را نمی‌‌بینی عِیان

 ور نه دشمن بوده‌ای خود را به جان‌‌


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۳۲۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1324


چون به قعرِ خویِ خود اندر رسی

 پس بدانی کز تو بود آن ناکسی‌‌


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۳۳۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1330


گر نه کوری، این کبودی دان ز خویش

 خویش را بد گو، مگو کس را تو بیش‌‌


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۳۲۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1327


ای بدیده عکسِ بَد، بر رویِ عَم(۱۰۱)

بَد نه عَمّ است، آن توی، از خود مَرَم‌‌(۱۰۲)


(۱۰۱) عَم: عمو

(۱۰۲) مَرَم: فرار نکن.

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۱۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2011, Divan e Shams


غیب‌دان کُن سینه‌هایِ خلق را

سینه‌هایِ عیب‌دان را برشکن


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #124, Divan e Shams


بربند دو چشمِ عیب‌بین را

بگشای دو چشمِ غیب‌دان را


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۱۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1913


پس تو را هر غَم که پیش آید زِ دَرد

بر کسی تُهمت مَنِه بر خویش گَرد


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۳۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1337, Divan e Shams


دلا خود را در آیینه، چو کَژْ بینی، هر آیینه

تو کَژْ باشی نه آیینه، تو خود را راست کُن اَوَّل


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۱۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3213


زآن نمی‌‌پَرّد به سویِ ذوالْجَلال

کو گُمانی می‌‌بَرَد خود را کمال‌‌


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۳۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1338


جمله در ایذایِ(۱۰۳) بی‌جُرمان حریص

در قفایِ(۱۰۴) همدگر جویان نَقیص(۱۰۵)


(۱۰۳) ایذا: اذیت کردن

(۱۰۴) قفا: پشت گردن، پسِ سر

(۱۰۵) نَقیص:‌ عیب‌جویی

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۱۴۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2142


ور ببینی رویِ زشت، آن هم تویی

ور ببینی عیسی و مریم، تویی


عطار، منطق‌الطیر، عذرآوردن مرغان

Attar, Poem (Mantiq-al-Tayr)


موی بشکافی به عیب دیگران

ور بپرسم عیب تو کوری در آن


-------------------------

مجموع لغات:


(۱) زنخ: چانه، [مجاز] بیهوده، لاف
(۲) چَنبَر: حلقه، دایره‌، کمان
(۳) تَبَرُّک: برکت یافتن، خوش‌یُمنی
(۴) کَل: کچل

(۵) جعد: موی پیچیده و تابدار

(۶) فاخر: گران‌بها، نیکو

(۷) مُستَحیله: مؤنث مُستَحیل، محال، غیرممکن،

جسمی که تبدیل به جسم دیگر شده باشد، تغییریافته، دگرگون، مبدل

(۸) شِکال: پای‌بند، ریسمانی که پای چهارپایان را ببندند.

(۹) تیه: بیابان

(۱۰) سکته: درنگ، وقفه

(۱۱) فِراق: دوری

(۱۲) اَنْصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید.

(۱۳) مُوثَقه: مورد اطمینان و وثوق

(۱۴) نزاع: درگیری

(۱۵) اَبْتَر: ناقص و به‌دردنخور

(۱۶) غِرَر: جمع غِرَّه به‌معنی غفلت و بی‌خبری و غرور

(۱۷) عُش: آشیانهٔ پرندگان

(۱۸) خَرُّوب: بسیار خراب‌کننده

(۱۹) رُستن: روییدن

(۲۰) هادم: ویران‌کننده، نابودکننده

(۲۱) سَمایی: آسمانی، مجازاً از جنسِ زندگی و حضور

(۲۲) فُرجه: گشایش

(۲۳) نونو: تازه به تازه

(۲۴) مُسکِر: مست‌کننده

(۲۵) شِسته‌:‌ مخفّفِ نشسته است

(۲۶) پیشین: از پیش

(۲۷) غَوی: گمراه

(۲۸) مُفتی: فتوادهنده

(۲۹) ضَمان: تعهد کردن، به عهده گرفتن

(۳۰) عَلیل: بیمار، رنجور، دردمند

(۳۱) عَدو: دشمن

(۳۲) طوق: گردنبند

(۳۳) مُفْتَرض: واجب و لازم

(۳۴) نَجْدَه: یاری

(۳۵) سَماع: سرود و آواز

(۳۶) جِماع: مقاربت، نزدیکی

(۳۷) اِنتفاع: بهره‌ بردن، سود بردن

(۳۸) زُهره‌: کوکبِ شادی و طرب

(۳۹) کَیف: چونی و چگونگی

(۴۰) عُقده: اصطلاحی نجومی، نقطهٔ تقاطع مدار خورشید و ماه

(۴۱) اینت: این تو را

(۴۲) لاجَرَم: به‌ناچار

(۴۳) فاخته: پرنده‌ای خاکی رنگ، کوچکتر از کبوتر

(۴۴) مُحْتَجِب: حجاب‌دار، پنهان

(۴۵) اِعتلال: بیماری، علّت، عارضه

(۴۶) روبَه‌شانگی: حیله و تزویر

(۴۷) فاسِق: بدکار

(۴۸) اهلِ صَنَم: بت‌پرست

(۴۹) می‌شُخول: از مصدرِ شخولیدن به معنی نالیدن، فریاد زدن

(۵۰) لاجَرَم: به‌ناچار

(۵۱) بِهِل: رها کن

(۵۲) خِطّه: سرزمین

(۵۳) جود: بخشش

(۵۴) مُعَدّ: آماده‌شده، شمرده‌شده

(۵۵) فُجور: تبهکاری، گناه کردن

(۵۶) دست در چیزی زدن: آن را گرفتن، (مَجازبه آن متوسّل شدن

(۵۷) هِلَد: رها کند.

(۵۸) بِسْکُلَد: بشکافد، پاره کند.

(۵۹) جَلدی: چابکی، چالاکی

(۶۰) تِمثال‌: تصویر، صورت، شبیه، در این‌جا مناسبِ معنی تجلّی است.

(۶۱) تَوی: مقیم در جایی

(۶۲) رَز: شراب

(۶۳) بهلول: اشاره به سالک مجذوب و شوریده‌ٔ حق

(۶۴) بِحار: جمعِ بحر، دریاها

(۶۵) قطب: مرکز، قطبِ شمال، قطبِ جنوب؛

هم‌چنین پیر و انسان کامل و دانایِ کُل که منظورِ نظرِ خداوند است.

(۶۶) گِرد: اطراف، پیرامون، دُور تا دُور

(۶۷) تنیدن: (مجازدور و برِ چیزی یا کسی گشتن، اظهارِ علاقه و توجه کردن به چیزی یا کسی

(۶۸) مَنحوس: شوم، بداختر

(۶۹) قُرب: نزدیکی، نزدیک شدن، منزلت

(۷۰) مُقَرَّب: نزدیک‌شده، آن‌که به کسی نزدیک شده و نزد او قرب و منزلت پیدا کرده

(۷۱) طینه: گِل

(۷۲) آذر: آتش

(۷۳) طاق و طُرُم: جلال و شکوهِ ظاهری؛

مراد از آن سروصدای ظاهری و جلوه و عظمتِ ناپایداری است که عامِ خلق را مفتون می‌دارد.

(۷۴) عاریتی: قرضی

(۷۵) عَنا: رنج

(۷۶) سِکیزه: جُفتَک

(۷۷) مَرغزار: سبزه‌زار

(۷۸) شد: رفت

(۷۹) فَاسْتَقِم: پس راست و مستقیم باشثابت‌قدم باش.

(۸۰) سَفیه: نادان

(۸۱) تیٖهْ: بیابان

(۸۲) سَلاسِل: زنجیرها، جمع سلسله

(۸۳) رَزان: جمعِ رَز (درخت انگورولی غالباً به جای مفرد به‌کار می‌رود.

(۸۴) غُلّی: منسوب به غُلّ، به‌معنی زنجیری که بر گردن زندانیان افکنند.

(۸۵) تاک: درخت انگور

(۸۶) سَعیر: آتش و زبانۀ آن، یکی از درکات دوزخ

(۸۷) خِلال: چوبی نازک که با آن دندان‌ها را پاک می‌کنند.

(۸۸) راکع: رکوع کننده

(۸۹) ساجد: سجده کننده

(۹۰) اِرْحَمُو: فعل امر به معنی رحم کنید.

(۹۱) بو‌ک: بُوَد که، باشد که

(۹۲) لاتَخافُوا: نترسید

(۹۳) نُزل: طعامی که برای مهمان فراهم کنند.

(۹۴) خایِف: ترسان، ترسنده

(۹۵) عُلیا: بزرگی، عظمت

(۹۶) عَلیا: مکانِ مرتفع، جای بلند

(۹۷) ساده‌زَنَخ: آنکه صورتش مو نرسته باشد.

(۹۸) فن [عربی: فنّ]: حیله؛ مکر؛ فریب

(۹۹) کَزدُم: کَژدُم؛ عقرب

(۱۰۰) شَمَن: بت

(۱۰۱) عَم: عمو

(۱۰۲) مَرَم: فرار نکن.

(۱۰۳) ایذا: اذیت کردن

(۱۰۴) قفا: پشت گردن، پسِ سر

(۱۰۵) نَقیص:‌ عیب‌جویی

---------------------------

************************

تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسان


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۹۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1917, Divan e Shams


چو بربندند ناگاهت زنخدان
همه کار جهان آن‌جا زنخ دان


چو می‌برند شاخی را ز دو نیم
بلرزد شاخ دیگر را دل از بیم


که گفتت گرد چرخ چنبری گرد
که قد همچو سروت چنبری کرد


نمی‌بینم تو را آن مردی و زور
که بر گردون روی نارفته در گور


تو تا بنشسته‌ای در دار فانی
نشسته می‌روی و می‌نبینی


نشسته می‌روی این نیز نیکوست
اگر رویت در این رفتن سوی اوست


بسی گشتی در این گرداب گردان
به سوی جوی رحمت رو بگردان


بزن پایی بر این پابند عالم
که تا دست از تبرک بر تو مالم


تو را زلفی‌ست به از مشک و عنبر
تو ده کل را کلاهی ای برادر


کله کم جو چو داری جعد فاخر
کله بر آسمان انداز آخر


چرا دنیا به نکته مستحیله
فریبد چون تو زیرک را به حیله


به سردی نکته گوید سرد سیلی
نداری پای آن خر را شکالی


اگر دوران دلیل آرد در آن قال
تخلف دیده‌ای در روی او مال


تو را عمری کشید این غول در تیه
بکن با غول خود بحثی به توجیه


چرا الزام اویی چیست سکته
جوابش گو که مقلوب است نکته


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۹۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1917, Divan e Shams


چو بربندند ناگاهت زنخدان
همه کار جهان آن‌جا زنخ دان


چو می‌برند شاخی را ز دو نیم
بلرزد شاخ دیگر را دل از بیم


که گفتت گرد چرخ چنبری گرد
که قد همچو سروت چنبری کرد


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287


او فضولی بوده است از انقباض

کرد بر مختار مطلق اعتراض


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۰۵٣

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2053


گاو زرین بانگ کرد آخر چه گفت

کاحمقان را این‌همه رغبت شگفت


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷٩٠

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1790


نگذری زین بعد سیصدساله تو

تا که داری عشق آن گوساله تو


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3691


گفت هر یک‌تان دهد جنگ و فراق

گفت من آرد شما را اتفاق

 

پس شما خاموش باشید انصتوا

تا زبان‌تان من شوم در گفتوگو

 

گر سخن‌تان در توافق موثقه است

در اثر مایه نزاع و تفرقه است


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۶۳۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2636


از قرین بی‌ قول و گفت‌وگوی او

خو بدزدد دل نهان از خوی او


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۱۰۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3108


باد تند است و چراغم ابتری

زو بگیرانم چراغ دیگری


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۱۱۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3112


او نکرد این فهم پس داد از غرر

شمع فانی را به فانی‌ای دگر


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۸۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1480


مرغ جذبه ناگهان پرد ز عش

چون بدیدی صبح شمع آنگه بکش


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۷۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1376


گفت نامت چیست برگو بی‌دهان

گفت خروب است ای شاه جهان


گفت اندر تو چه خاصیت بود

گفت من رستم مکان ویران شود


من که خروبم خراب منزلم

هادم بنیاد این آب و گلم


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۱۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4515


گر ز صندوقی به صندوقی رود

او سمایی نیست صندوقی بود


فرجه صندوق نونو مسکر است

درنیابد کاو به صندوق اندر است


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3517


موسیا بسیارگویی دور شو

ورنه با من گنگ باش و کور شو


ور نرفتی وز ستیزه شسته‌ای

تو به معنی رفته‌ای بگسسته‌ای


چون حدث کردی تو ناگه در نماز

گویدت سوی طهارت رو بتاز


ور نرفتی خشک جنبان می‏‌شوی

خود نمازت رفت پیشین ای غوی


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۳٠

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #530


گفت مفتی ضرورت هم تویی

بی‌ضرورت‌ گر خوری مجرم شوی


ور ضرورت هست هم پرهیز به

ور خوری باری ضمان آن بده


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۶۷۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2679


زآنکه هر بدبخت خرمن‌سوخته

می‌نخواهد شمع کس افروخته


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۳۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #1232


نه تو اعطیناک کوثر خوانده‌ای

پس چرا خشکی و تشنه مانده‌ای


قرآن کریم، سوره کوثر (۱۰۸)، آیه ۱

Quran, Al-Kawthar(#108), Line #1


«إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ»


«ما كوثر را به تو عطا كرديم.»

 

یا مگر فرعونی و کوثر چو نیل

بر تو خون گشته‌ست و ناخوش ای علیل


توبه کن بیزار شو از هر عدو

کاو ندارد آب کوثر در کدو


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ٣۵٧٣

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3573


تو خوش و خوبی و کان هر خوشی

تو چرا خود منت باده کشی


تاج کرمناست بر فرق سرت

طوق اعطیناک آویز برت


قرآن کریم، سوره اِسراء (۱۷)، آیه ۷۰

Quran, Al-Israa(#17), Line #70


«وَ لَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ

وَ رَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَ فَضَّلْنَاهُمْ عَلَىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًا.»


«ما فرزندان آدم را كرامت بخشيديم و بر دريا و خشكى سوار كرديم

و از چيزهاى خوش و پاكيزه روزى داديم و بر بسيارى از مخلوقات خويش برتريشان نهاديم.»


جوهر است انسان و چرخ او را عرض

جمله فرع و پایه‌اند و او غرض


ای غلامت عقل و تدبیرات و هوش

چون چنینی خویش را ارزان‌فروش

 

خدمتت بر جمله هستی مفترض

جوهری چون نجده خواهد از عرض

 

علم جویی از کتب‌ها ای فسوس

ذوق جویی تو ز حلوا ای فسوس

 

بحر علمی در نمی پنهان شده

در سه گز تن عالـمی پنهان شده

 

می چه باشد یا سماع و یا جماع

تا بجویی زو نشاط و انتفاع

 

آفتاب از ذره‌يی شد وام‌خواه

زهره‌يی از خمره‌يی شد جام‌خواه

 

جان بی‌کیفی شده محبوس کیف

آفتابی حبس عقده اینت حیف


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢٢۶٩

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2269


دل نباشد غیر آن دریای نور

دل نظرگاه خدا وآن‌گاه کور


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2263


دل تو این آلوده را پنداشتی

لاجرم دل ز اهل دل برداشتی


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #140


بس دعاها کان زیان است و هلاک

وز کرم می‌نشنود یزدان پاک


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۳۰۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2303


از همه کار جهان پرداخته

کو و کو می‌گو به‌ جان چون فاخته

 

نیک بنگر اندرین ای محتجب

که دعا را بست حق بر استجب

  

قرآن کریم، سوره غافر (۴۰)، آیه ۶۰

Quran, Al-Ghaafir(#40), Line #60


«وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ»


«پروردگارتان گفت: بخوانيد مرا تا شما را پاسخ گويم.

آنهايى كه از پرستش من سركشى مى‌كنند زودا كه در عين خوارى به جهنم درآيند.»


هر که را دل پاک شد از اعتلال

آن دعااش می‌رود تا ذوالجلال


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۷۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #773


از خدا غیر خدا را خواستن

ظن افزونی‌ست و کلی کاستن


خاصه عمری غرق در بیگانگی

در حضور شیر روبه‌شانگی


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #756


گفت حق گر فاسقی و اهل صنم

چون مرا خوانی اجابت‌ها کنم


تو دعا را سخت گیر و می‌شخول

عاقبت برهاندت از دست غول


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢٢۶٩

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2269


دل نباشد غیر آن دریای نور

دل نظرگاه خدا وآن‌گاه کور


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2263


دل تو این آلوده را پنداشتی

لاجرم دل ز اهل دل برداشتی


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢٢۷۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2271


ریزه دل را بهل دل را بجو

تا شود آن ریزه چون کوهی از او


دل محیط ا‌‌‌‌ست اندرین خطه وجود

زر همی‌‌افشاند از احسان و جود

 

از سلام حق سلامت‌ها نثار

می‌کند بر اهل عالم اختیار

 

هر که را دامن درست است و معد

آن نثار دل بدآن کس می‌رسد

 

دامن تو آن نیاز است و حضور

هین منه در دامن آن سنگ فجور

 

تا ندرد دامنت ز آن سنگ‌ها

تا بدانی نقد را از رنگ‌ها


سنگ پر کردی تو دامن از جهان

هم ز سنگ سیم و زر چون کودکان

 

از خیال سیم و زر چون زر نبود

دامن صدقت درید و غم فزود

 

کی نماید کودکان را سنگ سنگ

تا نگیرد عقل دامنشان به چنگ


پیر عقل آمد نه آن موی سپید

مو نمی‌گنجد در این بخت و امید

 

مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۹۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1917, Divan e Shams


چو بربندند ناگاهت زنخدان
همه کار جهان آن‌جا زنخ دان


چو می‌برند شاخی را ز دو نیم
بلرزد شاخ دیگر را دل از بیم


که گفتت گرد چرخ چنبری گرد
که قد همچو سروت چنبری کرد


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۹۱۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #915


گر زنی در شاخ دستی کی هلد

هر کجا پیوند سازی بسکلد


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۹۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1917, Divan e Shams


نمی‌بینم تو را آن مردی و زور
که بر گردون روی نارفته در گور


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۳۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #636, Divan e Shams


بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید

در این عشق چو مردید همه روح پذیرید


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵٠٠

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2500


درگذر از فضل و از جلدی و فن

کار خدمت دارد و خلق حسن


مهمترین خاصیت خلق حسن «دیده نشدن» است.


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۸۴۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #845


خدمتی می‌کن برای کردگار

با قبول و رد خلقانت چه کار


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۹۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1917, Divan e Shams


تو تا بنشسته‌ای در دار فانی
نشسته می‌روی و می‌نبینی


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۰۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1808


گرچه در آب آتشی پوشیده شد

صد هزاران کف بر او جوشیده شد


گرچه آتش سخت پنهان می‌تند

کف به ده انگشت اشارت می‌کند


هم‌چنین اجزای مستان وصال

حامل از تمثال‌های حال و قال


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۵۴۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #540


چون‌که با شیخی تو دور از زشتی‌ای

روز و شب سیاری و در کشتی‌ای


در پناه جان جان‌بخشی توی

کشتی‌اندر خفته‌ای ره می‌روی


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۹۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1917, Divan e Shams


نشسته می‌روی این نیز نیکوست
اگر رویت در این رفتن سوی اوست


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۹۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #698


عاشق و معشوق را در رستخیز

دو به دو بندند و پیش آرند تیز


قرآن کریم، سوره اسراء (۱۷)، آیه ۷۱

Quran, Al-Israa(#17), Line #71


«يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ … .»


«روزى كه هر گروه از مردم را به پيشوايانشان بخوانيم، … .»


تو چه‌ خود را گیج و بی‌خود کرده‌یی

خون رز کو خون ما را خورده‌یی


رو که نشناسم تو را از من بجه

عارف بی‌خویشم و بهلول ده


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۹۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1917, Divan e Shams


بسی گشتی در این گرداب گردان
به سوی جوی رحمت رو بگردان


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۸۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3785


چشم او مانده‌ست در جوی روان

بی‌خبر از ذوق آب آسمان


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۰۷۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1073, Divan e Shams


آب جان محبوس می‌بینم در این گرداب تن

خاک را برمی‌کنم تا ره کنم سوی بحار


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۳۴۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2345


قطب آن باشد که گرد خود تند

گردش افلاک گرد او بود


مولوی، دیوان شمس، غزل شمار ۵٩٢

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #592, Divan e Shams


اگر چرخ وجود من از این گردش فرو‌ماند

بگرداند مرا آن‌کس که گردون را بگرداند


مولوی، دیوان شمس، غزل شمار ٢۵٠٠

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2500, Divan e Shams


چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمی‌گردی

مگر تو فکر منحوسی که جز بر غم نمی‌گردی


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #301, Divan e Shams


صلوات بر تو آرم که فزوده باد قربت

که به قرب کل گردد همه جزوها مقرب


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۸۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1786


هم خمیری خمره طینه دری

گرچه عمری در تنور آذری

حدیث قدسی


«خَمَرْتُ طِینَةَ آدَمَ بِیَدِی أَرْبَعِینَ صَبَاحاً


«گِلِ آدم را به دست (قدرتخویش، چهل صبح (روزسرشتم (خمیر کردم).»

توضیح حدیث: [به‌عبارتی خداوند می‌گوید ای انسان خلقت تو را به پایان نرسانده‌ام.]


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۹۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1917, Divan e Shams


بزن پایی بر این پابند عالم
که تا دست از تبرک بر تو مالم


تو را زلفی‌ست به از مشک و عنبر
تو ده کل را کلاهی ای برادر


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۱۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1117, Divan e Shams


از بعد ماجرای صفا صوفیان عشق

گیرند یک‌دگر را چون مستیان کنار


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۹۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1917, Divan e Shams


کله کم جو چو داری جعد فاخر
کله بر آسمان انداز آخر


چرا دنیا به نکته مستحیله
فریبد چون تو زیرک را به حیله


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۱۰٣

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1103


خلق را طاق و طرم عاریتی‌ست

امر را طاق و طرم ماهیتی‌ست


از پی طاق و طرم خواری کشند

بر امید عز در خواری خوشند


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ٢٣٣۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2334


خود ندارم هیچ به سازد مرا

که ز وهم دارم است این صد عنا


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۹۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1917, Divan e Shams


به سردی نکته گوید سرد سیلی
نداری پای آن خر را شکالی


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۹۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #1094


بر سرِ عیسی نهاده تنگ بار

خر سکیزه می‌زند در مرغزار


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۵۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2951


گردن خر گیر و سوی راه کش

سوی ره‌بانان و ره‌دانان خوش


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۵۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2955


گر ندانی ره هر آنچه خر بخواست

عکس آن کن خود بود آن راه راست


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۷۲۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #729


شد خر نفس تو بر میخیش بند

چند بگریزد ز کار و بار چند


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۹۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1917, Divan e Shams


اگر دوران دلیل آرد در آن قال
تخلف دیده‌ای در روی او مال


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۶۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2668


مانع آید از سخن‌های مهم

انبیا بردند امر فاستقم


قرآن کریم، سوره شورى (۴۲)، آیه ۱۵

Quran, Ash-Shura(#42), Line #15


 «… وَاسْتَقِمْ … .»

  

 «… پايدارى ورز … .»

«… استقامت کن … .»


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۹۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1917, Divan e Shams


تو را عمری کشید این غول در تیه
بکن با غول خود بحثی به توجیه


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۵١۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #514


گام در صحرای دل باید نهاد

زآن‌که در صحرای گل نبود گشاد


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۹۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #695


خویش را از رهروان کمتر شمر

تو حریف رهزنانی گه مخور


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287


او فضولی بوده است از انقباض

کرد بر مختار مطلق اعتراض


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۹۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1917, Divan e Shams


چرا الزام اویی چیست سکته
جوابش گو که مقلوب است نکته


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۶۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3368


عکس می‌گویی و مقلوب ای سفیه

ای رها کرده ره و بگرفته تیه


چند چندت گیرم و تو بی‌خبر

در سلاسل مانده‌ای پا تا به سر


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۹۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1917, Divan e Shams


چرا دنیا به نکته مستحیله
فریبد چون تو زیرک را به حیله


حقیقت ⬅️ شکل تغییر یافته


- هدایت زندگی ⬅️ گرفتن هدایت از چیزهای بیرونی

- دیدن عیب در خود ⬅️ دیدن عیب دیگران

- گرفتن ارزش از ذات زندگی ⬅️ قرض گرفتن ارزش از جهات بیرونی

- عشق ⬅️ گرفتن هیجانات به جای عشق

- ناظر ذهن و شاهد بودن ⬅️ گم شدن در فکر

- گرمای عشق ⬅️ حال کردن با حال خوب من ذهنی

- صنع و آفریدگاری زندگی، خلاقیت ⬅️ سبب‌سازی

- حضور در این لحظه ابدی ⬅️ رفتن به گذشته یا آینده

- تازه‌به‌تازه زندگی کردن ⬅️ رفتن به داستان ذهن

- یادگیری ⬅️ ملامت کردن

- تعهد به قوانین زندگی ⬅️ تعهد به من ذهنی و باورهایش

- کوثر و فراوانی‌اندیش بودن ⬅️ کم‌یابی‌اندیشی

فضاگشایی و انبساط ⬅️ فضابندی و انقباض

زندگی خواستن از مرکز عدم ⬅️ زندگی خواستن از چیزها

حس امنیت ⬅️ ترس و ناامنی

قدرت و توانایی ⬅️ ناتوانی و ضعف

برخورداری از راه حل ⬅️ بیچارگی و زبونی

عقل کل ⬅️ عقل جزوی

هدایت کردن ⬅️ گمراه کردن

آرامش ⬅️ آشفتگی و اضطراب

اطمینان خاطر ⬅️ نگرانی، شک و دودلی

تسلیم و پذیرش ⬅️ مقاومت و ستیزه

عدم قضاوت ⬅️ قضاوت و دوبینی

استقرار در این لحظه ⬅️ گیر کردن در گذشته و آینده

توکل و قائمیت به ذات ⬅️ وابستگی به چیزها و آدم‌ها

هشیاری نظر ⬅️ هشیاری جسمی

نامحدود بودن ⬅️ محدودیت

رواداری ⬅️ تنگ‌نظری و حسادت

قناعت ⬅️ حرص، طمع و زیاده‌خواهی

شادی بی‌سبب ⬅️ خوشی مصنوعی


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۴۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2046


«در معنیِ این حدیث که اِغْتَنِمُوا بَرْدَ الرَّبیعِ اِلیٰ آخِرِه‌‌»


حدیث


«اِغْتَنِمُوا بَرْدَ الرَّبیعِ فَاِنَّهُ یَعْمَلُ بِاَبْدانِکُمْ کَما یَعْمَلُ بِاَشْجارِکُمْ

وِ اجْتَنِبُوا بَرْدَ الْخَریفِ فَاِنَّهُ یَعْمَلُ بِاَبْدانِکُمْ کَما یَعْمَلُ بِاَشْجارِکُمْ.»



«غنیمت شمرید بادِ بهاری را که با کالبدهای شما آن کند که با درختانِ شما.

و بپرهیزید از سرمای خزانی که با کالبدهای شما آن کند که با درختانِ شما.»


گفت پیغمبر ز سرمای بهار

تن مپوشانید یاران زینهار


ز آنکه با جان شما آن می‌‌کند

کآن بهاران با درختان می‌‌کند


لیک بگریزید از سرد خزان

کان کند کو کرد با باغ و رزان‌‌


راویان این را به ظاهر برده‌‌اند

هم بر آن صورت قناعت کرده‌‌اند


بی‌‌‌خبر بودند از جان آن گروه

کوه را دیده ندیده کان به کوه‌‌


آن خزان نزد خدا نفس و هواست

عقل و جان عین بهارست و بقاست‌‌


مر تو را عقلی است جزوی در نهان

کامل العقلی بجو اندر جهان‌‌


جزو تو از کل او کلی شود

عقل کل بر نفس چون غلی شود


پس به تاویل این بود کانفاس پاک

چون بهارست و حیات برگ و تاک‌‌


گفته‌های اولیا نرم و درشت

تن مپوشان زآنکه دینت راست پشت‌‌


گرم گوید سرد گوید خوش بگیر

زآن ز گرم و سرد بجهی وز سعیر


گرم و سردش نوبهار زندگی است

مایه صدق و یقین و بندگی است‌‌


زآن کزو بستان جان‌ها زنده است

زین جواهر بحر دل آکنده است‌‌


بر دل عاقل هزاران غم بود

گر ز باغ دل خلالی کم بود


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۲۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3027


«حکایت هندو که با یار خود، جنگ می‏‌کرد بر کاری

و خبر نداشت که او هم بدآن مبتلاست»


چار هندو در یکی مسجد شدند

بهر طاعت راکع و ساجد شدند


هر یکی بر نیتی تکبیر کرد

در نماز آمد به مسکینی و درد


موذن آمد زان یکی لفظی بجست

کای موذن بانگ کردی وقت هست


گفت آن هندوی دیگر از نیاز

هی سخن گفتی و باطل شد نماز


آن سوم گفت آن دوم را ای عمو

چه زنی طعنه بر او خود را بگو


آن چهارم گفت حمدالله که من

در نیفتادم به چه چون آن سه تن


پس نماز هر چهاران شد تباه

عیب گویان بیشتر گم کرده راه


ای خنک جانی که عیب خویش دید

هر که عیبی گفت آن بر خود خرید


زآنکه نیم او ز عیبستان بده‌ست

و آن دگر نیمش ز غیبستان بده‌ست


چون که بر سر مر ترا ده ریش هست

مرهمت بر خویش باید کار بست


عیب کردن ریش را داروی اوست

چون شکسته گشت جای ارحمواست


حدیث


«اِرْحَمُوا تُرحَمُوا»


«رحم کنید، تا بر شما رحم شود.»


گر همان عیبت نبود ایمن مباش

بو‌ک آن عیب از تو گردد نیز فاش


لاتخافوا از خدا نشنیده‌یی

پس چه خود را ایمن و خوش دیده‌یی


قرآن کریم، سوره فصلت (۴۱)، آیه ۳۰

Quran, Fussilat(#57), Line #30


«إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ

أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ»


«بر آنان كه گفتند: پروردگار ما الله است و پايدارى ورزيدند، فرشتگان فرود مى‌آيند

كه مترسيد و غمگين مباشيد، شما را به بهشتى كه به شما وعده داده شده بشارت است.»


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۲۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1429


لاتخافوا هست نزل خایفان

هست درخور از برای خایف آن‌‌


هر که ترسد مر ورا ایمن کنند

مر دل ترسنده را ساکن کنند

 

آنکه خوفش نیست چون گویی مترس

درس چه‌دهی نیست او محتاج درس‌‌


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3040


سال‌ها ابلیس نیکونام زیست

گشت رسوا بین که او را نام چیست


در جهان معروف بد علیای او

گشت معروفی به عکس ای وای او


تا نه‌یی ایمن تو معروفی مجو

رو بشو از خوف پس بنمای رو


تا نروید ریش تو ای خوب من

بر دگر ساده‌زنخ طعنه مزن


این نگر که مبتلا شد جان او

تا در افتاده‌ست و او شد پند تو


تو نیفتادی که باشی پند او

زهر او نوشید تو خور قند او


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۱۵۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3152


وآن گنه در وی ز جنس جرم توست

باید آن خو را ز طبع خویش شست


خلق زشتت اندر او رویت نمود

که تو را او صفحه آیینه بود


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۲۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #426


جرم خود را بر کسی دیگر منه

هوش و گوش خود بدین پاداش ده


جرم بر خود نه که تو خود کاشتی

با جزا و عدل حق کن آشتی


رنج را باشد سبب بد کردنی

بد ز فعل خود شناس از بخت نی


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ١٩۶٩

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1969, Divan e Shams


گر یکی عیبی بگویم قصد من عیب من است

زآن‌که ماهم را بپوشد ابر من اندر بدن


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ١۶٢٣

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1623, Divan e Shams


همه عیب از من آمد که ز من چنین فن آمد

که به‌قصد کزدمی را سوی پای خود کشیدم


حافظ، دیوان غزلیات، غزل شماره ۱۸۸

Poem (Qazal) #188, Divan e Hafez


کمال سر محبت ببین نه نقص گناه

که هرکه بی‌هنر افتد نظر به عیب کند


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٨٨١

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #188


هر‌کسی کو عیب خود دیدی ز پیش

کی بدی فارغ وی از اصلاح خویش


غافلند این خلق از خود ای پدر

لاجرم گویند عیب همدگر


من نبینم روی خود را ای شمن

من ببینم روی تو تو روی من


آن کسی که او ببیند روی خویش

نور او از نور خلقان است پیش


گر بمیرد دید او باقی بود

زآنکه دیدش دید خلاقی بود


حافظ، دیوان غزلیات، غزل ۳۹۳

Poem (Qazal) #393, Divan e Hafez


منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن

منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۹۴۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1944


پاک کن دو چشم را از موی عیب

تا ببینی باغ و سروستان غیب


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۲۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2629


حرص نابیناست بیند مو به مو

عیب خلقان و بگوید کو به کو


عیب خود یک ذره چشم کور او

می‌نبیند گرچه هست او عیب‌جو


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۱۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1319


ای بسی ظلمی که بینی از کسان

خوی تو باشد در ایشان ای فلان


اندر ایشان تافته هستی تو

از نفاق و ظلم و بدمستی تو


آن توی و آن زخم بر خود می‌‌زنی

بر خود آن ساعت تو لعنت می‌کنی‌‌


در خود آن بد را نمی‌‌بینی عیان

ور نه دشمن بوده‌ای خود را به جان‌‌


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۲۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1324


چون به قعر خوی خود اندر رسی

پس بدانی کز تو بود آن ناکسی‌‌


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۳۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1330


گر نه کوری این کبودی دان ز خویش

خویش را بد گو مگو کس را تو بیش‌‌


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۲۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1327


ای بدیده عکس بد بر روی عم

بد نه عم است آن توی از خود مرم‌‌


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰۱۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2011, Divan e Shams


غیب‌دان کن سینه‌های خلق را

سینه‌های عیب‌دان را برشکن


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #124, Divan e Shams


بربند دو چشم عیب‌بین را

بگشای دو چشم غیب‌دان را


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۱۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1913


پس تو را هر غم که پیش آید ز درد

بر کسی تهمت منه بر خویش گرد


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۳۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1337, Divan e Shams


دلا خود را در آیینه چو کژ بینی هر آیینه

تو کژ باشی نه آیینه تو خود را راست کن اول


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۱۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3213


زآن نمی‌‌پرد به سوی ذوالجلال

کو گمانی می‌‌برد خود را کمال‌‌


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۳۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1338


جمله در ایذای بی‌جرمان حریص

در قفای همدگر جویان نقیص


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۱۴۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2142


ور ببینی روی زشت آن هم تویی

ور ببینی عیسی و مریم تویی


عطار، منطق‌الطیر، عذرآوردن مرغان

Attar, Poem (Mantiq-al-Tayr)


موی بشکافی به عیب دیگران

ور بپرسم عیب تو کوری در آن



Back

Privacy Policy

Today visitors: 107

Time base: Pacific Daylight Time