: تماس با دفتر گنج حضور در آمریکا

Tel: 001 818 970 3345

Email: parviz4762@mac.com

Search
جستجو

GanjeHozour #1064 audio Program
برنامه صوتی شماره ۱۰۶۴ گنج حضور

Please rate this video
Out of 139 votes | 1477 Views
Poor            Good            Great

    

Set Stream Quality

  

Description

برنامه شماره ۱۰۶۴ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی

تاریخ اجرا: ۱۵ سپتامبر  ۲۰۲۶ - ۲۶ شهریور ماه ۱۴۰۵


برنامه شماره ۱۰۶۴ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی

تاریخ اجرا: ۱۵ سپتامبر  ۲۰۲۶ - ۲۶ شهریور ماه ۱۴۰۵


برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۶۴ بر روی این لینک کلیک کنید.

برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.


متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)

تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)


اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه

اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه


خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی

خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری


برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی‌ بر روی این لینک کلیک کنید.


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۰


گر آبت بر جگر بودی، دلِ تو پس چه کاره‌ستی؟

تنت گر آن‌چنان بودی که گفتی، دل‌نگاره‌ستی(۱)


وگر بر کار بودی دل، درونِ کارگاهِ عشق

ملالت بر برونِ تو نمی‌گویی چه کاره‌ستی؟


غنیمت دار رمْضان را، چو عیدت روی ننموده‌ست

ز عیدت گر کنارستی، ز غم جان بر کناره‌ستی


چو روشن گشتی از طاعت، شدی تاریک از عصیان

دلِ بیچاره را می‌دان که او محتاجِ چاره‌ستی


وگر محتاجِ این طاعت نماندستی دلِ مسکین

ورای کفر و ایمان، دل همیشه در نظاره‌ستی


تو گویی جانِ من لعل است، مگر نَبْوَد بدین لعلی

ز تابش‌هایِ خورشیدش مبُر، گو سنگِ خاره‌ستی


به گردِ قلعهٔ ظلمت نماندی سنگ یک‌پاره

اگر خود مَنجَنیقِ(۲) صوم(۳) دایم سویِ باره‌ستی(۴)


بزن این مَنجَنیقِ صوم قلعهٔ کفر و ظلمت بر

اگر بودی مسلمانی، مؤذّن بر مناره‌ستی


اگر از عیدِ قربانِ سرافرازان بدانندی

نه هر پاره ز گاوِ نَفْس آویزِ(۵) قَناره‌ستی(۶)


اگر سوزِ دلِ مسکین بدیدی‌ای از این لقمه

ز بهرِ ساکنی سوزَش، شکم‌‌سوزی هماره‌ستی(۷)


در اوّل منزلت این عشق با این لوت(۸) ضدّانند

اگر این عشق‌باره‌ستی(۹) چرا او لوت‌باره‌ستی(۱۰)؟


همه عالم خر و گاوان به عیش اندر خزیدندی

اگر عاشق بُدی آن‌کس که دایم لوت‌خواره‌ستی(۱۱)


اگر دیدی تو ظلمت‌ها ز قوّت‌هایِ این لقمه

ز جورِ(۱۲) نَفْسِ تَردامن(۱۳) گریبان‌هات پاره‌ستی


به‌تدریج ار کُنی تو پی(۱۴) خرِ دجّال از روزه

ببینی عیسیِ مریم که در میدان سواره‌ستی


اگر امرِ تَصُومُوا(۱۵) را نگه داری به امرِ رب* 

به هر یا رب که می‌گویی تو، لبّیکت(۱۶) دوباره‌ستی


* قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۱۸۴


«... وَأَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ ۖ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ.»


«… و اگر می‌خواهید بدانید، بهتر آن است كه خود روزه بداريد.»


(۱) دل‌نگاره‌: دارای صُوَر و نقوش قلبی، نقش دل کِشَنده

(۲) مَنجَنیق: سنگ‌انداز، آلتی که در جنگ‌های قدیم برای پرتاب کردن سنگ یا گلوله‌های آتش به ‌کار می‌رفته.

(۳) صوم: روزه گرفتن، روزه

(۴) باره‌: حصار، قلعه

(۵) آویز: آویخته، آویزان

(۶) قَناره‌: چوب یا آهنی که قصّابان از آن گوشت آویزان کنند.

(۷) هماره‌: دایم، پیوسته

(۸) لوت: غذا، طعام

(۹) عشق‌باره‌: عاشق‌پیشه

(۱۰) لوت‌باره‌: حریص، شکم‌باره

(۱۱) لوت‌خواره‌: کسی که غذاهای لذیذ خورَد.

(۱۲) جور: جفا، ستم

(۱۳) تَردامن: [مجاز] بدکار، گناهکار

(۱۴) پی کردن: رگ و پی پا را قطع کردن، عاجز کردن

(۱۵) تَصُومُوا: اشاره به سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۱۸۴.

(۱۶) لبّیک: فرمانت را ایستاده‌ام، جواب دادن، امرِ تو را اطاعت می‌کنم.

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۰


گر آبت بر جگر بودی، دلِ تو پس چه کاره‌ستی؟

تنت گر آن‌چنان بودی که گفتی، دل‌نگاره‌ستی


وگر بر کار بودی دل، درونِ کارگاهِ عشق

ملالت بر برونِ تو نمی‌گویی چه کاره‌ستی؟


غنیمت دار رمْضان را، چو عیدت روی ننموده‌ست

ز عیدت گر کنارستی، ز غم جان بر کناره‌ستی


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷


او فضولی بوده است از اِنقباض

کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۰۶


پس جزایِ آن‌که دید او را مُعین(۱۷)

ماند یوسف حبس در بِضْعَ سِنین(۱۸)


(۱۷مُعین: یار، یاری‌کننده

(۱۸بِضْعَ سِنین: چند سال

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۱۲


گر خُفاشی رفت در کور و کبود(۱۹)

بازِ(۲۰) سلطان‌دیده را باری چه بود؟


پس ادب کردَش بدین جُرم اوستاد(۲۱)

که مَساز از چوبِ پوسیده عِماد(۲۲)


(۱۹کور و کبود: در این‌جا به‌معنی زشت و ناقص، گول و نادان، من‌ذهنی

(۲۰باز: نوعی پرندۀ شکاری که در قدیم آن را برای شکار کردن جانوران تربیت می‌کردند.

(۲۱اوستاد: استاد

(۲۲عِماد: ستون، تکیه‌گاه

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۹٢


دست کورانه به حَبْلُ الله زن

جز بر امر و نهیِ یزدانی مَتن


چیست حَبْلُ‌الله؟ رها کردن هوا

کین هوا شد صَرصَری(۲۳) مر عاد را


قرآن کریم، سورهٔ آل‌عمران (۳)، آیهٔ ۱۰۳


« وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا وَلَا تَفَرَّقُوا  وَاذْكُرُو … .»


 «و همگان دست در ريسمان خدا زنيد و پراكنده مشويد … .»


(۲۳صَرصَر: تند باد

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۴


صورتی را چون به دل ره می‌دهند

از ندامت آخرش دَه می‌دهند(۲۴)


توبه می‌آرند هم پروانه‌وار

باز نِسیان(۲۵) می‌کَشَدْشان سویِ کار


هم‌چو پروانه ز دور آن نار(۲۶) را

نور دید و بست آن سو بار را


(۲۴دَه می‌دهند: اظهار انزجار و نفرت می‌کنند.

(۲۵نسیان: فراموشی، فراموش کردن خداوند

(۲۶نار: آتش

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۶۷


چونکه اصلِ کارگاه آن نیستی‌ست

 که خلا و بی‌نشان است و تهی‌ست


جمله استادان پیِ اظهارِ کار

نیستی جویند و جایِ اِنکسار(۲۷)


لاجَرَم استادِ استادان صَمَد(۲۸)

کارگاهش نیستیّ و لا بُوَد


هر کجا این نیستی افزون‌تر است

کارِ حق و کارگاهش آن سَر است


(۲۷اِنکسار: شکسته ‌شدن، شکستگی؛ مجازاً خضوع و فروتنی

(۲۸صَمَد: بی‌نیاز و پاینده، از صفاتِ خداوند

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢٢۶٩


دل نباشد غیرِ آن دریایِ نور

دل نظرگاهِ خدا وآن‌گاه کور؟!


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۳


دل تو این آلوده را پنداشتی

لاجَرَم(۲۹) دل ز اهلِ دل برداشتی


(۲۹لاجَرَم: به‌ناچار

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۷۱


دل و جان به آبِ حکمت، ز غبارها بشویید

هَله(۳۰) تا دو چشمِ حسرت سوی خاکدان(۳۱) نماند


(۳۰هَله: از اداتِ تنبیه، آگاه باش!

(۳۱خاکدان: مجازاً این دنیای مادی

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۴۳

 

ای دلا منظورِ حق آنگه شوی

که چو جزوی سویِ کُلِّ خود رَوی

 

حق همی ‌گوید: نظرمان بر دل است

نیست بر صورت که آن آب و گِل است

 

حدیث


«إنَّ اللهَ لا يَنْظُرُ إاِلى صُوَرِكُمْ و اَموالِكُمْ وَلكِنْ يَنْظُرُ اِلى قُلوبِكُم وأعمالِكُم.»


«همانا خداوند، ننگرد به‌ صورت‌ها و دارایی شما، بل نگرد به دل‌ها و رفتار شما.»


تو همی ‌گویی: مرا دل نیز هست

دل فرازِ عرش باشد، نی به پست


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۲

 

دل محیط ا‌‌‌‌ست اندرین خِطّهٔ وجود

زر همی‌‌افشانَد از احسان و جود

 

از سلامِ حق، سلامت‌ها نثار

می‌کند بر اهلِ عالَم اختیار

 

هر که را دامن درست است و مُعَدّ(۳۲)

آن نثارِ دل بدآن کس می‌رسد


دامنِ تو آن نیاز است و حضور

هین منه در دامن آن سنگِ فُجور(۳۳)


(۳۲مُعَدّ: آماده‌شده، شمرده‌شده

(۳۳فُجور: تبهکاری، گناه کردن

-----------

 

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۸

 

از خیالِ سیم و زر، چون زر نبود

دامنِ صدقت درید و، غم فزود

 

کِی نماید کودکان را سنگ، سنگ؟

تا نگیرد عقل، دامنْشان به چنگ


حافظ، دیوان غزلیات، غزل شمارهٔ ۴۴۵


بکش جفایِ(۳۴) رقیبان مدام و جور(۳۵) حسود

که سهل(۳۶) باشد اگر یارِ مهربان داری


به وصلِ دوست گرت دست می‌دهد(۳۷) یک دَم

برو که هر چه مراد(۳۸) است در جهان داری


چو گُل به دامن از این باغ می‌بَری حافظ

چه غم ز ناله و فریادِ باغبان داری؟


(۳۴جفا: ستم

(۳۵جور: ستم

(۳۶سهل: آسان

(۳۷دست دادن: کنایه از میّسر گشتن و حاصل شدن

(۳۸مراد: مقصود، منظور

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۶۳


چو آبت بر جگر باشد، درختِ سبز را مانی

که میوهٔ نو دهد دایم، درونِ دل سفر دارد


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۴۹۳


آبِ باران باغِ صد رنگ آورَد

ناودان همسایه در جنگ آورَد


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۹۱۷


نمی‌بینم تو را آن مردی و زور
که بر گردون رَوی نارفته در گور


چرا دنیا به نکتهٔ مُستَحیله(۳۹)
فریبد چون تو زیرک را به حیله؟


تو را عمری کشید این غول در تیه(۴۰)
بکن با غول خود بحثی به توجیه


(۳۹مُستَحیله: مؤنث مُستَحیل، محال، غیرممکن، جسمی که تبدیل به جسم دیگر شده باشد، تغییریافته، دگرگون، مبدل

(۴۰تیه: بیابان

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۶


چشم اگر داری تو، کورانه مَیا

ور نداری چشم، دست آور عصا


آن عصایِ حَزم(۴۱) و استدلال را

چون نداری دید، می‌کُن پیشوا


ور عصایِ حَزم و استدلال نیست

بی ‌عصاکَش بر سَرِ هر رَه مَایست


(۴۱حزم: تأمّل با هشیاری نظر، دوراندیشی

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۲


حق همی‌خواهد که تو زاهد شوی

تا غَرَض بگذاری و شاهد شوی


کاین غَرَض‌ها پردهٔ دیده بُوَد

بر نظر چون پرده پیچیده بُوَد

 

پس نبیند جمله را با طِمّ(۴۲) و رِمّ(۴۳و۴۴)

حُبُّکَ‌الْـاَشیاءَ یُعْمی و یُصِمّ


حدیث


«حُبُّکَ الْاَشَّیءَ یُعْمی و یُصِمّ.»


«عشق تو به اشيا [همانیدگی‌ها] تو را كور و كر می‌کند.»


در دلش خورشید چون نوری نشاند

پیشش اختر(۴۵) را مقادیری نماند


(۴۲طِمّ: دریا و آب فراوان

(۴۳رِمّ: زمین و خاک

(۴۴طِمّ و رِمّ: در این‌جا یعنی با جزئیات

(۴۵اختر: ستاره

-----------


«زُهد در نکتهٔ مُستَحیله، زُهدِ بی‌اثرِ من ذهنی است.»


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۰


زهد و پیری، ضعف بر ضعف آمده

واندر آن زُهدش گشادی ناشده


رنج دیده، گنج نادیده ز یار

کارها دیده، ندیده مزدِ کار


یا نبود آن کارِ او را خود گُهَر

یا نیامد وقتِ پاداش از قَدَر


«صبرِ نکتهٔ مُستَحیله، تحمّلِ توأم با دردِ من ذهنی است.»


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۳۷۸


چون کسی کو خورده باشد آشِ بَد

می‌‌بشوراند دلش تا قِی(۴۶) کند


(۴۶قِی: استفراغ

-----------


عبادت:


من ذهنی عبادتِ راستین که حضور، فضاگشایی و اتّصالِ پیوسته به زندگی است را

به تکرارِ تکلّف‌بار و بدون حضور الفاظ و باورهای منجمد ذهنی تبدیل کرده است.

آداب و عاداتی که برای من ذهنی هیچ ثمر و میوه‌ای در بر ندارند.


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۹۳


وز نماز و از زَکات و غیرِ آن

لیک یک ذَرّه ندارد ذوقِ جان‏


می‌‏کند طاعات و افعالِ سَنی(۴۷)

لیک یک ذَرّه ندارد چاشنی‏


(۴۷سَنی: بلند، رفیع

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۹۶


ذوق باید، تا دهد طاعات، بَر(۴۸)

مغز باید، تا دهد دانه، شَجَر(۴۹)


(۴۸بَر: بار درخت، میوه، محصول

(۴۹شَجَر: درخت

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۸۱


بشنو از اَخبارِ آن صدرِ صُدور(۵۰)

لٰا صَلٰوةَ تَمَّ اِلّٰا بِالْحُضور


«ای انسان از آن بزرگِ بزرگان یعنی حضرت رسول یاد بگیر که می‌فرماید:

هیچ نمازی و هیچ عبادتی بدون «حضور ناظر» یا فضاگشایی کامل و تمام نیست.»


حدیث


«لا صَلوةَ اِلّا بِالْحُضور الْقَلْب.»


«نماز (عبادت)، بدونِ حضور کامل نیست.»


(۵۰صدر صُدور:‌ بزرگ بزرگان

-----------


درد هشیارانه:


من ذهنی دردِ آگاهانه همراه با صبر، شناساییِ همانیدگی‌ها و تبدیل هشیاری را

به عذاب و درد کشیدنِ بی‌نتیجه تغییرِ ماهیت می‌دهد.

با این توجیه که در آن دنیا در راحتی و آرامش خواهد بود.


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۷۲


حَد ندارد وصفِ رنجِ آن جهان

سهل باشد رنجِ دنیا، پیشِ آن


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۷۵


من همی‏ گفتم که یا رب آن عذاب

هم درین عالَم بِران بَر من شتاب‏


تا در آن عالَم فراغت باشدم

در چنین درخواست حلقه می‏‌زدم‏


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۸۱


گفت: هَی‏ هَی این دعا دیگر مکُن

بَر مَکَن تو خویش را از بیخ و بن‏

 

تو چه طاقت داری ای مورِ نَژَند(۵۱)

که نَهَد بر تو چنان کوهِ بلند؟

 

گفت: توبه کردم ای سلطان که من

از سَرِ جَلْدی(۵۲) نلافم هیچ فن‏


قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۲۸۶


«… وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا أَنْتَ مَوْلَانَا … .»


«… اى پروردگار ما، آنچه را كه طاقت آن نداريم، بر ما تكليف مكن.

گناه ما ببخش و ما را بيامرز و بر ما رحمت آور. تو مولاى ما هستى … .»


این جهان تیه(۵۳) است و، تو موسی و ما

از گُنه در تیه مانَد مبتلا

 

سال‌ها رَه می‏‌رویم و، در اخیر

همچنان در منزلِ اوّل اسیر

 

گر دل موسی ز ما راضی بُدی

تیه را راه و کران(۵۴) پیدا شدی‏


(۵۱نَژَند: افسرده، پژمرده، پریشان

(۵۲جَلْدی: گستاخی

(۵۳تیه: بیابان

(۵۴کران: انتها، کناره

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۵۱


گفت پیغمبر: مَر آن بیمار را

این بگو کِای سهلْ‌کُن(۵۵) دشوار را


آتِنا فی دارِ دُنیانا حَسَن

آتِنا فی دارِ عُقْبانا حَسَن


ای خدا در سرای دنیا بر ما خیر و نیکی ارزانی دار،

و در سرای آخرت نیز خیر و نیکی بر ما عطا فرما.


قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۲۰۱


«… رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ.»


«… پروردگارا در دنيا، به ما نيكى عطا فرما و در آخرت نیز نیکی ارزانی دار

و ما را از کیفر دوزخ  [دردهای من‌ذهنی] مصون دار.»


راه را بر ما چو بُستان کن لطیف

منزلِ ما، خود تو باشی ای شَریف


(۵۵سهل‌کُن: آسان کننده

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۱۳


یار در آخِرزمان کرد طَرَب‌سازیی

باطنِ او جِدِّ جِد، ظاهرِ او بازیی


جملهٔ عشّاق را یار بدین عِلم کُشت

تا نکُند هان و هان، جهلِ تو طنّازیی


در حرکت باش از آنک، آبِ روان نَفسُرد(۵۶)

کز حرکت یافت عشق سِرِّ سَراندازیی


(۵۶فِسُردن: یخ بستن، منجمد شدن

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۰


من سبب را ننگرم، کآن حادِث(۵۷) است

زآنکه حادث، حادِثی را باعث است


لطفِ سابق را نِظاره می‌کنم

هرچه آن حادِث، دوپاره می‌کنم


(۵۷حادث: تازه‌پدیدآمده، جدید، نو

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۰


مَنفَذی داری به بحر، ای آبگیر

ننگ دار از آب جُستن از غدیر(۵۸)


که اَلَمْ نَشْرَحْ نه شرحت هست باز؟

چون شدی تو شرح‌جو و کُدیه‌ساز(۵۹)؟

 

درنگر در شرحِ دل در اندرون

تا نیاید طعنهٔ لٰاتُبْصِرُون


(۵۸غدیر: آبگیر، برکه

(۵۹کُدیه‌ساز: گدایی کننده، تکدّی‌کننده

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۵۳۵


ای خُنُک(۶۰) آن مرد کز خود رَسته شد(۶۱)

 در وجودِ زندهٔ پاینده شد


(۶۰خُنُک: خوشا

(۶۱رَسته شد: رها شد

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۵۸


همچنین جویایِ درگاهِ خدا

چون خدا آمد، شود جوینده لا


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۳۶۴


مُرده است از خود، شده زنده به رب

ز آن بُوَد اسرارِ حقّش در دو لب


مُردنِ تن در ریاضت، زندگی‌ست

رنجِ این تن، روح را پایندگی‌ست


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۶۵


همرهِ غم باش، با وحشت بساز

می‏‌طلب در مرگِ خود عُمرِ دراز


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۶۰


بهرِ روزِ مرگ، این دَم مُرده باش

تا شوی با عشقِ سَرمَد(۶۲)، خواجه‌تاش(۶۳)


(۶۲سَرمَد: جاوان، همیشگی، منظور خداوند است.

(۶۳خواجه‌تاش: هر‌یک از غلام یا نوکرانی که یک خواجه یا رئیس دارند. در این‌جا به‌معنی ملازم و همراه است.

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۲۷۲


مرگِ ‌پیش از مرگ، اَمن است ای فَتیٰ(۶۴)

این چنین فرمود ما را مُصطفیٰ


(۶۴فَتی: جوانمرد، جوان

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۹۱۰


ای فسرده عاشقِ ننگین‌نَمَد

کو ز بیم جان ز جانان می‌رَمَد(۶۵)


سویِ تیغ عشقش ای ننگِ زنان

صد هزاران جان نگر، دَستَک‌زنان(۶۶)


(۶۵می‌رَمَد: فرار می‌کند.

(۶۶دَستک‌زنان:‌ شادی‌کنان

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۱۲


وآنکه ایشان را شِکَر باشد اَجَل(۶۷)

چون نظرْشان مست باشد در دُوَل(۶۸)؟


تلخ نَبْود پیشِ ایشان مرگِ تن

چون رَوَند از چاه و زندان در چمن


وارهیدند از جهانِ پیچ ‌پیچ

کس نَگِریَد بر فَواتِ(۶۹) هیچ، هیچ


(۶۷اَجَل: مرگ

(۶۸دُوَل: جمع دولت، دولت‌ها، منظور همانیدگی‌ها است.

(۶۹فَوات: فوت شدن، از بین رفتن، مرگ

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۳۴


خود ندارم هیچ، بِهْ سازد مرا

که ز وَهمِ دارم است این صد عَنا(۷۰)


(۷۰عَنا: رنج

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۰۰


هم ز اوّ‌ل تو دهی میلِ دعا

تو دهی آخِر دعاها را جزا


اوّل و آخِر تویی ما در میان

هیچِ هیچی که نیاید در بیان


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۷۳


از خدا غیر خدا را خواستن

ظَنِّ افزونی‌ست و، کُلّی کاستن


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۰


بس دعاها کآن زیان است و هلاک

وز کَرَم می‌‏نشنود یزدانِ پاک‏


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۸۸۰


قومِ دیگر می‌شناسم ز اولیا

که دهانْشان بسته باشد از دعا


از رضا که هست رامِ آن کِرام(۷۱)

جُستنِ دفعِ قضاشان شد حرام


در قضا ذوقی همی ‌بینند خاص

کفرشان آید طلب کردن خلاص


حُسنِ ظَنّی بر دلِ ایشان گشود

که نپوشند از غمی جامهٔ کبود


(۷۱کِرام: جمعِ کریم، به معنی بزرگوار، بخشنده، جوانمرد

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۳۰۳


از همهٔ کارِ جهان، پرداخته

کو و کو می‌گو به‌ جان، چون فاخته(۷۲)

 

نیک بنگر اندرین ای مُحْتَجِب(۷۳)

که دعا را، بست حق بر اَسْتَجِبْ(۷۴)


قرآن کریم، سورهٔ غافر (۴۰)، آیهٔ ۶۰


«وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ»


«پروردگارتان گفت: بخوانيد مرا تا شما را پاسخ گويم.

آنهايى كه از پرستش من سركشى مى‌كنند زودا كه در عين خوارى به جهنم درآيند.»

  

هر که را دل پاک شد از اِعْتلال(۷۵)

آن دعااش می‌رود تا ذوالجلال


(۷۲فاخته: پرنده‌ای خاکی رنگ، کوچکتر از کبوتر

(۷۳مُحْتَجِب: حجاب‌دار، پنهان

(۷۴أَسْتَجِبْ: پاسخ دهم

(۷۵اِعتلال: بیماری، علّت، عارضه

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۶


گفت حق: گر فاسقی(۷۶) وَ اهلِ صَنَم(۷۷)

چون مرا خوانی، اجابت‌ها کُنم


تو دعا را سخت گیر و می‌شُخول(۷۸)

عاقبت برهاندت از دستِ غُول


(۷۶فاسِق: بدکار

(۷۷اهلِ صَنَم: بت‌پرست

(۷۸می‌شُخول: از مصدرِ شخولیدن به معنی نالیدن، فریاد زدن

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۱۵


بُرجِ زندان را شکست اَرکانیی(۷۹)

هیچ ازو رنجد دل ِزندانیی؟


(۷۹اَرکانی: در اینجا یعنی کسی که از جنس زندگی است.

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۲۰


تلخ کِی باشد کسی را کِش بَرَند

از میانِ زهرِ ماران سویِ قند؟


جان مجرّد(۸۰) گشته از غوغایِ تن

می‌پَرَد با پَرِّ دل، بی‌ پایِ تن


(۸۰مجرّد: تنها

-----------


حافظ، دیوان غزلیات، غزل شمارهٔ ۴۵


جَریده(۸۱) رو که گذرگاهِ عافیت تنگ است

پیاله گیر که عمرِ عزیز بی‌بَدَل(۸۲) است


(۸۱جَریده: تنها، یگانه، یکتا

(۸۲بی‌بَدَل: بدونِ مانند

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۵۹۳


پس رِجال(۸۳) از نَقلِ عالَم شادمان

وز بقایش شادمان این کودکان


(۸۳رِجال: مراد از تمامی انسان‌های به حضور رسیده چه زن و چه مرد

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۴۴


جانْش را این دَم به بالا مَسکنی‌ست

گر بمیرد، روحِ او را نقل نیست


زآنکه پیش از مرگ، او کرده‌ست نقل

این به مُردن فهم آید، نه به عقل


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۱


صلوات بر تو آرم که فزوده باد قُربت(۸۴)

که به قُربِ کلّ گردد همه جزوها مُقَرَّب(۸۵)


(۸۴قُرب: نزدیکی، نزدیک شدن، منزلت

(۸۵مُقَرَّب: نزدیک شده، آن‌که به کسی نزدیک شده و نزد او قرب و منزلت پیدا کرده

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۳۶


بمیرید، بمیرید، در این عشق بمیرید

در این عشق چو مُردید، همه روح پذیرید


‌مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۵۴


بهرِ این گفت آن رسولِ خوش‌پیام

رمزِ مُوتُوا قَبْلَ مَوْتٍ یاٰ کِرام(۸۶)


حدیث


«مُوتُوا قَبْلَ اَنْ تَمُوتُوا.»


 «بمیرید پیش از آن‌که بمیرید.»


همچنانکه مُرده‌ام من، قَبلِ مَوْت

زآن طرف آورده‌ام این صیت(۸۷) و صوت


(۸۶کِرام: بزرگواران

(۸۷صیت: شهرت

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۹۳۷


چون تَمَنَّوْا موت گفت، ای صادقین

صادقم، جان را برافشانم برین


قرآن کریم، سورهٔ  جمعه (۶۲)، آیهٔ ۶


«قُلْ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ هَادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِيَاءُ لِلَّـهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ

فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ.»


«بگو: اى قوم يهود، هرگاه مى‌پنداريد كه شما دوستان خدا هستيد،نه مردم ديگر،

پس تمناى مرگ كنيد اگر راست مى‌گوييد.»


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۹۵۱


مرگ، شیرین گشت و نَقلم(۸۸) زین سرا

چون قفس هَشتن(۸۹)، پریدن، مرغ را


(۸۸نَقل: انتقال یافتن

(۸۹هَشتن: رها کردن

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۵۴۱


مرغ، کو اندر قفس زندانی است

 می‌‌نجوید رَستن(۹۰)، از نادانی است‌‌


روح‌هایی کز قفس‌ها رَسته‌‌اند

 انبیایِ رهبرِ شایسته‌‌اند


(۹۰رَستن: رها شدن، آزاد شدن

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۲۴۲


جانِ شورِ تلخ، پیشِ تیغ بَر

جانِ چون دریایِ شیرین را بخر


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۱۷۳


جنسِ ما چون نیست جنسِ شاهِ ما

مایِ ما شد بهرِ مایِ او فنا


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۱


گفتِ هر یک‌ْتان دهد جنگ و فِراق(۹۱)

گفتِ من آرد شما را اتّفاق‏

 

پس شما خاموش باشید اَنْصِتُوا(۹۲)

تا زبان‌ْتان من شوم در گفت ‏وگو

 

قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۲۰۴


«وَ إِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ.»


«چون قرآن خوانده شود به آن گوش فرادهيد و خاموش باشيد، شايد مشمول رحمت خدا شويد.»


گر سخنْ‌تان در توافق مُوثَقه(۹۳) است

در اثر مایهٔ‏ نزاع(۹۴) و تفرقه است


(۹۱فِراق: دوری

(۹۲اَنْصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید.

(۹۳مُوثَقه: مورد اطمینان و وثوق

(۹۴نزاع: درگیری

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۶۲۲


چون تو گوشی، او زبان، نی جنس تو

گوش‌ها را حق بفرمود: اَنْصِتُوا


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۶۶


این سگان کرَّاند زَامرِ اَنصِتوا(۹۵)

از سَفَه(۹۶)، وَع‌وَع‌کنان(۹۷) بر بَدرِ(۹۸) تو


(۹۵اَنصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید.

(۹۶سَفَه: حماقت، ابلهی، نادانی

(۹۷وَع‌وَع‌کنان: بانگ سگ و گرگ

(۹۸بَدر: ماهِ کامل، ماهِ شبِ چهارده

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۸۲


تو کُل را جمعِ این اجزا مپندار

تو گل را لطف و خندیدن میاموز


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۰۱


اَمرِ غُضُّوا غَضَّةً أبصارَکُمْ

هم شنیدی، راست ننْهادی تو سُم


«با این‌که این فرمانِ خدا را شنیدی که «چشمانِ خود را از نارواها فروبندید.» ولی باز درست گام برنداشتی.»


قرآن کریم، سورهٔ نور (۲۴)، آیهٔ ۳۰


«قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ … .»


«به مردان مؤمن بگو كه چشمان خويش را از نارواها فروگيرند … .»


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۸۷


غیرِ معشوق اَر(۹۹) تماشایی بُوَد

عشق نَبْوَد، هرزه سودایی بُوَد


(۹۹اَر: اگر

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۴۵


حَیْثُ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُم

نَحْوَهُ هٰذَا الَّذی لَمْ یَنْهَکُم


در هر وضعیتی هستید روی خود را به‌سویِ آن وحدت و یا آن سلیمان بگردانید

که این چیزی است که خدا شما را از آن بازنداشته‌است.


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۵۴


گرچه دوری، دور می‌جُنبان تو دُم

حَیثُ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُمْ


گر‌چه در ذهن هستی و از او دوری، از دور دُمِ آشنایی با او (از جنسِ او بودن) را به حرکت دَر‌آور.

به این آیهٔ قرآن توجه کن که می‌گوید: در هر‌جا که هستی روی به او کن.


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۵۹


ننگرم کس را و گر هم بنگرم

او بهانه باشد و، تو مَنْظَرم(۱۰۰)


عاشقِ صُنعِ(۱۰۱) تواَم در شُکر و صبر(۱۰۲)

عاشقِ مصنوع(۱۰۳) کِی باشم چو گَبر(۱۰۴)؟


عاشقِ صُنعِ خدا با فَر بوَد

عاشقِ مصنوعِ او کافر بُوَد


(۱۰۰مَنْظَر: جای نگریستن و نظر انداختن

(۱۰۱صُنع: قدرتِ آفریدگاری، آفریدن، آفرینش

(۱۰۲شُکر و صبر: در این‌جا کنایه از نعمت و بلاست.

(۱۰۳مصنوع: آفریده، مخلوق

(۱۰۴گبر: کافر

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۰


چو روشن گشتی از طاعت، شدی تاریک از عصیان

دلِ بیچاره را می‌دان که او محتاجِ چاره‌ستی


وگر محتاجِ این طاعت نماندستی دلِ مسکین

ورای کفر و ایمان، دل همیشه در نظاره‌ستی


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۹۴


بر سرِ عیسیٰ نهاده تَنگِ بار

خر سِکیزه(۱۰۵) می‌زند در مَرغزار(۱۰۶)


(۱۰۵سِکیزه: جُفتَک

(۱۰۶مَرغزار: سبزه‌زار

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۷۵۲


چونکه حیران گشتی و گیج و فنا

با زبانِ حال گفتی اِهْدِنا(۱۰۷)

 

قرآن کریم، سورهٔ حمد (۱)، آیهٔ ۶


« اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ.»


« ما را به راهِ راست هدايت کن.»


زَفتِ(۱۰۸) زَفتست و چو لرزان می‌شوی

می‌شود آن زَفت، نرم و مُستوی(۱۰۹)

 

زآنکه شکلِ زَفْت بهر مُنکِر است

چونکه عاجز آمدی لطف و بِر(۱۱۰) است


(۱۰۷اِهْدِنا: ما را هدایت کن

(۱۰۸زَفت: بزرگ، فربه

(۱۰۹مُستوی: برابر، یکسان

(۱۱۰بِر: نیکی

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۸


چون جفا آری، فرستد گوشمال(۱۱۱)

تا ز نقصان وارَوی(۱۱۲) سویِ کمال


چون تو وِردی(۱۱۳) ترک کردی در روش(۱۱۴)

بر تو قبضی آید از رنج و تَبِش(۱۱۵)


آن ادب کردن بُوَد یعنی: مَکُن

هیچ تحویلی(۱۱۶و۱۱۷) از آن عهدِ کَهُن


پیش از آن کاین قبض زنجیری شود

این که دل‌گیری‌ست، پاگیری شود


رنج معقولت شود محسوس و فاش

تا نگیری این اشارت را به لاش(۱۱۸)


(۱۱۱گوشمال: گوشمالی، تنبیه، تأدیب

(۱۱۲وارفتن: برگشتن، بازگشتن

(۱۱۳وِرد: دعا، خواندنِ چیزی به دفعات

(۱۱۴روش: سلوک

(۱۱۵تَبِش: گرمی، حرارت

(۱۱۶تحویل: تغییر و تبدیل، دگرگونی

(۱۱۷تحویلی مکن: تغییر نده، (مجاز) سرپیچی مکن

(۱۱۸به لاش گرفتن: آن را بی‌ارزش شمردن

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۶۷


که بگفتی چند کردم من گناه

وَز کَرَم نگْرفت در جُرمم اله‏


عکس می‌گویی و مقلوب، ای سَفیه(۱۱۹)

ای رها کرده ره و، بگرفته تیه(۱۲۰)


چند چندت گیرم و، تو بی‌خَبَر

در سَلاسِل(۱۲۱) مانده‌ای پا تا به سر


(۱۱۹سَفیه: نادان

(۱۲۰تیه: بیابان

(۱۲۱سَلاسِل: زنجیرها، جمع سلسله

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۰


تو گویی جانِ من لعل است، مگر نَبْوَد بدین لعلی

ز تابش‌هایِ خورشیدش مبُر، گو سنگِ خاره‌ستی


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۷۵۷


چون شکسته می‌رهد، اِشکسته شُو

اَمن در فقر است، اندر فقر رُو


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۶۸۵


چون شکسته‌‌دل شدی از حالِ خویش

جابِرِ(۱۲۲) اشکستگان دیدی به پیش

 

(۱۲۲جابِر: شکسته‌بند

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۸۲


چون شکسته‌بند آمد دستِ او

پس رفو باشد یقین اشکستِ او


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۷


عیب کردن خویش را دارویِ اوست

چون شکسته گشت، جای اِرْحَمُواست‏(۱۲۳)


حدیث


«اِرْحَمُوا تُرحَمُوا»


«رحم کنید، تا بر شما رحم شود.»


گر همان عیبت نبود، ایمن مباش

بو‌ک(۱۲۴) آن عیب از تو گردد نیز فاش‏


(۱۲۳اِرْحَمُوا: فعل امر به معنی رحم کنید.

(۱۲۴بو‌ک: بُوَد که، باشد که

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۴۲


ور نگویی عیبِ خود، باری خَمُش

از نمایش وز دَغَل(۱۲۵) خود را مَکُش


(۱۲۵دَغَل: حیله

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۱


باز آن ابلیس، بحث آغاز کرد

که بُدَم من سُرخ‌رو، کردیم زرد


رنگ، رنگِ توست، صَبّاغم(۱۲۶) تویی

اصلِ جُرم و آفت و داغم تویی


(۱۲۶صَبّاغ: رنگرز

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۴۸۸


گفت شیطان که بِمٰا اَغْوَیْتَنی

کرد فعلِ خود نهان، دیو دَنی


«شیطان به خداوند گفت که تو مرا گمراه کردی.

او گمراهی خود را به حضرت حق، نسبت داد و آن دیو فرومایه، کار خود را پنهان داشت.»


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۴۲


بندگیّ او بِهْ از سلطانی است

که اَنا خَیْرٌ د‌مِ شیطانی است


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۱۶


علّتِ(۱۲۷) ابلیس اَنَاخَیری(۱۲۸) بُده‌ست

وین مرض در نَفْسِ هر مخلوق هست


(۱۲۷علّت: مرض، بیماری

(۱۲۸اَنَاخَیری: من بهترم

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۶۶


ای بسا سرمستِ نار(۱۲۹) و نارجو

خویشتن را نورِ مطلق داند او


(۱۲۹نار: آتش، مجازاً درد

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۲۷


هین ز مَرهَم(۱۳۰) سر مَکَش ای پشت‌ریش(۱۳۱)

و آن ز پرتو دان، مَدان از اصلِ خویش‌‌


(۱۳۰مَرهَم: دارو

(۱۳۱پشت‌ریش:‌ پشت‌زخم، آن کسی که پشتش زخم است

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۵۲


بحر(۱۳۲) گوید: من تو را در خود کَشَم

لیک می‌لافی که من آب خَوشم


لافِ تو محروم می‌دارد تو را

تَرکِ آن پنداشت کن، در من درآ


(۱۳۲بحر: دریا

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۱


لافْ وادادِ کَرَم‌ها می‌کُند(۱۳۳)

شاخِ رحمت را ز بُن برمی‌کَند


(۱۳۳وادادِ کَرَم‌ کردن: پس دادن و رد کردن بخشش و عطا

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۰


تو گویی جانِ من لعل است، مگر نَبْوَد بدین لعلی

ز تابش‌هایِ خورشیدش مبُر، گو سنگِ خاره‌ستی


به گردِ قلعهٔ ظلمت نماندی سنگ یک‌پاره

اگر خود مَنجَنیقِ صوم دایم سویِ باره‌ستی


بزن این مَنجَنیقِ صوم قلعهٔ کفر و ظلمت بر

اگر بودی مسلمانی، مؤذّن بر مناره‌ستی


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۴۹


گر سعیدی از مَناره اوفتید

بادش اندر جامه افتاد و رهید


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۶۸


مانع آید از سخن‌هایِ مهم

انبیا بردند امرِ فَاسْتَقِمْ(۱۳۴)


قرآن کریم، سورهٔ هود (۱۱)، آیهٔ ۱۱۲


«فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَمَنْ تَابَ مَعَكَ وَلَا تَطْغَوْا إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ.»


«همراه با آنان كه با تو رو به خدا كرده‌اند، همچنان كه مأمور شده‌اى ثابت‌قدم باش.

و طغيان مكنيد كه او به هر كارى كه مى‌كنيد بيناست.»


قرآن کریم، سورهٔ شورى (۴۲)، آیهٔ ۱۵


  «… وَاسْتَقِمْ … .»


 «… پايدارى ورز … .»

«… استقامت کن … .»


(۱۳۴فاسْتَقِم: پس استقامت کن

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۰


اگر از عیدِ قربانِ سرافرازان بدانندی

نه هر پاره ز گاوِ نَفْس آویزِ قَناره‌ستی


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۴۲


آن قفاها(۱۳۵) کَانبیا برداشتند

زآن بلا سَرهایِ خود افراشتند


(۱۳۵قفا: پس‌گردنی، سیلی

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۰


اگر سوزِ دلِ مسکین بدیدی‌ای از این لقمه

ز بهرِ ساکنی سوزَش، شکم‌‌سوزی هماره‌ستی


در اوّل منزلت این عشق با این لوت ضدّانند

اگر این عشق‌باره‌ستی چرا او لوت‌باره‌ستی؟


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۵۹


گرچه آن وصلت بقا اندر بقاست

لیک ز اوّل آن بقا، اندر فناست


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۰


همه عالم خر و گاوان به عیش اندر خزیدندی

اگر عاشق بُدی آن‌کس که دایم لوت‌خواره‌ستی


اگر دیدی تو ظلمت‌ها ز قوّت‌هایِ این لقمه

ز جورِ نَفْسِ تَردامن گریبان‌هات پاره‌ستی


به‌تدریج ار کُنی تو پی خرِ دجّال از روزه

ببینی عیسیِ مریم که در میدان سواره‌ستی


اگر امرِ تَصُومُوا را نگه داری به امرِ رب

به هر یا رب که می‌گویی تو، لبّیکت دوباره‌ستی


-------------------------

مجموع لغات:


(۱) دل‌نگاره‌: دارای صُوَر و نقوش قلبی، نقش دل کِشَنده

(۲) مَنجَنیق: سنگ‌انداز، آلتی که در جنگ‌های قدیم برای پرتاب کردن سنگ یا گلوله‌های آتش به ‌کار می‌رفته.

(۳) صوم: روزه گرفتن، روزه

(۴) باره‌: حصار، قلعه

(۵) آویز: آویخته، آویزان

(۶) قَناره‌: چوب یا آهنی که قصّابان از آن گوشت آویزان کنند.

(۷) هماره‌: دایم، پیوسته

(۸) لوت: غذا، طعام

(۹) عشق‌باره‌: عاشق‌پیشه

(۱۰) لوت‌باره‌: حریص، شکم‌باره

(۱۱) لوت‌خواره‌: کسی که غذاهای لذیذ خورَد.

(۱۲) جور: جفا، ستم

(۱۳) تَردامن: [مجاز] بدکار، گناهکار

(۱۴) پی کردن: رگ و پی پا را قطع کردن، عاجز کردن

(۱۵) تَصُومُوا: اشاره به سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۱۸۴.

(۱۶) لبّیک: فرمانت را ایستاده‌ام، جواب دادن، امرِ تو را اطاعت می‌کنم.

(۱۷مُعین: یار، یاری‌کننده

(۱۸بِضْعَ سِنین: چند سال

(۱۹کور و کبود: در این‌جا به‌معنی زشت و ناقص، گول و نادان، من‌ذهنی

(۲۰باز: نوعی پرندۀ شکاری که در قدیم آن را برای شکار کردن جانوران تربیت می‌کردند.

(۲۱اوستاد: استاد

(۲۲عِماد: ستون، تکیه‌گاه

(۲۳صَرصَر: تند باد

(۲۴دَه می‌دهند: اظهار انزجار و نفرت می‌کنند.

(۲۵نسیان: فراموشی، فراموش کردن خداوند

(۲۶نار: آتش

(۲۷اِنکسار: شکسته ‌شدن، شکستگی؛ مجازاً خضوع و فروتنی

(۲۸صَمَد: بی‌نیاز و پاینده، از صفاتِ خداوند

(۲۹لاجَرَم: به‌ناچار

(۳۰هَله: از اداتِ تنبیه، آگاه باش!

(۳۱خاکدان: مجازاً این دنیای مادی

(۳۲مُعَدّ: آماده‌شده، شمرده‌شده

(۳۳فُجور: تبهکاری، گناه کردن

(۳۴جفا: ستم

(۳۵جور: ستم

(۳۶سهل: آسان

(۳۷دست دادن: کنایه از میّسر گشتن و حاصل شدن

(۳۸مراد: مقصود، منظور

(۳۹مُستَحیله: مؤنث مُستَحیل، محال، غیرممکن، جسمی که تبدیل به جسم دیگر شده باشد، تغییریافته، دگرگون، مبدل

(۴۰تیه: بیابان

(۴۱حزم: تأمّل با هشیاری نظر، دوراندیشی

(۴۲طِمّ: دریا و آب فراوان

(۴۳رِمّ: زمین و خاک

(۴۴طِمّ و رِمّ: در این‌جا یعنی با جزئیات

(۴۵اختر: ستاره

(۴۶قِی: استفراغ

(۴۷سَنی: بلند، رفیع

(۴۸بَر: بار درخت، میوه، محصول

(۴۹شَجَر: درخت

(۵۰صدر صُدور:‌ بزرگ بزرگان

(۵۱نَژَند: افسرده، پژمرده، پریشان

(۵۲جَلْدی: گستاخی

(۵۳تیه: بیابان

(۵۴کران: انتها، کناره

(۵۵سهل‌کُن: آسان کننده

(۵۶فِسُردن: یخ بستن، منجمد شدن

(۵۷حادث: تازه‌پدیدآمده، جدید، نو

(۵۸غدیر: آبگیر، برکه

(۵۹کُدیه‌ساز: گدایی کننده، تکدّی‌کننده

(۶۰خُنُک: خوشا

(۶۱رَسته شد: رها شد

(۶۲سَرمَد: جاوان، همیشگی، منظور خداوند است.

(۶۳خواجه‌تاش: هر‌یک از غلام یا نوکرانی که یک خواجه یا رئیس دارند. در این‌جا به‌معنی ملازم و همراه است.

(۶۴فَتی: جوانمرد، جوان

(۶۵می‌رَمَد: فرار می‌کند.

(۶۶دَستک‌زنان:‌ شادی‌کنان

(۶۷اَجَل: مرگ

(۶۸دُوَل: جمع دولت، دولت‌ها، منظور همانیدگی‌ها است.

(۶۹فَوات: فوت شدن، از بین رفتن، مرگ

(۷۰عَنا: رنج

(۷۱کِرام: جمعِ کریم، به معنی بزرگوار، بخشنده، جوانمرد

(۷۲فاخته: پرنده‌ای خاکی رنگ، کوچکتر از کبوتر

(۷۳مُحْتَجِب: حجاب‌دار، پنهان

(۷۴أَسْتَجِبْ: پاسخ دهم

(۷۵اِعتلال: بیماری، علّت، عارضه

(۷۶فاسِق: بدکار

(۷۷اهلِ صَنَم: بت‌پرست

(۷۸می‌شُخول: از مصدرِ شخولیدن به معنی نالیدن، فریاد زدن

(۷۹اَرکانی: در اینجا یعنی کسی که از جنس زندگی است.

(۸۰مجرّد: تنها

(۸۱جَریده: تنها، یگانه، یکتا

(۸۲بی‌بَدَل: بدونِ مانند

(۸۳رِجال: مراد از تمامی انسان‌های به حضور رسیده چه زن و چه مرد

(۸۴قُرب: نزدیکی، نزدیک شدن، منزلت

(۸۵مُقَرَّب: نزدیک شده، آن‌که به کسی نزدیک شده و نزد او قرب و منزلت پیدا کرده

(۸۶کِرام: بزرگواران

(۸۷صیت: شهرت

(۸۸نَقل: انتقال یافتن

(۸۹هَشتن: رها کردن

(۹۰رَستن: رها شدن، آزاد شدن

(۹۱فِراق: دوری

(۹۲اَنْصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید.

(۹۳مُوثَقه: مورد اطمینان و وثوق

(۹۴نزاع: درگیری

(۹۵اَنصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید.

(۹۶سَفَه: حماقت، ابلهی، نادانی

(۹۷وَع‌وَع‌کنان: بانگ سگ و گرگ

(۹۸بَدر: ماهِ کامل، ماهِ شبِ چهارده

(۹۹اَر: اگر

(۱۰۰مَنْظَر: جای نگریستن و نظر انداختن

(۱۰۱صُنع: قدرتِ آفریدگاری، آفریدن، آفرینش

(۱۰۲شُکر و صبر: در این‌جا کنایه از نعمت و بلاست.

(۱۰۳مصنوع: آفریده، مخلوق

(۱۰۴گبر: کافر

(۱۰۵سِکیزه: جُفتَک

(۱۰۶مَرغزار: سبزه‌زار

(۱۰۷اِهْدِنا: ما را هدایت کن

(۱۰۸زَفت: بزرگ، فربه

(۱۰۹مُستوی: برابر، یکسان

(۱۱۰بِر: نیکی

(۱۱۱گوشمال: گوشمالی، تنبیه، تأدیب

(۱۱۲وارفتن: برگشتن، بازگشتن

(۱۱۳وِرد: دعا، خواندنِ چیزی به دفعات

(۱۱۴روش: سلوک

(۱۱۵تَبِش: گرمی، حرارت

(۱۱۶تحویل: تغییر و تبدیل، دگرگونی

(۱۱۷تحویلی مکن: تغییر نده، (مجاز) سرپیچی مکن

(۱۱۸به لاش گرفتن: آن را بی‌ارزش شمردن

(۱۱۹سَفیه: نادان

(۱۲۰تیه: بیابان

(۱۲۱سَلاسِل: زنجیرها، جمع سلسله

(۱۲۲جابِر: شکسته‌بند

(۱۲۳اِرْحَمُوا: فعل امر به معنی رحم کنید.

(۱۲۴بو‌ک: بُوَد که، باشد که

(۱۲۵دَغَل: حیله

(۱۲۶صَبّاغ: رنگرز

(۱۲۷علّت: مرض، بیماری

(۱۲۸اَنَاخَیری: من بهترم

(۱۲۹نار: آتش، مجازاً درد

(۱۳۰مَرهَم: دارو

(۱۳۱پشت‌ریش:‌ پشت‌زخم، آن کسی که پشتش زخم است

(۱۳۲بحر: دریا

(۱۳۳وادادِ کَرَم‌ کردن: پس دادن و رد کردن بخشش و عطا

(۱۳۴فاسْتَقِم: پس استقامت کن

(۱۳۵قفا: پس‌گردنی، سیلی


shirin7shComment by: shirin7sh
دل که جگر شود عبادتهای ما به ثمر نمی رسند و ذوق جان و زندگی ندارند در حالیکه عبادت راستین فضاگشایی و حضور است و صبر و تسلیم و رضا

درود بر آموزگار عشق و خرد و شادی
هزاران شکر صدها سپاس


Back

Privacy Policy

Today visitors: 548

Time base: Pacific Daylight Time