برنامه شماره ۱۰۶۳ گنج حضور
اجرا: پرویز شهبازی
تاریخ اجرا: ۱ سپتامبر ۲۰۲۶ - ۱۱ شهریور ماه ۱۴۰۵
برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۶۳ بر روی این لینک کلیک کنید.
برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)
اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه
اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری
برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی بر روی این لینک کلیک کنید.
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۹۱۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1917, Divan e Shams
چو بربندند ناگاهت زنخدان همه کارِ جهان آنجا زنخ(۱) دان
چو میبُرّند شاخی را ز دو نیم بلرزد شاخِ دیگر را دل از بیم
که گفتت گِردِ چرخِ چَنبَری(۲) گَرد؟ که قدِّ همچو سروت چَنبَری کرد؟
نمیبینم تو را آن مردی و زور که بر گردون رَوی نارفته در گور
تو تا بنشستهای در دارِ فانی نشسته میروی و مینبینی
نشسته میروی، این نیز نیکوست اگر رویت در این رفتن سویِ اوست
بسی گشتی در این گردابِ گردان به سویِ جویِ رحمت رو بگردان
بزن پایی بر این پابندِ عالم که تا دست از تَبَرُّک(۳) بر تو مالم
تو را زلفیست بِهْ از مشک و عنبر تو دِه کَل(۴) را کلاهی ای برادر
کُلَه کم جو، چو داری جعدِ(۵) فاخر(۶) کُلَه بر آسمان انداز آخر
چرا دنیا به نکتهٔ مُستَحیله(۷) فریبد چون تو زیرک را به حیله؟
به سردی نکته گوید سرد سیلی نداری پایِ آن خر را شِکالی(۸)
اگر دوران دلیل آرد در آن قال تخلّف دیدهای، در روی او مال
تو را عمری کشید این غول در تیه(۹) بکن با غول خود بحثی به توجیه
چرا الزامِ اویی؟ چیست سکته(۱۰)؟ جوابش گو، که مقلوب است نکته
(۱) زنخ: چانه، [مجاز] بیهوده، لاف (۲) چَنبَر: حلقه، دایره، کمان (۳) تَبَرُّک: برکت یافتن، خوشیُمنی (۴) کَل: کچل
(۵) جعد: موی پیچیده و تابدار
(۶) فاخر: گرانبها، نیکو
(۷) مُستَحیله: مؤنث مُستَحیل، محال، غیرممکن،
جسمی که تبدیل به جسم دیگر شده باشد، تغییریافته، دگرگون، مبدل
(۸) شِکال: پایبند، ریسمانی که پای چهارپایان را ببندند.
(۹) تیه: بیابان
(۱۰) سکته: درنگ، وقفه
-----------
چو بربندند ناگاهت زنخدان همه کارِ جهان آنجا زنخ دان
که گفتت گِردِ چرخِ چَنبَری گَرد؟ که قدِّ همچو سروت چَنبَری کرد؟
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287
او فضولی بوده است از اِنقباض
کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۰۵٣
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2053
گاوِ زرّین بانگ کرد، آخِر چه گفت؟
کاحمقان را اینهمه رغبت شگُفت
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷٩٠
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1790
نگذری زین بُعد، سیصدساله تو
تا که داری عشقِ آن گوساله تو
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3691
گفتِ هر یکتان دهد جنگ و فِراق(۱۱)
گفتِ من آرد شما را اتّفاق
پس شما خاموش باشید اَنْصِتُوا(۱۲)
تا زبانْتان من شوم در گفت وگو
گر سخنتان در توافق مُوثَقه(۱۳) است
در اثر مایهٔ نزاع(۱۴) و تفرقه است
(۱۱) فِراق: دوری
(۱۲) اَنْصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید.
(۱۳) مُوثَقه: مورد اطمینان و وثوق
(۱۴) نزاع: درگیری
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۶۳۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2636
از قَرین بی قول و گفتوگویِ او
خو بدزدد دل نهان از خویِ او
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۱۰۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3108
بادْ تُند است و چراغم اَبْتَری(۱۵)
زو بگیرانم چراغِ دیگری
(۱۵) اَبْتَر: ناقص و بهدردنخور
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۱۱۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3112
او نکرد این فهم، پس داد از غِرَر(۱۶)
شمعِ فانی را به فانیای دِگر
(۱۶) غِرَر: جمع غِرَّه بهمعنی غفلت و بیخبری و غرور
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۸۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1480
مرغِ جذبه ناگهان پَرَّد ز عُش(۱۷)
چون بدیدی صبح، شمع آنگه بکُش
(۱۷) عُش: آشیانهٔ پرندگان
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۷۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1376
گفت: نامت چیست؟ برگو بیدهان
گفت: خَرّوب(۱۸) است ای شاهِ جهان
گفت: اندر تو چه خاصیّت بُوَد؟
گفت: من رُستَم(۱۹)، مکان ویران شود
من که خَرّوبم، خرابِ منزلم
هادمِ(۲۰) بنیادِ این آب و گِلم
(۱۸) خَرُّوب: بسیار خرابکننده
(۱۹) رُستن: روییدن
(۲۰) هادم: ویرانکننده، نابودکننده
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۱۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4515
گر ز صندوقی به صندوقی رَوَد
او سَمایی(۲۱) نیست، صندوقی بُوَد
فُرجهٔ(۲۲) صندوقْ نونو(۲۳) مُسکِر(۲۴) است
دَرنیابد کاو به صندوق اندر است
(۲۱) سَمایی: آسمانی، مجازاً از جنسِ زندگی و حضور
(۲۲) فُرجه: گشایش
(۲۳) نونو: تازه به تازه
(۲۴) مُسکِر: مستکننده
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۱۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3517
موسیا، بسیارگویی، دور شو
ورنه با من گُنگ باش و کور شو
ور نرفتی، وز ستیزه شِستهای(۲۵)
تو به معنی رفتهای بگْسَستهای
چون حَدَث کردی تو ناگه در نماز
گویدت: سویِ طهارت رَو بتاز
وَر نرفتی، خشک جُنبان میشوی
خود نمازت رفت پیشین(۲۶) ای غَوی(۲۷)
(۲۵) شِسته: مخفّفِ نشسته است
(۲۶) پیشین: از پیش
(۲۷) غَوی: گمراه
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۳٠
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #530
گفت: مُفتیِّ(۲۸) ضرورت هم تویی
بیضرورت گر خوری، مُجرم شَوی
ور ضرورت هست، هم پرهیز بِهْ
ور خوری، باری ضَمانِ(۲۹) آن بِده
(۲۸) مُفتی: فتوادهنده
(۲۹) ضَمان: تعهد کردن، به عهده گرفتن
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۶۷۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2679
زآنکه هر بدبختِ خرمنسوخته
مینخواهد شمعِ کس افروخته
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۳۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #1232
نه تو اَعْطَیْنٰاکَ کَوْثَر خواندهای؟
پس چرا خشکی و تشنه ماندهای؟
قرآن کریم، سورهٔ کوثر (۱۰۸)، آیهٔ ۱
Quran, Al-Kawthar(#108), Line #1
«إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ»
«ما كوثر را به تو عطا كرديم.»
یا مگر فرعونی و، کوثَر چو نیل
بر تو خون گشتهست و ناخوش، ای علیل(۳۰)
توبه کن بیزار شو از هر عَدو(۳۱)
کاو ندارد آبِ کوثر در کدو
(۳۰) عَلیل: بیمار، رنجور، دردمند
(۳۱) عَدو: دشمن
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ٣۵٧٣
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3573
تو خوش و خوبی و کانِ هر خَوشی
تو چرا خود منّتِ باده کَشی؟
تاجِ کَرَّمْناست بر فرقِ سَرَت
طوقِ(۳۲) اَعْطَیْناکَ آویزِ بَرت
قرآن کریم، سورهٔ اِسراء (۱۷)، آیهٔ ۷۰
Quran, Al-Israa(#17), Line #70
«وَ لَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَ حَمَلْنَاهُمْ فِي الْبَرِّ وَ الْبَحْرِ
وَ رَزَقْنَاهُمْ مِنَ الطَّيِّبَاتِ وَ فَضَّلْنَاهُمْ عَلَىٰ كَثِيرٍ مِمَّنْ خَلَقْنَا تَفْضِيلًا.»
«ما فرزندان آدم را كرامت بخشيديم و بر دريا و خشكى سوار كرديم
و از چيزهاى خوش و پاكيزه روزى داديم و بر بسيارى از مخلوقات خويش برتريشان نهاديم.»
جوهر است انسان و چرخ او را عَرَض
جمله فرع و پایهاند و او غَرَض
ای غلامت عقل و تدبیرات و هوش
چون چنینی خویش را ارزانفروش؟
خدمتت بر جمله هستی مُفْتَرض(۳۳)
جوهری چون نَجْدَه(۳۴) خواهد از عَرَض؟
علم جویی از کتبها ای فسوس
ذوق جویی تو ز حلوا، ای فسوس
بحرِ علمی، در نَمی پنهان شده
در سه گَز تن عالَـمی پنهان شده
مِی چه باشد یا سَماع(۳۵) و یا جِماع(۳۶)؟
تا بجویی زو نشاط و اِنتفاع(۳۷)
آفتاب از ذرّهيی شد وامخواه
زُهرهيی(۳۸) از خُمرهيی شد جامخواه
جانِ بیکَیفی شده محبوسِ کَیف(۳۹)
آفتابی حبسِ عُقده(۴۰)، اینت(۴۱) حَیْف
(۳۲) طوق: گردنبند
(۳۳) مُفْتَرض: واجب و لازم
(۳۴) نَجْدَه: یاری
(۳۵) سَماع: سرود و آواز
(۳۶) جِماع: مقاربت، نزدیکی
(۳۷) اِنتفاع: بهره بردن، سود بردن
(۳۸) زُهره: کوکبِ شادی و طرب
(۳۹) کَیف: چونی و چگونگی
(۴۰) عُقده: اصطلاحی نجومی، نقطهٔ تقاطع مدار خورشید و ماه
(۴۱) اینت: این تو را
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢٢۶٩
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2269
دل نباشد غیرِ آن دریایِ نور
دل نظرگاهِ خدا وآنگاه کور؟!
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2263
دل تو این آلوده را پنداشتی
لاجَرَم(۴۲) دل ز اهلِ دل برداشتی
(۴۲) لاجَرَم: بهناچار
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #140
بس دعاها کآن زیان است و هلاک
وَز کَرَم مینَشْنَود یزدانِ پاک
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۳۰۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2303
از همهٔ کارِ جهان، پرداخته
کو و کو میگو به جان، چون فاخته(۴۳)
نیک بنگر اندرین ای مُحْتَجِب(۴۴)
که دعا را، بست حق بر اَسْتَجِبْ
قرآن کریم، سورهٔ غافر (۴۰)، آیهٔ ۶۰
Quran, Al-Ghaafir(#40), Line #60
«وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ»
«پروردگارتان گفت: بخوانيد مرا تا شما را پاسخ گويم.
آنهايى كه از پرستش من سركشى مىكنند زودا كه در عين خوارى به جهنم درآيند.»
هر که را دل پاک شد از اِعْتلال(۴۵)
آن دعااش میرود تا ذوالجلال
(۴۳) فاخته: پرندهای خاکی رنگ، کوچکتر از کبوتر
(۴۴) مُحْتَجِب: حجابدار، پنهان
(۴۵) اِعتلال: بیماری، علّت، عارضه
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۷۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #773
از خدا غیر خدا را خواستن
ظَنِّ افزونیست و، کُلّی کاستن
خاصه عُمری غرق در بیگانگی
در حضورِ شیر، روبَهشانگی(۴۶)!
(۴۶) روبَهشانگی: حیله و تزویر
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #756
گفت حق: گر فاسقی(۴۷) وَ اهلِ صَنَم(۴۸)
چون مرا خوانی، اجابتها کُنم
تو دعا را سخت گیر و میشُخول(۴۹)
عاقبت برهاندت از دستِ غُول
(۴۷) فاسِق: بدکار
(۴۸) اهلِ صَنَم: بتپرست
(۴۹) میشُخول: از مصدرِ شخولیدن به معنی نالیدن، فریاد زدن
لاجَرَم(۵۰) دل ز اهلِ دل برداشتی
(۵۰) لاجَرَم: بهناچار
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢٢۷۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2271
ریزهٔ دل را بِهِلْ(۵۱)، دل را بجو
تا شود آن ریزه چون کوهی از او
دل محیط است اندرین خِطّهٔ(۵۲) وجود
زر همیافشانَد از احسان و جود(۵۳)
از سلامِ حق، سلامتها نثار
میکند بر اهلِ عالَم اختیار
هر که را دامن درست است و مُعَدّ(۵۴)
آن نثارِ دل بدآن کس میرسد
دامنِ تو آن نیاز است و حضور
هین منه در دامن آن سنگِ فُجور(۵۵)
تا ندرَّد دامنت ز آن سنگها
تا بدانی نقد را از رنگها
سنگ پُر کردی تو دامن از جهان
هم ز سنگِ سیم و زر چون کودکان
از خیالِ سیم و زر، چون زر نبود
دامنِ صدقت درید و، غم فزود
کِی نماید کودکان را سنگ، سنگ؟
تا نگیرد عقل، دامنْشان به چنگ
پیر، عقل آمد، نه آن مویِ سپید
مو نمیگنجد در این بخت و امید
(۵۱) بِهِل: رها کن
(۵۲) خِطّه: سرزمین
(۵۳) جود: بخشش
(۵۴) مُعَدّ: آمادهشده، شمردهشده
(۵۵) فُجور: تبهکاری، گناه کردن
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۹۱۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #915
گر زنی در شاخ دستی(۵۶)، کِی هِلَد(۵۷)؟
هر کجا پیوند سازی، بِسْکُلَد(۵۸)
(۵۶) دست در چیزی زدن: آن را گرفتن، (مَجاز) به آن متوسّل شدن
(۵۷) هِلَد: رها کند.
(۵۸) بِسْکُلَد: بشکافد، پاره کند.
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۳۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #636, Divan e Shams
بمیرید، بمیرید، در این عشق بمیرید
در این عشق چو مُردید، همه روح پذیرید
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵٠٠
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2500
درگذر از فضل و از جَلدی(۵۹) و فن
کارْ خدمت دارد و خُلقِ حَسَن
(۵۹) جَلدی: چابکی، چالاکی
مهمترین خاصیت خُلقِ حَسَن «دیده نشدن» است.
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۸۴۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #845
خدمتی میکن برایِ کردگار
با قبول و ردِّ خلقانت چه کار؟
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۰۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1808
گرچه در آب آتشی پوشیده شد
صد هزاران کف بر او جوشیده شد
گرچه آتش سخت پنهان میتند
کف به دَه انگشت اشارت میکند
همچنین اجزایِ مستانِ وصال
حامل از تِمثالهایِ(۶۰) حال و قال
(۶۰) تِمثال: تصویر، صورت، شبیه، در اینجا مناسبِ معنی تجلّی است.
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۵۴۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #540
چونکه با شیخی، تو دور از زشتیای
روز و شب سَیّاری و در کشتیای
در پناهِ جانِ جانبخشی تَوی(۶۱)
کشتیاندر خفتهای، ره میروی
(۶۱) تَوی: مقیم در جایی
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۹۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #698
عاشق و معشوق را در رستخیز
دو به دو بندند و پیش آرند تیز
قرآن کریم، سورهٔ اسراء (۱۷)، آیهٔ ۷۱
Quran, Al-Israa(#17), Line #71
«يَوْمَ نَدْعُو كُلَّ أُنَاسٍ بِإِمَامِهِمْ … .»
«روزى كه هر گروه از مردم را به پيشوايانشان بخوانيم، … .»
تو چه خود را گیج و بیخود کردهیی؟
خونِ رَز(۶۲) کو، خونِ ما را خوردهیی
رُو، که نشناسم تو را، از من بِجِهْ
عارفِ بیخویشم و بهلولِ(۶۳) دِه
(۶۲) رَز: شراب
(۶۳) بهلول: اشاره به سالک مجذوب و شوریدهٔ حق
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۸۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3785
چشمِ او ماندهست در جویِ روان
بیخبر از ذوقِ آبِ آسمان
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۰۷۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1073, Divan e Shams
آبِ جان محبوس میبینم در این گردابِ تن
خاک را برمیکَنَم، تا رَهْ کُنَم سویِ بِحار(۶۴)
(۶۴) بِحار: جمعِ بحر، دریاها
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۳۴۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2345
قطب(۶۵) آن باشد که گِردِ(۶۶) خود تَنَد(۶۷)
گَردشِ افلاک گِردِ او بُوَد
(۶۵) قطب: مرکز، قطبِ شمال، قطبِ جنوب؛
همچنین پیر و انسان کامل و دانایِ کُل که منظورِ نظرِ خداوند است.
(۶۶) گِرد: اطراف، پیرامون، دُور تا دُور
(۶۷) تنیدن: (مجاز) دور و برِ چیزی یا کسی گشتن،
اظهارِ علاقه و توجه کردن به چیزی یا کسی
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۵٩٢
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #592, Divan e Shams
اگر چرخِ وجودِ من از این گردش فرومانَد
بگردانَد مرا آنکَس که گردون را بگردانَد
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ٢۵٠٠
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2500, Divan e Shams
چه افسردی در آن گوشه؟ چرا تو هم نمیگردی؟
مگر تو فکرِ مَنحوسی(۶۸) که جز بر غم نمیگردی؟
(۶۸) مَنحوس: شوم، بداختر
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #301, Divan e Shams
صلوات بر تو آرَم که فزوده باد قُربت(۶۹)
که به قُربِ کُلّ گردد همه جزوها مُقَرَّب(۷۰)
(۶۹) قُرب: نزدیکی، نزدیک شدن، منزلت
(۷۰) مُقَرَّب: نزدیکشده، آنکه به کسی نزدیک شده و نزد او قرب و منزلت پیدا کرده
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۸۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1786
هم خمیری، خُمرهٔ طینه(۷۱) دری
گرچه عمری در تنورِ آذری(۷۲)
حدیث قدسی
«خَمَرْتُ طِینَةَ آدَمَ بِیَدِی أَرْبَعِینَ صَبَاحاً.»
«گِلِ آدم را به دست (قدرت) خویش، چهل صبح (روز) سرشتم (خمیر کردم).»
توضیح حدیث: [بهعبارتی خداوند میگوید ای انسان خلقت تو را به پایان نرساندهام.]
(۷۱) طینه: گِل
(۷۲) آذر: آتش
بزن پایی بر این پابندِ عالم که تا دست از تَبَرُّک بر تو مالم
تو را زلفیست بِهْ از مشک و عنبر تو دِه کَل را کلاهی ای برادر
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۱۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1117, Divan e Shams
از بعدِ ماجرایِ صفا صوفیانِ عشق
گیرند یکدگر را چون مستیان کنار
کُلَه کم جو، چو داری جعدِ فاخر کُلَه بر آسمان انداز آخر
چرا دنیا به نکتهٔ مُستَحیله فریبد چون تو زیرک را به حیله؟
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۱۰٣
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1103
خلق را طاق و طُرُم(۷۳) عاریّتیست(۷۴)
امر را طاق و طُرُم ماهیّتیست
از پیِ طاق و طُرُم خواری کَشند
بر امیدِ عِزّ در خواری خَوشند
(۷۳) طاق و طُرُم: جلال و شکوهِ ظاهری؛
مراد از آن سروصدای ظاهری و جلوه و عظمتِ ناپایداری است که عامِ خلق را مفتون میدارد.
(۷۴) عاریتی: قرضی
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ٢٣٣۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2334
خود ندارم هیچ، بِهْ سازد مرا
که ز وَهمِ دارم است این صد عَنا(۷۵)
(۷۵) عَنا: رنج
به سردی نکته گوید سرد سیلی نداری پایِ آن خر را شِکالی
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۹۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #1094
بر سرِ عیسیٰ نهاده تَنگِ بار
خر سِکیزه(۷۶) میزند در مَرغزار(۷۷)
(۷۶) سِکیزه: جُفتَک
(۷۷) مَرغزار: سبزهزار
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۵۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2951
گردنِ خر گیر و سویِ راه کَش
سویِ رَهبانان و رَهدانانِ خَوش
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۵۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2955
گر ندانی ره، هر آنچه خر بخواست
عکسِ آن کن، خود بُوَد آن راهِ راست
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۷۲۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #729
شد(۷۸) خرِ نَفْسِ تو، بر میخیش بند
چند بگریزد ز کار و بار چند؟
(۷۸) شد: رفت
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۶۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2668
مانع آید از سخنهایِ مهم
انبیا بردند امرِ فَاسْتَقِمْ(۷۹)
قرآن کریم، سورهٔ شورى (۴۲)، آیهٔ ۱۵
Quran, Ash-Shura(#42), Line #15
«… وَاسْتَقِمْ … .»
«… پايدارى ورز … .»
«… استقامت کن … .»
(۷۹) فَاسْتَقِم: پس راست و مستقیم باش. ثابتقدم باش.
تو را عمری کشید این غول در تیه بکن با غول خود بحثی به توجیه
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۵١۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #514
گام در صحرای دل باید نهاد
زآنکه در صحرای گِل نَبْوَد گشاد
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۹۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #695
خویش را از رهروان کمتر شُمَر
تو حریفِ رهزنانی، گُه مخَور
چرا الزامِ اویی؟ چیست سکته؟ جوابش گو، که مقلوب است نکته
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۶۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3368
عکس میگویی و مقلوب، ای سَفیه(۸۰)
ای رها کرده ره و بگْرفته تیٖهْ(۸۱)
چند چندت گیرم و تو بیخَبَر
در سَلاسِل(۸۲) ماندهای پا تا به سَر
(۸۰) سَفیه: نادان
(۸۱) تیٖهْ: بیابان
(۸۲) سَلاسِل: زنجیرها، جمع سلسله
حقیقت ⬅️ شکل تغییر یافته
- هدایت زندگی ⬅️ گرفتن هدایت از چیزهای بیرونی
- دیدن عیب در خود ⬅️ دیدن عیب دیگران
- گرفتن ارزش از ذات زندگی ⬅️ قرض گرفتن ارزش از جهاتِ بیرونی
- عشق ⬅️ گرفتنِ هیجانات به جای عشق
- ناظر ذهن و شاهد بودن ⬅️ گم شدن در فکر
- گرمای عشق ⬅️ حال کردن با حالِ خوبِ من ذهنی
- صُنع و آفریدگاری زندگی، خلاقیت ⬅️ سببسازی
- حضور در این لحظهٔ ابدی ⬅️ رفتن به گذشته یا آینده
- تازهبهتازه زندگی کردن ⬅️ رفتن به داستانِ ذهن
- یادگیری ⬅️ ملامت کردن
- تعهد به قوانین زندگی ⬅️ تعهد به من ذهنی و باورهایش
- کوثر و فراوانیاندیش بودن ⬅️ کمیابیاندیشی
- فضاگشایی و انبساط ⬅️ فضابندی و انقباض
- زندگی خواستن از مرکز عدم ⬅️ زندگی خواستن از چیزها
- حس امنیت ⬅️ ترس و ناامنی
- قدرت و توانایی ⬅️ ناتوانی و ضعف
- برخورداری از راه حل ⬅️ بیچارگی و زبونی
- عقل کل ⬅️ عقل جزوی
- هدایت کردن ⬅️ گمراه کردن
- آرامش ⬅️ آشفتگی و اضطراب
- اطمینان خاطر ⬅️ نگرانی، شک و دودلی
- تسلیم و پذیرش ⬅️ مقاومت و ستیزه
- عدم قضاوت ⬅️ قضاوت و دوبینی
- استقرار در این لحظه ⬅️ گیر کردن در گذشته و آینده
- توکل و قائمیت به ذات ⬅️ وابستگی به چیزها و آدمها
- هشیاری نظر ⬅️ هشیاری جسمی
- نامحدود بودن ⬅️ محدودیت
- رواداری ⬅️ تنگنظری و حسادت
- قناعت ⬅️ حرص، طمع و زیادهخواهی
- شادی بیسبب ⬅️ خوشی مصنوعی
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۴۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2046
«در معنیِ این حدیث که اِغْتَنِمُوا بَرْدَ الرَّبیعِ اِلیٰ آخِرِه»
حدیث
«اِغْتَنِمُوا بَرْدَ الرَّبیعِ فَاِنَّهُ یَعْمَلُ بِاَبْدانِکُمْ کَما یَعْمَلُ بِاَشْجارِکُمْ
وِ اجْتَنِبُوا بَرْدَ الْخَریفِ فَاِنَّهُ یَعْمَلُ بِاَبْدانِکُمْ کَما یَعْمَلُ بِاَشْجارِکُمْ.»
«غنیمت شمرید بادِ بهاری را که با کالبدهای شما آن کند که با درختانِ شما.
و بپرهیزید از سرمای خزانی که با کالبدهای شما آن کند که با درختانِ شما.»
گفت پیغمبر ز سرمایِ بهار
تن مپوشانید یاران زینهار
ز آنکه با جانِ شما آن میکند
کآن بهاران با درختان میکند
لیک بگْریزید از سَردِ خزان
کآن کند کو کرد با باغ و رَزان(۸۳)
راویان، این را به ظاهر بُردهاند
هم بر آن صورت، قناعت کردهاند
بیخبر بودند از جان، آن گروه
کوه را دیده، ندیده کان به کوه
آن خزان، نزدِ خدا نَفْس و هواست
عقل و جان، عینِ بهارَست و بقاست
مر تو را عقلی است جُزوی در نهان
کاملُ الْعَقلی بجو اندر جهان
جزوِ تو از کُلِّ او کُلّی شود
عقل کُلّ بر نَفْس چون غُلّی(۸۴) شود
پس به تأویل این بُوَد کانفاسِ پاک
چون بهارست و حیاتِ برگ و تاک(۸۵)
گفتههایِ اولیا نرم و درشت
تن مپوشان، زآنکه دینت راست پشت
گرم گوید، سرد گوید، خوش بگیر
زآن ز گرم و سرد بجْهی، وز سعیر(۸۶)
گرم و سردش نوبهارِ زندگی است
مایهٔ صِدق و یقین و بندگی است
زآن، کزو بُستانِ جانها زنده است
زین جواهر، بحرِ دل آکنده است
بر دلِ عاقل، هزاران غم بُوَد
گر ز باغِ دل، خِلالی(۸۷) کم بُوَد
(۸۳) رَزان: جمعِ رَز (درخت انگور) ولی غالباً به جای مفرد بهکار میرود.
(۸۴) غُلّی: منسوب به غُلّ، بهمعنی زنجیری که بر گردن زندانیان افکنند.
(۸۵) تاک: درخت انگور
(۸۶) سَعیر: آتش و زبانۀ آن، یکی از درکات دوزخ
(۸۷) خِلال: چوبی نازک که با آن دندانها را پاک میکنند.
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۲۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3027
«حکایتِ هندو که با یارِ خود، جنگ میکرد بر کاری
و خبر نداشت که او هم بدآن مبتلاست»
چار هندو، در یکی مسجد شدند
بهرِ طاعت، راکع(۸۸) و ساجد(۸۹) شدند
هر یکی بَر نیّتی تکبیر کرد
در نماز آمد به مسکینیّ و درد
مُؤْذِن آمد، زان یکی لفظی بجَست
کای مؤذّن بانگ کردی وقت هست؟
گفت آن هندویِ دیگر از نیاز:
هَی سخن گفتیّ و، باطل شد نماز
آن سوم گفت آن دوم را: ای عمو
چه زنی طعنه بر او؟ خود را بگو
آن چهارم گفت: حَمْداللَّه که من
در نیفتادم به چَهْ چون آن سه تن
پس نمازِ هر چهاران شد تباه
عیبْ گویان بیشتر گُم کرده راه
ای خُنُک جانی که عیبِ خویش دید
هر که عیبی گفت، آن بر خود خرید
زآنکه نیمِ او ز عیبستان بُدهست
و آن دگر نیمش ز غیبستان بُدهست
چون که بر سر مر ترا دَه ریش هست
مَرْهَمت بر خویش باید کار بَست
عیب کردن ریش را دارویِ اوست
چون شکسته گشت، جای اِرْحَمُواست(۹۰)
«اِرْحَمُوا تُرحَمُوا»
«رحم کنید، تا بر شما رحم شود.»
گر همان عیبت نبود، ایمن مباش
بوک(۹۱) آن عیب از تو گردد نیز فاش
لاتَخافُوا(۹۲) از خدا نشنیدهیی
پس چه خود را ایمن و خوش دیدهیی؟
قرآن کریم، سورهٔ فصلت (۴۱)، آیهٔ ۳۰
Quran, Fussilat(#57), Line #30
«إِنَّ الَّذِينَ قَالُوا رَبُّنَا اللَّهُ ثُمَّ اسْتَقَامُوا تَتَنَزَّلُ عَلَيْهِمُ الْمَلَائِكَةُ
أَلَّا تَخَافُوا وَلَا تَحْزَنُوا وَأَبْشِرُوا بِالْجَنَّةِ الَّتِي كُنْتُمْ تُوعَدُونَ»
«بر آنان كه گفتند: پروردگار ما الله است و پايدارى ورزيدند، فرشتگان فرود مىآيند
كه مترسيد و غمگين مباشيد، شما را به بهشتى كه به شما وعده داده شده بشارت است.»
(۸۸) راکع: رکوع کننده
(۸۹) ساجد: سجده کننده
(۹۰) اِرْحَمُو: فعل امر به معنی رحم کنید.
(۹۱) بوک: بُوَد که، باشد که
(۹۲) لاتَخافُوا: نترسید
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۲۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1429
لٰاتَخٰافُوا هست نُزْلِ(۹۳) خایفان
هست درخور از برایِ خایف(۹۴)، آن
هر که ترسد، مر وَرا ایمن کنند
مَر، دلِ ترسنده را ساکن کنند
آنکه خوفش نیست چون گویی مترس؟
درس چهْدهی؟ نیست او محتاجِ درس
(۹۳) نُزل: طعامی که برای مهمان فراهم کنند.
(۹۴) خایِف: ترسان، ترسنده
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۴۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3040
سالها ابلیس، نیکونام زیست
گشت رسوا، بین که او را نام چیست
در جهان، معروف بُد عُلیایِ(۹۵ و ۹۶) او
گشت معروفی به عکس، ای وایِ او
تا نهیی ایمن، تو معروفی مجو
رُو بشو از خوف، پس بنْمای رُو
تا نروید ریشِ تو ای خوبِ من
بر دگر سادهزَنَخ(۹۷) طعنه مَزَن
این نگر که مبتلا شد جانِ او
تا در افتادهست و، او شد پندِ تو
تو نیفتادی که باشی پندِ او
زهر، او نوشید، تو خور قندِ او
(۹۵) عُلیا: بزرگی، عظمت
(۹۶) عَلیا: مکانِ مرتفع، جای بلند
(۹۷) سادهزَنَخ: آنکه صورتش مو نرسته باشد.
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۱۵۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3152
وآن گنه در وی ز جنسِ جُرمِ توست
باید آن خو را ز طبعِ خویش شُست
خُلقِ زشتت، اندر او رویت نمود
که تو را او صفحهٔ آیینه بود
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۲۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #426
جُرمِ خود را بر کسی دیگر منِهْ
هوش و گوش خود بدین پاداش دِهْ
جُرم بر خود نِه، که تو خود کاشتی
با جزا و عدلِ حقْ کُن آشتی
رنج را باشد سبب بد کردنی
بد ز فعلِ خود شناس، از بخت نی
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ١٩۶٩
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1969, Divan e Shams
گر یکی عیبی بگویم، قصدِ من عیبِ من است
زآنکه ماهم را بپوشد، ابر من اندر بدن
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ١۶٢٣
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1623, Divan e Shams
همه عیب از من آمد، که ز من چنین فَن(۹۸) آمد
که بهقصدْ کَزدمی(۹۹) را سویِ پایِ خود کَشیدم
(۹۸) فن [عربی: فنّ]: حیله؛ مکر؛ فریب
(۹۹) کَزدُم: کَژدُم؛ عقرب
حافظ، دیوان غزلیات، غزل شمارهٔ ۱۸۸
Poem (Qazal) #188, Divan e Hafez
کمالِ سِرِّ محبت ببین نه نقصِ گناه
که هرکه بیهنر افتد نظر به عیب کند
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٨٨١
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #188
هرکسی کو عیبِ خود دیدی ز پیش
کَی بُدی فارغ وی از اِصلاحِ خویش
غافلند این خلق از خود ای پدر
لاجَرَم گویند عیبِ همدگر
من نبینم رویِ خود را ای شَمَن(۱۰۰)
من ببینم رویِ تو، تو رویِ من
آن کسی که او ببیند رویِ خویش
نورِ او از نورِ خلقان است پیش
گر بمیرد، دیدِ او باقی بُود
زآنکه دیدش دیدِ خلّاقی بُوَد
(۱۰۰) شَمَن: بت
حافظ، دیوان غزلیات، غزل ۳۹۳
Poem (Qazal) #393, Divan e Hafez
منم که شهرۀ شهرم به عشق ورزیدن
منم که دیده نیالودهام به بد دیدن
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۹۴۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1944
پاک کن دو چشم را از مویِ عیب
تا ببینی باغ و سَروستانِ غیب
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۲۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2629
حرص، نابیناست، بیند مو به مو
عیبِ خلقان و، بگوید کو به کو
عیبِ خود یک ذرّه چشمِ کورِ او
مینبیند، گرچه هست او عیبجو
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۱۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1319
ای بسی ظلمی که بینی از کَسان
خویِ تو باشد در ایشان، ای فلان
اندر ایشان تافته هستیِّ تو
از نفاق و ظلم و بدمستیِّ تو
آن تُوی، و آن زخم بر خود میزنی
بر خود آن ساعت، تو لعنت میکنی
در خود آن بد را نمیبینی عِیان
ور نه دشمن بودهای خود را به جان
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۳۲۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1324
چون به قعرِ خویِ خود اندر رسی
پس بدانی کز تو بود آن ناکسی
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۳۳۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1330
گر نه کوری، این کبودی دان ز خویش
خویش را بد گو، مگو کس را تو بیش
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۳۲۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1327
ای بدیده عکسِ بَد، بر رویِ عَم(۱۰۱)
بَد نه عَمّ است، آن توی، از خود مَرَم(۱۰۲)
(۱۰۱) عَم: عمو
(۱۰۲) مَرَم: فرار نکن.
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۱۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2011, Divan e Shams
غیبدان کُن سینههایِ خلق را
سینههایِ عیبدان را برشکن
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #124, Divan e Shams
بربند دو چشمِ عیببین را
بگشای دو چشمِ غیبدان را
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۱۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1913
پس تو را هر غَم که پیش آید زِ دَرد
بر کسی تُهمت مَنِه بر خویش گَرد
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۳۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1337, Divan e Shams
دلا خود را در آیینه، چو کَژْ بینی، هر آیینه
تو کَژْ باشی نه آیینه، تو خود را راست کُن اَوَّل
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۱۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3213
زآن نمیپَرّد به سویِ ذوالْجَلال
کو گُمانی میبَرَد خود را کمال
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۳۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1338
جمله در ایذایِ(۱۰۳) بیجُرمان حریص
در قفایِ(۱۰۴) همدگر جویان نَقیص(۱۰۵)
(۱۰۳) ایذا: اذیت کردن
(۱۰۴) قفا: پشت گردن، پسِ سر
(۱۰۵) نَقیص: عیبجویی
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۱۴۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2142
ور ببینی رویِ زشت، آن هم تویی
ور ببینی عیسی و مریم، تویی
عطار، منطقالطیر، عذرآوردن مرغان
Attar, Poem (Mantiq-al-Tayr)
موی بشکافی به عیب دیگران
ور بپرسم عیب تو کوری در آن
-------------------------
مجموع لغات:
(۶۷) تنیدن: (مجاز) دور و برِ چیزی یا کسی گشتن، اظهارِ علاقه و توجه کردن به چیزی یا کسی
---------------------------
************************
تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسان
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۹۱۷
چو بربندند ناگاهت زنخدان همه کار جهان آنجا زنخ دان
چو میبرند شاخی را ز دو نیم بلرزد شاخ دیگر را دل از بیم
که گفتت گرد چرخ چنبری گرد که قد همچو سروت چنبری کرد
نمیبینم تو را آن مردی و زور که بر گردون روی نارفته در گور
تو تا بنشستهای در دار فانی نشسته میروی و مینبینی
نشسته میروی این نیز نیکوست اگر رویت در این رفتن سوی اوست
بسی گشتی در این گرداب گردان به سوی جوی رحمت رو بگردان
بزن پایی بر این پابند عالم که تا دست از تبرک بر تو مالم
تو را زلفیست به از مشک و عنبر تو ده کل را کلاهی ای برادر
کله کم جو چو داری جعد فاخر کله بر آسمان انداز آخر
چرا دنیا به نکته مستحیله فریبد چون تو زیرک را به حیله
به سردی نکته گوید سرد سیلی نداری پای آن خر را شکالی
اگر دوران دلیل آرد در آن قال تخلف دیدهای در روی او مال
چرا الزام اویی چیست سکته جوابش گو که مقلوب است نکته
او فضولی بوده است از انقباض
کرد بر مختار مطلق اعتراض
گاو زرین بانگ کرد آخر چه گفت
کاحمقان را اینهمه رغبت شگفت
نگذری زین بعد سیصدساله تو
تا که داری عشق آن گوساله تو
گفت هر یکتان دهد جنگ و فراق
گفت من آرد شما را اتفاق
پس شما خاموش باشید انصتوا
تا زبانتان من شوم در گفت وگو
گر سخنتان در توافق موثقه است
در اثر مایه نزاع و تفرقه است
از قرین بی قول و گفتوگوی او
خو بدزدد دل نهان از خوی او
باد تند است و چراغم ابتری
زو بگیرانم چراغ دیگری
او نکرد این فهم پس داد از غرر
شمع فانی را به فانیای دگر
مرغ جذبه ناگهان پرد ز عش
چون بدیدی صبح شمع آنگه بکش
گفت نامت چیست برگو بیدهان
گفت خروب است ای شاه جهان
گفت اندر تو چه خاصیت بود
گفت من رستم مکان ویران شود
من که خروبم خراب منزلم
هادم بنیاد این آب و گلم
گر ز صندوقی به صندوقی رود
او سمایی نیست صندوقی بود
فرجه صندوق نونو مسکر است
درنیابد کاو به صندوق اندر است
موسیا بسیارگویی دور شو
ورنه با من گنگ باش و کور شو
ور نرفتی وز ستیزه شستهای
تو به معنی رفتهای بگسستهای
چون حدث کردی تو ناگه در نماز
گویدت سوی طهارت رو بتاز
ور نرفتی خشک جنبان میشوی
خود نمازت رفت پیشین ای غوی
گفت مفتی ضرورت هم تویی
بیضرورت گر خوری مجرم شوی
ور ضرورت هست هم پرهیز به
ور خوری باری ضمان آن بده
زآنکه هر بدبخت خرمنسوخته
مینخواهد شمع کس افروخته
نه تو اعطیناک کوثر خواندهای
پس چرا خشکی و تشنه ماندهای
قرآن کریم، سوره کوثر (۱۰۸)، آیه ۱
یا مگر فرعونی و کوثر چو نیل
بر تو خون گشتهست و ناخوش ای علیل
توبه کن بیزار شو از هر عدو
کاو ندارد آب کوثر در کدو
تو خوش و خوبی و کان هر خوشی
تو چرا خود منت باده کشی
تاج کرمناست بر فرق سرت
طوق اعطیناک آویز برت
قرآن کریم، سوره اِسراء (۱۷)، آیه ۷۰
جوهر است انسان و چرخ او را عرض
جمله فرع و پایهاند و او غرض
چون چنینی خویش را ارزانفروش
خدمتت بر جمله هستی مفترض
جوهری چون نجده خواهد از عرض
ذوق جویی تو ز حلوا ای فسوس
بحر علمی در نمی پنهان شده
در سه گز تن عالـمی پنهان شده
می چه باشد یا سماع و یا جماع
تا بجویی زو نشاط و انتفاع
آفتاب از ذرهيی شد وامخواه
زهرهيی از خمرهيی شد جامخواه
جان بیکیفی شده محبوس کیف
آفتابی حبس عقده اینت حیف
دل نباشد غیر آن دریای نور
دل نظرگاه خدا وآنگاه کور
لاجرم دل ز اهل دل برداشتی
بس دعاها کان زیان است و هلاک
وز کرم مینشنود یزدان پاک
از همه کار جهان پرداخته
کو و کو میگو به جان چون فاخته
نیک بنگر اندرین ای محتجب
که دعا را بست حق بر استجب
قرآن کریم، سوره غافر (۴۰)، آیه ۶۰
هر که را دل پاک شد از اعتلال
ظن افزونیست و کلی کاستن
خاصه عمری غرق در بیگانگی
در حضور شیر روبهشانگی
گفت حق گر فاسقی و اهل صنم
چون مرا خوانی اجابتها کنم
تو دعا را سخت گیر و میشخول
عاقبت برهاندت از دست غول
ریزه دل را بهل دل را بجو
دل محیط است اندرین خطه وجود
زر همیافشاند از احسان و جود
از سلام حق سلامتها نثار
میکند بر اهل عالم اختیار
هر که را دامن درست است و معد
آن نثار دل بدآن کس میرسد
دامن تو آن نیاز است و حضور
هین منه در دامن آن سنگ فجور
تا ندرد دامنت ز آن سنگها
سنگ پر کردی تو دامن از جهان
هم ز سنگ سیم و زر چون کودکان
از خیال سیم و زر چون زر نبود
دامن صدقت درید و غم فزود
کی نماید کودکان را سنگ سنگ
تا نگیرد عقل دامنشان به چنگ
پیر عقل آمد نه آن موی سپید
گر زنی در شاخ دستی کی هلد
هر کجا پیوند سازی بسکلد
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۳۶
بمیرید بمیرید در این عشق بمیرید
در این عشق چو مردید همه روح پذیرید
درگذر از فضل و از جلدی و فن
کار خدمت دارد و خلق حسن
مهمترین خاصیت خلق حسن «دیده نشدن» است.
خدمتی میکن برای کردگار
با قبول و رد خلقانت چه کار
کف به ده انگشت اشارت میکند
همچنین اجزای مستان وصال
حامل از تمثالهای حال و قال
چونکه با شیخی تو دور از زشتیای
روز و شب سیاری و در کشتیای
در پناه جان جانبخشی توی
کشتیاندر خفتهای ره میروی
قرآن کریم، سوره اسراء (۱۷)، آیه ۷۱
تو چه خود را گیج و بیخود کردهیی
خون رز کو خون ما را خوردهیی
رو که نشناسم تو را از من بجه
عارف بیخویشم و بهلول ده
چشم او ماندهست در جوی روان
بیخبر از ذوق آب آسمان
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۰۷۳
آب جان محبوس میبینم در این گرداب تن
خاک را برمیکنم تا ره کنم سوی بحار
قطب آن باشد که گرد خود تند
گردش افلاک گرد او بود
مولوی، دیوان شمس، غزل شمار ۵٩٢
اگر چرخ وجود من از این گردش فروماند
بگرداند مرا آنکس که گردون را بگرداند
مولوی، دیوان شمس، غزل شمار ٢۵٠٠
چه افسردی در آن گوشه چرا تو هم نمیگردی
مگر تو فکر منحوسی که جز بر غم نمیگردی
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۱
صلوات بر تو آرم که فزوده باد قربت
که به قرب کل گردد همه جزوها مقرب
هم خمیری خمره طینه دری
گرچه عمری در تنور آذری
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۱۱۷
از بعد ماجرای صفا صوفیان عشق
خلق را طاق و طرم عاریتیست
امر را طاق و طرم ماهیتیست
از پی طاق و طرم خواری کشند
بر امید عز در خواری خوشند
خود ندارم هیچ به سازد مرا
که ز وهم دارم است این صد عنا
بر سرِ عیسی نهاده تنگ بار
خر سکیزه میزند در مرغزار
گردن خر گیر و سوی راه کش
سوی رهبانان و رهدانان خوش
گر ندانی ره هر آنچه خر بخواست
عکس آن کن خود بود آن راه راست
شد خر نفس تو بر میخیش بند
چند بگریزد ز کار و بار چند
مانع آید از سخنهای مهم
انبیا بردند امر فاستقم
قرآن کریم، سوره شورى (۴۲)، آیه ۱۵
زآنکه در صحرای گل نبود گشاد
خویش را از رهروان کمتر شمر
تو حریف رهزنانی گه مخور
عکس میگویی و مقلوب ای سفیه
ای رها کرده ره و بگرفته تیه
چند چندت گیرم و تو بیخبر
در سلاسل ماندهای پا تا به سر
- گرفتن ارزش از ذات زندگی ⬅️ قرض گرفتن ارزش از جهات بیرونی
- عشق ⬅️ گرفتن هیجانات به جای عشق
- گرمای عشق ⬅️ حال کردن با حال خوب من ذهنی
- صنع و آفریدگاری زندگی، خلاقیت ⬅️ سببسازی
- حضور در این لحظه ابدی ⬅️ رفتن به گذشته یا آینده
- تازهبهتازه زندگی کردن ⬅️ رفتن به داستان ذهن
گفت پیغمبر ز سرمای بهار
ز آنکه با جان شما آن میکند
لیک بگریزید از سرد خزان
کان کند کو کرد با باغ و رزان
راویان این را به ظاهر بردهاند
هم بر آن صورت قناعت کردهاند
بیخبر بودند از جان آن گروه
کوه را دیده ندیده کان به کوه
آن خزان نزد خدا نفس و هواست
عقل و جان عین بهارست و بقاست
مر تو را عقلی است جزوی در نهان
کامل العقلی بجو اندر جهان
جزو تو از کل او کلی شود
عقل کل بر نفس چون غلی شود
پس به تاویل این بود کانفاس پاک
چون بهارست و حیات برگ و تاک
گفتههای اولیا نرم و درشت
تن مپوشان زآنکه دینت راست پشت
گرم گوید سرد گوید خوش بگیر
زآن ز گرم و سرد بجهی وز سعیر
گرم و سردش نوبهار زندگی است
مایه صدق و یقین و بندگی است
زآن کزو بستان جانها زنده است
زین جواهر بحر دل آکنده است
بر دل عاقل هزاران غم بود
گر ز باغ دل خلالی کم بود
«حکایت هندو که با یار خود، جنگ میکرد بر کاری
چار هندو در یکی مسجد شدند
بهر طاعت راکع و ساجد شدند
هر یکی بر نیتی تکبیر کرد
در نماز آمد به مسکینی و درد
موذن آمد زان یکی لفظی بجست
کای موذن بانگ کردی وقت هست
گفت آن هندوی دیگر از نیاز
هی سخن گفتی و باطل شد نماز
آن سوم گفت آن دوم را ای عمو
چه زنی طعنه بر او خود را بگو
آن چهارم گفت حمدالله که من
در نیفتادم به چه چون آن سه تن
پس نماز هر چهاران شد تباه
عیب گویان بیشتر گم کرده راه
ای خنک جانی که عیب خویش دید
هر که عیبی گفت آن بر خود خرید
زآنکه نیم او ز عیبستان بدهست
و آن دگر نیمش ز غیبستان بدهست
چون که بر سر مر ترا ده ریش هست
مرهمت بر خویش باید کار بست
عیب کردن ریش را داروی اوست
چون شکسته گشت جای ارحمواست
گر همان عیبت نبود ایمن مباش
بوک آن عیب از تو گردد نیز فاش
لاتخافوا از خدا نشنیدهیی
پس چه خود را ایمن و خوش دیدهیی
قرآن کریم، سوره فصلت (۴۱)، آیه ۳۰
لاتخافوا هست نزل خایفان
هست درخور از برای خایف آن
هر که ترسد مر ورا ایمن کنند
مر دل ترسنده را ساکن کنند
آنکه خوفش نیست چون گویی مترس
درس چهدهی نیست او محتاج درس
سالها ابلیس نیکونام زیست
گشت رسوا بین که او را نام چیست
در جهان معروف بد علیای او
گشت معروفی به عکس ای وای او
تا نهیی ایمن تو معروفی مجو
رو بشو از خوف پس بنمای رو
تا نروید ریش تو ای خوب من
بر دگر سادهزنخ طعنه مزن
این نگر که مبتلا شد جان او
تا در افتادهست و او شد پند تو
تو نیفتادی که باشی پند او
زهر او نوشید تو خور قند او
وآن گنه در وی ز جنس جرم توست
باید آن خو را ز طبع خویش شست
خلق زشتت اندر او رویت نمود
که تو را او صفحه آیینه بود
جرم خود را بر کسی دیگر منه
هوش و گوش خود بدین پاداش ده
جرم بر خود نه که تو خود کاشتی
با جزا و عدل حق کن آشتی
بد ز فعل خود شناس از بخت نی
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ١٩۶٩
گر یکی عیبی بگویم قصد من عیب من است
زآنکه ماهم را بپوشد ابر من اندر بدن
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ١۶٢٣
همه عیب از من آمد که ز من چنین فن آمد
که بهقصد کزدمی را سوی پای خود کشیدم
حافظ، دیوان غزلیات، غزل شماره ۱۸۸
کمال سر محبت ببین نه نقص گناه
هرکسی کو عیب خود دیدی ز پیش
کی بدی فارغ وی از اصلاح خویش
لاجرم گویند عیب همدگر
من نبینم روی خود را ای شمن
من ببینم روی تو تو روی من
آن کسی که او ببیند روی خویش
نور او از نور خلقان است پیش
گر بمیرد دید او باقی بود
زآنکه دیدش دید خلاقی بود
منم که شهره شهرم به عشق ورزیدن
پاک کن دو چشم را از موی عیب
تا ببینی باغ و سروستان غیب
حرص نابیناست بیند مو به مو
عیب خلقان و بگوید کو به کو
عیب خود یک ذره چشم کور او
مینبیند گرچه هست او عیبجو
ای بسی ظلمی که بینی از کسان
خوی تو باشد در ایشان ای فلان
اندر ایشان تافته هستی تو
از نفاق و ظلم و بدمستی تو
آن توی و آن زخم بر خود میزنی
بر خود آن ساعت تو لعنت میکنی
در خود آن بد را نمیبینی عیان
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۲۴
چون به قعر خوی خود اندر رسی
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۳۰
گر نه کوری این کبودی دان ز خویش
خویش را بد گو مگو کس را تو بیش
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۲۷
ای بدیده عکس بد بر روی عم
بد نه عم است آن توی از خود مرم
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰۱۱
غیبدان کن سینههای خلق را
سینههای عیبدان را برشکن
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۴
بربند دو چشم عیببین را
بگشای دو چشم غیبدان را
پس تو را هر غم که پیش آید ز درد
بر کسی تهمت منه بر خویش گرد
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۳۷
دلا خود را در آیینه چو کژ بینی هر آیینه
تو کژ باشی نه آیینه تو خود را راست کن اول
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۱۳
زآن نمیپرد به سوی ذوالجلال
کو گمانی میبرد خود را کمال
جمله در ایذای بیجرمان حریص
در قفای همدگر جویان نقیص
ور ببینی روی زشت آن هم تویی
ور ببینی عیسی و مریم تویی
Privacy Policy
Today visitors: 108 Time base: Pacific Daylight Time