برنامه شماره ۱۰۵۰ گنج حضور
اجرا: پرویز شهبازی
تاریخ اجرا: ۳ مارس ۲۰۲۶ - ۱۳ اسفند ماه ۱۴۰۴
برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۵۰ بر روی این لینک کلیک کنید.
برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)
اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه
اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری
برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی بر روی این لینک کلیک کنید.
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۸۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #3081, Divan e Shams
تو عاشقی؟ چه کسی؟ از کجا رسیدستی؟
مرا چه مینگری کژ؟ به شب خریدستی؟
چه ظلم کردم بر تو؟ که چون ستمزدگان
کُله زدی به زمین بر، قبا دریدستی
تَظَلُّمی(۱) به سَلَف(۲) میکنی، مگر پیشین
که داغ و درد و غمِ عاشقان شنیدستی
غلط، ز رنگِ تو پیداست ز آلِ یعقوبی(۳)
بدیدهای رخِ یوسف، که کف بریدستی
ز تیرِ غمزهٔ دلدار اگر نَخَست(۴) دلت
چرا ز غصّه و غم چون کمان خمیدستی؟
ز آه و نالهٔ تو بویِ مُشک میآید
یقین تو آهویِ نافی(۵)، سَمَن(۶) چریدستی
تو هرچه هستی میباش، یک سخن بشنو
اگرچه میوهٔ حکمت بسی بچیدستی
حدیثِ جانِ توست این و گفتِ من چو صَداست
اگر تو شیخِ شیوخی، وگر مُریدستی
تو خویش درد گمان بردهای، و درمانی
تو خویش قفل گمان بردهای، کلیدستی
اگر ز وصفِ تو دزدم، تو شِحنهٔ(۷) عقلی
وگر تمام بگویم، ابایزیدستی(۸)
دریغ از تو که در آرزویِ غیری تو
جمالِ خویش ندیدی، که بیندیدستی(۹)
تو را کسی بشناسد که اوت کس کردهست
دگر کسیت نداند، که ناپدیدستی
دلا برو برِ یار و مباش بستهٔ خویش
که سایِح(۱۰) و سبک و چابک و جریدستی(۱۱)
به ترکِ مصر بگفتی ز شومیِ فرعون
برِ شُعَیب چو موسی، فروخزیدستی
چو عمرِ ماست حدیثش، دراز اولیتر
چنین دراز سخن را بدآن کشیدستی
همیدَوَم پیِ ظِلِّ(۱۲) تو، شمسِ تبریزی
مگر منم عَرَفه(۱۳)؟ تو مگر که عیدستی؟
(۱) تَظَلُّم: ستم کشیدن، دادخواهی
(۲) سَلَف: گذشته، درگذشته
(۳) آلِ یعقوب: قوم بنیاسرائیل، اهلِ خانه، آشنا
(۴) خَستن: زخمی کردن
(۵) آهویِ ناف: آهویِ مُشک، آهویی که مُشک از نافهٔ آن به دست آید.
(۶) سَمَن: یاسمین
(۷) شِحنه: داروغه، پاسبان
(۸) ابایزید: بایزید بسطامی، از عرفای بزرگ
(۹) بیندید: بینظیر، بیهمانند
(۱۰) سایِح: در اینجا یعنی مُلازمِ درگاه
(۱۱) جریده: تنها، تنهارو
(۱۲) ظِلّ: سایه، مجاز از پناه، عنایت
(۱۳) عَرَفه: روز نهم ذیالحجه، روز قبل از عید قربان
-----------
تَظَلُّمی به سَلَف میکنی، مگر پیشین
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287
او فضولی بوده است از اِنقباض
کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۹۰۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1905, Divan e Shams
اگر تو عاشقی، غم را رها کن
عروسی بین و، ماتم را رها کن
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۴۹۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3496
کس نیابد بر دلِ ایشان ظَفَر(۱۴)
بر صدف آید ضرر، نی بر گُهَر
(۱۴) ظَفَر: پیروزی
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #348
چون جفا آری، فرستد گوشمال(۱۵)
تا ز نقصان(۱۶) وارَوی(۱۷) سویِ کمال
چون تو وردی(۱۸و۱۹) ترک کردی در روش(۲۰)
بر تو قبضی آید از رنج و تَبِش(۲۱)
آن ادب کردن بُوَد یعنی: مَکُن
هیچ تحویلی(۲۲و۲۳) از آن عهدِ کَهُن
پیش از آن کاین قبض زنجیری شود
این که دلگیریست، پاگیری شود
رنج معقولت شود محسوس و فاش
تا نگیری این اشارت را به لاش(۲۴)
(۱۵) گوشمال: گوشمالی، تنبیه، تأدیب
(۱۶) نقصان: کمی، کاستی
(۱۷) وارفتن: برگشتن، بازگشتن
(۱۸) وِرد: دعا، خواندنِ چیزی به دفعات
(۱۹) وَرد: گُل
(۲۰) روش: سلوک
(۲۱) تَبِش: گرمی، حرارت
(۲۲) تحویل: تغییر و تبدیل، دگرگونی
(۲۳) تحویلی مکن: تغییر نده، (مجاز) سرپیچی مکن.
(۲۴) به لاش گرفتن: آن را بیارزش شمردن
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۲۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #523, Divan e Shams
چون کرد بر عالَم گذر، سلطانِ مازاغَ الْبَصَر
نقشی بدید آخر که او بر نقشها عاشق نشد
قرآن کریم، سورۀ نجم (۵۳)، آیۀ ۱۷
Quran, An-Najm(#53), Line #17
«مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَىٰ.»
«چشم لغزش نكرد و از حد درنگذشت (طغیان نکرد.)»
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۹۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1897
باد بر تختِ سلیمان رفت کژ(۲۵)
پس سلیمان گفت: بادا کژ مَغَژ
باد هم گفت: ای سلیمان کژ مرو
ور رَوی کژ، از کژم خشمین مشو
این ترازو بهرِ این بنهاد حق
تا رود انصاف ما را در سَبَق(۲۶)
از ترازو کم کُنی، من کم کنم
تا تو با من روشنی، من روشنم
(۲۵) کژ: کج
(۲۶) سَبَق: نیروی ازلی، فضای یکتایی، فضای همه امکانات، درس یک روزه، مسابقه
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۰۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1906
پس سلیمان اَندرونه راست کرد
دل بر آن شهوت که بودش، کرد سرد
بعد از آن تاجش همآن دَم راست شد
آنچنانکه تاج را میخواست شد
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۵۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #553, Divan e Shams
بی همگان به سَر شود، بی تو به سر نمیشود
داغِ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۰۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4305
خادعِ(۲۷) دردَند درمانهایِ ژاژ(۲۸)
رهزنند و زرسِتانان، رسمِ باژ(۲۹)
(۲۷) خادع: فریبکار، نیرنگباز، فریبدهنده
(۲۸) ژاژ: بیهوده، یاوه
(۲۹) باژ: باج، خراج
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۱۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4311
رُو ز درمانِ دروغین میگریز
تا شود دردت مُصیب(۳۰) و مُشکبیز(۳۱)
(۳۰) مُصیب: اصابتکننده، در اینجا یعنی درد تو را متوجّهِ خود سازد.
(۳۱) مُشکبیز: غربالکنندهٔ مُشک، در اینجا کنایه از افشاکنندهٔ نهانیهاست.
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۴۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2848, Divan e Shams
قدحِ چو آفتابت چو به دور اندر آید
برهد جهانِ تیره ز شب و ز شبشماری(۳۲)
(۳۲) شبشماری: مجازاً خود و انسانهای دیگر را از جنس من ذهنی یا شب دیدن، با عینک جهل من ذهنی،
به جای دیدن به صورت زندگی، مجازاً حالت انتظار و بیقراری برای حصول مطلبی
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۱۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2212, Divan e Shams
نه غم و نه غمپرستم، ز غمِ زمانه رَستم
که حریفِ(۳۳) او شدهستَم، که دَرِ ستم ببست او
(۳۳) حریف: دوست، رفیق، یار، همدم
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #413
بر قضا کم نِهْ بهانه، ای جوان
جُرمِ خود را چون نهی بر دیگران؟
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۲۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #427
جُرم بر خود نِه، که تو خود کاشتی
با جزا و عدلِ حقْ کُن آشتی
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۳۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #630, Divan e Shams
وآن غصّه که میگویی: آن چاره نکردم دی(۳۴)
هر چاره که پنداری، آن نیز غَرَر(۳۵) باشد
(۳۴) دی: دیروز، روز گذشته
(۳۵) غَرَر: هلاکت، فریب خوردن، فریبخوردگی
که ز فکرتِ دقیقه، خللی است در شقیقه(۳۶)
تو روان کن آبِ درمان، بگشا رهِ مجاری
(۳۶) شقیقه: گیجگاه
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۳۳۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2330
هرکه بسْتاید تو را، دشنام دِهْ
سود و سرمایه به مُفْلِس(۳۷) وام دِهْ
(۳۷) مُفْلِس: تهیدست
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۸۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1488
گفت شیطان که بِما اَغْوَیْتَنی(۳۸)
کرد فعلِ خود نهان، دیو دَنی(۳۹)
شیطان به خداوند گفت که تو مرا گمراه کردی.
او گمراهی خود را به حضرتِ حق نسبت داد و آن دیوِ فرومایه کار خود را پنهان داشت.
گفت آدم که ظَلَمْنا نَفْسَنا(۴۰)
او ز فعل حق نَبُد غافل چو ما
ولی حضرت آدم گفت: پروردگارا، ما به خود ستم کردیم.
و او همچون ما از حکمتِ کار حضرت حق بیخبر نبود.
(۳۸) بِما اَغْوَیْتَنی: به سبب آنکه مرا گمراه کردی.
(۳۹) دَنی: فرومایه، پست
(۴۰) ظَلَمْنا نَفْسَنا: ما به خود ستم کردیم.
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۹۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3898
گفت آدم: توبه کردم زین نظر
اینچنین گستاخ ننْدیشم دگر
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۳۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3435
جَنگِ خَلقان، همچو جَنگِ کودکان
جمله بیمعنی و بیمغز و مُهان(۴۱)
جمله با شمشیرِ چوبین جَنگشان
جمله در لٰایَنْفَعی(۴۲) آهنگشان
جُملهشان گشته سواره بر نیای
کین بُراقِ ماست یا دُلْدُل(۴۳) پیای
حاملاند و، خود ز جهل افراشته
راکبِ(۴۴) و محمولِ رَه پنداشته
باش تا روزی که محمولانِ(۴۵) حق
اسبْتازان(۴۶) بگذرند از نُه طَبَق
(۴۱) مُهان: خوار کرده شده
(۴۲) لٰایَنْفَعی: بیفایده و بیهوده
(۴۳) دُلْدُل: استر پیامبر(ص) که حاکم اسکندریه برای ایشان فرستاده بود.
(۴۴) راکب: سوارکار
(۴۵) محمول: حملشده
(۴۶) اسبتازان: در حال تازیدنِ اسب
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٣۴۴١
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3441
همچو طفلان، جملهتان دامنسوار
گوشۀ دامن گرفته، اسبوار
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۷۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1376
گفت: نامت چیست؟ برگو بیدهان
گفت: خَرّوب است ای شاهِ جهان
گفت: اندر تو چه خاصیّت بُوَد؟
گفت: من رُستَم(۴۷)، مکان ویران شود
من که خَرّوبم، خرابِ منزلم
هادمِ(۴۸) بنیادِ این آب و گِلم
(۴۷) رُستَن: روییدن
(۴۸) هادِم: ویران کننده، نابود کننده
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۱۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2214
چون شوی دور از حضورِ اولیا
در حقیقت گشتهیی دور از خدا
چون نتیجۀ هَجرِ همراهان غم است
کی فراقِ رویِ شاهان زآن کم است؟
سایۀ شاهان طلب هر دَم شتاب
تا شوی ز آن سایه بهتر ز آفتاب
گر سفر داری، بدین نیّت برو
ور حَضَر(۴۹) باشد، از این غافل مشو
(۴۹) حَضَر: مقابلِ سفر، اقامت و حضور در شهر
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۱۶۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2164
از حضور اولیا گر بِسْکُلی(۵۰)
تو هلاکی، زآنکه جزوِ بی کُلی
هرکه را دیو از کریمان وا بُرَد(۵۱)
بیکَسَش یابد، سَرش را او خُورَد
یک بَدَسْت(۵۲) از جمع رفتن یک زمان
مکرِ شیطان باشد، این نیکو بدان
(۵۰) بِسْکُلی: جدا شوی، بریده شوی
(۵۱) وابُریدن: قطع کردن، بریدن
(۵۲) بَدَست: وجب
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۰۷۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #3073
قُفلِ زَفت(۵۳) است و گشاینده خدا
دست در تسلیم زن وَانْدَر رضا
ذرّه ذرّه گر شود مفتاحها(۵۴)
این گشایش نیست جز از کبریا(۵۵)
(۵۳) زَفت: بزرگ، عظیم
(۵۴) مفتاح: کلید
(۵۵) کبریا: خداوند
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۶۱۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1619
حاکم است و یَفْعَلُ الله ما یَشا
او ز عینِ درد انگیزد دوا
زیرا حق تعالی حاکم و فرمانروای جهان است و او هر چه خواهد همان کند.
چنانکه از ذات درد و مرض، دوا و درمان میآفریند.
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۹۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #94
در حقیقت هر عَدو(۵۶) داروی توست
کیمیا و نافع و دِلجویِ توست
که ازو اندر گُریزی در خَلا(۵۷)
استعانت(۵۸) جویی از لطفِ خدا
در حقیقت دوستانت دشمنند
که ز حضرت دور و مشغولت کنند
(۵۶) عَدو: دشمن
(۵۷) خَلا: خلوت، خلوتگاه
(۵۸) اِستِعانَت: یاری خواستن، یاری، کمک
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۰۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4302
درد، دارویِ کهن را نو کند
درد، هر شاخِ ملولی خو کند(۵۹)
کیمیایِ نوکننده، دردهاست
کو ملولی آنطرف که درد خاست(۶۰)؟
هین مزن تو از ملولی آهِ سرد
درد جو(۶۱) و، درد جو و، درد، درد
(۵۹) خو کردن: هَرَس کردن درخت
(۶۰) خاست: بلند شد، بهوجود آمد، پدید آمد.
(۶۱) جو: بجوی، جستوجو کن، طلب کن.
اگر ز وصفِ تو دزدم، تو شِحنهٔ عقلی
وگر تمام بگویم، ابایزیدستی
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۸۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2284, Divan e Shams
خواجه تو عارف بُدهای، نوبتِ دولت زدهای
کامل جان آمدهای، دست به استاد مده
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۰۷۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3071
کُلَّ يَوْمٍ هُوَ فیٖ شأنٍ بخوان
مر وَرا بیکار و بیفعلی مدان
قرآن کریم، سورهٔ رحمن (۵۵)، آیهٔ ۲۹
Quran, Ar-Rahman(#55), Line #29
«يَسْأَلُهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ.»
«هر كس كه در آسمانها و زمين است سائل درگاه اوست، و او هر روز در كارى است.»
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۴۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1640
کُلُّ اَصْباحٍ لَنٰا شَأْنٌ جَدید
کُلُّ شَیءٍ عَنْ مُرادی لایَحید
در هر بامداد کاری تازه داریم،
و هیچ کاری از حیطهٔ مشیَّت من خارج نمیشود.
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۲۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1227, Divan e Shams
هر لحظه و هر ساعت یک شیوهٔ نو آرَد
شیرینتر و نادرتر، زآن شیوهٔ پیشینش
جمالِ خویش ندیدی، که بیندیدستی
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۴۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2840, Divan e Shams
تو هنوز ناپدیدی، ز جمالِ خود چه دیدی
سحری چو آفتابی، ز درونِ خود برآیی
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ٣۵٧٣
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3573
تو خوش و خوبی و کانِ هر خَوشی
تو چرا خود منّتِ باده کَشی؟
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۷۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #773
از خدا غیر خدا را خواستن
ظَنِّ افزونیست و، کُلّی کاستن
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۶۲۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2627, Divan e Shams
هر چند ازین سوی تو را خلق ندانند
آن سوی که سو نیست، چه بیمثل و نظیری
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۷۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2572, Divan e Shams
باز آ که در آن مَحبَس(۶۲)، قدرِ تو نداند کس
با سنگدلان منْشین چون گوهرِ این کانی
(۶۲) مَحبَس: زندان
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۶۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #762, Divan e Shams
تو چه دانی، تو چه دانی که چه کانی و چه جانی؟
که خدا داند و بیند هنری کز بشر آید
که سایِح و سبک و چابک و جریدستی
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۱۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3517
کافیَم، بدْهم تو را من جمله خیر
بیسبب، بیواسطهٔ یاریِ غیر
تو اگرچه سخت مستی، برسان قدح(۶۳) به چُستی(۶۴)
مشکن تو شیشه، گرچه دو هزار(۶۵) کف بِخَست(۶۶) او
(۶۳) قدح: پیالهٔ پُر از شراب و بهمَجاز شراب
(۶۴) به چُستی: با چابکی و چالاکی، به مهارت و ماهرانه، مجازاً با فضایِ گشودهشده
(۶۵) دو هزار: بسیار زیاد، علامتِ کثرت است.
(۶۶) خَستن: زخمی کردن، مجازاً آزرده کردن
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۰۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3901
بگْذران از جانِ ما سُوءُالْقَضا
وامَبُر ما را ز اِخوانِ رضا(۶۷)
(۶۷) اِخوانِ رضا: برادرانی که راضیاند به رضای حق
حافظ، دیوان غزلیات، غزل شمارهٔ ۴۵
Poem (Qazal) #45, Divan e Hafez
جَریده رو که گذرگاهِ عافیت تنگ است
پیاله گیر که عمرِ عزیز بیبَدَل(۶۸) است
(۶۸) بیبَدَل: بدونِ مانند
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۲۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2029, Divan e Shams
ای عاشق جَریده، بر عاشقان گزیده
بگذر ز آفریده، بنگر در آفریدن
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۲۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #623, Divan e Shams
از هر دو جهان بگذر، تنها زن و تنها خَور
تا مُلک و مَلَک گویند: تنهات مبارک باد
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۱۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #3013, Divan e Shams
در حرکت باش از آنک، آبِ روان نَفسُرد(۶۹)
کز حرکت یافت عشق سِرِّ سَراندازیی
(۶۹) فِسُردن: یخ بستن، منجمد شدن
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۴۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #840
جهدِ فرعونی چو بیتوفیق بود
هرچه او میدوخت، آن تفتیق(۷۰) بود
(۷۰) تَفتیق: شکافتن
حافظ، دیوان غزلیات، غزل شمارهٔ ۱۸۸
Poem (Qazal) #188, Divan e Hafez
شبانِ(۷۱) وادیِ اَیْمَن(۷۲) گهی رسد به مراد
که چند سال به جان خدمتِ شعیب کند
(۷۱) شبان: چوپان
(۷۲) وادیِ اَیْمَن: وادی مقدس را گویند و آن بیابان و صحرایی است که در آنجا به حضرت موسی وحی رسید.
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۵۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3259
من غلامِ آنکه اندر هر رِباط(۷۳)
خویش را واصل نداند بر سِماط(۷۴)
بس رِباطی که بباید ترک کرد
تا به مَسکَن دررسد یک روز مرد
گرچه آهن سرخ شد، او سرخ نیست
پرتوِ عاریّتِ(۷۵) آتشزنیست(۷۶)
گر شود پُرنور روزن یا سرا
تو مدان روشن مگر خورشید را
(۷۳) رِباط: خانه، سرا، منزل، کاروانسرا
(۷۴) سِماط: بساط، سفره، خوان، فضای یکتایی، فضای بینهایتِ گشودهشده
(۷۵) عاریت: قرضی
(۷۶) آتشزن: آتشزنه
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #201, Divan e Shams
چون راه، رفتنیست، توقّف هلاکت است
چُونَت قُنُق(۷۷) کند که بیا، خَرگَهْ(۷۸) اندرآ
(۷۷) قُنُق: مهمان
(۷۸) خَرگَه: خرگاه، خیمه، سراپرده
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۹۶۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1961
بینهایت حضرت است این بارگاه
صدر را بگذار، صدرِ توست راه
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۰۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3501
اوّل و آخِر تویی ما در میان
هیچ هیچی که نیاید در بیان
همانطور که عظمت بینهایت الهی قابل بیان نیست و باید به آن زنده شویم،
ناچیزی ما هم به عنوان من ذهنی قابل بیان نیست و ارزش بیان ندارد.
باید هر چه زودتر آن را انکار کنیم و به او زنده شویم.
قرآن کریم، سورهٔ حدید (۵۷)، آیهٔ ۳
Quran, Al-Hadid(#57), Line #3
«هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ ۖ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ.»
«اوست اوّل و آخر و ظاهر و باطن، و او به هر چيزى داناست.»
فردوسی، شاهنامه، آغاز کتاب، گفتار اندر آفرینش مردم
Ferdowsi, Shahname, Beginning of Book, Speech in the Creation of People
تو را از دو گیتی برآوردهاند
به چندین میانجی بپروردهاند
نخستینِ فِطرَت پَسینِ شمار
تویی خویشتن را به بازی مدار
همیدَوَم پیِ ظِلِّ تو، شمسِ تبریزی
مگر منم عَرَفه؟ تو مگر که عیدستی؟
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۲۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #4623
سایهییّ و عاشقی بر آفتاب
شمس آید، سایه لا گردد شتاب
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۷۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4578
صد هزاران مَرد پنهان در یکی
صد کمان و تیر دَرجِ(۷۹) ناوَکی(۸۰)
ماٰ رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتی، فتنهای(۸۱)
صد هزاران خِرمن اندر حَفنهای(۸۲)
آفتابی در یکی ذَرّه نهان
ناگهان آن ذرّه بگشاید دهان
قرآن كريم، سورهٔ انفال (۸)، آيهٔ ۱۷
Quran, Al-Anfaal(#8), Line #17
«… وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ الـلَّهَ رَمَىٰ … .»
«… و آنگاه كه تير مىانداختى، تو تير نمىانداختى، خدا بود كه تير مىانداخت، … .»
ذرّه ذرّه گردد افلاک و زمین
پیشِ آن خورشید، چون جَست از کمین(۸۳)
این چنین جانی چه در خوردِ تن است؟
هین بشُو ای تن از این جان هر دو دست
ای تنِ گشته وِثاقِ(۸۴) جان، بس است
چند تانَد(۸۵) بحر در مَشکی نشست؟
ای هزاران جبرئیل اندر بشر
ای مسیحانِ نهان در جَوْفِ(۸۶) خر
ای هزاران کعبه پنهان در کَنیس(۸۷)
ای غلطاندازِ(۸۸) عِفریت(۸۹) و بِلیس
سَجدهگاهِ لامکانی در مکان
مر بِلیسان را ز تو ویران دکان
که چرا من خدمتِ این طین(۹۰) کنم؟
صورتی را من لقب چون دین کنم؟
نیست صورت، چشم را نیکو بمال
تا ببینی شَعْشَعهٔ نورِ جلال
(۷۹) دَرْج: گنجانيدن چيزى در چيزى ديگر
(۸۰) ناوَک: نوعى تير كوچک كه آن را در غلاف آهنین يا چوبین كه مانند ناوی باريک بود میگذاشتند.
(۸۱) فتنه: آشوب، برهمزنندهٔ اوضاع
(۸۲) حَفْنه: مشتی از طعامِ گندم و نظیرِ آن
(۸۳) کَمین: نهانگاه، کَمینگاه
(۸۴) وِثاق: اتاق، خرگاه
(۸۵) تانَد: میتواند
(۸۶) جَوْف: شكم و داخلِ هر چیزی
(۸۷) کَنیس: در اینجا یعنی بتخانه
(۸۸) غلطانداز: به اشتباه در آورنده
(۸۹) عِفریت: دیو
(۹۰) طین: گِل
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۸۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4589
باز آمدن به شرح قصّهٔ شاهزاده و ملازمتِ او در حضرتِ شاه
شاهزاده پیشِ شَه حَیرانِ این
هفت گردون دیده در یک مشت طین
هیچ ممکن نی به بحثی لب گشود
لیک جان با جان دَمی خامُش نبود
آمده در خاطرش کاین بس خفیست
اینهمه معنی است، پس صورت ز چیست؟
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams
یا دیدنِ دوست، یا هوایش،
دیگر چه کند کسی جهان را؟!
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۹۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4592
صورتی از صورتت بیزارکُن(۹۱)
خفتهیی هر خفته را بیدارکُن(۹۲)
آن کلامت میرهاند از کلام
وآن سَقامت میجهاند از سَقام(۹۳)
پس سَقامِ عشق، جانِ صحّت است
رنجهااَش حسرتِ هر راحت است
(۹۱) بیزارکُن: بیزار کُننده
(۹۲) بیدارکُن: بیدار کُننده
(۹۳) سَقام: بیماری
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2677
انبیا گفتند: در دل علّتیست(۹۴)
که از آن در حقشناسی آفتیست
نعمت از وی جملگی علّت شود
طعمه در بیمار، کِی قوّت شود؟
چند خوش پیش تو آمد ای مُصِر(۹۵)
جمله ناخوش گشت و صافِ او کدر
تو عدوِّ(۹۶) این خوشیها آمدی
گشت ناخوش هرچه بر وی کف زدی
هرکه او شد آشنا و یارِ تو
شد حقیر و خوار در دیدارِ تو
هر که او بیگانه باشد با تو، هم
پیش تو او بس مِه(۹۷) است و محترم
این هم از تأثیرِ آن بیماری است
زهرِ او در جمله جُفتان(۹۸) ساری(۹۹) است
(۹۴) علّت: بیماری
(۹۵) مُصِر: اصرارکننده
(۹۶) عدوّ: دشمن
(۹۷) مِه: بزرگ و بلندقدر، بزرگوار
(۹۸) جُفتان: جمعِ جُفت بهمعنیِ زوج، قرین، همنشین
(۹۹) ساری: سرایتکننده
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵٩۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4595
ای تن اکنون دستِ خود زین جان بشو
ور نمیشویی، جز این جانی بجو
حاصل آن شه، نیک او را مینواخت
او از آن خورشید، چون مه میگداخت
آن گُدازِ عاشقان باشد نمو(۱۰۰)
همچو مَهْ اندر گُدازش تازه رُو
جمله رنجوران، دوا دارند امید
نالد این رنجور، کِم(۱۰۱) افزون کنید
خوشتر از این سَم، ندیدم شربتی
زین مرض خوشتر، نباشد صحّتی(۱۰۲)
زین گنه بهتر، نباشد طاعتی(۱۰۳)
سالها، نسبت بدین دَم، ساعتی
مدّتی بُد پیشِ این شه زین نَسَق(۱۰۴)
دل کباب و جان نهاده بر طبق
گفت: شه از هر کسی یک سر بُرید
من ز شه هر لحظه قربانم جدید
من فقیرم از زر، از سر مُحتشم(۱۰۵)
صد هزاران سر خَلَف(۱۰۶) دارد سرم
با دو پا در عشق نتْوان تاختن
با یکی سَر عشق نتوان باختن
هر کسی را خود دو پا و یک سَر است
با هزاران پا و سَر، تن نادر است
زین سبب هَنگامهها(۱۰۷) شد کُل هدر
هست این هَنگامه هر دَم گرمتر
معدنِ گرمی است اندر لامکان
هفت دوزخ از شرَارش یک دُخان(۱۰۸)
(۱۰۰) نمو: رشد
(۱۰۱) کِم: که مرا
(۱۰۲) صحّت: سلامتی
(۱۰۳) طاعت: اطاعت، فرمانبرداری
(۱۰۴) نَسَق: نظم، ترتیب
(۱۰۵) مُحتشم: بزرگوار
(۱۰۶) خَلَف: جانشین
(۱۰۷) هَنگامه: هیاهو، فریاد و غوغا، معرکه
(۱۰۸) دُخان: دود
-------------------------
مجموع لغات:
(۳۲) شبشماری: مجازاً خود و انسانهای دیگر را از جنس من ذهنی یا شب دیدن،
با عینک جهل من ذهنی، به جای دیدن به صورت زندگی، مجازاً حالت انتظار و بیقراری برای حصول مطلبی
----------------------------
************************
تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسان
تو عاشقی چه کسی از کجا رسیدستی
مرا چه مینگری کژ به شب خریدستی
چه ظلم کردم بر تو که چون ستمزدگان
کله زدی به زمین بر قبا دریدستی
تظلمی به سلف میکنی مگر پیشین
که داغ و درد و غم عاشقان شنیدستی
غلط ز رنگ تو پیداست ز آل یعقوبی
بدیدهای رخ یوسف که کف بریدستی
ز تیر غمزه دلدار اگر نخست دلت
چرا ز غصه و غم چون کمان خمیدستی
ز آه و ناله تو بوی مشک میآید
یقین تو آهوی نافی سمن چریدستی
اگرچه میوه حکمت بسی بچیدستی
حدیث جان توست این و گفت من چو صداست
اگر تو شیخ شیوخی وگر مریدستی
تو خویش درد گمان بردهای و درمانی
تو خویش قفل گمان بردهای کلیدستی
اگر ز وصف تو دزدم، تو شحنه عقلی
وگر تمام بگویم ابایزیدستی
دریغ از تو که در آرزوی غیری تو
جمال خویش ندیدی که بیندیدستی
دگر کسیت نداند که ناپدیدستی
دلا برو بر یار و مباش بسته خویش
که سایح و سبک و چابک و جریدستی
به ترک مصر بگفتی ز شومی فرعون
بر شعیب چو موسی فروخزیدستی
چو عمر ماست حدیثش دراز اولیتر
همیدوم پی ظل تو شمس تبریزی
مگر منم عرفه تو مگر که عیدستی
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۸۱
او فضولی بوده است از انقباض
کرد بر مختار مطلق اعتراض
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۹۰۵
اگر تو عاشقی غم را رها کن
عروسی بین و ماتم را رها کن
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۹۶
کس نیابد بر دل ایشان ظفر
بر صدف آید ضرر نی بر گهر
چون جفا آری فرستد گوشمال
تا ز نقصان واروی سوی کمال
چون تو وردی ترک کردی در روش
بر تو قبضی آید از رنج و تبش
آن ادب کردن بود یعنی مکن
هیچ تحویلی از آن عهد کهن
این که دلگیریست پاگیری شود
تا نگیری این اشارت را به لاش
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۲۳
چون کرد بر عالم گذر سلطان مازاغ البصر
قرآن کریم، سوره نجم (۵۳)، آیه ۱۷
باد بر تخت سلیمان رفت کژ
پس سلیمان گفت بادا کژ مغژ
باد هم گفت ای سلیمان کژ مرو
ور روی کژ از کژم خشمین مشو
تا رود انصاف ما را در سبق
از ترازو کم کنی من کم کنم
تا تو با من روشنی من روشنم
پس سلیمان اندرونه راست کرد
دل بر آن شهوت که بودش کرد سرد
بعد از آن تاجش همان دم راست شد
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۵۳
بی همگان به سر شود بی تو به سر نمیشود
داغ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود
خادع دردند درمانهای ژاژ
رهزنند و زرستانان رسم باژ
رو ز درمان دروغین میگریز
تا شود دردت مصیب و مشکبیز
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۴۸
قدح چو آفتابت چو به دور اندر آید
برهد جهان تیره ز شب و ز شبشماری
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۲۱۲
نه غم و نه غمپرستم ز غم زمانه رستم
که حریف او شدهستم که در ستم ببست او
بر قضا کم نه بهانه ای جوان
جرم خود را چون نهی بر دیگران
جرم بر خود نه که تو خود کاشتی
با جزا و عدل حق کن آشتی
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۳۰
وآن غصه که میگویی آن چاره نکردم دی
هر چاره که پنداری آن نیز غرر باشد
که ز فکرت دقیقه خللی است در شقیقه
تو روان کن آب درمان، بگشا رهِ مجاری
هرکه بستاید تو را دشنام ده
سود و سرمایه به مفلس وام ده
کله زدی به زمین بر، قبا دریدستی
گفت شیطان که بما اغویتنی
کرد فعل خود نهان دیو دنی
شیطان به خداوند گفت که تو مرا گمراه کردی
او گمراهی خود را به حضرت حق نسبت داد و آن دیو فرومایه کار خود را پنهان داشت
گفت آدم که ظلمنا نفسنا
او ز فعل حق نبد غافل چو ما
ولی حضرت آدم گفت پروردگارا ما به خود ستم کردیم
و او همچون ما از حکمت کار حضرت حق بیخبر نبود
گفت آدم توبه کردم زین نظر
اینچنین گستاخ نندیشم دگر
جنگ خلقان همچو جنگ کودکان
جمله بیمعنی و بیمغز و مهان
جمله با شمشیر چوبین جنگشان
جمله در لاینفعی آهنگشان
جملهشان گشته سواره بر نیای
کین براق ماست یا دلدل پیای
حاملاند و خود ز جهل افراشته
راکب و محمول ره پنداشته
باش تا روزی که محمولان حق
اسبتازان بگذرند از نه طبق
همچو طفلان جملهتان دامنسوار
گوشه دامن گرفته اسبوار
گفت نامت چیست برگو بیدهان
گفت خروب است ای شاه جهان
گفت اندر تو چه خاصیت بود
گفت من رستم مکان ویران شود
من که خروبم خراب منزلم
هادم بنیادِ این آب و گلم
چون شوی دور از حضور اولیا
چون نتیجه هجر همراهان غم است
کی فراق روی شاهان زآن کم است
سایه شاهان طلب هر دم شتاب
گر سفر داری بدین نیت برو
ور حضر باشد از این غافل مشو
از حضور اولیا گر بسکلی
تو هلاکی زآنکه جزو بی کلی
هرکه را دیو از کریمان وا برد
بیکسش یابد سرش را او خورد
یک بدست از جمع رفتن یک زمان
مکر شیطان باشد این نیکو بدان
قفل زفت است و گشاینده خدا
دست در تسلیم زن واندر رضا
ذره ذره گر شود مفتاحها
این گشایش نیست جز از کبریا
حاکم است و یفعل الله ما یشا
او ز عین درد انگیزد دوا
زیرا حق تعالی حاکم و فرمانروای جهان است و او هر چه خواهد همان کند
چنانکه از ذات درد و مرض دوا و درمان میآفریند
در حقیقت هر عدو داروی توست
کیمیا و نافع و دلجوی توست
که ازو اندر گریزی در خلا
استعانت جویی از لطف خدا
درد داروی کهن را نو کند
درد هر شاخ ملولی خو کند
کیمیای نوکننده دردهاست
کو ملولی آنطرف که درد خاست
هین مزن تو از ملولی آه سرد
درد جو و درد جو و درد درد
اگر ز وصف تو دزدم تو شحنه عقلی
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۲۸۴
خواجه تو عارف بدهای نوبت دولت زدهای
کامل جان آمدهای دست به استاد مده
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۰۷۱
کل يوم هو فی شان بخوان
مر ورا بیکار و بیفعلی مدان
قرآن کریم، سوره رحمن (۵۵)، آیه ۲۹
کل اصباح لنا شان جدید
کل شیء عن مرادی لایحید
در هر بامداد کاری تازه داریم
و هیچ کاری از حیطه مشیت من خارج نمیشود
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۲۷
هر لحظه و هر ساعت یک شیوه نو آرد
شیرینتر و نادرتر زآن شیوه پیشینش
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۴۰
تو هنوز ناپدیدی ز جمال خود چه دیدی
سحری چو آفتابی ز درون خود برآیی
تو خوش و خوبی و کان هر خوشی
تو چرا خود منت باده کشی
ظن افزونیست و کلی کاستن
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۶۲۷
آن سوی که سو نیست چه بیمثل و نظیری
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۷۲
باز آ که در آن محبس قدر تو نداند کس
با سنگدلان منشین چون گوهر این کانی
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۷۶۲
تو چه دانی تو چه دانی که چه کانی و چه جانی
کافیم بدهم تو را من جمله خیر
بیسبب بیواسطه یاری غیر
تو اگرچه سخت مستی برسان قدح به چستی
مشکن تو شیشه گرچه دو هزار کف بخست او
بگذران از جان ما سوءالقضا
وامبر ما را ز اخوان رضا
حافظ، دیوان غزلیات، غزل شماره ۴۵
جریده رو که گذرگاه عافیت تنگ است
پیاله گیر که عمر عزیز بیبدل است
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰۲۹
ای عاشق جریده بر عاشقان گزیده
بگذر ز آفریده بنگر در آفریدن
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۲۳
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور
تا ملک و ملک گویند تنهات مبارک باد
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۱۳
در حرکت باش از آنک آب روان نفسرد
کز حرکت یافت عشق سر سراندازیی
جهد فرعونی چو بیتوفیق بود
هرچه او میدوخت آن تفتیق بود
حافظ، دیوان غزلیات، غزل شماره ۱۸۸
شبان وادی ایمن گهی رسد به مراد
که چند سال به جان خدمت شعیب کند
من غلام آنکه اندر هر رباط
خویش را واصل نداند بر سماط
بس رباطی که بباید ترک کرد
تا به مسکن دررسد یک روز مرد
گرچه آهن سرخ شد او سرخ نیست
پرتو عاریت آتشزنیست
گر شود پرنور روزن یا سرا
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰۱
چون راه رفتنیست توقف هلاکت است
چونت قنق کند که بیا خرگه اندرآ
صدر را بگذار صدر توست راه
اول و آخر تویی ما در میان
همانطور که عظمت بینهایت الهی قابل بیان نیست و باید به آن زنده شویم
ناچیزی ما هم به عنوان من ذهنی قابل بیان نیست و ارزش بیان ندارد
باید هر چه زودتر آن را انکار کنیم و به او زنده شویم
قرآن کریم، سوره حدید (۵۷)، آیه ۳
نخستین فطرت پسین شمار
سایهیی و عاشقی بر آفتاب
شمس آید سایه لا گردد شتاب
صد هزاران مرد پنهان در یکی
صد کمان و تیر درج ناوکی
ما رمیت اذ رمیتی فتنهای
صد هزاران خرمن اندر حفنهای
آفتابی در یکی ذره نهان
ناگهان آن ذره بگشاید دهان
قرآن كريم، سوره انفال (۸)، آيه ۱۷
ذره ذره گردد افلاک و زمین
پیش آن خورشید چون جست از کمین
این چنین جانی چه در خورد تن است
هین بشو ای تن از این جان هر دو دست
ای تن گشته وثاق جان، بس است
چند تاند بحر در مشکی نشست
ای مسیحان نهان در جوف خر
ای هزاران کعبه پنهان در کنیس
ای غلطانداز عفریت و بلیس
سجدهگاهِ لامکانی در مکان
مر بلیسان را ز تو ویران دکان
که چرا من خدمت این طین کنم
صورتی را من لقب چون دین کنم
نیست صورت چشم را نیکو بمال
تا ببینی شعشعه نور جلال
باز آمدن به شرح قصه شاهزاده و ملازمت او در حضرت شاه
شاهزاده پیش شه حیران این
لیک جان با جان دمی خامش نبود
اینهمه معنی است پس صورت ز چیست
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۶
یا دیدن دوست یا هوایش
دیگر چه کند کسی جهان را
صورتی از صورتت بیزارکن
خفتهیی هر خفته را بیدارکن
وآن سقامت میجهاند از سقام
پس سقام عشق جان صحت است
رنجهااش حسرت هر راحت است
انبیا گفتند در دل علتیست
نعمت از وی جملگی علت شود
طعمه در بیمار کی قوت شود
چند خوش پیش تو آمد ای مصر
جمله ناخوش گشت و صاف او کدر
تو عدو این خوشیها آمدی
هرکه او شد آشنا و یار تو
شد حقیر و خوار در دیدار تو
هر که او بیگانه باشد با تو هم
پیش تو او بس مه است و محترم
این هم از تأثیر آن بیماری است
زهر او در جمله جفتان ساری است
ای تن اکنون دست خود زین جان بشو
ور نمیشویی جز این جانی بجو
حاصل آن شه نیک او را مینواخت
او از آن خورشید چون مه میگداخت
آن گداز عاشقان باشد نمو
همچو مه اندر گدازش تازه رو
جمله رنجوران دوا دارند امید
نالد این رنجور کم افزون کنید
خوشتر از این سم ندیدم شربتی
زین مرض خوشتر نباشد صحتی
زین گنه بهتر نباشد طاعتی
سالها نسبت بدین دم ساعتی
مدتی بد پیش این شه زین نسق
گفت شه از هر کسی یک سر برید
من فقیرم از زر از سر محتشم
صد هزاران سر خلف دارد سرم
با دو پا در عشق نتوان تاختن
با یکی سر عشق نتوان باختن
هر کسی را خود دو پا و یک سر است
با هزاران پا و سر تن نادر است
زین سبب هنگامهها شد کل هدر
هست این هنگامه هر دم گرمتر
معدن گرمی است اندر لامکان
هفت دوزخ از شرارش یک دخان
Privacy Policy
Today visitors: 180 Time base: Pacific Daylight Time