: تماس با دفتر گنج حضور در آمریکا

Tel: 001 818 970 3345

Email: parviz4762@mac.com

Search
جستجو

GanjeHozour #1053 Program
برنامه تصویری شماره ۱۰۵۳ گنج حضور

Please rate this video
Out of 61 votes | 989 Views
Poor            Good            Great

    

Set Stream Quality

  

Description

برنامه شماره ۱۰۵۳ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی

تاریخ اجرا: ۱۴ آوریل  ۲۰۲۶ - ۲۶ فروردین ماه ۱۴۰۵


برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۵۳ بر روی این لینک کلیک کنید.

برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.


متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)

تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)


اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه

اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه


خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی

خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری


برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی‌ بر روی این لینک کلیک کنید.


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۱۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2512, Divan e Shams


رها کن ماجرا ای جان، فروکن سر ز بالایی

که آمد نوبتِ عشرت، زمانِ مجلس‌آرایی


چه باشد جرم و سَهوِ(۱) ما، به پیشِ یَرلِغِ(۲) لطفت؟

کجا تردامنی(۳) مانَد، چو تو خورشید، مارایی(۴)


درآ ای تاج و تختِ ما، برون انداز رختِ ما

بسوزان هرچه می‌سوزی، بفرما هرچه فرمایی


اگر آتش زنی، سوزی تو باغِ عقلِ کلّی را

هزاران باغ برسازی ز بی‌عقلی و شیدایی(۵)


وگر رسوا شود عاشق، به صد مکروه(۶) و صد تهمت

از این سویش بیالایی(۷)، وز آن سویش بیارایی(۸)


نه تو اجزایِ آبی را بدادی تابشِ جوهر؟

نه تو اجزایِ خاکی را بدادی حُلّه(۹) خَضرایی(۱۰)؟


نه از اجزایِ یک آدم جهان پر آدمی کردی؟

نه آنی که مگس را تو بدادی فرِّ(۱۱) عَنقایی(۱۲)؟


طبیبی دید کوری را، نمودش دارویِ دیده

بگفتش: سُرمه ساز این را برایِ نورِ بینایی


بگفتش کور: اگر آن را که من دیدم تو می‌دیدی

دو چشمِ خویش می‌کندی و می‌گشتی تماشایی(۱۳)


زهی لطفی که بر بُستان و گورستان همی‌ریزی

زهی نوری که اندر چشم و در بی‌چشم می‌آیی


اگر بر زندگان ریزی، برون پرّند از گردون

وگر بر مُردگان ریزی، شود مرده مسیحایی


غذایِ زاغ سازیدی(۱۴)، ز سرگینی و مرداری

چه داند زاغ کآن طوطی چه دارد در شِکَرخایی؟


چه گفت آن زاغ بیهوده که سرگینش خورانیدی؟

نگهدار ای خدا، ما را از آن گفتار و بدرایی(۱۵)


چه گفت آن طوطیِ اَخضَر(۱۶) که شِکّر دادیَش درخور؟

به فضلِ خود زبانِ ما بدآن گفتار بگشایی


کی‌َست آن زاغِ سرگین‌چَش(۱۷)؟ کسی کاو مبتلا گردد

به علمی غیرِ علمِ دین، برایِ جاهِ دنیایی


کی‌َست آن طوطی و شِکّر؟ ضمیرِ منبعِ حکمت 

که حق باشد زبانِ او چو احمد وقتِ گویایی*


مرا در دل یکی دلبر همی‌گوید: خَمُش بهتر

که بس جان‌هایِ نازک را کند این گفت سودایی(۱۸)


* قرآن کریم، سورهٔ نجم (۵۳)، آیهٔ ۳

Quran, Al-Najm(#53), Line #3


«وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ»


«و سخن از روى هوى نمى‌گويد.»


(۱) سَهو: خطا، غفلت

(۲) یَرلِغ: یَرلیغ، فرمان پادشاهی، منشور

(۳) تردامن: مجاز از بدکار، گناهکار

(۴) مارایی: ما را آرایش دهی.

(۵) شیدایی: آشفتگی، دلدادگی، دیوانگی

(۶) مکروه: ناپسند، زشت

(۷) آلاییدن: آلودن

(۸) آراییدن: آراستن

(۹) حُلّه: جامه، لباس

(۱۰) خَضرا: سبز

(۱۱) فرّ: شکوه و رفعت

(۱۲) عَنقا: سیمرغ

(۱۳) تماشایی: تماشاگر، ناظر، درخورِ تماشا، نظاره‌کردنی

(۱۴) سازیدن: ساختن، فراهم کردن

(۱۵) بدرایی: بدرأیی، بداندیشی

(۱۶) اَخضَر: سبز

(۱۷) سرگین‌چَش: سرگین‌خوار

(۱۸) سودایی: دیوانه، شیدا

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۱۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2512, Divan e Shams


رها کن ماجرا ای جان، فروکن سر ز بالایی

که آمد نوبتِ عشرت، زمانِ مجلس‌آرایی


چه باشد جرم و سَهوِ ما، به پیشِ یَرلِغِ لطفت؟

کجا تردامنی مانَد، چو تو خورشید، مارایی


درآ ای تاج و تختِ ما، برون انداز رختِ ما

بسوزان هرچه می‌سوزی، بفرما هرچه فرمایی


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۳۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2834, Divan e Shams


همه خَلق در کَشاکَش، تو خراب و مست و دلخَوش

همه را نَظاره می‌کن، هَله از کنارِ بامی


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۵۹۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3593


عاریه‌ست(۱۹) این، کم همی‌باید فشارد

کآنچه بگرفتی، همی‌باید گزارد

 

جز نَفَخْتُ، کآن ز وَهّاب(۲۰) آمده‌ست

روح را باش، آن دگرها بیهُده‌ست

 

قرآن کریم، سورهٔ حجر (۱۵)، آیهٔ ۲۹

Quran, Al-Hijr(#15), Line #29


«فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ.»


«چون آفرينشش را به پايان بردم و از روح خود در آن دميدم، دربرابر او به سجده بيفتيد.»


بیهُده نسبت به جان می‌گویمش

نی به نسبت با صَنیعِ مُحکَمش(۲۱)


(۱۹) عاریه: قرضی

(۲۰) وَهّاب: بسیار بخشنده، از اسمایِ الهی

(۲۱) صَنیعِ مُحکَم: مصنوع استوار، ساختمان محکم

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #267


حَزم(۲۲) آن باشد که ظَنِّ بَد بَری

تا گُریزیّ و، شوی از بَد، بَری

 

حَزْم، سُوء‌الظن گفته‌ست آن رسول

هر قَدَم را دام می‌دان ای فَضول(۲۳)


حدیث


«اَلْحَزْمُ سُوءُالظَّنَّ»


«دوراندیشی و احتیاط، همانا بدگمانی است.»

 

رویِ صحرا هست هموار و فراخ

هر قدم دامی‌ است، کم ران اُوستاخ(۲۴)

 

آن بُزِ کوهی دَوَد که دام کو؟

چون بتازد، دامش افتد در گلو

 

آنکه می‌گفتی که کو؟ اینک ببین

دشت می‌دیدی نمی‌دیدی کمین

 

بی‌ کمین و دام و صَیّاد ای عَیار(۲۵)

دُنبه کِی باشد میانِ کشتزار؟

 

آنکه گستاخ آمدند اندر زمین(۲۶)

استخوان و کلّه‌هاشان را ببین

 

چون به گورستان روی ای مُرتَضیٰ(۲۷)

استخوانْشان را بپرس از ماٰمَضیٰ(۲۸)

 

تا به ظاهر بینی آن مَستانِ کور

چون فرو رفتند در چاهِ غرور؟


چشم اگر داری تو، کورانه مَیا

ور نداری چشم، دست آور عصا

 

آن عصایِ حَزم و استدلال را

چون نداری دید، می‌کُن پیشوا

 

ور عصایِ حَزم و استدلال نیست

بی‌ عصاکَش بر سَرِ هر رَه مایست

 

(۲۲) حَزم: تامّل با هشیاریِ نظر

(۲۳) فَضول: زیاده‌گو، کسی که به کارهای غیر ضروری بپردازد.

(۲۴) اوستاخ: گستاخانه

(۲۵) عَیار: جوانمرد

(۲۶) گستاخ آمدند اندر زمین: در روی زمین به تباهی و گستاخی دست زدند.

(۲۷) مُرْتَضیٰ: پسندیده و برگزیده برای صحبت و خدمت

(۲۸) ماٰمَضیٰ: آنچه گذشته و سپری شده است.

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #219


حَزم آن باشد که نفْریبد تو را

چرب و نوش و دام‌هایِ این سرا


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢٢٢

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #222


حَزم آن باشد که گویی: تخمه‌ام(۲۹)

یا سَقیمم(۳۰)، خستۀ این دَخمه‌ام(۳۱)


(۲۹) تُخمه‌: به‌معنی ناگواریدن طعام، پر شدن معده و هضم نشدن غذا

(۳۰) سَقیم: بیمار

(۳۱) دَخمه: کنایه از دنیا

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #212


صبر کردن بهرِ این نَبْوَد حَرَج(۳۲)

صبر کُن کِالصَّبْرُ مِفتاحُ‌الْفَرَج(۳۳)


زین کمین، بی‌ صبر و حَزمی کَس نَجَست

حَزم را خود، صبر آمد پا و دست


حَزم کن از خورد، کین زَهرین‌گیاست(۳۴)

حَزم کردن زور و نورِ انبیاست


(۳۲) حَرَج: تنگی و فشار، شکایت و اعتراض

(۳۳) کِالصَّبْرُ مِفتاحُ‌الْفَرَج: صبر کلید گشایش است.

(۳۴) زهرین‌گیا: گیاهِ زهرآگین، گیاهِ سمّی

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲٣٠

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #230


حزم آن باشد که چون دعوت کنند

تو نگویی: مست و خواهانِ من‌اند


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۱۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2512, Divan e Shams


رها کن ماجرا ای جان، فروکن سر ز بالایی

که آمد نوبتِ عشرت، زمانِ مجلس‌آرایی


چه باشد جرم و سَهوِ ما، به پیشِ یَرلِغِ لطفت؟

کجا تردامنی مانَد، چو تو خورشید، مارایی


درآ ای تاج و تختِ ما، برون انداز رختِ ما

بسوزان هرچه می‌سوزی، بفرما هرچه فرمایی


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287


او فضولی بوده است از اِنقباض

کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۲۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #525


مثنوی را چابک و دلخواه کن

ماجرا را مُوجَز(۳۵) و کوتاه کن


(۳۵) مُوجَز: مختصر، کوتاه

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۴۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2346, Divan e Shams


مَکُن رازِ مَرا ای جان فَسانه

شنیدستی مَجالِسْ بِالأَمانَه*


چو فرمود‌ه‌ست حق کَالصُّلْحُ خَیْرٌ**

رها کن ماجرا(۳۶) را ای یگانه


چو گفته‌ست اَنْصِتُوا(۳۷) ای طوطیِ جان***

بپر خاموش و رُو تا آشیانه


* حدیث


«الْـمَجالِسُ بِالْامانَة.»


«مجلس‌ها به امانت است.»


** قرآن کریم، سورهٔ نساء (۴)، آیهٔ ۱۲۸

Quran, An-Nisaa(#4), Line #128


«…وَالصُّلْحُ خَيْرٌ… .»


«…كه آشتى بهتر است… .»


*** قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۲۰۴

Quran, Al-A’raaf(#7), Line #204


«وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ.»


«چون قرآن خوانده شود به آن گوش فرا دهيد و خاموش باشيد،

شايد مشمول رحمت خدا شويد.»


(۳۶) ماجرا: اوضاع و احوالِ ذهنی، سیستمِ عملیاتیِ من ذهنی

(۳۷) اَنصِتُوا: خاموش باشید.

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۵۲۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1528


مثنویِّ ما دُکانِ وحدت است

غیرِ واحد هر چه بینی آن بُت است


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۵۰۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #507


شاد از وی شو، مشو از غیرِ وی

او بهارست و دگرها، ماهِ دی(۳۸)


هر چه غیرِ اوست، اِستدراجِ(۳۹) توست

گرچه تخت و ملک توست و تاجِ توست


قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیات ۱۸۱ و ۱۸۲

Quran, Al-A’raaf(#7), Line #181-182


«وَمِمَّنْ خَلَقْنَا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ يَعْدِلُون»


«از آفريدگان ما گروهى هستند كه به حق راه مى‌نمايند و به عدالت رفتار مى‌كنند.»


«وَالَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لَا يَعْلَمُونَ»


«و آنان را كه آيات ما را دروغ انگاشتند، از راهى كه خود نمى‌دانند

به تدريج خوارشان مى‌سازيم، (به تدريج به افسانهٔ من ذهنی می‌کشانیم).»


شاد از غم شو، که غم دامِ لقاست(۴۰)

اندرین ره، سویِ پستی ارتقاست


غم یکی گنجی‌ست و رنجِ تو چو کان(۴۱)

لیک کِی درگیرد این در کودکان؟


کودکان چون نامِ بازی بشنوند

جمله با خرگور(۴۲)، هم‌تگ(۴۳) می‌دوند


ای خرانِ کور، این سو دام‌هاست

در کمین، این سوی، خون‌آشام‌هاست


تیرها پَرّان، کمان پنهان ز غیب

بر جوانی می‌رسد صد تیرِ شِیب(۴۴)


گام در صحرایِ دل باید نهاد

زآن‌که در صحرایِ گِل نبود گشاد


(۳۸) ماهِ دی: مراد زمستان است.

(۳۹) اِستدراج: به تدریج به سوی نابودی رفتن

(۴۰) لقا: دیدار، در این‌جا یعنی دیدارِ خدا

(۴۱) کان: معدن

(۴۲) خرگور: گورخر

(۴۳) هم‌تگ: دو تن که با هم بدوند، هم‌دو

(۴۴) شِیب: پیری

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2872


حق همی‌خواهد که تو زاهد شوی

تا غَرَض بگذاری و شاهد شوی


کاین غَرَض‌ها پردهٔ دیده بُوَد

بر نظر چون پرده پیچیده بُوَد

 

پس نبیند جمله را با طِمّ(۴۵) و رِمّ(۴۶ و ۴۷)

حُبُّکَ‌الْـاَشیاءَ یُعْمی و یُصِمّ


حدیث


«حُبُّکَ الْاَشَّیءَ یُعْمی و یُصِمّ.»


«عشق تو به اشيا [همانیدگی‌ها] تو را كور و كر می‌کند.»

 

در دلش خورشید چون نوری نشاند

پیشش اختر را مقادیری نماند

 

پس بدید او بی‌حجاب اسرار را

سیرِ روحِ مؤمن و کُفّار را


(۴۵) طِمّ: دریا و آب فراوان

(۴۶) رِمّ: زمین و خاک

(۴۷) طِمّ و رِمّ: در این‌جا یعنی با جزئیات

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۹۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2592


پیشه‏‌یی آموختی در کسبِ تن

چنگ اندر پیشۀ‏ دینی بزن‏


در جهان پوشیده گشتی و غَنی(۴۸)

چون بُرون آیی از این‌جا، چون کنی؟


پیشه‌ای آموز کاندر آخرت

اندر آید دخلِ کسبِ مغفرت


(۴۸) غَنی: ثروتمند

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۹۵۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1951


گفت پیغمبر: که نَفْحَت‌هایِ(۴۹) حَق

اندرین ایّام می‌آرد سَبَق(۵۰)


گوش و هُش دارید این اوقات را

در رُبایید این چنین نَفحات را


نَفْحِه آمد مر شما را دید و رفت

هر که را می‌خواست جان بخشید و رفت


نَفحِهٔ دیگر رسید، آگاه باش

تا ازین هم وانمانی، خواجه‌تاش(۵۱)


(۴۹) نَفحَت: بوی خوش، مراد عنایات و رحمت‌ها و دَمِ مبارکِ خداوندی است.

(۵۰) سَبَق: پیشی گرفتن، پیش افتادن

(۵۱) خواجه‌تاش: هریک از غلام یا نوکرانی که یک خواجه یا رئیس دارند.

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵٩

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #3159


لیک من آن ننگرم، رحمت کنم

رحمتم پُرّ است، بر رحمت تنم


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳٨١١

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3811


مَنْ صَمَت مِنْکُم نَجٰا، بُد یاسِه‌اش(۵۲)

خامُشان را بود کیسه و کاسه‌اش


حدیث

 

«مَنْ صَمَتَ نَجا.»


«هرکه خموشی گُزید، رستگار شد.»


(۵۲) یاسه‌: یاسا، قاعده، قانون

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۶۱۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1619


حاکم است و یَفْعَلُ‌اللَّـه ما یَشا

او ز عینِ دَرد انگیزد دوا


«زیرا حق‌تعالی حاکم و فرمانروای جهان است و او هرچه خواهد همان کند.

چنانکه از ذات درد و مرض، دوا و درمان می‌آفریند.»


قرآن كريم، سورهٔ ابراهيم (۱۴)، آیهٔ ۲۷

Quran, Ibrahim(#14), Line #27


«… وَ يَفْعَلُ اللَّـهُ مَا يَشَاءُ.»


«… خدا هرچه خواهد همان مى‌كند.»


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۰۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #702


پیشِ این خورشید کاو بس روشنی است

در حقیقت هر دلیلی رهزنی است


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ٢۶٧٠

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2670


حُکمِ حق گُسترد بهر ما بِساط(۵۳)

که بگویید از طریقِ اِنبساط


(۵۳) بِساط: هر چیز گستردنی مانند فرش و سفره

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۳۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #1232


نه تو اَعْطَیْنٰاکَ کَوْثَر خوانده‌ای؟

پس چرا خشکی و تشنه مانده‌ای؟

 

یا مگر فرعونی و، کوثَر چو نیل

بر تو خون گشته‌ست و ناخوش، ای علیل(۵۴)


قرآن کریم، سورهٔ کوثر (۱۰۸)، آیهٔ ۱

Quran, Al-Kawthar(#108), Line #1


«إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ»


«ما كوثر را به تو عطا كرديم.»


(۵۴) عَلیل: بیمار، رنجور، دردمند

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ٢١۴۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2146


بر کنارِ بامی ای مستِ مُدام(۵۵)

پَست بنشین یا فرود آ، وَالسَّلام


هر زمانی که شدی تو کامران

آن دَمِ خوش را کنارِ بام دان


(۵۵) مُدام: شراب

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۵۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2254


آبِ گِل خواهد که در دریا رَوَد

گِل گرفته پای آب و می‌کَشَد


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۶۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1862


زآن جِرایِ روح چون نُقصان(۵۶) شود

جانَش از نُقصانِ آن لرزان شود


پس بداند که خطایی رفته است

که سَمَن‌زارِ(۵۷) رضا آشفته است


(۵۶) نُقصان: کمی، کاستی، زیان

(۵۷) سَمَن‌زار: باغِ یاسمن و جای انبوه از درختِ یاسمن، آنجا که سَمَن رویَد.

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #257, Divan e Shams


جامِ مُباح(۵۸ و ۵۹) آمد، هین نوش کُن

بازرَه از غابر و از ماجَرا


(۵۸) مُباح: حلال

(۵۹) جامِ مُباح: شرابِ حلال

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2640


من سبب را ننگرم، کآن حادث(۶۰) است

زآن‌که حادث حادثی را باعث است


لطفِ سابق را نظاره می‌کنم

هرچه آن حادث، دوپاره می‌کنم


(۶۰) حادث: تازه پدید آمده، جدید، نو

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۲۸۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3288


عقلِ تو قسمت شده بر صد مُهِمّ

بر هزاران آرزو و طِمّ(۶۱) و رِمّ(۶۲ و ۶۳)


جمع باید کرد اجزا را به عشق

تا شوی خوش چون سمرقند و دمشق


جَو‌جَوی(۶۴)، چون جمع گردی زاِشتباه

پس توان زد بر تو سِکّهٔ پادشاه


(۶۱) طِمّ: دریا و آب فراوان

(۶۲) رِمّ: زمین و خاک

(۶۳) طِمّ و رِمّ: در اینجا منظور آرزوهای دنیوی است.

(۶۴) جَو‌جَو: یک‌‌جو یک‌جو و ذرّه‌ذرّه

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۷۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #4070


سِحْر کاهی را به صنعت کُه کند

باز کوهی را چو کاهی می‌تند


زشت‌ها را نغز(۶۵) گرداند به فنّ

نغزها را زشت گرداند به ظنّ


کارِ سِحر این است کاو دَم می‌زند

هر نَفَس قلبِ حقایق می‌کند(۶۶)


آدمی را خر نماید ساعتی

آدمی سازد خری را وآیتی


(۶۵) نغز: خوب، نیکو، لطیف

(۶۶) قلب کردن: بازگونه نشان دادن، برعکس نمایان کردن

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ٢۴٨٠

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2480


تا کنون کردی چنین، اکنون مکن

تیره کردی آب را، افزون مکن


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۸۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1488


گفت شیطان که بِما اَغْوَیْتَنی(۶۷)

کرد فعلِ خود نهان، دیو دَنی(۶۸)


شیطان به خداوند گفت که تو مرا گمراه کردی. او گمراهی خود را به حضرتِ حق نسبت داد

و آن دیوِ فرومایه کار خود را پنهان داشت.


گفت آدم که ظَلَمْنا نَفْسَنا(۶۹)

او ز فعل حق نَبُد غافل چو ما


ولی حضرت آدم گفت: پروردگارا، ما به خود ستم کردیم.

و او همچون ما از حکمتِ کار حضرت حق بی‌خبر نبود.


(۶۷) بِما اَغْوَیْتَنی: به سبب آنکه مرا گمراه کردی.

(۶۸) دَنی: فرومایه، پست

(۶۹) ظَلَمْنا نَفْسَنا: ما به خود ستم کردیم.

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1390


نه بهانه کرد و، نه تزویر ساخت

نه لِوایِ(۷۰) مکر و حیلت برفراخت


باز آن ابلیس، بحث آغاز کرد

که بُدَم من سُرخ‌رو، کردیم زرد


(۷۰) لِوا: پرچم

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۰۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3005


سیّئاتم(۷۱) چون وسیلت شد به حق

پس مَزَن بر سیّئاتم هیچ دَق‏(۷۲)


(۷۱) سیّئات: گناهان، اشتباهات

(۷۲) دَق: کوفتن، طعنه زدن، نکوهش کردن

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۶۱۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1611, Divan e Shams


ز درم راه نباشد، ز سرِ بام و دریچه

سَتَرَالله عَلَیْنٰا(۷۳) چه علالایِ(۷۴) تو دارم


(۷۳) سَتَرَالله عَلَیْنٰا: خداوند بر ما پوشانید.

(۷۴) علالا: بانگ و فریاد، هیاهو، سر و صدا

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۰۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4302


درد، دارویِ کهن را نو کند

درد، هر شاخِ ملولی خو کند(۷۵)

 

کیمیایِ نوکننده، دردهاست

کو ملولی آن‌طرف که درد خاست(۷۶)؟

 

هین مزن تو از ملولی آهِ سرد

درد جو(۷۷) و، درد جو و، درد، درد


(۷۵) خو کردن: هَرَس کردن درخت

(۷۶) خاست: بلند شد، به‌وجود آمد، پدید آمد.

(۷۷) جو: بجوی، جست‌وجو کن، طلب کن.

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۷۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1479


نه قبول اندیش، نه رَد ای غلام

امر را و نهی را می‌بین مُدام(۷۸)


(۷۸) مُدام: دائماً

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۵٩٢

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #592, Divan e Shams


اگر چرخِ وجودِ من از این گردش فرو‌مانَد

بگردانَد مرا آن‌کَس که گردون را بگردانَد


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3240


عشق بُرَّد بحث را ای جان و بس

کاو ز گفت‌وگو شود فریادرس


حیرتی آید ز عشق آن نطق(۷۹) را

زَهره نَبْوَد که کند او ماجرا


(۷۹) نُطق: حرف زدن، سخن گفتن، گفتار

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۱۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2512, Divan e Shams


رها کن ماجرا ای جان، فروکن سر ز بالایی

که آمد نوبتِ عشرت، زمانِ مجلس‌آرایی


چه باشد جرم و سَهوِ ما، به پیشِ یَرلِغِ لطفت؟

کجا تردامنی مانَد، چو تو خورشید، مارایی


درآ ای تاج و تختِ ما، برون انداز رختِ ما

بسوزان هرچه می‌سوزی، بفرما هرچه فرمایی


اگر آتش زنی، سوزی تو باغِ عقلِ کلّی را

هزاران باغ برسازی ز بی‌عقلی و شیدایی


وگر رسوا شود عاشق، به صد مکروه و صد تهمت

از این سویش بیالایی، وز آن سویش بیارایی


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۰۷۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1077


راضیم من، شاکرم من ای حریف

این طرف رسوا و پیش حق، شریف


پیش خلقان، خوار و زار و ریشخند

پیش حق، محبوب و مطلوب و پسند


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۱۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2512, Divan e Shams


نه تو اجزایِ آبی را بدادی تابشِ جوهر؟

نه تو اجزایِ خاکی را بدادی حُلّه خَضرایی؟


نه از اجزایِ یک آدم جهان پر آدمی کردی؟

نه آنی که مگس را تو بدادی فرِّ عَنقایی؟


طبیبی دید کوری را، نمودش دارویِ دیده

بگفتش: سُرمه ساز این را برایِ نورِ بینایی


بگفتش کور: اگر آن را که من دیدم تو می‌دیدی

دو چشمِ خویش می‌کندی و می‌گشتی تماشایی


زهی لطفی که بر بُستان و گورستان همی‌ریزی

زهی نوری که اندر چشم و در بی‌چشم می‌آیی


اگر بر زندگان ریزی، برون پرّند از گردون

وگر بر مُردگان ریزی، شود مرده مسیحایی


غذایِ زاغ سازیدی، ز سرگینی و مرداری

چه داند زاغ کآن طوطی چه دارد در شِکَرخایی؟


چه گفت آن زاغ بیهوده که سرگینش خورانیدی؟

نگهدار ای خدا، ما را از آن گفتار و بدرایی


چه گفت آن طوطیِ اَخضَر که شِکّر دادیَش درخور؟

به فضلِ خود زبانِ ما بدآن گفتار بگشایی


کی‌َست آن زاغِ سرگین‌چَش؟ کسی کاو مبتلا گردد

به علمی غیرِ علمِ دین، برایِ جاهِ دنیایی


کی‌َست آن طوطی و شِکّر؟ ضمیرِ منبعِ حکمت

که حق باشد زبانِ او چو احمد وقتِ گویایی


مرا در دل یکی دلبر همی‌گوید: خَمُش بهتر

که بس جان‌هایِ نازک را کُنَد این گفت سودایی


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۱۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2512, Divan e Shams


رها کن ماجرا ای جان، فروکن سر ز بالایی

که آمد نوبتِ عشرت، زمانِ مجلس‌آرایی


چه باشد جرم و سَهوِ ما، به پیشِ یَرلِغِ لطفت؟

کجا تردامنی مانَد، چو تو خورشید، مارایی


درآ ای تاج و تختِ ما، برون انداز رختِ ما

بسوزان هرچه می‌سوزی، بفرما هرچه فرمایی


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۳۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1637


با تو قُلْماشیت(۸۰) خواهیم گفت، هان

صوفیا، خوش پهن بگشا گوشِ جان

 

مر تو را هر زخم کآید ز آسمان

منتظر می‌باش خلعت(۸۱) بعد از آن

 

کاو نه آن شاه است کِت سیلی زند

پس نبخشد تاج و تختِ مُستَنَد(۸۲)

 

جمله دنیا را پَرِ پَشّه بها

سیلی‌یی را رَشْوَتِ بی‌مُنْتَها

 

گردنت زین طوقِ(۸۳) زرّینِ جهان

چُست(۸۴) دردُزد(۸۵) و ز حق سیلی ‌سِتان

 

آن قفاها(۸۶) کانبیا برداشتند

زآن بلا سَرهایِ خود افراشتند


لیک حاضر باش در خود، ای فتیٰ(۸۷)

تا به خانه او بیابد مر تو را

 

ور نه خِلْعَت(۸۸) را بَرَد او بازپس

که نیابیدم به خانه‌ هیچ‌کس


(۸۰) قُلْماشیت: سخن یاوه و بی‌اساس، بیهوده‌گویی

(۸۱) خلعت: مجازاً هدیه، پاداش

(۸۲) مُستَنَد: تکیه‌کرده شده، قابل اتّکاء

(۸۳) طوق: گلوبند، گردنبند

(۸۴) چُست: چالاک

(۸۵) دَردُزدیدن: دُزدیدن؛ در این‌جا مجازاً به‌معنی خلاص‌ کردن است.

(۸۶) قفا: پشتِ گردن. قفا ‌خوردن: پس‌گردنی خوردن 

(۸۷) فَتیٰ: جوان‌مرد، جوان

(۸۸) خِلْعَت: لباس، پارچه‌ای که هدیه دهند.

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۴۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1645


باز سؤال کردنِ صوفی، از آن قاضی

 

گفت آن صوفی: چه بودی کاین جهان

ابرویِ رحمت گشادی جاودان؟

 

هر دَمی شوری نیآوردی به پیش

برنیآوردی ز تَلوین‌هاش(۸۹) نیش

 

شب ندزدیدی چراغِ روز را

دِی نبردی باغِ عیش‌آموز را


جامِ صحّت را نبودی سنگِ تب

ایمنی را خوف، نآوردی کُرَب(۹۰)

 

خود چه کم گشتی ز جود و رحمتش

گر نبودی خَرخَشه(۹۱) در نعمتش؟


(۸۹) تَلوین: رنگ‌به‌رنگ کردن، گوناگون ساختن

(۹۰) کُرَب: جمعِ کُربَه، اندوه‌ها، ناراحتی‌ها

(۹۱) خَرخَشه: غوغا، جنجال، آشوب، در اینجا به معنی ناراحتی و شرّ

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۵۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1650


«جوابِ قاضی، سؤالِ صوفی را، و قصهٔ ترک و درزی(۹۲) را مَثَل آوردن»

 

گفت قاضی: بس تهی‌رو(۹۳) صوفی‌ای

خالی از فِطْنَت(۹۴) چو کافِ کوفی‌ای


(۹۲) درزی: خیّاط

(۹۳) تهى‌رو: كسى كه بيهوده راه مى‌رود. منظور سالكى است كه در امرِ سلوک، سطحى و سرسرى است.

(۹۴) فِطْنَت: زيركى، هوشيارى، خِرَدِ زندگی

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۰۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #101, Divan e Shams


تنِ با سَر نداند سرِّ کُن را

تنِ بی‌سر شناسد کاف و نون(۹۵) را


نما ای شمسِ تبریزی کمالی

که تا نقصی نباشد کاف و نون را


قرآن کریم، سورهٔ یس (۳۶)، آیهٔ ۸۲

Quran, Yaseen(#36), Line #82


«إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»


«چون بخواهد چيزى را بيآفريند، فرمانش اين است كه مى‌گويد: موجود شو، پس موجود مى‌شود.»


(۹۵) کاف و نون: کُن، اشاره به آیهٔ ۸۲، سورهٔ یس(۳۶)

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۵۲۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1520, Divan e Shams


مرا پرسی که چونی؟ بین که چونم

خرابم، بی‌خودم، مستِ جنونم


مرا از کاف و نون آورد در دام

از آن هیبت دوتا(۹۶) چون کاف و نونم


پری‌زادی مرا دیوانه کرده‌ست

مسلمانان، که می‌داند فسونم؟


(۹۶) دوتا: خمیده

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۵۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1650


گفت قاضی: بس تهی‌رَو صوفی‌ای

خالی از فِطْنَت چو کافِ کوفی‌ای


تو بِنَشنیدی که آن پُرقندْلب(۹۷)

غَدرِ(۹۸) خیّاطان همی‌گفتی به شب؟

 

خلق را در دزدیِ آن طایفه

می‌نمود افسانه‌های سالِفه(۹۹)

 

قصّهٔ پاره‌رُبایی در بُرین(۱۰۰)

می‌ حکایت کرد او با آن و این

 

در سَمَر(۱۰۱) می‌خواند دُزدی‌نامه‌ای(۱۰۲)

گِردِ او جمع آمده هنگامه‌ای(۱۰۳)

 

مُستمِع(۱۰۴) چون یافت جاذِب زآن وُفُود(۱۰۵)

جمله اَجزایش حکایت گشته بود


(۹۷) پُرقندْلب: آنكه لبى بس شيرين دارد. كنايه از نقّالى كه با زبانى شيرين و بيانى دلنشين داستان نقل می‌كند.

(۹۸) غَدر: مکر، حیله، نیرنگ

(۹۹) سالفه: پيشين، گذشته

(۱۰۰) بُرین: بُریدن

(۱۰۱) سَمَر: حكايت، داستان‌سرايى

(۱۰۲) دُزدى‌نامه: كتابى كه در شرح احوال و كارهاى دزدان نوشته شود.

(۱۰۳) هنگامه: معركه، جمعيتى كه براى تماشا جمع مى‌شوند.

(۱۰۴) مُستمِع: شنونده

(۱۰۵) وُفُود: جماعت‌ها. جمعِ وافِد به معنی پيک خبر. در اینجا معنی اوّل مراد است.

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۶۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1665


چونکه دزدی‌های بی‌رحمانه گفت

که کنند آن دَرْزیان اندر نهفت

 

اندر آن هنگامه، تُرکی از خِطا(۱۰۶)

سخت طَیْره شد(۱۰۷) ز کشفِ آن غِطا(۱۰۸)


(۱۰۶) خِطا: ناحيتى در چين شمالى. بدان خَتا هم گويند.

(۱۰۷) طَيْره شدن: خشمگين شدن

(۱۰۸) غِطا: مخفّفِ غِطاء به معنى پرده

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۷۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1671


بس که غَدرِ(۱۰۹) درزیان(۱۱۰) را ذکر کرد

حیف آمد تُرک را و خشم و درد

 

گفت: ای قَصّاص(۱۱۱) در شهرِ شما

کیست اُستاتر در این مکر و دَغا؟


(۱۰۹) غَدر: مکر، حیله، نیرنگ

(۱۱۰) درزیان: خیاطان

(۱۱۱) قَصّاص: قصّه‌گو، نقّال

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۷۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1673


دعوی کردنِ تُرک و گرو بستن او که: درزی از من چیزی نتواند بُردن

 

گفت: خیاطی است نامش پورِشُش

اندر این چُستی و دزدی خَلْق‌کُش

 

گفت: من ضامن، که با صد اضطراب

او نیآرَد بُرد پیشم، رشته تاب


پس بگفتندش که از تو چُست‌تر(۱۱۲)

ماتِ او گشتند، در دعوی(۱۱۳) مَپَر


رُو به عقلِ خود چنین غِرّه(۱۱۴) مباش

که شوی یاوه(۱۱۵) تو در تزویرهاش(۱۱۶)

 

گرم‌تر شد تُرک و، بَست آنجا گِرو

که نیآرد بُرد، نی کهنه، نه نو

 

مُطمِعانش(۱۱۷) گرم‌تر کردند زود

او گِرو بست و رِهان(۱۱۸) را برگشود


که گِرو این مَرکبِ تازیِّ(۱۱۹) من

بِدْهم اَرْ دزدد قُماشم(۱۲۰) او به فن


(۱۱۲) چُست‌تر: چالاک‌تر، زرنگ‌تر

(۱۱۳) دَعوی: ادعا کردن

(۱۱۴) غِرّه: مغرور شدن

(۱۱۵) ياوه: تباه و تلف

(۱۱۶) تزویر: ریا و دوریی، حیله‌گری

(۱۱۷) مُطْمِع: به طمع درآورنده، انگيزنده به طمع

(۱۱۸) رِهان: شرط‌بندى

(۱۱۹) مَرکبِ تازی: اسب عربی، اسب نژاده و اصیل

(۱۲۰) قُماش: پارچه

-------------------------

مجموع لغات:


(۱) سَهو: خطا، غفلت

(۲) یَرلِغ: یَرلیغ، فرمان پادشاهی، منشور

(۳) تردامن: مجاز از بدکار، گناهکار

(۴) مارایی: ما را آرایش دهی.

(۵) شیدایی: آشفتگی، دلدادگی، دیوانگی

(۶) مکروه: ناپسند، زشت

(۷) آلاییدن: آلودن

(۸) آراییدن: آراستن

(۹) حُلّه: جامه، لباس

(۱۰) خَضرا: سبز

(۱۱) فرّ: شکوه و رفعت

(۱۲) عَنقا: سیمرغ

(۱۳) تماشایی: تماشاگر، ناظر، درخورِ تماشا، نظاره‌کردنی

(۱۴) سازیدن: ساختن، فراهم کردن

(۱۵) بدرایی: بدرأیی، بداندیشی

(۱۶) اَخضَر: سبز

(۱۷) سرگین‌چَش: سرگین‌خوار

(۱۸) سودایی: دیوانه، شیدا

(۱۹) عاریه: قرضی

(۲۰) وَهّاب: بسیار بخشنده، از اسمایِ الهی

(۲۱) صَنیعِ مُحکَم: مصنوع استوار، ساختمان محکم

(۲۲) حَزم: تامّل با هشیاریِ نظر

(۲۳) فَضول: زیاده‌گو، کسی که به کارهای غیر ضروری بپردازد.

(۲۴) اوستاخ: گستاخانه

(۲۵) عَیار: جوانمرد

(۲۶) گستاخ آمدند اندر زمین: در روی زمین به تباهی و گستاخی دست زدند.

(۲۷) مُرْتَضیٰ: پسندیده و برگزیده برای صحبت و خدمت

(۲۸) ماٰمَضیٰ: آنچه گذشته و سپری شده است.

(۲۹) تُخمه‌: به‌معنی ناگواریدن طعام، پر شدن معده و هضم نشدن غذا

(۳۰) سَقیم: بیمار

(۳۱) دَخمه: کنایه از دنیا

(۳۲) حَرَج: تنگی و فشار، شکایت و اعتراض

(۳۳) کِالصَّبْرُ مِفتاحُ‌الْفَرَج: صبر کلید گشایش است.

(۳۴) زهرین‌گیا: گیاهِ زهرآگین، گیاهِ سمّی

(۳۵) مُوجَز: مختصر، کوتاه

(۳۶) ماجرا: اوضاع و احوالِ ذهنی، سیستمِ عملیاتیِ من ذهنی

(۳۷) اَنصِتُوا: خاموش باشید.

(۳۸) ماهِ دی: مراد زمستان است.

(۳۹) اِستدراج: به تدریج به سوی نابودی رفتن

(۴۰) لقا: دیدار، در این‌جا یعنی دیدارِ خدا

(۴۱) کان: معدن

(۴۲) خرگور: گورخر

(۴۳) هم‌تگ: دو تن که با هم بدوند، هم‌دو

(۴۴) شِیب: پیری

(۴۵) طِمّ: دریا و آب فراوان

(۴۶) رِمّ: زمین و خاک

(۴۷) طِمّ و رِمّ: در این‌جا یعنی با جزئیات

(۴۸) غَنی: ثروتمند

(۴۹) نَفحَت: بوی خوش، مراد عنایات و رحمت‌ها و دَمِ مبارکِ خداوندی است.

(۵۰) سَبَق: پیشی گرفتن، پیش افتادن

(۵۱) خواجه‌تاش: هریک از غلام یا نوکرانی که یک خواجه یا رئیس دارند.

(۵۲) یاسه‌: یاسا، قاعده، قانون

(۵۳) بِساط: هر چیز گستردنی مانند فرش و سفره

(۵۴) عَلیل: بیمار، رنجور، دردمند

(۵۵) مُدام: شراب

(۵۶) نُقصان: کمی، کاستی، زیان

(۵۷) سَمَن‌زار: باغِ یاسمن و جای انبوه از درختِ یاسمن، آنجا که سَمَن رویَد.

(۵۸) مُباح: حلال

(۵۹) جامِ مُباح: شرابِ حلال

(۶۰) حادث: تازه پدید آمده، جدید، نو

(۶۱) طِمّ: دریا و آب فراوان

(۶۲) رِمّ: زمین و خاک

(۶۳) طِمّ و رِمّ: در اینجا منظور آرزوهای دنیوی است.

(۶۴) جَو‌جَو: یک‌‌جو یک‌جو و ذرّه‌ذرّه

(۶۵) نغز: خوب، نیکو، لطیف

(۶۶) قلب کردن: بازگونه نشان دادن، برعکس نمایان کردن

(۶۷) بِما اَغْوَیْتَنی: به سبب آنکه مرا گمراه کردی.

(۶۸) دَنی: فرومایه، پست

(۶۹) ظَلَمْنا نَفْسَنا: ما به خود ستم کردیم.

(۷۰) لِوا: پرچم

(۷۱) سیّئات: گناهان، اشتباهات

(۷۲) دَق: کوفتن، طعنه زدن، نکوهش کردن

(۷۳) سَتَرَالله عَلَیْنٰا: خداوند بر ما پوشانید.

(۷۴) علالا: بانگ و فریاد، هیاهو، سر و صدا

(۷۵) خو کردن: هَرَس کردن درخت

(۷۶) خاست: بلند شد، به‌وجود آمد، پدید آمد.

(۷۷) جو: بجوی، جست‌وجو کن، طلب کن.

(۷۸) مُدام: دائماً

(۷۹) نُطق: حرف زدن، سخن گفتن، گفتار

(۸۰) قُلْماشیت: سخن یاوه و بی‌اساس، بیهوده‌گویی

(۸۱) خلعت: مجازاً هدیه، پاداش

(۸۲) مُستَنَد: تکیه‌کرده شده، قابل اتّکاء

(۸۳) طوق: گلوبند، گردنبند

(۸۴) چُست: چالاک

(۸۵) دَردُزدیدن: دُزدیدن؛ در این‌جا مجازاً به‌معنی خلاص‌ کردن است.

(۸۶) قفا: پشتِ گردن. قفا ‌خوردن: پس‌گردنی خوردن 

(۸۷) فَتیٰ: جوان‌مرد، جوان

(۸۸) خِلْعَت: لباس، پارچه‌ای که هدیه دهند.

(۸۹) تَلوین: رنگ‌به‌رنگ کردن، گوناگون ساختن

(۹۰) کُرَب: جمعِ کُربَه، اندوه‌ها، ناراحتی‌ها

(۹۱) خَرخَشه: غوغا، جنجال، آشوب، در اینجا به معنی ناراحتی و شرّ

(۹۲) درزی: خیّاط

(۹۳) تهى‌رو: كسى كه بيهوده راه مى‌رود. منظور سالكى است كه در امرِ سلوک، سطحى و سرسرى است.

(۹۴) فِطْنَت: زيركى، هوشيارى، خِرَدِ زندگی

(۹۵) کاف و نون: کُن، اشاره به آیهٔ ۸۲، سورهٔ یس(۳۶)

(۹۶) دوتا: خمیده

(۹۷) پُرقندْلب: آنكه لبى بس شيرين دارد. كنايه از نقّالى كه با زبانى شيرين و بيانى دلنشين داستان نقل می‌كند.

(۹۸) غَدر: مکر، حیله، نیرنگ

(۹۹) سالفه: پيشين، گذشته

(۱۰۰) بُرین: بُریدن

(۱۰۱) سَمَر: حكايت، داستان‌سرايى

(۱۰۲) دُزدى‌نامه: كتابى كه در شرح احوال و كارهاى دزدان نوشته شود.

(۱۰۳) هنگامه: معركه، جمعيتى كه براى تماشا جمع مى‌شوند.

(۱۰۴) مُستمِع: شنونده

(۱۰۵) وُفُود: جماعت‌ها. جمعِ وافِد به معنی پيک خبر. در اینجا معنی اوّل مراد است.

(۱۰۶) خِطا: ناحيتى در چين شمالى. بدان خَتا هم گويند.

(۱۰۷) طَيْره شدن: خشمگين شدن

(۱۰۸) غِطا: مخفّفِ غِطاء به معنى پرده

(۱۰۹) غَدر: مکر، حیله، نیرنگ

(۱۱۰) درزیان: خیاطان

(۱۱۱) قَصّاص: قصّه‌گو، نقّال

(۱۱۲) چُست‌تر: چالاک‌تر، زرنگ‌تر

(۱۱۳) دَعوی: ادعا کردن

(۱۱۴) غِرّه: مغرور شدن

(۱۱۵) ياوه: تباه و تلف

(۱۱۶) تزویر: ریا و دوریی، حیله‌گری

(۱۱۷) مُطْمِع: به طمع درآورنده، انگيزنده به طمع

(۱۱۸) رِهان: شرط‌بندى

(۱۱۹) مَرکبِ تازی: اسب عربی، اسب نژاده و اصیل

(۱۲۰) قُماش: پارچه

----------------------------

************************

تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسان


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۱۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2512, Divan e Shams


رها کن ماجرا ای جان فروکن سر ز بالایی

که آمد نوبت عشرت زمان مجلس‌آرایی


چه باشد جرم و سهو ما به پیش یرلغ لطفت

کجا تردامنی ماند چو تو خورشید مارایی


درآ ای تاج و تخت ما برون انداز رخت ما

بسوزان هرچه می‌سوزی بفرما هرچه فرمایی


اگر آتش زنی سوزی تو باغ عقل کلی را

هزاران باغ برسازی ز بی‌عقلی و شیدایی


وگر رسوا شود عاشق به صد مکروه و صد تهمت

از این سویش بیالایی وز آن سویش بیارایی


نه تو اجزای آبی را بدادی تابش جوهر

نه تو اجزای خاکی را بدادی حله خضرایی


نه از اجزای یک آدم جهان پر آدمی کردی

نه آنی که مگس را تو بدادی فر عنقایی


طبیبی دید کوری را نمودش داروی دیده

بگفتش سرمه ساز این را برای نور بینایی


بگفتش کور اگر آن را که من دیدم تو می‌دیدی

دو چشم خویش می‌کندی و می‌گشتی تماشایی


زهی لطفی که بر بستان و گورستان همی‌ریزی

زهی نوری که اندر چشم و در بی‌چشم می‌آیی


اگر بر زندگان ریزی برون پرند از گردون

وگر بر مردگان ریزی شود مرده مسیحایی


غذای زاغ سازیدی ز سرگینی و مرداری

چه داند زاغ کان طوطی چه دارد در شکرخایی


چه گفت آن زاغ بیهوده که سرگینش خورانیدی

نگهدار ای خدا ما را از آن گفتار و بدرایی


چه گفت آن طوطی اخضر که شکر دادیش درخور

به فضل خود زبان ما بدآن گفتار بگشایی


کی‌ست آن زاغ سرگین‌چش کسی کاو مبتلا گردد

به علمی غیر علم دین برای جاه دنیایی


کی‌ست آن طوطی و شکر ضمیر منبع حکمت 

که حق باشد زبان او چو احمد وقت گویایی


مرا در دل یکی دلبر همی‌گوید خمش بهتر

که بس جان‌های نازک را کند این گفت سودایی


* قرآن کریم، سوره نجم (۵۳)، آیه ۳

Quran, Al-Najm(#53), Line #3


«وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ»


«و سخن از روى هوى نمى‌گويد.»


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۱۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2512, Divan e Shams


رها کن ماجرا ای جان فروکن سر ز بالایی

که آمد نوبت عشرت زمان مجلس‌آرایی


چه باشد جرم و سهو ما به پیش یرلغ لطفت

کجا تردامنی ماند چو تو خورشید مارایی


درآ ای تاج و تخت ما برون انداز رخت ما

بسوزان هرچه می‌سوزی بفرما هرچه فرمایی


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۳۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2834, Divan e Shams


همه خلق در کشاکش تو خراب و مست و دلخوش

همه را نظاره می‌کن هله از کنار بامی


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۵۹۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3593


عاریه‌ست این کم همی‌باید فشارد

کآنچه بگرفتی همی‌باید گزارد

 

جز نفخت کآن ز وهاب آمده‌ست

روح را باش آن دگرها بیهده‌ست

 

قرآن کریم، سوره حجر (۱۵)، آیه ۲۹

Quran, Al-Hijr(#15), Line #29


«فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ.»


«چون آفرينشش را به پايان بردم و از روح خود در آن دميدم، دربرابر او به سجده بيفتيد.»


بیهده نسبت به جان می‌گویمش

نی به نسبت با صنیع محکمش


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #267


حزم آن باشد که ظن بد بری

تا گریزی و شوی از بد بری

 

حزم سوء‌الظن گفته‌ست آن رسول

هر قدم را دام می‌دان ای فضول


حدیث


«اَلْحَزْمُ سُوءُالظَّنَّ»


«دوراندیشی و احتیاط، همانا بدگمانی است.»

 

روی صحرا هست هموار و فراخ

هر قدم دامی‌ است کم ران اوستاخ

 

آن بز کوهی دود که دام کو

چون بتازد دامش افتد در گلو

 

آنکه می‌گفتی که کو اینک ببین

دشت می‌دیدی نمی‌دیدی کمین

 

بی‌ کمین و دام و صیاد ای عیار

دنبه کی باشد میان کشتزار

 

آنکه گستاخ آمدند اندر زمین

استخوان و کله‌هاشان را ببین

 

چون به گورستان روی ای مرتضی

استخوانشان را بپرس از مامضی

 

تا به ظاهر بینی آن مستان کور

چون فرو رفتند در چاه غرور


چشم اگر داری تو کورانه میا

ور نداری چشم دست آور عصا

 

آن عصای حزم و استدلال را

چون نداری دید می‌کن پیشوا

 

ور عصای حزم و استدلال نیست

بی‌ عصاکش بر سر هر ره مایست


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #219


حزم آن باشد که نفریبد تو را

چرب و نوش و دام‌های این سرا


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢٢٢

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #222


حزم آن باشد که گویی تخمه‌ام

یا سقیمم خست این دخمه‌ام


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #212


صبر کردن بهر این نبود حرج

صبر کن کالصبر مفتاح‌الفرج


زین کمین بی‌ صبر و حزمی کس نجست

حزم را خود صبر آمد پا و دست


حزم کن از خورد کین زهرین‌گیاست

حزم کردن زور و نور انبیاست


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲٣٠

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #230


حزم آن باشد که چون دعوت کنند

تو نگویی مست و خواهان من‌اند


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۱۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2512, Divan e Shams


رها کن ماجرا ای جان فروکن سر ز بالایی

که آمد نوبت عشرت زمان مجلس‌آرایی


چه باشد جرم و سهو ما به پیش یرلغ لطفت

کجا تردامنی ماند چو تو خورشید مارایی


درآ ای تاج و تخت ما برون انداز رخت ما

بسوزان هرچه می‌سوزی بفرما هرچه فرمایی


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287


او فضولی بوده است از انقباض

کرد بر مختار مطلق اعتراض


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۲۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #525


مثنوی را چابک و دلخواه کن

ماجرا را موجز و کوتاه کن


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۳۴۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2346, Divan e Shams


مکن راز مرا ای جان فسانه

شنیدستی مجالس بالامانه


چو فرمود‌ه‌ست حق کالصلح خیر

رها کن ماجرا را ای یگانه


چو گفته‌ست انصتوا ای طوطی جان

بپر خاموش و رو تا آشیانه


* حدیث


«الْـمَجالِسُ بِالْامانَة.»


«مجلس‌ها به امانت است.»


** قرآن کریم، سورهٔ نساء (۴)، آیهٔ ۱۲۸

Quran, An-Nisaa(#4), Line #128


«…وَالصُّلْحُ خَيْرٌ… .»


«…كه آشتى بهتر است… .»


*** قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۲۰۴

Quran, Al-A’raaf(#7), Line #204


«وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ.»


«چون قرآن خوانده شود به آن گوش فرا دهيد و خاموش باشيد،

شايد مشمول رحمت خدا شويد.»


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۵۲۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1528


مثنوی ما دکان وحدت است

غیر واحد هر چه بینی آن بت است


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۵۰۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #507


شاد از وی شو مشو از غیر وی

او بهارست و دگرها ماه دی


هر چه غیر اوست استدراج توست

گرچه تخت و ملک توست و تاج توست


قرآن کریم، سوره اعراف (۷)، آیات ۱۸۱ و ۱۸۲

Quran, Al-A’raaf(#7), Line #181-182


«وَمِمَّنْ خَلَقْنَا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ يَعْدِلُون»


«از آفريدگان ما گروهى هستند كه به حق راه مى‌نمايند و به عدالت رفتار مى‌كنند.»


«وَالَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لَا يَعْلَمُونَ»


«و آنان را كه آيات ما را دروغ انگاشتند، از راهى كه خود نمى‌دانند

به تدريج خوارشان مى‌سازيم، (به تدريج به افسانهٔ من ذهنی می‌کشانیم).»


شاد از غم شو که غم دام لقاست

اندرین ره سوی پستی ارتقاست


غم یکی گنجی‌ست و رنج تو چو کان

لیک کی درگیرد این در کودکان


کودکان چون نام بازی بشنوند

جمله با خرگور هم‌تگ می‌دوند


ای خران کور این سو دام‌هاست

در کمین این سوی خون‌آشام‌هاست


تیرها پران کمان پنهان ز غیب

بر جوانی می‌رسد صد تیر شیب


گام در صحرای دل باید نهاد

زآن‌که در صحرای گل نبود گشاد


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2872


حق همی‌خواهد که تو زاهد شوی

تا غرض بگذاری و شاهد شوی


کاین غرض‌ها پرده دیده بود

بر نظر چون پرده پیچیده بود

 

پس نبیند جمله را با طم و رم

حبک‌الـاشیاء یعمی و یصم


حدیث


«حُبُّکَ الْاَشَّیءَ یُعْمی و یُصِمّ.»


«عشق تو به اشيا [همانیدگی‌ها] تو را كور و كر می‌کند.»

 

در دلش خورشید چون نوری نشاند

پیشش اختر را مقادیری نماند

 

پس بدید او بی‌حجاب اسرار را

سیر روح مومن و کفار را


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۹۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2592


پیشه‏‌یی آموختی در کسب تن

چنگ اندر پیشه دینی بزن‏


در جهان پوشیده گشتی و غنی

چون برون آیی از این‌جا چون کنی


پیشه‌ای آموز کاندر آخرت

اندر آید دخل کسب مغفرت


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۵۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1951


گفت پیغمبر که نفحت‌های حق

اندرین ایام می‌آرد سبق


گوش و هش دارید این اوقات را

در ربایید این چنین نفحات را


نفحه آمد مر شما را دید و رفت

هر که را می‌خواست جان بخشید و رفت


نفحه دیگر رسید آگاه باش

تا ازین هم وانمانی خواجه‌تاش


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵٩

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #3159


لیک من آن ننگرم رحمت کنم

رحمتم پر است بر رحمت تنم


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳٨١١

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3811


من صمت منکم نجا بد یاسه‌اش

خامشان را بود کیسه و کاسه‌اش


حدیث

 

«مَنْ صَمَتَ نَجا.»


«هرکه خموشی گُزید، رستگار شد.»


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۶۱۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1619


حاکم است و یفعل‌اللـه ما یشا

او ز عین درد انگیزد دوا


زیرا حق‌تعالی حاکم و فرمانروای جهان است و او هرچه خواهد همان کند

چنانکه از ذات درد و مرض دوا و درمان می‌آفریند


قرآن كريم، سوره ابراهيم (۱۴)، آیه ۲۷

Quran, Ibrahim(#14), Line #27


«… وَ يَفْعَلُ اللَّـهُ مَا يَشَاءُ.»


«… خدا هرچه خواهد همان مى‌كند.»


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۰۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #702


پیش این خورشید کاو بس روشنی است

در حقیقت هر دلیلی رهزنی است


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢۶٧٠

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2670


حکم حق گسترد بهر ما بساط

که بگویید از طریق انبساط


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۳۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #1232


نه تو اعطیناک کوثر خوانده‌ای

پس چرا خشکی و تشنه مانده‌ای

 

یا مگر فرعونی و کوثر چو نیل

بر تو خون گشته‌ست و ناخوش ای علیل


قرآن کریم، سوره کوثر (۱۰۸)، آیه ۱

Quran, Al-Kawthar(#108), Line #1


«إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ»


«ما كوثر را به تو عطا كرديم.»


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ٢١۴۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2146


بر کنار بامی ای مست مدام

پست بنشین یا فرود آ والسلام


هر زمانی که شدی تو کامران

آن دم خوش را کنار بام دان


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۵۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2254


آب گل خواهد که در دریا رود

گل گرفته پای آب و می‌کشد


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۶۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1862


زآن جرای روح چون نقصان شود

جانش از نقصان آن لرزان شود


پس بداند که خطایی رفته است

که سمن‌زار رضا آشفته است


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #257, Divan e Shams


جام مباح آمد هین نوش کن

بازره از غابر و از ماجرا


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2640


من سبب را ننگرم کآن حادث است

زآن‌که حادث حادثی را باعث است


لطف سابق را نظاره می‌کنم

هرچه آن حادث دوپاره می‌کنم


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۲۸۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3288


عقل تو قسمت شده بر صد مهم

بر هزاران آرزو و طم و رم


جمع باید کرد اجزا را به عشق

تا شوی خوش چون سمرقند و دمشق


جو‌جوی چون جمع گردی زاشتباه

پس توان زد بر تو سکه پادشاه


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۷۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #4070


سحر کاهی را به صنعت که کند

باز کوهی را چو کاهی می‌تند


زشت‌ها را نغز گرداند به فن

نغزها را زشت گرداند به ظن


کار سحر این است کاو دم می‌زند

هر نفس قلب حقایق می‌کند


آدمی را خر نماید ساعتی

آدمی سازد خری را وآیتی


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ٢۴٨٠

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2480


تا کنون کردی چنین اکنون مکن

تیره کردی آب را افزون مکن


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۸۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1488


گفت شیطان که بما اغویتنی

کرد فعل خود نهان دیو دنی


شیطان به خداوند گفت که تو مرا گمراه کردی او گمراهی خود را به حضرت حق نسبت داد

و آن دیو فرومایه کار خود را پنهان داشت


گفت آدم که ظلمنا نفسنا

او ز فعل حق نبد غافل چو ما


ولی حضرت آدم گفت پروردگارا ما به خود ستم کردیم

و او همچون ما از حکمت کار حضرت حق بی‌خبر نبود


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1390


نه بهانه کرد و نه تزویر ساخت

نه لوای مکر و حیلت برفراخت


باز آن ابلیس بحث آغاز کرد

که بدم من سرخ‌رو کردیم زرد


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۰۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3005


سیئاتم چون وسیلت شد به حق

پس مزن بر سیئاتم هیچ دق‏


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۶۱۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1611, Divan e Shams


ز درم راه نباشد ز سر بام و دریچه

سترالله علینا چه علالای تو دارم


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۰۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4302


درد داروی کهن را نو کند

درد هر شاخ ملولی خو کند

 

کیمیای نوکننده دردهاست

کو ملولی آن‌طرف که درد خاست

 

هین مزن تو از ملولی آه سرد

درد جو و درد جو و درد درد


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۷۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1479


نه قبول اندیش نه رد ای غلام

امر را و نهی را می‌بین مدام


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵٩٢

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #592, Divan e Shams


اگر چرخ وجود من از این گردش فرو‌ماند

بگرداند مرا آن‌کس که گردون را بگرداند


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3240


عشق برد بحث را ای جان و بس

کاو ز گفت‌وگو شود فریادرس


حیرتی آید ز عشق آن نطق را

زهره نبود که کند او ماجرا


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۱۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2512, Divan e Shams


رها کن ماجرا ای جان فروکن سر ز بالایی

که آمد نوبت عشرت زمان مجلس‌آرایی


چه باشد جرم و سهو ما به پیش یرلغ لطفت

کجا تردامنی ماند چو تو خورشید مارایی


درآ ای تاج و تخت ما برون انداز رخت ما

بسوزان هرچه می‌سوزی بفرما هرچه فرمایی


اگر آتش زنی سوزی تو باغ عقل کلی را

هزاران باغ برسازی ز بی‌عقلی و شیدایی


وگر رسوا شود عاشق به صد مکروه و صد تهمت

از این سویش بیالایی وز آن سویش بیارایی


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۰۷۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1077


راضیم من شاکرم من ای حریف

این طرف رسوا و پیش حق شریف


پیش خلقان خوار و زار و ریشخند

پیش حق محبوب و مطلوب و پسند


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۱۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2512, Divan e Shams


نه تو اجزای آبی را بدادی تابش جوهر

نه تو اجزای خاکی را بدادی حله خضرایی


نه از اجزای یک آدم جهان پر آدمی کردی

نه آنی که مگس را تو بدادی فر عنقایی


طبیبی دید کوری را نمودش داروی دیده

بگفتش سرمه ساز این را برای نور بینایی


بگفتش کور اگر آن را که من دیدم تو می‌دیدی

دو چشم خویش می‌کندی و می‌گشتی تماشایی


زهی لطفی که بر بستان و گورستان همی‌ریزی

زهی نوری که اندر چشم و در بی‌چشم می‌آیی


اگر بر زندگان ریزی برون پرند از گردون

وگر بر مردگان ریزی شود مرده مسیحایی


غذای زاغ سازیدی، ز سرگینی و مرداری

چه داند زاغ کآن طوطی چه دارد در شکرخایی


چه گفت آن زاغ بیهوده که سرگینش خورانیدی

نگهدار ای خدا ما را از آن گفتار و بدرایی


چه گفت آن طوطی اخضر که شکر دادیش درخور

به فضل خود زبان ما بدآن گفتار بگشایی


کی‌ست آن زاغ سرگین‌چش کسی کاو مبتلا گردد

به علمی غیر علم دین برای جاه دنیایی


کی‌ست آن طوطی و شکر ضمیر منبع حکمت

که حق باشد زبان او چو احمد وقت گویایی


مرا در دل یکی دلبر همی‌گوید خمش بهتر

که بس جان‌های نازک را کند این گفت سودایی


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۱۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2512, Divan e Shams


رها کن ماجرا ای جان فروکن سر ز بالایی

که آمد نوبت عشرت زمان مجلس‌آرایی


چه باشد جرم و سهو ما به پیش یرلغ لطفت

کجا تردامنی ماند چو تو خورشید مارایی


درآ ای تاج و تخت ما برون انداز رخت ما

بسوزان هرچه می‌سوزی بفرما هرچه فرمایی


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۳۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1637


با تو قلماشیت خواهیم گفت هان

صوفیا خوش پهن بگشا گوش جان

 

مر تو را هر زخم کآید ز آسمان

منتظر می‌باش خلعت بعد از آن

 

کاو نه آن شاه است کت سیلی زند

پس نبخشد تاج و تخت مستند

 

جمله دنیا را پر پشه بها

سیلی‌یی را رشوت بی‌منتها

 

گردنت زین طوق زرین جهان

چست دردزد و ز حق سیلی ‌ستان

 

آن قفاها کانبیا برداشتند

زآن بلا سرهای خود افراشتند


لیک حاضر باش در خود ای فتی

تا به خانه او بیابد مر تو را

 

ور نه خلعت را برد او بازپس

که نیابیدم به خانه‌ هیچ‌کس


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۴۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1645


باز سوال کردن صوفی از آن قاضی

 

گفت آن صوفی چه بودی کاین جهان

ابروی رحمت گشادی جاودان

 

هر دمی شوری نیآوردی به پیش

برنیآوردی ز تلوین‌هاش نیش

 

شب ندزدیدی چراغ روز را

دی نبردی باغ عیش‌آموز را


جام صحت را نبودی سنگ تب

ایمنی را خوف نآوردی کرب

 

خود چه کم گشتی ز جود و رحمتش

گر نبودی خرخشه در نعمتش


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۵۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1650


جواب قاضی سوال صوفی را و قصه ترک و درزی را مثل آوردن

 

گفت قاضی بس تهی‌رو صوفی‌ای

خالی از فطنت چو کاف کوفی‌ای


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۰۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #101, Divan e Shams


تن با سر نداند سر کن را

تن بی‌سر شناسد کاف و نون را


نما ای شمس تبریزی کمالی

که تا نقصی نباشد کاف و نون را


قرآن کریم، سوره یس (۳۶)، آیه ۸۲

Quran, Yaseen(#36), Line #82


«إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»


«چون بخواهد چيزى را بيآفريند، فرمانش اين است كه مى‌گويد: موجود شو، پس موجود مى‌شود.»


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۵۲۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1520, Divan e Shams


مرا پرسی که چونی بین که چونم

خرابم بی‌خودم مست جنونم


مرا از کاف و نون آورد در دام

از آن هیبت دوتا چون کاف و نونم


پری‌زادی مرا دیوانه کرده‌ست

مسلمانان که می‌داند فسونم


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۵۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1650


گفت قاضی بس تهی‌رو صوفی‌ای

خالی از فطنت چو کاف کوفی‌ای


تو بنشنیدی که آن پرقندلب

غدر خیاطان همی‌گفتی به شب

 

خلق را در دزدی آن طایفه

می‌نمود افسانه‌های سالفه

 

قصه پاره‌ربایی در برین

می‌ حکایت کرد او با آن و این

 

در سمر می‌خواند دزدی‌نامه‌ای

گرد او جمع آمده هنگامه‌ای

 

مستمع چون یافت جاذب زآن وفود

جمله اجزایش حکایت گشته بود


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۶۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1665


چونکه دزدی‌های بی‌رحمانه گفت

که کنند آن درزیان اندر نهفت

 

اندر آن هنگامه ترکی از خطا

سخت طیره شد ز کشف آن غطا


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۷۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1671


بس که غدر درزیان را ذکر کرد

حیف آمد ترک را و خشم و درد

 

گفت ای قصاص در شهر شما

کیست استاتر در این مکر و دغا


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۷۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1673


دعوی کردن ترک و گرو بستن او که درزی از من چیزی نتواند بردن

 

گفت خیاطی است نامش پورشش

اندر این چستی و دزدی خلق‌کش

 

گفت من ضامن که با صد اضطراب

او نیآرد برد پیشم رشته تاب


پس بگفتندش که از تو چست‌تر

مات او گشتند در دعوی مپر


رو به عقل خود چنین غره مباش

که شوی یاوه تو در تزویرهاش

 

گرم‌تر شد ترک و بست آنجا گرو

که نیآرد برد نی کهنه نه نو

 

مطمعانش گرم‌تر کردند زود

او گرو بست و رهان را برگشود


که گرو این مرکب تازی من

بدهم ار دزدد قماشم او به فن


Back

Privacy Policy

Today visitors: 89

Time base: Pacific Daylight Time