برنامه شماره ۱۰۵۴ گنج حضور
اجرا: پرویز شهبازی
تاریخ اجرا: ۲۸ آوریل ۲۰۲۶ - ۹ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵
برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۵۴ بر روی این لینک کلیک کنید.
برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)
اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه
اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری
برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی بر روی این لینک کلیک کنید.
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۹۰۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2904, Divan e Shams
عاقبت از عاشقان بگریختی
وز مَصاف(۱) ای پهلوان، بگریختی
سویِ شیران حمله بردی همچو شیر
همچو روبه از میان بگریختی
قصدِ بامِ آسمان میداشتی
از میانِ نردبان بگریختی
تو چگونه دارویی هر درد را
کز صُداعِ(۲) این و آن بگریختی؟
پسرَویِّ(۳) انبیا چون میکنی
چون ز تهدیدِ خسان بگریختی؟
مُردهرنگی(۴) و نداری زندگی
مرده باشی، چون ز جان بگریختی
دستمزدِ شادمانی صبرِ توست
رُو که وقتِ امتحان بگریختی
صبر میکن در حصارِ غم کنون
چون ز بانگِ پاسبان بگریختی
کی ببینی چشمِ تیرانداز را
چون ز تیرِ خرکمان(۵) بگریختی؟
زخمِ تیغ و تیر چون خواهی کشید
چون تو از زخمِ زبان بگریختی؟
رو خمش کن، بینشانی خامشیست
پس چرا سویِ نشان بگریختی؟
(۱) مَصاف: جنگ، میدان جنگ
(۲) صُداع: زحمت، دردسر، سردرد
(۳) پسرَوی: دنبالهروی، پیروی
(۴) مُردهرنگ: مُردهصفت، تهی از اوصاف مردم زنده
(۵) خرکمان: کمان بزرگ و قوی
-----------
وز مَصاف ای پهلوان، بگریختی
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287
او فضولی بوده است از اِنقباض
کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #64, Divan e Shams
عذاب است این جهان بیتو، مبادا یک زمان بیتو
به جانِ تو، که جان بیتو، شکنجهست و بلا بر ما
نکته: انسجام و همچسبی سیستم باوری ذهن سبب سفتی و عدم تغییر آن است.
تغییرِ اقلامِ ذهنی سببِ ناهمنواییِ کاذبِ من ذهنی میشود.
ناهمنوایی سببِ تهدیدِ من ذهنی و حسِّ عدمِ امنیت میشود که ذهن آن را دوست ندارد.
به همین دلیل است که ما با وجودِ شواهدِ عینی و علمی برای غلط بودنِ باورهایمان و
مضر بودن آنها به حالمان حاضر به تغییر آنها نیستیم.
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #51
هست احوالم خِلافِ همدگر
هریکی با هم مخالف در اثر
چونکه هر دَم راهِ خود را میزنم
با دگر کس سازگاری چون کنم؟
موجِ لشکرهایِ احوالم ببین
هریکی با دیگری در جنگ و کین
مینگر در خود چنین جنگِ گران
پس چه مشغولی به جنگِ دیگران؟
یا مگر زین جنگ، حقّت واخَرَد
در جهان صلحِ یکرنگَت بَرَد
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #35
بشنوید ای دوستان این داستان
خود، حقیقت نقدِ حالِ ماست آن
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۵۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2657
اصلشان بَد بود آن اهلِ سبا
میرمیدندی ز اسبابِ لِقا
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1058
کِشتِ نو کارید بر کِشتِ نخست
این دوم فانیست و آن اوّل دُرُست
کِشتِ اوّل کامل و بُگْزیده است
تخمِ ثانی فاسد و پوسیده است
من ذهنی از اسبابهای لِقا از قبیلِ، تسلیم، فضاگشایی، صبر، شُکر، رضا، توکّل،
در هر لحظه در فکر وکارِ جدید بودن، خاموشی، و همنشینی با بزرگان میگریزد.
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۶۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2669
سیزده پیغمبر آنجا آمدند
گمرهان را جمله رهبر میشدند
که هَله(۶) نعمت فزون شد، شُکر کو؟
مَرکبِ شُکر اَر(۷) بخُسپد(۸)، حَرِّکُوا(۹)
شُکرِ مُنعِم(۱۰)، واجب آید در خِرَد
ورنه، بگشاید درِ خشمِ اَبَد
(۶) هَله: از اداتِ تنبیه و بیداری است؛ به معنی آگاه باشید.
(۷) اَر: اگر
(۸) خسپیدن: خوابیدن
(۹) حَرِّکُوا: حرکت دهید
(۱۰) مُنعِم: نعمتدهنده
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2677
انبیا گفتند: در دل علّتیست(۱۱)
که از آن در حقشناسی آفتیست
(۱۱) علّت: بیماری
خاصیتهای خطرناک من ذهنی:
- تحقیر: من ذهنی خودش را بیارزش میبیند،
هر که در اطرافش هست را نیز بیارزش میداند؛
در عوض هر که با او بیگانه باشد، برای او باارزش است.
- ساری (سرایتکننده) است: وجودِ تنها یک من ذهنی در جمعِ عاشقان کافیست
که جمع را تهدید کند و به خرابکاری بپردازد.
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۸۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2681
هر که او شد آشنا و یارِ تو
شد حقیر و خوار در دیدارِ تو
هر که او بیگانه باشد با تو، هم
پیش تو او بس مِه(۱۲) است و محترم
این هم از تأثیرِ آن بیماری است
زهرِ او در جمله جُفتان(۱۳) ساری(۱۴) است
دفعِ آن علّت بباید کرد زود
که شِکَر با آن، حَدَث(۱۵) خواهد نمود
(۱۲) مِه: بزرگ و بلندقدر، بزرگوار
(۱۳) جُفتان: جمعِ جُفت بهمعنیِ زوج، قرین، همنشین
(۱۴) ساری: سرایتکننده
(۱۵) حَدَث: مدفوع
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2640
من سبب را ننگرم، کآن حادث(۱۶) است
زآنکه حادث حادثی را باعث است
لطفِ سابق را نظاره میکنم
هرچه آن حادث، دوپاره میکنم
(۱۶) حادث: تازه پدیدآمده، جدید، نو
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۱۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #616
گَر بِپَرّانیم تیر، آن نی زِ ماست
ما کَمان و تیراَنْدازَش خداست
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۴۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1640
کُلُّ اَصْباحٍ لَناٰ شَأْنٌ جَدید
کُلُّ شَیءٍ عَنْ مُرادی لایَحید
در هر بامداد کاری تازه داریم،
و هیچ کاری از حیطهٔ مشیَّت من خارج نمیشود.
قرآن کریم، سورهٔ الرحمن (۵۵)، آیهٔ ۲۹
Quran, Ar-Rahman(#55), Line #29
«يَسْأَلُهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ.»
«هركس كه در آسمانها و زمين است سائل درگاه اوست،
و او هر روز در كارى است.»
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۶۱۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1619
حاکم است و یَفْعَلُاللَّـه ما یَشا(۱۷)
او ز عینِ دَرد انگیزد دوا
زیرا حقتعالی حاکم و فرمانروای جهان است
و او هرچه خواهد همان کند.
چنانکه از ذات درد و مرض، دوا و درمان میآفریند.
(۱۷) یَفْعَلُاللَّـه ما یَشا: خداوند هرچه بخواهد همان کند. قرآن کریم، سورهٔ آل عمران (۳)، آیهٔ ۴۰
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۱۶۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2164
از حضور اولیا گر بِسْکُلی(۱۸)
تو هلاکی، زآنکه جزوِ بی کُلی
(۱۸) بِسْکُلی: از مصدر سِکُلیدن و گُسلیدن بهمعنی جدا شدن،
جدا شوی.
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۱۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2214
چون شَوی دور از حضورِ اولیا
در حقیقت گشتهیی دور از خدا
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۱۶۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2166
یک بَدَست(۱۹) از جمع رفتن یک زمان
مکرِ شیطان باشد، این نیکو بدان
(۱۹) بَدَست: وجب
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۲۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2722
ور نمیبینی، گمانی بُردهای
که صباحَست(۲۰) و، تو اندر پَردهای
کوریِ خود را مکن زین گفت، فاش
خامُش و، در انتظارِ فضل باش
(۲۰) صَباح: صبح
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳٨١١
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3811
مَنْ صَمَتَ مِنْکُم نَجٰا، بُد یاسِهاش(۲۱)
خامُشان را بود کیسه و کاسهاش
حدیث
«مَنْ صَمَتَ نَجا.»
«هرکه خموشی گُزید، رستگار شد.»
(۲۱) یاسه: یاسا، قاعده، قانون
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۰۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #702
پیشِ این خورشید کاو بس روشنی است
در حقیقت هر دلیلی رهزنی است
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۳۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2834, Divan e Shams
همه خَلق در کَشاکَش، تو خراب و مست و دلخَوش
همه را نَظاره میکن، هَله از کنارِ بامی
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۶۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #362
قبض(۲۲) دیدی چارهٔ آن قبض کن
زآنکه سَرها جمله میرویَد زِ بُن(۲۳)
بسط دیدی، بسطِ خود را آب دِه
چون برآید میوه، با اصحاب(۲۴) دِه
(۲۲) قبض: گرفتگی، دلتنگی و رنج
(۲۳) بُن: ریشه
(۲۴) اصحاب: یاران
چند نکته
نکته ۱: مقایسه خط کش غلط برای اندازهگیری زندگی است.
نکته ۲: ذهن شکاف ایجاد میکند و سعی می کند با ابزارهای ذهنی شکاف را ببندد.
در کوششها وعدم توانایی ذهن برای بستن شکافها انرژی زندهٔ ما تلف میشود.
نکته ۳: شکاف یا فاصله بین تحریک و پاسخ را ببینید. فضاگشایی سبب این دید میشود.
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۱۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4516
فُرجهٔ(۲۵) صندوقْ نونو(۲۶) مُسکِر(۲۷) است
دَرنیابد کاو به صندوق اندر است
(۲۵) فُرجه: گشایش
(۲۶) نونو: تازه به تازه
(۲۷) مُسکِر: مستکننده
حزم: هیچ چیز فوری و اورژانس نیست، قبل از پاسخ، تأمل کن.
وضعیت، اتفاق، یا نتیجهٔ فکر و عمل شما، هر چه باشد، هویّتِ شما نیست.
فکر کردنِ هویّتدار نفرین و توطئهٔ شما بر علیهِ خودتان است.
سازندگی بوسیلهٔ فکرهایی صورت میگیرد که حسِّ وجود در آنها نیست.
علّتِ عدمِ موفقیّتِ ما برای خاموشی و سکوت این است که در فکرهای ما حسِّ وجود، یا هویّت وجود دارد.
تصور میکنیم که اگر جریان فکر پی در پی، بایستد، ما میمیریم.
اگر بینِ خودِ اصلیِ ما، که امتدادِ زندگی است، و نتیجهٔ عملِ ما، چه خوب و چه بد از نظرِ ذهن، فضا باشد،
دیگر ذهن نمیتواند ما را که از جنسِ زندگی هستیم، به خود بپیچد و در ذهن نگه دارد و دچار دویی کند که
با نتیجهٔ خوب حسِّ غرورِ کاذبِ ذهنی، و با شکست حسِّ حقارت و عدم شایستگی بکنیم.
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۰۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2507
عقل اسیرست و، همی خواهد ز حق
روزیِ بیرنج و، نعمت بر طَبَق(۲۸)
روزیِ بیرنجِ او موقوفِ چیست؟
آنکه بکشد گاو را، کاصلِ بدیست
(۲۸) طَبَق: سینی
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۱۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2511
روزیِ بیرنج میدانی که چیست؟
قُوتِ(۲۹) ارواحَست و، ارزاقِ(۳۰) نبیست
لیک موقوف است بر قربانِ گاو(۳۱)
گنج اندر گاو دان ای کُنجکاو
(۲۹) قوت: غذا، طعام
(۳۰) ارزاق: جمعِ رِزق بهمعنی روزی
(۳۱) گاو: مراد همان نَفْس یا من ذهنی است.
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۵۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2552, Divan e Shams
مزن پهلو به آن نوری، که مانی تا ابد کوری
تو با شیران مکن زوری، که روباهی به سودایی
که با شیران مِریٰ کردن(۳۲)، سگان را بشکند گردن
نه مکری ماند و نی فن، نه دورویی، نه صدتایی
(۳۲) مِریٰ کردن: جنگ کردن، پیکار کردن
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۳۸۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1389
سهل شیری دان که صفها بشکند
شیر(۳۳) آن است آن که خود را بشکند
(۳۳) شیر: (مَجاز) شخصِ شجاع، دلاور و پهلوان
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ١۵٠٢
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1502
خویش را تسلیم کن بر دامِ مُزد
وانگه از خود بی زِ خود چیزی بدُزد
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۵۷۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2570
مکرِ شیطانست تعجیل(۳۴) و شتاب
لطفِ رحمانست صبر و احْتساب(۳۵)
(۳۴) تَعجیل: عجله کردن
(۳۵) اِحْتِساب: حساب کردن، در اینجا بهمعنی حسابگری
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۷۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #71
پردههایِ دیده را دارویِ صبر
هم بسوزد هم بسازد شرحِ صدر(۳۶)
(۳۶) شرحِ صدر: باز کردنِ سینه، فضاگشایی
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۰۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1407
یارِ بد نیکوست بهرِ صبر را
که گشاید صبر کردن صدر(۳۷) را
(۳۷) صدر: سینه
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۳۴۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2348
هر که خوابی دید از روزِ اَلَسْت
مست باشد در رَهِ طاعات، مست
میکشد چون اُشترِ مست این جوال
بیفُتور(۲۸) و، بیگُمان و، بیملال
کفکِ(۲۹) تصدیقش به گِردِ پوزِ او
شد گواهِ مستی و دلسوزِ او
اُشتر از قُوَّت چو شیرِ نر شده
زیرِ ثِقلِ(۳۰) بار، اندکخور شده
ز آرزویِ ناقه(۳۱) صد فاقه(۳۲) بر او
مینماید کوه پیشش تارِ مو
در اَلست آن کاو چنین خوابی ندید
اندرین دنیا نشد بنده و مُرید
ور بشد، اندر تردّد، صددله
یک زمان شُکرستش و، سالی گِلِه
پای، پیش و، پای، پس در راهِ دین
مینهد با صد تردّد بییقین
(۲۸) فُتور: سُستی، بیحالی
(۲۹) کفک: در اینجا کف دهانِ شتر
(۳۰) ثِقل: سنگینی
(۳۱) ناقه: شتر ماده
(۳۲) فاقه: فقر، تنگدستی
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۴۶۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2469
اِسپرِ(۳۳) آهن بُوَد صبر ای پدر
حق نبشته بر سپر جاءَالظَّفَر(۳۴)
(۳۳) اِسپر: سپر
(۳۴) جاءَالظَّفَر: پیروزی حتما بیاید.
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۹۸۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3989
تیغِ حِلم(۳۵) از تیغِ آهن تیزتر
بل ز صد لشکر ظفرانگیزتر(۳۶)
(۳۵) حِلم: فضاگشایی
(۳۶) ظفرانگیز: پیروزیآفرین
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #348
چون جفا آری، فرستد گوشمال(۳۷)
تا ز نقصان(۳۸) وارَوی(۳۹) سویِ کمال
چون تو وردی(۴۰) ترک کردی در روش(۴۱)
بر تو قبضی آید از رنج و تَبِش(۴۲)
آن ادب کردن بُوَد یعنی: مَکُن
هیچ تحویلی(۴۳ و ۴۴) از آن عهدِ کَهُن
پیش از آن کاین قبض زنجیری شود
این که دلگیریست، پاگیری شود
رنج معقولت شود محسوس و فاش
تا نگیری این اشارت را به لاش(۴۵)
(۳۷) گوشمال: گوشمالی، تنبیه، تأدیب
(۳۸) نقصان: کمی، کاستی
(۳۹) وارفتن: برگشتن، بازگشتن
(۴۰) وِرد: دعا، خواندنِ چیزی به دفعات
(۴۱) روش: سلوک
(۴۲) تَبِش: گرمی، حرارت
(۴۳) تحویل: تغییر و تبدیل، دگرگونی
(۴۴) تحویلی مکن: تغییر نده، (مَجاز) سرپیچی مکن.
(۴۵) به لاش گرفتن: آن را بیارزش شمردن
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۶۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #1765
ای خدا، بنْمای تو هر چیز را
آنچنانکه هست در خُدعهسرا(۴۶)
(۴۶) خُدعهسرا: نیرنگخانه، کنایه از دنیا
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۰۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #101, Divan e Shams
تنِ با سَر نداند سرِّ کُن را
تنِ بیسر شناسد کاف و نون(۴۷) را
قرآن کریم، سورهٔ یس (۳۶)، آیهٔ ۸۲
Quran, Yaseen(#36), Line #82
«إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»
«چون بخواهد چيزى را بيآفريند، فرمانش اين است كه مىگويد: موجود شو، پس موجود مىشود.»
(۴۷) کاف و نون: کُن، اشاره به آیهٔ ۸۲، سورهٔ یس(۳۶)
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۲۲۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1229
زاغ، کو حکمِ قضا را مُنْکِر است
گر هزاران عقل دارد، کافر است
در تو تا کافی بُوَد از کافران
جایِ گَنْد و شهوتی چون کافِ ران
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۸۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #4088
گفت: ای یاران از آن دیوان نیَم
که ز لٰاحَوْلی(۴۸) ضعیف آید پیَم(۴۹)
(۴۸) لاحَوْل: منظور لاحَوْلَ و لا قُوَّة اِلّا بِالله به معنی نیست نیرویی به جز نیروی خدا
(۴۹) پی: بنیان، ارکانِ وجود
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۴۰۰۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #4003
صبر آرَد آرزو را، نه شتاب
صبر کن، وَاللهُ اَعْلَم بِالصَّواب(۵۰)
(۵۰) وَاللهُ اَعْلَم بِالصَّواب: و خداوند به راستی و درستی آگاهتر است.
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۰۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #600
صبر از ایمان بیابد سَر کُلَه(۵۱)
حَیْثَ لٰاصَبْرَ فَلٰا ایمانَ لَه
صبر از ایمان تاجِ سر پیدا میکند.
یعنی آن چیزی که به صبر ارزش میدهد ایمان است.
آنجا که آدمی صبر ندارد، پس درواقع ایمان ندارد.
«مَنْ لا صَبْرَ لَهُ، لا ايمانَ لَهُ.»
«هرکه را صبر نباشد، وی را ایمان نباشد.»
گفت پیغمبر: خداش ایمان نداد
هر که را صبری نباشد در نهاد
(۵۱) سَرکُلَه: تاجِ سر، کلاه
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۰۶۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1068
هر که مانْد از کاهلی(۵۲) بی شُکر و صبر
او همین داند که گیرد پایِ جبر
(۵۲) کاهلی: تنبلی
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۰۴۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2040
صبر کن اندر جِهاد(۵۳) و در عَنا(۵۴)
دَم به دم میبین بقا اندر فنا
(۵۳) جِهاد: کوشش و مبارزه
(۵۴) عَنا: رنج و مَشقَّت
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۰۴۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2040
با سیاستهای(۵۵) جاهل صبر کن
خوش مُدارا کن به عقلِ مِن لَدُن(۵۶)
صبر با نااهل، اهلان را جِلاست
صبر، صافی میکند هر جا دلیست
آتشِ نَمرود ابراهیم را
صَفوتِ(۵۷) آیینه آمد در جَلا(۵۸)
جورِ(۵۹) کفرِ نوحیان و صبرِ نوح
نوح را شد صَیقلِ مِرآتِ(۶۰) روح
(۵۵) سیاست: تنبیه
(۵۶) عقلِ مِن لَدُن: عقل رَبّانی، عقلِ کُل
(۵۷) صَفوت: پاکیزه، خالص
(۵۸) جَلا: مخففِ جَلاء به معنی صیقل دادن و
زدودن زنگ از فلزات و غیره
(۵۹) جور: ستم
(۶۰) مرآت: آینه
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۱۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #512, Divan e Shams
صبر مرا آینه بیماری است
آینهٔ عاشق غمخواری است
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۱۳۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2138
گرنه صبرم میکشیدی بارِ زن
کِی کشیدی شیرِ نر بیگارِ من؟
اُشترانِ بُختییم(۶۱) اندر سَبَق
مست و بیخود زیرِ مَحْمِلهایِ(۶۲) حق
من نیام در امر و فرمان نیمخام
تا بیندیشم(۶۳) من از تشنیعِ(۶۴) عام
(۶۱) بُختی: شتر قویهیکل و نیرومند
(۶۲) مَحمِل: آنچه در آن کسی یا چیزی را حمل کنند.
(۶۳) بیندیشم: در اینجا یعنی بترسم.
(۶۴) تشنیع: بدگویی کردن، معایب کسی را آشکار ساختن
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۴۴۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #446, Divan e Shams
گر چپّ و راست طعنه و تشنیعِ بیهدهست
از عشق برنگردد آن کس که دلشدهست
مه نور میفشاند و سگ بانگ میکند
مه را چه جُرم؟ خاصیتِ سگ چنین بدهست
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۷۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3877
بس کن ای دونهمّتِ(۶۵) کوتهبَنان(۶۶ و ۶۷)
تا کِیات باشد حیاتِ جان به نان؟
زآن نداری میوهای، مانندِ بید
کآبِ رو بُردی پیِ نانِ سپید
گر ندارد صبر زین نان جانِ حس
کیمیا را گیر و زر گردان(۶۸) تو مِس
جامهشویی کرد خواهی ای فلان(۶۹)
رو مگردان از محلهٔ گازُران(۷۰)
گرچه نان بشکست مر روزهٔ تو را
در شکستهبند پیچ و برتر آ
چون شکستهبند(۷۱) آمد دستِ او
پس رفو باشد یقین اشکستِ او
گر تو آن را بشکنی، گوید: بیا
تو دُرستش کن، نداری دست و پا
پس شکستن، حقِّ او باشد که او
مر شکسته گشته را داند رفو(۷۲)
آنکه داند دوخت، او داند دَرید
هر چه را بفروخت، نیکوتر خرید
(۶۵) دونهمّت: كسى كه همّتِ كوتاه و پايينى دارد، كسى كه فقط به امورِ مادّى مىپردازد.
(۶۶) بَنان: انگشت، سرانگشت
(۶۷) كوتهبَنان: كوتاهانگشت، كسى كه دسترسى به مراتب بالاى جهان هستى را ندارد.
(۶۸) گردان: تبدیل کن
(۶۹) فلان: برای اشاره به هر شخص، جا، موضوع یا هر چیزِ مبهم و نامعین بهکار میرود.
(۷۰) گازُر: جامهشوى، رختشوى
(۷۱) شكستهبند: بهمعنىِ جبّار، يكى از اسماءالله است. ريشهٔ اين اسم «جبر» است و
«جبر» بهمعنىِ اصلاحِ شىء توأم با قهر و غلبه است. اينكه به خداوند جبّار میگويند
بهواسطهٔ اين است كه حقتعالى نقايصِ ممكنات را با افاضهٔ دائمى خود برطرف و جبران مىكند.
(۷۲) رَفو: دوختنِ پارگىها چنانكه ظاهراً معلوم نباشد. فارسيان با ضمّهٔ «ر» تلفّظ كنند.
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۹۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #4091
چونکه، سلطان، شاه محمود کریم
بر گذر زد آن طرف خیمهٔ عظیم
با سپاهی همچو اِستارهٔ اثیر(۷۳)
اَنْبُه(۷۴) و پیروز و صَفْدَر(۷۵) مُلْکگیر
اُشتری بُد کو بُدی حَمّالِ(۷۶) کوس(۷۷)
بُختّیی(۷۸) بُد پیشرُو همچون خروس
بانگِ کوس و طبل بر وَی روز و شب
میزدی اندر رجوع و در طلب
اندر آن مَزرع درآمد آن شتر
کودک آن طبلک بزد در حفظِ بُر(۷۹)
عاقلی گفتش: مزن طبلک که او
پُختهٔ طبل است، با آنْش است خُو
پیش او چهبْوَد تبوراکِ(۸۰) تو طفل؟
که کَشد او طبلِ سلطان، بیست کِفل(۸۱)
عاشقم من، کشتهٔ قربانِ لا
جانِ من نوبتگَهِ(۸۲) طبلِ بَلا
خود تَبوراک است این تهدیدها
پیشِ آنچه دیده است این دیدها
ای حریفان من از آنها نیستم
کز خیالاتی در این رَه بیستم(۸۳)
من چو اسماعیلیانم، بیحَذَر(۸۴)
بل چو اسماعیل آزادم ز سَر
فارغم از طُمْطُراق(۸۵) و از ریا
قُلْ تَعالَوا گفت جانم را بیا
قرآن کریم، سورهٔ انعام (۶)، آیهٔ ۱۵۱
Quran, Al-An’aam(#6), Line #151
«قُلْ تَعَالَوْا أَتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ… .»
«بگو: بياييد تا آنچه را كه پروردگارتان بر شما حرام
كرده است برايتان بخوانم … .»
(۷۳) اَثیر: آسمان، کُره آتش که بالای کُره هواست.
(۷۴) اَنبُه: انبوه، بیشمار
(۷۵) صَفْدَر: صفشکن
(۷۶) حمّال: حملکننده
(۷۷) کوس: طبل جنگی
(۷۸) بُختی: شتر قوی هیکل دو کوهانه، نوعی شترِ قوی و سرخ رنگ
(۷۹) بُر: گندم
(۸۰) تَبوراکِ: طبل کوچکی که کشاورزان برای راندن جانوران از مزرعه میزنند.
(۸۱) کِفل: بهره، قسمت، واحدِ وزن
(۸۲) نوبتگه: جایی که طبل و نقاره و دهل می زنند.
(۸۳) بیستَم: بایستم، توقف کنم.
(۸۴) حَذَر: ترس، بیم
(۸۵) طُمطُراق: کرّ و فرّ، نمایشِ شکوه و جلال، خودنمایی،
سروصدا
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۰۹۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1094, Divan e Shams
همّتی دار عالی، کآن شَهِ لااُبالی(۸۶)
غیرِ انبارِ دنیا، دارد انبارِ دیگر
(۸۶) لااُبالی: نترس؛ کنایه از کسی که به آنچه ذهن جدی نشان میدهد،
توجهی نمیکند.
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۰۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #208
چون سگِ کهفی که از مُردار رَست
بر سَرِ خوانِ شهنشاهان نشست
تا قیامت میخورد او پیشِ غار
آبِ رحمت، عارفانه بیتَغار(۸۷)
ای بسا سگپوست(۸۸) کاو را نام نیست
لیک اندر پَرده، بی آن جام نیست
جان بده از بهرِ این جام ای پسر
بیجهاد و صبر کِی باشد ظَفَر؟
صبر کردن بهرِ این نَبْوَد حَرَج(۸۹)
صبر کُن کِالصَّبْرُ مِفتاحُالْفَرَج(۹۰)
زین کمین، بیصبر و حَزْمی(۹۱) کس نَجَست
حَزْم را خود، صبر آمد پا و دست(۹۲)
حَزْم کن از خورد، کاین زهرینگیاست(۹۳)
حَزْم کردن زور و نورِ انبیاست
کاه باشد کو به هر بادی جَهَد
کوه کی مر باد را وزنی نهد؟
هر طرف غولی(۹۴) همی خوانَد تو را
کای برادر راه خواهی؟ هین بیا
ره نمایم، همرهت باشم رفیق
من قلاووزم(۹۵) در این راهِ دقیق
نی قلاووزست و، نی رَه داند او
یوسفا کم رُو سویِ آن گرگخو
حزم، آن باشد که نفْریبد تو را
چرب و نوش و دامهایِ این سرا
که نه چربِش دارد و، نی نوش، او
سِحر خوانَد، میدمد در گوش، او
(۸۷) تَغار: ظرفى سُفالين و يا گِلى كه در آن ماست و يا خمير نان مىريزند.
در اينجا اشاره دارد به اينكه فيض و رحمت الهى، واسع و بىكران است.
(۸۸) سَگپُوست: ظاهراً كنايه از افرادى كه در نظر سطحىانديشان از راه حق بدورند.
(۸۹) حَرَج: تنگی و فشار، شکایت و اعتراض
(۹۰) کِالصَّبْرُ مِفتاحُالْفَرَج: صبر کلید گشایش است.
(۹۱) حَزْم: تأمل با هشیاریِ نظر، دوراندیشی
(۹۲) پا و دست: كنايه از وسيله و ابزار
(۹۳) زهرینگیا: گیاهِ زهرآگین، گیاهِ سمّی
(۹۴) غول: موجودی که در بیابانها به انسانها راهِ غلط نشان میدهد.
(۹۵) قلاووز: پیشاهنگ، پیشروِ لشکر
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #475
حازمی(۹۶) باید که ره تا دِه بَرَد
حزم نبْود طَمْع(۹۷) طاعون آورد
(۹۶) حازم: حزمکننده، باتدبیر، محتاط و زیرک
(۹۷) طَمْع: طَمَع
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵٠٠
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2500
درگذر از فضل و از جَلدی(۹۸) و فن
کارْ خدمت دارد و خُلقِ حَسَن
(۹۸) جَلدی: چابکی، چالاکی
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #54
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1395
همچو آن ابلیس و ذُرّیاتِ(۹۹) او
با خدا در جنگ و اندر گفتوگو
(۹۹) ذُرّیّات: جمعِ ذُرّیّه بهمعنی فرزند، نسل
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #413
بر قضا کم نِهْ بهانه، ای جوان
جُرمِ خود را چون نهی بر دیگران؟
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۲۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #426
جُرمِ خود را بر کسی دیگر منِهْ
هوش و گوش خود بدین پاداش دِهْ
جُرم بر خود نِه، که تو خود کاشتی
با جزا و عدلِ حقْ کُن آشتی
رنج را باشد سبب بد کردنی
بد ز فعلِ خود شناس، از بخت نی
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۱۰۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #4103
گرچه نسیان(۱۰۰) لابُد(۱۰۱) و ناچار بود
در سبب ورزیدن او مختار بود
که تَهاوُن(۱۰۲) کرد در تعظیمها
تا که نسیان زاد یا سهو و خطا
(۱۰۰) نسیان: فراموشی
(۱۰۱) لابُد: بدونِ چاره
(۱۰۲) تَهاوُن: سستی، سهلانگاری
کز صُداعِ این و آن بگریختی؟
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۰۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4302
درد، دارویِ کهن را نو کند
درد، هر شاخِ ملولی خو کند(۱۰۳)
کیمیایِ نوکننده، دردهاست
کو ملولی آنطرف که درد خاست(۱۰۴)؟
هین مزن تو از ملولی آهِ سرد
درد جو(۱۰۵) و، درد جو و، درد، درد
خادعِ(۱۰۶) دردَند درمانهایِ ژاژ(۱۰۷)
رهزنَند و زرسِتانان، رسمِ باژ(۱۰۸)
(۱۰۳) خو کردن: وَجین کردن، هَرَس کردن درخت
(۱۰۴) خاست: بلند شد، بهوجود آمد، پدید آمد.
(۱۰۵) جو: بجوی، جستوجو کن، طلب کن.
(۱۰۶) خادع: فریبکار، نیرنگباز
(۱۰۷) ژاژ: بيهوده، ياوه
(۱۰۸) باژ: باج، خراج
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۹۸۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2980
گر به هر زخمی تو پُرکینه شوی
پس کجا بیصیقل، آیینه شوی؟
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۰۰۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3002
ای برادر، صبر کُن بر دردِ نیش(۱۰۹)
تا رهی از نیشِ نَفْسِ گَبرِ(۱۱۰) خویش
کآن گروهی که رهیدند از وجود
چرخِ مِهر و ماهِشان، آرَد سجود
(۱۰۹) دردِ نیش: كنايه از مجاهده با نَفْس و رياضت است.
(۱۱۰) گبر: کافر
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۹۷۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3978
چون قلاووزیِّ(۱۱۱) صبرت پَر شود
جان به اوج عرش و کرسی بر شود
(۱۱۱) قلاووزی: رهبری و هدایت
پسرَویِّ انبیا چون میکنی
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۸۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #481
رنجِ بَدخویان کشیدن زیرِ صبر
منفعت دادن به خلقان همچو ابر
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۱۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3416
بر بدیهایِ بَدان، رحمت کنید
بر منی و خویشبینی کم تنید(۱۱۲)
هین مبادا غیرت آید از کمین
سرنگون افتید در قعرِ زمین
هر دو گفتند: ای خدا فرمان، تو راست
بیاَمانِ تو، اَمانی خود کجاست؟
(۱۱۲) تنيدن: دراصل به معنى بافتن است.
اما در اينجا به معنى به كارى پرداختن آمده.
اين فعل بدين معنى در مثنوى فراوان آمده است.
درگذر از فضل و از جَلدی(۱۱۳) و فن
(۱۱۳) جَلدی: چابکی، چالاکی
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ١٩۴١
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1941
رحمت اندر رحمت آمد تا به سَر
بر یکی رحمت فِرو مآ(۱۱۴) ای پسر
(۱۱۴) فِرو مآ: نایست
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۲۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3923
کُلُّ شَیْءٍ ما خَلَااللَّـهْ بٰاطِلُ
اِنَّ فَضْلَاللهِ غَیْمٌ هاطِلُ
همهٔ اشیا غیر از خدا باطل و نابود است،
همانا فضل خداوند همانند ابری پُرباران و ریزان است.
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۶۹۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1693, Divan e Shams
من ابرِ آبدارم، چرخِ گهرنثارم
بر تشنگانِ خاکی(۱۱۵) آبِ حیات بارَم
(۱۱۵) تشنگانِ خاکی: (مَجاز) منهای ذهنیِ همانیده، پُردرد، خشک و تشنهاند.
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۱۴۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2149
چون بسازی با خسیِّ این خَسان
گَردی اندر نورِ سُنتها رسان
کانبیا رنجِ خَسان بس دیدهاند
از چنین ماران بسی پیچیدهاند
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۱۸۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1181
هر نبیّی زو برآورده بَرات(۱۱۶)
اِسْتَعینُوا مِنْهُ صَبْراً اَوْ صَلات
هر پيامبرى از خداوند، حجّت و فرمانى آورده كه مفاد آن اين است
كه اى قوم بهوسيلهٔ صبر و نماز از او يارى بجوييد.
قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۴۵
Quran, Al-Baqarah(#2), Line #45
«وَاسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاةِ
وَإِنَّهَا لَكَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخَاشِعِينَ.»
«از شكيبايى و نماز يارى جوييد.
و اين دو، كارى دشوارند، جز براى اهل خشوع.»
(۱۱۶) برات: نوشتهاى كه به موجب آن پادشاه و يا دولت حوالهٔ وجهى دهد.
در اينجا بهمعنى منشور و فرمان الهى است.
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱۴۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2142, Divan e Shams
صبر همیگفت که من مژدهدهِ وصلم ازو
شُکر همیگفت که من صاحبِ انبارم ازو
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۹۷۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3979
مصطفیٰ بین که چو صبرش شد بُراق(۱۱۷)
بر کشانیدش به بالایِ طِباق(۱۱۸)
(۱۱۷) بُراق: مرکبی که حضرت رسول با آن به معراج رفت.
(۱۱۸) طِباق: طبقات بالای آسمان
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۵۹۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2592
سالها باید که اندر آفتاب
لعل یابد رنگ و رخشانی و تاب
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ٢۴٧٢
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2472
تا که پُشکی(۱۱۹) مُشک گردد ای مُرید
سالها باید در آن روضه چرید
(۱۱۹) پُشک: مدفوع
حافظ، دیوان غزلیات، غزل شمارهٔ ۲۲۶
Poem (Qazal) #226, Divan e Hafez
گویند سنگْ لعل شود در مقامِ صبر
آری شود، ولیک به خونِ جگر شود
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #214
حَزْم کن از خورد، کاین زهرینگیاست(۱۲۰)
(۱۲۰) زهرینگیا: گیاهِ زهرآگین، گیاهِ سمّی
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۳۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #234
جُز مگر مرغی که حَزْمش داد حق
تا نگردد گیجِ آن دانه و مَلَق(۱۲۱)
(۱۲۱) مَلَق: چاپلوسی، تملّق
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۱۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3517
کافیَم، بدْهم تو را من جمله خیر
بیسبب، بیواسطهٔ یاریِ غیر
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۲۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3520
کافیَم بیداروَت درمان کنم
گور را و چاه را میدان کنم
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۶۵۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #655
گر بُدی صبر و حِفاظم راهبر
برفزودی ز اختیارم کَرّ و فر(۱۲۲)
(۱۲۲) کَرّ و فَر: شکوه و جلال
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۷۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3074
ای که صبرت نیست از دنیایِ دون(۱۲۳)
صبر چون داری ز نِعْمَالْـماهِدُون؟
قرآن کریم، سورهٔ ذاریات (۵۱)، آیهٔ ۴۸
Quran, Adh-Dhaariyat(#51), Line #204
«وَالْأَرْضَ فَرَشْنَاهَا فَنِعْمَ الْـمَاهِدُونَ»
«و زمين را گسترديم، و چه نيكو گسترندگانيم.»
(۱۲۳) دون: پست، نازل
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۴۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3145
صبر کردن، جانِ تسبیحاتِ توست
صبر کن، کآن است تسبیحِ دُرُست
هیچ تسبیحی ندارد آن دَرَج(۱۲۴)
صبر کُن، اَلصَّبْرُ مِفتاحُ الْفَرَج(۱۲۵)
(۱۲۴) دَرَج: درجه
(۱۲۵) اَلصَّبْرُ مِفْتاحُ الْفَرَج: صبرْ کلید رستگاری است.
مُردهرنگی و نداری زندگی
از خاصیتهای مُردهرنگی:
- عدمِ رواداشت و عدمِ کمک به دیگران
- تمام هیجانات من ذهنی از جمله حسادت
- از همانیدگیها زندگی خواستن: مثلا زیاد شدن پول سببِ خوشحالی شود.
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۴۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1345
صِبْغَةَاللَّـه(۱۲۶) هست، خُمِّ رنگِ هُو
پیسهها(۱۲۷) یکرنگ گردد اندرو
چون در آن خُم افتد و، گوییش: قُمْ(۱۲۸)
از طَرَب گوید: منم خُم، لاتَلُمْ(۱۲۹)
قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۱۳۸
Quran, Al-Baqarah(#2), Line #138
«صِبْغَةَ اللَّـهِ ۖ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّـهِ صِبْغَةً ۖ وَنَحْنُ لَهُ عَابِدُونَ»
«اين رنگ خداست و رنگ چه كسى از رنگ خدا بهتر است. ما پرستندگان او هستيم.»
(۱۲۶) صِبْغَةَاللَّـه: رنگ خدا
(۱۲۷) پیسه: هر رنگی با رنگی دیگر آمیخته باشد.
(۱۲۸) قُمْ: برخیز
(۱۲۹) لاتَلُمْ: سرزنش مکن
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۷۶۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #766
صِبْغَةُالله(۱۳۰)، نامِ آن رنگِ لطیف
لعْنَةُالله(۱۳۱)، بویِ آن رنگِ کثیف
(۱۳۰) صِبْغَةُالله: رنگِ خدا
(۱۳۱) لعْنَةُالله: لعنت و نفرینِ خدا
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۸۴۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2844
از برای غصّهٔ نان سوختی
دیدهٔ صبر و توکّل دوختی
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۸۵۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2851
هین توکّل کن، ملرزان پا و دست
رزقِ تو بر تو ز تو عاشقتر است
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۸۵۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2853
گر تو را صبری بُدی، رزق آمدی
خویشتن چون عاشقان بر تو زدی
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۸۶۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2868
سالها خوردی و کم نامد ز خَور
ترکِ مستقبل کن و ماضی نگر
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۸۹۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3894
ما همی گفتیم: کم نال از حَرَج(۱۳۲)
صبر کن کِالصَّبْرُ مِفتٰاحُالْفَرَج(۱۳۳)
(۱۳۲) حَرَج: سختی و تنگی
(۱۳۳) کِالصَّبْرُ مِفتٰاحُالْفَرَج: صبر، کلید باب گشایش و نجات است.
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۹۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1197, Divan e Shams
تو مگو همه به جنگند و ز صلحِ من چه آید؟
تو یکی نِهای، هزاری، تو چراغِ خود برافروز
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۸۹۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3895
این کلیدِ صبر را اکنون چه شد؟
ای عجب منسوخ شد قانون؟ چه شد؟
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۶۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #3761
صبر، میبیند ز پرده اجتهاد(۱۳۴)
روی چون گُلنار و زُلفینِ(۱۳۵) مُراد
(۱۳۴) اِجتهاد: جهد کردن، کوشیدن، تحّمل کردن رنج و مشقَّت
(۱۳۵) زلفین: زلف
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۵۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3351
صبر کن در موزهدوزی(۱۳۶) تو هنوز
ور بوی(۱۳۷) بیصبر، گردی پارهدوز
(۱۳۶) موزهدوزی: کفشدوزی
(۱۳۷) بُوی: باشی
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۲۷۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1276
یوسفِ حُسنیّ و، این عالَم چو چاه
وین رَسَن(۱۳۸) صبرست بر امرِ اِله
یوسفا، آمد رَسَن، دَر زَن دو دَست
از رَسَن غافل مشو، بیگه شدهست
حمدُلِلَّـه، کاین رَسَن آویختند
فضل و رحمت را به هم آمیختند
(۱۳۸) رَسَن: ریسمان، طناب
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #27, Divan e Shams
غازی(۱۳۹) به دستِ پورِ(۱۴۰) خود شمشیرِ چوبین میدهد
تا او در آن اُستا(۱۴۱) شود، شمشیر گیرد در غَزا(۱۴۲)
عشقی که بر انسان بُوَد، شمشیرِ چوبین آن بود
آن عشق با رحمان شود، چون آخر آید ابتلا(۱۴۳)
(۱۳۹) غازی: جنگجو
(۱۴۰) پور: پسر
(۱۴۱) اُستا: استاد
(۱۴۲) غَزا: جنگ
(۱۴۳) ابتلا: امتحان، بیماری
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۴۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3149
تو چه دانی ذوقِ صبر، ای شیشهدل؟
خاصه صبر از بهرِ آن نقشِ چِگِل(۱۴۴)
(۱۴۴) چِگِل: نام شهری است در ترکستان که مردم آنجا
بهغایت زیبا هستند و در تیراندازی بیمانند.
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۷۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #70
گر تو کوری، نیست بر اَعْمیٰ(۱۴۵) حَرَج(۱۴۶)
ورنه، رُو کِالصّبْرُ مِفتاحُ الْفَرَج(۱۴۷)
قرآن کریم، سورهٔ فتح (۴۸)، آیهٔ ۱۷
Quran, Al-Fath(#48), Line #17
«لَيْسَ عَلَى الْأَعْمَىٰ حَرَجٌ وَلَا عَلَى الْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَلَا عَلَى الْمَرِيضِ حَرَجٌ ۗ
وَمَنْ يُطِعِ اللَّـهَ وَرَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ ۖ وَمَنْ يَتَوَلَّ يُعَذِّبْهُ عَذَابًا أَلِيمًا»
«بر كور حرجى نيست، و بر لنگ حرجى نيست و بر بيمار حرجى نيست.
و هر كه از خدا و پيامبرش اطاعت كند، او را به بهشتهايى داخل مىكند
كه در آن نهرها روان است. و هر كه سر برتابد به عذابى دردآورش عذاب مىكند.»
(۱۴۵) اَعْمیٰ: کور
(۱۴۶) حَرَج: تنگنا، گناه
(۱۴۷) اَلصَّبْرُ مِفتاحُالْفَرَج: صبر کلید باب نجات است.
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۹۱۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #915
گر زنی در شاخ دستی(۱۴۸)، کِی هِلَد(۱۴۹)؟
هر کجا پیوند سازی، بِسْکُلَد(۱۵۰)
(۱۴۸) دست در چیزی زدن: آن را گرفتن،
(مَجاز) به آن متوسّل شدن.
(۱۴۹) هِلَد: رها کند.
(۱۵۰) بِسْکُلَد: بشکافد، پاره کند.
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۲۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2725
صبر و خاموشی جذوبِ(۱۵۱) رحمت است
وین نشان جُستن نشانِ علّت(۱۵۲) است
(۱۵۱) جذوب: بسیار جذبکننده
(۱۵۲) علّت: بیماری
-------------------------
مجموع لغات:
«جبر» بهمعنىِ اصلاحِ شىء توأم با قهر و غلبه است.اينكه به خداوند جبّار میگويند بهواسطهٔ اين
است كه حقتعالى نقايصِ ممكنات را با افاضهٔ دائمى خود برطرف و جبران مىكند.
(۱۳۴) اِجتهاد: جهد کردن، کوشیدن،
تحّمل کردن رنج و مشقَّت
(۱۴۸) دست در چیزی زدن: آن را گرفتن، (مَجاز) به آن متوسّل شدن.
----------------------------
************************
تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسان
وز مصاف ای پهلوان بگریختی
سوی شیران حمله بردی همچو شیر
قصد بام آسمان میداشتی
از میان نردبان بگریختی
کز صداع این و آن بگریختی
پسروی انبیا چون میکنی
چون ز تهدید خسان بگریختی
مردهرنگی و نداری زندگی
مرده باشی چون ز جان بگریختی
دستمزد شادمانی صبر توست
رو که وقت امتحان بگریختی
صبر میکن در حصار غم کنون
چون ز بانگ پاسبان بگریختی
کی ببینی چشم تیرانداز را
چون ز تیر خرکمان بگریختی
زخم تیغ و تیر چون خواهی کشید
چون تو از زخم زبان بگریختی
رو خمش کن بینشانی خامشیست
پس چرا سوی نشان بگریختی
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۹۰۴
او فضولی بوده است از انقباض
کرد بر مختار مطلق اعتراض
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۴
عذاب است این جهان بیتو مبادا یک زمان بیتو
به جان تو که جان بیتو شکنجهست و بلا بر ما
تغییر اقلام ذهنی سبب ناهمنوایی کاذب من ذهنی میشود.
ناهمنوایی سبب تهدید من ذهنی و حس عدم امنیت میشود که ذهن آن را دوست ندارد.
به همین دلیل است که ما با وجود شواهد عینی و علمی برای غلط بودن باورهایمان و
هست احوالم خلاف همدگر
چونکه هر دم راه خود را میزنم
با دگر کس سازگاری چون کنم
موج لشکرهای احوالم ببین
مینگر در خود چنین جنگ گران
پس چه مشغولی به جنگ دیگران
یا مگر زین جنگ حقت واخرد
در جهان صلح یکرنگَت برد
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۵
خود حقیقت نقد حال ماست آن
اصلشان بد بود آن اهل سبا
میرمیدندی ز اسباب لقا
کشت نو کارید بر کشت نخست
این دوم فانیست و آن اول درست
کشت اول کامل و بگزیده است
تخم ثانی فاسد و پوسیده است
من ذهنی از اسبابهای لقا از قبیل، تسلیم، فضاگشایی، صبر، شکر، رضا، توکل،
در هر لحظه در فکر وکار جدید بودن، خاموشی، و همنشینی با بزرگان میگریزد.
که هله نعمت فزون شد شکر کو
مرکب شکر ار بخسپد حرکوا
شکر منعم، واجب آید در خرد
ورنه بگشاید در خشم ابد
انبیا گفتند در دل علتیست
- ساری (سرایتکننده) است: وجود تنها یک من ذهنی در جمع عاشقان کافیست
هر که او شد آشنا و یار تو
شد حقیر و خوار در دیدار تو
هر که او بیگانه باشد با تو هم
پیش تو او بس مه است و محترم
این هم از تاثیر آن بیماری است
زهر او در جمله جفتان ساری است
دفع آن علت بباید کرد زود
که شکر با آن حدث خواهد نمود
من سبب را ننگرم کان حادث است
لطف سابق را نظاره میکنم
هرچه آن حادث دوپاره میکنم
گر بپرانیم تیر آن نی ز ماست
ما کمان و تیراندازش خداست
کل اصباح لنا شان جدید
کل شیء عن مرادی لایحید
در هر بامداد کاری تازه داریم
و هیچ کاری از حیطه مشیت من خارج نمیشود
قرآن کریم، سوره الرحمن (۵۵)، آیه ۲۹
حاکم است و یفعلاللـه ما یشا
او ز عین درد انگیزد دوا
و او هرچه خواهد همان کند
چنانکه از ذات درد و مرض دوا و درمان میآفریند
از حضور اولیا گر بسکلی
تو هلاکی زآنکه جزو بی کلی
چون شوی دور از حضور اولیا
یک بدست از جمع رفتن یک زمان
مکر شیطان باشد این نیکو بدان
ور نمیبینی گمانی بردهای
که صباحست و تو اندر پردهای
کوری خود را مکن زین گفت فاش
خامش و در انتظار فضل باش
من صمت منکم نجا بد یاسهاش
خامشان را بود کیسه و کاسهاش
پیش این خورشید کاو بس روشنی است
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۳۴
همه خلق در کشاکش تو خراب و مست و دلخوش
همه را نظاره میکن هله از کنار بامی
قبض دیدی چاره آن قبض کن
زآنکه سرها جمله میروید ز بن
بسط دیدی بسط خود را آب ده
چون برآید میوه با اصحاب ده
در کوششها وعدم توانایی ذهن برای بستن شکافها انرژی زنده ما تلف میشود.
فرجه صندوق نونو مسکر است
درنیابد کاو به صندوق اندر است
حزم: هیچ چیز فوری و اورژانس نیست، قبل از پاسخ، تامل کن.
وضعیت، اتفاق، یا نتیجه فکر و عمل شما، هر چه باشد، هویت شما نیست.
فکر کردن هویتدار نفرین و توطئه شما بر علیه خودتان است.
سازندگی بوسیله فکرهایی صورت میگیرد که حس وجود در آنها نیست.
علت عدم موفقیت ما برای خاموشی و سکوت این است که در فکرهای ما حس وجود، یا هویت وجود دارد.
اگر بین خود اصلی ما، که امتداد زندگی است، و نتیجه عمل ما، چه خوب و چه بد از نظر ذهن، فضا باشد،
دیگر ذهن نمیتواند ما را که از جنس زندگی هستیم، به خود بپیچد و در ذهن نگه دارد و دچار دویی کند که
با نتیجه خوب حس غرور کاذب ذهنی، و با شکست حس حقارت و عدم شایستگی بکنیم.
عقل اسیرست و همی خواهد ز حق
روزی بیرنج و نعمت بر طبق
روزی بیرنج او موقوف چیست
آنکه بکشد گاو را کاصل بدیست
روزی بیرنج میدانی که چیست
قوت ارواحست و ارزاق نبیست
لیک موقوف است بر قربان گاو
گنج اندر گاو دان ای کنجکاو
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۵۲
مزن پهلو به آن نوری که مانی تا ابد کوری
تو با شیران مکن زوری که روباهی به سودایی
که با شیران مری کردن سگان را بشکند گردن
نه مکری ماند و نی فن نه دورویی نه صدتایی
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۸۹
شیر آن است آن که خود را بشکند
خویش را تسلیم کن بر دام مزد
وانگه از خود بی ز خود چیزی بدزد
مکر شیطانست تعجیل و شتاب
لطف رحمانست صبر و احتساب
پردههای دیده را داروی صبر
هم بسوزد هم بسازد شرح صدر
یار بد نیکوست بهر صبر را
که گشاید صبر کردن صدر را
هر که خوابی دید از روز الست
مست باشد در ره طاعات مست
میکشد چون اشتر مست این جوال
بیفتور و بیگمان و بیملال
کفک تصدیقش به گرد پوز او
شد گواه مستی و دلسوز او
اشتر از قوت چو شیر نر شده
زیر ثقل بار اندکخور شده
ز آرزوی ناقه صد فاقه بر او
مینماید کوه پیشش تار مو
در الست آن کاو چنین خوابی ندید
اندرین دنیا نشد بنده و مرید
ور بشد اندر تردد صددله
یک زمان شکرستش و سالی گله
پای پیش و پای پس در راه دین
مینهد با صد تردد بییقین
اسپر آهن بود صبر ای پدر
حق نبشته بر سپر جاءالظفر
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۸۹
تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر
بل ز صد لشکر ظفرانگیزتر
چون جفا آری فرستد گوشمال
تا ز نقصان واروی سوی کمال
چون تو وردی ترک کردی در روش
بر تو قبضی آید از رنج و تبش
آن ادب کردن بود یعنی مکن
هیچ تحویلی از آن عهد کهن
این که دلگیریست پاگیری شود
تا نگیری این اشارت را به لاش
ای خدا بنمای تو هر چیز را
آنچنانکه هست در خدعهسرا
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۰۱
تن با سر نداند سر کن را
تن بیسر شناسد کاف و نون را
قرآن کریم، سوره یس (۳۶)، آیه ۸۲
زاغ کو حکم قضا را منکر است
گر هزاران عقل دارد کافر است
در تو تا کافی بود از کافران
جای گند و شهوتی چون کاف ران
گفت ای یاران از آن دیوان نیم
که ز لاحولی ضعیف آید پیم
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۴۰۰۳
صبر آرد آرزو را نه شتاب
صبر کن والله اعلم بالصواب
صبر از ایمان بیابد سر کله
حیث لاصبر فلا ایمان له
صبر از ایمان تاج سر پیدا میکند
یعنی آن چیزی که به صبر ارزش میدهد ایمان است
آنجا که آدمی صبر ندارد پس درواقع ایمان ندارد
گفت پیغمبر خداش ایمان نداد
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۰۶۸
هر که ماند از کاهلی بی شکر و صبر
او همین داند که گیرد پای جبر
صبر کن اندر جهاد و در عنا
دم به دم میبین بقا اندر فنا
با سیاستهای جاهل صبر کن
خوش مدارا کن به عقل من لدن
صبر با نااهل اهلان را جلاست
صبر صافی میکند هر جا دلیست
آتش نمرود ابراهیم را
صفوت آیینه آمد در جلا
جور کفر نوحیان و صبر نوح
نوح را شد صیقل مرات روح
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۱۲
آینه عاشق غمخواری است
گرنه صبرم میکشیدی بار زن
کی کشیدی شیر نر بیگار من
اشتران بختییم اندر سبق
مست و بیخود زیر محملهای حق
تا بیندیشم من از تشنیع عام
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۴۴۶
گر چپ و راست طعنه و تشنیع بیهدهست
مه را چه جرم خاصیت سگ چنین بدهست
بس کن ای دونهمت کوتهبنان
تا کیات باشد حیات جان به نان
زآن نداری میوهای مانند بید
کاب رو بردی پی نان سپید
گر ندارد صبر زین نان جان حس
کیمیا را گیر و زر گردان تو مس
جامهشویی کرد خواهی ای فلان
رو مگردان از محله گازران
گرچه نان بشکست مر روزه تو را
چون شکستهبند آمد دست او
پس رفو باشد یقین اشکست او
گر تو آن را بشکنی گوید بیا
تو درستش کن نداری دست و پا
پس شکستن حق او باشد که او
مر شکسته گشته را داند رفو
آنکه داند دوخت او داند درید
هر چه را بفروخت نیکوتر خرید
چونکه سلطان، شاه محمود کریم
بر گذر زد آن طرف خیمه عظیم
با سپاهی همچو استاره اثیر
انبه و پیروز و صفدر ملکگیر
اشتری بد کو بدی حمال کوس
بختیی بد پیشرو همچون خروس
بانگ کوس و طبل بر وی روز و شب
اندر آن مزرع درآمد آن شتر
کودک آن طبلک بزد در حفظ بر
عاقلی گفتش مزن طبلک که او
پختهٔ طبل است با آنش است خو
پیش او چهبود تبوراک تو طفل
که کشد او طبل سلطان بیست کفل
عاشقم من کشته قربان لا
جان من نوبتگه طبل بلا
خود تبوراک است این تهدیدها
پیش آنچه دیده است این دیدها
کز خیالاتی در این ره بیستم
من چو اسماعیلیانم، بیحذر
بل چو اسماعیل آزادم ز سر
فارغم از طمطراق و از ریا
قل تعالوا گفت جانم را بیا
قرآن کریم، سوره انعام (۶)، آیه ۱۵۱
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۰۹۴
همتی دار عالی کان شه لاابالی
غیر انبار دنیا دارد انبار دیگر
چون سگ کهفی که از مردار رست
بر سر خوان شهنشاهان نشست
تا قیامت میخورد او پیش غار
آب رحمت عارفانه بیتغار
ای بسا سگپوست کاو را نام نیست
لیک اندر پرده بی آن جام نیست
جان بده از بهر این جام ای پسر
بیجهاد و صبر کی باشد ظفر
صبر کردن بهر این نبود حرج
صبر کن کالصبر مفتاحالفرج
زین کمین بیصبر و حزمی کس نجست
حزم را خود صبر آمد پا و دست
حزم کن از خورد کاین زهرینگیاست
حزم کردن زور و نور انبیاست
کاه باشد کو به هر بادی جهد
کوه کی مر باد را وزنی نهد
هر طرف غولی همی خواند تو را
کای برادر راه خواهی هین بیا
ره نمایم همرهت باشم رفیق
من قلاووزم در این راه دقیق
نی قلاووزست و نی ره داند او
یوسفا کم رو سوی آن گرگخو
حزم آن باشد که نفریبد تو را
چرب و نوش و دامهای این سرا
که نه چربش دارد و نی نوش او
سحر خواند میدمد در گوش او
حازمی باید که ره تا ده برد
حزم نبود طمع طاعون آورد
درگذر از فضل و از جلدی و فن
کار خدمت دارد و خلق حسن
همچو آن ابلیس و ذریات او
بر قضا کم نه بهانه ای جوان
جرم خود را چون نهی بر دیگران
جرم خود را بر کسی دیگر منه
هوش و گوش خود بدین پاداش ده
جرم بر خود نه که تو خود کاشتی
با جزا و عدل حق کن آشتی
بد ز فعل خود شناس از بخت نی
گرچه نسیان لابد و ناچار بود
که تهاون کرد در تعظیمها
درد داروی کهن را نو کند
درد هر شاخ ملولی خو کند
کیمیای نوکننده دردهاست
کو ملولی آنطرف که درد خاست
هین مزن تو از ملولی آه سرد
درد جو و درد جو و درد درد
خادع دردند درمانهای ژاژ
رهزنند و زرستانان رسم باژ
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۸۰
گر به هر زخمی تو پرکینه شوی
پس کجا بیصیقل آیینه شوی
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۰۰۲
ای برادر صبر کن بر درد نیش
تا رهی از نیش نفس گبر خویش
کان گروهی که رهیدند از وجود
چرخ مهر و ماهشان آرد سجود
چون قلاووزی صبرت پر شود
رنج بدخویان کشیدن زیر صبر
بر بدیهای بدان رحمت کنید
بر منی و خویشبینی کم تنید
سرنگون افتید در قعر زمین
هر دو گفتند ای خدا فرمان تو راست
بیامان تو امانی خود کجاست
رحمت اندر رحمت آمد تا به سر
بر یکی رحمت فرو ما ای پسر
کل شیء ما خلااللـه باطل
ان فضلالله غیم هاطل
همه اشیا غیر از خدا باطل و نابود است
همانا فضل خداوند همانند ابری پرباران و ریزان است
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۶۹۳
من ابر آبدارم چرخ گهرنثارم
بر تشنگان خاکی آب حیات بارم
چون بسازی با خسی این خسان
گردی اندر نور سنتها رسان
کانبیا رنج خسان بس دیدهاند
هر نبیی زو برآورده برات
استعینوا منه صبرا او صلات
هر پيامبرى از خداوند حجت و فرمانى آورده كه مفاد آن اين است
كه اى قوم بهوسيله صبر و نماز از او يارى بجوييد
قرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۴۵
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۱۴۲
صبر همیگفت که من مژدهده وصلم ازو
شکر همیگفت که من صاحب انبارم ازو
مصطفی بین که چو صبرش شد براق
بر کشانیدش به بالای طباق
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۵۹۲
تا که پشکی مشک گردد ای مرید
حافظ، دیوان غزلیات، غزل شماره ۲۲۶
گویند سنگ لعل شود در مقام صبر
آری شود ولیک به خون جگر شود
جز مگر مرغی که حزمش داد حق
تا نگردد گیج آن دانه و ملق
کافیم بدهم تو را من جمله خیر
بیسبب بیواسطه یاری غیر
کافیم بیداروت درمان کنم
گر بدی صبر و حفاظم راهبر
برفزودی ز اختیارم کر و فر
ای که صبرت نیست از دنیای دون
صبر چون داری ز نعمالـماهدون
قرآن کریم، سوره ذاریات (۵۱)، آیه ۴۸
صبر کردن جان تسبیحات توست
صبر کن کان است تسبیح درست
هیچ تسبیحی ندارد آن درج
صبر کن الصبر مفتاح الفرج
از خاصیتهای مردهرنگی:
- عدم رواداشت و عدم کمک به دیگران
- از همانیدگیها زندگی خواستن: مثلا زیاد شدن پول سبب خوشحالی شود.
صبغهاللـه هست خم رنگ هو
پیسهها یکرنگ گردد اندرو
چون در آن خم افتد و گوییش قم
از طرب گوید منم خم لاتلم
قرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۱۳۸
صبغهالله نام آن رنگ لطیف
لعنهالله بوی آن رنگ کثیف
از برای غصه نان سوختی
دیده صبر و توکل دوختی
هین توکل کن، ملرزان پا و دست
رزق تو بر تو ز تو عاشقتر است
گر تو را صبری بدی رزق آمدی
سالها خوردی و کم نامد ز خور
ترک مستقبل کن و ماضی نگر
ما همی گفتیم کم نال از حرج
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۱۹۷
تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید
تو یکی نهای هزاری تو چراغ خود برافروز
این کلید صبر را اکنون چه شد
ای عجب منسوخ شد قانون چه شد
صبر میبیند ز پرده اجتهاد
روی چون گلنار و زلفین مراد
صبر کن در موزهدوزی تو هنوز
ور بوی بیصبر گردی پارهدوز
یوسف حسنی و این عالم چو چاه
وین رسن صبرست بر امر اله
یوسفا آمد رسن در زن دو دست
از رسن غافل مشو بیگه شدهست
حمدللـه کاین رسن آویختند
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۷
غازی به دست پور خود شمشیر چوبین میدهد
تا او در آن استا شود شمشیر گیرد در غزا
عشقی که بر انسان بود شمشیر چوبین آن بود
آن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا
تو چه دانی ذوق صبر ای شیشهدل
خاصه صبر از بهر آن نقش چگل
گر تو کوری نیست بر اعمی حرج
ورنه رو کالصبر مفتاح الفرج
قرآن کریم، سوره فتح (۴۸)، آیه ۱۷
گر زنی در شاخ دستی کی هلد
هر کجا پیوند سازی بسکلد
صبر و خاموشی جذوب رحمت است
وین نشان جستن نشان علت است
Privacy Policy
Today visitors: 73 Time base: Pacific Daylight Time