GanjeHozour #1049 audio Program - برنامه صوتی شماره ۱۰۴۹ گنج حضور
Description
برنامه شماره ۱۰۴۹ گنج حضور
اجرا: پرویز شهبازی
تاریخ اجرا: ۱۷ فوریه ۲۰۲۶ - ۲۹ بهمن ماه ۱۴۰۴
برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۴۹ بر روی این لینک کلیک کنید.
برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)
اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه
اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری
برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی بر روی این لینک کلیک کنید.
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۴۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2848, Divan e Shams
سحر است، خیز ساقی، بکن آنچه خوی داری
سرِ خُنب برگشای و برسان شرابِ ناری(۱)
چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد؟
خوش و شیرگیر گردد ز کَفَت دو سه خماری؟
قدحِ چو آفتابت چو به دور اندر آید
برهد جهانِ تیره ز شب و ز شبشماری(۲)
ز شرابِ چون عقیقت، شکفد گلِ حقیقت
که حیاتِ مرغِ زاری و بهارِ مَرغزاری(۳)
بدهیم جانِ شیرین به شرابِ خسروانی(۴)
چو سرِ خمارِ ما را به کفِ کَرَم بخاری(۵)
که ز فکرتِ دقیقه، خللی است در شقیقه(۶)
تو روان کن آبِ درمان، بگشا رهِ مجاری
همه آتشی تو مطلق، برِ ما شد این محقّق
که هزار دیگِ سر را به تَفی(۷) به جوش آری
همه مطربان خروشان، همه از تو گشته جوشان
همه رختِ خود فروشان، خوششان همیفشاری
(۱) شرابِ ناری: شرابِ سرخ و گیرا
(۲) شبشماری: مجازاً حالت انتظار و بیقراری برای حصول مطلبی
(۳) مَرغزار: چمنزار، سبزهزار
(۴) خسروانی: شاهانه
(۵) سر کسی به کَرَم خاریدن: آن کس را با احسان مورد تفقّد قرار دادن
(۶) شقیقه: گیجگاه
(۷) تَف: گرما، حرارت
-----------
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۴۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2848, Divan e Shams
سحر است، خیز ساقی، بکن آنچه خوی داری
سرِ خُنب برگشای و برسان شرابِ ناری
چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد؟
خوش و شیرگیر گردد ز کَفَت دو سه خماری؟
قدحِ چو آفتابت چو به دور اندر آید
برهد جهانِ تیره ز شب و ز شبشماری
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287
او فضولی بوده است از اِنقباض
کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۰۷۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1073, Divan e Shams
خویِ بد دارم، ملولم، تو مرا معذور دار
خویِ من کی خوش شود بی رویِ خوبت، ای نگار؟
بی تو هستم چون زمستان، خلق از من در عذاب
با تو هستم چو گلستان، خویِ من خویِ بهار
بی تو بیعقلم، ملولم، هرچه گویم کژ بود
من خجل از عقل و عقل از نورِ رویت شرمسار
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۱۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2212, Divan e Shams
تو بمال گوشِ بَربَط(۸)، که عظیم کاهل است او
بشکن خُمار(۹) را سر، که سرِ همه شکست او
بنواز نغمهٔ تر(۱۰)، به نشاطِ جامِ اَحمَر(۱۱)
صدفیست بحرپیما، که دُر(۱۲) آورد به دست او
چو درآمد آن سَمَنبر(۱۳)، درِ خانه بسته بهتر
که پَریر(۱۴) کرد حیله، ز میانِ ما بِجَست او
(۸) بَربَط: نوعی ساز موسیقی
(۹) خُمار: كلافگى و سردردى كه بر اثر زوال حالت مستى پيش آيد.
(۱۰) تر: مجازاً خوشایند و دلنشین
(۱۱) احمر: سرخ
(۱۲) دُرّ: مروارید
(۱۳) سَمَنبر: کسی که یاسمن در بر و آغوش گرفته و بوی خوش از وی برآید.
(۱۴) پَریر: مخفّفِ پریروز، روز پیش از روز گذشته
-----------
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams
گُستاخ مکن تو ناکَسان را
در چشم، مَیار این خَسان(۱۵) را
دَرزی(۱۶) دزدی چو یافت فرصت،
کم آرَد جامهٔ رَسان(۱۷) را
ایشان را دار حلقه بر در
هم نیز نهاَند لایق، آن را
(۱۵) خَس: فرومایه و پست
(۱۶) دَرزی: خیّاط
(۱۷) رَسان: رسنده، رساننده. جامهٔ رَسان یعنی لباسی که به اندازه و مناسب، دوخته شده باشد.
-----------
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۴۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2848, Divan e Shams
سحر است، خیز ساقی، بکن آنچه خوی داری
سرِ خُنب برگشای و برسان شرابِ ناری
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۴٣
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #643
اَعْجَمی تُرکی سَحَر آگاه شد(۱۸)
وز خُمارِ(۱۹) خَمر(۲۰)، مُطربخواه شد
مُطربِ جان مونس مستان بُوَد
نُقل و قوت(۲۱) و قُوَّتِ مست آن بُوَد
مُطرِب ایشان را سویِ مستی کشید
باز مستی از دَمِ مُطرِب چشید
(۱۸) آگاه شد: در اینجا یعنی به هوش آمد، از مستی خارج شد.
(۱۹) خُمار: رنجی که پس از رفتن مستی شراب حاصل شود.
(۲۰) خَمر: شراب
(۲۱) قوت: طعام، غذا
-----------
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۴۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2848, Divan e Shams
چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد؟
خوش و شیرگیر گردد ز کَفَت دو سه خماری؟
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۶۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #1068
تو هنوز از خارج آن را طالبی؟
مَحْلَبی(۲۲و۲۳)، از دیگران چون حالِبی(۲۴)؟
چشمهٔ شیرست در تو، بیکنار
تو چرا می شیر جویی از تَغار(۲۵)؟
(۲۲) مَحْلَب: جای دوشیدن شیر؛
(۲۳) مِحْلَب: ظرفی که در آن شیر بدوشند.
(۲۴) حالِب: دوشندهٔ شیر، در اینجا به معنی جویندهٔ شیر
(۲۵) تَغار: ظرف سفالی بزرگی که در آن ماست میریزند.
-----------
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۱۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2212, Divan e Shams
تو اگرچه سخت مستی، برسان قدح به چُستی
مشکن تو شیشه، گرچه دو هزار کف بِخَست(۲۶) او
قدحی رسان به جانم، که بَرَد به آسمانم
مدهم به دستِ فکرت، که کشد به سویِ پست او
(۲۶) خَستن: زخمی کردن، مجازاً آزرده کردن
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٣٧۴٨
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #3748
گر ز شیرِ دیو، تن را وابُری
در فِطامِ(۲۷) او، بسی نعمت خوری
(۲۷) فِطام: از شیر گرفتن کودک؛ جدا کردن چیزی از چیز دیگر
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۴۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #47
هر یکی از ما مسیحِ عالَمیست
هر اَلَم(۲۸) را در کفِ ما مَرهَمیست
(۲۸) اَلَم: درد، رنج
-----------
حافظ، دیوان غزلیات، غزل شماره ۱۴۳
Poem (Qazal) #143, Divan e Hafez
فیضِ روحُالْقُدُس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۴۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2848, Divan e Shams
قدحِ چو آفتابت چو به دور اندر آید
برهد جهانِ تیره ز شب و ز شبشماری
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۵۰۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2501
نَک جهان در شب بمانده میخدوز(۲۹)
منتظر، موقوفِ خورشید است روز
(۲۹) میخدوز: دوخته به میخ، کسی که او را با میخ به زمین میبستند.
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۸۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #686
مُنبسط(۳۰) بودیم و یک جوهر همه
بی سَر و بی پا(۳۱) بُدیم آن سَر(۳۲) همه
یک گُهَر(۳۳) بودیم همچون آفتاب
بی گِرِه بودیم و صافی همچو آب
چون به صورت آمد آن نورِ سَره(۳۴)
شد عدد چون سایههایِ کنگره(۳۵)
(۳۰) مُنبسط: گسترده و گشاده، بدون قید و تعیّن
(۳۱) بی سَر و بی پا: کنایه از نامحدود و نامتعیّن
(۳۲) آن سَر: کنایه از عالم غیب، ذات حق
(۳۳) بی گِرِه: کنایه از پاک و خالص
(۳۴) نورِ سَره: پاک و خالص و گزیده
(۳۵) کنگره: دندانههای مثلث یا نیمدایره که از گل، سنگ، یا آجر بر بالای دیوار، برج، و بارو میسازند.
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3691
گفتِ هر یکْتان دهد جنگ و فِراق(۳۶)
گفتِ من آرد شما را اتّفاق
پس شما خاموش باشید اَنْصِتُوا(۳۷)
تا زبانْتان من شوم در گفت وگو
گر سخنْتان در توافق مُوثَقه(۳۸) است
در اثر مایهٔ نزاع(۳۹) و تفرقه است
قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۲۰۴
Quran, Al-A’raaf(#7), Line #204
«وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ»
«چون قرآن خوانده شود به آن گوش فرا دهيد و خاموش باشيد، شايد مشمول رحمت خدا شويد.»
(۳۶) فِراق: دوری
(۳۷) اَنْصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید.
(۳۸) مُوثَقه: مورد اطمینان و وثوق
(۳۹) نزاع: درگیری
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۹۱۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2910
آنکه کفها دید، باشد در شمار
وآنکه دریا دید، شد بیاختیار
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۴۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2848, Divan e Shams
سحر است، خیز ساقی، بکن آنچه خوی داری
سرِ خُنب برگشای و برسان شرابِ ناری
چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد؟
خوش و شیرگیر گردد ز کَفَت دو سه خماری؟
قدحِ چو آفتابت چو به دور اندر آید
برهد جهانِ تیره ز شب و ز شبشماری
ز شرابِ چون عقیقت، شکفد گلِ حقیقت
که حیاتِ مرغِ زاری و بهارِ مرغزاری
بدهیم جانِ شیرین به شرابِ خسروانی
چو سرِ خمارِ ما را به کفِ کَرَم بخاری
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۲۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #728, Divan e Shams
زآن چنین خندان و خوش ما جان شیرین میدهیم
کآنْ مَلِک(۴۰) ما را به شهد و قند و حلوا میکُشد
(۴۰) مَلِک: پادشاه
-----------
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۴۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2848, Divan e Shams
که ز فکرتِ دقیقه، خللی است در شقیقه
تو روان کن آبِ درمان، بگشا رهِ مجاری
مولوی، دیوانشمس، غزل شمارهٔ ۹۵۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #954, Divan e Shams
ز دیده موی بِرُست(۴۱) از دقیقهبینیها
چرا به موی و به رویِ خوشش نمینگرید؟
(۴۱) بِرُست: رویید، رشد کرد.
-----------
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۴۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2848, Divan e Shams
همه آتشی تو مطلق، برِ ما شد این محقّق
که هزار دیگِ سر را به تَفی به جوش آری
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۱۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2212, Divan e Shams
شدهایم آتشینپا(۴۲)، که رَویم مست آنجا
تو برو نخست بنگر که کنون به خانه هست او؟
(۴۲) آتشینپا: مجازاً شتابان و تندرو، بیقرار
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۱۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4516
فُرجهٔ(۴۳) صندوقْ نونو(۴۴) مُسکِر(۴۵) است
دَرنیابد کاو به صندوق اندر است
(۴۳) فُرجه: گشایش
(۴۴) نونو: تازه به تازه
(۴۵) مُسکِر: مستکننده
-----------
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۴۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2848, Divan e Shams
همه مطربان خروشان، همه از تو گشته جوشان
همه رختِ خود فروشان، خوششان همیفشاری
مولوی، دیوان شمس، رباعی شمارهٔ ۷۷۷
کاری ز درونِ جانِ تو میباید
کز عاریهها تو را دَری نگشاید
یک چشمهٔ آب از درونِ خانه
بِهْ زآن جویی که آن ز بیرون آید
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۰۷۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3078
زین بُد ابراهیمِ اَدْهَم دیده خواب
بسطِ هندُستانِ دل را بیحجاب
لٰاجَرَم(۴۶) زنجیرها را بردَرید(۴۷)
مملکت برهم زد و شد ناپدید
آن نشانِ دیدِ هندُستان بُوَد
که جَهَد از خواب و دیوانه شود
میفشانَد خاک بر تدبیرها
میدَراند حلقهٔ زنجیرها
آنچنان که گفت پیغمبر ز نور
که نشانش آن بُوَد اَندر صُدور
که تجافی(۴۸) آرَد از دارُالْغُرور(۴۹)
هم اِنابت(۵۰) آرَد از دارُالسُّرور(۵۱)
(۴۶) لاجَرَم: به ناچار
(۴۷) بردَرید: پاره کرد
(۴۸) تجافی: دور شدن از ریشه
(۴۹) دارُالْغُرور: دنیا
(۵۰) اِنابت: بازگشت
(۵۱) دارُالسُّرور: آخرت
-----------
«بررسی شجره نامهٔ کیخسرو در شاهنامه»
کیخسرو، از پادشاهان ایران در شاهنامهٔ فردوسی، از یک شجرهٔ سلطنتی
و اسطورهای برخوردار است. او نوهٔ کیکاووس، پادشاهِ ایران و فرزندِ سیاوش است،
که خود به واسطهٔ ازدواج با فرنگیس، دخترِ افراسیاب، در شجره نامهای پیچیده
جای گرفتهاست. این پیچیدگی از بابت آن است که کیخسرو را به دو دنیای
متفاوت پیوند میدهد. از طرف پدر، او به سلسلهٔ پادشاهانِ ایران تعلق دارد
و از طرف مادر، نوهٔ یکی از بزرگترین دشمنان ایران، یعنی افراسیاب است!
«تولد کیخسرو و بزرگ شدن او دور از چشم افراسیاب»
همانطور که در داستان سیاوش و سودابه در شاهنامه آورده شده، سیاوش
پس از اینکه به دلیل تهمتها و خیانتهای سودابه مجبور به ترک ایران میشود،
به توران میرود و با فَرَنگیس، دختر افراسیاب، ازدواج میکند. از این ازدواج کیخسرو
به دنیا میآید. اما سیاوش، پیش از تولد پسرش، به دست افراسیاب به ناحق کشته میشود.
در شاهنامه، تولد کیخسرو در شرایط سخت و خطرناکی رخ داد، زیرا پس از قتل سیاوش،
او یک تهدید جدی برای افراسیاب به شمار میآمد.
اینطور بود که کیخسرو، پنهانی در توران نگهداری شد. مادرش، فرنگیس، و پهلوان پیری
به نام پیران ویسه، که از نزدیکان و مشاوران افراسیاب بود، نقش مهمی در محافظت
و پنهان کردن او ایفا کردند. پیران، که خود به افراسیاب وفادار بود، تصمیم گرفت کیخسرو را
از دید افراسیاب پنهان کند. پیران ویسه، به دلیل دلسوزیاش نسبت به سیاوش و عشق
و حمایتی که از فرنگیس داشت، کیخسرو را به مناطق دورافتاده برد تا جان او در امان بماند.
«داستان کیخسرو در شاهنامه: تهدیدی برای افراسیاب»
اما به چه علت کیخسرو به عنوان تهدیدی بزرگ برای افراسیاب شناخته میشد؟
افراسیاب که خون سیاوش را به ناحق ریخته بود، از عاقبت کار خود وحشت داشت
و از جمله دلایل آن میتوان به موارد زیر اشاره کرد:
ترس از انتقامجویی: افراسیاب به دلیل قتل سیاوش از خشم و انتقام احتمالی کیخسرو
وحشت داشت. او میدانست که فرزند سیاوش، به خصوص به عنوان یک شاهزادهٔ ایرانی،
حق و انگیزهٔ کافی برای انتقام گرفتن از قاتلان پدرش دارد. این ترس سبب شد
که در داستان کیخسرو در شاهنامه، افراسیاب همیشه به او به چشم یک دشمن بالقوه نگاه کند.
شایستگی پادشاهی: کیخسرو به عنوان فرزند سیاوش، وارث قانونی تاج و تخت
و از خون شاهان ایران بود. این شایستگی باعث شد افراسیاب نگران شود که کیخسرو
بتواند متحدانی در ایران و حتی در توران پیدا کند و علیه او قیام کند.
اتحاد دو ملت: کیخسرو به دلیل اینکه هم از خون ایرانی و هم از خون تورانی بود،
توانایی ایجاد اتحاد میان این دو ملت را داشت. این موضوع در داستان کیخسرو
در شاهنامه، برای افراسیاب یک خطر جدی بود، زیرا او همواره به دنبال تسلط
کامل بر ایران بود و نمیخواست که یک شخصیت دوگانه تبار، اتحاد احتمالی
میان دو کشور را به نفع ایران ایجاد کند.
«بازگشت کیخسرو نزد کیکاووس»
پس از شنیدن خبرهای پنهانی مبنی بر زنده بودن کیخسرو در توران، کیکاووس پهلوانان
ایرانی را فراخواند تا به توران سفر کنند و نوهاش را پیدا کرده و او را به ایران بازگرداند.
گیو، پهلوان شجاع و وفادار ایران، از افرادی بود که مأموریت یافت به توران برود
و کیخسرو را به وطن بازگرداند. او برای انجام این مأموریت، تمام خطرات را به جان خرید
و پس از جستجوی بسیار، سرانجام کیخسرو را پیدا کرد.
بازگشت کیخسرو به ایران ساده نبود. در ادامهٔ داستانِ کیخسرو در شاهنامه آمده
که افراسیاب از این ماجرا آگاه شد و تلاش کرد مانع از بازگشت کیخسرو به ایران شود.
اما گیو و کیخسرو توانستند با مهارت های جنگی و پهلوانی، از چنگ دشمنان فرار کنند
و به سوی ایران حرکت کنند. سرانجام پس از رسیدن به ایران، کیکاووس با دیدن نوهاش،
او را به عنوان وارث قانونی تاج و تخت به رسمیت شناخت و پادشاهی کیخسرو آغاز شد.
«انتقام خون سیاوش توسط کیخسرو»
انتقام خون پدر، یکی از اصلیترین انگیزهها در داستانِ کیخسرو در شاهنامه است.
او با به دست گرفتن قدرت و حمایت پهلوانانی مانند رستم و گیو، جنگهایی علیه توران
به راه انداخت که مهم ترین آن، جنگ دوازده رخ بود.
در این جنگ، دوازده نبرد تن به تن میان پهلوانان برجسته دو سپاه ایران و توران
شکل گرفت. این نبردها به دستور کیخسرو و افراسیاب ترتیب داده شد تا تکلیف
جنگ چندیدن سالهٔ این دو ملّت مشخص شود. در نهایت، پهلوانان ایرانی همچون
گیو و گودرز با شجاعت و مهارت خود تورانیان را شکست دادند. پس از پیروزی ایرانیان،
افراسیاب مجبور به فرار شد، اما سرانجام توسط کیخسرو دستگیر شد و به قتل رسید.
«کناره گیری و پایان پادشاهی کیخسرو»
داستانِ کیخسرو در شاهنامه و پادشاهی او به عنوان یکی از موفقترین
و صلح آمیزترین دورههای شاهنامه شناخته میشود. کیخسرو با تدبیر و حکمت،
توانست همواره میان مردم و پهلوانان خود صلح و ثبات ایجاد کند. این دوران،
نتیجهٔ سیاستهای خردمندانه و عدالتمحور کیخسرو بود که همواره از جنگهای
غیرضروری پرهیز میکرد و به دنبال تقویت وحدت میان ایرانیان بود.
«یکی از برجستهترین بخشهای داستان کیخسرو در شاهنامه،
کناره گیری او از حکومت است!»
پس از سالها پادشاهی و برقرار کردن عدالت و صلح، کیخسرو دنیا و تعلقات آن را
رها و سلطنت را به جانشین خود، لهراسب، واگذار میکند. سپس به همراه چند
پهلوان وفادار به دل کوهها رفته و ناپدید میشود. گفته میشود که او به دنیایی ماورایی
پیوست و پهلوانانی که با او همراه شده بودند، به علت نداشتن فرّ ایزدی در برف ناپدید شدند.
این کنارهگیری، به عنوان یکی از شگفتانگیزترین بخشهای داستان پادشاهی کیخسرو
در شاهنامه به حساب میآید که او را به یک نماد جاودانه تبدیل کرده است.
پادشاهی کیخسرو نمونهای از دورهای آرمانی در شاهنامه است. از ویژگیهای او عدالت،
خرد و ایمان و همچنین توانایی درک فراسوی دنیای مادی و گرایش به معنویت بود
که او را از دیگر پادشاهان شاهنامه متمایز میکند. کیخسرو همچنین نماد اتحاد فرهنگی
ایران و توران است. درنهایت میتوان گفت داستان پادشاهی کیخسرو با عناصر عرفانی
و اسطورهای فراوانی همراه است و یکی از مهمترین روایتهای شاهنامه به شمار میرود.
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۵۹۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3596
«بیانِ استمدادِ عارف از سرچشمهٔ حیاتِ ابدی و مستغنی شدنِ او
از استمداد و اجتذاب از چشمههای آبهای بیوفا که
عَلامَةُ ذالِکَ التَّجافی عَنْ دارِالْغُرور(۵۲) که آدمی چون بر مددهایِ آن
چشمهها اعتماد کند در طلبِ چشمهٔ باقی دایم سست شود.»
حدیث
«اِذا دَخَلَ النُّورُالْقَلْبَ انْشَرَحَ وَانْفَسَحَ قیلَ وَ ما عَلامَةُ ذلِکَ؟
قالَ التَّجافی عَنْ دارِالْغُرورِ وَالْاِنابَةُ اِلی دارِالْخُلودِ وَالْاِسْتِعْدادُ لِلْمَوْتِ قَبْلَ نُزُولِهِ.»
«هرگاه نور به قلبِ آدمی درآید، قلب گشوده و فراخ شود. سؤال شد:
علامتِ آن نور چیست؟ فرمود: برکنار شدن و دوری گُزیدن از سرای غرور و
بازگشت به سرای جاودان و آماده شدن برای مرگ، پیش از آنکه بر آدمی فرود آید.»
حَبَّذا(۵۳) کاریزِ اصلِ چیزها
فارغت آرَد از این کاریزها(۵۴)
تو ز صد یَنبوع(۵۵)، شربت میکَشی
هر چه زآن صد کم شود، کاهَد خوشی
چون بجوشید از درون، چشمهٔ سَنی(۵۶)
ز استراقِ(۵۷) چشمهها گَردی غنی
قُرَّةُالْعَیْنَت(۵۸) چو ز آب و گِل بُوَد
راتبهٔ(۵۹) این قُرّه(۶۰) دردِ دل بُوّد
قلعه را چون آب آید از برون
در زمانِ امن باشد بر فزون
چونکه دشمن گِرِد آن حلقه کُند
تا که اندر خونشان غرقه کُند
آبِ بیرون را ببُرّند آن سپاه
تا نباشد قلعه را زآنها پناه
آن زمان یک چاهِ شوری از درون
بِهْ ز صد جیحونِ(۶۱) شیرین از برون
قاطِعُالْـاَسباب(۶۲) و لشکرهایِ مرگ
همچو دَی آید به قطع شاخ و برگ
در جهان نبود مَدَدْشان از بهار
جز مگر در جان، بهارِ رویِ یار
زآن، لقب شد خاک را دارُالْغُرور(۶۳)
کو کَشَد پا را سپس(۶۴) یَوْمَالْعُبور(۶۵)
پیش از آن بر راست و بر چپ میدوید
که بچینم دردِ تو، چیزی نچید
او بگفتی مر تو را وقتِ غَمان
دور از تو رنج و، دَه کُهْ(۶۶) در میان
چون سپاهِ رنج آمد، بست دَم
خود نمیگوید تو را من دیدهام
حق پیِ شیطان بدینسان زد مثل
که تو را در رزم آرَد با حِیَل(۶۷)
قرآن کریم: سورهٔ انفال (۸)، آیهٔ ۴۸
Quran, Al-Anfaal(#8), Line #48
«وَإِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ وَقَالَ لَا غَالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ وَإِنِّي جَارٌ لَكُمْ
ۖ فَلَمَّا تَرَاءَتِ الْفِئَتَانِ نَكَصَ عَلَىٰ عَقِبَيْهِ وَقَالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكُمْ
إِنِّي أَرَىٰ مَا لَا تَرَوْنَ إِنِّي أَخَافُ اللَّهَ ۚ وَاللَّهُ شَدِيدُ الْعِقَابِ»
«شيطان كردارشان را در نظرشان بياراست و گفت: امروز از مردم كسى بر شما
پيروز نمىشود و من پناه شمايم. ولى چون دو فوج روبهرو شدند
او بازگشت و گفت: من از شما بيزارم، كه چيزهايى مىبينم كه شما نمىبينيد،
من از خدا مىترسم كه او به سختى عقوبت مىكند.»
که تو را یاری دهم، من با تواَم
در خَطَرها پیشِ تو من میدوم
اِسْپَرَت باشم گَهِ تیرِ خدنگ(۶۸)
مَخْلَصِ(۶۹) تو باشم اندر وقتِ تنگ
جان فِدایِ تو کنم در اِنتعاش(۷۰)
رُستمی، شیری، هِلا(۷۱) مردانه باش
سویِ کفرش آوَرَد زین عِشوهها(۷۲)
آن جَوالِ خُدعه و مکر و دَها(۷۳)
چون قدم بنهاد، در خندق فتاد
او به قاها قاهِ خنده لب گشاد
هَی، بیآ من طمعها دارم ز تو
گویدش: رُو رُو که بیزارم ز تو
تو نترسیدی ز عدلِ کردگار
من همی ترسم، دو دست از من بدار
گفت: حق خود او جدا شد از بِهی(۷۴)
تو بدین تزویرها هم کی رَهی؟
فاعل و مفعول در روزِ شمار
روسیاهند و حریفِ سنگسار
رَهزَده و، رَهزن(۷۵) یقین در حکم و داد
در چَهِ بُعدند و در بِئْسَ الْمِهاد(۷۶)
قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۲۰۶
Quran, Al-Baqarah(#2), Line #206
«وَإِذَا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ ۚ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ ۚ وَلَبِئْسَ الْمِهَادُ»
«و چون به او گويند كه از خدا بترس، خودخواهىاش او را به گناه كشاند.
جهنم، آن آرامگاه بد، او را بس باشد».
گول را و، غول را کو را فریفت
از خِلاص و فَوز(۷۷) میباید شِکیفت
هم خر و خرگیر اینجا در گِلند
غافلند اینجا و آنجا آفلند
جز کسانی را که واگردند از آن
در بهارِ فضل آیند از خزان
توبه آرند و، خدا توبهپذیر
امرِ او گیرند و، او نِعْمَالْـاَمیر(۷۸)
چون برآرند از پشیمانی حَنین(۷۹)
عرش لرزد از اَنینُالْـمُذْنِبین(۸۰)
آنچنان لرزد، که مادر بر وَلَد
دستشان گیرد، به بالا میکَشَد
کِای خداتان واخریده از غُرور
نَک ریاضِ(۸۱) فضل و، نک رَبِّ غفور(۸۲)
بعد از اینتان برگ و رزقِ جاودان
از هوایِ حق بُوَد، نه از ناودان
چونکه دریا بر وسایط(۸۳) رشک کرد
تشنه چون ماهی، به ترکِ مَشک کرد
(۵۲) التَّجافی عَنْ دارِالْغُرور: دوری گزیدن از سرای فریب
(۵۳) حَبَّذا: خوشا، زهی
(۵۴) کاریز: مجرای آب روان در زیر زمین، قنات
(۵۵) یَنبوع: چشمه
(۵۶) سَنی: رفیع، بلند مرتبه
(۵۷) استراق: دزدیدن
(۵۸) قُرَّةُالْعَیْنَت: سیاهیِ چشمت
(۵۹) راتبه: حقوق، دستاورد
(۶۰) قُرّه: نورِ چشم
(۶۱) جیحون: رود، رودخانه
(۶۲) قاطِعُالْـاَسباب: صفت مرگ است، از آنرو که مرگ قطّاع رسن آرزوها و وابستگیهای دنیوی آدمی است.
(۶۳) دارُالْغُرور: سرای نیرنگ
(۶۴) سپس: عقب
(۶۵) یَوْمَالْعُبور: هنگام مرگ
(۶۶) کُهْ: کوه
(۶۷) حِیَل: حیلهها
(۶۸) خدنگ: نوعی درخت است که چوب محکم دارد.
(۶۹) مَخْلَص: گریزگاه، محل خلاصی
(۷۰) اِنتعاش: نکو حال شدن، بهبودی
(۷۱) هِلا: از ادات تنبیه است، هان
(۷۲) عِشوه: فریب، خودنمایی
(۷۳) دَها: زیرکی
(۷۴) بِهی: خوبی، نیکی، سعادت، نیکبخت
(۷۵) رَهزَده و رَهزن: گمراه و گمراه کننده
(۷۶) بِئْسَ الْمِهاد: بد جایگاهی است، منظور دوزخ است.
(۷۷) فَوز: رستگاری
(۷۸) نِعْمَاْلاَمیر: نکو فرمانرواست.
(۷۹) حَنین: ناله
(۸۰) اَنینُ الْـمُذْنِبین: نالهٔ گنه کاران
(۸۱) ریاض: باغ، بوستان
(۸۲) غَفور: بسیارآمرزنده، از صفات خداوند
(۸۳) وسایط: وسایل
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1112
عقل، پنهان است و ظاهر، عالَـمی
صورتِ ما موج و، یا از وی، نَمی
هر چه صورت میوسیلت سازدش
زان وسیلت بحر، دور اندازدش
تا نبیند دل، دهندهٔ راز را
تا نبیند تیر، دورانداز را
اسبِ خود را یاوه داند وز ستیز
میدوانَد اسبِ خود در راه، تیز
اسبِ خود را یاوه(۸۴) داند آن جَواد(۸۵)
و اسبِ خود او را کَشان کرده چو باد
در فغان و جُستوجو آن خیرهسر(۸۶)
هر طرف، پُرسان و جویان، دربهدر
کآن که دزدید اسبِ ما را کو و کیست؟
اینکه زیرِ رانِ توست ای خواجه چیست؟
آری این اسب است، لیکن اسب کو؟
با خود آ، ای شهسوارِ اسبجو
(۸۴) یاوه: گمشده، مفقود، مجاز از سخن هرزه و هذیان
(۸۵) جَواد: جوانمرد
(۸۶) خیرهسر: پریشان و آشفته
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۴۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #3149
این کسی دیدهست کز یک مَشکِ آب
گشت چندین مَشکْ پُر بیاضطراب؟
مَشک، خود روپوش بود و موجِ فضل
میرسید از امرِ او از بحرِ اصل
آب از جوشش همیگردد هوا
و آن هوا، گردد ز سردی آبها
بلکه بیعلّت وَ بیرون زین حِکَم
آب رویانید تکوین(۸۷) از عدم
تو ز طفلی چون سببها دیدهيی
در سبب، از جهل بر چفسیدهيی(۸۸)
با سببها از مُسبِّب غافلی
سویِ این روپوشها ز آن مایلی
چون سببها رفت، بَر سَر میزنی
ربَّنا و ربَّناها میکُنی
ربّ میگوید: برو سویِ سبب
چون ز صُنعم(۸۹) یاد کردی؟ ای عجب
گفت: زین پس من تو را بینم همه
ننگرم سویِ سبب و آن دَمدَمه(۹۰)
گویدش: رُدُّوا لَعادُوا(۹۱)، کارِ توست
ای تو اندر توبه و میثاق، سُست
قرآن كريم، سورهٔ انعام (۶)، آيهٔ ٢٨
Quran, Al-An’aam(#6), Line #28
«بَلْ بَدَا لَهُمْ مَا كَانُوا يُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ ۖ وَلَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ وَإِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ.»
«بلکه آنچه را که زین پیش پوشیده میداشتند بر آنان آشکار شود، و اگر آنان بدین جهان باز آورده شوند،
دوباره بدانچه از آن نهی شدهاند بازگردند. و البته ایشاناند دروغزنان.»
لیک من آن ننگرم، رحمت کنم
رحمتم پُرّست، بر رحمت تنم
ننگرم عهِد بَدت، بِدْهم عطا
از کَرَم، این دَم چو میخوانی مرا
(۸۷) تکوین: بهوجود آوردن، آفریدن
(۸۸) چفسیدهيی: چسبیدهای
(۸۹) صُنع: آفرینش، آفریدن، عمل، کار، نیکی کردن، احسان
(۹۰) دَمدَمه: شهرت، آوازه، مکر و فریب
(۹۱) رُدُّوا لَعادُوا: اگر آنان به این جهان برگردانده شوند، دوباره به آنچه که از آن نهی شدهاند، بازگردند.
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۶۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #3163
«مَشکِ آن غلام از غیب پُر آب کردن به معجزه
و آن غلام سیاه را سپیدرو کردن باذنِاللهِ تَعاٰلیٰ»
ای غلام اکنون تو پُر بین مشکِ خَود
تا نگویی در شکایت نیک و بَد
آن سیه، حیران شد از بُرهانِ او
میدمید از لامکان، ایمانِ او
چشمهیی دید از هوا ریزان شده
مَشکِ او روپوشِ فیضِ آن شده
ز آن نظر، روپوشها هم بردرید
تا معیّن چشمهٔ غیبی بدید
چشمها پُر آب کرد آن دَم غلام
شد فراموشش ز خواجه وز مقام
دست و پایش مانْد از رفتن به راه
زلزله افگند در جانَش اِله
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۹۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #3190
تنشناسان زود ما را گم کنند
آبنوشان ترکِ مَشک و خُم کنند
جانشناسان از عددها فارغند
غرقهٔ دریایِ بیچونند و چند
جان شُو و، از راهِ جان، جان را شناس
یارِ بینش شو، نه فرزندِ قیاس
چون مَلَک با عقل یک سَررشتهاند
بهرِ حکمت را، دو صورت گشتهاند
آن مَلَک چون مرغ، با او پَر گرفت
وین خِرَد بگذاشت پَرّ و، فَر گرفت
لاجَرَم هر دو مُناصِر(۹۲) آمدند
هر دو خوشرو، پشتِ همدیگر شدند
هم مَلَک، هم عقل، حق را واجدی(۹۳)
هر دو، آدم را مُعین(۹۴) و ساجدی
نَفْس و شیطان بود ز اوّل واحدی
بوده آدم را عَدو(۹۵) و حاسدی
آنکه آدم را بَدَن دید، او رمید
و آنکه نورِ مؤتمن(۹۶) دید، او خمید
آن دو، دیدهروشنان بودند از این
وین دو را دیده ندیده غیرِ طین(۹۷)
این بیان اکنون چو خر بر یخ بماند
چون نشاید بر جهود، انجیل خواند
کِی توان با شیعه گفتن از عُمَر؟
کِی توان بَرْبَط زدن در پیشِ کَر؟
لیک گر در دِه به گوشه یک کس است
های هویی که برآوردم، بس است
مستحقِّ شرح را، سنگ و کلوخ
ناطقی گردد، مُشرِّح(۹۸)، با رسوخ(۹۹)
(۹۲) مُناصِر: یاور و پشتیبان
(۹۳) واجد: دارَنده، انسانِ بهحضوررسیده، از نامهای خداوند است، کسی که دارای وَجد است.
(۹۴) مُعین: یاریکننده
(۹۵) عدو: دشمن
(۹۶) مؤتَمَن: موردِ اعتماد
(۹۷) طین: گِل
(۹۸) مُشرِّح: تشریح کننده، بیان کننده
(۹۹) رسوخ: تأثیر، نفوذ
-------------------------
مجموع لغات:
(۱) شرابِ ناری: شرابِ سرخ و گیرا
(۲) شبشماری: مجازاً حالت انتظار و بیقراری برای حصول مطلبی
(۳) مَرغزار: چمنزار، سبزهزار
(۴) خسروانی: شاهانه
(۵) سر کسی به کَرَم خاریدن: آن کس را با احسان مورد تفقّد قرار دادن
(۶) شقیقه: گیجگاه
(۷) تَف: گرما، حرارت
(۸) بَربَط: نوعی ساز موسیقی
(۹) خُمار: كلافگى و سردردى كه بر اثر زوال حالت مستى پيش آيد.
(۱۰) تر: مجازاً خوشایند و دلنشین
(۱۱) احمر: سرخ
(۱۲) دُرّ: مروارید
(۱۳) سَمَنبر: کسی که یاسمن در بر و آغوش گرفته و بوی خوش از وی برآید.
(۱۴) پَریر: مخفّفِ پریروز، روز پیش از روز گذشته
(۱۵) خَس: فرومایه و پست
(۱۶) دَرزی: خیّاط
(۱۷) رَسان: رسنده، رساننده. جامهٔ رَسان یعنی لباسی که به اندازه و مناسب، دوخته شده باشد.
(۱۸) آگاه شد: در اینجا یعنی به هوش آمد، از مستی خارج شد.
(۱۹) خُمار: رنجی که پس از رفتن مستی شراب حاصل شود.
(۲۰) خَمر: شراب
(۲۱) قوت: طعام، غذا
(۲۲) مَحْلَب: جای دوشیدن شیر؛
(۲۳) مِحْلَب: ظرفی که در آن شیر بدوشند.
(۲۴) حالِب: دوشندهٔ شیر، در اینجا به معنی جویندهٔ شیر
(۲۵) تَغار: ظرف سفالی بزرگی که در آن ماست میریزند.
(۲۶) خَستن: زخمی کردن، مجازاً آزرده کردن
(۲۷) فِطام: از شیر گرفتن کودک؛ جدا کردن چیزی از چیز دیگر
(۲۸) اَلَم: درد، رنج
(۲۹) میخدوز: دوخته به میخ، کسی که او را با میخ به زمین میبستند.
(۳۰) مُنبسط: گسترده و گشاده، بدون قید و تعیّن
(۳۱) بی سَر و بی پا: کنایه از نامحدود و نامتعیّن
(۳۲) آن سَر: کنایه از عالم غیب، ذات حق
(۳۳) بی گِرِه: کنایه از پاک و خالص
(۳۴) نورِ سَره: پاک و خالص و گزیده
(۳۵) کنگره: دندانههای مثلث یا نیمدایره که از گل، سنگ، یا آجر بر بالای دیوار، برج، و بارو میسازند.
(۳۶) فِراق: دوری
(۳۷) اَنْصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید.
(۳۸) مُوثَقه: مورد اطمینان و وثوق
(۳۹) نزاع: درگیری
(۴۰) مَلِک: پادشاه
(۴۱) بِرُست: رویید، رشد کرد.
(۴۲) آتشینپا: مجازاً شتابان و تندرو، بیقرار
(۴۳) فُرجه: گشایش
(۴۴) نونو: تازه به تازه
(۴۵) مُسکِر: مستکننده
(۴۶) لاجَرَم: به ناچار
(۴۷) بردَرید: پاره کرد
(۴۸) تجافی: دور شدن از ریشه
(۴۹) دارُالْغُرور: دنیا
(۵۰) اِنابت: بازگشت
(۵۱) دارُالسُّرور: آخرت
(۵۲) التَّجافی عَنْ دارِالْغُرور: دوری گزیدن از سرای فریب
(۵۳) حَبَّذا: خوشا، زهی
(۵۴) کاریز: مجرای آب روان در زیر زمین، قنات
(۵۵) یَنبوع: چشمه
(۵۶) سَنی: رفیع، بلند مرتبه
(۵۷) استراق: دزدیدن
(۵۸) قُرَّةُالْعَیْنَت: سیاهیِ چشمت
(۵۹) راتبه: حقوق، دستاورد
(۶۰) قُرّه: نورِ چشم
(۶۱) جیحون: رود، رودخانه
(۶۲) قاطِعُالْـاَسباب: صفت مرگ است، از آنرو که مرگ قطّاع رسن آرزوها و وابستگیهای دنیوی آدمی است.
(۶۳) دارُالْغُرور: سرای نیرنگ
(۶۴) سپس: عقب
(۶۵) یَوْمَالْعُبور: هنگام مرگ
(۶۶) کُهْ: کوه
(۶۷) حِیَل: حیلهها
(۶۸) خدنگ: نوعی درخت است که چوب محکم دارد.
(۶۹) مَخْلَص: گریزگاه، محل خلاصی
(۷۰) اِنتعاش: نکو حال شدن، بهبودی
(۷۱) هِلا: از ادات تنبیه است، هان
(۷۲) عِشوه: فریب، خودنمایی
(۷۳) دَها: زیرکی
(۷۴) بِهی: خوبی، نیکی، سعادت، نیکبخت
(۷۵) رَهزَده و رَهزن: گمراه و گمراه کننده
(۷۶) بِئْسَ الْمِهاد: بد جایگاهی است، منظور دوزخ است.
(۷۷) فَوز: رستگاری
(۷۸) نِعْمَاْلاَمیر: نکو فرمانرواست.
(۷۹) حَنین: ناله
(۸۰) اَنینُ الْـمُذْنِبین: نالهٔ گنه کاران
(۸۱) ریاض: باغ، بوستان
(۸۲) غَفور: بسیارآمرزنده، از صفات خداوند
(۸۳) وسایط: وسایل
(۸۴) یاوه: گمشده، مفقود، مجاز از سخن هرزه و هذیان
(۸۵) جَواد: جوانمرد
(۸۶) خیرهسر: پریشان و آشفته
(۸۷) تکوین: بهوجود آوردن، آفریدن
(۸۸) چفسیدهيی: چسبیدهای
(۸۹) صُنع: آفرینش، آفریدن، عمل، کار، نیکی کردن، احسان
(۹۰) دَمدَمه: شهرت، آوازه، مکر و فریب
(۹۱) رُدُّوا لَعادُوا: اگر آنان به این جهان برگردانده شوند، دوباره به آنچه که از آن نهی شدهاند، بازگردند.
(۹۲) مُناصِر: یاور و پشتیبان
(۹۳) واجد: دارَنده، انسانِ بهحضوررسیده، از نامهای خداوند است، کسی که دارای وَجد است.
(۹۴) مُعین: یاریکننده
(۹۵) عدو: دشمن
(۹۶) مؤتَمَن: موردِ اعتماد
(۹۷) طین: گِل
(۹۸) مُشرِّح: تشریح کننده، بیان کننده
(۹۹) رسوخ: تأثیر، نفوذ
----------------------------
************************
تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسان
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۴۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2848, Divan e Shams
سحر است خیز ساقی بکن آنچه خوی داری
سر خنب برگشای و برسان شراب ناری
چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد
خوش و شیرگیر گردد ز کفت دو سه خماری
قدح چو آفتابت چو به دور اندر آید
برهد جهان تیره ز شب و ز شبشماری
ز شراب چون عقیقت شکفد گل حقیقت
که حیات مرغ زاری و بهار مرغزاری
بدهیم جان شیرین به شراب خسروانی
چو سر خمار ما را به کف کرم بخاری
که ز فکرت دقیقه خللی است در شقیقه
تو روان کن آب درمان بگشا ره مجاری
همه آتشی تو مطلق بر ما شد این محقق
که هزار دیگ سر را به تفی به جوش آری
همه مطربان خروشان همه از تو گشته جوشان
همه رخت خود فروشان خوششان همیفشاری
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۴۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2848, Divan e Shams
سحر است خیز ساقی بکن آنچه خوی داری
سر خنب برگشای و برسان شراب ناری
چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد
خوش و شیرگیر گردد ز کفت دو سه خماری
قدح چو آفتابت چو به دور اندر آید
برهد جهان تیره ز شب و ز شبشماری
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287
او فضولی بوده است از انقباض
کرد بر مختار مطلق اعتراض
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۰۷۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1073, Divan e Shams
خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار
خوی من کی خوش شود بی روی خوبت ای نگار
بی تو هستم چون زمستان خلق از من در عذاب
با تو هستم چو گلستان خوی من خوی بهار
بی تو بیعقلم ملولم هرچه گویم کژ بود
من خجل از عقل و عقل از نور رویت شرمسار
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۲۱۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2212, Divan e Shams
تو بمال گوش بربط که عظیم کاهل است او
بشکن خمار را سر که سر همه شکست او
بنواز نغمه تر به نشاط جام احمر
صدفیست بحرپیما که در آورد به دست او
چو درآمد آن سمنبر درِ خانه بسته بهتر
که پریر کرد حیله ز میان ما بجست او
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams
گستاخ مکن تو ناکسان را
در چشم میار این خسان را
درزی دزدی چو یافت فرصت
کم آرد جامه رسان را
ایشان را دار حلقه بر در
هم نیز نهاند لایق آن را
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۴۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2848, Divan e Shams
سحر است خیز ساقی بکن آنچه خوی داری
سر خنب برگشای و برسان شراب ناری
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۴٣
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #643
اعجمی ترکی سحر آگاه شد
وز خمار خمر مطربخواه شد
مطرب جان مونس مستان بود
نقل و قوت و قوت مست آن بود
مطرب ایشان را سوی مستی کشید
باز مستی از دم مطرب چشید
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۴۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2848, Divan e Shams
چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد
خوش و شیرگیر گردد ز کفت دو سه خماری
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۶۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #1068
تو هنوز از خارج آن را طالبی
محلبی از دیگران چون حالبی
چشمه شیرست در تو بیکنار
تو چرا می شیر جویی از تغار
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۲۱۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2212, Divan e Shams
تو اگرچه سخت مستی برسان قدح به چستی
مشکن تو شیشه گرچه دو هزار کف بخست او
قدحی رسان به جانم که برد به آسمانم
مدهم به دست فکرت که کشد به سوی پست او
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٣٧۴٨
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #3748
گر ز شیر دیو تن را وابری
در فطام او بسی نعمت خوری
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۴۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #47
هر یکی از ما مسیح عالمیست
هر الم را در کف ما مرهمیست
حافظ، دیوان غزلیات، غزل شماره ۱۴۳
Poem (Qazal) #143, Divan e Hafez
فیض روحالقدس ار باز مدد فرماید
دیگران هم بکنند آنچه مسیحا میکرد
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۴۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2848, Divan e Shams
قدح چو آفتابت چو به دور اندر آید
برهد جهان تیره ز شب و ز شبشماری
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۵۰۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2501
نک جهان در شب بمانده میخدوز
منتظر موقوف خورشید است روز
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۸۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #686
منبسط بودیم و یک جوهر همه
بی سر و بی پا بدیم آن سر همه
یک گهر بودیم همچون آفتاب
بی گره بودیم و صافی همچو آب
چون به صورت آمد آن نور سره
شد عدد چون سایههای کنگره
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3691
گفت هر یکتان دهد جنگ و فراق
گفت من آرد شما را اتفاق
پس شما خاموش باشید انصتوا
تا زبانتان من شوم در گفت وگو
گر سخنتان در توافق موثقه است
در اثر مایه نزاع و تفرقه است
قرآن کریم، سوره اعراف (۷)، آیه ۲۰۴
Quran, Al-A’raaf(#7), Line #204
«وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ»
«چون قرآن خوانده شود به آن گوش فرا دهيد و خاموش باشيد، شايد مشمول رحمت خدا شويد.»
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۹۱۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2910
آنکه کفها دید باشد در شمار
وآنکه دریا دید شد بیاختیار
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۴۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2848, Divan e Shams
سحر است خیز ساقی بکن آنچه خوی داری
سر خنب برگشای و برسان شراب ناری
چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد
خوش و شیرگیر گردد ز کفت دو سه خماری
قدح چو آفتابت چو به دور اندر آید
برهد جهان تیره ز شب و ز شبشماری
ز شراب چون عقیقت شکفد گل حقیقت
که حیات مرغ زاری و بهار مرغزاری
بدهیم جان شیرین به شراب خسروانی
چو سر خمار ما را به کف کرم بخاری
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۷۲۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #728, Divan e Shams
زآن چنین خندان و خوش ما جان شیرین میدهیم
کان ملک ما را به شهد و قند و حلوا میکشد
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۴۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2848, Divan e Shams
که ز فکرت دقیقه خللی است در شقیقه
تو روان کن آب درمان بگشا ره مجاری
مولوی، دیوانشمس، غزل شماره ۹۵۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #954, Divan e Shams
ز دیده موی برست از دقیقهبینیها
چرا به موی و به روی خوشش نمینگرید
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۴۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2848, Divan e Shams
همه آتشی تو مطلق بر ما شد این محقق
که هزار دیگ سر را به تفی به جوش آری
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۲۱۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2212, Divan e Shams
شدهایم آتشینپا که رویم مست آنجا
تو برو نخست بنگر که کنون به خانه هست او
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۱۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4516
فرجه صندوق نونو مسکر است
درنیابد کاو به صندوق اندر است
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۴۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2848, Divan e Shams
همه مطربان خروشان همه از تو گشته جوشان
همه رخت خود فروشان خوششان همیفشاری
مولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۷۷۷
کاری ز درون جان تو میباید
کز عاریهها تو را دری نگشاید
یک چشمه آب از درون خانه
به زآن جویی که آن ز بیرون آید
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۰۷۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3078
زین بد ابراهیم ادهم دیده خواب
بسط هندستان دل را بیحجاب
لاجرم زنجیرها را بردرید
مملکت برهم زد و شد ناپدید
آن نشان دید هندستان بود
که جهد از خواب و دیوانه شود
میفشاند خاک بر تدبیرها
میدراند حلقه زنجیرها
آنچنان که گفت پیغمبر ز نور
که نشانش آن بود اندر صدور
که تجافی آرد از دارالغرور
هم انابت آرد از دارالسرور
بررسی شجره نامه کیخسرو در شاهنامه
کیخسرو از پادشاهان ایران در شاهنامه فردوسی از یک شجره سلطنتی
و اسطورهای برخوردار است او نوه کیکاووس پادشاه ایران و فرزند سیاوش است
که خود به واسطه ازدواج با فرنگیس دخترِ افراسیاب در شجره نامهای پیچیده
جای گرفتهاست این پیچیدگی از بابت آن است که کیخسرو را به دو دنیای
متفاوت پیوند میدهد از طرف پدر او به سلسله پادشاهان ایران تعلق دارد
و از طرف مادر نوه یکی از بزرگترین دشمنان ایران یعنی افراسیاب است
تولد کیخسرو و بزرگ شدن او دور از چشم افراسیاب
همانطور که در داستان سیاوش و سودابه در شاهنامه آورده شده سیاوش
پس از اینکه به دلیل تهمتها و خیانتهای سودابه مجبور به ترک ایران میشود
به توران میرود و با فرنگیس دختر افراسیاب ازدواج میکند از این ازدواج کیخسرو
به دنیا میآید اما سیاوش پیش از تولد پسرش به دست افراسیاب به ناحق کشته میشود
در شاهنامه تولد کیخسرو در شرایط سخت و خطرناکی رخ داد زیرا پس از قتل سیاوش
او یک تهدید جدی برای افراسیاب به شمار میآمد
اینطور بود که کیخسرو پنهانی در توران نگهداری شد مادرش فرنگیس و پهلوان پیری
به نام پیران ویسه که از نزدیکان و مشاوران افراسیاب بود نقش مهمی در محافظت
و پنهان کردن او ایفا کردند پیران، که خود به افراسیاب وفادار بود تصمیم گرفت کیخسرو را
از دید افراسیاب پنهان کند پیران ویسه به دلیل دلسوزیاش نسبت به سیاوش و عشق
و حمایتی که از فرنگیس داشت کیخسرو را به مناطق دورافتاده برد تا جان او در امان بماند
داستان کیخسرو در شاهنامه تهدیدی برای افراسیاب
اما به چه علت کیخسرو به عنوان تهدیدی بزرگ برای افراسیاب شناخته میشد
افراسیاب که خون سیاوش را به ناحق ریخته بود از عاقبت کار خود وحشت داشت
و از جمله دلایل آن میتوان به موارد زیر اشاره کرد
ترس از انتقامجویی افراسیاب به دلیل قتل سیاوش از خشم و انتقام احتمالی کیخسرو
وحشت داشت او میدانست که فرزند سیاوش به خصوص به عنوان یک شاهزاده ایرانی
حق و انگیزه کافی برای انتقام گرفتن از قاتلان پدرش دارد این ترس سبب شد
که در داستان کیخسرو در شاهنامه افراسیاب همیشه به او به چشم یک دشمن بالقوه نگاه کند
شایستگی پادشاهی کیخسرو به عنوان فرزند سیاوش وارث قانونی تاج و تخت
و از خون شاهان ایران بود این شایستگی باعث شد افراسیاب نگران شود که کیخسرو
بتواند متحدانی در ایران و حتی در توران پیدا کند و علیه او قیام کند
اتحاد دو ملت کیخسرو به دلیل اینکه هم از خون ایرانی و هم از خون تورانی بود
توانایی ایجاد اتحاد میان این دو ملت را داشت این موضوع در داستان کیخسرو
در شاهنامه برای افراسیاب یک خطر جدی بود زیرا او همواره به دنبال تسلط
کامل بر ایران بود و نمیخواست که یک شخصیت دوگانه تبار اتحاد احتمالی
میان دو کشور را به نفع ایران ایجاد کند
بازگشت کیخسرو نزد کیکاووس
پس از شنیدن خبرهای پنهانی مبنی بر زنده بودن کیخسرو در توران کیکاووس پهلوانان
ایرانی را فراخواند تا به توران سفر کنند و نوهاش را پیدا کرده و او را به ایران بازگرداند
گیو پهلوان شجاع و وفادار ایران از افرادی بود که مأموریت یافت به توران برود
و کیخسرو را به وطن بازگرداند او برای انجام این مأموریت، تمام خطرات را به جان خرید
و پس از جستجوی بسیار، سرانجام کیخسرو را پیدا کرد
بازگشت کیخسرو به ایران ساده نبود در ادامه داستان کیخسرو در شاهنامه آمده
که افراسیاب از این ماجرا آگاه شد و تلاش کرد مانع از بازگشت کیخسرو به ایران شود
اما گیو و کیخسرو توانستند با مهارت های جنگی و پهلوانی از چنگ دشمنان فرار کنند
و به سوی ایران حرکت کنند سرانجام پس از رسیدن به ایران کیکاووس با دیدن نوهاش
او را به عنوان وارث قانونی تاج و تخت به رسمیت شناخت و پادشاهی کیخسرو آغاز شد
انتقام خون سیاوش توسط کیخسرو
انتقام خون پدر یکی از اصلیترین انگیزهها در داستان کیخسرو در شاهنامه است
او با به دست گرفتن قدرت و حمایت پهلوانانی مانند رستم و گیو جنگهایی علیه توران
به راه انداخت که مهم ترین آن جنگ دوازده رخ بود
در این جنگ دوازده نبرد تن به تن میان پهلوانان برجسته دو سپاه ایران و توران
شکل گرفت این نبردها به دستور کیخسرو و افراسیاب ترتیب داده شد تا تکلیف
جنگ چندیدن ساله این دو ملت مشخص شود در نهایت پهلوانان ایرانی همچون
گیو و گودرز با شجاعت و مهارت خود تورانیان را شکست دادند پس از پیروزی ایرانیان
افراسیاب مجبور به فرار شد اما سرانجام توسط کیخسرو دستگیر شد و به قتل رسید
کناره گیری و پایان پادشاهی کیخسرو
داستان کیخسرو در شاهنامه و پادشاهی او به عنوان یکی از موفقترین
و صلح آمیزترین دورههای شاهنامه شناخته میشود کیخسرو با تدبیر و حکمت
توانست همواره میان مردم و پهلوانان خود صلح و ثبات ایجاد کند این دوران
نتیجه سیاستهای خردمندانه و عدالتمحور کیخسرو بود که همواره از جنگهای
غیرضروری پرهیز میکرد و به دنبال تقویت وحدت میان ایرانیان بود
یکی از برجستهترین بخشهای داستان کیخسرو در شاهنامه
کناره گیری او از حکومت است
پس از سالها پادشاهی و برقرار کردن عدالت و صلح کیخسرو دنیا و تعلقات آن را
رها و سلطنت را به جانشین خود لهراسب واگذار میکند سپس به همراه چند
پهلوان وفادار به دل کوهها رفته و ناپدید میشود گفته میشود که او به دنیایی ماورایی
پیوست و پهلوانانی که با او همراه شده بودند به علت نداشتن فر ایزدی در برف ناپدید شدند
این کنارهگیری به عنوان یکی از شگفتانگیزترین بخشهای داستان پادشاهی کیخسرو
در شاهنامه به حساب میآید که او را به یک نماد جاودانه تبدیل کرده است
پادشاهی کیخسرو نمونهای از دورهای آرمانی در شاهنامه است از ویژگیهای او عدالت
خرد و ایمان و همچنین توانایی درک فراسوی دنیای مادی و گرایش به معنویت بود
که او را از دیگر پادشاهان شاهنامه متمایز میکند کیخسرو همچنین نماد اتحاد فرهنگی
ایران و توران است. درنهایت میتوان گفت داستان پادشاهی کیخسرو با عناصر عرفانی
و اسطورهای فراوانی همراه است و یکی از مهمترین روایتهای شاهنامه به شمار میرود
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۵۹۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3596
بیان استمداد عارف از سرچشمه حیات ابدی و مستغنی شدن او
از استمداد و اجتذاب از چشمههای آبهای بیوفا که
علامه ذالک التجافی عن دارالغرور که آدمی چون بر مددهای آن
چشمهها اعتماد کند در طلب چشمه باقی دایم سست شود
حدیث
«اِذا دَخَلَ النُّورُالْقَلْبَ انْشَرَحَ وَانْفَسَحَ قیلَ وَ ما عَلامَةُ ذلِکَ؟
قالَ التَّجافی عَنْ دارِالْغُرورِ وَالْاِنابَةُ اِلی دارِالْخُلودِ وَالْاِسْتِعْدادُ لِلْمَوْتِ قَبْلَ نُزُولِهِ.»
«هرگاه نور به قلبِ آدمی درآید، قلب گشوده و فراخ شود. سؤال شد:
علامتِ آن نور چیست؟ فرمود: برکنار شدن و دوری گُزیدن از سرای غرور و
بازگشت به سرای جاودان و آماده شدن برای مرگ، پیش از آنکه بر آدمی فرود آید.»
حبذا کاریز اصل چیزها
فارغت آرد از این کاریزها
تو ز صد ینبوع شربت میکشی
هر چه زآن صد کم شود کاهد خوشی
چون بجوشید از درون چشمه سنی
ز استراق چشمهها گردی غنی
قرهالعینت چو ز آب و گل بود
راتبه این قره درد دل بود
قلعه را چون آب آید از برون
در زمان امن باشد بر فزون
چونکه دشمن گرد آن حلقه کند
تا که اندر خونشان غرقه کند
آبِ بیرون را ببرند آن سپاه
تا نباشد قلعه را زآنها پناه
آن زمان یک چاه شوری از درون
به ز صد جیحون شیرین از برون
قاطعالـاسباب و لشکرهای مرگ
همچو دی آید به قطع شاخ و برگ
در جهان نبود مددشان از بهار
جز مگر در جان بهار روی یار
زآن لقب شد خاک را دارالغرو
کو کشد پا را سپس یومالعبور
پیش از آن بر راست و بر چپ میدوید
که بچینم درد تو چیزی نچید
او بگفتی مر تو را وقت غمان
دور از تو رنج و ده که در میان
چون سپاه رنج آمد بست دم
خود نمیگوید تو را من دیدهام
حق پی شیطان بدینسان زد مثل
که تو را در رزم آرد با حیل
قرآن کریم: سوره انفال (۸)، آیه ۴۸
Quran, Al-Anfaal(#8), Line #48
«وَإِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ وَقَالَ لَا غَالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ وَإِنِّي جَارٌ لَكُمْ
ۖ فَلَمَّا تَرَاءَتِ الْفِئَتَانِ نَكَصَ عَلَىٰ عَقِبَيْهِ وَقَالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكُمْ
إِنِّي أَرَىٰ مَا لَا تَرَوْنَ إِنِّي أَخَافُ اللَّهَ ۚ وَاللَّهُ شَدِيدُ الْعِقَابِ»
«شيطان كردارشان را در نظرشان بياراست و گفت: امروز از مردم كسى بر شما
پيروز نمىشود و من پناه شمايم. ولى چون دو فوج روبهرو شدند
او بازگشت و گفت: من از شما بيزارم، كه چيزهايى مىبينم كه شما نمىبينيد،
من از خدا مىترسم كه او به سختى عقوبت مىكند.»
که تو را یاری دهم من با توام
در خطرها پیش تو من میدوم
اسپرت باشم گه تیر خدنگ
مخلص تو باشم اندر وقت تنگ
جان فدای تو کنم در انتعاش
رستمی شیری هلا مردانه باش
سوی کفرش آورد زین عشوهها
آن جوال خدعه و مکر و دها
چون قدم بنهاد در خندق فتاد
او به قاها قاه خنده لب گشاد
هی بیا من طمعها دارم ز تو
گویدش رو رو که بیزارم ز تو
تو نترسیدی ز عدل کردگار
من همی ترسم دو دست از من بدار
گفت حق خود او جدا شد از بهی
تو بدین تزویرها هم کی رهی
فاعل و مفعول در روز شمار
روسیاهند و حریف سنگسار
رهزده و رهزن یقین در حکم و داد
در چه بعدند و در بئس المهاد
قرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۲۰۶
Quran, Al-Baqarah(#2), Line #206
«وَإِذَا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ ۚ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ ۚ وَلَبِئْسَ الْمِهَادُ»
«و چون به او گويند كه از خدا بترس، خودخواهىاش او را به گناه كشاند.
جهنم، آن آرامگاه بد، او را بس باشد».
گول را و غول را کو را فریفت
از خلاص و فوز میباید شکیفت
هم خر و خرگیر اینجا در گلند
غافلند اینجا و آنجا آفلند
جز کسانی را که واگردند از آن
در بهار فضل آیند از خزان
توبه آرند و خدا توبهپذیر
امر او گیرند و او نعمالـامیر
چون برآرند از پشیمانی حنین
عرش لرزد از انینالـمذنبین
آنچنان لرزد که مادر بر ولد
دستشان گیرد به بالا میکشد
کای خداتان واخریده از غرور
نک ریاض فضل و نک رب غفور
بعد از اینتان برگ و رزق جاودان
از هوای حق بود نه از ناودان
چونکه دریا بر وسایط رشک کرد
تشنه چون ماهی به ترک مشک کرد
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1112
عقل پنهان است و ظاهر عالـمی
صورت ما موج و یا از وی نمی
هر چه صورت میوسیلت سازدش
زان وسیلت بحر دور اندازدش
تا نبیند دل دهنده راز را
تا نبیند تیر دورانداز را
اسب خود را یاوه داند وز ستیز
میدواند اسب خود در راه تیز
اسب خود را یاوه داند آن جواد
و اسب خود او را کشان کرده چو باد
در فغان و جستوجو آن خیرهسر
هر طرف پرسان و جویان دربهدر
کآن که دزدید اسب ما را کو و کیست
اینکه زیر ران توست ای خواجه چیست
آری این اسب است لیکن اسب کو
با خود آ ای شهسوار اسبجو
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۴۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #3149
این کسی دیدهست کز یک مشک آب
گشت چندین مشک پر بیاضطراب
مشک خود روپوش بود و موج فضل
میرسید از امر او از بحر اصل
آب از جوشش همیگردد هوا
و آن هوا گردد ز سردی آبها
بلکه بیعلت و بیرون زین حکم
آب رویانید تکوین از عدم
تو ز طفلی چون سببها دیدهيی
در سبب از جهل بر چفسیدهيی
با سببها از مسبب غافلی
سوی این روپوشها ز آن مایلی
چون سببها رفت بر سر میزنی
ربنا و ربناها میکنی
رب میگوید برو سوی سبب
چون ز صنعم یاد کردی ای عجب
گفت زین پس من تو را بینم همه
ننگرم سوی سبب و آن دمدمه
گویدش ردوا لعادوا کار توست
ای تو اندر توبه و میثاق سست
قرآن كريم، سوره انعام (۶)، آيه ٢٨
Quran, Al-An’aam(#6), Line #28
«بَلْ بَدَا لَهُمْ مَا كَانُوا يُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ ۖ وَلَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ وَإِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ.»
«بلکه آنچه را که زین پیش پوشیده میداشتند بر آنان آشکار شود، و اگر آنان بدین جهان باز آورده شوند،
دوباره بدانچه از آن نهی شدهاند بازگردند. و البته ایشاناند دروغزنان.»
لیک من آن ننگرم رحمت کنم
رحمتم پرست بر رحمت تنم
ننگرم عهد بدت بدهم عطا
از کرم این دم چو میخوانی مرا
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۶۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #3163
مشک آن غلام از غیب پر آب کردن به معجزه
و آن غلام سیاه را سپیدرو کردن باذنالله تعالی
ای غلام اکنون تو پر بین مشک خود
تا نگویی در شکایت نیک و بد
آن سیه حیران شد از برهان او
میدمید از لامکان ایمان او
چشمهیی دید از هوا ریزان شده
مشک او روپوش فیض آن شده
ز آن نظر روپوشها هم بردرید
تا معین چشمه غیبی بدید
چشمها پر آب کرد آن دم غلام
شد فراموشش ز خواجه وز مقام
دست و پایش ماند از رفتن به راه
زلزله افگند در جانش اله
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۹۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #3190
تنشناسان زود ما را گم کنند
آبنوشان ترک مشک و خم کنند
جانشناسان از عددها فارغند
غرقه دریای بیچونند و چند
جان شو و از راه جان جان را شناس
یار بینش شو نه فرزند قیاس
چون ملک با عقل یک سررشتهاند
بهر حکمت را دو صورت گشتهاند
آن ملک چون مرغ با او پر گرفت
وین خرد بگذاشت پر و فر گرفت
لاجرم هر دو مناصر آمدند
هر دو خوشرو پشت همدیگر شدند
هم ملک هم عقل حق را واجدی
هر دو آدم را معین و ساجدی
نفس و شیطان بود ز اول واحدی
بوده آدم را عدو و حاسدی
آنکه آدم را بدن دید او رمید
و آنکه نور مؤتمن دید او خمید
آن دو دیدهروشنان بودند از این
وین دو را دیده ندیده غیر طین
این بیان اکنون چو خر بر یخ بماند
چون نشاید بر جهود انجیل خواند
کی توان با شیعه گفتن از عمر
کی توان بربط زدن در پیش کر
لیک گر در ده به گوشه یک کس است
های هویی که برآوردم بس است
مستحق شرح را سنگ و کلوخ
ناطقی گردد مشرح با رسوخ
