GanjeHozour #1048 Program - برنامه تصویری شماره ۱۰۴۸ گنج حضور
Description
برنامه شماره ۱۰۴۸ گنج حضور
اجرا: پرویز شهبازی
تاریخ اجرا: ۳ فوریه ۲۰۲۶ - ۱۵ بهمن ماه ۱۴۰۴
برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۴۸ بر روی این لینک کلیک کنید.
برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)
اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه
اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری
برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی بر روی این لینک کلیک کنید.
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۱۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2212, Divan e Shams
تو بمال گوشِ بَربَط(۱)، که عظیم کاهل است او
بشکن خُمار(۲) را سر، که سرِ همه شکست او
بنواز نغمهٔ تر(۳)، به نشاطِ جامِ اَحمَر(۴)
صدفیست بحرپیما، که دُر(۵) آورد به دست او
چو درآمد آن سَمَنبر(۶)، درِ خانه بسته بهتر
که پَریر(۷) کرد حیله، ز میانِ ما بِجَست او
چه بهانهگر(۸) بت است او، چه بلا و آفت است او
بگشاید و بدزدد، کمرِ هزار مست او
شدهایم آتشینپا(۹)، که رَویم مست آنجا
تو برو نخست بنگر که کنون به خانه هست او؟
به کسی نظر ندارد بهجز آینه بتِ من
که ز عکسِ چهرهٔ خود شدهاست بتپرست او
هله ساقیا، بیاور، سویِ من شرابِ احمر
که سری که مست شد او ز خیالِ ژاژ(۱۰) رَست(۱۱) او
نه غم و نه غمپرستم، ز غمِ زمانه رَستم
که حریفِ(۱۲) او شدهستَم، که دَرِ ستم ببست او
تو اگرچه سخت مستی، برسان قدح به چُستی
مشکن تو شیشه، گرچه دو هزار کف بِخَست(۱۳) او
قدحی رسان به جانم، که بَرَد به آسمانم
مدهم به دستِ فکرت، که کشد به سویِ پست او
تو نه نیک گو و نی بد، بپذیر ساغرِ(۱۴) خود
بد و نیک او بگوید که پناهِ هر بد است او
(۱) بَربَط: نوعی ساز موسیقی
(۲) خُمار: كلافگى و سردردى كه بر اثر زوال حالت مستى پيش آيد.
(۳) تر: مجازاً خوشایند و دلنشین
(۴) احمر: سرخ
(۵) دُرّ: مروارید
(۶) سَمَنبر: کسی که یاسمن در بر و آغوش گرفته و بوی خوش از وی برآید.
(۷) پَریر: مخفّفِ پریروز، روز پیش از روز گذشته
(۸) بهانهگر: بهانهجو، بهانهساز
(۹) آتشینپا: مجازاً شتابان و تندرو، بیقرار
(۱۰) ژاژ: بیهوده، یاوه، بیارزش
(۱۱) رَستَن: نجات یافتن، آزاد شدن
(۱۲) حریف: دوست، رفیق، یار، همدم
(۱۳) خَستن: زخمی کردن، مجازاً آزرده کردن
(۱۴) ساغر: جام
-----------
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۱۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2212, Divan e Shams
تو بمال گوشِ بَربَط، که عظیم کاهل است او
بشکن خُمار را سر، که سرِ همه شکست او
بنواز نغمهٔ تر، به نشاطِ جامِ اَحمَر
صدفیست بحرپیما، که دُر آورَد به دست او
چو درآمد آن سَمَنبر، درِ خانه بسته بهتر
که پَریر کرد حیله، ز میانِ ما بِجَست او
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287
او فضولی بوده است از اِنقباض
کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۱۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2212, Divan e Shams
تو بمال گوشِ بَربَط، که عظیم کاهل است او
بشکن خُمار را سر، که سرِ همه شکست او
بنواز نغمهٔ تر، به نشاطِ جامِ اَحمَر
صدفیست بحرپیما، که دُر آورَد به دست او
چو درآمد آن سَمَنبر، درِ خانه بسته بهتر
که پَریر کرد حیله، ز میانِ ما بِجَست او
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams
ایشان را دار حلقه بر در
هم نیز نهاَند لایق، آن را
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۹۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #4098
هِیْبَتش بیداری و فِطنت(۱۵) دهد
سَهو(۱۶) و نسیان(۱۷) از دلش بیرون جَهَد
(۱۵) فِطنت: زیرکی و هوشیاری
(۱۱۶ سهو: خطا
(۱۷) نسیان: فراموشی
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3240
عشق، بُرَّد بحث را ای جان و بس
کاو ز گفت و گو شود فریادرس
حیرتی آید ز عشق آن نُطق(۱۸) را
زَهره نَبْوَد که کند او ماجرا
(۱۸) نُطق: سخن گفتن
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2677
انبیا گفتند: در دل علّتیست(۱۹)
که از آن در حقشناسی آفتیست
نعمت از وی جملگی علّت شود
طعمه در بیمار، کِی قوّت شود؟
چند خوش پیش تو آمد ای مُصِر(۲۰)
جمله ناخوش گشت و صافِ او کدر
تو عدوِّ(۲۱) این خوشیها آمدی
گشت ناخوش هرچه بر وی کف زدی
هرکه او شد آشنا و یارِ تو
شد حقیر و خوار در دیدارِ تو
هر که او بیگانه باشد با تو، هم
پیش تو او بس مَه(۲۲) است و محترم
این هم از تأثیرِ آن بیماری است
زهرِ او در جمله جُفتان(۲۳) ساری(۲۴) است
دفعِ آن علّت بباید کرد زود
که شِکَر با آن، حَدَث(۲۵) خواهد نمود
(۱۹) علّت: بیماری
(۲۰) مُصِر: اصرارکننده
(۲۱) عدوّ: دشمن
(۲۲) مَه: بزرگ و بلندقدر، بزرگوار
(۲۳) جُفتان: جمعِ جُفت بهمعنیِ زوج، قرین، همنشین
(۲۴) ساری: سرایتکننده
(۲۵) حَدَث: مدفوع
-----------
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۱۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #3013, Divan e Shams
یار در آخِرزمان کرد طَرَبسازیی
باطنِ او جِدِّ جِد، ظاهرِ او بازیی
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2640
من سبب را ننگرم، کآن حادث است
زآنکه حادث(۲۶) حادثی را باعث است
لطفِ سابق را نظاره میکنم
هرچه آن حادث، دوپاره میکنم
(۲۶) حادث: تازه پدید آمده، جدید، نو
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۴۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3644
هست مهمانخانه این تَن ای جوان
هر صباحی ضَیفِ نو آید دوان
هین مگو کاین مانْد اندر گردنم
که هماکنون باز پَرَّد در عَدم
هر چه آید از جهان غَیبوَش
در دلت ضَیف(۲۷) است، او را دار خَوش
(۲۷) ضَیف: مهمان
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ١۶۴٣
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1643
لیک حاضر باش در خود، ای فتیٰ(۲۸)
تا به خانه او بیابد مر تو را
ورنه خِلْعَت(۲۹) را بَرَد او بازپس
که نیابیدم به خانه هیچکس
(۲۸) فَتیٰ: جوانمرد، جوان
(۲۹) خِلْعَت: لباس یا پارچهای که خانوادهٔ داماد به عروس یا خانوادهٔ او هدیه میدهند، مجازاً هدیه
-----------
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۱۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2212, Divan e Shams
تو بمال گوشِ بَربَط، که عظیم کاهل است او
بشکن خُمار را سر، که سرِ همه شکست او
بنواز نغمهٔ تر، به نشاطِ جامِ اَحمَر
صدفیست بحرپیما، که دُر آورَد به دست او
چو درآمد آن سَمَنبر، درِ خانه بسته بهتر
که پَریر کرد حیله، ز میانِ ما بِجَست او
چه بهانهگر بت است او، چه بلا و آفت است او
بگشاید و بدزدد، کمرِ هزار مست او
شدهایم آتشینپا، که رَویم مست آنجا
تو برو نخست بنگر که کنون به خانه هست او؟
به کسی نظر ندارد بهجز آینه بتِ من
که ز عکسِ چهرهٔ خود شدهاست بتپرست او
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۱۹۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3199
آینه آوردمت، ای روشنی
تا چو بینی رویِ خود، یادم کُنی
آینه بیرون کشید او از بغل
خوب را آیینه باشد مُشْتَغَل(۳۰)
(۳۰) مُشْتَغَل: هرچه بدآن مشغول و مأنوس شوند.
-----------
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۱۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2212, Divan e Shams
هله ساقیا، بیاور، سویِ من شرابِ احمر
که سری که مست شد او ز خیالِ ژاژ رَست او
نه غم و نه غمپرستم، ز غمِ زمانه رَستم
که حریفِ او شدهستَم، که دَرِ ستم ببست او
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۸۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #380, Divan e Shams
شیریست که غم ز هیبتِ او
در گور مقیم همچو موش است
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۱۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2212, Divan e Shams
تو اگرچه سخت مستی، برسان قدح به چُستی
مشکن تو شیشه، گرچه دو هزار کف بِخَست او
قدحی رسان به جانم، که بَرَد به آسمانم
مدهم به دستِ فکرت، که کشد به سویِ پست او
تو نه نیک گو و نی بد، بپذیر ساغرِ خود
بد و نیک او بگوید که پناهِ هر بد است او
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۹۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #797
«قصّهٔ هاروت و ماروت و دلیریِ ایشان بر امتحانِ حق تعالیٰ»
پیش از این، ز آن گفته بودیم اندکی
خود چه گوییم؟ از هزارانش یکی
خواستم گفتن در آن تحقیقها
تاکنون واماند از تعویقها
حملهٔ دیگر، ز بسیارش قلیل
گفته آید، شرحِ یک عضوی ز پیل
گوش کن هاروت را، ماروت را
ای غلام و چاکران ما روت را
مست بودند از تماشایِ اله
وز عجایبهایِ استدراجِ شاه
اینچنین مستی است ز استدراجِ(۳۱) حق
تا چه مستیها کُند مِعْراجِ حَق
(۳۱) استدراج: تحلیل رفتنِ تدریجی
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۵۰۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #507
شاد از وی شو، مشو از غیرِ وی
او بهارست و دگرها، ماهِ دی
هر چه غیرِ اوست، اِستدراجِ توست
گرچه تخت و ملک توست و تاجِ توست
قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیات ۱۸۱ و ۱۸۲
Quran, Al-A’raaf(#7), Line #181-182
«وَمِمَّنْ خَلَقْنَا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ يَعْدِلُون»
«از آفريدگان ما گروهى هستند كه به حق راه مىنمايند و به عدالت رفتار مىكنند.»
«وَالَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لَا يَعْلَمُونَ»
«و آنان را كه آيات ما را دروغ انگاشتند، از راهى كه خود نمىدانند
به تدريج خوارشان مىسازيم، (به تدريج به افسانهٔ من ذهنی میکشانیم).»
شاد از غم شو، که غم دامِ لقاست(۳۲)
اندرین ره، سویِ پستی ارتقاست
غم یکی گنجیست و رنج تو چو کان
لیک کی در گیرد این در کودکان؟
کودکان چون نامِ بازی بشنوند
جمله با خرگور، همتگ میدوند
ای خرانِ کور، این سو دامهاست
در کمین، این سوی، خون آشامهاست
تیرها پرّان، کمان پنهان ز غیب
بر جوانی میرسد صد تیر شَیْب(۳۳)
گام در صحرایِ دل باید نهاد
زآنکه در صحرایِ گِل نبود گشاد
(۳۲) لقا: دیدار، در اینجا یعنی دیدارِ خدا
(۳۳) شَیْب: پیری، در اینجا به معنی مُشیب (پیر کننده) آمده است.
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۰۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #803
دانهٔ دامش چنین مستی نمود
خوانِ اِنعامش چهها داند گشود؟
مست بودند و رهیده از کمند
های هویِ عاشقانه میزدند
یک کمین و امتحان در راه بود
صَرصَرش(۳۴) چون کاه، کُه را میرُبود
امتحان، میکردشان زیر و زَبَر
کِی بُوَد سرمست را زینها خَبَر؟
خندق(۳۵) و میدان به پیشِ او یکیست
چاه و خندق پیشِ او خوش مسلکیست
آن بزِ کوهی بر آن کوهِ بلند
بردَوَد از بهرِ خوردی(۳۶) بیگزند
تا علف چیند، ببیند ناگهان
بازیی دیگر ز حُکمِ آسمان
بر کُهی دیگر براندازد نظر
مادهبُز بیند بر آن کوهِ دگر
چشمِ او تاریک گردد در زمان
برجهد سرمست زین کُه تا بدآن
آنچنان نزدیک بنماید وَرا
که دویدن گِردِ بالوعهٔ(۳۷) سرا
آن هزاران گَز(۳۸) دو گز بنمایدش
تا ز مستی میلِ جَستن آیدش
چونکه بجْهد، درفتد اندر میان
در میان هر دو کوهِ بیامان
او ز صیادان به کُه بگریخته
خود پناهش، خونِ او را ریخته
شِسته(۳۹) صیادان میانِ آن دو کوه
انتظارِ این قضایِ با شکوه
باشد اغلب صیدِ این بز همچنین
ورنه چالاک است و چُست و خصمبین(۴۰)
رُستم ارچه با سَر و سِبْلَتْ بُوَد
دامِ پاگیرش یقین شهوت بُوَد
همچو من از مستیِ شهوت ببُر
مستیِ شهوت ببین اندر شتر
باز این مستیِّ شهوت در جهان
پیش مستیِّ مَلَک دان مُسْتهان(۴۱)
مستیِ آن مستیِ این بشکند
او به شهوت التفاتی کِی کند؟
آبِ شیرین تا نخوردی، آبِ شور
خوش بُوَد خوش، چون درونِ دیده نور
قطرهیی از بادههایِ آسمان
برکَنَد جان را ز مِی وز ساقیان
تا چه مستیها بُوَد اَملاک را
وز جلالت روحهایِ پاک را
که به بویی دل در آن مِی بَستهاند
خُمِّ بادهٔ این جهان بشکستهاند
جز مگر آنها که نومیدند و دور
همچو کُفّاری نهفته در قبور
ناامید از هر دو عالَم گشتهاند
خارهایِ بینهایت کِشتهاند
پس ز مستیها بگفتند ای دریغ
بر زمین باران بدادیمی، چو میغ(۴۲)
گستریدیمی درین بیدادْجا(۴۳)
عدل و انصاف و عبادات و وفا
این بگفتند و قضا میگفت: بیست(۴۴)
پیشِ پاتان دامِ ناپیدا بَسیست
هین مدو گستاخ در دشتِ بلا
هین مران کورانه اندر کربلا(۴۵)
که ز موی و، استخوانِ هالِکان(۴۶)
مینیابد راه پایِ سالکان
جملهٔ راه، استخوان و موی و پی
بس که تیغِ قهر لاشَی(۴۷) کرد شَی
گفت حق که بندگانِ جُفْتِ عَوْن(۴۸)
بر زمین آهسته میرانند و هَوْن(۴۹)
قرآن کریم، سورهٔ فرقان (۲۵)، آیهٔ ۶۳
Quran, Al-Furqaan(#25), Line #63
«وَعِبَادُ الرَّحْمَٰنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًا.»
«بندگان خداى رحمان كسانى هستند كه در روى زمين به فروتنى راه مىروند.
و چون جاهلان آنان را مخاطب سازند، به ملايمت سخن گويند.»
پابرهنه چون رود در خارزار؟
جز به وقفه و فکرت(۵۰) و پرهیزگار
این قضا میگفت، لیکن گوششان
بسته بود اندر حجابِ جوششان
چشمها و گوشها را بستهاند
جز مر آنها را که از خود رَستهاند
جز عنایت که گشاید چشم را؟
جز محبّت که نشانَد خشم را؟
جهدِ بی توفیق خود کس را مباد
در جهان، وَاللهُ اَعْلَم بِالسَّداد(۵۱و۵۲)
(۳۴) صَرصَر: باد سرکش، باد بسیار سرد
(۳۵) خندق: گودالِ عظیم
(۳۶) خورد: غذا
(۳۷) بالوعه: چاه فاضلاب، چاهى كه در آن آبِ باران و آبهاى فاسد ريخته شود.
(۳۸) گَز: مقیاس طول، واحد طول که در قدیم معادل ۲۴ انگشت بود.
(۳۹) شِسته: نشسته
(۴۰) خصم: دشمن
(۴۱) مُسْتهان: خوار و بیمقدار
(۴۲) میغ: ابر و سحاب
(۴۳) بیدادْجا: جایِ ستمکاری
(۴۴) بیست: مخفّفِ باِیست
(۴۵) کربلا: دشتِ بلا، جایگاهِ درد
(۴۶) هالِک: مرده و هلاکشده
(۴۷) لاشَی: لاشیْء، نیست، معدوم
(۴۸) عَوْن: یاری، کمک
(۴۹) هَون: نرمی و آسانی، نمادِ فضاگشایی
(۵۰) فِکرَت: اندیشه
(۵۱) سَداد: راستی و درستی
(۵۲) وَاللهُ اَعْلَم بِالسَّداد: خداوند به راستی و درستی داناتر است.
-----------
داستانِ رستم و اسفندیار
اسفندیار، پسرِ گَشتاسْب، مردی است که جوانی، شاهزادگی، پهلوانی
و روئینتنی را در خود جمع کرده است. گرچه برازندهترین مردِ زمان خویش است،
ولی احساسِ خوشبختی نمیکند. حرص و فکرِ اینکه اگر پادشاه بشود،
حس خوشبختی خواهد کرد، او را رها نمیکند. حاضر نیست تا مرگِ پدر صبر کند.
آشکارا از پدرش میخواهد که پادشاهی را به او بسپارد.
۱- نخستین بار او را به جنگ اَرجاسْبِ تورانی میفرستد، و اسفندیار تورانیان را از ایران بیرون میرانَد. ولی پدر پادشاهی را واگذار نمیکند.
۲- از او می خواهد که دینِ بِهی، یعنی زردشت را در جهان رواج دهد،
و اسفندیار در این کار موفق میشود؛ ولی باز پدر به قولش عمل نمیکند.
۳- بعد از رواجِ دین بهی، پادشاه نه تنها به قولش وفا نمیکند،
بلکه او را، در اثر بدگوییِ شخصی به نام «گُرزم»، در «گنبدان دژ» به بند میکشد.
خودش به زابُلِستان میرود و رُستَم، خانوادهٔ زال و همهٔ زابلیان را به دین بِهی دعوت میکند
و همه بدونِ مقاومت میپذیرند.
۴- در حالیکه گُشتاسْب دو سال است مهمان رستم است، اَرجاسبِ تورانی به ایران لشکر میکشد
و لُهراسب، پدرِ گُشتاسب را، در بلخ میکُشد و خانوادهٔ او، مخصوصاً خواهرانِ اسفندیار را،
به اسارت میبرند و آنها را در قلعهای به نام «روئین دژ» نگهداری میکنند.
۵- گُشتاسْب سراسیمه به پایتخت بر میگردد. چون تابِ مقاومت در مقابل اَرجاسبِ تورانی را ندارد،
به یادِ پسرش اسفندیار میافتد و وزیرش جاماسْب را برای تقاضای کمک به زندان میفرستد.
با این وعده اگر حمله تورانیان را دفع کند، پاشاهی را به او واگذار خواهد کرد.
۶- اسفندیار حاضر به همکاری نیست. تا اینکه به او می گویند،
تورانیان برادرِ وفادارِ او «فرشید ورد» را نیز کشتهاند.
۷- اسفندیار روانه کارزار میشود. تورانیان شکست خورده و گریزان میشوند.
ولی گُشتاسْب باز هم به وعده عمل نمیکند و واگذاریِ پادشاهی را
منوط به آزادیِ خواهران اسفندیار، یعنی دختران خود میکند.
۸- اسفندیار خواهرانش را هم آزاد میکند. (هفت خوان اسفندیار)
هفت خوان اسفندیار در شاهنامه، داستان سفر پرخطر این شاهزادهٔ ایرانی
به «روییندژ» برای نجات خواهرانش (هما و بهآفرید) از اسارت ارجاسب تورانی است.
او با راهنمایی «گرگسار» و تکیه بر شجاعت و رویینتنی خود،
هفت مرحله دشوار را پشت سر میگذارد که شامل نبرد با گرگها، شیرها، اژدها،
زن جادوگر، سیمرغ، برف و سرما، و عبور از رودخانه است.
خلاصهٔ هفت خوان اسفندیار
۱- خوان اول (دو گرگ): اسفندیار با گرگهای تنومند و وحشی که مانند فیل بودند،
مبارزه کرد و آنها را با تیر و شمشیر از پای درآورد.
۲- خوان دوم (دو شیر): در نبرد با دو شیر گرسنه و درنده،
اسفندیار با مهارت و قدرت توانست آنها را شکست دهد.
۳- خوان سوم (اژدها): اسفندیار با اژدهایی خروشان روبهرو شد
و با هوشمندی، او را در نبردی سخت نابود کرد.
۴- خوان چهارم (زن جادوگر): یک زن جادوگر قصد فریفتن اسفندیار را داشت،
اما اسفندیار با هوشیاری او را شناخت و به هلاکت رساند.
۵- خوان پنجم (سیمرغ): اسفندیار با پرندهای عظیمالجثه (سیمرغ یا کرکس)
که تهدیدی بزرگ بود، جنگید و او را از بین برد.
۶- خوان ششم (برف و سرما): اسفندیار باید از بیابانی پر از برف و کولاک شدید
عبور میکرد که با مقاومت و تدبیر از این مرحله جان سالم به در برد.
۷- خوان هفتم (عبور از رود): در نهایت، اسفندیار از رودخانهای خروشان
و پرخطر گذشت و به نزدیکی روییندژ رسید.
۸- اسفندیار پس از گذر از این هفت مرحله، به کمک همراهانش وارد روییندژ شد،
ارجاسب را شکست داد و خواهرانش را آزاد کرد.
۹- شاه باز هم به قولش عمل نمیکند و واگذاریِ تاج و تخت را
منوط به این شرط میکند که اسفندیار رُستم را دستبسته به نزدِ شاه آورَد.
فردوسی، شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار
Ferdowsi, Shahname, Rostam and Esfandiar
چنین گفت با مادر اسفندیار
که با من همی بد کند شهریار
مرا گفت: چون کینِ لُهراسپ شاه
بخواهی به مَردی ز اَرجاسپ شاه
همان خواهران را بیآری ز بَند
کنی نامِ ما را به گیتی بلند
جهان از بدانْ پاک بیخو کنی
بکوشی و آرایشی نو کنی
همه پادشاهی و لشکر تُراست(۵۳)
همان گنج با تخت و افسر تُراست
کنون چون برآرد سپهر آفتاب
سر شاه بیدار گردد ز خواب
بگویم پدر را سخنها که گفت
ندارد ز من راستیها نَهفُت
وگر هیچ تاب اندر آرَد به چِهر
به یزدان که بر پایْ دارد سپهر
که بی کامِ او تاج بر سَر نَهَم
همه کشور ایرانیان را دهم
تو را بانوی شهر ایران کنم
به زور و به دل جنگِ شیران کنم
غَمی(۵۴) شد ز گفتارِ او مادرش
همه پَرنیان(۵۵) خار شد بر بَرش
بِدانِست کآن تاج و تخت و کلاه
نبخشد ورا نامبردار شاه
بدو گفت: کِای رنجدیده پسر
ز گیتی چه جویَد دلِ تاجوَر
مگر گنج و فرمان و رای و سپاه
تو داری بَرین بر فزونی مخواه
یکی تاج دارد پدر بر پسر
تو داری دگر لشکر و بوم و بَر
چو او بگذرد تاج و تختش تُراست
بزرگی و شاهی و بختش تُراست
(۵۳) تُراست: تو را است، برای تو است.
(۵۴) غَمی: ناراحت، غمگین
(۵۵) پَرنیان: ابریشم، حریر
-----------
فردوسی، شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار
Ferdowsi, Shahname, Rostam and Esfandiar
«سیمرغ رستم را از رازی در وجود اسفندیار و کشتن او وجود دارد باخبر میکند»
که هرکس که او خونِ اسفندیار
بریزد ورا بشکرد روزگار
همان نیز تا زنده باشد ز رنج
رهایی نیابد، نماندَش گنج
بدین گیتیاَش(۵۶) شوربختی بُوَد
وگر بگذرد رنج و سختی بُوَد
(۵۶) گیتی: دنیا، روزگار
-----------
فردوسی، شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار
Ferdowsi, Shahname, Rostam and Esfandiar
دگرباره رستم زبان برگشاد
مکن شهریارا ز بیداد یاد
مکن نامِ من در جهان زشت و خوار
که جز بد نیاید ازین کارزار
هزارانْت گوهر دَهَم شاهوار
همان یارهٔ(۵۷) زر با گوشوار
دگر گنجِ سام نریمان و زال
گشایم به پیش تو ای بیهَمال(۵۸)
همه پاک پیش تو گِرد آورم
ز زابُلسِتان نیز مرد آورم
که تا مر تو را نیز فرمان کنند
رَوان را به فرمان گروگان کنند
از آن پس به پیشَت پرستاروار
دوان با تو آیَم بَرِ شهریار
ز دل دور کن شهریارا تو کین
مکُن دیو را با خِرَد همنشین
جز از بند دیگر تو را دست هست
به من بر که شاهی و یزدانپرست
(۵۷) یاره: دستبند
(۵۸) بیهَمال: بیهمتا
-----------
جواب اسفندیار
به رستم چنین گفت اسفندیار
که تا چندگویی سخن نابِکار(۵۸)؟
مرا گویی از راه یزدان بِگَرد
ز فرمانِ شاهِ جهانبان بِگَرد
که هر کاو ز فرمانِ شاهِ جهان
بگردد سرآید بدو بر زمان
جز از رَزم یا بند، چیزی مجوی
چنین گفتنیهای خیره(۵۹) مگوی
بدانست رستم که لابه به کار
نیاید همی پیشِ اسفندیار
کمان را به زه کرد و آن تیرِ گَز(۶۰)
که پیکانْش را داده بُد آبِ رَز
همی راند تیر گَز اندر کمان
سر خویش کرده سوی آسمان
تو دانی که بیداد کوشد همی
همی جنگ و مردی فروشد همی
تَهمتَن(۶۱) گز اندر کمان رانْد زود
بر آن سان که سیمرغ فرموده بود
بزد تیر بر چشمِ اسفندیار
سیَه شد جهان پیش آن نامدار
خم آورد بالای سروِ سهی(۶۲)
ازو دور شد دانش و فرّهی
نگون شد سر شاهِ یزدانپرست
بیفتاد چاچیکمانَش(۶۳) ز دست
گرفته بَش(۶۴) و یال اسپ سیاه
ز خون لعل شد خاکِ آوردگاه(۶۵)
چنین گفت رستم به اسفندیار
که آوردی آن تخم زفتی به بار
تو آنی که گفتی که رویینتَنم
بلند آسمان بر زمین برزنم
من از شست تو هشت تیر خَدَنگ(۶۶)
بخوردم ننالیدم از نام و ننگ
نه رُستم، نه مرغ و، نه تیر و کمان
به رزم از تنِ من ببردند جان
که این کرد گُشتاسب با من چنین
بَر او برنخوانم ز جانآفرین
مرا گفت رُو سیستان را بسوز
نخواهم کزین پس بُوَد نیمروز
بکوشید تا لشکر و تاج و گنج
بدو مانَد و من بمانم به رنج
به رستم چنین گفت زال ای پسر
تو را بیش گریَم به دردِ جگر
که ایدون(۶۷) شنیدم ز دانای چین
ز اخترشناسان ایران زمین
که هرکس که او خون ِاسفندیار
بریزد سرآید بَر او روزگار
بدین گیتیاَش شوربختی بُوَد
وگر بگذرد رنج و سختی بُوَد
(۵۸) نابِکار: بدکردار، بدکار
(۵۹) خیره: در اینجا یعنی بیهوده
(۶۰) گَز: نوعی درختی کوتاه و بوتهمانند که از چوب آن برای سوختن استفاده میشود.
(۶۱) تَهمتَن: رستم
(۶۲) سهی: راست و بلند، کشیده
(۶۳) چاچیکمان: کمانی در چاچ (شهری در ترکستان) ساخته شده است.
(۶۴) بَش: یال، کاکُل
(۶۵) آوردگاه: محل رزم، میدان جنگ
(۶۶) خَدَنگ: نوعی درخت که از چوبِ آن تیر میساختند.
(۶۷) ایدون: اکنون، این زمان
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۱۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #818
رُستم ارچه با سَر و سِبْلَتْ بُوَد
دامِ پاگیرش یقین شهوت بُوَد
-------------------------
مجموع لغات:
(۱) بَربَط: نوعی ساز موسیقی
(۲) خُمار: كلافگى و سردردى كه بر اثر زوال حالت مستى پيش آيد.
(۳) تر: مجازاً خوشایند و دلنشین
(۴) احمر: سرخ
(۵) دُرّ: مروارید
(۶) سَمَنبر: کسی که یاسمن در بر و آغوش گرفته و بوی خوش از وی برآید.
(۷) پَریر: مخفّفِ پریروز، روز پیش از روز گذشته
(۸) بهانهگر: بهانهجو، بهانهساز
(۹) آتشینپا: مجازاً شتابان و تندرو، بیقرار
(۱۰) ژاژ: بیهوده، یاوه، بیارزش
(۱۱) رَستَن: نجات یافتن، آزاد شدن
(۱۲) حریف: دوست، رفیق، یار، همدم
(۱۳) خَستن: زخمی کردن، مجازاً آزرده کردن
(۱۴) ساغر: جام
(۱۵) فِطنت: زیرکی و هوشیاری
(۱۱۶ سهو: خطا
(۱۷) نسیان: فراموشی
(۱۸) نُطق: سخن گفتن
(۱۹) علّت: بیماری
(۲۰) مُصِر: اصرارکننده
(۲۱) عدوّ: دشمن
(۲۲) مَه: بزرگ و بلندقدر، بزرگوار
(۲۳) جُفتان: جمعِ جُفت بهمعنیِ زوج، قرین، همنشین
(۲۴) ساری: سرایتکننده
(۲۵) حَدَث: مدفوع
(۲۶) حادث: تازه پدید آمده، جدید، نو
(۲۷) ضَیف: مهمان
(۲۸) فَتیٰ: جوانمرد، جوان
(۲۹) خِلْعَت: لباس یا پارچهای که خانوادهٔ داماد به عروس یا خانوادهٔ او هدیه میدهند، مجازاً هدیه
(۳۰) مُشْتَغَل: هرچه بدآن مشغول و مأنوس شوند.
(۳۱) استدراج: تحلیل رفتنِ تدریجی
(۳۲) لقا: دیدار، در اینجا یعنی دیدارِ خدا
(۳۳) شَیْب: پیری، در اینجا به معنی مُشیب (پیر کننده) آمده است.
(۳۴) صَرصَر: باد سرکش، باد بسیار سرد
(۳۵) خندق: گودالِ عظیم
(۳۶) خورد: غذا
(۳۷) بالوعه: چاه فاضلاب، چاهى كه در آن آبِ باران و آبهاى فاسد ريخته شود.
(۳۸) گَز: مقیاس طول، واحد طول که در قدیم معادل ۲۴ انگشت بود.
(۳۹) شِسته: نشسته
(۴۰) خصم: دشمن
(۴۱) مُسْتهان: خوار و بیمقدار
(۴۲) میغ: ابر و سحاب
(۴۳) بیدادْجا: جایِ ستمکاری
(۴۴) بیست: مخفّفِ باِیست
(۴۵) کربلا: دشتِ بلا، جایگاهِ درد
(۴۶) هالِک: مرده و هلاکشده
(۴۷) لاشَی: لاشیْء، نیست، معدوم
(۴۸) عَوْن: یاری، کمک
(۴۹) هَون: نرمی و آسانی، نمادِ فضاگشایی
(۵۰) فِکرَت: اندیشه
(۵۱) سَداد: راستی و درستی
(۵۲) وَاللهُ اَعْلَم بِالسَّداد: خداوند به راستی و درستی داناتر است.
(۵۳) تُراست: تو را است، برای تو است.
(۵۴) غَمی: ناراحت، غمگین
(۵۵) پَرنیان: ابریشم، حریر
(۵۶) گیتی: دنیا، روزگار
(۵۷) یاره: دستبند
(۵۸) بیهَمال: بیهمتا
(۵۸) نابِکار: بدکردار، بدکار
(۵۹) خیره: در اینجا یعنی بیهوده
(۶۰) گَز: نوعی درختی کوتاه و بوتهمانند که از چوب آن برای سوختن استفاده میشود.
(۶۱) تَهمتَن: رستم
(۶۲) سهی: راست و بلند، کشیده
(۶۳) چاچیکمان: کمانی در چاچ (شهری در ترکستان) ساخته شده است.
(۶۴) بَش: یال، کاکُل
(۶۵) آوردگاه: محل رزم، میدان جنگ
(۶۶) خَدَنگ: نوعی درخت که از چوبِ آن تیر میساختند.
(۶۷) ایدون: اکنون، این زمان
----------------------------
************************
تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسان
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۲۱۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2212, Divan e Shams
تو بمال گوش بربط که عظیم کاهل است او
بشکن خمار را سر که سر همه شکست او
بنواز نغمه تر به نشاط جام احمر
صدفیست بحرپیما که در آورد به دست او
چو درآمد آن سمنبر در خانه بسته بهتر
که پریر کرد حیله ز میان ما بجست او
چه بهانهگر بت است او چه بلا و آفت است او
بگشاید و بدزدد کمر هزار مست او
شدهایم آتشینپا که رویم مست آنجا
تو برو نخست بنگر که کنون به خانه هست او
به کسی نظر ندارد بهجز آینه بت من
که ز عکس چهره خود شدهاست بتپرست او
هله ساقیا بیاور سوی من شراب احمر
که سری که مست شد او ز خیال ژاژ رست او
نه غم و نه غمپرستم ز غم زمانه رستم
که حریف او شدهستم که در ستم ببست او
تو اگرچه سخت مستی برسان قدح به چستی
مشکن تو شیشه گرچه دو هزار کف بخست او
قدحی رسان به جانم که برد به آسمانم
مدهم به دست فکرت که کشد به سوی پست او
تو نه نیک گو و نی بد بپذیر ساغر خود
بد و نیک او بگوید که پناه هر بد است او
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۲۱۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2212, Divan e Shams
تو بمال گوش بربط که عظیم کاهل است او
بشکن خمار را سر که سر همه شکست او
بنواز نغمه تر به نشاط جام احمر
صدفیست بحرپیما که در آورد به دست او
چو درآمد آن سمنبر در خانه بسته بهتر
که پریر کرد حیله ز میان ما بجست او
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287
او فضولی بوده است از انقباض
کرد بر مختار مطلق اعتراض
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۲۱۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2212, Divan e Shams
تو بمال گوش بربط که عظیم کاهل است او
بشکن خمار را سر که سر همه شکست او
بنواز نغمه تر به نشاط جام احمر
صدفیست بحرپیما که در آورد به دست او
چو درآمد آن سمنبر در خانه بسته بهتر
که پریر کرد حیله ز میان ما بجست او
مولوی، دیوان شمس، غزل شمار ۱۲۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams
ایشان را دار حلقه بر در
هم نیز نهاند لایق آن را
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۹۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #4098
هیبتش بیداری و فطنت دهد
سهو و نسیان از دلش بیرون جهد
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3240
عشق برد بحث را ای جان و بس
کاو ز گفت و گو شود فریادرس
حیرتی آید ز عشق آن نطق را
زهره نبود که کند او ماجرا
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2677
انبیا گفتند در دل علتیست
که از آن در حقشناسی آفتیست
نعمت از وی جملگی علت شود
طعمه در بیمار کی قوت شود
چند خوش پیش تو آمد ای مصر
جمله ناخوش گشت و صاف او کدر
تو عدو این خوشیها آمدی
گشت ناخوش هرچه بر وی کف زدی
هرکه او شد آشنا و یار تو
شد حقیر و خوار در دیدار تو
هر که او بیگانه باشد با تو هم
پیش تو او بس مه است و محترم
این هم از تأثیر آن بیماری است
زهر او در جمله جفتان ساری است
دفع آن علت بباید کرد زود
که شکر با آن حدث خواهد نمود
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۱۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #3013, Divan e Shams
یار در آخرزمان کرد طربسازیی
باطن او جد جد ظاهر او بازیی
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2640
من سبب را ننگرم کان حادث است
زآنکه حادث حادثی را باعث است
لطف سابق را نظاره میکنم
هرچه آن حادث دوپاره میکنم
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۴۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3644
هست مهمانخانه این تن ای جوان
هر صباحی ضیف نو آید دوان
هین مگو کاین ماند اندر گردنم
که هماکنون باز پرد در عدم
هر چه آید از جهان غیبوش
در دلت ضیف است او را دار خوش
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ١۶۴٣
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1643
لیک حاضر باش در خود ای فتی
تا به خانه او بیابد مر تو را
ورنه خلعت را برد او بازپس
که نیابیدم به خانه هیچکس
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۲۱۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2212, Divan e Shams
تو بمال گوش بربط که عظیم کاهل است او
بشکن خمار را سر که سر همه شکست او
بنواز نغمه تر به نشاط جام احمر
صدفیست بحرپیما که در آورد به دست او
چو درآمد آن سمنبر در خانه بسته بهتر
که پریر کرد حیله ز میان ما بجست او
چه بهانهگر بت است او چه بلا و آفت است او
بگشاید و بدزدد کمر هزار مست او
شدهایم آتشینپا که رویم مست آنجا
تو برو نخست بنگر که کنون به خانه هست او
به کسی نظر ندارد بهجز آینه بت من
که ز عکس چهره خود شدهاست بتپرست او
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۱۹۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3199
آینه آوردمت ای روشنی
تا چو بینی روی خود یادم کنی
آینه بیرون کشید او از بغل
خوب را آیینه باشد مشتغل
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۲۱۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2212, Divan e Shams
هله ساقیا بیاور سوی من شراب احمر
که سری که مست شد او ز خیال ژاژ رست او
نه غم و نه غمپرستم ز غم زمانه رستم
که حریف او شدهستم که در ستم ببست او
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۸۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #380, Divan e Shams
شیریست که غم ز هیبت او
در گور مقیم همچو موش است
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۲۱۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2212, Divan e Shams
تو اگرچه سخت مستی برسان قدح به چستی
مشکن تو شیشه گرچه دو هزار کف بخست او
قدحی رسان به جانم که برد به آسمانم
مدهم به دست فکرت که کشد به سوی پست او
تو نه نیک گو و نی بد بپذیر ساغر خود
بد و نیک او بگوید که پناه هر بد است او
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۹۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #797
«قصه هاروت و ماروت و دلیری ایشان بر امتحان حق تعالی»
پیش از این ز آن گفته بودیم اندکی
خود چه گوییم از هزارانش یکی
خواستم گفتن در آن تحقیقها
تاکنون واماند از تعویقها
حمله دیگر ز بسیارش قلیل
گفته آید شرح یک عضوی ز پیل
گوش کن هاروت را ماروت را
ای غلام و چاکران ما روت را
مست بودند از تماشای اله
وز عجایبهای استدراج شاه
اینچنین مستی است ز استدراج حق
تا چه مستیها کند معراج حق
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۵۰۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #507
شاد از وی شو مشو از غیر وی
او بهارست و دگرها ماه دی
هر چه غیر اوست استدراج توست
گرچه تخت و ملک توست و تاج توست
قرآن کریم، سوره اعراف (۷)، آیات ۱۸۱ و ۱۸۲
Quran, Al-A’raaf(#7), Line #181-182
«وَمِمَّنْ خَلَقْنَا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ يَعْدِلُون»
«از آفريدگان ما گروهى هستند كه به حق راه مىنمايند و به عدالت رفتار مىكنند.»
«وَالَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لَا يَعْلَمُونَ»
«و آنان را كه آيات ما را دروغ انگاشتند، از راهى كه خود نمىدانند
به تدريج خوارشان مىسازيم، (به تدريج به افسانهٔ من ذهنی میکشانیم).»
شاد از غم شو که غم دام لقاست
اندرین ره سوی پستی ارتقاست
غم یکی گنجیست و رنج تو چو کان
لیک کی در گیرد این در کودکان
کودکان چون نام بازی بشنوند
جمله با خرگور همتگ میدوند
ای خران کور این سو دامهاست
در کمین این سوی خون آشامهاست
تیرها پران کمان پنهان ز غیب
بر جوانی میرسد صد تیر شیب
گام در صحرای دل باید نهاد
زآنکه در صحرای گل نبود گشاد
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۰۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #803
دانه دامش چنین مستی نمود
خوان انعامش چهها داند گشود
مست بودند و رهیده از کمند
های هوی عاشقانه میزدند
یک کمین و امتحان در راه بود
صرصرش چون کاه که را میرُبود
امتحان میکردشان زیر و زبر
کی بود سرمست را زینها خبر
خندق و میدان به پیش او یکیست
چاه و خندق پیش او خوش مسلکیست
آن بز کوهی بر آن کوه بلند
بردود از بهر خوردی بیگزند
تا علف چیند ببیند ناگهان
بازیی دیگر ز حکم آسمان
بر کهی دیگر براندازد نظر
مادهبز بیند بر آن کوه دگر
چشم او تاریک گردد در زمان
برجهد سرمست زین که تا بدآن
آنچنان نزدیک بنماید ورا
که دویدن گرد بالوعه سرا
آن هزاران گز دو گز بنمایدش
تا ز مستی میل جستن آیدش
چونکه بجهد درفتد اندر میان
در میان هر دو کوه بیامان
او ز صیادان به که بگریخته
خود پناهش خون او را ریخته
شسته صیادان میان آن دو کوه
انتظار این قضای با شکوه
باشد اغلب صید این بز همچنین
ورنه چالاک است و چست و خصمبین
رستم ارچه با سر و سبلت بود
دام پاگیرش یقین شهوت بود
همچو من از مستی شهوت ببر
مستی شهوت ببین اندر شتر
باز این مستی شهوت در جهان
پیش مستی ملک دان مستهان
مستی آن مستی این بشکند
او به شهوت التفاتی کی کند
آب شیرین تا نخوردی آب شور
خوش بود خوش چون درون دیده نور
قطرهیی از بادههای آسمان
برکند جان را ز می وز ساقیان
تا چه مستیها بود املاک را
وز جلالت روحهای پاک را
که به بویی دل در آن می بستهاند
خم باده این جهان بشکستهاند
جز مگر آنها که نومیدند و دور
همچو کفاری نهفته در قبور
ناامید از هر دو عالم گشتهاند
خارهای بینهایت کشتهاند
پس ز مستیها بگفتند ای دریغ
بر زمین باران بدادیمی چو میغ
گستریدیمی درین بیدادجا
عدل و انصاف و عبادات و وفا
این بگفتند و قضا میگفت بیست
پیش پاتان دام ناپیدا بسیست
هین مدو گستاخ در دشت بلا
هین مران کورانه اندر کربلا
که ز موی و استخوان هالکان
مینیابد راه پای سالکان
جمله راه استخوان و موی و پی
بس که تیغ قهر لاشی کرد شی
گفت حق که بندگان جفت عون
بر زمین آهسته میرانند و هون
قرآن کریم، سوره فرقان (۲۵)، آیه ۶۳
Quran, Al-Furqaan(#25), Line #63
«وَعِبَادُ الرَّحْمَٰنِ الَّذِينَ يَمْشُونَ عَلَى الْأَرْضِ هَوْنًا وَإِذَا خَاطَبَهُمُ الْجَاهِلُونَ قَالُوا سَلَامًا.»
«بندگان خداى رحمان كسانى هستند كه در روى زمين به فروتنى راه مىروند.
و چون جاهلان آنان را مخاطب سازند، به ملايمت سخن گويند.»
پابرهنه چون رود در خارزار
جز به وقفه و فکرت و پرهیزگار
این قضا میگفت لیکن گوششان
بسته بود اندر حجاب جوششان
چشمها و گوشها را بستهاند
جز مر آنها را که از خود رستهاند
جز عنایت که گشاید چشم را
جز محبت که نشاند خشم را
جهد بی توفیق خود کس را مباد
در جهان والله اعلم بالسداد
داستان رستم و اسفندیار
اسفندیار پسر گشتاسب مردی است که جوانی شاهزادگی پهلوانی
و روئینتنی را در خود جمع کرده است گرچه برازندهترین مرد زمان خویش است
ولی احساس خوشبختی نمیکند حرص و فکر اینکه اگر پادشاه بشود
حس خوشبختی خواهد کرد او را رها نمیکند حاضر نیست تا مرگ پدر صبر کند.
آشکارا از پدرش میخواهد که پادشاهی را به او بسپارد
۱- نخستین بار او را به جنگ ارجاسب تورانی میفرستد و اسفندیار تورانیان را از ایران بیرون میراند ولی پدر پادشاهی را واگذار نمیکند
۲- از او می خواهد که دین بهی یعنی زردشت را در جهان رواج دهد
و اسفندیار در این کار موفق میشود ولی باز پدر به قولش عمل نمیکند
۳- بعد از رواج دین بهی پادشاه نه تنها به قولش وفا نمیکند
بلکه او را در اثر بدگویی شخصی به نام «گرزم»، در «گنبدان دژ» به بند میکشد
خودش به زابلستان میرود و رستم خانواده زال و همه زابلیان را به دین بهی دعوت میکند
و همه بدون مقاومت میپذیرند
۴- در حالیکه گشتاسب دو سال است مهمان رستم است ارجاسب تورانی به ایران لشکر میکشد
و لهراسب پدر گشتاسب را در بلخ میکشد و خانواده او مخصوصا خواهران اسفندیار را
به اسارت میبرند و آنها را در قلعهای به نام «روئین دژ» نگهداری میکنند
۵- گشتاسب سراسیمه به پایتخت بر میگردد چون تاب مقاومت در مقابل ارجاسب تورانی را ندارد
به یاد پسرش اسفندیار میافتد و وزیرش جاماسب را برای تقاضای کمک به زندان میفرستد
با این وعده اگر حمله تورانیان را دفع کند پاشاهی را به او واگذار خواهد کرد
۶- اسفندیار حاضر به همکاری نیست تا اینکه به او می گویند
تورانیان برادر وفادار او «فرشید ورد» را نیز کشتهاند
۷- اسفندیار روانه کارزار میشود تورانیان شکست خورده و گریزان میشوند
ولی گشتاسب باز هم به وعده عمل نمیکند و واگذاری پادشاهی را
منوط به آزادی خواهران اسفندیار یعنی دختران خود میکند
۸- اسفندیار خواهرانش را هم آزاد میکند (هفت خوان اسفندیار)
هفت خوان اسفندیار در شاهنامه داستان سفر پرخطر این شاهزاده ایرانی
به «روییندژ» برای نجات خواهرانش (هما و بهآفرید) از اسارت ارجاسب تورانی است
او با راهنمایی «گرگسار» و تکیه بر شجاعت و رویینتنی خود
هفت مرحله دشوار را پشت سر میگذارد که شامل نبرد با گرگها شیرها اژدها
زن جادوگر سیمرغ برف و سرما و عبور از رودخانه است
خلاصه هفت خوان اسفندیار
۱- خوان اول (دو گرگ): اسفندیار با گرگهای تنومند و وحشی که مانند فیل بودند
مبارزه کرد و آنها را با تیر و شمشیر از پای درآورد
۲- خوان دوم (دو شیر): در نبرد با دو شیر گرسنه و درنده
اسفندیار با مهارت و قدرت توانست آنها را شکست دهد
۳- خوان سوم (اژدها): اسفندیار با اژدهایی خروشان روبهرو شد
و با هوشمندی او را در نبردی سخت نابود کرد
۴- خوان چهارم (زن جادوگر): یک زن جادوگر قصد فریفتن اسفندیار را داشت
اما اسفندیار با هوشیاری او را شناخت و به هلاکت رساند
۵- خوان پنجم (سیمرغ): اسفندیار با پرندهای عظیمالجثه (سیمرغ یا کرکس)
که تهدیدی بزرگ بود جنگید و او را از بین برد
۶- خوان ششم (برف و سرما): اسفندیار باید از بیابانی پر از برف و کولاک شدید
عبور میکرد که با مقاومت و تدبیر از این مرحله جان سالم به در برد
۷- خوان هفتم (عبور از رود): در نهایت، اسفندیار از رودخانهای خروشان
و پرخطر گذشت و به نزدیکی روییندژ رسید
۸- اسفندیار پس از گذر از این هفت مرحله به کمک همراهانش وارد روییندژ شد
ارجاسب را شکست داد و خواهرانش را آزاد کرد
۹- شاه باز هم به قولش عمل نمیکند و واگذاری تاج و تخت را
منوط به این شرط میکند که اسفندیار رستم را دستبسته به نزد شاه آورد
فردوسی، شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار
Ferdowsi, Shahname, Rostam and Esfandiar
چنین گفت با مادر اسفندیار
که با من همی بد کند شهریار
مرا گفت چون کین لهراسپ شاه
بخواهی به مردی ز ارجاسپ شاه
همان خواهران را بیاری ز بند
کنی نام ما را به گیتی بلند
جهان از بدان پاک بیخو کنی
بکوشی و آرایشی نو کنی
همه پادشاهی و لشکر تراست
همان گنج با تخت و افسر تراست
کنون چون برآرد سپهر آفتاب
سر شاه بیدار گردد ز خواب
بگویم پدر را سخنها که گفت
ندارد ز من راستیها نهفت
وگر هیچ تاب اندر آرد به چهر
به یزدان که بر پای دارد سپهر
که بی کام او تاج بر سر نهم
همه کشور ایرانیان را دهم
تو را بانوی شهر ایران کنم
به زور و به دل جنگ شیران کنم
غمی شد ز گفتار او مادرش
همه پرنیان خار شد بر بَرش
بدانست کان تاج و تخت و کلاه
نبخشد ورا نامبردار شاه
بدو گفت کای رنجدیده پسر
ز گیتی چه جوید دل تاجور
مگر گنج و فرمان و رای و سپاه
تو داری برین بر فزونی مخواه
یکی تاج دارد پدر بر پسر
تو داری دگر لشکر و بوم و بر
چو او بگذرد تاج و تختش تراست
بزرگی و شاهی و بختش تراست
فردوسی، شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار
Ferdowsi, Shahname, Rostam and Esfandiar
«سیمرغ رستم را از رازی در وجود اسفندیار و کشتن او وجود دارد باخبر میکند»
که هرکس که او خون اسفندیار
بریزد ورا بشکرد روزگار
همان نیز تا زنده باشد ز رنج
رهایی نیابد نماندش گنج
بدین گیتیاش شوربختی بود
وگر بگذرد رنج و سختی بود
فردوسی، شاهنامه، داستان رستم و اسفندیار
Ferdowsi, Shahname, Rostam and Esfandiar
دگرباره رستم زبان برگشاد
مکن شهریارا ز بیداد یاد
مکن نام من در جهان زشت و خوار
که جز بد نیاید ازین کارزار
هزارانت گوهر دهم شاهوار
همان یاره زر با گوشوار
دگر گنج سام نریمان و زال
گشایم به پیش تو ای بیهمال
همه پاک پیش تو گرد آورم
ز زابلستان نیز مرد آورم
که تا مر تو را نیز فرمان کنند
روان را به فرمان گروگان کنند
از آن پس به پیشت پرستاروار
دوان با تو آیم بر شهریار
ز دل دور کن شهریارا تو کین
مکن دیو را با خرد همنشین
جز از بند دیگر تو را دست هست
به من بر که شاهی و یزدانپرست
جواب اسفندیار
به رستم چنین گفت اسفندیار
که تا چندگویی سخن نابکار
مرا گویی از راه یزدان بگرد
ز فرمان شاه جهانبان بگرد
که هر کاو ز فرمان شاه جهان
بگردد سرآید بدو بر زمان
جز از رزم یا بند چیزی مجوی
چنین گفتنیهای خیره مگوی
بدانست رستم که لابه به کار
نیاید همی پیش اسفندیار
کمان را به زه کرد و آن تیر گز
که پیکانش را داده بد آب رز
همی راند تیر گز اندر کمان
سر خویش کرده سوی آسمان
تو دانی که بیداد کوشد همی
همی جنگ و مردی فروشد همی
تهمتن گز اندر کمان راند زود
بر آن سان که سیمرغ فرموده بود
بزد تیر بر چشم اسفندیار
سیه شد جهان پیش آن نامدار
خم آورد بالای سرو سهی
ازو دور شد دانش و فرهی
نگون شد سر شاه یزدانپرست
بیفتاد چاچیکمانش ز دست
گرفته بش و یال اسپ سیاه
ز خون لعل شد خاک آوردگاه
چنین گفت رستم به اسفندیار
که آوردی آن تخم زفتی به بار
تو آنی که گفتی که رویینتنم
بلند آسمان بر زمین برزنم
من از شست تو هشت تیر خدنگ
بخوردم ننالیدم از نام و ننگ
نه رستم نه مرغ و نه تیر و کمان
به رزم از تن من ببردند جان
که این کرد گشتاسب با من چنین
بر او برنخوانم ز جانآفرین
مرا گفت رو سیستان را بسوز
نخواهم کزین پس بود نیمروز
بکوشید تا لشکر و تاج و گنج
بدو مانَد و من بمانم به رنج
به رستم چنین گفت زال ای پسر
تو را بیش گریم به درد جگر
که ایدون شنیدم ز دانای چین
ز اخترشناسان ایران زمین
که هرکس که او خون اسفندیار
بریزد سرآید بر او روزگار
بدین گیتیاش شوربختی بود
وگر بگذرد رنج و سختی بود
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۱۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #818
