برنامه شماره ۱۰۶۱ گنج حضور
اجرا: پرویز شهبازی
تاریخ اجرا: ۴ اوت ۲۰۲۶ - ۱۴ مرداد ماه ۱۴۰۵
برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۶۱ بر روی این لینک کلیک کنید.
برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)
اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه
اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری
برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی بر روی این لینک کلیک کنید.
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2521, Divan e Shams
اگر یارِ مرا از من غم و سودا نَبایستی
مرا صد در دکان بودی، مرا صد عقل و رایستی
وگر کشتیِّ رختِ من نگشتی غرقهٔ دریا
فلک با جمله گوهرهاش پیشِ من گدایستی
وگر از راهِ اندیشه بدین مستان رهی بودی
خرد در کارِ عشقِ ما چرا بیدست و پایستی؟
وگر خسرو از این شیرین یکی انگشت لیسیدی
چرا قیدِ کُلَه بودی، چرا قیدِ قبایستی؟
طبیبِ عشق اگر دادی به جالینوس یک معجون
چرا بهرِ حَشایش(۱) او بدین حد ژاژخایستی(۲)؟
ز مستیِّ تجلّی گر سرِ هر کوه را بودی
مثالِ ابر هر کوهی معلّق بر هوایستی
وگر غولانِ اندیشه همه یک گوشه رفتندی
بیابانهایِ بیمایه پر از نوش و نوایستی(۳)
وگر در عهدهٔ عهدی وفایی آمدی از ما
دلارامِ جهانپرور بر آن عهد و وفایستی
وگر این گندمِ هستی سبکتر(۴) آرد میگشتی
متاعِ هستیِ خلقان برون زین آسیایستی
وگر خضری دراشکستی به ناگه کشتیِ تن را
در این دریا همه جانها چو ماهی آشنایستی
ستایش میکند شاعر مَلِک را و اگر او را
ز خویشِ خود خبر بودی، مَلِک شاعر ستایستی
وگر جبّار(۵) بربستی شکسته ساق و دستش را
نه در جبر و قدر بودی، نه در خوف(۶) و رَجایستی(۷)
در آن اشکستگی او گر بدیدی ذوقِ اشکستن
نه از مرهم بپرسیدی نه جویایِ دوایستی
نشان از جان، تو این داری که میباید، نمیباید
نمیباید شدی باید، اگر او را ببایستی
وگر از خرمنِ خدمت تو دِهسالارِ مَنبَل(۸) را
یکی برگِ کهی بودی، گنه بر کهربایستی
فرازِ آسمان صوفی همیرقصید و میگفت این
زمین کل آسمان گشتی، گَرَش چون من صفایستی
خمش کن، شعر میماند و میپرّند معنیها
پر از معنی بُدی عالم، اگر معنی بپایستی
(۱) حَشایش: جمعِ حَشیش، گیاهان خشک
(۲) ژاژخا: بیهودهگو، یاوهگو
(۳) نوش و نوا: نوای نوشِ میگساران و نوای مطربان، مجاز از عیش و عشرت
(۴) سبکتر: آسانتر، زودتر
(۵) جبّار: شکستهبند، مجاز از چارهساز
(۶) خوف: ترس
(۷) رَجا: امید
(۸) مَنبَل: کاهل، بیکار
-----------
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2521, Divan e Shams
اگر یارِ مرا از من غم و سودا نَبایستی
مرا صد در دکان بودی، مرا صد عقل و رایستی
وگر کشتیِّ رختِ من نگشتی غرقهٔ دریا
فلک با جمله گوهرهاش پیشِ من گدایستی
وگر از راهِ اندیشه بدین مستان رهی بودی
خرد در کارِ عشقِ ما چرا بیدست و پایستی؟
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287
او فضولی بوده است از اِنقباض
کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۸۳۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #839, Divan e Shams
عرضهگری رها کن، ای خواجه خویش لا کن
تا ذرهٔ وجودت شمس مُنیر(۹) باشد
(۹) مُنیر: درخشان، نوردهنده
-----------
مولوی، دیوان شمس، رباعی شمارهٔ ۸۳۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Robaaiaat) #836, Divan e Shams
گر راه روی، راه بَرَت بگشایند
ور نیست شوی، به هستیَت بگرایند
ور پست شوی، نگنجی اندر عالم
وآنگاه تو را، بیتو، به تو بنمایند
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۱۵۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3152
وآن گنه در وی ز جنسِ جُرمِ توست
باید آن خو را ز طبعِ خویش شُست
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۸۳۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #836
چونکه غم بینی، تو استغفار(۱۰) کن
غم به امرِ خالق آمد، کار کن
(۱۰) استغفار: معذرتخواهی، طلبِ بخشش و مغفرت کردن
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۱۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4515
گر ز صندوقی به صندوقی رَوَد
او سَمایی(۱۱) نیست، صندوقی بُوَد
فُرجهٔ(۱۲) صندوقْ نونو(۱۳) مُسکِر(۱۴) است
دَرنیابد کاو به صندوق اندر است
(۱۱) سَمایی: آسمانی، مجازاً از جنسِ زندگی و حضور
(۱۲) فُرجه: گشایش
(۱۳) نونو: تازه به تازه
(۱۴) مُسکِر: مستکننده
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۳۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1337
خلق، رنجورِ دِق(۱۵) و بیچارهاند
وز خِداعِ(۱۶) دیو، سیلیبارهاند(۱۷)
(۱۵) دِق: نوعی بیماریِ روانی
(۱۶) خِداع: حیلهگری
(۱۷) سیلیباره: کسی که میل فراوانی به زدن سیلی دارد.
در اینجا مراد کسی است که خوی آزار و تهاجم بسیار داشته باشد.
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2263
دل، تو این آلوده را پنداشتی
لاجَرَم دل ز اهلِ دل برداشتی
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۶۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #368, Divan e Shams
از هر جهتی تو را بلا داد
تا بازکَشَد به بیجَهاتَت(۱۸)
(۱۸) بیجَهات: موجودی که برتر از جا و جهت است، عالَمِ الهی
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۰۶۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2063
تا به دیوارِ بلا نآید سَرش
نشنود پندِ دل آن گوشِ کرش
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۷۱۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2714
لولهها بربند و پُر دارش ز خُم
گفت: غُضُّوا عَنْ هَوا أبصارکُمْ(۱۹)
(۱۹) غُضُّوا عَنْ هَوا أبصارکُمْ: دیدگانتان را از هوی و هوس فروبندید.
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۰۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1401
هرچه نَفْست خواست، داری اختیار
هرچه عقلت خواست، آری اضطرار
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۹۶۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1961
بینهایت حضرت است این بارگاه
صدر را بگذار، صدرِ توست راه
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #201, Divan e Shams
چون راهْ رفتنیست، توقّف هلاکت است
چُونَت قُنُق(۲۰) کند که بیا، خَرگَهْ(۲۱) اندر آ
(۲۰) قُنُق: مهمان
(۲۱) خَرگَهْ: خرگاه، خیمه، سراپرده
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۲۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1325
صبر و پرهیز این مرض را، دان زیان
هرچه خواهد دل، درآرَش در میان
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۳۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1333
سیلیاش اندر بَرَم در معرکَه
زآنکه لاٰ تُلْقُوا بِاَیْدیٖ تَهْلُکَه
سیلیای به پسِ گردنِ او میزنم تا طبق آیهٔ قرآن که خداوند گفتهاست:
«خود را با دست خود به هلاکت نیفکنید.» من نیز خودم را به هلاکت نیندازم.
قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۱۹۵
Quran, Al-Baqarah(#2), Line #195
«وَ أَنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّـهِ وَ لَا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اللَّـهَ يُحِبُّ الْـمُحْسِنِينَ.»
«در راه خدا انفاق كنيد و خويشتن را بهدست خويش به هلاكت ميندازيد
و نيكى كنيد كه خدا نيكوكاران را دوست دارد.»
تَهْلُکَهست(۲۲) این صبر و پرهیز ای فلان
خوش بکوبَش، تن مزن چون دیگران
(۲۲) تَهْلُکه: هلاکت
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۳۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #3434
آنکه مُردن، پیشِ چشمش تَهْلُکهست(۲۳)
اَمرِ لاٰتُلْقُوا(۲۴) بگیرد او به دست
وآنکه مُردن پیشِ او شد فتحِ باب(۲۵)
سٰارِعُوا(۲۶) آید مَر او را در خِطاب
قرآن کریم، سورهٔ آل عمران (۳)، آیهٔ ۱۳۳
Quran, Aal-i-Imran(#3), Line #133
«وَسَارِعُوا إِلَىٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ»
«بر يكديگر پيشى گيريد براى آمرزش پروردگار خويش و رسيدن به آن بهشت
كه پهنايش به قدر همه آسمانها و زمين است و براى پرهيزگاران مهيا شده است.»
(۲۳) تَهْلُکه: هلاکت
(۲۴) لاٰتُلْقُوا: میفکنید، نیندازید.
(۲۵) فتحِ باب: گشوده شدنِ در، مراد اولین گشایش مرکز درون انسان است
که خود را به صورت زندگی شناسایی میکند.
(۲۶) ساٰرِعُوا: شتاب کنید، پیشی گیرید.
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۹۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #4098
هَیْبَتش بیداری و فِطنت(۲۷) دهد
سهو و نسیان(۲۸) از دلش بیرون جهد
(۲۷) فِطنت: زیرکی و هوشیاری
(۲۸) نسیان: فراموشی
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۱۰۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #4103
گرچه نسیان لابُد(۲۹) و ناچار بود
در سبب ورزیدن او مختار بود
(۲۹) لابُد: بدونِ چاره
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۳۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1339
ای زننده بیگناهان را قفا(۳۰)
در قفایِ خود نمیبینی جزا؟
(۳۰) قفا: پشت گردن، پسِ سر
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۸۹۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1899
هیچ برگی در نیفتد از درخت
بیقضا و حکمِ آن سلطانِ بخت
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۳٠
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #530
گفت: مُفتیِّ(۳۱) ضرورت هم تویی
بیضرورت گر خوری، مُجرم شَوی
ور ضرورت هست، هم پرهیز بِهْ
ور خوری، باری ضَمانِ(۳۲) آن بِده
(۳۱) مُفتی: فتوادهنده
(۳۲) ضَمان: تعهد کردن، به عهده گرفتن
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۷۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1376
گفت: نامت چیست؟ برگو بیدهان
گفت: خَرّوب(۳۳) است ای شاهِ جهان
گفت: اندر تو چه خاصیّت بُوَد؟
گفت: من رُستَم، مکان ویران شود
من که خَرّوبم، خرابِ منزلم
هادمِ بنیادِ این آب و گِلم
(۳۳) خَرُّوب: گیاه خَرنُوب که بوتهای بیابانی و مرتفع و خاردار است
و در هر بنایی بروید آن را ویران میکند؛ بسیار خرابکننده
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۸٧
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #387
آن زمان کِت امتحان مطلوب شد
مسجدِ دینِ تو، پُرخَرّوب(۳۴) شد
(۳۴) خَرُّوب: بسیار خرابکننده
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #359
کی رسد مر بنده را که با خدا
آزمایش پیش آرَد ز ابتلا(۳۵)؟
بنده را کی زَهره باشد کز فُضول(۳۶)
امتحانِ حق کند ای گیجِ گُول(۳۷)؟
آن، خدا را میرسد کو امتحان
پیش آرد هر دَمی با بندگان
تا به ما، ما را نماید آشکار
که چه داریم از عقیده در سِرار(۳۸)
(۳۵) ابتلا: در اینجا رنج، بلا، مصیبت و بهعبارتی حالخرابی
(۳۶) فُضول: فضولی و گستاخی
(۳۷) گول: نادان، احمق
(۳۸) سِرار: باطن، نهانخانه، دل یا مرکز انسان
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۶۱۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1619
حاکم است و یَفْعَلُاللَّـه ما یَشا
او ز عینِ دَرد انگیزد دوا
زیرا حقتعالی حاکم و فرمانروای جهان است و او هرچه خواهد همان کند.
چنانکه از ذات درد و مرض، دوا و درمان میآفریند.
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۴۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1344, Divan e Shams
دم او جان دَهَدَت رو ز نَفَخْتُ(۳۹) بپذیر
کارِ او کُنْ فَیکون است نه موقوفِ علل
(۳۹) نَفَخْتُ: دمیدم
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۸۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1785
همچنان دوغی تُرُش در معدنی
خود نکردی زو مُخَلَّص(۴۰ و ۴۱) روغنی
هم خمیری، خُمرهٔ طینه(۴۲) دری
گرچه عمری در تنورِ آذری(۴۳)
چون حشیشی پا به گِل بر پشتهای
گرچه از بادِ هوس سرگشتهای
حدیث قدسی
«خَمَرْتُ طِینَةَ آدَمَ بِیَدِی أَرْبَعِینَ صَبَاحاً.»
«گِلِ آدم را به دست (قدرت) خویش، چهل صبح (روز) سرشتم (خمیر کردم).»
(۴۰) مُخَلَّص: خلاصه، چکیده
(۴۱) مُخَلَّص کردنِ روغن: منظور گرفتنِ کره از دوغ است.
(۴۲) طینه: گِل
(۴۳) آذر: آتش
-----------
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۵۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2450, Divan e Shams
داری دری پنهانصفت، شش در مجو و شش جهت
پنهاندری که هر شبی زآن در همی بیرون پری
چون میپری، بر پایِ تو رشتهٔ خیالی بستهاند
تا واکِشَندَت صبحدم تا برنپرّی یک سری
بازآ به زندانِ رحم، تا خلقتت کامل شدن
هست این جهان همچون رحم، این جمله خون زآن میخوری
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۹۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1798
زآنکه بیلذّت نروید هیچ جزو
بلکه لاغر گردد از هر پیچ جزو
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۱۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1815
هین خَمُش کن تا بگوید شاهِ قُل(۴۴ و ۴۵)
بلبلی مفْروش با این جنس گُل
این گُلِ گویاست پُر جوش و خروش
بلبلا تَرکِ زبان کن، باش گوش
(۴۴) قُل: بگو
(۴۵) شاهِ قُل: خداوند
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۶۲۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1622
چون تو گوشی، او زبان، نی جنس تو
گوشها را حق بفرمود: اَنْصِتُوا
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۰۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1808
گرچه در آب آتشی پوشیده شد
صد هزاران کف بر او جوشیده شد
گرچه آتش سخت پنهان میتند
کف به دَه انگشت اشارت میکند
همچنین اجزایِ مستانِ وصال
حامل از تِمثالهایِ(۴۶) حال و قال
در جمالِ حال وامانده دهان
چشم، غایب گشته از نقشِ جهان
آن مَوالید(۴۷) از رهِ این چار(۴۸) نیست
لاجَرَم(۴۹) منظورِ این اَبصار نیست
آن موالید از تجلّی زادهاند
لاجَرَم مستورِ(۵۰) پردهٔ سادهاند
(۴۶) تِمثال: تصویر، صورت، شبیه، در اینجا مناسبِ معنی تجلّی است.
(۴۷) مَوالید: جمعِ مولود به معنی فرزندان، در اینجا مراد احوال روحانی عارفان است.
(۴۸) چار: مخفّفِ چهار، اشاره به عناصر اربعه دارد.
(۴۹) لاجَرَم: بهناچار
(۵۰) مستور: پوشیده
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۲۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1823
حال رفت و، مانْد جزوت یادگار
یا از او واپرس، یا خود یاد آر
چون فرو گیرد غمت، گر چُستیای
زآن دَمِ نومیدْکن وا جُستیای
گفتیاش: ای غصهٔ مُنکِر به حال
راتبهٔ(۵۱) اِنعامها را زآن کمال
گر به هر دَم نهات بهار و خرّمیست
همچو چاشِ(۵۲) گُل تنت انبارِ چیست؟
چاشِ گُل، تن، فکرِ تو همچون گلاب
مُنکِر گُل شد گلاب، اینت عُجاب(۵۳)
از کَپیخویانِ(۵۴) کفران کَهْ(۵۵) دریغ
بر نَبیخویان نثارِ مِهر(۵۶) و میغ(۵۷)
(۵۱) راتبه: دائم، ثابت، مستمری
(۵۲) چاش: غلّهٔ پاک کرده، خرمن کوفته، در اینجا مطلق خرمن
(۵۳) عُجاب: چیز عجیب و شگفتانگیز
(۵۴) کَپیخو: بوزینهصفت
(۵۵) کَهْ: کاه
(۵۶) مهر: خورشید
(۵۷) میغ: ابر
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢٢۶٩
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2269
دل نباشد غیر آن دریایِ نور
دل نظرگاهِ خدا، و آنگاه کور؟
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢٢۷۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2271
ریزهٔ دل را بِهِلْ(۵۸)، دل را بجو
تا شود آن ریزه چون کوهی از او
دل محیط است اندرین خِطّهٔ وجود
زر همیافشانَد از احسان و جود
از سلامِ حق، سلامتها نثار
میکند بر اهلِ عالَم اختیار
هر که را دامن درست است و مُعَدّ(۵۹)
آن نثارِ دل بدآن کس میرسد
دامنِ تو آن نیاز است و حضور
هین منه در دامن آن سنگِ فُجور(۶۰)
تا ندرَّد دامنت ز آن سنگها
تا بدانی نقد را از رنگها
سنگ پُر کردی تو دامن از جهان
هم ز سنگِ سیم و زر چون کودکان
از خیالِ سیم و زر، چون زر نبود
دامنِ صدقت درید و، غم فزود
کِی نماید کودکان را سنگ، سنگ؟
تا نگیرد عقل، دامنْشان به چنگ
پیر، عقل آمد، نه آن مویِ سپید
مو نمیگنجد در این بخت و امید
(۵۸) بِهِل: رها کن
(۵۹) مُعَدّ: آمادهشده، شمردهشده
(۶۰) فُجور: تبهکاری، گناه کردن
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۲۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3426
بشنو اَلفاظِ حکیمِ پَردهای(۶۱)
سر همآنجا نِهْ که باده خَوردهای
مست از میخانهای چون ضال(۶۲) شد
تَسْخُر و بازیچهٔ اطفال شد
میفُتد این سو و آن سو هر رهی
در گِل و، میخنددش هر اَبلهی
او چنین و کودکان اندر پَیاش
بیخبر از مستی و ذوقِ مَیاش
خلق، اطفالاند، جُز مستِ خدا
نیست بالغ، جُز رهیده از هوا
گفت: دنیا لَعْب(۶۳) و لهو است و شما
کودکیت و راست فرماید خدا
قرآن کریم، سورهٔ حدید (۵۷)، آیهٔ ۲۰
Quran, Al-Hadid(#57), Line #20
«اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكَاثُرٌ فِي الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ… .»
«بدانيد كه زندگى اينجهانى بازيچه است و بيهودگى و آرايش
و فخرفروشى و افزونجويى در اموال و اولاد… .»
از لَعِب بیرون نرفتی، کودکی
بیذَکاتِ(۶۴) روح کی باشد ذَکیّ(۶۵)؟
(۶۱) حکیمِ پَردهای: منظور حکیم سنایی است.
(۶۲) ضالّ: گمراه، در اینجا کسی که راه منزلش را گم کرده باشد.
(۶۳) لَعِب: بازیچه
(۶۴) ذَکات: آتش زدن یا کشتن و ذبح حیوانات
(۶۵) ذَکیّ: هوشیار و تیزهوش
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۳۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3435
جَنگِ خلقان، همچو جَنگِ کودکان
جمله بیمعنی و بیمغز و مُهان(۶۶)
جُمله با شمشیرِ چوبین جنگشان
جُمله در لٰاینْفعی(۶۷) آهنگشان
جُملهشان گشته سواره بر نیای
کین بُراقِ ماست یا دُلْدُل(۶۸) پیای
حاملاند و، خود ز جهل افراشته
راکبِ(۶۹) و محمولِ(۷۰) رَه پنداشته
باش تا روزی که محمولانِ حق
اسبتازان بگذرند از نُه طَبَق
(۶۶) مُهان: خوار کرده شده
(۶۷) لٰایَنْفَعی: بیفایده و بیهوده
(۶۸) دُلْدُل: استر پیامبر(ص) که حاکم اسکندریه برای ایشان فرستاده بود.
(۶۹) راکب: سوارکار
(۷۰) محمول: حملشده
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٣۴۴١
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3441
همچو طفلان، جملهتان دامنسوار
گوشۀ دامن گرفته، اسبوار
از حق انَّ الظَّنَّ لایُغنیٖ رسید
مَرکبِ ظن بر فلکها کِی دوید؟
قرآن کریم، سورهٔ یونس (۱۰)، آیهٔ ۳۶
Quran, Yunus(#10), Line #36
«وَمَا يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلَّا ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لَا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ؛»
«بيشترشان فقط تابع گمانند، و گمان نمىتواند جاى حق را بگيرد.
هر آينه خدا به كارى كه مىكنند آگاه است.»
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۴۴۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3444
آنگهی بینید مَرْکَبهایِ خویش
مَرْکَبی سازیدهاید از پایِ خویش
وهم و فکر و حس و ادراکِ شما
همچو نی دان مرکبِ کودک، هلا
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۵۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4759
«وسوسهای که پادشاهزاده را پیدا شد، از سببِ اِستغنایی
و کشفی که از شاهِ دل او را حاصل شده بود، و قصدِ ناشُکری
و سرکشی میکرد، شاه را از راهِ الهام و سِرّ خبر شد، دلش درد کرد،
روحِ او را زخمی زد چنانکه صورتِ شاه را خبر نبود اِلیٰ آخِرِهِ»
چون مُسَلَّم گشت بی بَیْع و شِریٰ(۷۱)
از درونِ شاه در جانش جِریٰ(۷۲)
قُوت میخوردی ز نورِ جانِ شاه
ماهِ جانش همچو از خورشید، ماه
راتبهٔ(۷۳) جانی ز شاهِ بینَدید(۷۴)
دَم به دَم در جانِ مستش میرسید
آن نَه که ترسا و مُشرِک میخورند
زان غذایی که مَلایِک میخورند
اندرونِ خویش، استغنا(۷۵) بدید
گشت طُغیانی ز استغنا پدید
که نَه من هم شاه و هم شهزادهام؟
چون عِنانِ(۷۶) خود بدین شه دادهام؟
چون مرا ماهی برآمد با لُـمَع(۷۷)
من چرا باشم غُباری را تَبَع(۷۸)؟
آب در جویِ من است(۷۹) و وقتِ ناز
نازِ غیر از چه کَشَم من بینیاز؟
سر چرا بندم؟ چو دردِ سر نماند
وقتِ رویِ زرد و چشمِ تر نماند
چون شِکَرلب گشتهام، عارضقَمَر(۸۰)
باز باید کرد دکّانِ دگر
زین منی چون نفس زاییدن گرفت
صد هزاران ژاژ خاییدن(۸۱) گرفت
صد بیابان زآنسوِی حرص و حسد
تا بدآنجا چشمِ بَد هم میرسد
بحرِ شه که مرجعِ هر آب، اوست
چون نداند آنچه اندر سیل و جُوست؟
شاه را دل، درد کرد از فکرِ او
ناسپاسیِّ عطایِ بکرِ او
گفت: آخِر ای خَسِ واهیادب(۸۲)
این سزایِ دادِ من بود؟ ای عجب
(۷۱) بَیْع و شِری: خرید و فروش، در اینجا به معنی بیواسطه است.
(۷۲) جِری: مخفّف و ممالِ اجراء، به معنی مستمری و مقرّری است.
(۷۳) راتبه: مقرری، مستمرّی، در اینجا رزقِ معنوی و روحانیای که مستمراً برسد.
(۷۴) نَدید: همتا، نظیر
(۷۵) اِستِغنا: توانگری، بینیازی
(۷۶) عِنان: افسار، لگام، دهانه اسب
(۷۷) لُـمَع: جمع لُـمْعَه، روشنیها، درخششها و پرتوها
(۷۸) تَبَع: پیرو، تابع
(۷۹) آب در جوی داشتن: ضربالمثلی است در کامیابی و نیکبختی
(۸۰) عارضقَمَر: آنکه رخسارهای همچو ماه دارد، زیبا رخسار
(۸۱) ژاژ خاییدن: یاوهگویی کردن، بیهودهگویی کردن
(۸۲) واهیاَدَب: نافرهیخته، گستاخ
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۷۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #79
بیادب تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه آفاق(۸۳) زد
(۸۳) آفاق: جمع اُفُق
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ٢٠١١
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2011
قُلْ تَعالَوْا(۸۴) قُلْ تَعالَوْا گفت رَب
ای سُتورانِ(۸۵) رَمیده از ادب
(۸۴) قُلْ تَعالَوْا: خطاب به پیامبر از طرف خدا «بگو بیایید.»
(۸۵) ستور: حیوان چهارپا مانند اسب و خر
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۲۲۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3222
پیشِ بینایان کُنی ترکِ ادب
نارِ(۸۶) شهوت را از آن گشتی حَطَب(۸۷)
(۸۶) نار: آتش
(۸۷) حَطَب: هیزم
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۰۷۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2072
پیشِ بینا شد خموشی نفعِ تو
بهرِ این آمد خطابِ اَنْصِتُوا
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۷۰۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3705
وآنکه اندر وَهْم او ترکِ ادب
بیادب را سرنگونی داد رب
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۶۲۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2620, Divan e Shams
ای دل به ادب بنشین، برخیز ز بدخویی
زیرا به ادب یابی آن چیز که میگویی
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۲۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3621
سرنگون زآن شد، که از سَر دور ماند
خویش را سَر ساخت و تنها پیش راند
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴٧٧١
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4771
بحرِ شه که مرجعِ هر آب، اوست
چون نداند آنچه اندر سیل و جُوست؟
شاه را دل، درد کرد از فکرِ او
ناسپاسیِّ عطایِ بکرِ او
گفت: آخِر ای خَسِ واهیادب(۸۸)
این سزایِ دادِ من بود؟ ای عجب
من چه کردم با تو زین گنجِ نفیس(۸۹)؟
تو چه کردی با من از خویِ خسیس؟
من تو را ماهی(۹۰) نهادم در کنار
که غروبش نیست تا روزِ شمار
در جزایِ آن عطایِ نورِ پاک
تو زدی در دیدهٔ من خار و خاک؟
من تو را بر چرخ گشته نردبان
تو شده در حَربِ(۹۱) من تیر و کمان
دردِ غیرت آمد اندر شه پدید
عکسِ دردِ شاه اندر وی رسید
مرغِ دولت در عِتابش(۹۲) برطپید
پردهٔ آن گوشه گشته بردرید
چون درونِ خود بدید آن خوشپسر
از سیه کاریِّ خود گَرد و اثر
آن وظیفهٔ(۹۳) لطف و نعمت کم شده
خانهٔ شادیِّ او پُر غم شده
با خود آمد او ز مستیِّ عُقار(۹۴)
زآن گنه گشته سرش خانهٔ خُمار(۹۵)
خورده گندم، حُلّه(۹۶) زو بیرون شده
خُلد(۹۷) بر وی بادیه(۹۸) و هامون شده
قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۲۲
Quran, Al-A’raaf(#7), Line #22
«فَدَلَّاهُمَا بِغُرُورٍ فَلَمَّا ذَاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ ۖ
وَنَادَاهُمَا رَبُّهُمَا أَلَمْ أَنْهَكُمَا عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ وَأَقُلْ لَكُمَا إِنَّ الشَّيْطَانَ لَكُمَا عَدُوٌّ مُبِينٌ»
«و آن دو را بفريفت و به پستى افكند. چون از آن درخت خوردند شرمگاههايشان آشكار شد
و به پوشيدن خويش از برگهاى بهشت پرداختند. پروردگارشان ندا داد:
«آيا شما را از آن درخت منع نكرده بودم و نگفته بودم كه شيطان به آشكارا دشمن شماست؟»»
دید کآن شربت وَرا بیمار کرد
زهرِ آن ما و منیها کار کرد
جانِ چون طاووس در گُلزارِ ناز
همچو چغدی(۹۹) شد به ویرانهٔ مَجاز
همچو آدم دور ماند او از بهشت
در زمین میراند گاوی بهرِ کشت
اشک میراند او که ای هندویِ زاو(۱۰۰)
شیر را کردی اسیرِ دُمِّ گاو(۱۰۱)
حدیث
«اَلْعِزُّ فی نَواصِی الْخَیْلِ وَالذُّلٌ فی اَذْنابِ الْبَقَر.»
«عزّت در پیشانیِ رَمهٔ اسبان است و خواری در دُمِ گاوان.»
کردی ای نَفْسِ بَدِ بارِدنَفَس(۱۰۲)
بیحِفاظی(۱۰۳) با شهِ فریادرس
دام بگزیدی ز حرصِ گندمی
بر تو شد هر گندمِ او کژدمی(۱۰۴)
در سَرَت آمد هوایِ ما و من
قید(۱۰۵) بین بر پایِ خود پنجاه من
نوحه میکرد این نَمَط(۱۰۶) بر جانِ خویش
که چرا گشتم ضِدِ سلطانِ خویش؟
آمد او با خویش و، استغفار(۱۰۷) کرد
با اِنابت(۱۰۸) چیزِ دیگر یار کرد
درد، کآن از وحشتِ ایمان بُوَد
رحم کن کآن درد، بیدرمان بُوَد
مر بشر را خود مَبا(۱۰۹) جامهٔ درست
چون رهید از صبر، در حین صدر جُست
مر بشر را پَنْجه و ناخُن مَباد
که نه دین اندیشد آنگَه نه سَداد(۱۱۰)
آدمی اندر بلا کُشته، بِهْ است
نَفْس کافر نعمت است و گمره است
(۸۸) واهیاَدَب: نافرهیخته، گستاخ
(۸۹) نفیس: ارزشمند، قیمتی
(۹۰) ماه: در اینجا کنایه از ایمان و اعمالِ صالحه است.
(۹۱) حَرب: جنگ، پیکار
(۹۲) عِتاب: خشم گرفتن، درشتی کردن
(۹۳) وظیفه: مقرّری، مستمرّی
(۹۴) عُقار: شراب
(۹۵) خُمار: کلافگی و سردردی که دراثر زوال حالت مستی پیش آید.
(۹۶) حُلّه: جامه، پارچهٔ لطیف
(۹۷) خُلْد: بهشت
(۹۸) بادیه: بیابان
(۹۹) چغد: جغد
(۱۰۰) زاو: ماهر، چابکدست، نیرومند
(۱۰۱) شیر را اسیرِ دمِ گاو کردن: کنایه است از عزیزی را به ذلّت افکندن
(۱۰۲) بارِدنَفَس: آن که نَفَسی سرد دارد
(۱۰۳) بیحِفاظی: گستاخی، بیشرمی
(۱۰۴) کَژدُم: عقرب
(۱۰۵) قید: زنجیر، بند
(۱۰۶) نَمَط: طریقه، روش
(۱۰۷) اِسْتِغفار: طلب مغفرت کردن، آمرزش خواستن
(۱۰۸) انابت: توبه کردن و بازگشتن بهسوی خداوند
(۱۰۹) مَبا: مباد!
(۱۱۰) سَداد: راستی و درستی
-----------
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2521, Divan e Shams
اگر یارِ مرا از من غم و سودا نَبایستی
مرا صد در دکان بودی، مرا صد عقل و رایستی
وگر کشتیِّ رختِ من نگشتی غرقهٔ دریا
فلک با جمله گوهرهاش پیشِ من گدایستی
وگر از راهِ اندیشه بدین مستان رهی بودی
خرد در کارِ عشقِ ما چرا بیدست و پایستی؟
وگر خسرو از این شیرین یکی انگشت لیسیدی
چرا قیدِ کُلَه بودی، چرا قیدِ قبایستی؟
طبیبِ عشق اگر دادی به جالینوس یک معجون
چرا بهرِ حَشایش او بدین حد ژاژخایستی؟
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۶۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1466
این سگان کرَّاند ز امر اَنصِتُوا(۱۱۱)
از سَفَه(۱۱۲) وَعوَعکنان(۱۱۳) بر بَدرِ(۱۱۴) تو
(۱۱۱) اَنصِتُوا: خاموش باشید. ذهنتان را خاموش کنید.
(۱۱۲) سَفَه: حماقت، ابلهی، نادانی
(۱۱۳) وَعوَع: بانگ سگ و گرگ
(۱۱۴) بَدر: ماهِ کامل، ماهِ شبِ چهارده
-----------
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2521, Divan e Shams
ز مستیِّ تجلّی گر سرِ هر کوه را بودی
مثالِ ابر هر کوهی معلّق بر هوایستی
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #23
شاد باش ای عشقِ خوشسودایِ ما
ای طبیبِ جمله علّتهایِ(۱۱۵) ما
ای دوایِ نَخْوَت(۱۱۶) و ناموسِ(۱۱۷) ما
ای تو افلاطون(۱۱۸) و جالینوسِ(۱۱۹) ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
(۱۱۵) علّت: مرض، بیماری
(۱۱۶) نَخْوَت: خودبزرگبینی، تکبّر
(۱۱۷) ناموس: حیثیت بدلی
(۱۱۸) افلاطون: کنایه از بزرگترین فیلسوف
(۱۱۹) جالینوس: کنایه از بزرگترین پزشک
-----------
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2521, Divan e Shams
وگر غولانِ اندیشه همه یک گوشه رفتندی
بیابانهایِ بیمایه پر از نوش و نوایستی
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٢٨٢۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2824
قسمتِ(۱۲۰) خود، خود بُریدی تو ز جهل(۱۲۱)
قسمتِ خود را فزاید(۱۲۲) مردِ اهل(۱۲۳)
(۱۲۰) قسمت: روزی
(۱۲۱) جهل: نادانی
(۱۲۲) فزاید: افزایش دهد
(۱۲۳) مردِ اهل: انسان لایق، شایسته و سزاوار
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۹۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3196
تا کنی مر غیر را حَبْر(۱۲۴) و سَنی(۱۲۵)
خویش را بدخُو و خالی میکنی
(۱۲۴) حَبر: دانشمند، دانا
(۱۲۵) سَنی: رفیع، بلند مرتبه
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #151
مردهٔ خود را رها کردهست او
مردهٔ بیگانه را جوید رَفو
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۴۷۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #479
دیده آ، بر دیگران، نوحهگری
مدّتی بنشین و، بر خود میگِری
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2521, Divan e Shams
وگر در عهدهٔ عهدی وفایی آمدی از ما
دلارامِ جهانپرور بر آن عهد و وفایستی
وگر این گندمِ هستی سبکتر آرد میگشتی
متاعِ هستیِ خلقان برون زین آسیایستی
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴٩۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #496
چون نباشد قوّتی، پرهیز بِهْ
در فرارِ لا یُطاق(۱۲۶) آسان بِجِهْ(۱۲۷)
(۱۲۶) لا یُطاق: که تاب نتوان آوردن
(۱۲۷) آسان بِجِهْ: به آسانی فرار کن
-----------
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۸۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1387, Divan e Shams
چون آب باش و بیگِرِه، از زخمِ دندانها بجِهْ
من تا گِرِه دارم، یقین میکوبی و میساییام
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2521, Divan e Shams
وگر خضری دراشکستی به ناگه کشتیِ تن را
در این دریا همه جانها چو ماهی آشنایستی
ستایش میکند شاعر مَلِک را و اگر او را
ز خویشِ خود خبر بودی، مَلِک شاعر ستایستی
وگر جبّار بربستی شکسته ساق و دستش را
نه در جبر و قدر بودی، نه در خوف و رَجایستی
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2874
پس نبیند جمله را با طِمّ(۱۲۸) و رِمّ(۱۲۹و۱۳۰)
حُبُّکَ الْاَشْیاءَ یُعْمی و یُصِمّ
حدیث
«حُبُّکَ الْاَشَّیءَ یُعْمی و یُصِمّ.»
«عشق تو به اشيا [همانیدگیها] تو را كور و كر میکند.»
(۱۲۸) طِمّ: دریا و آب فراوان
(۱۲۹) رِمّ: زمین و خاک
(۱۳۰) با طِمّ و رِمّ: در اینجا یعنی با جزئیات
-----------
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۲۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #728, Divan e Shams
دشمن خویشیم و یار آنکه ما را میکُشد
غرق دریاییم و ما را موج دریا میکُشد
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2521, Divan e Shams
در آن اشکستگی او گر بدیدی ذوقِ اشکستن
نه از مرهم بپرسیدی نه جویایِ دوایستی
نشان از جان، تو این داری که میباید، نمیباید
نمیباید شدی باید، اگر او را ببایستی
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۴۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3746
کورمرغانیم و بس ناساختیم
کآن سلیمان را دَمی نشناختیم
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۹۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2191
دیو آن دَم از عداوت(۱۳۱) بَیْن بَیْن(۱۳۲)
بانگ زد کای(۱۳۳) سگپرستان، عِلّتَیْن(۱۳۴)
مرگ و جَسْک(۱۳۵)، ای اهلِ انکار و نفاق
عاقبت خواهد بُدَن این اتفاق
(۱۳۱) عداوت: دشمنی
(۱۳۲) بَیْن بَیْن: میانهٔ نیک و بد
(۱۳۳) کای: که اِی (که + اِی)
(۱۳۴) عِلّتَیْن: دو بیماریِ انکار و نفاق
(۱۳۵) جَسْک: رنج و بلا و پریشانی
-----------
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2521, Divan e Shams
وگر از خرمنِ خدمت تو دِهسالارِ مَنبَل را
یکی برگِ کهی بودی، گنه بر کهربایستی
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵٠٠
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2500
درگذر از فضل و از جَلدی(۱۳۶) و فن
کارْ خدمت دارد و خُلقِ حَسَن
(۱۳۶) جَلدی: چابکی، چالاکی
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۲۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2222
بندگانِ حق، رحیم و بُردبار
خویِ حق دارند در اصلاحِ کار
مهربان، بیرَشوتان(۱۳۷)، یاریگَران
در مقامِ سخت و، در روزِ گران
هین بجو این قوم را ای مبتلا(۱۳۸)
هین غنیمت دارشان پیش از بلا
(۱۳۷) بیرَشوت: کنایه از بدون چشمداشت بودن
(۱۳۸) مبتلا: بیمار
-----------
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2521, Divan e Shams
فرازِ آسمان صوفی همیرقصید و میگفت این
زمین کل آسمان گشتی، گَرَش چون من صفایستی
خمش کن، شعر میماند و میپرّند معنیها
پر از معنی بُدی عالم، اگر معنی بپایستی
-------------------------
مجموع لغات:
(۱) حَشایش: جمعِ حَشیش، گیاهان خشک
(۲) ژاژخا: بیهودهگو، یاوهگو
(۳) نوش و نوا: نوای نوشِ میگساران و نوای مطربان، مجاز از عیش و عشرت
(۴) سبکتر: آسانتر، زودتر
(۵) جبّار: شکستهبند، مجاز از چارهساز
(۶) خوف: ترس
(۷) رَجا: امید
(۸) مَنبَل: کاهل، بیکار
(۹) مُنیر: درخشان، نوردهنده
(۱۰) استغفار: معذرتخواهی، طلبِ بخشش و مغفرت کردن
(۱۱) سَمایی: آسمانی، مجازاً از جنسِ زندگی و حضور
(۱۲) فُرجه: گشایش
(۱۳) نونو: تازه به تازه
(۱۴) مُسکِر: مستکننده
(۱۵) دِق: نوعی بیماریِ روانی
(۱۶) خِداع: حیلهگری
(۱۷) سیلیباره: کسی که میل فراوانی به زدن سیلی دارد.
در اینجا مراد کسی است که خوی آزار و تهاجم بسیار داشته باشد.
(۱۸) بیجَهات: موجودی که برتر از جا و جهت است، عالَمِ الهی
(۱۹) غُضُّوا عَنْ هَوا أبصارکُمْ: دیدگانتان را از هوی و هوس فروبندید.
(۲۰) قُنُق: مهمان
(۲۱) خَرگَهْ: خرگاه، خیمه، سراپرده
(۲۲) تَهْلُکه: هلاکت
(۲۳) تَهْلُکه: هلاکت
(۲۴) لاٰتُلْقُوا: میفکنید، نیندازید.
(۲۵) فتحِ باب: گشوده شدنِ در، مراد اولین گشایش مرکز درون انسان است
که خود را به صورت زندگی شناسایی میکند.
(۲۶) ساٰرِعُوا: شتاب کنید، پیشی گیرید.
(۲۷) فِطنت: زیرکی و هوشیاری
(۲۸) نسیان: فراموشی
(۲۹) لابُد: بدونِ چاره
(۳۰) قفا: پشت گردن، پسِ سر
(۳۱) مُفتی: فتوادهنده
(۳۲) ضَمان: تعهد کردن، به عهده گرفتن
(۳۳) خَرُّوب: گیاه خَرنُوب که بوتهای بیابانی و مرتفع و خاردار است و
در هر بنایی بروید آن را ویران میکند؛ بسیار خرابکننده
(۳۴) خَرُّوب: بسیار خرابکننده
(۳۵) ابتلا: در اینجا رنج، بلا، مصیبت و بهعبارتی حالخرابی
(۳۶) فُضول: فضولی و گستاخی
(۳۷) گول: نادان، احمق
(۳۸) سِرار: باطن، نهانخانه، دل یا مرکز انسان
(۳۹) نَفَخْتُ: دمیدم
(۴۰) مُخَلَّص: خلاصه، چکیده
(۴۱) مُخَلَّص کردنِ روغن: منظور گرفتنِ کره از دوغ است.
(۴۲) طینه: گِل
(۴۳) آذر: آتش
(۴۴) قُل: بگو
(۴۵) شاهِ قُل: خداوند
(۴۶) تِمثال: تصویر، صورت، شبیه، در اینجا مناسبِ معنی تجلّی است.
(۴۷) مَوالید: جمعِ مولود به معنی فرزندان، در اینجا مراد احوال روحانی عارفان است.
(۴۸) چار: مخفّفِ چهار، اشاره به عناصر اربعه دارد.
(۴۹) لاجَرَم: بهناچار
(۵۰) مستور: پوشیده
(۵۱) راتبه: دائم، ثابت، مستمری
(۵۲) چاش: غلّهٔ پاک کرده، خرمن کوفته، در اینجا مطلق خرمن
(۵۳) عُجاب: چیز عجیب و شگفتانگیز
(۵۴) کَپیخو: بوزینهصفت
(۵۵) کَهْ: کاه
(۵۶) مهر: خورشید
(۵۷) میغ: ابر
(۵۸) بِهِل: رها کن
(۵۹) مُعَدّ: آمادهشده، شمردهشده
(۶۰) فُجور: تبهکاری، گناه کردن
(۶۱) حکیمِ پَردهای: منظور حکیم سنایی است.
(۶۲) ضالّ: گمراه، در اینجا کسی که راه منزلش را گم کرده باشد.
(۶۳) لَعِب: بازیچه
(۶۴) ذَکات: آتش زدن یا کشتن و ذبح حیوانات
(۶۵) ذَکیّ: هوشیار و تیزهوش
(۶۶) مُهان: خوار کرده شده
(۶۷) لٰایَنْفَعی: بیفایده و بیهوده
(۶۸) دُلْدُل: استر پیامبر(ص) که حاکم اسکندریه برای ایشان فرستاده بود.
(۶۹) راکب: سوارکار
(۷۰) محمول: حملشده
(۷۱) بَیْع و شِری: خرید و فروش، در اینجا به معنی بیواسطه است.
(۷۲) جِری: مخفّف و ممالِ اجراء، به معنی مستمری و مقرّری است.
(۷۳) راتبه: مقرری، مستمرّی، در اینجا رزقِ معنوی و روحانیای که مستمراً برسد.
(۷۴) نَدید: همتا، نظیر
(۷۵) اِستِغنا: توانگری، بینیازی
(۷۶) عِنان: افسار، لگام، دهانه اسب
(۷۷) لُـمَع: جمع لُـمْعَه، روشنیها، درخششها و پرتوها
(۷۸) تَبَع: پیرو، تابع
(۷۹) آب در جوی داشتن: ضربالمثلی است در کامیابی و نیکبختی
(۸۰) عارضقَمَر: آنکه رخسارهای همچو ماه دارد، زیبا رخسار
(۸۱) ژاژ خاییدن: یاوهگویی کردن، بیهودهگویی کردن
(۸۲) واهیاَدَب: نافرهیخته، گستاخ
(۸۳) آفاق: جمع اُفُق
(۸۴) قُلْ تَعالَوْا: خطاب به پیامبر از طرف خدا «بگو بیایید.»
(۸۵) ستور: حیوان چهارپا مانند اسب و خر
(۸۶) نار: آتش
(۸۷) حَطَب: هیزم
(۸۸) واهیاَدَب: نافرهیخته، گستاخ
(۸۹) نفیس: ارزشمند، قیمتی
(۹۰) ماه: در اینجا کنایه از ایمان و اعمالِ صالحه است.
(۹۱) حَرب: جنگ، پیکار
(۹۲) عِتاب: خشم گرفتن، درشتی کردن
(۹۳) وظیفه: مقرّری، مستمرّی
(۹۴) عُقار: شراب
(۹۵) خُمار: کلافگی و سردردی که دراثر زوال حالت مستی پیش آید.
(۹۶) حُلّه: جامه، پارچهٔ لطیف
(۹۷) خُلْد: بهشت
(۹۸) بادیه: بیابان
(۹۹) چغد: جغد
(۱۰۰) زاو: ماهر، چابکدست، نیرومند
(۱۰۱) شیر را اسیرِ دمِ گاو کردن: کنایه است از عزیزی را به ذلّت افکندن
(۱۰۲) بارِدنَفَس: آن که نَفَسی سرد دارد
(۱۰۳) بیحِفاظی: گستاخی، بیشرمی
(۱۰۴) کَژدُم: عقرب
(۱۰۵) قید: زنجیر، بند
(۱۰۶) نَمَط: طریقه، روش
(۱۰۷) اِسْتِغفار: طلب مغفرت کردن، آمرزش خواستن
(۱۰۸) انابت: توبه کردن و بازگشتن بهسوی خداوند
(۱۰۹) مَبا: مباد!
(۱۱۰) سَداد: راستی و درستی
(۱۱۱) اَنصِتُوا: خاموش باشید. ذهنتان را خاموش کنید.
(۱۱۲) سَفَه: حماقت، ابلهی، نادانی
(۱۱۳) وَعوَع: بانگ سگ و گرگ
(۱۱۴) بَدر: ماهِ کامل، ماهِ شبِ چهارده
(۱۱۵) علّت: مرض، بیماری
(۱۱۶) نَخْوَت: خودبزرگبینی، تکبّر
(۱۱۷) ناموس: حیثیت بدلی
(۱۱۸) افلاطون: کنایه از بزرگترین فیلسوف
(۱۱۹) جالینوس: کنایه از بزرگترین پزشک
(۱۲۰) قسمت: روزی
(۱۲۱) جهل: نادانی
(۱۲۲) فزاید: افزایش دهد
(۱۲۳) مردِ اهل: انسان لایق، شایسته و سزاوار
(۱۲۴) حَبر: دانشمند، دانا
(۱۲۵) سَنی: رفیع، بلند مرتبه
(۱۲۶) لا یُطاق: که تاب نتوان آوردن
(۱۲۷) آسان بِجِهْ: به آسانی فرار کن
(۱۲۸) طِمّ: دریا و آب فراوان
(۱۲۹) رِمّ: زمین و خاک
(۱۳۰) با طِمّ و رِمّ: در اینجا یعنی با جزئیات
(۱۳۱) عداوت: دشمنی
(۱۳۲) بَیْن بَیْن: میانهٔ نیک و بد
(۱۳۳) کای: که اِی (که + اِی)
(۱۳۴) عِلّتَیْن: دو بیماریِ انکار و نفاق
(۱۳۵) جَسْک: رنج و بلا و پریشانی
(۱۳۶) جَلدی: چابکی، چالاکی
(۱۳۷) بیرَشوت: کنایه از بدون چشمداشت بودن
(۱۳۸) مبتلا: بیمار
---------------------------
************************
تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسان
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2521, Divan e Shams
اگر یار مرا از من غم و سودا نبایستی
مرا صد در دکان بودی مرا صد عقل و رایستی
وگر کشتی رخت من نگشتی غرقه دریا
فلک با جمله گوهرهاش پیش من گدایستی
وگر از راه اندیشه بدین مستان رهی بودی
خرد در کار عشق ما چرا بیدست و پایستی
وگر خسرو از این شیرین یکی انگشت لیسیدی
چرا قید کله بودی چرا قید قبایستی
طبیب عشق اگر دادی به جالینوس یک معجون
چرا بهر حشایش او بدین حد ژاژخایستی
ز مستی تجلی گر سر هر کوه را بودی
مثال ابر هر کوهی معلق بر هوایستی
وگر غولان اندیشه همه یک گوشه رفتندی
بیابانهای بیمایه پر از نوش و نوایستی
وگر در عهده عهدی وفایی آمدی از ما
دلارام جهانپرور بر آن عهد و وفایستی
وگر این گندم هستی سبکتر آرد میگشتی
متاع هستی خلقان برون زین آسیایستی
وگر خضری دراشکستی به ناگه کشتی تن را
در این دریا همه جانها چو ماهی آشنایستی
ستایش میکند شاعر ملک را و اگر او را
ز خویش خود خبر بودی ملک شاعر ستایستی
وگر جبار بربستی شکسته ساق و دستش را
نه در جبر و قدر بودی نه در خوف و رجایستی
در آن اشکستگی او گر بدیدی ذوق اشکستن
نه از مرهم بپرسیدی نه جویای دوایستی
نشان از جان تو این داری که میباید نمیباید
نمیباید شدی باید اگر او را ببایستی
وگر از خرمن خدمت تو دهسالار منبل را
یکی برگ کهی بودی گنه بر کهربایستی
فراز آسمان صوفی همیرقصید و میگفت این
زمین کل آسمان گشتی گرش چون من صفایستی
خمش کن شعر میماند و میپرند معنیها
پر از معنی بدی عالم اگر معنی بپایستی
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۲۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2521, Divan e Shams
اگر یار مرا از من غم و سودا نبایستی
مرا صد در دکان بودی مرا صد عقل و رایستی
وگر کشتی رخت من نگشتی غرقه دریا
فلک با جمله گوهرهاش پیش من گدایستی
وگر از راه اندیشه بدین مستان رهی بودی
خرد در کار عشق ما چرا بیدست و پایستی
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287
او فضولی بوده است از انقباض
کرد بر مختار مطلق اعتراض
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۸۳۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #839, Divan e Shams
عرضهگری رها کن ای خواجه خویش لا کن
تا ذره وجودت شمس منیر باشد
مولوی، دیوان شمس، رباعی شماره ۸۳۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Robaaiaat) #836, Divan e Shams
گر راه روی راه برت بگشایند
ور نیست شوی به هستیت بگرایند
ور پست شوی نگنجی اندر عالم
وآنگاه تو را بیتو به تو بنمایند
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۱۵۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3152
وآن گنه در وی ز جنس جرم توست
باید آن خو را ز طبع خویش شست
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۸۳۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #836
چونکه غم بینی تو استغفار کن
غم به امر خالق آمد کار کن
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۱۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4515
گر ز صندوقی به صندوقی رود
او سمایی نیست صندوقی بود
فرجه صندوق نونو مسکر است
درنیابد کاو به صندوق اندر است
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۳۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1337
خلق رنجور دق و بیچارهاند
وز خداع دیو سیلیبارهاند
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2263
دل تو این آلوده را پنداشتی
لاجرم دل ز اهل دل برداشتی
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۶۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #368, Divan e Shams
از هر جهتی تو را بلا داد
تا بازکشد به بیجهاتت
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۰۶۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2063
تا به دیوار بلا ناید سرش
نشنود پند دل آن گوش کرش
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۷۱۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2714
لولهها بربند و پر دارش ز خم
گفت غضوا عن هوا ابصارکم
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۰۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1401
هرچه نفست خواست داری اختیار
هرچه عقلت خواست آری اضطرار
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۹۶۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1961
بینهایت حضرت است این بارگاه
صدر را بگذار صدر توست راه
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #201, Divan e Shams
چون راه رفتنیست توقف هلاکت است
چونت قنق کند که بیا خرگه اندر آ
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۲۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1325
صبر و پرهیز این مرض را دان زیان
هرچه خواهد دل درآرش در میان
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۳۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1333
سیلیاش اندر برم در معرکه
زآنکه لا تلقوا بایدی تهلکه
سیلیای به پس گردن او میزنم تا طبق آیه قرآن که خداوند گفتهاست
خود را با دست خود به هلاکت نیفکنید من نیز خودم را به هلاکت نیندازم
قرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۱۹۵
Quran, Al-Baqarah(#2), Line #195
«وَ أَنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّـهِ وَ لَا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اللَّـهَ يُحِبُّ الْـمُحْسِنِينَ.»
«در راه خدا انفاق كنيد و خويشتن را بهدست خويش به هلاكت ميندازيد
و نيكى كنيد كه خدا نيكوكاران را دوست دارد.»
تهلکهست این صبر و پرهیز ای فلان
خوش بکوبش تن مزن چون دیگران
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۳۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #3434
آنکه مردن پیش چشمش تهلکهست
امر لاتلقوا بگیرد او به دست
وآنکه مردن پیش او شد فتح باب
سارعوا آید مر او را در خطاب
قرآن کریم، سوره آل عمران (۳)، آیه ۱۳۳
Quran, Aal-i-Imran(#3), Line #133
«وَسَارِعُوا إِلَىٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ»
«بر يكديگر پيشى گيريد براى آمرزش پروردگار خويش و رسيدن به آن بهشت
كه پهنايش به قدر همه آسمانها و زمين است و براى پرهيزگاران مهيا شده است.»
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۹۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #4098
هیبتش بیداری و فطنت دهد
سهو و نسیان از دلش بیرون جهد
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۱۰۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #4103
گرچه نسیان لابد و ناچار بود
در سبب ورزیدن او مختار بود
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۳۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1339
ای زننده بیگناهان را قفا
در قفای خود نمیبینی جزا
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۸۹۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1899
هیچ برگی در نیفتد از درخت
بیقضا و حکم آن سلطان بخت
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۳٠
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #530
گفت مفتی ضرورت هم تویی
بیضرورت گر خوری مجرم شوی
ور ضرورت هست هم پرهیز به
ور خوری باری ضمان آن بده
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۷۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1376
گفت نامت چیست برگو بیدهان
گفت خروب است ای شاه جهان
گفت اندر تو چه خاصیت بود
گفت من رستم مکان ویران شود
من که خروبم خراب منزلم
هادم بنیاد این آب و گلم
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۸٧
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #387
آن زمان کت امتحان مطلوب شد
مسجد دین تو پرخروب شد
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #359
کی رسد مر بنده را که با خدا
آزمایش پیش آرد ز ابتلا
بنده را کی زهره باشد کز فضول
امتحان حق کند ای گیج گول
آن، خدا را میرسد کو امتحان
پیش آرد هر دمی با بندگان
تا به ما ما را نماید آشکار
که چه داریم از عقیده در سرار
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۶۱۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1619
حاکم است و یفعلاللـه ما یشا
او ز عین درد انگیزد دوا
زیرا حقتعالی حاکم و فرمانروای جهان است و او هرچه خواهد همان کند
چنانکه از ذات درد و مرض دوا و درمان میآفریند
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۴۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1344, Divan e Shams
دم او جان دهدت رو ز نفخت بپذیر
کار او کن فیکون است نه موقوف علل
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۸۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1785
همچنان دوغی ترش در معدنی
خود نکردی زو مخلص روغنی
هم خمیری خمره طینه دری
گرچه عمری در تنور آذری
چون حشیشی پا به گل بر پشتهای
گرچه از باد هوس سرگشتهای
حدیث قدسی
«خَمَرْتُ طِینَةَ آدَمَ بِیَدِی أَرْبَعِینَ صَبَاحاً.»
«گِلِ آدم را به دست (قدرت) خویش، چهل صبح (روز) سرشتم (خمیر کردم).»
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۴۵۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2450, Divan e Shams
داری دری پنهانصفت شش در مجو و شش جهت
پنهاندری که هر شبی زآن در همی بیرون پری
چون میپری بر پای تو رشته خیالی بستهاند
تا واکشندت صبحدم تا برنپری یک سری
بازا به زندان رحم تا خلقتت کامل شدن
هست این جهان همچون رحم این جمله خون زآن میخوری
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۹۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1798
زآنکه بیلذت نروید هیچ جزو
بلکه لاغر گردد از هر پیچ جزو
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۱۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1815
هین خمش کن تا بگوید شاه قل
بلبلی مفروش با این جنس گل
این گل گویاست پر جوش و خروش
بلبلا ترک زبان کن باش گوش
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۶۲۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1622
چون تو گوشی او زبان نی جنس تو
گوشها را حق بفرمود انصتوا
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۰۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1808
گرچه در آب آتشی پوشیده شد
صد هزاران کف بر او جوشیده شد
گرچه آتش سخت پنهان میتند
کف به ده انگشت اشارت میکند
همچنین اجزای مستان وصال
حامل از تمثالهای حال و قال
در جمال حال وامانده دهان
چشم غایب گشته از نقش جهان
آن موالید از ره این چار نیست
لاجرم منظور این ابصار نیست
آن موالید از تجلی زادهاند
لاجرم مستور پرده سادهاند
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۲۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1823
حال رفت و ماند جزوت یادگار
یا از او واپرس یا خود یاد آر
چون فرو گیرد غمت گر چستیای
زآن دم نومیدکن وا جستیای
گفتیاش ای غصه منکر به حال
راتبه انعامها را زآن کمال
گر به هر دم نهات بهار و خرمیست
همچو چاش گل تنت انبار چیست
چاش گل تن فکر تو همچون گلاب
منکر گل شد گلاب اینت عجاب
از کپیخویان کفران که دریغ
بر نبیخویان نثار مهر و میغ
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢٢۶٩
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2269
دل نباشد غیر آن دریای نور
دل نظرگاه خدا و آنگاه کور
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢٢۷۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2271
ریزه دل را بهل دل را بجو
تا شود آن ریزه چون کوهی از او
دل محیط است اندرین خطه وجود
زر همیافشاند از احسان و جود
از سلام حق سلامتها نثار
میکند بر اهل عالم اختیار
هر که را دامن درست است و معد
آن نثار دل بدآن کس میرسد
دامن تو آن نیاز است و حضور
هین منه در دامن آن سنگ فجور
تا ندرد دامنت ز آن سنگها
تا بدانی نقد را از رنگها
سنگ پر کردی تو دامن از جهان
هم ز سنگ سیم و زر چون کودکان
از خیال سیم و زر چون زر نبود
دامن صدقت درید و غم فزود
کی نماید کودکان را سنگ، سنگ
تا نگیرد عقل دامنشان به چنگ
پیر عقل آمد نه آن موی سپید
مو نمیگنجد در این بخت و امید
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۲۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3426
بشنو الفاظ حکیم پردهای
سر همانجا نه که باده خوردهای
مست از میخانهای چون ضال شد
تسخر و بازیچه اطفال شد
میفتد این سو و آن سو هر رهی
در گل و میخنددش هر ابلهی
او چنین و کودکان اندر پیاش
بیخبر از مستی و ذوق میاش
خلق اطفالاند جز مست خدا
نیست بالغ جز رهیده از هوا
گفت دنیا لعب و لهو است و شما
کودکیت و راست فرماید خدا
قرآن کریم، سوره حدید (۵۷)، آیه ۲۰
Quran, Al-Hadid(#57), Line #20
«اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكَاثُرٌ فِي الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ… .»
«بدانيد كه زندگى اينجهانى بازيچه است و بيهودگى و آرايش
و فخرفروشى و افزونجويى در اموال و اولاد… .»
از لعب بیرون نرفتی کودکی
بیذکات روح کی باشد ذکی
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۳۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3435
جنگ خلقان همچو جنگ کودکان
جمله بیمعنی و بیمغز و مهان
جمله با شمشیر چوبین جنگشان
جمله در لاینفعی آهنگشان
جملهشان گشته سواره بر نیای
کین براق ماست یا دلدل پیای
حاملاند و خود ز جهل افراشته
راکب و محمول ره پنداشته
باش تا روزی که محمولان حق
اسبتازان بگذرند از نه طبق
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٣۴۴١
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3441
همچو طفلان جملهتان دامنسوار
گوشه دامن گرفته اسبوار
از حق ان الظن لایغنی رسید
مرکب ظن بر فلکها کی دوید
قرآن کریم، سوره یونس (۱۰)، آیه ۳۶
Quran, Yunus(#10), Line #36
«وَمَا يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلَّا ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لَا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ؛»
«بيشترشان فقط تابع گمانند، و گمان نمىتواند جاى حق را بگيرد.
هر آينه خدا به كارى كه مىكنند آگاه است.»
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۴۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3444
آنگهی بینید مرکبهای خویش
مرکبی سازیدهاید از پای خویش
وهم و فکر و حس و ادراک شما
همچو نی دان مرکب کودک هلا
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۵۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4759
وسوسهای که پادشاهزاده را پیدا شد از سبب استغنایی
و کشفی که از شاه دل او را حاصل شده بود و قصد ناشکری
و سرکشی میکرد شاه را از راه الهام و سر خبر شد دلش درد کرد
روح او را زخمی زد چنانکه صورت شاه را خبر نبود الی آخره
چون مسلم گشت بی بیع و شری
از درون شاه در جانش جری
قوت میخوردی ز نور جان شاه
ماه جانش همچو از خورشید ماه
راتبه جانی ز شاه بیندید
دم به دم در جان مستش میرسید
آن نه که ترسا و مشرک میخورند
زان غذایی که ملایک میخورند
اندرون خویش استغنا بدید
گشت طغیانی ز استغنا پدید
که نه من هم شاه و هم شهزادهام
چون عنان خود بدین شه دادهام
چون مرا ماهی برآمد با لـمع
من چرا باشم غباری را تبع
آب در جوی من است و وقت ناز
ناز غیر از چه کشم من بینیاز
سر چرا بندم چو درد سر نماند
وقت روی زرد و چشم تر نماند
چون شکرلب گشتهام عارضقمر
باز باید کرد دکان دگر
زین منی چون نفس زاییدن گرفت
صد هزاران ژاژ خاییدن گرفت
صد بیابان زآنسوی حرص و حسد
تا بدآنجا چشم بد هم میرسد
بحر شه که مرجع هر آب اوست
چون نداند آنچه اندر سیل و جوست
شاه را دل درد کرد از فکر او
ناسپاسی عطای بکر او
گفت آخر ای خس واهیادب
این سزای داد من بود ای عجب
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۷۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #79
بیادب تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه آفاق زد
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ٢٠١١
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2011
قل تعالوا قل تعالوا گفت رب
ای ستوران رمیده از ادب
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۲۲۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3222
پیش بینایان کنی ترک ادب
نار شهوت را از آن گشتی حطب
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۰۷۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2072
پیش بینا شد خموشی نفع تو
بهر این آمد خطاب انصتوا
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۷۰۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3705
وآنکه اندر وهم او ترک ادب
بیادب را سرنگونی داد رب
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۶۲۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2620, Divan e Shams
ای دل به ادب بنشین برخیز ز بدخویی
زیرا به ادب یابی آن چیز که میگویی
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۲۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3621
سرنگون زآن شد که از سر دور ماند
خویش را سر ساخت و تنها پیش راند
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴٧٧١
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4771
بحر شه که مرجع هر آب، اوست
چون نداند آنچه اندر سیل و جوست
شاه را دل درد کرد از فکر او
ناسپاسی عطای بکر او
گفت آخر ای خس واهیادب
این سزای داد من بود ای عجب
من چه کردم با تو زین گنج نفیس
تو چه کردی با من از خوی خسیس
من تو را ماهی نهادم در کنار
که غروبش نیست تا روز شمار
در جزای آن عطای نور پاک
تو زدی در دیده من خار و خاک
من تو را بر چرخ گشته نردبان
تو شده در حرب من تیر و کمان
درد غیرت آمد اندر شه پدید
عکس درد شاه اندر وی رسید
مرغ دولت در عتابش برطپید
پرده آن گوشه گشته بردرید
چون درون خود بدید آن خوشپسر
از سیه کاری خود گرد و اثر
آن وظیفه لطف و نعمت کم شده
خانه شادی او پر غم شده
با خود آمد او ز مستی عقار
زآن گنه گشته سرش خانه خمار
خورده گندم حله زو بیرون شده
خلد بر وی بادیه و هامون شده
قرآن کریم، سوره اعراف (۷)، آیه ۲۲
Quran, Al-A’raaf(#7), Line #22
«فَدَلَّاهُمَا بِغُرُورٍ فَلَمَّا ذَاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ ۖ
وَنَادَاهُمَا رَبُّهُمَا أَلَمْ أَنْهَكُمَا عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ وَأَقُلْ لَكُمَا إِنَّ الشَّيْطَانَ لَكُمَا عَدُوٌّ مُبِينٌ»
«و آن دو را بفريفت و به پستى افكند. چون از آن درخت خوردند شرمگاههايشان آشكار شد
و به پوشيدن خويش از برگهاى بهشت پرداختند. پروردگارشان ندا داد:
«آيا شما را از آن درخت منع نكرده بودم و نگفته بودم كه شيطان به آشكارا دشمن شماست؟»»
دید کان شربت ورا بیمار کرد
زهر آن ما و منیها کار کرد
جان چون طاووس در گلزار ناز
همچو چغدی شد به ویرانه مجاز
همچو آدم دور ماند او از بهشت
در زمین میراند گاوی بهر کشت
اشک میراند او که ای هندوی زاو
شیر را کردی اسیر دم گاو
حدیث
«اَلْعِزُّ فی نَواصِی الْخَیْلِ وَالذُّلٌ فی اَذْنابِ الْبَقَر.»
«عزّت در پیشانیِ رَمهٔ اسبان است و خواری در دُمِ گاوان.»
کردی ای نفس بد باردنفس
بیحفاظی با شه فریادرس
دام بگزیدی ز حرص گندمی
بر تو شد هر گندم او کژدمی
در سرت آمد هوای ما و من
قید بین بر پای خود پنجاه من
نوحه میکرد این نمط بر جان خویش
که چرا گشتم ضد سلطان خویش
آمد او با خویش و استغفار کرد
با انابت چیز دیگر یار کرد
درد کان از وحشت ایمان بود
رحم کن کان درد بیدرمان بود
مر بشر را خود مبا جامه درست
چون رهید از صبر در حین صدر جست
مر بشر را پنجه و ناخن مباد
که نه دین اندیشد آنگه نه سداد
آدمی اندر بلا کشته به است
نفس کافر نعمت است و گمره است
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۲۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2521, Divan e Shams
اگر یار مرا از من غم و سودا نبایستی
مرا صد در دکان بودی مرا صد عقل و رایستی
وگر کشتی رخت من نگشتی غرقه دریا
فلک با جمله گوهرهاش پیش من گدایستی
وگر از راه اندیشه بدین مستان رهی بودی
خرد در کار عشق ما چرا بیدست و پایستی
وگر خسرو از این شیرین یکی انگشت لیسیدی
چرا قید کله بودی چرا قید قبایستی
طبیب عشق اگر دادی به جالینوس یک معجون
چرا بهر حشایش او بدین حد ژاژخایستی
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۶۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1466
این سگان کراند ز امر انصتوا
از سفه وعوعکنان بر بدر تو
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۲۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2521, Divan e Shams
ز مستی تجلی گر سر هر کوه را بودی
مثال ابر هر کوهی معلق بر هوایستی
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #23
شاد باش ای عشق خوشسودای ما
ای طبیب جمله علتهای ما
ای دوای نخوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۲۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2521, Divan e Shams
وگر غولان اندیشه همه یک گوشه رفتندی
بیابانهای بیمایه پر از نوش و نوایستی
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٢٨٢۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2824
قسمت خود خود بریدی تو ز جهل
قسمت خود را فزاید مرد اهل
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۹۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3196
تا کنی مر غیر را حبر و سنی
خویش را بدخو و خالی میکنی
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #151
مرده خود را رها کردهست او
مرده بیگانه را جوید رفو
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۴۷۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #479
دیده آ بر دیگران نوحهگری
مدتی بنشین و بر خود میگری
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۲۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2521, Divan e Shams
وگر در عهده عهدی وفایی آمدی از ما
دلارام جهانپرور بر آن عهد و وفایستی
وگر این گندم هستی سبکتر آرد میگشتی
متاع هستی خلقان برون زین آسیایستی
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴٩۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #496
چون نباشد قوتی پرهیز به
در فرار لا یطاق آسان بجه
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۸۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1387, Divan e Shams
چون آب باش و بیگره از زخم دندانها بجه
من تا گره دارم یقین میکوبی و میساییام
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۲۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2521, Divan e Shams
وگر خضری دراشکستی به ناگه کشتی تن را
در این دریا همه جانها چو ماهی آشنایستی
ستایش میکند شاعر ملک را و اگر او را
ز خویش خود خبر بودی ملک شاعر ستایستی
وگر جبار بربستی شکسته ساق و دستش را
نه در جبر و قدر بودی نه در خوف و رجایستی
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2874
پس نبیند جمله را با طم و رم
حبک الاشیاء یعمی و یصم
حدیث
«حُبُّکَ الْاَشَّیءَ یُعْمی و یُصِمّ.»
«عشق تو به اشيا [همانیدگیها] تو را كور و كر میکند.»
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۷۲۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #728, Divan e Shams
دشمن خویشیم و یار آنکه ما را میکشد
غرق دریاییم و ما را موج دریا میکشد
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۲۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2521, Divan e Shams
در آن اشکستگی او گر بدیدی ذوق اشکستن
نه از مرهم بپرسیدی نه جویای دوایستی
نشان از جان تو این داری که میباید نمیباید
نمیباید شدی باید اگر او را ببایستی
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۴۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3746
کورمرغانیم و بس ناساختیم
کان سلیمان را دمی نشناختیم
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۹۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2191
دیو آن دم از عداوت بین بین
بانگ زد کای سگپرستان علتین
مرگ و جسک ای اهل انکار و نفاق
عاقبت خواهد بدن این اتفاق
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۲۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2521, Divan e Shams
وگر از خرمن خدمت تو دهسالار منبل را
یکی برگ کهی بودی گنه بر کهربایستی
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵٠٠
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2500
درگذر از فضل و از جلدی و فن
کار خدمت دارد و خلق حسن
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۲۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2222
بندگان حق رحیم و بردبار
خوی حق دارند در اصلاح کار
مهربان بیرشوتان یاریگَران
در مقام سخت و در روز گران
هین بجو این قوم را ای مبتلا
هین غنیمت دارشان پیش از بلا
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۲۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2521, Divan e Shams
فراز آسمان صوفی همیرقصید و میگفت این
زمین کل آسمان گشتی گرش چون من صفایستی
خمش کن شعر میماند و میپرند معنیها
پر از معنی بدی عالم اگر معنی بپایستی