Loading the content... Loading depends on your connection speed!

Ganje Hozour App
Ganje Hozour Iphone App Ganje Hozour Android App

Search
جستجو

GanjeHozour #1066 audio Program
برنامه صوتی شماره ۱۰۶۶ گنج حضور

Please rate this audio
Out of 178 votes | 1869 Views
Poor            Good            Great

    

Set Stream Quality

  

Description

برنامه شماره ۱۰۶۶ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی

تاریخ اجرا: ۱۳ اکتبر  ۲۰۲۶ - ۲۲ مهر ماه ۱۴۰۵


برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۶۶ بر روی این لینک کلیک کنید.

برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.


متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)

تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)


اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه

اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه


خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی

خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری


برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی‌ بر روی این لینک کلیک کنید.


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۹۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #696, Divan e Shams


بیچاره کسی که زر ندارد

وز معدنِ زر خبر ندارد


بیچاره دلی که مانْد بی‌تو

طوطی‌ست، ولی شِکَر ندارد


دارد هنر و هزار دولت

افسوس که آن دگر ندارد


می‌گوید دستِ جام‌بخشش

ما بدْهیمش اگر ندارد


بر وی ریزیم آبِ حیوان

گر آب بر آن جگر ندارد(۱)


بی‌برگان را دهیم برگی

زان برگ که شاخِ تر ندارد


آن‌ها که ز ما خبر ندارند

گویند دعا اثر ندارد


نزدیک آمد که دیده بخشیم

آن را که به ما نظر ندارد


خاموش که مشکلاتِ جان را

جز دستِ خدای برندارد(۲)


(۱) آب بر آن جگر نداشتن: کنایه از سخت محتاج و فقیر بودن

(۲) برداشتن: گشودن، حل کردن، رفع کردن

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۹۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #696, Divan e Shams


بیچاره کسی که زر ندارد

وز معدنِ زر خبر ندارد


بیچاره دلی که مانْد بی‌تو

طوطی‌ست، ولی شِکَر ندارد


دارد هنر و هزار دولت

افسوس که آن دگر ندارد


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287


او فضولی بوده است از اِنقباض

کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۱۳۱

 Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1131


آن‌چنانکه کاروانی می‌رسید

در دِهی آمد، دری را باز دید


آن یکی گفت: اندرین بَردُالْعَجوز(۳)

تا بیندازیم اینجا چند روز

 

بانگ آمد نه، بینداز از برون

وآنگهانی اندر آ تو اندرون

  

هم برون افگن هر آنچ افکندنی‌ست

در میآ با آن‌، که این مجلس سَنی‌ست(۴)


(۳) بَردُالْعَجوز: سرمای پیرزن، کنایه از سرمای سخت

(۴) سَنی‌: بلندمرتبه، عالیقدر

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۶۷۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2670


حکمِ حق گسترد بهرِ ما بِساط(۵)

که بگویید از طریقِ انبساط


(۵) بِساط: هرچیز گستردنی مانند فرش و سفره

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۱۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #1712


وآنکه ایشان را شِکَر باشد اَجَل(۶)

چون نظرْشان مست باشد در دُوَل(۷)؟


تلخ نَبْود پیشِ ایشان مرگِ تن

چون رَوَند از چاه و زندان در چمن


وارهیدند از جهانِ پیچ ‌پیچ

کس نَگِریَد بر فَواتِ(۸) هیچ، هیچ


بُرجِ زندان را شکست اَرکانیی(۹)

هیچ ازو رنجد دل ِزندانیی؟


(۶) اَجَل: مرگ

(۷) دُوَل: جمع دولت، دولت‌ها، منظور همانیدگی‌ها است.

(۸) فَوات: فوت شدن، از بین رفتن، مرگ

(۹) اَرکانی: در این‌جا یعنی کسی که از جنس زندگی است.

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ١۶۴۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1640


طفلِ جان از شیرِ شیطان باز کُن

بعد از آنَش با مَلَک انباز(۱۰) کُن


(۱۰) انباز: شریک

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۲۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2029, Divan e Shams


ای عاشقِ موفّق، وی صادقِ مصدّق

می‌بایدت چو گردون بر قطبِ(۱۱) خود تنیدن


در بی‌خودی تو خود را می‌جوی تا بیابی

زیرا فراق صعب(۱۲) است، خاصه ز حق بریدن


لب را ز شیرِ شیطان می‌کوش تا بشویی

چون شسته شد، توانی پستانِ دل مکیدن


(۱۱) قطب: میلهٔ ثابت در سنگ زیرین آسیا که سنگ رویی آسیا به دور آن می‌چرخد.

(۱۲) صعب: دشوار، مشکل

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹۱۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #915, Divan e Shams


بیا که ساقیِ عشقِ شراب‌باره(۱۳) رسید
خبر ببر برِ بیچارگان که چاره رسید


(۱۳) شراب‌باره: شراب‌دوست، مستی‌دوست

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۳۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #3734


چون‌که قَبضی(۱۴) آیدت ای راه‌رو

آن صَلاحِ توست، آتش‌دل(۱۵) مشو


(۱۴) قَبض: گرفتگی، دلتنگی و رنج

(۱۵) آتش‌دل: دل‌سوخته، ناراحت و پریشان‌حال

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2520, Divan e Shams


چو روشن گشتی از طاعت(۱۶)، شدی تاریک از عصیان

دلِ بیچاره را می‌دان که او محتاجِ چاره‌ستی


وگر محتاجِ این طاعت نمانْدستی دلِ مسکین

ورای کفر و ایمان، دل همیشه در نظاره‌ستی


(۱۶) طاعت: عبادت

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۹۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #696, Divan e Shams


بیچاره کسی که زر ندارد

وز معدنِ زر خبر ندارد


بیچاره دلی که مانْد بی‌تو

طوطی‌ست، ولی شِکَر ندارد


دارد هنر و هزار دولت

افسوس که آن دگر ندارد


می‌گوید دستِ جام‌بخشش

ما بدْهیمش اگر ندارد


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۱۲۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1123


چون ببندی شهوتش را از رَغیف(۱۷)

سرکُنَد آن شهوت از عقلِ شریف

 

همچو شاخی که بِبُرّی از درخت

سرکُنَد قوّت ز شاخِ نیکبخت


(۱۷) رَغیف: قرص نان

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۹۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #696, Divan e Shams


می‌گوید دستِ جام‌بخشش

ما بدْهیمش اگر ندارد


بر وی ریزیم آبِ حیوان

گر آب بر آن جگر ندارد


بی‌برگان را دهیم برگی

زان برگ که شاخِ تر ندارد


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۷۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1378


برگِ بی‌‏برگی تو را چون برگ شد

جانِ باقی یافتیّ و مرگ شد


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۴۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #144


تَن چو با برگ است روز و شب از آن

شاخِ جان در برگ‌ریز است و خزان


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۶۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1361


امرِ حق بشنو که گفته‌ست: اُنْظُروا(۱۸)

سویِ این آثارِ رحمت آر رُو


(۱۸) اُنْظُروا: نگاه کنید، نظاره کنید.

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۹۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #696, Divan e Shams


بی‌برگان را دهیم برگی

زان برگ که شاخِ تر ندارد


آن‌ها که ز ما خبر ندارند

گویند دعا اثر ندارد


نزدیک آمد که دیده بخشیم

آن را که به ما نظر ندارد


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۸۶۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1867


هر زمان که قصدِ خواندن باشدت

یا ز مُصحَف‌ها قِرائت بایدت


من در آن دَم وادَهَم چشمِ تو را

تا فروخوانی، مُعَظَّم جوهرا


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۵۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1359


ننگرم کس را و گر هم بنگرم

او بهانه باشد و، تو مَنْظَرم(۱۹)


(۱۹) مَنْظَر: جای نگریستن و نظر انداختن

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۰۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2101


اَمرِ غُضُّوا غَضَّةً أبصارَکُمْ

هم شنیدی، راست ننهادی تو سُم


«با اینکه این فرمانِ خدا را شنیدی که «چشمانِ خود را از نارواها فروبندید.»

ولی باز درست گام برنداشتی.»


قرآن کریم، سورهٔ نور (۲۴)، آیهٔ ۳۰

Quran, An-Noor(#24), Line #30


«قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ … .»


«به مردان مؤمن بگو كه چشمان خويش را از نارواها فروگيرند … .»


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۷۱۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2714


لوله‌‌ها بربند و پُر دارش ز خُم

گفت: غُضُّوا عَنْ هَوا أبصارکُمْ‌‌(۲۰)


(۲۰) غُضُّوا عَنْ هَوا أبصارکُمْ‌‌: دیدگانتان را از هوی و هوس فروبندید.

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۹۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #696, Divan e Shams


نزدیک آمد که دیده بخشیم

آن را که به ما نظر ندارد


خاموش که مشکلاتِ جان را

جز دستِ خدای برندارد


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #97


ای لِقایِ(۲۱) تو جوابِ هر سؤال

مشکل از تو حل شود بی‌‌ قیل و قال

‌

(۲۱) لِقا: دیدارِ خداوند

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۴۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1941


هر‌کجا تابم ز مِشکاتِ(۲۲) دَمی

حل شد آن‌جا مشکلات عالَـمی


ظلمتی را کآفتابش بر‌نداشت

از دَمِ ما گردد آن ظلمت چو چاشْت(۲۳)


(۲۲) مِشکات: چراغ‌دان

(۲۳) چاشْت: هنگام روز و نیم‌روز

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۹۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #696, Divan e Shams


آن‌ها که ز ما خبر ندارند

گویند دعا اثر ندارد


«دعا»


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۷۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #773


از خدا غیر خدا را خواستن

ظَنِّ افزونی‌ست و، کُلّی کاستن


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #139


شُکرِ حق را کآن دعا مردود شد

من زیان پنداشتم، آن سود شد


بس دعاها کآن زیان است و هلاک

وز کَرَم می‌‏نشنود یزدانِ پاک‏


قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۲۱۶

Quran, Al-Baqarah(#2), Line #216


«... وَ عَسَىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسَىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا

وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ  وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ»


«... و بسا چيزى را ناخوش داشته باشيد كه آن به سود شماست

و بسا چيزى را دوست داشته باشيد كه به زيان شماست و خدا مى‌داند و شما نمى‌دانيد.»


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۹۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2296


بر سرِ خرقه شدم(۲۴) بارِ دگر

در دعا کردن بُدم هم بی‌هنر


(۲۴) بر سَرِ خرقه شدن: كنايه از رسيدن به مرتبهٔ نيستى و فناى عارفانه است.

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #269


بر زبان نام حق و، در جانِ او

گَندها از فکرِ بی‌ایمانِ او


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۱۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2219


آن دعایِ بی‌خودان خود دیگر است

آن دعا زو نیست، گفتِ داور است


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢٢۷۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2272


دل محیط ا‌‌‌‌ست اندرین خِطّهٔ وجود

زر همی‌‌افشانَد از احسان و جود

 

از سلامِ حق، سلامت‌ها نثار

می‌کند بر اهلِ عالَم اختیار

 

هر که را دامن درست است و مُعَدّ(۲۵)

آن نثارِ دل بدآن کس می‌رسد

 

دامنِ تو آن نیاز است و حضور

هین منه در دامن آن سنگِ فُجور(۲۶)

 

تا ندرَّد دامنت ز آن سنگ‌ها

تا بدانی نقد را از رنگ‌ها

 

سنگ پُر کردی تو دامن از جهان

هم ز سنگِ سیم و زر چون کودکان

 

از خیالِ سیم و زر، چون زر نبود

دامنِ صدقت درید و، غم فزود


(۲۵) مُعَدّ: آماده‌شده، شمرده‌شده

(۲۶) فُجور: تبهکاری، گناه کردن

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۰۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3500


هم ز اوّ‌ل تو دهی میلِ دعا

تو دهی آخِر دعاها را جزا


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #169


بس دعاها رَد شود از بویِ آن

آن دلِ کژ می‌نماید در زبان


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۳۰۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2394


نیک بنگر اندر این، ای مُحتَجِب(۲۷)

که دعا را بست حق در اَستَجِب(۲۸)


هر که را دل پاک شد از اعتلال(۲۹)

آن دعایش می‌رود تا ذوالجلال(۳۰)


(۲۷) مُحتَجِب: حجاب‌دار، پنهان

(۲۸) أَسْتَجِبْ: پاسخ دهم

(۲۹) اعتلال: بیماری

(۳۰) ذوالجلال:‌ از نام‌های خداوند

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #756


گفت حق: گر فاسقی(۳۱) وَ اهلِ صَنَم(۳۲)

چون مرا خوانی، اجابت‌ها کُنم

 

تو دعا را سخت گیر و می‌شُخول(۳۳)

عاقبت برهاندت از دستِ غول


(۳۱) فاسق: بدکار

(۳۲) صَنَم: بت

(۳۳) می‌شُخول: از مصدرِ شخولیدن به‌معنی نالیدن، این‌جا به معنی متواضع بودن

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #349


چون تو وِردی(۳۴) ترک کردی در رَوِش(۳۵)

بر تو قَبضی آید از رنج و تَبِش(۳۶)


(۳۴) وِرد: دعا، خواندنِ چیزی به دفعات، در این‌جا یعنی فضاگشایی

(۳۵) رَوِش: سلوک

(۳۶) تَبِش: گرمی، حرارت

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۳۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #730, Divan e Shams


دوزخ‌آشامان جنّت‌بخشِ روز رستخیز

حاکمند و نی دعا دانند و نه نفرین کنند


«اشکسته‌شدن»


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۶۸۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1685


چون شکسته‌‌دل شدی از حالِ خویش

جابِرِ(۳۷) اشکستگان دیدی به پیش


(۳۷) جابِر: شکسته‌بند

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۸۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3882


چون شکسته‌بند(۳۸) آمد دستِ او

پس رفو(۳۹) باشد یقین اشکستِ او


(۳۸) شكسته‌بند: به‌معنىِ جبّار، يكى از اسماءالله است.

(۳۹) رفو: دوختن پارگی‌ها چنان‌‌که ظاهراً معلوم نباشد.

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3037


عیب کردن خویش را دارویِ اوست

چون شکسته گشت، جای اِرْحَمُواست‏(۴۰)


حدیث


«اِرْحَمُوا تُرحَمُوا.»


«رحم کنید، تا بر شما رحم شود.»


گر همان عیبت نبود، ایمن مباش

بو‌ک(۴۱) آن عیب از تو گردد نیز فاش‏


(۴۰) اِرْحَمُوا: فعل امر به‌معنیِ رحم کنید.

(۴۱) بوک: بُوَد که، باشد که

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۷۵۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2757


چون شکسته می‌رهد، اِشکسته شُو

اَمن در فقر است، اندر فقر رُو


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۹۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #493


دستِ اشکسته برآور در دعا

سوی اشکسته پَرَد فضلِ خدا


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۰۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3207


خواجهٔ اشکسته‌بند، آنجا رود

که در آنجا پایِ اِشکسته بُوَد


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۶۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #4468


که مراداتت همه اشکسته‌پاست

پس کسی باشد که کامِ او رَواست؟


پس شدند اشکسته‌اش آن صادقان

لیک کو خود آن شکستِ عاشقان؟


عاقلانْ اشکسته‌اش از اضطرار

عاشقانْ اشکسته با صد اختیار


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۲۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2521, Divan e Shams


وگر جبّار(۴۲) بربستی شکسته ساق و دستش را

نه در جبر و قدر بودی، نه در خوف(۴۳) و رَجایستی(۴۴)


(۴۲) جبّار: شکسته‌بند، مَجاز از چاره‌ساز

(۴۳) خوف: ترس

(۴۴) رَجا: امید

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۳۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3439


«حکایتِ آن امیر که غلام را گفت که مِی بیآر. غلام رفت و

سبویِ مِی می‌آورد، در راه زاهدی بود، امر معروف کرد،

زد سنگی و سبو را بشکست. امیر بشنید و قصدِ گوشمالِ زاهد کرد

و آن قصّه در عهد دین عیسی علیه‌السّلام بود که هنوز مِی

حرام نشده بود. ولیکن زاهد تقزّزی(۴۵) می‌کرد و از تنعّم منع می‌کرد.»


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۷۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1375, Divan e Shams


خوانِ کَرَم گسترده‌ای، مهمانِ خویشم بُرده‌ای

گوشم چرا مالی اگر من گوشهٔ نان بشکنم؟


نی نی، منم سرخوانِ(۴۶) تو، سرخیلِ(۴۷) مهمانانِ تو

جامی دو بر مهمان کنم، تا شرمِ مهمان بشکنم


(۴۵) تَقَزُّز: پاک شدن از بدی، دوری کردن از زشتی، اظهار نفرت از پلیدی و ناپاکی

(۴۶) سرخوان: مهمانِ مقدّم و برتر

(۴۷) سرخیل: سرگروه، سردسته

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۳۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3439


بود امیری خوش‌دل و مِی‌باره‌ای(۴۸)

کَهْفِ(۴۹) هر مخمور(۵۰) و هر بیچاره‌ای

 

مُشفِقی، مسکین‌نوازی، عادلی

جوهری، زربخششی، دریادلی

 

شاهِ مردان و امیرالمؤمنین

راه‌بان و، را‌زدان و، دوست‌بین


دُورِ عیسی بود و ایّامِ مسیح

خلق، دلدار و، کم‌‌آزار و، ملیح(۵۱)

 

آمدش مهمان بناگاهان شبی

هم امیری، جنسِ او، خوش‌مذهبی

 

باده می‌بایَستِشان در نظمِ حال

باده بود آن وقت، مأذون(۵۲) و حلال


باده‌شان کم بود و، گفتا ای غلام

رُو سبو پُر کن به ما آور مُدام(۵۳)

 

از فلان راهب که دارد خَمرِ(۵۴) خاص

تا ز خاص و عام یابد جان خلاص

 

جُرعه‌یی زآن جامِ راهب، آن کند

که هزاران جَرّه(۵۵) و خُم‌دان(۵۶) کند


اندر آن مِِی، مایهٔ پنهانی است

آنچنانک اندر عبا سلطانی است

 

تو به دلقِ پاره ‌پاره کم نگر

که سیه کردند از بیرونِ زر

 

از برایِ چشم بَد مردود شد

وز برون آن لعل، دودآلود شد

 

گنج و گوهر کِی میانِ خانه‌هاست؟

گنج‌ها پیوسته در ویرانه‌هاست

 

گنجِ آدم چون به ویران بُد دفین

گشت طینش چشم‌بندِ آن لعین

 

او نظر می‌کرد در طین سُست سُست

جان همی ‌گفتش که طینم(۵۷) سدِّ تُوست

 

دو سبو بِسْتَد غلام و خوش دوید

در زمان در دیرِ رُهبانان(۵۸) رسید

 

زر بداد و بادهٔ چون زر خرید

سنگ داد و در عوض گوهر خرید

 

باده‌یی کآن بر سرِ شاهان جَهَد

تاجِ زر بر تارَکِ(۵۹) ساقی نَهَد

 

فتنه‌ها و شورها انگیخته

بندگان و خسروان آمیخته

 

استخوان‌ها رفته، جمله جان شده

تخت و تخته(۶۰) آن زمان یکسان شده

 

وقتِ هشیاری چو آب و روغن‌اند

وقتِ مستی همچو جان اندر تن‌اند


چون هَریسه(۶۱) گشته آنجا فرق نیست

نیست فرقی کاندر آنجا غرق نیست

 

این چنین باده همی‌‌بُرد آن غلام

سویِ قصرِ آن امیرِ نیک‌نام

 

پیشش آمد زاهدی، غم‌دیده‌ای

خشک‌‌مغزی، در بلا پیچیده‌ای

 

تن ز آتش‌هایِ دل بگداخته

خانه از غیرِ خدا پرداخته

 

گوشمالِ محنتِ بی‌زینهار(۶۲)

داغ‌ها بر داغ‌ها چندین هزار


دیده هر ساعت دلش در اجتهاد

روز و شب چفسیده(۶۳) او بر اجتهاد

 

سال و مَه در خون و خاک آمیخته

صبر و حِلمش(۶۴) نیم‌شب بگریخته

 

گفت زاهد: در سبوها چیست آن؟

گفت: باده. گفت: آنِ کیست آن؟

 

گفت: آن، آنِ فلان میرِ اَجَل(۶۵)

گفت: طالب را چنین باشد عمل؟

 

طالبِ یزدان و آنگه عیش و نوش؟

بادهٔ شیطان و آنگه نیم‌هوش؟

 

هوشِ تو بی مِی چنین پژمرده است

هوش‌ها باید بر آن هوشِ تو بست

 

تا چه باشد هوشِ تو هنگامِ سُکر(۶۶)؟

ای چو مرغی گشته صیدِ دامِ سُکر


(۴۸) مِی‌باره: کسی که شراب بسیار دوست داشته باشد.

(۴۹) کَهْف: پناهگاه

(۵۰) مَخمور: خمار، آن‌که از نوشیدن شراب مست شده است.

(۵۱) ملیح: بانمک

(۵۲) مأذون: اذن داده شده، مُجاز

(۵۳) مُدام: شراب، به معنی پی‌درپی نیز هست.

(۵۴) خَمر: شراب

(۵۵) جَرّه: خُمچه، سبو

(۵۶) خُم‌دان: خُمخانه، سردابی که خمره‌های شراب را در آن‌جا نگه می‌دارند، میکده

(۵۷) طین: گِل

(۵۸) رُهبان: پارسا، ترسا

(۵۹) تارَک: فرقِ سَر، سَر

(۶۰) تخته: مراد پوست‌تختی است که مسند درویشان بوده‌است.

(۶۱) هَریسه: هلیم، طعامی که از گندم و گوشت مرغ یا بوقلمون می‌پزند.

(۶۲) بی‌زینهار: بی‌امان

(۶۳) چفسیده: چسبیده، در این‌جا یعنی قرین‌ شده

(۶۴) حِلم: فضاگشایی

(۶۵) اَجَل: جلیل‌تر

(۶۶) سُکر: مستی

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۸۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3480


پس تو را خود هوش کو؟ یا عقل کو؟

تا خوری مِی، ای تو دانش را عدو

 

روت بس زیباست، نیلی(۶۷) هم بکَش

ضُحکه(۶۸) باشد نیل بر روی حَبَش

 

در تو نوری کی درآمد؟ ای غَوی(۶۹)

تا تو بیهوشی و ظلمت‌جو شَوی

 

سایه در روز است جُستن قاعده

در شبِ ابری تو سایه‌جو شده؟

 

گر حلال آمد پیِ قوتِ عوام

طالبانِ دوست را آمد حرام

 

عاشقان را باده خونِ دل بُوَد

چشمشان بر راه و بر منزل بُوَد

 

در چنین راهِ بیابانِ مَخوف

این قلاووزِ(۷۰) خِرَد با صد کسوف

 

خاک در چشمِ قلاووزان زنی

کاروان را هالِک(۷۱) و گمره کنی

 

نانِ جو حقّا حرام است و فسوس

نفس را در پیش نِهْ نانِ سبوس

 

دشمنِ راه خدا را خوار دار

دزد را مِنْبَر مَنِهْ، بر دار دار

 

دزد را تو دست بُبْریدن پسند

از بُریدن عاجزی، دستش ببند

 

گر نبندی دستِ او، دستِ تو بست

گر تو پایش نشکنی، پایت شکست

 

تو عدو را مِی دهی و نیشکر؟

بهرِ چه؟ گو: زَهر خند و خاک خَور

 

زد ز غیرت بر سبو سنگ و، شکست

او سبو انداخت و از زاهد بجَست

 

رفت پیشِ میر و، گفتش: باده کو؟

ماجَرا را گفت یک یک پیشِ او


(۶۷) نیل: مادّه‌ای است آبی رنگ که از برگ درختچهٔ نیل به دست می‌آید

و در نقّاشی و خوش‌رنگ کردن لباس‌ها بکار می‌برند.

(۶۸) ضُحکه: مایهٔ خنده، خنده‌آور، کسی که مردم بر او بخندند.

(۶۹) غَوی: گمراه

(۷۰) قَلاووز: بلدِ راه، راهبر، دلیلِ راه

(۷۱) هالِک: هلاک‌شونده، نیست‌شونده

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۹۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3495


«رفتنِ امیر خشم‌آلود برایِ گوشمالِ زاهد»

 

میر چون آتش شد و برجَست راست

گفت: بنما خانهٔ زاهد کجاست؟

 

تا بدین گُرزِ گران کوبم سَرَش

آن سَرِ بی‌دانشِ مادرغَرَش(۷۲)

 

او چه داند امرِ معروف از سگی

طالبِ معروفی است و شُهرگی


تا بدین سالوس(۷۳) خود را جا کند

تا به چیزی خویشتن پیدا کند

 

کاو ندارد خود هنر اِلّا همان

که تسلّس(۷۴) می‌کند با این و آن

 

او اگر دیوانه است و فتنه‌کاو(۷۵)

دارویِ دیوانه باشد چیزِ گاو


تا که شیطان از سرش بیرون رود

بی‌ لتِ(۷۶) خربَندگان(۷۷)، خر چون رود؟


میر بیرون جَست؛ دَبّوسی(۷۸) به دست

نیم‌شب آمد به زاهد نیم‌‌مست

 

خواست کُشتن مَردِ زاهد را ز خَشم

مردِ زاهد گشت پنهان زیرِ پشم

 

مردِ زاهد می‌شنید از میر، آن

زیرِ پشمِ آن رَسَن‌تابان نهان


گفت: در رُو گفتنِ زشتیِّ مرد

آینه تاند، که رُو را سخت کرد

 

روی باید آینه‌وار آهنین

تات(۷۹) گوید: رویِ زشتِ خود ببین


(۷۲) غَر: فاحشه، بدکار، مادرغَر نوعی فحش است.

(۷۳) سالوس: مکر و حیله

(۷۴) تَسَلُّس: سالوسی و مکّاری

(۷۵) فتنه‌کاو: فتنه‌جو

(۷۶) لت: سیلی، در این‌جا به‌معنی کتک

(۷۷) خَربَنده: مهترِ خر، خَرَکچی، آن‌که خر را کرایه می‌دهد.

(۷۸) دَبّوس: گُرز آهنین، چوبدستی ستبر

(۷۹) تات: تا به تو

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۳۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #630, Divan e Shams


از مات تو قوتی(۸۰) کن، یاقوت شو او را تو

تا او تو شوی، تو او، این حِصن(۸۱) و مَفَر(۸۲) باشد


(۸۰) قوت: غذا، طعام

(۸۱) حِصن: قلعه، پناهگاه

(۸۲) مَفَر: گریزگاه، پناهگاه

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۸۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #4187


چون چنین بُردی‌ست ما را بَعدِ مات

راست آمد اِنَّ فی قَتْلی حَیاٰت(۸۳)


(۸۳) اِنَّ فی قَتْلی حَیاٰت: همانا در مرگ من زندگی است.

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2647


در بلا هم می‏‌چشم لذّاتِ او

ماتِ اویم، ماتِ اویم، ماتِ او


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۱۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4310


گفت: دردَت چینَم، او خود دُرد(۸۴) بود

مات بود، ارچه به ظاهر بُرد بود


(۸۴) دُرد: ناخالصی‌ها و موادِ ته‌نشین‌شدهٔ مایعات به‌ویژه شراب

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۰۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3507


«حکایتِ مات کردنِ دلقک، سیّد شاهِ تِرْمَذ(۸۵) را»

 

شاه با دلقک همی شِطْرنج باخت

مات کردش زود، خشمِ شه بتاخت

 

گفت: شَه‌شَه، و آن شَهِ کِبْرآورش

یک یک از شِطرنج می‌زد بر سَرَش

 

که بگیر اینک شَهت، ای قَلْتَبان(۸۶)

صبر کرد آن دلقک و گفت: اَلْاَمان


دستِ دیگر باختن(۸۷) فرمود میر

او چنان لرزان، که عور(۸۸) از زَمْهَریر(۸۹)

  

باخت دستِ دیگر و، شه مات شد

وقتِ شَه‌شَه گفتن و میقات(۹۰) شد

 

برجَهید آن دلقک و در کُنج رفت

شش نمد بر خود فکند از بیم، تَفت(۹۱)

 

زیرِ بالش‌ها و زیرِ شش نمد

خفت پنهان، تا ز زخمِ شَه رهد

 

گفت شَه: هی‌هی چه کردی؟ چیست این؟

گفت: شَه شَه، شَه شَه ای شاهِ گُزین

 

کِی توان حق گفت جز زیرِ لحاف

با تو ای خشم‌آورِ آتش‌سِجاف(۹۲)

 

ای تو مات و، من ز زخمِ شاه مات

می‌زنم شَه‌شَه به زیرِ رخت‌هات

 

چون محلّه پُر شد از هَیهایِ میر

وز لگد بر در زدن، وز دار و گیر(۹۳)

 

خلق بیرون جَست زود از چپّ و راست

کِای مُقدَّم وقتِ عفو است و رضاست

 

مغزِ او خشک‌ است و، عقلش این زمان

کمتر است از عقل و فهمِ کودکان

 

زهد و پیری، ضعف بر ضعف آمده

واندر آن زُهدش گشادی ناشده

 

رنج دیده، گنج نادیده ز یار

کارها دیده، ندیده مزدِ کار

 

یا نبود آن کارِ او را خود گُهَر

یا نیامد وقتِ پاداش از قَدَر

 

یا که بود آن سعی چون سعیِ جُهود

یا جزا وابستهٔ میقات بود

 

مر وَرا درد و مصیبت این بس است

که درین وادیِّ پُرخون بی‌کس است

 

چشم پُردرد و نشسته او به کُنج

رُو تُرُش کرده، فرو افکنده لُنج(۹۴)

 

نه یکی کَحّال(۹۵)، کاو را غم خورَد

نیش(۹۶)، عقلی که به کُحْلی(۹۷) پی بَرَد

 

اجتهادی می‌کند با حَرز(۹۸) و ظن

کار، در بوک(۹۹) است تا نیکو شدن

 

زآن رَهَش دور است تا دیدارِ دوست

کاو نجویَد، سَر، رئیسیش(۱۰۰) آرزوست

 

ساعتی او با خدا اندر عِتاب(۱۰۱)

که نصیبم رنج آمد زین حساب

 

ساعتی با بختِ خود اندر جدال

که همه پَرّان و ما ببْریده بال

 

هر که محبوس است اندر بو و رنگ

گرچه در زُهد است، باشد خوش تنگ(۱۰۲)

 

تا برون ناید ازین ننگین مُناخ(۱۰۳)

کِی شود خُویَش خوش و صدرَش فَراخ؟

 

زاهدان را در خلا پیش از گشاد

کارد و اُستُرّه(۱۰۴) نشاید هیچ داد

 

کز ضَجَر(۱۰۵) خود را بدرّاند شکم

غصّهٔ آن بی‌مُرادی‌ها و غم


(۸۵) تِرْمَذ: شهری در ماوراءالنهر قدیم، نزدیک رود جیحون که امروزه جزو تاجیکستان است.

(۸۶) قَلتَبان: بی‌حمیّت، دیّوث، بی‌غیرت

(۸۷) باختن: بازی کردن

(۸۸) عور: برهنه

(۸۹) زَمْهَریر: سرمای سخت

(۹۰) میقات: وعده‌گاه، وقت

(۹۱) تَفت: شتاب، تعجیل، در این‌جا به معنی شتابان

(۹۲) آتش‌سِجاف: کنایه از آدم خشمگین

(۹۳) دار و گیر: بگیر و ببند، هنگامه، توقیف و اسیر کردن اشخاص

(۹۴) لُنج: لب

(۹۵) کَحّال: طبیب چشم در دوران پیشین، چشم پزشک، کسی که به چشم‌ها سرمه می‌کشید.

(۹۶) نیش: مخفّفِ نی‌اش، یعنی نیست او را، ندارد

(۹۷) کُحل: سرمه، سرمه کشیدن

(۹۸) حَرز: حفظ کردن، حدس، تخمین

(۹۹) بوک: امید، کاش

(۱۰۰) رئیسی: ریاست

(۱۰۱) عِتاب: تندی، ملامت کردن، سرزنش

(۱۰۲) خوش تنگ: مخفّفِ خویَش تنگ است.

(۱۰۳) مُناخ: خوابگاه شتر، در اینجا به‌معنی حصار

(۱۰۴) اُستُره: تیغ سلمانی، تیغ سَرتراشی

(۱۰۵) ضَجَر: دلتنگی

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۶۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3367


که بگفتی چند کردم من گناه

وز کَرَم نگرفت در جرمم اِله


عکس می‌گویی و مقلوب، ای سَفیه(۱۰۶)

ای رها کرده ره و، بگرفته تیه(۱۰۷)


چند چندت گیرم و، تو بی‌خَبَر

در سَلاسِل(۱۰۸) مانده‌ای پا تا به سر


زنگِ تُو بر تُوت ای دیگِ سیاه

کرد سیمای درونت را تباه


بر دلت زنگار بر زنگارها

جمع شد، تا کور شد ز اسرارها


(۱۰۶) سَفیه: نادان

(۱۰۷) تیه: بیابان

(۱۰۸) سَلاسِل: زنجیرها، جمع سلسله

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #348


چون جفا آری، فرستد گوشمال(۱۰۹)

تا ز نقصان وارَوی(۱۱۰) سویِ کمال


چون تو وردی(۱۱۱و۱۱۲) ترک کردی در روش(۱۱۳)

بر تو قبضی آید از رنج و تَبِش(۱۱۴)


آن ادب کردن بُوَد یعنی: مَکُن

هیچ تحویلی(۱۱۵و۱۱۶) از آن عهدِ کَهُن


(۱۰۹) گوشمال: گوشمالی، تنبیه، تأدیب

(۱۱۰) وارفتن: برگشتن، بازگشتن

(۱۱۱) وِرد: دعا، خواندنِ چیزی به دفعات

(۱۱۲) وَرد: گُل

(۱۱۳) روش: سلوک

(۱۱۴) تَبِش: گرمی، حرارت

(۱۱۵) تحویل: تغییر و تبدیل، دگرگونی

(۱۱۶) تحویلی مکن: تغییر نده، (مجاز) سرپیچی مکن

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ٣۵۵٩

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3559


گر رود در سنگِ سخت، از کوششم

از دلِ سنگش کنون بیرون کَشَم

 

من بِرانم بر تنِ او ضربتی

که بود قَوّادکان(۱۱۷) را عِبرتی

 

با همه سالوس با ما نیز هم؟

دادِ او و صد چو او این دَم دهم


(۱۱۷) قوّادکان: دیّوثان حقیر و فرومایه

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۰۴۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3049


چون ندیدش مغزِ تدبیرِ رشید(۱۱۸)

در سیاست(۱۱۹) پوستش از سر کشید

 

گفت: چون دیدِ مَنَت از خود نَبُرْد

این چنین جان را بباید زار مُرد

 

چون نبودی فانی اندر پیشِ من

فضل آمد مر تو را گردن زدن‌‌

 

کُلُّ شیْ‌‌ءٍ هٰالِکٌ جز وجهِ او

چون نِه‌‌ای در وجهِ او، هستی مجو

  

قرآن کریم، سورۀ قصص (۲۸)، آیۀ ۸۸

Quran, Al-Qasas(#28), Line #88


«وَلَا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَٰهًا آخَرَ ۘ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۚ كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»


« با خداى يكتا خداى ديگرى را مخوان. هيچ خدايى جز او نيست.

هر چيزى نابود شدنى است مگر ذات او.

فرمان، فرمان اوست و همه به او بازگردانيده شويد.»


هر که اندر وجهِ ما باشد فنا

کُلُّ شَیْءٍ هٰالِکٌ نَبْوَد جزا

 

زآنکه در اِلّاست او از لا گذشت

هر که در الّاست او فانی نگشت‌‌

 

هر که او بر در، من و ما می‌‌زند

رَدِّ باب(۱۲۰) است او و بر لا می‌‌تند


(۱۱۸) رشید: دارای رشد، رشد یابنده، کامل

(۱۱۹) سیاست: مجازات، کیفر

(۱۲۰) رَدِّ باب: مردود درگاه الهی

-------------------------

مجموع لغات:


(۱) آب بر آن جگر نداشتن: کنایه از سخت محتاج و فقیر بودن

(۲) برداشتن: گشودن، حل کردن، رفع کردن

(۳) بَردُالْعَجوز: سرمای پیرزن، کنایه از سرمای سخت

(۴) سَنی‌: بلندمرتبه، عالیقدر

(۵) بِساط: هرچیز گستردنی مانند فرش و سفره

(۶) اَجَل: مرگ

(۷) دُوَل: جمع دولت، دولت‌ها، منظور همانیدگی‌ها است.

(۸) فَوات: فوت شدن، از بین رفتن، مرگ

(۹) اَرکانی: در این‌جا یعنی کسی که از جنس زندگی است.

(۱۰) انباز: شریک

(۱۱) قطب: میلهٔ ثابت در سنگ زیرین آسیا که سنگ رویی آسیا به دور آن می‌چرخد.

(۱۲) صعب: دشوار، مشکل

(۱۳) شراب‌باره: شراب‌دوست، مستی‌دوست

(۱۴) قَبض: گرفتگی، دلتنگی و رنج

(۱۵) آتش‌دل: دل‌سوخته، ناراحت و پریشان‌حال

(۱۶) طاعت: عبادت

(۱۷) رَغیف: قرص نان

(۱۸) اُنْظُروا: نگاه کنید، نظاره کنید.

(۱۹) مَنْظَر: جای نگریستن و نظر انداختن

(۲۰) غُضُّوا عَنْ هَوا أبصارکُمْ‌‌: دیدگانتان را از هوی و هوس فروبندید.

(۲۱) لِقا: دیدارِ خداوند

(۲۲) مِشکات: چراغ‌دان

(۲۳) چاشْت: هنگام روز و نیم‌روز

(۲۴) بر سَرِ خرقه شدن: كنايه از رسيدن به مرتبهٔ نيستى و فناى عارفانه است.

(۲۵) مُعَدّ: آماده‌شده، شمرده‌شده

(۲۶) فُجور: تبهکاری، گناه کردن

(۲۷) مُحتَجِب: حجاب‌دار، پنهان

(۲۸) أَسْتَجِبْ: پاسخ دهم

(۲۹) اعتلال: بیماری

(۳۰) ذوالجلال:‌ از نام‌های خداوند

(۳۱) فاسق: بدکار

(۳۲) صَنَم: بت

(۳۳) می‌شُخول: از مصدرِ شخولیدن به‌معنی نالیدن، این‌جا به معنی متواضع بودن

(۳۴) وِرد: دعا، خواندنِ چیزی به دفعات، در این‌جا یعنی فضاگشایی

(۳۵) رَوِش: سلوک

(۳۶) تَبِش: گرمی، حرارت

(۳۷) جابِر: شکسته‌بند

(۳۸) شكسته‌بند: به‌معنىِ جبّار، يكى از اسماءالله است.

(۳۹) رفو: دوختن پارگی‌ها چنان‌‌که ظاهراً معلوم نباشد.

(۴۰) اِرْحَمُوا: فعل امر به‌معنیِ رحم کنید.

(۴۱) بوک: بُوَد که، باشد که

(۴۲) جبّار: شکسته‌بند، مَجاز از چاره‌ساز

(۴۳) خوف: ترس

(۴۴) رَجا: امید

(۴۵) تَقَزُّز: پاک شدن از بدی، دوری کردن از زشتی، اظهار نفرت از پلیدی و ناپاکی

(۴۶) سرخوان: مهمانِ مقدّم و برتر

(۴۷) سرخیل: سرگروه، سردسته

(۴۸) مِی‌باره: کسی که شراب بسیار دوست داشته باشد.

(۴۹) کَهْف: پناهگاه

(۵۰) مَخمور: خمار، آن‌که از نوشیدن شراب مست شده است.

(۵۱) ملیح: بانمک

(۵۲) مأذون: اذن داده شده، مُجاز

(۵۳) مُدام: شراب، به معنی پی‌درپی نیز هست.

(۵۴) خَمر: شراب

(۵۵) جَرّه: خُمچه، سبو

(۵۶) خُم‌دان: خُمخانه، سردابی که خمره‌های شراب را در آن‌جا نگه می‌دارند، میکده

(۵۷) طین: گِل

(۵۸) رُهبان: پارسا، ترسا

(۵۹) تارَک: فرقِ سَر، سَر

(۶۰) تخته: مراد پوست‌تختی است که مسند درویشان بوده‌است.

(۶۱) هَریسه: هلیم، طعامی که از گندم و گوشت مرغ یا بوقلمون می‌پزند.

(۶۲) بی‌زینهار: بی‌امان

(۶۳) چفسیده: چسبیده، در این‌جا یعنی قرین‌ شده

(۶۴) حِلم: فضاگشایی

(۶۵) اَجَل: جلیل‌تر

(۶۶) سُکر: مستی

(۶۷) نیل: مادّه‌ای است آبی رنگ که از برگ درختچهٔ نیل به دست می‌آید

و در نقّاشی و خوش‌رنگ کردن لباس‌ها بکار می‌برند.

(۶۸) ضُحکه: مایهٔ خنده، خنده‌آور، کسی که مردم بر او بخندند.

(۶۹) غَوی: گمراه

(۷۰) قَلاووز: بلدِ راه، راهبر، دلیلِ راه

(۷۱) هالِک: هلاک‌شونده، نیست‌شونده

(۷۲) غَر: فاحشه، بدکار، مادرغَر نوعی فحش است.

(۷۳) سالوس: مکر و حیله

(۷۴) تَسَلُّس: سالوسی و مکّاری

(۷۵) فتنه‌کاو: فتنه‌جو

(۷۶) لت: سیلی، در این‌جا به‌معنی کتک

(۷۷) خَربَنده: مهترِ خر، خَرَکچی، آن‌که خر را کرایه می‌دهد.

(۷۸) دَبّوس: گُرز آهنین، چوبدستی ستبر

(۷۹) تات: تا به تو

(۸۰) قوت: غذا، طعام

(۸۱) حِصن: قلعه، پناهگاه

(۸۲) مَفَر: گریزگاه، پناهگاه

(۸۳) اِنَّ فی قَتْلی حَیاٰت: همانا در مرگ من زندگی است.

(۸۴) دُرد: ناخالصی‌ها و موادِ ته‌نشین‌شدهٔ مایعات به‌ویژه شراب

(۸۵) تِرْمَذ: شهری در ماوراءالنهر قدیم، نزدیک رود جیحون که امروزه جزو تاجیکستان است.

(۸۶) قَلتَبان: بی‌حمیّت، دیّوث، بی‌غیرت

(۸۷) باختن: بازی کردن

(۸۸) عور: برهنه

(۸۹) زَمْهَریر: سرمای سخت

(۹۰) میقات: وعده‌گاه، وقت

(۹۱) تَفت: شتاب، تعجیل، در این‌جا به معنی شتابان

(۹۲) آتش‌سِجاف: کنایه از آدم خشمگین

(۹۳) دار و گیر: بگیر و ببند، هنگامه، توقیف و اسیر کردن اشخاص

(۹۴) لُنج: لب

(۹۵) کَحّال: طبیب چشم در دوران پیشین، چشم پزشک، کسی که به چشم‌ها سرمه می‌کشید.

(۹۶) نیش: مخفّفِ نی‌اش، یعنی نیست او را، ندارد

(۹۷) کُحل: سرمه، سرمه کشیدن

(۹۸) حَرز: حفظ کردن، حدس، تخمین

(۹۹) بوک: امید، کاش

(۱۰۰) رئیسی: ریاست

(۱۰۱) عِتاب: تندی، ملامت کردن، سرزنش

(۱۰۲) خوش تنگ: مخفّفِ خویَش تنگ است.

(۱۰۳) مُناخ: خوابگاه شتر، در اینجا به‌معنی حصار

(۱۰۴) اُستُره: تیغ سلمانی، تیغ سَرتراشی

(۱۰۵) ضَجَر: دلتنگی

(۱۰۶) سَفیه: نادان

(۱۰۷) تیه: بیابان

(۱۰۸) سَلاسِل: زنجیرها، جمع سلسله

(۱۰۹) گوشمال: گوشمالی، تنبیه، تأدیب

(۱۱۰) وارفتن: برگشتن، بازگشتن

(۱۱۱) وِرد: دعا، خواندنِ چیزی به دفعات

(۱۱۲) وَرد: گُل

(۱۱۳) روش: سلوک

(۱۱۴) تَبِش: گرمی، حرارت

(۱۱۵) تحویل: تغییر و تبدیل، دگرگونی

(۱۱۶) تحویلی مکن: تغییر نده، (مجاز) سرپیچی مکن

(۱۱۷) قوّادکان: دیّوثان حقیر و فرومایه

(۱۱۸) رشید: دارای رشد، رشد یابنده، کامل

(۱۱۹) سیاست: مجازات، کیفر

(۱۲۰) رَدِّ باب: مردود درگاه الهی

---------------------------

************************

تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسان


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۹۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #696, Divan e Shams


بیچاره کسی که زر ندارد

وز معدن زر خبر ندارد


بیچاره دلی که ماند بی‌تو

طوطی‌ست ولی شکر ندارد


دارد هنر و هزار دولت

افسوس که آن دگر ندارد


می‌گوید دست جام‌بخشش

ما بدهیمش اگر ندارد


بر وی ریزیم آب حیوان

گر آب بر آن جگر ندارد


بی‌برگان را دهیم برگی

زان برگ که شاخ تر ندارد


آن‌ها که ز ما خبر ندارند

گویند دعا اثر ندارد


نزدیک آمد که دیده بخشیم

آن را که به ما نظر ندارد


خاموش که مشکلات جان را

جز دست خدای برندارد


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۹۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #696, Divan e Shams


بیچاره کسی که زر ندارد

وز معدن زر خبر ندارد


بیچاره دلی که ماند بی‌تو

طوطی‌ست ولی شکر ندارد


دارد هنر و هزار دولت

افسوس که آن دگر ندارد


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287


او فضولی بوده است از انقباض

کرد بر مختار مطلق اعتراض


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۱۳۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1131


آن‌چنانکه کاروانی می‌رسید

در دهی آمد دری را باز دید


آن یکی گفت اندرین بردالعجوز

تا بیندازیم اینجا چند روز

 

بانگ آمد نه بینداز از برون

وآنگهانی اندر آ تو اندرون

  

هم برون افگن هر آنچ افکندنی‌ست

در میا با آن‌ که این مجلس سنی‌ست


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۶۷۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2670


حکم حق گسترد بهر ما بساط

که بگویید از طریق انبساط


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۱۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #1712


وآنکه ایشان را شکر باشد اجل

چون نظرشان مست باشد در دول


تلخ نبود پیش ایشان مرگ تن

چون روند از چاه و زندان در چمن


وارهیدند از جهان پیچ ‌پیچ

کس نگرید بر فوات هیچ هیچ


برج زندان را شکست ارکانیی

هیچ ازو رنجد دل زندانیی


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ١۶۴۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1640


طفل جان از شیر شیطان باز کن

بعد از آنش با ملک انباز کن


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰۲۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2029, Divan e Shams


ای عاشق موفق وی صادق مصدق

می‌بایدت چو گردون بر قطب خود تنیدن


در بی‌خودی تو خود را می‌جوی تا بیابی

زیرا فراق صعب است خاصه ز حق بریدن


لب را ز شیر شیطان می‌کوش تا بشویی

چون شسته شد توانی پستان دل مکیدن


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۱۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #915, Divan e Shams


بیا که ساقی عشق شراب‌باره رسید
خبر ببر بر بیچارگان که چاره رسید


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۳۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #3734


چون‌که قبضی آیدت ای راه‌رو

آن صلاح توست آتش‌دل مشو


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۲۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2520, Divan e Shams


چو روشن گشتی از طاعت شدی تاریک از عصیان

دل بیچاره را می‌دان که او محتاج چاره‌ستی


وگر محتاج این طاعت نماندستی دل مسکین

ورای کفر و ایمان دل همیشه در نظاره‌ستی


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۹۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #696, Divan e Shams


بیچاره کسی که زر ندارد

وز معدن زر خبر ندارد


بیچاره دلی که ماند بی‌تو

طوطی‌ست ولی شکر ندارد


دارد هنر و هزار دولت

افسوس که آن دگر ندارد


می‌گوید دست جام‌بخشش

ما بدهیمش اگر ندارد


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۱۲۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1123


چون ببندی شهوتش را از رغیف

سرکند آن شهوت از عقل شریف

 

همچو شاخی که ببری از درخت

سرکند قوت ز شاخ نیکبخت


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۹۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #696, Divan e Shams


می‌گوید دست جام‌بخشش

ما بدهیمش اگر ندارد


بر وی ریزیم آب حیوان

گر آب بر آن جگر ندارد


بی‌برگان را دهیم برگی

زان برگ که شاخ تر ندارد


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۷۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1378


برگ بی‌‏برگی تو را چون برگ شد

جان باقی یافتی و مرگ شد


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۴۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #144


تن چو با برگ است روز و شب از آن

شاخ جان در برگ‌ریز است و خزان


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۶۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1361


امر حق بشنو که گفته‌ست انظروا

سوی این آثار رحمت آر رو


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۹۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #696, Divan e Shams


بی‌برگان را دهیم برگی

زان برگ که شاخ تر ندارد


آن‌ها که ز ما خبر ندارند

گویند دعا اثر ندارد


نزدیک آمد که دیده بخشیم

آن را که به ما نظر ندارد


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۸۶۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1867


هر زمان که قصد خواندن باشدت

یا ز مصحف‌ها قرائت بایدت


من در آن دم وادهم چشم تو را

تا فروخوانی معظم جوهرا


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۵۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1359


ننگرم کس را و گر هم بنگرم

او بهانه باشد و تو منظرم


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۰۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2101


امر غضوا غضه ابصارکم

هم شنیدی راست ننهادی تو سم


با اینکه این فرمان خدا را شنیدی که چشمان خود را از نارواها فروبندید

ولی باز درست گام برنداشتی


قرآن کریم، سوره نور (۲۴)، آیه ۳۰

Quran, An-Noor(#24), Line #30


«قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ … .»


«به مردان مؤمن بگو كه چشمان خويش را از نارواها فروگيرند … .»


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۷۱۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2714


لوله‌‌ها بربند و پر دارش ز خم

گفت غضوا عن هوا ابصارکم


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۹۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #696, Divan e Shams


نزدیک آمد که دیده بخشیم

آن را که به ما نظر ندارد


خاموش که مشکلات جان را

جز دست خدای برندارد


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #97


ای لقای تو جواب هر سوال

مشکل از تو حل شود بی‌‌ قیل و قال

‌

مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۴۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1941


هر‌کجا تابم ز مشکات دمی

حل شد آن‌جا مشکلات عالـمی


ظلمتی را کافتابش بر‌نداشت

از دم ما گردد آن ظلمت چو چاشت


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۹۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #696, Divan e Shams


آن‌ها که ز ما خبر ندارند

گویند دعا اثر ندارد


«دعا»


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۷۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #773


از خدا غیر خدا را خواستن

ظن افزونی‌ست و کلی کاستن


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #139


شکر حق را کان دعا مردود شد

من زیان پنداشتم آن سود شد


بس دعاها کان زیان است و هلاک

وز کرم می‌‏نشنود یزدان پاک‏


قرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۲۱۶

Quran, Al-Baqarah(#2), Line #216


«... وَ عَسَىٰ أَنْ تَكْرَهُوا شَيْئًا وَ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ وَ عَسَىٰ أَنْ تُحِبُّوا شَيْئًا

وَ هُوَ شَرٌّ لَكُمْ  وَاللَّهُ يَعْلَمُ وَ أَنْتُمْ لَا تَعْلَمُونَ»


«... و بسا چيزى را ناخوش داشته باشيد كه آن به سود شماست

و بسا چيزى را دوست داشته باشيد كه به زيان شماست و خدا مى‌داند و شما نمى‌دانيد.»


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۹۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2296


بر سر خرقه شدم بار دگر

در دعا کردن بدم هم بی‌هنر


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #269


بر زبان نام حق و در جان او

گندها از فکر بی‌ایمان او


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۱۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2219


آن دعای بی‌خودان خود دیگر است

آن دعا زو نیست گفت داور است


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢٢۷۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2272


دل محیط ا‌‌‌‌ست اندرین خطه وجود

زر همی‌‌افشاند از احسان و جود

 

از سلام حق سلامت‌ها نثار

می‌کند بر اهل عالم اختیار

 

هر که را دامن درست است و معد

آن نثار دل بدان کس می‌رسد

 

دامن تو آن نیاز است و حضور

هین منه در دامن آن سنگ فجور

 

تا ندرد دامنت ز آن سنگ‌ها

تا بدانی نقد را از رنگ‌ها

 

سنگ پر کردی تو دامن از جهان

هم ز سنگ سیم و زر چون کودکان

 

از خیال سیم و زر چون زر نبود

دامن صدقت درید و غم فزود


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۰۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3500


هم ز اول تو دهی میل دعا

تو دهی آخر دعاها را جزا


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #169


بس دعاها رد شود از بوی آن

آن دل کژ می‌نماید در زبان


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۳۰۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2394


نیک بنگر اندر این ای محتجب

که دعا را بست حق در استجب


هر که را دل پاک شد از اعتلال

آن دعایش می‌رود تا ذوالجلال


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #756


گفت حق گر فاسقی و اهل صنم

چون مرا خوانی اجابت‌ها کنم

 

تو دعا را سخت گیر و می‌شخول

عاقبت برهاندت از دست غول


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #349


چون تو وردی ترک کردی در روش

بر تو قبضی آید از رنج و تبش


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۷۳۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #730, Divan e Shams


دوزخ‌آشامان جنت‌بخش روز رستخیز

حاکمند و نی دعا دانند و نه نفرین کنند


«اشکسته‌شدن»


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۶۸۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1685


چون شکسته‌‌دل شدی از حال خویش

جابر اشکستگان دیدی به پیش


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۸۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3882


چون شکسته‌بند آمد دست او

پس رفو باشد یقین اشکست او


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3037


عیب کردن خویش را داروی اوست

چون شکسته گشت جای ارحمواست‏


حدیث


«اِرْحَمُوا تُرحَمُوا.»


«رحم کنید، تا بر شما رحم شود.»


گر همان عیبت نبود ایمن مباش

بو‌ک آن عیب از تو گردد نیز فاش‏


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۷۵۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2757


چون شکسته می‌رهد اشکسته شو

امن در فقر است اندر فقر رو


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۹۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #493


دست اشکسته برآور در دعا

سوی اشکسته پرد فضل خدا


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۰۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3207


خواجه اشکسته‌بند آنجا رود

که در آنجا پای اشکسته بود


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۶۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #4468


که مراداتت همه اشکسته‌پاست

پس کسی باشد که کام او رواست


پس شدند اشکسته‌اش آن صادقان

لیک کو خود آن شکست عاشقان


عاقلان اشکسته‌اش از اضطرار

عاشقان اشکسته با صد اختیار


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۲۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2521, Divan e Shams


وگر جبار بربستی شکسته ساق و دستش را

نه در جبر و قدر بودی نه در خوف و رجایستی


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۳۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3439


حکایت آن امیر که غلام را گفت که می بیار غلام رفت و

سبوی می می‌آورد در راه زاهدی بود امر معروف کرد

زد سنگی و سبو را بشکست امیر بشنید و قصد گوشمال زاهد کرد

و آن قصه در عهد دین عیسی علیه‌السلام بود که هنوز می

حرام نشده بود ولیکن زاهد تقززی می‌کرد و از تنعم منع می‌کرد


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۷۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1375, Divan e Shams


خوان کرم گسترده‌ای مهمان خویشم برده‌ای

گوشم چرا مالی اگر من گوشه نان بشکنم


نی نی منم سرخوان تو سرخیل مهمانان تو

جامی دو بر مهمان کنم تا شرم مهمان بشکنم


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۳۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3439


بود امیری خوش‌دل و می‌باره‌ای

کهف هر مخمور و هر بیچاره‌ای

 

مشفقی مسکین‌نوازی عادلی

جوهری زربخششی دریادلی

 

شاه مردان و امیرالمومنین

راه‌بان و را‌زدان و دوست‌بین


دور عیسی بود و ایام مسیح

خلق دلدار و کم‌‌آزار و ملیح

 

آمدش مهمان بناگاهان شبی

هم امیری جنس او خوش‌مذهبی

 

باده می‌بایستشان در نظم حال

باده بود آن وقت ماذون و حلال


باده‌شان کم بود و گفتا ای غلام

رو سبو پر کن به ما آور مدام

 

از فلان راهب که دارد خمر خاص

تا ز خاص و عام یابد جان خلاص

 

جرعه‌یی زآن جام راهب آن کند

که هزاران جره و خم‌دان کند


اندر آن می مایه پنهانی است

آنچنانک اندر عبا سلطانی است

 

تو به دلق پاره ‌پاره کم نگر

که سیه کردند از بیرون زر

 

از برای چشم بد مردود شد

وز برون آن لعل دودآلود شد

 

گنج و گوهر کی میان خانه‌هاست

گنج‌ها پیوسته در ویرانه‌هاست

 

گنج آدم چون به ویران بد دفین

گشت طینش چشم‌بند آن لعین

 

او نظر می‌کرد در طین سست سست

جان همی ‌گفتش که طینم سد توست

 

دو سبو بستد غلام و خوش دوید

در زمان در دیر رهبانان رسید

 

زر بداد و باده چون زر خرید

سنگ داد و در عوض گوهر خرید

 

باده‌یی کان بر سر شاهان جهد

تاج زر بر تارک ساقی نهد

 

فتنه‌ها و شورها انگیخته

بندگان و خسروان آمیخته

 

استخوان‌ها رفته جمله جان شده

تخت و تخته آن زمان یکسان شده

 

وقت هشیاری چو آب و روغن‌اند

وقت مستی همچو جان اندر تن‌اند


چون هریسه گشته آنجا فرق نیست

نیست فرقی کاندر آنجا غرق نیست

 

این چنین باده همی‌‌برد آن غلام

سوی قصر آن امیر نیک‌نام

 

پیشش آمد زاهدی غم‌دیده‌ای

خشک‌‌مغزی در بلا پیچیده‌ای

 

تن ز آتش‌های دل بگداخته

خانه از غیر خدا پرداخته

 

گوشمال محنت بی‌زینهار

داغ‌ها بر داغ‌ها چندین هزار


دیده هر ساعت دلش در اجتهاد

روز و شب چفسیده او بر اجتهاد

 

سال و مه در خون و خاک آمیخته

صبر و حلمش نیم‌شب بگریخته

 

گفت زاهد در سبوها چیست آن

گفت باده گفت آن کیست آن

 

گفت آن آن فلان میر اجل

گفت طالب را چنین باشد عمل

 

طالب یزدان و آنگه عیش و نوش

باده شیطان و آنگه نیم‌هوش

 

هوش تو بی می چنین پژمرده است

هوش‌ها باید بر آن هوش تو بست

 

تا چه باشد هوش تو هنگام سکر

ای چو مرغی گشته صید دام سکر


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۸۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3480


پس تو را خود هوش کو یا عقل کو

تا خوری می ای تو دانش را عدو

 

روت بس زیباست نیلی هم بکش

ضحکه باشد نیل بر روی حبش

 

در تو نوری کی درآمد ای غوی

تا تو بیهوشی و ظلمت‌جو شوی

 

سایه در روز است جستن قاعده

در شب ابری تو سایه‌جو شده

 

گر حلال آمد پی قوت عوام

طالبان دوست را آمد حرام

 

عاشقان را باده خون دل بود

چشمشان بر راه و بر منزل بود

 

در چنین راه بیابان مخوف

این قلاووز خرد با صد کسوف

 

خاک در چشم قلاووزان زنی

کاروان را هالک و گمره کنی

 

نان جو حقا حرام است و فسوس

نفس را در پیش نه نان سبوس

 

دشمن راه خدا را خوار دار

دزد را منبر منه بر دار دار

 

دزد را تو دست ببریدن پسند

از بریدن عاجزی دستش ببند

 

گر نبندی دست او دست تو بست

گر تو پایش نشکنی پایت شکست

 

تو عدو را می دهی و نیشکر

بهر چه گو زهر خند و خاک خور

 

زد ز غیرت بر سبو سنگ و شکست

او سبو انداخت و از زاهد بجست

 

رفت پیش میر و گفتش باده کو

ماجرا را گفت یک یک پیش او


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۹۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3495


رفتن امیر خشم‌آلود برای گوشمال زاهد

 

میر چون آتش شد و برجست راست

گفت بنما خانه زاهد کجاست

 

تا بدین گرز گران کوبم سرش

آن سر بی‌دانش مادرغرش

 

او چه داند امر معروف از سگی

طالب معروفی است و شهرگی


تا بدین سالوس خود را جا کند

تا به چیزی خویشتن پیدا کند

 

کاو ندارد خود هنر الا همان

که تسلس می‌کند با این و آن

 

او اگر دیوانه است و فتنه‌کاو

داروی دیوانه باشد چیز گاو


تا که شیطان از سرش بیرون رود

بی‌ لت خربندگان خر چون رود


میر بیرون جست دبوسی به دست

نیم‌شب آمد به زاهد نیم‌‌مست

 

خواست کشتن مرد زاهد را ز خشم

مرد زاهد گشت پنهان زیر پشم

 

مرد زاهد می‌شنید از میر آن

زیر پشم آن رسن‌تابان نهان


گفت در رو گفتن زشتی مرد

آینه تاند که رو را سخت کرد

 

روی باید آینه‌وار آهنین

تات گوید روی زشت خود ببین


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۳۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #630, Divan e Shams


از مات تو قوتی کن یاقوت شو او را تو

تا او تو شوی تو او این حصن و مفر باشد


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۸۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #4187


چون چنین بردی‌ست ما را بعد مات

راست آمد ان فی قتلی حیات


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2647


در بلا هم می‏‌چشم لذات او

مات اویم مات اویم مات او


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۱۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4310


گفت دردت چینم او خود درد بود

مات بود ارچه به ظاهر برد بود


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۰۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3507


حکایت مات کردن دلقک سید شاه ترمذ را

 

شاه با دلقک همی شطرنج باخت

مات کردش زود خشم شه بتاخت

 

گفت شه‌شه و آن شه کبرآورش

یک یک از شطرنج می‌زد بر سرش

 

که بگیر اینک شهت ای قلتبان

صبر کرد آن دلقک و گفت الامان


دست دیگر باختن فرمود میر

او چنان لرزان، که عور از زمهریر

  

باخت دست دیگر و شه مات شد

وقت شه‌شه گفتن و میقات شد

 

برجهید آن دلقک و در کنج رفت

شش نمد بر خود فکند از بیم تفت

 

زیر بالش‌ها و زیر شش نمد

خفت پنهان تا ز زخم شه رهد

 

گفت شه هی‌هی چه کردی چیست این

گفت شه شه شه شه ای شاه گزین

 

کی توان حق گفت جز زیر لحاف

با تو ای خشم‌آور آتش‌سجاف

 

ای تو مات و من ز زخم شاه مات

می‌زنم شه‌شه به زیر رخت‌هات

 

چون محله پر شد از هیهای میر

وز لگد بر در زدن وز دار و گیر

 

خلق بیرون جست زود از چپ و راست

کای مقدم وقت عفو است و رضاست

 

مغز او خشک‌ است و عقلش این زمان

کمتر است از عقل و فهم کودکان

 

زهد و پیری ضعف بر ضعف آمده

واندر آن زهدش گشادی ناشده

 

رنج دیده گنج نادیده ز یار

کارها دیده ندیده مزد کار

 

یا نبود آن کار او را خود گهر

یا نیامد وقت پاداش از قدر

 

یا که بود آن سعی چون سعی جهود

یا جزا وابسته میقات بود

 

مر ورا درد و مصیبت این بس است

که درین وادی پرخون بی‌کس است

 

چشم پردرد و نشسته او به کنج

رو ترش کرده فرو افکنده لنج

 

نه یکی کحال کاو را غم خورد

نیش عقلی که به کحلی پی برد

 

اجتهادی می‌کند با حرز و ظن

کار در بوک است تا نیکو شدن

 

زآن رهش دور است تا دیدار دوست

کاو نجوید سر رئیسیش آرزوست

 

ساعتی او با خدا اندر عتاب

که نصیبم رنج آمد زین حساب

 

ساعتی با بخت خود اندر جدال

که همه پران و ما ببریده بال

 

هر که محبوس است اندر بو و رنگ

گرچه در زهد است باشد خوش تنگ

 

تا برون ناید ازین ننگین مناخ

کی شود خویش خوش و صدرش فراخ

 

زاهدان را در خلا پیش از گشاد

کارد و استره نشاید هیچ داد

 

کز ضجر خود را بدراند شکم

غصه آن بی‌مرادی‌ها و غم


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۶۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3367


که بگفتی چند کردم من گناه

وز کرم نگرفت در جرمم اله


عکس می‌گویی و مقلوب ای سفیه

ای رها کرده ره و بگرفته تیه


چند چندت گیرم و تو بی‌خبر

در سلاسل مانده‌ای پا تا به سر


زنگ تو بر توت ای دیگ سیاه

کرد سیمای درونت را تباه


بر دلت زنگار بر زنگارها

جمع شد تا کور شد ز اسرارها


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #348


چون جفا آری فرستد گوشمال

تا ز نقصان واروی سوی کمال


چون تو وردی ترک کردی در روش

بر تو قبضی آید از رنج و تبش


آن ادب کردن بود یعنی مکن

هیچ تحویلی از آن عهد کهن


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ٣۵۵٩

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3559


گر رود در سنگ سخت از کوششم

از دل سنگش کنون بیرون کشم

 

من برانم بر تن او ضربتی

که بود قوادکان را عبرتی

 

با همه سالوس با ما نیز هم

داد او و صد چو او این دم دهم


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۰۴۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3049


چون ندیدش مغز تدبیر رشید

در سیاست پوستش از سر کشید

 

گفت چون دید منت از خود نبرد

این چنین جان را بباید زار مرد

 

چون نبودی فانی اندر پیش من

فضل آمد مر تو را گردن زدن‌‌

 

کل شی هالک جز وجه او

چون نه‌‌ای در وجه او هستی مجو

  

قرآن کریم، سوره قصص (۲۸)، آیه ۸۸

Quran, Al-Qasas(#28), Line #88


«وَلَا تَدْعُ مَعَ اللَّهِ إِلَٰهًا آخَرَ ۘ لَا إِلَٰهَ إِلَّا هُوَ ۚ كُلُّ شَيْءٍ هَالِكٌ إِلَّا وَجْهَهُ لَهُ الْحُكْمُ وَإِلَيْهِ تُرْجَعُونَ»


« با خداى يكتا خداى ديگرى را مخوان. هيچ خدايى جز او نيست.

هر چيزى نابود شدنى است مگر ذات او.

فرمان، فرمان اوست و همه به او بازگردانيده شويد.»


هر که اندر وجه ما باشد فنا

کل شی هالک نبود جزا

 

زآنکه در الاست او از لا گذشت

هر که در الاست او فانی نگشت‌‌

 

هر که او بر در من و ما می‌‌زند

رد باب است او و بر لا می‌‌تند



shirin7shComment by: shirin7sh
منِ ذهنی مات است و فصل از زندگی. اما در وجود ما عنصر و جوهری از جنس اوست که باید هرچه زودتر به آن زنده شویم. هرکس از فضای همانیدگی با دردها به فضای گشوده‌شده قدم بگذارد، به او زنده می‌شود و هرگز فانی نمی‌گردد. از دردها، سبب‌سازی‌های ذهنی، عقل جزئی، انقباض، ناله و شکایت، ... رها می‌شود و به فضای گشوده‌شده‌ی «اَلَست» راه می‌یابد.

درود بر آموزگار عشق، خرد و شادی
هزاران شکر و صدها سپاس


Back

Today visitors: 569

Time base: Pacific Daylight Time