Loading the content... Loading depends on your connection speed!

Ganje Hozour App
Ganje Hozour Iphone App Ganje Hozour Android App

: تماس با دفتر گنج حضور در آمریکا

Tel: 001 818 970 3345

Email: parviz4762@mac.com

Search
جستجو

GanjeHozour #1065 Program
برنامه تصویری شماره ۱۰۶۵ گنج حضور

Please rate this video
Out of 181 votes | 2288 Views
Poor            Good            Great

    

Set Stream Quality

  

Description

برنامه شماره ۱۰۶۵ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی

تاریخ اجرا: ۲۹ سپتامبر  ۲۰۲۶ - ۸ مهر ماه ۱۴۰۵


برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۶۵ بر روی این لینک کلیک کنید.

برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.


متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)

تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)


اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه

اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه


خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی

خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری


برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی‌ بر روی این لینک کلیک کنید.


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹۱۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #915, Divan e Shams


بیا که ساقیِ عشقِ شراب‌باره(۱) رسید
خبر ببر برِ بیچارگان که چاره رسید


امیرِ عشق رسید و شرابخانه گشاد
شرابِ همچو عقیقش به سنگِ خاره رسید


هزار چشمهٔ شیر و شِکَر روان شد از او*
شکاف کرد و به طفلانِ گاهواره رسید** 


هزار مسجد پر شد چو عشق گشت امام
صَلٰوةُ خَیْرُ مِنَ الْنَّوْمْ(۲) از آن مناره رسید


بریز دیگِ حَلیماب(۳) را که کاسه رسید
گشاده هِل(۴) سرِ خُم را که دُردخواره(۵) رسید


چو آفتابِ جمالش به خاکیان درتافت
زحل ز پردهٔ هفتم(۶) پیِ نظاره رسید


شدیم جمله فریدون(۷) چو تاجِ او دیدیم
شدیم جمله منجّم(۸)، چو آن ستاره رسید


شدیم جمله برهنه، چو عشق او زد راه
شدیم جمله پیاده، چو او سواره رسید


چو پاره‌پاره درآمد به لطف آن دلبر
بدان طمع دلِ پرخونِ پاره‌پاره رسید


بده زبان(۹) و همه گوش شو در این حضرت
شتاب کن که پیِ گوش گوشواره رسید


* قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۱۶۰

Quran, Al-A’raaf(#7), Line #160


«وَقَطَّعْنَاهُمُ اثْنَتَيْ عَشْرَةَ أَسْبَاطًا أُمَمًا وَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ مُوسَىٰ إِذِ اسْتَسْقَاهُ قَوْمُهُ

أَنِ اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْحَجَرَ فَانْبَجَسَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَيْنًا قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُنَاسٍ

مَشْرَبَهُمْ وَظَلَّلْنَا عَلَيْهِمُ الْغَمَامَ وَأَنْزَلْنَا عَلَيْهِمُ الْمَنَّ وَالسَّلْوَىٰ كُلُوا مِنْ طَيِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاكُمْ

وَمَا ظَلَمُونَا وَلَٰكِنْ كَانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ»


«بنى‌اسرائيل را به دوازده سبط تقسيم كرديم. و چون قوم موسى از او آب خواستند، 

به او وحى كرديم كه عصايت را بر سنگ بزن. از آن سنگ دوازده چشمه روان شد.

و هر گروه آبشخور خويش را بشناخت. و ابر را سايبانشان ساختيم

و برايشان من و سلوى نازل كرديم. بخوريد از اين چيزهاى پاكيزه كه بر شما

روزى داده‌ايم. و آنان به ما ستم نكردند بلكه به خودشان ستم مى‌كردند.»


** قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۶۰

Quran, Al-Baqarah(#2), Line #60


«وَإِذِ اسْتَسْقَىٰ مُوسَىٰ لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَيْنًا

قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُنَاسٍ مَشْرَبَهُمْ كُلُوا وَاشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللَّـهِ وَلَا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ»


«و به ياد آريد آنگاه را كه موسى براى قوم خود آب خواست. گفتيم: عصايت را بر آن سنگ بزن.

پس دوازده چشمه از آن بگشاد. هر گروهى آبشخور خود را بدانست.

از روزى خدا بخوريد و بياشاميد و در روى زمين به فساد سركشى مكنيد.»


(۱) شراب‌باره: شراب‌دوست، مستی‌دوست
(۲) صَلٰوةُ خَیْرُ مِنَ الْنَّوْمْ: نماز بهتر از خواب است.
(۳) حَلیماب: حَلیم، هریسه که از گندم و حبوبات و گوشت درست می‌شود.
(۴) هِلیدن: گذاشتن
(۵) دُردخواره: شراب‌خوارِ قهّار

(۶) پردهٔ هفتم: آسمان هفتم

(۷) فریدون: منظور صاحب شوکت، قدرتمند

(۸) منجّم: ستاره‌شناس

(۹) زبان دادن: ترک سخن گفتن، خاموش شدن

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹۱۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #915, Divan e Shams


بیا که ساقیِ عشقِ شراب‌باره رسید
خبر ببر برِ بیچارگان که چاره رسید


امیرِ عشق رسید و شرابخانه گشاد
شرابِ همچو عقیقش به سنگِ خاره رسید


هزار چشمهٔ شیر و شِکَر روان شد از او
شکاف کرد و به طفلانِ گاهواره رسید


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #38, Divan e Shams


رَستم از این بیت و غزل، ای شه و سلطانِ ازل

مُفتَعِلُن مُفتَعِلُن مُفتَعِلُن کُشت مرا


قافیه و مَغلطه(۱۰) را، گو همه سیلاب ببر

پوست بُوَد، پوست بُوَد، درخورِ مغزِ شعرا


آینه‌ام، آینه‌ام، مردِ مَقالات(۱۱) نه‌ام

دیده شود حالِ من ار چشم شود گوشِ شما


از کَفِ سلطان رسدم ساغر و سَغراقِ(۱۲) قِدَم(۱۳)

چشمهٔ خورشید بُوَد جرعهٔ او را چو گدا


(۱۰) مَغلطه: سخنی که با آن به اشتباه اندازند.

(۱۱) مَقالات: جمعِ مَقاله به معنی گفتار،

مجموعهٔ سخنانی که صوفیّه در مجالس می‌گفته‌اند و مریدان می‌نوشته‌اند.

(۱۲) سَغراق: کاسه و کوزهٔ لوله‌دار

(۱۳) قِدَم: ازل، جاودانگی

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2875


در دلش خورشید چون نوری نشاند

پیشَش اختر را مقادیری نماند


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2874


پس نبیند جمله را با طِمّ(۱۴) و رِمّ(۱۵و۱۶)

حُبُّکَ‌الْـاَشیاءَ یُعْمی و یُصِمّ


حدیث


«حُبُّکَ الْاَشَّیءَ یُعْمی و یُصِمّ.»


«عشق تو به اشيا [همانیدگی‌ها] تو را كور و كر می‌کند.»


(۱۴) طِمّ: دریا و آب فراوان

(۱۵) رِمّ: زمین و خاک

(۱۶) طِمّ و رِمّ: در این‌جا یعنی باجزئیات

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۹۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1917, Divan e Shams


نمی‌بینم تو را آن مردی و زور
که بر گردون رَوی نارفته در گور


چرا دنیا به نکتهٔ مُستَحیله(۱۷)
فریبد چون تو زیرک را به حیله؟


تو را عمری کشید این غول در تیه(۱۸)
بکن با غول خود بحثی به توجیه


(۱۷) مُستَحیله: مؤنث مُستَحیل، محال، غیرممکن، جسمی که تبدیل به جسم دیگر شده باشد،

تغییریافته، دگرگون، مبدل

(۱۸) تیه: بیابان

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹۱۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #915, Divan e Shams


بیا که ساقیِ عشقِ شراب‌باره رسید
خبر ببر برِ بیچارگان که چاره رسید


امیرِ عشق رسید و شرابخانه گشاد
شرابِ همچو عقیقش به سنگِ خاره رسید


هزار چشمهٔ شیر و شِکَر روان شد از او
شکاف کرد و به طفلانِ گاهواره رسید


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۰۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4306


آبِ شوری(۱۹) نیست در‌مانِ عطش(۲۰)

وقتِ خوردن گر نماید سرد و خَوش

 

(۱۹) آبِ شور: مَجازاً آبی که از ذهن می‌آید.

(۲۰) عطش: تشنگی

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢٢۶٩

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2269


دل نباشد غیرِ آن دریایِ نور

دل نظرگاهِ خدا وآن‌گاه کور؟!


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۰۲۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3028


بهرِ اظهار است این خلقِ جهان

تا نمانَد گنجِ حکمت‌ها نهان


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2263


دل، تو این آلوده را پنداشتی

لاجَرَم(۲۱) دل ز اهلِ دل برداشتی


(۲۱) لاجَرَم: به‌ناچار

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۷۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #3073, Divan e Shams


بیا بیا، که پشیمان شوی از این دوری

بیا به دعوتِ شیرینِ ما، چه می‌شوری؟


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۵۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #3055, Divan e Shams


بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری

چو ما به هر دو جهان خود کجاست دلداری؟


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۵۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #3050, Divan e Shams


بیا بیا تو اگرچه نرفته‌‌‌‌ای هرگز

ولیک هر سخنی گویَمَت به مرغوبی


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۴٣

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #43, Divan e Shams


کاهل و ناداشت(۲۲) بُدَم کار درآورد(۲۳) مرا

طوطیِ اندیشۀ او همچو شِکَر خَورد مرا


(۲۲) ناداشت: بی‌همه‌چیز، آنکه هیچ صفتِ خوب ندارد، بی‌شرم، بی‌اعتقاد

(۲۳) کار درآوردن: به کار گماشتن، صاحبِ کار و بار کردن

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #58, Divan e Shams


رسید آن شَهْ، رسید آن شَهْ، بیارایید ایوان را

فروبُرّید ساعدها برایِ خوبِ کنعان را


چو آمد جانِ جانِ جان، نشاید بُرد نامِ جان

به پیشش جان چه کار آید؟ مگر از بهرِ قربان را


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹۱۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #915, Divan e Shams


بیا که ساقیِ عشقِ شراب‌باره رسید
خبر ببر برِ بیچارگان که چاره رسید


امیرِ عشق رسید و شرابخانه گشاد
شرابِ همچو عقیقش به سنگِ خاره رسید


هزار چشمهٔ شیر و شِکَر روان شد از او
شکاف کرد و به طفلانِ گاهواره رسید


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287


او فضولی بوده است از اِنقباض

کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹۱۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #915, Divan e Shams


هزار چشمهٔ شیر و شِکَر روان شد از او
شکاف کرد و به طفلانِ گاهواره رسید


هزار مسجد پر شد چو عشق گشت امام
صَلٰوةُ خَیْرُ مِنَ الْنَّوْمْ از آن مناره رسید


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۰۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3109


ابلهان، تعظیمِ مسجد می‌کنند

در خرابی اهلِ دل، جِدّ می‌کنند


آن مجاز است، این حقیقت ای خَران

نیست مسجد جُز درون سَروَران


مسجدی کآن اندرونِ اولیاست

سجده‌گاهِ جمله است، آنجا خداست


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2520, Divan e Shams


چو روشن گشتی از طاعت، شدی تاریک از عصیان

دلِ بیچاره را می‌دان که او محتاجِ چاره‌ستی


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹۱۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #915, Divan e Shams


هزار چشمهٔ شیر و شِکَر روان شد از او
شکاف کرد و به طفلانِ گاهواره رسید


هزار مسجد پر شد چو عشق گشت امام
صَلٰوةُ خَیْرُ مِنَ الْنَّوْمْ از آن مناره رسید


بریز دیگِ حَلیماب را که کاسه رسید
گشاده هِل سرِ خُم را که دُردخواره رسید


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳٨١١

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3811


مَنْ صَمَت مِنْکُم نَجٰا، بُد یاسِه‌اش(۲۴)

خامُشان را بود کیسه و کاسه‌اش


حدیث

 

«مَنْ صَمَتَ نَجا.»


«هرکه خموشی گُزید، رستگار شد.»


(۲۴) یاسه‌: یاسا، قاعده، قانون

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۲

 Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2272


دل محیط ا‌‌‌‌ست اندرین خِطّهٔ(۲۵) وجود

زر همی‌‌افشانَد از احسان و جود(۲۶)

 

از سلامِ حق، سلامت‌ها نثار

می‌کند بر اهلِ عالَم اختیار

 

هر که را دامن درست است و مُعَدّ(۲۷)

آن نثارِ(۲۸) دل بدآن کس می‌رسد

 

دامنِ تو آن نیاز است و حضور

هین منه در دامن آن سنگِ فُجور(۲۹)


(۲۵) خطه: سرزمین

(۲۶) جود: بخشش

(۲۷) مُعَدّ: آماده‌شده، شمرده‌شده

(۲۸) نثار: بخشش

(۲۹) فُجور: تبهکاری، گناه کردن

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2278


از خیالِ سیم و زر، چون زر نبود

دامنِ صدقت درید و، غم فزود


کِی نماید کودکان را سنگ، سنگ؟

تا نگیرد عقل، دامنْ‌شان به چنگ


پیر، عقل آمد، نه آن مویِ سپید

مو نمی‌گنجد در این بخت و امید


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۷۱۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2714


لوله‌‌ها بربند و پُر دارش ز خُم

گفت: غُضُّوا عَنْ هَوا أبصارکُمْ‌‌(۳۰)


قرآن کریم، سورهٔ نور (۲۴)، آیهٔ ۳۰

Quran, An-Noor(#24), Line #30


«قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ … .»


«به مردان مؤمن بگو كه چشمان خويش را از نارواها فروگيرند … .»


(۳۰) غُضُّوا عَنْ هَوا أبصارکُمْ‌‌: دیدگانتان را از هوی و هوس فروبندید.

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۳۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2437, Divan e Shams


دامن ندارد غیرِ او، جمله گدایند، ای عمو

درزن دو دستِ خویش را، در دامنِ شاهنشهی


دامن داشتن: کنایه از توانگر بودن و ثروت داشتن

دست در دامن زدن: یاری خواستن، متوسّل شدن


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۰۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #4609


شد نشانِ صدقِ ایمان ای جوان

آن‌که آید خوش تو را مرگ اندر آن


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹۱۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #915, Divan e Shams


بریز دیگِ حَلیماب را که کاسه رسید
گشاده هِل سرِ خُم را که دُردخواره رسید


چو آفتابِ جمالش به خاکیان درتافت
زحل ز پردهٔ هفتم پیِ نظاره رسید


شدیم جمله فریدون چو تاجِ او دیدیم
شدیم جمله منجّم، چو آن ستاره رسید


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۷۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3574


تاجِ کَرَّمْناست بر فرقِ سَرَت

طوقِ(۳۱) اَعْطَیْناکَ آویزِ بَرت


(۳۱) طوق: گردنبند

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۱۳۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2134


گفت: ای شه جملگی فرمان تو راست

با وجودِ آفتاب، اختر فناست


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۲۰۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3208


شاه آن باشد که از خود شَه بُوَد

نه به مخزن‌ها و لشکر شَه شود


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #301, Divan e Shams


صلوات بر تو آرم که فزوده باد قُربت(۳۲)

که به قُربِ کلّ گردد همه جزوها مُقَرَّب(۳۳)


(۳۲) قُرب: نزدیکی، نزدیک شدن، منزلت

(۳۳) مُقَرَّب: نزدیک شده، آن‌که به کسی نزدیک شده و نزد او قرب و منزلت پیدا کرده

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹۱۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #915, Divan e Shams


شدیم جمله فریدون چو تاجِ او دیدیم
شدیم جمله منجّم، چو آن ستاره رسید


شدیم جمله برهنه، چو عشق او زد راه
شدیم جمله پیاده، چو او سواره رسید


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ٢٣٣۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2334


خود ندارم هیچ، بِهْ سازد مرا

که ز وَهمِ دارم است این صد عَنا(۳۴)


(۳۴) عَنا: رنج

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۰۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3501


اوّل و آخِر تویی ما در میان

هیچ هیچی که نیاید در بیان


«همانطور که عظمت بی‌نهایت الهی قابل بیان نیست و باید به آن زنده شویم،

ناچیزی ما هم به عنوان من ذهنی قابل بیان نیست و ارزش بیان ندارد.

باید هر چه زودتر آن را انکار کنیم و به او زنده شویم.»


قرآن کریم، سورهٔ حدید (۵۷)، آیهٔ ۳

Quran, Al-Hadid(#57), Line #3


«هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ ۖ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ.»


«اوست اوّل و آخر و ظاهر و باطن، و او به هر چيزى داناست.»


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۶۲۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1622


چون تو گوشی، او زبان، نی جنس تو

گوش‌ها را حق بفرمود: اَنْصِتُوا


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣۴۵۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3456


اَنْصِتُوا را گوش کن، خاموش باش

چون زبانِ حق نگشتی، گوش باش


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ٢٣٧٢

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2372, Divan e Shams


چو رُخِ شاه بدیدی، برو از خانه چو بَیذَق(۳۵)

رُخِ خورشید چو دیدی، هله گم شو چو ستاره


چو بدآن بنده‌نوازی، شده‌ای پاک و نمازی

همگان را تو صلا(۳۶) گو چو مؤذّن ز مِناره


تو در این ماه نظر کن، که دلت روشن از او شد

تو در این شاه نگه کن، که رسیده‌است سواره


(۳۵) بیذَق: پیادۀ بازی شطرنج، سرباز پیاده

(۳۶) صَلا: دعوت عمومی

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۱۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #613


وقتِ آن آمد که من عریان(۳۷) شوم

نقش بگذارم، سراسر جان شوم


ای عدوِّ(۳۸) شرم و اندیشه بیآ

که دریدم پردهٔ شرم و حیا


(۳۷) عریان: برهنه، لخت

(۳۸) عدو: دشمن

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #39, Divan e Shams


هر که به جوبار بُوَد، جامه بر او بار بُوَد

چند زیان است و گران خرقه و دستار، مرا!


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2520, Divan e Shams


به‌تدریج ار کُنی تو پِیْ(۳۹) خرِ دجّال از روزه

ببینی عیسیِ مریم که در میدان سواره‌ستی


(۳۹) پِیْ کردن: رگ و پیِ پا را قطع کردن، عاجز کردن

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹۱۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #915, Divan e Shams


شدیم جمله برهنه، چو عشق او زد راه
شدیم جمله پیاده، چو او سواره رسید


چو پاره‌پاره درآمد به لطف آن دلبر
بدان طمع دلِ پرخونِ پاره‌پاره رسید


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #243


گر ندیدی سود او در قهرِ(۴۰) او

کِی شدی آن لطف مطلق قهرجو(۴۱)؟


(۴۰) قهر: خشم

(۴۱) قهرجو: ستمگر

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۲۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #728, Divan e Shams


زآن چنین خندان و خوش ما جانِ شیرین می‌دهیم

کان مَلِک(۴۲) ما را به شهد و قند و حلوا می‌کُشد


(۴۲) مَلِک: پادشاه

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۷۶۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #768


از سَرِ کُهْ(۴۳) سیل‌هایِ تیزرُو(۴۴)

وز تنِ ما جانِ عشق‌آمیزرُو


(۴۳) کُهْ: کوه

(۴۴) تیزرُو: شتابنده، تندرُو

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ١۵٠٢

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1502


خویش را تسلیم کن بر دامِ مُزد

وآنگه از خود بی زِ خود چیزی بدُزد


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۲۸۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2282, Divan e Shams


فرمانِ خرّم‌شاهی‌ات در خونِ دل توقیع(۴۵) شد

کف کرد خون بر رویِ خون از جزمِ(۴۶) تو پا کوفته


(۴۵) توقیع: امضا کردن نامه، فرمان، نوشتن عبارتی در ذیل نامه و کتاب

(۴۶) جَزم: تصمیم قطعی و استوار

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۹۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2596


اندک اندک آب را دزدد هوا

دین چنین دزدد هم احمق از شما


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹۱۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #915, Divan e Shams


چو پاره‌پاره درآمد به لطف آن دلبر
بدان طمع دلِ پرخونِ پاره‌پاره رسید


بده زبان و همه گوش شو در این حضرت
شتاب کن که پیِ گوش گوشواره رسید


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹۱۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #915, Divan e Shams


امیرِ عشق رسید و شرابخانه گشاد
شرابِ همچو عقیقش به سنگِ خاره رسید


هزار چشمهٔ شیر و شِکَر روان شد از او
شکاف کرد و به طفلانِ گاهواره رسید


قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۱۶۰

Quran, Al-A’raaf(#7), Line #160


«وَقَطَّعْنَاهُمُ اثْنَتَيْ عَشْرَةَ أَسْبَاطًا أُمَمًا وَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ مُوسَىٰ إِذِ اسْتَسْقَاهُ قَوْمُهُ

أَنِ اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْحَجَرَ فَانْبَجَسَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَيْنًا قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُنَاسٍ

مَشْرَبَهُمْ وَظَلَّلْنَا عَلَيْهِمُ الْغَمَامَ وَأَنْزَلْنَا عَلَيْهِمُ الْمَنَّ وَالسَّلْوَىٰ كُلُوا مِنْ طَيِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاكُمْ

وَمَا ظَلَمُونَا وَلَٰكِنْ كَانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ»


«بنى‌اسرائيل را به دوازده سبط تقسيم كرديم. و چون قوم موسى از او آب خواستند، 

به او وحى كرديم كه عصايت را بر سنگ بزن. از آن سنگ دوازده چشمه روان شد.

و هر گروه آبشخور خويش را بشناخت. و ابر را سايبانشان ساختيم

و برايشان من و سلوى نازل كرديم. بخوريد از اين چيزهاى پاكيزه كه بر شما

روزى داده‌ايم. و آنان به ما ستم نكردند بلكه به خودشان ستم مى‌كردند.»


قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۶۰

Quran, Al-Baqarah(#2), Line #60


«وَإِذِ اسْتَسْقَىٰ مُوسَىٰ لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَيْنًا

قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُنَاسٍ مَشْرَبَهُمْ كُلُوا وَاشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللَّـهِ وَلَا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ»


«و به ياد آريد آنگاه را كه موسى براى قوم خود آب خواست. گفتيم: عصايت را بر آن سنگ بزن.

پس دوازده چشمه از آن بگشاد. هر گروهى آبشخور خود را بدانست.

از روزى خدا بخوريد و بياشاميد و در روى زمين به فساد سركشى مكنيد.»


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2520, Divan e Shams


بزن این مَنجَنیقِ(۴۷) صوم(۴۸) قلعهٔ کفر و ظلمت بر

اگر بودی مسلمانی، مؤذّن بر مناره‌ستی


(۴۷) مَنجَنیق: سنگ‌انداز،

آلتی که در جنگ‌های قدیم برای پرتاب کردن سنگ یا گلوله‌های آتش به ‌کار می‌رفته.

(۴۸) صوم: روزه گرفتن، روزه

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹۱۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #915, Divan e Shams


هزار مسجد پر شد چو عشق گشت امام
صَلٰوةُ خَیْرُ مِنَ الْنَّوْمْ از آن مناره رسید


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۱۱۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1111


«قصّهٔ هلال که بندهٔ مخلص بود خدای را، صاحب بصیرت، بی‌‌تقلید،

پنهان شده در بندگیِ مخلوقان جهتِ مصلحت، نه از عجز،

چنانکه لقمان و یوسف از رویِ ظاهر و غیر ایشان،

بنده‌ای سایِس(۴۹) بود امیری را، و آن امیر مسلمان بود اما کور

 

 داند اعمی(۵۰) که مادری دارد

لیک چونی به وهم در نآرد

 

اگر با این دانش تعظیم این مادر کند، ممکن بود که از عمیٰ خلاص یابد که:

اِذاٰ اَرادَ اللهُ بِعَبْدٍ خَیْراً فَتَحَ عَیْنَی قَلْبِهِ لِیُبَصِّرَهُ بِهِمَاالْغَیبَ.»


«هرگاه خداوند برای بنده‌ای خیر خواهد دو چشمِ قلب او را گشاید

تا غیب را با آن دو ببیند.»

 

چون شنیدی بعضی اوصافِ بِلال

بشنو اکنون قصّه‌ٔ ضعفِ(۵۱) هِلال

 

از بِلال او پیش بود اندر رَوِش

خویِ بد را بیش کرده بُد کُشِش(۵۲)

 

نه چو تو پس ‌رو که هر دَم پس‌تری

سویِ سنگی می‌روی از گوهری

 

آن‌چنان کآن خواجه را مهمان رسید

خواجه از ایّام و سالش بررسید

 

گفت عمرت چند سال است؟ ای پسر

بازگو و در مَدُزد و برشمر

 

گفت: هجده، هفده، یا خود شانزده

یا که پانزده، ای برادرخوانده

 

گفت: واپس واپس ای خیره سرت

باز می‌رو تا به رَحمِ مادرت


(۴۹) سایِس: ادب کننده، تربیت کنندهٔ چهارپایان، سُتوربان

(۵۰) اعمی: کور

(۵۱) ضعف: در این‌جا منظور ریاضت و نَفْس‌کُشی است.

(۵۲) کُشِش: کُشته، ریشه‌کن

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۷۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1777


دیده‌یی عمری تو داد و داوری

وآنگه از نادیدگان ناشی‌تری


هر که شاگردیش کرد، استاد شد

تو سپس‌تر رفته‌یی ای کورِ لُد(۵۳)


(۵۳) لُد: ستیزه‌گر

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، ‌بیت ۹۸۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #980


لنگ و لوک(۵۴) و خَفته‌شکل(۵۵) و بی‌ادب

سوی او می‌غیژ(۵۶) و، او را می‌طلب


(۵۴) لوک: آن‌ كه به زانو و دست راه رود از شدت ضعف و سستی، عاجزی و زبونی

(۵۵) خَفته: خوابیده‌، خمیده

(۵۶) غیژیدن: خزیدن‌، چهار دست و پا مانند کودکان راه رفتن، به‌روی زانو نشسته راه رفتن

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۱۱۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1118


«حکایت در تقریرِ همین سخن»

 

آن یکی اسپی طلب کرد از امیر

گفت: رو آن اسپِ اَشْهَب(۵۷) را بگیر

 

گفت: آن را من نخواهم، گفت: چون؟

گفت: او واپس‌رُو است و بس حَرون(۵۸)

 

سخت پس‌پس می‌رود او سویِ بُن

گفت: دُمّش را به سویِ خانه کن

 

دُمِّ این اُستورِ نَفْست شهوت است

زین سبب پس‌پس رود آن خودپرست

 

شهوتِ او را که دُم آمد ز بُن

ای مُبَدِّل(۵۹) شهوتِ عُقبیش(۶۰) کُن

 

چون ببندی شهوتش را از رَغیف(۶۱)

سرکُنَد آن شهوت از عقلِ شریف


(۵۷) اَشْهَب: خاکستری رنگ، مخلوطی از سیاه و سفید که رنگ سفیدش غالب باشد.

(۵۸) حَرون: سرکش و نافرمان

(۵۹) مُبَدِّل: تبدیل کننده

(۶۰) عُقبی: آخرت

(۶۱) رَغیف: قرص نان

-----------

رایج‌ترین رغیف‌ها (همانیدگی‌ها)


 - افکار

- انسان

- پول

- مقام

- تایید و توجه خواستن

- قرینِ بد

- تمرکز برروی دیگران

- عدالتِ ذهنی

- بایدها و نبایدهای ذهنی

…


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ١٩۵۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1955


حرص اندر عشقِ تو فخر است و جاه

حرص اندر غیرِ تو ننگ و تباه


شهوت و حرصِ نران پیشی بُوَد

و آنِ حیزان ننگ و بَدکیشی بُوَد


حرصِ مَردان از رهِ پیشی بُوَد

در مُخَنَّث(۶۲) حرص، سویِ پس رود


آن یکی حرص از کمالِ مردی است

و آن‌دگر حرص افتضاح و سردی ‌است


(۶۲) مُخَنَّث: ترسو

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، ‌بیت ۲۲۶۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2264


آن بهاران مُضمَر(۶۳) است اندر خزان

در بهار است آن خزان، مگْریز از آن


همرهِ غم باش، با وحشت بساز

می‌طلب در مرگِ خود عُمرِ دراز


آنچه گوید نَفْسِ تو کاین‌جا بد است

مَشْنَوَش، چون کارِ او ضدّ آمده‌ست


تو خلافش کُن که از پیغمبران

این چنین آمد وصیّت در جهان


(۶۳) مُضمَر: پوشیده، پنهان

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۸۹۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1892


در خزان آن صد هزاران شاخ و برگ

در هزیمت(۶۴) رفته در دریایِ مرگ‌‌


زاغ، پوشیده سیه، چون نوحِه‌گر

در گلستان، نوحه کرده بر خُضَر(۶۵)


باز فرمان آید از سالارِ دِه(۶۶)

مر عدم را، کآنچه خوردی بازده‌‌

 

آنچه خوردی، واده ای مرگِ سیاه(۶۷)

از نبات و دارو و برگ و گیاه‌‌


(۶۴) هزیمت: شکست

(۶۵) خُضَر: جمعِ خُضْرَه به معنی سبز و سبزی

(۶۶) سالارِ دِه: کنایه از بهار یا خدای تعالی

(۶۷) مرگِ سیاه: مرگِ سخت و هول‌انگیز

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۱۱۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1118


«حکایت در تقریرِ همین سخن»

 

آن یکی اسپی طلب کرد از امیر

گفت: رُو آن اسپِ اَشْهَب(۶۸) را بگیر

 

گفت: آن را من نخواهم، گفت: چون؟

گفت: او واپس‌رُو است و بس حَرون(۶۹)

 

سخت پس‌پس می‌رود او سویِ بُن

گفت: دُمّش را به سویِ خانه کن

 

دُمِّ این اُستورِ نَفْسَت شهوت است

زین سبب پس‌پس رَوَد آن خودپرست

 

شهوتِ او را که دُم آمد ز بُن

ای مُبَدِّل(۷۰) شهوتِ عُقبیش(۷۱) کُن

 

چون ببندی شهوتش را از رَغیف(۷۲)

سرکُنَد آن شهوت از عقلِ شریف

 

همچو شاخی که بِبُرّی از درخت

سر کُنَد قوّت ز شاخِ نیکبخت

 

چونکه کردی دُمِّ او را آن طرف

گر رود پس‌پس، رود تا مُکْتَنَف(۷۳)

 

حَبَّذا(۷۴) اسپانِ رامِ پیش‌رُو

نه سِپَسْ‌رُو، نه حرونی(۷۵) را گِرو

 

گَرم‌رُو(۷۶) چون جسمِ موسیِّ کلیم

تا به بَحْرَیْنَش چو پهنایِ گلیم

 

هست هفصد ساله راهِ آن حُقُب(۷۷)

که بکرد او عزم در سَیرانِ(۷۸) حُب(۷۹)


(۶۸) اَشْهَب: خاکستری رنگ، مخلوطی از سیاه و سفید که رنگ سفیدش غالب باشد.

(۶۹) حَرون: سرکش و نافرمان

(۷۰) مُبَدِّل: تبدیل کننده

(۷۱) عُقبی: آخرت

(۷۲) رَغیف: قرصِ نان

(۷۳) مُکْتَنَف: پناهگاه، در این‌جا منظور منزل و مقصد است.

(۷۴) حَبَّذا: خوشا

(۷۵) حرونی: نافرمانی، سرکشی

(۷۶) گَرم‌رُو: آن‌که گرم و شتابان راه برود.

(۷۷) حُقُب: جمعِ حُقْب، دوره و برههٔ زمانی.

مدّتی نامعیّن که شامل هشتاد سال یا چهل سال و یک دورهٔ طولانی از زمان و یک سال یا چند سال می‌شود.

(۷۸) سَیران: سیر و گردش

(۷۹) حُب: عشق، مهر

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۱۸۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2180


سیرِ عارف هر دَمی تا تختِ شاه

سیرِ زاهد هر مَهی یک‌روزه راه


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۱۲۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1129


همّتِ سیرِ تنش چون این بُوَد

سیرِ جانش تا به علّیین(۸۰) بُوَد


شهسواران در سِباقت(۸۱) تاختند

خربَطان(۸۲) در پایگه(۸۳) انداختند


(۸۰) عِلّیین: آسمان هفتم، ملکوتِ اعلیٰ

(۸۱) سِباقت: پیشی جستن

(۸۲) خربَط: مرغابی بزرگ، کنایه از احمق و شکم‌باره

(۸۳) پایگه: پایین‌ترین مرحله و جایگاهِ مجلس

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۸۶۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #862, Divan e Shams


قومی که بر بُراقِ(۸۴) بصیرت سفر کنند

بی ابر و بی‌غبار در آن مَه نظر کنند


در دانه‌های شهوتی آتش زنند زود

وز دامگاهِ صَعب(۸۵) به یک تَک(۸۶) عَبَر کنند(۸۷)


از خارخارِ(۸۸) این گَرِ(۸۹) طَبع آن طرف روند

بزم و سرایِ گلشن جایِ دگر کنند


(۸۴) بُراق: اسب تندرو، مرکب هوشیاری، مَرکَبی که پیامبر در شب معراج بر آن سوار شد.

(۸۵) صَعب: سخت و دشوار

(۸۶) تَک: تاختن، دویدن، حمله

(۸۷) عَبَر کردن: عبور کردن و گذشتن

(۸۸) خارخار: اضطراب، نگرانی

(۸۹) گَر: بیماری کچلی

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰۴۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2043, Divan e Shams


اسپانِ اختیاری حمّالِ شهریاری

پالان کشند و سرگین اسبانِ کند و کودن


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۷۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1474


پس ز درد اکنون شکایت برمَدار

کاوست سویِ نیست اسبی راهوار


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۴۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4744


دست‌ اندازیم چون اسپانِ سیس(۹۰)

در دویدن سویِ مَرعایِ(۹۱) اَنیس


(۹۰) سیس: اسب چابک و تیزتک

(۹۱) مَرعیٰ: چراگاه

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۱۳۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1130


شهسواران در سِباقت(۹۲) تاختند

خربَطان(۹۳) در پایگه(۹۴) انداختند


(۹۲) سِباقت: پیشی جُستن

(۹۳) خربَط: مرغابی بزرگ، کنایه از احمق و شکم‌باره، من‌های ذهنی پرسروصدا

(۹۴) پایگه: پایین‌ترین مرحله و جایگاهِ مجلس

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۷۳۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3739


مُثقَلانِ(۹۵) خاک بر جا ماندند

سابِقُونَ‌السّابِقُون درراندند


قرآن کریم، سورهٔ واقعه (۵۶)، آیهٔ ۱۰ - ۱۱

Quran, Al-Waaqia(#56), Line #10-11


«وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ» (١٠)


«آنها كه سبقت جسته بودند و اينك پيش افتاده‌اند.»


«أُولَٰئِكَ الْمُقَرَّبُونَ» (١١)


«اينان مقرّبانند،»


(۹۵) مُثقَل: گران‌بار شده، زمین‌گیر شده

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۱۲۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1127


گَرم‌رُو(۹۶) چون جسمِ موسیِّ کلیم

تا به بَحْرَیْنَش چو پهنایِ گلیم


(۹۶) گَرم‌رُو: آن‌که گرم و شتابان راه برود.

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۹۶۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1968


می‌روم تا مَجْمَعُ الْبَحْرین من

تا شوم مَصْحوبِ(۹۷) سلطانِ زَمَن


قرآن کریم، سورهٔ کهف (۱۸)، آیهٔ ۶۰

Quran, Al-Kahf(#18), Line #60


«وَإِذْ قَالَ مُوسَىٰ لِفَتَاهُ لَا أَبْرَحُ حَتَّىٰ أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُبًا»


«و موسى به شاگرد خود گفت: من همچنان خواهم رفت تا آنجا كه دو دريا به هم رسيده‌اند.

يا مى‌رسم، يا عمرم به سر مى‌آيد.»


(۹۷) مَصْحوب: مصاحب، همدم

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۱۳۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1131


«مَثَل»

 

آن‌چنانکه کاروانی می‌رسید

در دِهی آمد، دری را باز دید


آن یکی گفت: اندرین بَردُالْعَجوز(۹۸)

تا بیندازیم اینجا چند روز

 

بانگ آمد نه، بینداز از برون

وآنگهانی اندر آ تو اندرون

  

هم برون افگن هر آنچ افکندنی‌ست

در میآ با آن‌ که این مجلس سَنی‌ست(۹۹)


(۹۸) بَردُالْعَجوز: سرمای پیرزن، کنایه از سرمای سخت

(۹۹) سَنی‌: بلندمرتبه، عالیقدر

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۷۷۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2771


تا برونی، جامه‌‌ها بینی و بس

جامه بیرون کُن، درآ ای هم‌نَفَس‌‌(۱۰۰)


زآنکه با جامه، درون‌سو، راه نیست

تن ز جان، جامه ز تن آگاه نیست‌‌


(۱۰۰) هم‌نَفَس: مجازاً به معنی هم‌فکر

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۱۳۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1135


بُد هِلال، استاددل، جان‌روشنی

سایس و بندهٔ‌ امیرِ مؤمنی


سایسی(۱۰۱) کردی در آخُر آن غلام

لیک سلطانِ سلاطین بنده نام

 

آن امیر از حالِ بنده بی‌خبر

که نبودش جز بِلیسانه نظر

 

آب و گِل می‌دید و در وی گنج نه

پنج و شش می‌دید و اصلِ پنج نه

 

رنگِ طین(۱۰۲) پیدا و نورِ دین نهان

هر پیمبر این چنین بُد در جهان

 

آن مَناره دید و در وی مرغ نی

بر مَناره شاه‌بازی، پُرفَنی


و آن دوم می‌دید مرغی پَرزَنی

لیک موی اندر دهانِ مرغ نی


وآن که او یَنْظُر بِنُورِالله(۱۰۳) بُوَد

هم ز مرغ و هم ز مو آگاه بُوَد


گفت: آخِر چشم سویِ موی نِه

تا نبینی مو، بنگشاید گره


آن یکی گِل دید نقشین(۱۰۴) در وَحَل(۱۰۵)

وآن دگر گِل دید پُر علم و عمل


تن مَناره، علم و طاعت همچو مرغ

خواه سیصد مرغ گیر و، یا دو مرغ


مردِ اَوْسَط مرغ‌بین است او و بس

غیرِ مرغی می‌نبیند پیش و پس


موی آن نوری است پنهان، آنِ مرغ

که بدآن پاینده باشد جانِ مرغ


مرغ کآن موی است در منقارِ او

هیچ عاریّت(۱۰۶) نباشد کارِ او


علمِ او از جانِ او جوشد مُدام

پیش او نه مستعار آمد نه وام


(۱۰۱) سایِس: ادب کننده، تربیت کنندهٔ چهارپایان، سُتوربان

(۱۰۲) طین: گِل

(۱۰۳) یَنْظُر بِنُورِالله: کسی که با نور خدا می‌نگرد.

(۱۰۴) نقشین: دارای نقش و نگار

(۱۰۵) وَحَل: گِل و لای

(۱۰۶) عاریت: قرضی

-------------------------

مجموع لغات:


(۱) شراب‌باره: شراب‌دوست، مستی‌دوست
(۲) صَلٰوةُ خَیْرُ مِنَ الْنَّوْمْ: نماز بهتر از خواب است.
(۳) حَلیماب: حَلیم، هریسه که از گندم و حبوبات و گوشت درست می‌شود.
(۴) هِلیدن: گذاشتن
(۵) دُردخواره: شراب‌خوارِ قهّار

(۶) پردهٔ هفتم: آسمان هفتم

(۷) فریدون: منظور صاحب شوکت، قدرتمند

(۸) منجّم: ستاره‌شناس

(۹) زبان دادن: ترک سخن گفتن، خاموش شدن

(۱۰) مَغلطه: سخنی که با آن به اشتباه اندازند.

(۱۱) مَقالات: جمعِ مَقاله به معنی گفتار،

مجموعهٔ سخنانی که صوفیّه در مجالس می‌گفته‌اند و مریدان می‌نوشته‌اند.

(۱۲) سَغراق: کاسه و کوزهٔ لوله‌دار

(۱۳) قِدَم: ازل، جاودانگی

(۱۴) طِمّ: دریا و آب فراوان

(۱۵) رِمّ: زمین و خاک

(۱۶) طِمّ و رِمّ: در این‌جا یعنی باجزئیات

(۱۷) مُستَحیله: مؤنث مُستَحیل، محال، غیرممکن، جسمی که تبدیل به جسم دیگر شده باشد،

تغییریافته، دگرگون، مبدل

(۱۸) تیه: بیابان

(۱۹) آبِ شور: مَجازاً آبی که از ذهن می‌آید.

(۲۰) عطش: تشنگی

(۲۱) لاجَرَم: به‌ناچار

(۲۲) ناداشت: بی‌همه‌چیز، آنکه هیچ صفتِ خوب ندارد، بی‌شرم، بی‌اعتقاد

(۲۳) کار درآوردن: به کار گماشتن، صاحبِ کار و بار کردن

(۲۴) یاسه‌: یاسا، قاعده، قانون

(۲۵) خطه: سرزمین

(۲۶) جود: بخشش

(۲۷) مُعَدّ: آماده‌شده، شمرده‌شده

(۲۸) نثار: بخشش

(۲۹) فُجور: تبهکاری، گناه کردن

(۳۰) غُضُّوا عَنْ هَوا أبصارکُمْ‌‌: دیدگانتان را از هوی و هوس فروبندید.

(۳۱) طوق: گردنبند

(۳۲) قُرب: نزدیکی، نزدیک شدن، منزلت

(۳۳) مُقَرَّب: نزدیک شده، آن‌که به کسی نزدیک شده و نزد او قرب و منزلت پیدا کرده

(۳۴) عَنا: رنج

(۳۵) بیذَق: پیادۀ بازی شطرنج، سرباز پیاده

(۳۶) صَلا: دعوت عمومی

(۳۷) عریان: برهنه، لخت

(۳۸) عدو: دشمن

(۳۹) پِیْ کردن: رگ و پیِ پا را قطع کردن، عاجز کردن

(۴۰) قهر: خشم

(۴۱) قهرجو: ستمگر

(۴۲) مَلِک: پادشاه

(۴۳) کُهْ: کوه

(۴۴) تیزرُو: شتابنده، تندرُو

(۴۵) توقیع: امضا کردن نامه، فرمان، نوشتن عبارتی در ذیل نامه و کتاب

(۴۶) جَزم: تصمیم قطعی و استوار

(۴۷) مَنجَنیق: سنگ‌انداز، آلتی که در جنگ‌های قدیم برای پرتاب کردن سنگ یا گلوله‌های آتش به ‌کار می‌رفته.

(۴۸) صوم: روزه گرفتن، روزه

(۴۹) سایِس: ادب کننده، تربیت کنندهٔ چهارپایان، سُتوربان

(۵۰) اعمی: کور

(۵۱) ضعف: در این‌جا منظور ریاضت و نَفْس‌کُشی است.

(۵۲) کُشِش: کُشته، ریشه‌کن

(۵۳) لُد: ستیزه‌گر

(۵۴) لوک: آن‌ كه به زانو و دست راه رود از شدت ضعف و سستی، عاجزی و زبونی

(۵۵) خَفته: خوابیده‌، خمیده

(۵۶) غیژیدن: خزیدن‌، چهار دست و پا مانند کودکان راه رفتن، به‌روی زانو نشسته راه رفتن

(۵۷) اَشْهَب: خاکستری رنگ، مخلوطی از سیاه و سفید که رنگ سفیدش غالب باشد.

(۵۸) حَرون: سرکش و نافرمان

(۵۹) مُبَدِّل: تبدیل کننده

(۶۰) عُقبی: آخرت

(۶۱) رَغیف: قرص نان

(۶۲) مُخَنَّث: ترسو

(۶۳) مُضمَر: پوشیده، پنهان

(۶۴) هزیمت: شکست

(۶۵) خُضَر: جمعِ خُضْرَه به معنی سبز و سبزی

(۶۶) سالارِ دِه: کنایه از بهار یا خدای تعالی

(۶۷) مرگِ سیاه: مرگِ سخت و هول‌انگیز

(۶۸) اَشْهَب: خاکستری رنگ، مخلوطی از سیاه و سفید که رنگ سفیدش غالب باشد.

(۶۹) حَرون: سرکش و نافرمان

(۷۰) مُبَدِّل: تبدیل کننده

(۷۱) عُقبی: آخرت

(۷۲) رَغیف: قرصِ نان

(۷۳) مُکْتَنَف: پناهگاه، در این‌جا منظور منزل و مقصد است.

(۷۴) حَبَّذا: خوشا

(۷۵) حرونی: نافرمانی، سرکشی

(۷۶) گَرم‌رُو: آن‌که گرم و شتابان راه برود.

(۷۷) حُقُب: جمعِ حُقْب، دوره و برههٔ زمانی.

مدّتی نامعیّن که شامل هشتاد سال یا چهل سال و یک دورهٔ طولانی از زمان و یک سال یا چند سال می‌شود.

(۷۸) سَیران: سیر و گردش

(۷۹) حُب: عشق، مهر

(۸۰) عِلّیین: آسمان هفتم، ملکوتِ اعلیٰ

(۸۱) سِباقت: پیشی جستن

(۸۲) خربَط: مرغابی بزرگ، کنایه از احمق و شکم‌باره

(۸۳) پایگه: پایین‌ترین مرحله و جایگاهِ مجلس

(۸۴) بُراق: اسب تندرو، مرکب هوشیاری، مَرکَبی که پیامبر در شب معراج بر آن سوار شد.

(۸۵) صَعب: سخت و دشوار

(۸۶) تَک: تاختن، دویدن، حمله

(۸۷) عَبَر کردن: عبور کردن و گذشتن

(۸۸) خارخار: اضطراب، نگرانی

(۸۹) گَر: بیماری کچلی

(۹۰) سیس: اسب چابک و تیزتک

(۹۱) مَرعیٰ: چراگاه

(۹۲) سِباقت: پیشی جُستن

(۹۳) خربَط: مرغابی بزرگ، کنایه از احمق و شکم‌باره، من‌های ذهنی پرسروصدا

(۹۴) پایگه: پایین‌ترین مرحله و جایگاهِ مجلس

(۹۵) مُثقَل: گران‌بار شده، زمین‌گیر شده

(۹۶) گَرم‌رُو: آن‌که گرم و شتابان راه برود.

(۹۷) مَصْحوب: مصاحب، همدم

(۹۸) بَردُالْعَجوز: سرمای پیرزن، کنایه از سرمای سخت

(۹۹) سَنی‌: بلندمرتبه، عالیقدر

(۱۰۰) هم‌نَفَس: مجازاً به معنی هم‌فکر

(۱۰۱) سایِس: ادب کننده، تربیت کنندهٔ چهارپایان، سُتوربان

(۱۰۲) طین: گِل

(۱۰۳) یَنْظُر بِنُورِالله: کسی که با نور خدا می‌نگرد.

(۱۰۴) نقشین: دارای نقش و نگار

(۱۰۵) وَحَل: گِل و لای

(۱۰۶) عاریت: قرضی

---------------------------

************************

تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسان


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۱۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #915, Divan e Shams


بیا که ساقی عشق شراب‌باره رسید
خبر ببر بر بیچارگان که چاره رسید


امیر عشق رسید و شرابخانه گشاد
شراب همچو عقیقش به سنگ خاره رسید


هزار چشمه شیر و شکر روان شد از او*
شکاف کرد و به طفلان گاهواره رسید**


هزار مسجد پر شد چو عشق گشت امام
صلوة خیر من النوم از آن مناره رسید


بریز دیگ حلیماب را که کاسه رسید
گشاده هل سر خم را که دردخواره رسید


چو آفتاب جمالش به خاکیان درتافت
زحل ز پرده هفتم پی نظاره رسید


شدیم جمله فریدون چو تاج او دیدیم
شدیم جمله منجم چو آن ستاره رسید


شدیم جمله برهنه چو عشق او زد راه
شدیم جمله پیاده چو او سواره رسید


چو پاره‌پاره درآمد به لطف آن دلبر
بدان طمع دل پرخون پاره‌پاره رسید


بده زبان و همه گوش شو در این حضرت
شتاب کن که پی گوش گوشواره رسید


* قرآن کریم، سوره اعراف (۷)، آیه ۱۶۰

Quran, Al-A’raaf(#7), Line #160


«وَقَطَّعْنَاهُمُ اثْنَتَيْ عَشْرَةَ أَسْبَاطًا أُمَمًا وَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ مُوسَىٰ إِذِ اسْتَسْقَاهُ قَوْمُهُ

أَنِ اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْحَجَرَ فَانْبَجَسَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَيْنًا قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُنَاسٍ

مَشْرَبَهُمْ وَظَلَّلْنَا عَلَيْهِمُ الْغَمَامَ وَأَنْزَلْنَا عَلَيْهِمُ الْمَنَّ وَالسَّلْوَىٰ كُلُوا مِنْ طَيِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاكُمْ

وَمَا ظَلَمُونَا وَلَٰكِنْ كَانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ»


«بنى‌اسرائيل را به دوازده سبط تقسيم كرديم. و چون قوم موسى از او آب خواستند، 

به او وحى كرديم كه عصايت را بر سنگ بزن. از آن سنگ دوازده چشمه روان شد.

و هر گروه آبشخور خويش را بشناخت. و ابر را سايبانشان ساختيم

و برايشان من و سلوى نازل كرديم. بخوريد از اين چيزهاى پاكيزه كه بر شما

روزى داده‌ايم. و آنان به ما ستم نكردند بلكه به خودشان ستم مى‌كردند.»


** قرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۶۰

Quran, Al-Baqarah(#2), Line #60


«وَإِذِ اسْتَسْقَىٰ مُوسَىٰ لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَيْنًا

قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُنَاسٍ مَشْرَبَهُمْ كُلُوا وَاشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللَّـهِ وَلَا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ»


«و به ياد آريد آنگاه را كه موسى براى قوم خود آب خواست. گفتيم: عصايت را بر آن سنگ بزن.

پس دوازده چشمه از آن بگشاد. هر گروهى آبشخور خود را بدانست.

از روزى خدا بخوريد و بياشاميد و در روى زمين به فساد سركشى مكنيد.»


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۱۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #915, Divan e Shams


بیا که ساقی عشق شراب‌باره رسید
خبر ببر بر بیچارگان که چاره رسید


امیر عشق رسید و شرابخانه گشاد
شراب همچو عقیقش به سنگ خاره رسید


هزار چشمه شیر و شکر روان شد از او
شکاف کرد و به طفلان گاهواره رسید


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #38, Divan e Shams


رستم از این بیت و غزل ای شه و سلطان ازل

مفتعلن مفتعلن مفتعلن کشت مرا


قافیه و مغلطه را گو همه سیلاب ببر

پوست بود پوست بود درخور مغز شعرا


آینه‌ام آینه‌ام مرد مقالات نه‌ام

دیده شود حال من ار چشم شود گوش شما


از کف سلطان رسدم ساغر و سغراق قدم

چشمه خورشید بود جرعه او را چو گدا


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2875


در دلش خورشید چون نوری نشاند

پیشش اختر را مقادیری نماند


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2874


پس نبیند جمله را با طم و رم

حبک‌الـاشیاء یعمی و یصم


حدیث


«حُبُّکَ الْاَشَّیءَ یُعْمی و یُصِمّ.»


«عشق تو به اشيا [همانیدگی‌ها] تو را كور و كر می‌کند.»


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۹۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1917, Divan e Shams


نمی‌بینم تو را آن مردی و زور
که بر گردون روی نارفته در گور


چرا دنیا به نکته مستحیله
فریبد چون تو زیرک را به حیله


تو را عمری کشید این غول در تیه
بکن با غول خود بحثی به توجیه


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۱۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #915, Divan e Shams


بیا که ساقی عشق شراب‌باره رسید
خبر ببر بر بیچارگان که چاره رسید


امیر عشق رسید و شرابخانه گشاد
شراب همچو عقیقش به سنگ خاره رسید


هزار چشمه شیر و شکر روان شد از او
شکاف کرد و به طفلان گاهواره رسید


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۰۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4306


آب شوری نیست در‌مان عطش

وقت خوردن گر نماید سرد و خوش

 

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢٢۶٩

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2269


دل نباشد غیر آن دریای نور

دل نظرگاه خدا وآن‌گاه کور


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۰۲۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3028


بهر اظهار است این خلق جهان

تا نماند گنج حکمت‌ها نهان


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2263


دل تو این آلوده را پنداشتی

لاجرم دل ز اهل دل برداشتی


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۷۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #3073, Divan e Shams


بیا بیا که پشیمان شوی از این دوری

بیا به دعوت شیرین ما چه می‌شوری


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۵۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #3055, Divan e Shams


بیا بیا که نیابی چو ما دگر یاری

چو ما به هر دو جهان خود کجاست دلداری


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۵۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #3050, Divan e Shams


بیا بیا تو اگرچه نرفته‌‌‌‌ای هرگز

ولیک هر سخنی گویمت به مرغوبی


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۴٣

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #43, Divan e Shams


کاهل و ناداشت بدم کار درآورد مرا

طوطی اندیشه او همچو شکر خورد مرا


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #58, Divan e Shams


رسید آن شه رسید آن شه بیارایید ایوان را

فروبرید ساعدها برای خوب کنعان را


چو آمد جانِ جانِ جان، نشاید بُرد نامِ جان

به پیشش جان چه کار آید؟ مگر از بهرِ قربان را


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۱۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #915, Divan e Shams


بیا که ساقی عشق شراب‌باره رسید
خبر ببر بر بیچارگان که چاره رسید


امیر عشق رسید و شرابخانه گشاد
شراب همچو عقیقش به سنگ خاره رسید


هزار چشمه شیر و شکر روان شد از او
شکاف کرد و به طفلان گاهواره رسید


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287


او فضولی بوده است از انقباض

کرد بر مختار مطلق اعتراض


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۱۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #915, Divan e Shams


هزار چشمه شیر و شکر روان شد از او
شکاف کرد و به طفلان گاهواره رسید


هزار مسجد پر شد چو عشق گشت امام
صلوة خیر من النوم از آن مناره رسید


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۰۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3109


ابلهان تعظیم مسجد می‌کنند

در خرابی اهل دل جد می‌کنند


آن مجاز است این حقیقت ای خران

نیست مسجد جز درون سروران


مسجدی کان اندرون اولیاست

سجده‌گاه جمله است آنجا خداست


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۲۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2520, Divan e Shams


چو روشن گشتی از طاعت شدی تاریک از عصیان

دل بیچاره را می‌دان که او محتاج چاره‌ستی


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۱۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #915, Divan e Shams


هزار چشمه شیر و شکر روان شد از او
شکاف کرد و به طفلان گاهواره رسید


هزار مسجد پر شد چو عشق گشت امام
صلوة خیر من النوم از آن مناره رسید


بریز دیگ حلیماب را که کاسه رسید
گشاده هل سر خم را که دردخواره رسید


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳٨١١

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3811


من صمت منکم نجا بد یاسه‌اش

خامشان را بود کیسه و کاسه‌اش


حدیث

 

«مَنْ صَمَتَ نَجا.»


«هرکه خموشی گُزید، رستگار شد.»


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۲

 Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2272


دل محیط ا‌‌‌‌ست اندرین خطه وجود

زر همی‌‌افشاند از احسان و جود

 

از سلام حق سلامت‌ها نثار

می‌کند بر اهل عالم اختیار

 

هر که را دامن درست است و معد

آن نثار دل بدآن کس می‌رسد

 

دامن تو آن نیاز است و حضور

هین منه در دامن آن سنگ فجور


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2278


از خیال سیم و زر چون زر نبود

دامن صدقت درید و غم فزود


کی نماید کودکان را سنگ سنگ

تا نگیرد عقل دامن‌شان به چنگ


پیر عقل آمد نه آن موی سپید

مو نمی‌گنجد در این بخت و امید


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۷۱۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2714


لوله‌‌ها بربند و پر دارش ز خم

گفت غضوا عن هوا أبصارکم


قرآن کریم، سوره نور (۲۴)، آیه ۳۰

Quran, An-Noor(#24), Line #30


«قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ … .»


«به مردان مؤمن بگو كه چشمان خويش را از نارواها فروگيرند … .»


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۴۳۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2437, Divan e Shams


دامن ندارد غیر او جمله گدایند ای عمو

درزن دو دست خویش را در دامن شاهنشهی


دامن داشتن: کنایه از توانگر بودن و ثروت داشتن

دست در دامن زدن: یاری خواستن، متوسل شدن


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۰۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #4609


شد نشان صدق ایمان ای جوان

آن‌که آید خوش تو را مرگ اندر آن


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۱۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #915, Divan e Shams


بریز دیگ حلیماب را که کاسه رسید
گشاده هل سر خم را که دردخواره رسید


چو آفتاب جمالش به خاکیان درتافت
زحل ز پرده هفتم پی نظاره رسید


شدیم جمله فریدون چو تاج او دیدیم
شدیم جمله منجم چو آن ستاره رسید


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۷۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3574


تاج کرمناست بر فرق سرت

طوق اعطیناک آویز برت


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۱۳۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2134


گفت ای شه جملگی فرمان تو راست

با وجود آفتاب اختر فناست


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۲۰۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3208


شاه آن باشد که از خود شه بود

نه به مخزن‌ها و لشکر شه شود


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #301, Divan e Shams


صلوات بر تو آرم که فزوده باد قربت

که به قرب کل گردد همه جزوها مقرب


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۱۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #915, Divan e Shams


شدیم جمله فریدون چو تاج او دیدیم
شدیم جمله منجم چو آن ستاره رسید


شدیم جمله برهنه چو عشق او زد راه
شدیم جمله پیاده چو او سواره رسید


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ٢٣٣۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2334


خود ندارم هیچ به سازد مرا

که ز وهم دارم است این صد عنا


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۰۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3501


اول و آخر تویی ما در میان

هیچ هیچی که نیاید در بیان


همانطور که عظمت بی‌نهایت الهی قابل بیان نیست و باید به آن زنده شویم

ناچیزی ما هم به عنوان من ذهنی قابل بیان نیست و ارزش بیان ندارد

باید هر چه زودتر آن را انکار کنیم و به او زنده شویم


قرآن کریم، سوره حدید (۵۷)، آیه ۳

Quran, Al-Hadid(#57), Line #3


«هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ ۖ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ.»


«اوست اوّل و آخر و ظاهر و باطن، و او به هر چيزى داناست.»


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۶۲۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1622


چون تو گوشی او زبان نی جنس تو

گوش‌ها را حق بفرمود انصتوا


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣۴۵۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3456


انصتوا را گوش کن خاموش باش

چون زبان حق نگشتی گوش باش


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ٢٣٧٢

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2372, Divan e Shams


چو رخ شاه بدیدی، برو از خانه چو بیذق

رخ خورشید چو دیدی هله گم شو چو ستاره


چو بدآن بنده‌نوازی شده‌ای پاک و نمازی

همگان را تو صلا گو چو موذن ز مناره


تو در این ماه نظر کن که دلت روشن از او شد

تو در این شاه نگه کن که رسیده‌است سواره


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۱۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #613


وقت آن آمد که من عریان شوم

نقش بگذارم سراسر جان شوم


ای عدو شرم و اندیشه بیا

که دریدم پرده شرم و حیا


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #39, Divan e Shams


هر که به جوبار بود جامه بر او بار بود

چند زیان است و گران خرقه و دستار مرا


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۲۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2520, Divan e Shams


به‌تدریج ار کنی تو پی خر دجال از روزه

ببینی عیسی مریم که در میدان سواره‌ستی


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۱۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #915, Divan e Shams


شدیم جمله برهنه چو عشق او زد راه
شدیم جمله پیاده چو او سواره رسید


چو پاره‌پاره درآمد به لطف آن دلبر
بدان طمع دل پرخون پاره‌پاره رسید


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۴۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #243


گر ندیدی سود او در قهر او

کی شدی آن لطف مطلق قهرجو


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۷۲۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #728, Divan e Shams


زآن چنین خندان و خوش ما جان شیرین می‌دهیم

کان ملک ما را به شهد و قند و حلوا می‌کُشد


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۷۶۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #768


از سر که سیل‌های تیزرو

وز تن ما جان عشق‌آمیزرو


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ١۵٠٢

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1502


خویش را تسلیم کن بر دام مزد

وآنگه از خود بی ز خود چیزی بدزد


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۲۸۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2282, Divan e Shams


فرمان خرم‌شاهی‌ات در خون دل توقیع شد

کف کرد خون بر روی خون از جزم تو پا کوفته


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۹۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2596


اندک اندک آب را دزدد هوا

دین چنین دزدد هم احمق از شما


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۱۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #915, Divan e Shams


چو پاره‌پاره درآمد به لطف آن دلبر
بدان طمع دل پرخون پاره‌پاره رسید


بده زبان و همه گوش شو در این حضرت
شتاب کن که پی گوش گوشواره رسید


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۱۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #915, Divan e Shams


امیر عشق رسید و شرابخانه گشاد
شراب همچو عقیقش به سنگ خاره رسید


هزار چشمه شیر و شکر روان شد از او
شکاف کرد و به طفلان گاهواره رسید


قرآن کریم، سوره اعراف (۷)، آیه ۱۶۰

Quran, Al-A’raaf(#7), Line #160


«وَقَطَّعْنَاهُمُ اثْنَتَيْ عَشْرَةَ أَسْبَاطًا أُمَمًا وَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ مُوسَىٰ إِذِ اسْتَسْقَاهُ قَوْمُهُ

أَنِ اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْحَجَرَ فَانْبَجَسَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَيْنًا قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُنَاسٍ

مَشْرَبَهُمْ وَظَلَّلْنَا عَلَيْهِمُ الْغَمَامَ وَأَنْزَلْنَا عَلَيْهِمُ الْمَنَّ وَالسَّلْوَىٰ كُلُوا مِنْ طَيِّبَاتِ مَا رَزَقْنَاكُمْ

وَمَا ظَلَمُونَا وَلَٰكِنْ كَانُوا أَنْفُسَهُمْ يَظْلِمُونَ»


«بنى‌اسرائيل را به دوازده سبط تقسيم كرديم. و چون قوم موسى از او آب خواستند، 

به او وحى كرديم كه عصايت را بر سنگ بزن. از آن سنگ دوازده چشمه روان شد.

و هر گروه آبشخور خويش را بشناخت. و ابر را سايبانشان ساختيم

و برايشان من و سلوى نازل كرديم. بخوريد از اين چيزهاى پاكيزه كه بر شما

روزى داده‌ايم. و آنان به ما ستم نكردند بلكه به خودشان ستم مى‌كردند.»


قرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۶۰

Quran, Al-Baqarah(#2), Line #60


«وَإِذِ اسْتَسْقَىٰ مُوسَىٰ لِقَوْمِهِ فَقُلْنَا اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْحَجَرَ فَانْفَجَرَتْ مِنْهُ اثْنَتَا عَشْرَةَ عَيْنًا

قَدْ عَلِمَ كُلُّ أُنَاسٍ مَشْرَبَهُمْ كُلُوا وَاشْرَبُوا مِنْ رِزْقِ اللَّـهِ وَلَا تَعْثَوْا فِي الْأَرْضِ مُفْسِدِينَ»


«و به ياد آريد آنگاه را كه موسى براى قوم خود آب خواست. گفتيم: عصايت را بر آن سنگ بزن.

پس دوازده چشمه از آن بگشاد. هر گروهى آبشخور خود را بدانست.

از روزى خدا بخوريد و بياشاميد و در روى زمين به فساد سركشى مكنيد.»


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۲۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2520, Divan e Shams


بزن این منجنیق صوم قلعه کفر و ظلمت بر

اگر بودی مسلمانی موذن بر مناره‌ستی


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۱۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #915, Divan e Shams


هزار مسجد پر شد چو عشق گشت امام
صلوة خیر من النوم از آن مناره رسید


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۱۱۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1111


قصه هلال که بنده مخلص بود خدای را صاحب بصیرت، بی‌‌تقلید

پنهان شده در بندگی مخلوقان جهت مصلحت نه از عجز

چنانکه لقمان و یوسف از روی ظاهر و غیر ایشان

بنده‌ای سایس بود امیری را و آن امیر مسلمان بود اما کور

 

داند اعمی که مادری دارد

لیک چونی به وهم در نارد

 

اگر با این دانش تعظیم این مادر کند، ممکن بود که از عمی خلاص یابد که

اِذاٰ اَرادَ اللهُ بِعَبْدٍ خَیْراً فَتَحَ عَیْنَی قَلْبِهِ لِیُبَصِّرَهُ بِهِمَاالْغَیبَ.


«هرگاه خداوند برای بنده‌ای خیر خواهد دو چشمِ قلب او را گشاید

تا غیب را با آن دو ببیند.»

 

چون شنیدی بعضی اوصاف بلال

بشنو اکنون قصه‌ ضعف هلال

 

از بلال او پیش بود اندر روش

خوی بد را بیش کرده بد کشش

 

نه چو تو پس ‌رو که هر دم پس‌تری

سوی سنگی می‌روی از گوهری

 

آن‌چنان کان خواجه را مهمان رسید

خواجه از ایام و سالش بررسید

 

گفت عمرت چند سال است ای پسر

بازگو و در مدزد و برشمر

 

گفت هجده هفده یا خود شانزده

یا که پانزده ای برادرخوانده

 

گفت واپس واپس ای خیره سرت

باز می‌رو تا به رحم مادرت


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۷۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1777


دیده‌یی عمری تو داد و داوری

وآنگه از نادیدگان ناشی‌تری


هر که شاگردیش کرد استاد شد

تو سپس‌تر رفته‌یی ای کور لد


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، ‌بیت ۹۸۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #980


لنگ و لوک و خفته‌شکل و بی‌ادب

سوی او می‌غیژ و او را می‌طلب


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۱۱۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1118


حکایت در تقریر همین سخن

 

آن یکی اسپی طلب کرد از امیر

گفت رو آن اسپ اشهب را بگیر

 

گفت آن را من نخواهم گفت چون

گفت او واپس‌رو است و بس حرون

 

سخت پس‌پس می‌رود او سوی بن

گفت دمش را به سوی خانه کن

 

دم این استور نفست شهوت است

زین سبب پس‌پس رود آن خودپرست

 

شهوت او را که دم آمد ز بن

ای مبدل شهوت عقبیش کن

 

چون ببندی شهوتش را از رغیف

سرکند آن شهوت از عقل شریف


رایج‌ترین رغیف‌ها (همانیدگی‌ها)


 - افکار

- انسان

- پول

- مقام

- تایید و توجه خواستن

- قرینِ بد

- تمرکز برروی دیگران

- عدالتِ ذهنی

- بایدها و نبایدهای ذهنی

…


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ١٩۵۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1955


حرص اندر عشق تو فخر است و جاه

حرص اندر غیر تو ننگ و تباه


شهوت و حرص نران پیشی بود

و آن حیزان ننگ و بدکیشی بود


حرص مردان از ره پیشی بود

در مخنث حرص سوی پس رود


آن یکی حرص از کمال مردی است

و آن‌دگر حرص افتضاح و سردی ‌است


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، ‌بیت ۲۲۶۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2264


آن بهاران مضمر است اندر خزان

در بهار است آن خزان مگریز از آن


همره غم باش با وحشت بساز

می‌طلب در مرگ خود عمر دراز


آنچه گوید نفس تو کاین‌جا بد است

مشنوش چون کار او ضد آمده‌ست


تو خلافش کن که از پیغمبران

این چنین آمد وصیت در جهان


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۸۹۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1892


در خزان آن صد هزاران شاخ و برگ

در هزیمت رفته در دریای مرگ‌‌


زاغ، پوشیده سیه چون نوحه‌گر

در گلستان نوحه کرده بر خضر


باز فرمان آید از سالار ده

مر عدم را کانچه خوردی بازده‌‌

 

آنچه خوردی واده ای مرگ سیاه

از نبات و دارو و برگ و گیاه‌‌


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۱۱۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1118


حکایت در تقریر همین سخن

 

آن یکی اسپی طلب کرد از امیر

گفت رو آن اسپ اشهب را بگیر

 

گفت آن را من نخواهم گفت چون

گفت او واپس‌رو است و بس حرون

 

سخت پس‌پس می‌رود او سوی بن

گفت دمش را به سوی خانه کن

 

دم این استور نفست شهوت است

زین سبب پس‌پس رود آن خودپرست

 

شهوت او را که دم آمد ز بن

ای مبدل شهوت عقبیش کن

 

چون ببندی شهوتش را از رغیف

سرکند آن شهوت از عقل شریف

 

همچو شاخی که ببری از درخت

سر کند قوت ز شاخ نیکبخت

 

چونکه کردی دم او را آن طرف

گر رود پس‌پس رود تا مکتنف

 

حبذا اسپان رام پیش‌رو

نه سپس‌رو نه حرونی را گرو

 

گرم‌رو چون جسم موسی کلیم

تا به بحرینش چو پهنای گلیم

 

هست هفصد ساله راه آن حقب

که بکرد او عزم در سیران حب


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۱۸۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2180


سیر عارف هر دمی تا تخت شاه

سیر زاهد هر مهی یک‌روزه راه


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۱۲۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1129


همت سیر تنش چون این بود

سیرِ جانش تا به علیین بود


شهسواران در سباقت تاختند

خربطان در پایگه انداختند


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۸۶۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #862, Divan e Shams


قومی که بر براق بصیرت سفر کنند

بی ابر و بی‌غبار در آن مه نظر کنند


در دانه‌های شهوتی آتش زنند زود

وز دامگاه صعب به یک تک عبر کنند


از خارخار این گر طبع آن طرف روند

بزم و سرای گلشن جای دگر کنند


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰۴۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2043, Divan e Shams


اسپان اختیاری حمال شهریاری

پالان کشند و سرگین اسبان کند و کودن


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۷۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1474


پس ز درد اکنون شکایت برمدار

کاوست سوی نیست اسبی راهوار


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۴۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4744


دست‌ اندازیم چون اسپان سیس

در دویدن سوی مرعای انیس


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۱۳۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1130


شهسواران در سباقت تاختند

خربطان در پایگه انداختند


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۷۳۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3739


مثقلان خاک بر جا ماندند

سابقون‌السابقون درراندند


قرآن کریم، سوره واقعه (۵۶)، آیه ۱۰ - ۱۱

Quran, Al-Waaqia(#56), Line #10-11


«وَالسَّابِقُونَ السَّابِقُونَ» (١٠)


«آنها كه سبقت جسته بودند و اينك پيش افتاده‌اند.»


«أُولَٰئِكَ الْمُقَرَّبُونَ» (١١)


«اينان مقرّبانند،»


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۱۲۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1127


گرم‌رو چون جسم موسی کلیم

تا به بحرینش چو پهنای گلیم


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۹۶۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1968


می‌روم تا مجمع البحرین من

تا شوم مصحوب سلطان زمن


قرآن کریم، سوره کهف (۱۸)، آیه ۶۰

Quran, Al-Kahf(#18), Line #60


«وَإِذْ قَالَ مُوسَىٰ لِفَتَاهُ لَا أَبْرَحُ حَتَّىٰ أَبْلُغَ مَجْمَعَ الْبَحْرَيْنِ أَوْ أَمْضِيَ حُقُبًا»


«و موسى به شاگرد خود گفت: من همچنان خواهم رفت تا آنجا كه دو دريا به هم رسيده‌اند.

يا مى‌رسم، يا عمرم به سر مى‌آيد.»


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۱۳۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1131


مثل

 

آن‌چنانکه کاروانی می‌رسید

در دهی آمد دری را باز دید


آن یکی گفت اندرین بردالعجوز

تا بیندازیم اینجا چند روز

 

بانگ آمد نه بینداز از برون

وآنگهانی اندر آ تو اندرون

  

هم برون افگن هر آنچ افکندنی‌ست

در میا با آن‌ که این مجلس سنی‌ست


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۷۷۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2771


تا برونی جامه‌‌ها بینی و بس

جامه بیرون کن درآ ای هم‌نفس‌‌


زآنکه با جامه درون‌سو راه نیست

تن ز جان جامه ز تن آگاه نیست‌‌


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۱۳۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1135


بد هلال استاددل جان‌روشنی

سایس و بنده امیر مومنی


سایسی کردی در آخر آن غلام

لیک سلطان سلاطین بنده نام

 

آن امیر از حال بنده بی‌خبر

که نبودش جز بلیسانه نظر

 

آب و گل می‌دید و در وی گنج نه

پنج و شش می‌دید و اصل پنج نه

 

رنگ طین پیدا و نور دین نهان

هر پیمبر این چنین بد در جهان

 

آن مناره دید و در وی مرغ نی

بر مناره شاه‌بازی پرفنی


و آن دوم می‌دید مرغی پرزنی

لیک موی اندر دهان مرغ نی


وآن که او ینظر بنورالله بود

هم ز مرغ و هم ز مو آگاه بود


گفت آخر چشم سوی موی نه

تا نبینی مو بنگشاید گره


آن یکی گل دید نقشین در وحل

وآن دگر گل دید پر علم و عمل


تن مناره علم و طاعت همچو مرغ

خواه سیصد مرغ گیر و یا دو مرغ


مرد اوسط مرغ‌بین است او و بس

غیر مرغی می‌نبیند پیش و پس


موی آن نوری است پنهان آن مرغ

که بدآن پاینده باشد جان مرغ


مرغ کان موی است در منقار او

هیچ عاریت نباشد کار او


علم او از جان او جوشد مدام

پیش او نه مستعار آمد نه وام

Back

Today visitors: 476

Time base: Pacific Daylight Time