Loading the content... Loading depends on your connection speed!

Ganje Hozour App
Ganje Hozour Iphone App Ganje Hozour Android App

: تماس با دفتر گنج حضور در آمریکا

Tel: 001 818 970 3345

Email: parviz4762@mac.com

Search
جستجو

Ganje Hozour Program #812
برنامه شماره ۸۱۲ گنج حضور

Please rate this video
Out of 205 votes | 9604 Views
Poor            Good            Great

    

Set Stream Quality

  

Description

برنامه شماره ۸۱۲ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی


۱۳۹۹ تاریخ اجرا: ۲۷ آوریل ۲۰۲۰ - ۹ اردیبهشت


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۲

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 32, Divan e Shams


دیدم سَحَر آن شاه(١) را بر شاهراهِ «هَلْ اَتی»*(٢)

در خوابِ غفلت بی‌خبر زو بوالْعلیّ و بوالْعَلا(٣)

  

زان مَی که در سر داشتم، من ساغری برداشتم   

در پیشِ او می‌داشتم، گفتم که: «ای شاه! اَلصَّلا»(۴)!


گفتا: «چی است این ای فلان؟!» گفتم که: خونِ عاشقان!

جوشیده و صافی چو جان بر آتشِ عشق و وَلا»(۵)


گفتا: «چو تو نوشیده‌ای، در دیگِ جان جوشیده‌ای

از جان و دل نوشش کنم، ای باغِ اسرارِ خدا!»


آن دلبرِ سرمستِ من، بِستَد(۶) قَدَح(۷) از دستِ من

اندرکشیدش همچو جان، کان بود جان را جانْ فزا(۸)


از جان گذشته صد دَرَج(۹)، هم در طَرَب هم در فَرَج(۱۰)

می‌کرد اشارت آسمان: «کِای چشمِ بَد دور از شما»


* قرآن کریم، سوره انسان(۷۶)، آیه ۲و۱

Quran, Sooreh Al-Insan(#76), Line #1,2


« هَلْ أَتَىٰ عَلَى الْإِنْسَانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئًا مَذْكُورًا.»(١)


« آیا (جز این است که) مدّت زمانی بر انسان گذشته است و 

او چیز قابل ذکر (ذکر کردنی با ذهن) نبوده است؟! »


« إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعًا بَصِيرًا.» (٢)


« ما (جسم)  انسان را از نطفه‌ی آمیخته آفریده‌ایم، و او  را 

(ازجنبه و به لحاظ هشیاری عدم یا غیر قابل ذکر) شنوا و بینا، کرده‌ایم. 

و (هر لحظه)  او را می‌آزمائیم، ( به بینیم که آیا او می خواهد با بینایی 

ما (عدم) به بیند و با شنوایی ما (سکوت) بشنود.»


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۸۹۴

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 894


خاک را تصویرِ این کار از کجا؟

نطفه را خَصمیّ و انکار از کجا؟


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۸۹۷

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 897


پس مثالِ تو چو آن حلقه‌زنی ست

کز درونش خواجه گوید: خواجه نیست


حلقه‌زن زین نیست، دریابد که هست

پس ز حلقه بر ندارد هیچ دست


چند صنعت رفت ای انکار تا

آب و گل انکار زاد از هَلْ اَتی


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۸۴

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 684


گر نبودی امتحان هر بدی

هر مُخَنَّث(۱۱) در وَغا(۱۲) رُستم بدی


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۴۶

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 746


امتحان بر امتحان است ای پدر

هین، به کمتر امتحان، خود را مَخَر(۱۳)


قرآن کریم، سوره انسان(۷۶)، آیه ۳و۲

Quran, Sooreh Al-Insan(#76), Line #2,3


«...فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعًا بَصِيرًا.»(۲)


«...او را شنوا و بینا، کرده‌ایم . و (هر لحظه)  او را می‌آزمائیم.»


« إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا.» (٣)


« ما راه را بدو نشان داده ایم. چه او سپاسگزار باشد یا بسیار

ناسپاس.»


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۸۹۶

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2896


شُکر، جانِ نعمت و نعمت چو پوست

ز آنکه شُکر آرَد تو را تا کویِ دوست 


نعمت آرد غفلت و شُکر اِنتِباه

صیدِ نعمت کُن به دامِ شُکرِ شاه 


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹۱۴

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 914, Divan e Shams


ز ناسپاسیِ ما بسته است روزنِ دل

خدای گفت که انسان لِرَّبِهِ لَکَنُود 


قرآن کریم، سوره عادیات (۱۰۰)، آیه ۸-۶

Quran, Sooreh Al-Adiyat(#100), Line #6-8


«إِنَّ الْإِنْسَانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ.»(۶)


« همانا آدمی نسبت به پروردگارش بسیار نا سپاس است.»


«وَإِنَّهُ عَلَىٰ ذَٰلِكَ لَشَهِيدٌ.» (٧)


« و او خود بر اين گواه است.»


« وَإِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَدِيدٌ.» (٨)


« و او سخت به مال (همانیدگی) دلبستگی دارد.»


قرآن کریم، سوره انسان(۷۶)، آیه ۷-۴

Quran, Sooreh Al-Insan(#76), Line #4-7


« إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلْكَافِرِينَ سَلَاسِلَ وَأَغْلَالًا وَسَعِيرًا.» (۴)


« ما برای کافران (همانیده شدگان با چیزهای آفل 

در ذهن) زنجیرها و غلّها و آتش فروزان دوزخ را آماده کرده‌ایم.»


« إِنَّ الْأَبْرَارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كَانَ مِزَاجُهَا كَافُورًا.» (۵)


« نیکان، (واهمانیده ها از چیزهای آفل در ذهن) جامهای

 شرابی را سر می‌کشند و می‌نوشند که آمیخته به کافور است.»


« عَيْنًا يَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَهَا تَفْجِيرًا.» (۶)


« (این جامها پر می‌شود از) چشمه‌ای که بندگان خدا از آن 

می‌نوشند و هرجا که بخواهند با خود روان می‌کنند و می‌برند.»


« يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَيَخَافُونَ يَوْمًا كَانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيرًا.» (٧)


«(بندگانی که ) به نذر خود وفا می‌کردند، و از روزی می‌هراسیدند 

که شرّ و بلای آن گسترده و فراگیر است.»


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۴۵

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 545, Divan e Shams


بیست(۱۴) چو خورشید اگر تابد اندر شبِ من

تا تو قدم در نَنَهی، خود سحری می‌نَشَود


دانه دل کاشته‌ای زیرِ چنین آب و گِلی

تا به بهارت نرسد، او شجری(۱۵) می‌نشود


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۴۹۰

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 490, Divan e Shams


مرا چو زندگی از یادِ رویِ چون مهِ توست

همیشه سجده گَهَم آستانِ خرگهِ(۱۶) توست


به هر شبی کُشدم تا به روز زنده کند

نوایِ آن سگ کاو پاسبانِ درگهِ توست


ز پیش آب و گِل من بدید روح تو را

خِرَد بگفت که سجده کُنَش که او شه توست


سجود کرد و در آن سجده ماند تا به ابد

نهاده روی بر آن خاکِ خوش، که او رهِ توست


چه باشدَت اگر این شوره خاک را که منم

به نعل بازنوازی(۱۷) که آن گذرگهِ توست


ایا دو دیده تبریز، شمسِ دینِ به حق

تو کهربایِ دلی، دل به عاشقی کَهِ توست


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۹۲

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2492, Divan e Shams


هر بَشَری که صاف شد در دو جهان وِرا دِلی

دید غَرَض که فَقر بُد، بانگِ اَلَست(۱۸) را بَلی


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۶۴۰

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2640, Divan e Shams


با دوست وفا کُن، که وفا وامِ اَلَست است

تَرسَم که بِمیری و در این وام بِمانی


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۶۹۴

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1694, Divan e Shams


من بندهٔ اَلَستَم، آنِ تو بوده اَستَم

آن خیره کُش فِراقَت، می راند خیرخیرَم


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۸۳۲

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1832, Divan e Shams


بانگ رسید در عَدَم، گفت عَدَم: بَلی، نَعَم 

می نهَم آن طرف قدَم، تازه و سبز و شادمان


مُستَمِعِ اَلَست شد، پای دَوان و مَست شد

نیست بُد او و هَست شد، لاله و بید و ضیمران


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۱۱۰

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2110


هر دَمی از وی همی آید اَلَست

جوهر و اَعراض می گردند هَست


گر نمی آید بَلی زیشان، وَلی

آمدنْشان از عَدَم، باشد "بَلی"


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۳۷

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1937


گفته او را من زبان و چشم تو

من حواس و من رضا و خشم تو


رَوْ که بی یَسْمَع وَ بی یُبْصِر توی

سِر توی، چه جایِ صاحبْ‌سِر توی


چون شدی مَنْ کانَ لِلَه از وَلَه(۱۹)

من تو را باشم که کان اللهُ لَه


حدیث


« مَنْ كانَ لَله كانَ اللهُ لَه »


« هر که برای خدا باشد، خدا نیز برای اوست.»


گه توی گویم تورا، گاهی منم

هر چه گویم، آفتابِ روشنم


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۲۷

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 2327


چون کَفَم زین، حلّ و عقد او تهی ست

ای عجب این مُعجبیِّ(۲۰) من ز کیست؟


دیده را نادیده خود انگاشتم

باز زنبیل دعا برداشتم


چون الف چیزی ندارم، ای کریم

جز دلی دلتنگ‌تر از چشم میم


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۳۴

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 2334


خود ندارم هیچ، بِه سازد مرا

که ز وهم دارم است این صد عَنا


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۱۲

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3212


هر که نقص خویش را دید و شناخت

اندر اِستِکمال(۲۱) خود دو اسبه(۲۲) تاخت


زان نمی‌پرد به سوی ذوالجلال

کو گمانی می‌برد خود را کمال


علتی بتّر ز پندار کمال

نیست اندر جان تو ای ذُو دَلال(۲۳)


از دل و از دیده‌ات بس خون رود

تا ز تو این مُعجِبی بیرون رود


علت ابلیس انا خیری بده ست*

وین مرض در نفس هر مخلوق هست


گرچه خود را بس شکسته بیند او

آب صافی دان و سرگین(۲۴) زیر جو


چون بشوراند ترا در امتحان

آب سرگین رنگ گردد در زمان


در تگ(۲۵) جو هست سرگین ای فَتی'(۲۶)

گرچه جو صافی نماید مر تو را


هست پیر راه‌دان پر فِطَن(۲۷)

جوی های نفس و تن را جوی کن


جوی خود را کی تواند پاک کرد؟

نافع از علم خدا شد علم مرد


کی تراشد تیغ دستهٔ خویش را

رو به جراحی سپار این ریش(۲۸) را


بر سر هر ریش جمع آمد مگس

تا نبیند قُبح ریش خویش کس


آن مگس اندیشه‌ها و آن مال تو

ریش تو آن ظلمت احوال تو


ور نهد مرهم(۲۹) بر آن ریش تو پیر

آن زمان ساکن شود درد و نفیر(۳۰)


تا که پندارد که صحت یافته ست

پرتو مرهم بر آنجا تافته ست


هین ز مرهم سر مکش ای پشت‌ریش

و آن ز پرتو دان مدان از اصل خویش


* قرآن کریم، سوره اعراف (۷)، آیه ۱۲

Quran, Sooreh Al-A'raaf(#7), Line #12


«…قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ.»


«… ابلیس گفت: من از آدم بهترم، مرا از آتش و او را 

از گل‌ آفریده‌ای.»


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۸۹۳

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 893


حجّتِ انکار شد اِنشارِ(۳۱) تو

از دوا بدتر شد این بیمارِ تو


خاک را تصویرِ این کار از کجا؟

نطفه را خَصمیّ و انکار از کجا؟


چون در آن دم بی‌دل و بی‌سِر بُدی

فِکرَت(۳۲) و انکار را منکر بُدی


از جَمادی چونکه انکارت بِرُست

هم ازین انکار، حَشرَت شد درست


پس مثالِ تو چو آن حلقه‌زنی ست

کز درونش خواجه گوید: خواجه نیست


حلقه‌زن زین نیست، دریابد که هست

پس ز حلقه بر ندارد هیچ دست


پس هم انکارت مُبَیَّن(۳۳) می‌کند

کز جماد او حَشْر صَد فَن می‌کند


چند صنعت رفت ای انکار تا

آب و گل انکار زاد از هَلْ اَتی


آب وگِل می‌گفت: خود اِنکار نیست

بانگ می‌زد بی‌خبر که اِخبار(۳۴) نیست


من بگویم شرح این از صد طریق

لیک خاطر لغزد از گفت دقیق






(١) آن شاه: خدا، زندگی

(٢) شاهراه هَلْ اَتی: جاده ای است که در اثر تسلیم، انسان از هشیاری جسمی (من ذهنی) به هشیاری حضور (عشق یا وحدت هشیارانه با خدا) طی می کند. هَلْ اَتی: آیا نیامد…

(٣) بوالْعلیّ و بوالْعَلا: اشخاص نوعی و نامعیّن، این و آن

(۴) اَلصَّلا: کلمه‌ای که در مقام دعوت عده‌ای از مردم برای طعام خوردن یا انجام دادن کاری گفته می‌شود.

(۵) وَلا: دوستی

(۶) ستاندن: گرفتن، باز پس گرفتن

(۷) قدح: ظرفی که در آن چیزی بیاشامند، کاسۀ بزرگ.

(۸) جان فزا: افزاینده جان، آنچه باعث نشاط شود.

(۹) دَرَج: مرتبه، پلّه

(۱۰) فَرَج: گشایش و آسایش

(۱۱) مُخَنَّث: نامرد، مردی که اطوار زنانه دارد

(۱۲) وَغا: جنگ و پیکار

(۱۳) خود را مَخَر: خودپسندی مکن، خواهان خود مشو

(۱۴) بیست: کنایه از کمیّت بسیار و مقدار نامحدود است. 

(۱۵) شجر: درخت

(۱۶) خرگه: مخفّف خرگاه به معنی جا و محل وسیع، سراپرده ٔ بزرگ .

(۱۷) بازنوازی: به دیدار کسی رفتن، قدم رنجه کردن

(۱۸) اَلست: ازل، زمانی که ابتدا ندارد.

(۱۹) وَلَه: حیرت

(۲۰) مُعجِبی: خود بینی

(۲۱) اِستِکمال: به کمال رسانیدن، کمال خواهی

(۲۲) دو اسبه تاختن : کنایه از شتاب کردن و به شتاب

(۲۳) ذُو دَلال: صاحب ناز و کرشمه

(۲۴) سرگین: مدفوع چهارپایان

(۲۵) تَگ: ژرفا، عمق، پایین

(۲۶) فَتی': جوان، جوانمرد

(۲۷) فِطَن: جمع فِطنَه، به معنی زیرکی، هوشیاری، دانایی

(۲۸) ریش: زخم، جراحت

(۲۹) مرهم: دارویی که روی زخم می نهند

(۳۰) نفیر: ناله و زاری و فریاد

(۳۱) اِنشار: زنده کردن

(۳۲) فِکرَت: اندیشه

(۳۳)مُبَیَّن: بيان كرده شده

(۳۴) اِخبار: مخبر، خبر دهنده

************************

تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسان


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۲

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 32, Divan e Shams


دیدم سحر آن شاه را بر شاهراه هل اتی*

در خواب غفلت بی‌خبر زو بوالعلی و بوالعلا

  

زان می که در سر داشتم من ساغری برداشتم   

در پیش او می‌داشتم گفتم که ای شاه الصلا


گفتا چی است این ای فلان گفتم که خون عاشقان

جوشیده و صافی چو جان بر آتش عشق و ولا


گفتاچو تو نوشیده‌ای در دیگ جان جوشیده‌ای

از جان و دل نوشش کنم ای باغ اسرار خدا


آن دلبر سرمست من بستد قدح از دست من

اندرکشیدش همچو جان کان بود جان را جان فزا


از جان گذشته صد درج هم در طرب هم در فرج

می‌کرد اشارت آسمان کای چشم بد دور از شما


* قرآن کریم، سوره انسان(۷۶)، آیه ۲و۱

Quran, Sooreh Al-Insan(#76), Line #1,2


« هَلْ أَتَىٰ عَلَى الْإِنْسَانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئًا مَذْكُورًا.»(١)


« آیا (جز این است که) مدّت زمانی بر انسان گذشته است و 

او چیز قابل ذکر (ذکر کردنی با ذهن) نبوده است؟! »


« إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعًا بَصِيرًا.» (٢)


« ما (جسم)  انسان را از نطفه‌ی آمیخته آفریده‌ایم، و او  را 

(ازجنبه و به لحاظ هشیاری عدم یا غیر قابل ذکر) شنوا و بینا، کرده‌ایم. 

و (هر لحظه)  او را می‌آزمائیم، ( به بینیم که آیا او می خواهد با بینایی 

ما (عدم) به بیند و با شنوایی ما (سکوت) بشنود.»


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۸۹۴

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 894


خاک را تصویر این کار از کجا

نطفه را خصمی و انکار از کجا


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۸۹۷

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 897


پس مثال تو چو آن حلقه‌زنی ست

کز درونش خواجه گوید خواجه نیست


حلقه‌زن زین نیست دریابد که هست

پس ز حلقه بر ندارد هیچ دست


چند صنعت رفت ای انکار تا

آب و گل انکار زاد از هل اتی


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۶۸۴

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 684


گر نبودی امتحان هر بدی

هر مخنث در وغا رستم بدی


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۴۶


امتحان بر امتحان است ای پدر

هین به کمتر امتحان خود را مخر


قرآن کریم، سوره انسان(۷۶)، آیه ۳و۲

Quran, Sooreh Al-Insan(#76), Line #2,3


«...فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعًا بَصِيرًا.»(۲)


«...او را شنوا و بینا، کرده‌ایم . و (هر لحظه)  او را می‌آزمائیم.»


« إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا.» (٣)


« ما راه را بدو نشان داده ایم. چه او سپاسگزار باشد یا بسیار

ناسپاس.»


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۸۹۶

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 3, Line # 2896


شکر جان نعمت و نعمت چو پوست

ز آنکه شکر آرد تو را تا کوی دوست 


نعمت آرد غفلت و شکر انتباه

صید نعمت کن به دام شکر شاه 


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹۱۴

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 914, Divan e Shams


ز ناسپاسی ما بسته است روزن دل

خدای گفت که انسان لربه لکنود 


قرآن کریم، سوره عادیات (۱۰۰)، آیه ۸-۶

Quran, Sooreh Al-Adiyat(#100), Line #6-8


«إِنَّ الْإِنْسَانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ.»(۶)


« همانا آدمی نسبت به پروردگارش بسیار نا سپاس است.»


«وَإِنَّهُ عَلَىٰ ذَٰلِكَ لَشَهِيدٌ.» (٧)


« و او خود بر اين گواه است.»


« وَإِنَّهُ لِحُبِّ الْخَيْرِ لَشَدِيدٌ.» (٨)


« و او سخت به مال (همانیدگی) دلبستگی دارد.»


قرآن کریم، سوره انسان(۷۶)، آیه ۷-۴

Quran, Sooreh Al-Insan(#76), Line #4-7


« إِنَّا أَعْتَدْنَا لِلْكَافِرِينَ سَلَاسِلَ وَأَغْلَالًا وَسَعِيرًا.» (۴)


« ما برای کافران (همانیده شدگان با چیزهای آفل 

در ذهن) زنجیرها و غلّها و آتش فروزان دوزخ را آماده کرده‌ایم.»


« إِنَّ الْأَبْرَارَ يَشْرَبُونَ مِنْ كَأْسٍ كَانَ مِزَاجُهَا كَافُورًا.» (۵)


« نیکان، (واهمانیده ها از چیزهای آفل در ذهن) جامهای

 شرابی را سر می‌کشند و می‌نوشند که آمیخته به کافور است.»


« عَيْنًا يَشْرَبُ بِهَا عِبَادُ اللَّهِ يُفَجِّرُونَهَا تَفْجِيرًا.» (۶)


« (این جامها پر می‌شود از) چشمه‌ای که بندگان خدا از آن 

می‌نوشند و هرجا که بخواهند با خود روان می‌کنند و می‌برند.»


« يُوفُونَ بِالنَّذْرِ وَيَخَافُونَ يَوْمًا كَانَ شَرُّهُ مُسْتَطِيرًا.» (٧)


«(بندگانی که ) به نذر خود وفا می‌کردند، و از روزی می‌هراسیدند 

که شرّ و بلای آن گسترده و فراگیر است.»


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۴۵

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 545, Divan e Shams


بیست چو خورشید اگر تابد اندر شب من

تا تو قدم در ننهی خود سحری می‌نشود


دانه دل کاشته‌ای زیر چنین آب و گلی

تا به بهارت نرسد او شجری می‌نشود


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۴۹۰

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 490, Divan e Shams


مرا چو زندگی از یاد روی چون مه توست

همیشه سجده گهم آستان خرگه توست


به هر شبی کشدم تا به روز زنده کند

نوای آن سگ کاو پاسبان درگه توست


ز پیش آب و گل من بدید روح تو را

خرد بگفت که سجده کنش که او شه توست


سجود کرد و در آن سجده ماند تا به ابد

نهاده روی بر آن خاک خوش که او ره توست


چه باشدت اگر این شوره خاک را که منم

به نعل بازنوازی که آن گذرگ توست


ایا دو دیده تبریز شمس دین به حق

تو کهربای دلی دل به عاشقی که توست


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۹۲

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2492, Divan e Shams


هر بشری که صاف شد در دو جهان ورا دلی

دید غرض که فقر بد بانگ الست را بلی


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۶۴۰

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2640, Divan e Shams


با دوست وفا کن که وفا وام الست است

ترسم که بمیری و در این وام بمانی


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۶۹۴

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1694, Divan e Shams


من بنده الستم آن تو بوده استم

آن خیره کش فراقت می راند خیرخیرم


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۸۳۲

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1832, Divan e Shams


بانگ رسید در عدم گفت عدم بلی نعم 

می نهم آن طرف قدم تازه و سبز و شادمان


مستمع الست شد پای دوان و مست شد

نیست بد او و هست شد لاله و بید و ضیمران


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۱۱۰

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 2110


هر دمی از وی همی آید الست

جوهر و اعراض می گردند هست


گر نمی آید بلی زیشان ولی

آمدنشان از عدم باشد بلی


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۳۷

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 1937


گفته او را من زبان و چشم تو

من حواس و من رضا و خشم تو


رو که بی یسمع و بی یبصر توی

سر توی چه جای صاحب سر توی


چون شدی من کان لله از وله

من تو را باشم که کان الله له


حدیث


« مَنْ كانَ لَله كانَ اللهُ لَه »


« هر که برای خدا باشد، خدا نیز برای اوست.»


گه توی گویم تو را گاهی منم

هر چه گویم آفتاب روشنم


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۲۷

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 2327


چون کفم زین حل و عقد او تهی ست

ای عجب این معجبی من ز کیست


دیده را نادیده خود انگاشتم

باز زنبیل دعا برداشتم


چون الف چیزی ندارم ای کریم

جز دلی دلتنگ‌تر از چشم میم


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۳۴

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 6, Line # 2334


خود ندارم هیچ به سازد مرا

که ز وهم دارم است این صد عنا


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۱۲

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 1, Line # 3212


هر که نقص خویش را دید و شناخت

اندر استکمال خود دو اسبه تاخت


زان نمی‌پرد به سوی ذوالجلال

کو گمانی می‌برد خود را کمال


علتی بتر ز پندار کمال

نیست اندر جان تو ای ذو دلال


از دل و از دیده‌ات بس خون رود

تا ز تو این معجبی بیرون رود


علت ابلیس انا خیری بده ست*

وین مرض در نفس هر مخلوق هست


گرچه خود را بس شکسته بیند او

آب صافی دان و سرگین زیر جو


چون بشوراند ترا در امتحان

آب سرگین رنگ گردد در زمان


در تگ جو هست سرگین ای فتی

گرچه جو صافی نماید مر تو را


هست پیر راه‌دان پر فطن

جوی های نفس و تن را جوی کن


جوی خود را کی تواند پاک کرد

نافع از علم خدا شد علم مرد


کی تراشد تیغ دستهٔ خویش را

رو به جراحی سپار این ریش را


بر سر هر ریش جمع آمد مگس

تا نبیند قبح ریش خویش کس


آن مگس اندیشه‌ها و آن مال تو

ریش تو آن ظلمت احوال تو


ور نهد مرهم بر آن ریش تو پیر

آن زمان ساکن شود درد و نفیر


تا که پندارد که صحت یافته ست

پرتو مرهم بر آنجا تافته ست


هین ز مرهم سر مکش ای پشت‌ریش

و آن ز پرتو دان مدان از اصل خویش


* قرآن کریم، سوره اعراف (۷)، آیه ۱۲

Quran, Sooreh Al-A'raaf(#7), Line #12


«…قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ.»


«… ابلیس گفت: من از آدم بهترم، مرا از آتش و او را 

از گل‌ آفریده‌ای.»


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۸۹۳

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book # 4, Line # 893


حجت انکار شد انشار تو

از دوا بدتر شد این بیمار تو


خاک را تصویر این کار از کجا

نطفه را خصمی و انکار از کجا


چون در آن دم بی‌دل و بی‌سر بدی

فکرت و انکار را منکر بدی


از جمادی چونکه انکارت برست

هم ازین انکار حشرت شد درست


پس مثال تو چو آن حلقه‌زنی ست

کز درونش خواجه گوید خواجه نیست


حلقه‌زن زین نیست دریابد که هست

پس ز حلقه بر ندارد هیچ دست


پس هم انکارت مبین می‌کند

کز جماد او حشر صد فن می‌کند


چند صنعت رفت ای انکار تا

آب و گل انکار زاد از هل اتی


آب وگل می‌گفت خود اِنکار نیست

بانگ می‌زد بی‌خبر که اخبار نیست


من بگویم شرح این از صد طریق

لیک خاطر لغزد از گفت دقیق

Back

Today visitors: 609

Time base: Pacific Daylight Time