Loading the content... Loading depends on your connection speed!

Ganje Hozour App
Ganje Hozour Iphone App Ganje Hozour Android App

: تماس با دفتر گنج حضور در آمریکا

Tel: 001 818 970 3345

Email: parviz4762@mac.com

Search
جستجو

Ganje Hozour Program #875
برنامه شماره ۸۷۵ گنج حضور

Please rate this video
Out of 164 votes | 6876 Views
Poor            Good            Great

    

Set Stream Quality

  

Description

برنامه شماره ۸۷۵ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی


۱۴۰۰ تاریخ اجرا: ۲۰ ژوئیه ۲۰۲۱ - ۳۰ تیر





مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۷۰

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2370, Divan e Shams


این چه بادِ صَرصَرست(۱) از آسمان پویان شده

صد هزاران کَشتی از وی مست و سرگردان شده


مَخلَصِ(۲) کَشتی ز باد و غرقهٔ  کَشتی ز باد

هم بِدو زنده شُد‌ست و هم بِدو بی‌جان شده


باد اندر امرِ یزدان چون نَفَس در امرِ تو

ز امرِ تو دشنام گشته، وز تو مِدحَت خوان شده 


بادها را مختلف از مِروَحِهٔ(۳)  تقدیر دان    

از صبا مَعمورْ(۴) عالَم، با وبا ویران شده


باد را یا رَب نمودی، مِروَحِه پنهان مدار

مِروَحِه دیدن چراغِ سینهٔ  پاکان شده


هر که بیند او سبب، باشد یقین صورت پَرَست

وآنکه بیند او مسبِّب نورِ معنی دان شده


اهلِ صورت جان دهند از آرزویِ شَبَّه‌یی(۵)

پیشِ اهلِ بَحرِ معنی دُرِّها(۶) ارزان شده


شد مُقَلِّد خاکِ مردان، نَقلها زیشان کُند

وآن دگر خاموش کرده، زیرِ زیر ایشان شده


چشم بر رَه داشت پوینده، قُراضه می‌بچید

آن قُراضه چینِ(۷) رَه را بین کنون در کان شده


همچو مادر بر بچه، لرزیم بر ایمانِ خویش

از چه لرزد آن ظریفِ سَر به سَر ایمان شده؟


همچو ماهی می‌گُدازی در غمِ سَرلشکری

بینمت چون آفتابی، بی ‌حَشَم سلطان شده


چند گویی دود برهان است بر آتش؟ خمش

بینمت بی‌دود آتش گشته و برهان شده


چند گشت و چند گردد بر سَرَت کیوان، بگو

بینمت همچون مسیحا بر سرِ کیوان شده


ای نَصیبه جو(۸) ز من که این بیار و آن بیار

بینمت رَسته ازین و آن و آن و آن شده


بس کن ای مستِ مُعَربِد(۹) ناطقِ بسیارگو

بینمت خاموشِ گویان چون کفهٔ میزان شده


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۵ 

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #225 


آدمی چون کِشتی است و بادبان

تا کی آرد باد را آن بادران؟


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۷۲

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #1272 

  

ما چو کشتی‌ها به هم بر می‌زنیم

تیره‌ چشمیم و در آبِ روشنیم


ای تو در کشتیِّ تن، رفته به خواب

آب را دیدی، نگر در آبِ آب


آب را آبی‌ست کو می‌رانَدَش

روح را روحی‌ست کو می‌خوانَدَش


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۰۰

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1300 


این جهان چون خَس به دستِ بادِ غیب

عاجزی پیشه گرفت و دادِ غیب


گه بلندش می‌کند، گاهیش پَست

گه درستش می‌کند، گاهی شِکست


گه یَمینش می‌برد، گاهی یَسار

گه گلستانش کند، گاهیش خار


دست پنهان و، قلم بین خطْ ‌گُزار

اسب در جَوْلان و، ناپیدا سوار


تیر، پَرّان بین و ناپیدا کمان

جان ها پیدا و پنهان، جانِ جان


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۲۵

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #125 

 

باد را دیدی که می‌جُنبد، بِدان

بادجُنبانی‌ست اینجا بادْران


مرْوَحَهٔ تصریفِ صُنعِ ایزدش 

زد بَرین باد و همی جُنباندش


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۲ 

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #132 


باد را حق، گَه بهاری می‌کند

در دَیَش زین لطف عاری می‌کند


بر گروهِ عاد صَرْصَرْ می‌کند

باز بر هودَش مُعَطَّر می‌کند


می‌کُند یک باد را زهرِ سَموم

مر صبا را می‌کند خُرَّم ‌قُدوم


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۳ 

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #153 


پس یقین در عقل هر داننده هست

اینکه با جُنبنده جُنباننده هست


گر تو او را می‌نبینی در نظر

فهم کن آن را به اظهارِ اثر


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۹۷۴ 

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2974, Divan e Shams


آن دَم که دل کند سویِ دلبر اشارتی

زان سر رسد به بی‌سر و با سر اشارتی


زان رنگ اشارتی که به روزِ الست بود

کآمد به جانِ مؤمن و کافر اشارتی


زیرا که قهر و لطف کزان بحر دررسید

بر سنگ اشارتیست و به گوهر اشارتی


بر سنگ اشارتیست، که بر حالِ خویش باش

بر گوهرست هر دَم، دیگر اشارتی


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۸۲ 

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #682 


کَوْن پُر چاره‌ست و هیچت چاره نی

تا که نگشاید خدایت روزنی


گرچه تو هستی کنون غافل از آن

وقتِ حاجت حق کُند آنرا عیان


گفت پیغمبر که یزدانِ مجید

از پیِ هر درد درمان آفرید


لیک ز آن درمان نبینی رنگ و بو

بهرِ دَردِ خویش بی فرمانِ او


چشم را ای چاره‌جو در لامَکان

هین بنه چون چشمِ کُشته سویِ جان


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۶۶۵ 

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1665, Divan e Shams


هین قرائت کم کن و خاموش باش

تا بخوانم عین قرآنت کنم


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۴۷ 

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1247, Divan e Shams

 

ساعتی میزانِ آنی، ساعتی موزونِ این

بعد از این میزانِ خود شو، تا شوی موزونِ خویش


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۶۲ 

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2862, Divan e Shams

 

همچو آیینه شوی خامش و گویا تو اگر

همه دل گردی و بر گفت زبان نستیزی


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵۳ 

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #3153 


تو ز طفلی چون سبب‌ها دیده‌یی

در سبب، از جهل بر چفسیده‌یی


با سبب‌ها از مُسَبِّب غافلی

سویِ این روپوش‌ها ز آن مایلی


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۵۴

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #1554 


از مُسَبِّب می‌رسد هر خیر و شر

نیست اسباب و وسایط ای پدر


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۸۷

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #3787 


آنکه بیند او مُسَبِّب را عیان

کَی نهد دل بر سبب‌هایِ جهان؟  


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۰

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #2640 

 

من سبب را ننگرم، کآن حادث است  

زآنکه حادث، حادثی را باعث است


لطفِ سابق را نِظاره می‌کنم 

هرچه آن حادث، دوپاره می‌کنم


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۹

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 39, Divan e Shams


بیش مزن دَم ز دوی، دو دو مگو چون ثَنَوی

اصلِ سبب را بطلب، بس شد از آثار، مرا


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۱

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #331 


یا چو غَوّاصان به زیرِ قعرِ آب

هر کسی چیزی همی‌چیند شتاب


پُر اُمیدِ گوهر و دُرِّ ثَمین

تُوبره پُر می‌کنند از آن و این


چون برآیند از تگِ دریایِ ژرف

کشف گردد صاحبِ دُرِّ شِگَرف


و آن دگر که بُرد مُرواریدِ خُرد

و آن دگر که سنگْ‌ریزه و شَبَّه بُرد


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۰۷

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #1507 

 

کالهٔ معیوب بخْریده بُدم

شُکْر کز عیبش پَگه واقف شدم


پیش از آن کز دست، سرمایه شدی

عاقبت معیوب بیرون آمدی


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۱۱

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #1511 


شُکر کین زر، قلب پیدا شد کنون

پیش از آنکه عُمْر بگذشتی فزون


قلب ماندی تا ابد در گردنم

حیف بودی عمر ضایع کردنم


چون پگَه‌تر قلبیِ او رُو نمود

پایِ خود زُو وا کَشَم من زود زود


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۹۰۷

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #2907 


گَردشِ کف را چو دیدی مختصر

حیرتت باید، به دریا در نگر


آنکه کف را دید، سِرْ گویان بُوَد

وآنکه دریا دید، او حیران بُوَد

   

آنک کف را دید، نیّت‌ها کند

و آنکه دریا دید، دل دریا کند


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۴۴۸

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #2448 

 

مرغ چون بر آبِ شوری می‌تند

آبِ شیرین را ندیده‌ست او مدد


بلکه تقلیدست آن ایمانِ او

رویِ ایمان را ندیده جانِ او


پس خطر باشد مُقَلِّد را عظیم

از ره و رهزن، ز شیطانِ رجیم

 

چون ببیند نورِ حق، ایمن شود

ز اضطراباتِ شک او ساکن شود


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۷۲

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1572 

  

چون شود فانی، چو جانش شاه بود؟

بیخِ او در عصمتِ اَلله بود


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۹

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 39, Divan e Shams

 

دستگه و پیشه تو را، دانش و اندیشه تو را

شیر، تو را، بیشه، تو را، آهویِ تاتار مرا


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۱۹

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1319 

 

پخته گرد و، از تغیُّر دور شو

رَوْ چو بُرهانِ مُحقِّق، نور شو


چون ز خود رَستی، همه بُرهان شدی

چونکه بنده نیست شد، سلطان شدی


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۴۷

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1247, Divan e Shams

 

دی مُنَجِّم گفت: دیدم طالعی داری تو سَعد

گفتمش: آری ولیک از ماهِ روزافزونِ خویش 


مَه که باشد با مَهِ ما؟ کز جمال و طالعش

نَحسِ اکبر، سَعدِ اکبر گشت بر گردونِ خویش


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۳۹

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #3439 


« حکایتِ آن امیر که غلام را گفت که می بیآر. غلام رفت و سبویِ

 مَی می آورد، در راه زاهدی بود، امر معروف کرد، زد سنگی و سبو 

را بشکست. امیر بشنید و قصدِ گوشمالِ زاهد کرد و آن قصّه در عهد 

دین عیسی علیه‌السلام بود که هنوز می حرام نشده بود. ولیکن زاهد 

تَقَزُّزی(۱۰) می‌کرد واز تنعّم منع می کرد.»


بود امیری خوش دل و مَی‌باره‌ای(۱۱)

کَهفِ هر مَخمُور(۱۲) و هر بیچاره‌ای


مُشفِقی، مسکین‌نوازی، عادلی

جوهری، زربخششی، دریادلی


شاهِ مردان و امیرالمؤمنین

راه‌ْبان و رازْدان و دوستْ‌بین


دورِ عیسی بود و ایّامِ مسیح

خلق، دلدار و کم‌آزار و ملیح


آمدش مهمان بناگاهان شبی

هم امیری، جنسِ او، خوش‌ْمذهبی


باده می‌بایَستِشان در نظمِ حال

باده بود آن وقت، مأذون(۱۳) و حلال


باده‌شان کم بود و گفتا ای غلام

رَو سبو پُر کن به ما آور مُدام(۱۴)     


از فلان راهب که دارد خمرِ خاص

تا ز خاص و عام یابد جان خلاص


جُرعه‌یی زآن جامِ راهب، آن کند

که هزاران جَرّه(۱۵) و خُمْ دان(۱۶) کند


اندر آن مَی، مایهٔ پنهانی است

آنچنانک اندر عبا سلطانی است


تو به دلقِ پاره‌ پاره کم نگر

که سیه کردند از بیرونِ زر


از برایِ چشم بَد مردود شد

وز برون آن لعل، دُودآلود شد


گنج و گوهر کی میانِ خانه‌هاست؟

گنج ها پیوسته در ویرانه‌هاست   


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۸۰

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #3480 


پس تو را خود هوش کو؟ یا عقل کو؟

تا خوری مَی، ای تو دانش را عدو


روت بس زیباست، نیلی(۱۷) هم بکَش

ضُحکه(۱۸) باشد نیل بر روی حَبَش


در تو نوری کی درآمد؟ ای غَوی(۱۹)

تا تو بیهوشی و ظلمت‌جو شوی


سایه در روز است جُستن قاعده

در شبِ ابری تو سایه‌جُو شده؟


گر حلال آمد پیِ قوتِ عوام

طالبانِ دوست را آمد حرام


عاشقان را باده خونِ دل بود

چشمشان بر راه و بر منزل بود


در چنین راهِ بیابانِ مَخوف

این قَلاوُوزِ(۲۰) خِرَد با صد کسوف   


خاک در چشمِ قَلاوزان زنی

کاروان را هالِک و گمره کنی


نانِ جو حقّا حرام است و فسوس

نفس را در پیش نِهْ نانِ سبوس


دشمنِ راه خدا را خوار دار

دزد را مِنْبَر مَنِهْ، بر دار دار


دزد را تو دست بُبْریدن پسند*

از بُریدن عاجزی، دستش ببند


گر نبندی دستِ او، دستِ تو بست

گر تو پایش نشکنی، پایت شکست


تو عدو را مَی دهی و نیشکر؟

بهرِ چه؟ گو: زَهر خند و خاک خَور


زد ز غیرت بر سبو سنگ و شکست

او سبو انداخت و از زاهد بجَست


رفت پیشِ میر و گفتش: باده کو؟

ماجَرا را گفت یک یک پیشِ او     


« رفتنِ امیر خشم‌آلود برایِ گوشمالِ زاهد.»


میر چون آتش شد و برجَست راست

گفت: بنما خانهٔ زاهد کجاست؟        


تا بدین گُرز گران کوبم سرش

آن سرِ بی‌دانشِ مادرْغَرَش(۲۱)


او چه داند امرِ معروف از سگی

طالبِ معروفی است و شُهرگی


تا بدین سالوس خود را جا کند

تا به چیزی خویشتن پیدا کند


کو ندارد خود هنر اِلّا همان

که تَسَلُّس(۲۲) می‌کند با این و آن


او اگر دیوانه است و فتنه‌کاو(۲۳)

دارویِ دیوانه باشد ... گاو     


تا که شیطان از سرش بیرون رود

بی‌لَتِ(۲۴) خَربَندگان(۲۵)، خر چون رود؟


میر بیرون جَست؛ دَبّوسی(۲۶) به دست

نیم شب آمد به زاهد نیم‌مست


خواست کُشتن مَردِ زاهد را ز خشم

مردِ زاهد گشت پنهان زیرِ پشم


مردِ زاهد می‌شنید از میر، آن

زیرِ پشمِ آن رَسَن‌تابان نهان


گفت: در رُو گفتنِ زشتیِّ مرد

آینه تاند، که رُو را سخت کرد


روی باید آینه‌وار آهنین

تات گوید: رویِ زشتِ خود ببین  


« حکایتِ مات کردنِ دلقک، سیّد شاهِ تِرمَذ را.»


شاه با دلقک همی شطرنج باخت

مات کردش زود، خشمِ شه بتاخت  


گفت: شَه شَه و آن شَهِ کِبرآورش

یک یک از شطرنج می‌زد بر سَرش


که بگیر اینک شَهت، ای قَلتَبان(۲۷)

صبر کرد آن دلقک و گفت: اَلَاْمان


دستِ دیگر باختن(۲۸) فرمود میر

او چنان لرزان، که عُور از زَمهَریر


باخت دستِ دیگر و شه مات شد

وقتِ شَه شَه گفتن و میقات(۲۹) شد


بَرجهید آن دلقک و در کُنج رفت

شش نمد بر خود فکند از بیم، تَفت(۳۰)


زیرِ بالش ها و زیرِ شش نمد

خفت پنهان، تا ز زخمِ شَه رَهد


گفت شَه: هی هی چه کردی؟ چیست این؟

گفت: شَه شَه، شَه شَه ای شاهِ گُزین


کی توان حق گفت جز زیرِ لحاف

با تو ای خشم‌آورِ آتش‌سِجاف(۳۱)


ای تو مات و من ز زخمِ شاه مات

می‌زنم شَه شَه به زیرِ رخت هات


چون محلّه پُر شد از هَیهایِ میر

وز لگد بر در زدن، وز دار و گیر(۳۲)


خلق بیرون جَست زود از چپّ و راست

کِای مُقدَّم وقتِ عفو است و رضاست


مغزِ او خشک ست و عقلش این زمان

کمترست از عقل و فهمِ کودکان           


زهد و پیری، ضعف بر ضعف آمده

واندر آن زُهدش گشادی ناشده


رنج دیده، گنج نادیده ز یار

کارها دیده، ندیده مزدِ کار


یا نبود آن کارِ او را خود گُهَر

یا نیامد وقتِ پاداش از قَدَر


یا که بود آن سعی چون سعیِ جُهود

یا جزا وابستهٔ میقات بود


مر وَرا درد و مصیبت این بس است

که درین وادیِّ پُر خون بی‌کَس است


چشم پُر درد و نشسته او به کُنج

رُو تُرُش کرده، فرو افکنده لُنج(۳۳)


نه یکی کَحّال(۳۴)، کو را غم خورَد

نیش(۳۵)، عقلی که به کُحلی(۳۶) پی بَرَد


اجتهادی می‌کند با حَرز(۳۷) و ظن

کار، در بوک(۳۸) است تا نیکو شدن


زآن رَهَش دور است تا دیدارِ دوست

کو نجویَد، سَر، رئیسیش آرزوست


ساعتی او با خدا اندر عِتاب(۳۹)

که نصیبم رنج آمد زین حساب


ساعتی با بختِ خود اندر جدال

که همه پَرّان و ما ببْریده بال


هر که محبوس است اندر بو و رنگ

گرچه در زُهدست، باشد خُوش تنگ(۴۰)


تا برون ناید ازین ننگین مُناخ(۴۱)

کَی شود خُویَش خوش و صَدرش فَراخ؟


زاهدان را در خلا پیش از گشاد

کارد و اُستُرّه(۴۲) نشاید هیچ داد


کز ضَجَر(۴۳) خود را بِدَرّاند شکم

غصّهٔ آن بی‌مُرادی ها و غم 


* قرآن کریم، سوره مائده(۵)، آیه ۳۸

Quran, Sooreh Al-Ma'ida(#5), Line #38


« وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُمَا جَزَاءً بِمَا كَسَبَا نَكَالًا 

مِنَ اللَّهِ ۗ وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ.»


« دست مرد دزد و زن دزد را به كيفر كارى كه كرده‌اند ببريد. 

اين عقوبتى است از جانب خدا، كه او پيروزمند و حكيم است.»


 


(۱) بادِ صَرصَر: باد سخت و سرد، باد بلندآواز، طوفان

(۲) مَخلَص: محل خلاص و نجات،  محل رهایی

(۳) مِروَحِه: بادزن، بادبزن

(۴) مَعمورْ: آباد شده

(۵) شَبَه: شَبَق، از سنگهای زینتی 

(۶) دُرِّه: مروارید درشت

(۷) قُراضه چین: ریزه خوار، نیازمند، مفلس

(۸) نَصیبه جو: خواهندهٔ سهم، بهره جو

(۹) مُعَربِد: عَربده کش

(۱۰) تَقَزُّز: اظهار نفرت از پلیدی و ناپاکی 

(۱۱) مَی‌باره: کسی که شراب بسیار دوست داشته باشد.

(۱۲) مَخمُور: خمار، آنکه از نوشیدن شراب مست شده است.

(۱۳) مأذون: اذن داده شده، مجاز

(۱۴) مُدام: شراب

(۱۵) جَرّه: خُمچه، سبو

(۱۶) خُمْ دان: خُمخانه، شرابخانه، میکده

(۱۷) نیل: مادّه ای است آبی رنگ که از برگ درختچه نیل به دست می آید 

و در نقّاشی و خوش رنگ کردن لباسها بکار می رود.

(۱۸) ضُحکه: مایهٔ خنده، خنده آور

(۱۹) غَوی: گمراه

(۲۰) قَلاوُوز: راهبر، بلدِ راه

(۲۱) غَر: فاحشه، بدکار

(۲۲) تَسَلُّس: سالوسی و مکّاری

(۲۳) فتنه‌کاو: فتنه جو

‌(۲۴) لَت: سیلی، کتک

(۲۵) خَربَنده: نگهبان خر، خَرَکچی  

(۲۶) دَبّوس: گُرز آهنین، چوبدستی ستبر   

(۲۷) قَلتَبان: بی حمیّت، دیوث 

(۲۸) باختن: بازی کردن

(۲۹) میقات: وعده گاه، وقت

(۳۰) تَفت: شتاب، تعجیل

(۳۱) آتش‌سِجاف: کنایه از آدم خشمگین

(۳۲) دار و گیر: بگیر و ببند

(۳۳) لُنج: لب

(۳۴) کَحّال: طبیب چشم، چشم پزشک

(۳۵) نیش: مخفّف نی اش، یعنی نیست او را 

(۳۶) کُحل: سرمه، سرمه کشیدن

(۳۷) حَرز: حفط کردن، حدس، تخمین

(۳۸) بوک: امید، کاش

(۳۹) عِتاب: ملامت کردن، سرزنش

(۴۰) خُوش تنگ: مخفّف خوی اش تنگ است.

(۴۱) مُناخ: خوابگاه شتر، در اینجا یعنی حصار

(۴۲) اُستُره: تیغ سلمانی، تیغ سَرتراشی

(۴۳) ضَجَر: دلتنگی

************************

تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسان


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۷۰

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2370, Divan e Shams


این چه باد صرصرست از آسمان پویان شده

صد هزاران کشتی از وی مست و سرگردان شده


مخلص کشتی ز باد و غرقه  کشتی ز باد

هم بدو زنده شد‌ست و هم بدو بی‌جان شده


باد اندر امر یزدان چون نفس در امر تو

ز امر تو دشنام گشته وز تو مدحت خوان شده 


بادها را مختلف از مروحه  تقدیر دان    

از صبا معمور عالم با وبا ویران شده


باد را یا رب نمودی مروحه پنهان مدار

مروحه دیدن چراغ سینه پاکان شده


هر که بیند او سبب باشد یقین صورت پرست

وآنکه بیند او مسبب نور معنی دان شده


اهل صورت جان دهند از آرزوی شبه‌یی

پیش اهل بحر معنی درها ارزان شده


شد مقلد خاک مردان نقلها زیشان کند

وآن دگر خاموش کرده زیر زیر ایشان شده


چشم بر ره داشت پوینده قراضه می‌بچید

آن قراضه چین ره را بین کنون در کان شده


همچو مادر بر بچه لرزیم بر ایمان خویش

از چه لرزد آن ظریف سر به سر ایمان شده


همچو ماهی می‌گدازی در غم سرلشکری

بینمت چون آفتابی بی ‌حشم سلطان شده


چند گویی دود برهان است بر آتش خمش

بینمت بی‌دود آتش گشته و برهان شده


چند گشت و چند گردد بر سرت کیوان بگو

بینمت همچون مسیحا بر سر کیوان شده


ای نصیبه جو ز من که این بیار و آن بیار

بینمت رسته ازین و آن و آن و آن شده


بس کن ای مست معربد ناطق بسیارگو

بینمت خاموش گویان چون کفه میزان شده


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۵ 

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #225 


آدمی چون کشتی است و بادبان

تا کی آرد باد را آن بادران


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۷۲

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #1272 

  

ما چو کشتی‌ها به هم بر می‌زنیم

تیره‌ چشمیم و در آب روشنیم


ای تو در کشتی تن رفته به خواب

آب را دیدی نگر در آب آب


آب را آبی‌ست کو می‌راندش

روح را روحی‌ست کو می‌خواندش


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۰۰

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1300 


این جهان چون خس به دست باد غیب

عاجزی پیشه گرفت و داد غیب


گه بلندش می‌کند گاهیش پست

گه درستش می‌کند گاهی شکست


گه یمینش می‌برد گاهی یسار

گه گلستانش کند گاهیش خار


دست پنهان و قلم بین خط ‌گزار

اسب در جولان و ناپیدا سوار


تیر پران بین و ناپیدا کمان

جان ها پیدا و پنهان جان جان


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۲۵

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #125 

 

باد را دیدی که می‌جنبد بدان

بادجنبانی‌ست اینجا بادران


مروحه تصریف صنع ایزدش 

زد برین باد و همی جنباندش


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۲ 

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #132 


باد را حق گه بهاری می‌کند

در دیش زین لطف عاری می‌کند


بر گروه عاد صرصر می‌کند

باز بر هودش معطر می‌کند


می‌کند یک باد را زهر سموم

مر صبا را می‌کند خرم ‌قدوم


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۳ 

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #4, Line #153 


پس یقین در عقل هر داننده هست

اینکه با جنبنده جنباننده هست


گر تو او را می‌نبینی در نظر

فهم کن آن را به اظهار اثر


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۹۷۴ 

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2974, Divan e Shams


آن دم که دل کند سوی دلبر اشارتی

زان سر رسد به بی‌سر و با سر اشارتی


زان رنگ اشارتی که به روز الست بود

کامد به جان مؤمن و کافر اشارتی


زیرا که قهر و لطف کزان بحر دررسید

بر سنگ اشارتیست و به گوهر اشارتی


بر سنگ اشارتیست که بر حال خویش باش

بر گوهرست هر دم دیگر اشارتی


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۸۲ 

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #682 


کون پر چاره‌ست و هیچت چاره نی

تا که نگشاید خدایت روزنی


گرچه تو هستی کنون غافل از آن

وقت حاجت حق کند آنرا عیان


گفت پیغمبر که یزدان مجید

از پی هر درد درمان آفرید


لیک ز آن درمان نبینی رنگ و بو

بهر درد خویش بی فرمان او


چشم را ای چاره‌جو در لامکان

هین بنه چون چشم کشته سوی جان


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۶۶۵ 

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1665, Divan e Shams


هین قرائت کم کن و خاموش باش

تا بخوانم عین قرآنت کنم


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۴۷ 

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1247, Divan e Shams

 

ساعتی میزان آنی ساعتی موزون این

بعد از این میزان خود شو تا شوی موزون خویش


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۶۲ 

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 2862, Divan e Shams

 

همچو آیینه شوی خامش و گویا تو اگر

همه دل گردی و بر گفت زبان نستیزی


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵۳ 

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #3, Line #3153 


تو ز طفلی چون سبب‌ها دیده‌یی

در سبب از جهل بر چفسیده‌یی


با سبب‌ها از مسبب غافلی

سوی این روپوش‌ها ز آن مایلی


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۵۴   

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #1554 


از مسبب می‌رسد هر خیر و شر

نیست اسباب و وسایط ای پدر


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۸۷ 

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #3787 


آنکه بیند او مسبب را عیان

کی نهد دل بر سبب‌های جهان 


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۰ 

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #2640 

 

من سبب را ننگرم کان حادث است  

زآنکه حادث حادثی را باعث است


لطف سابق را نظاره می‌کنم 

هرچه آن حادث دوپاره می‌کنم


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۹ 

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 39, Divan e Shams


بیش مزن دم ز دوی دو دو مگو چون ثنوی

اصل سبب را بطلب بس شد از آثار مرا


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۳۱ 

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #331 


یا چو غواصان به زیر قعر آب

هر کسی چیزی همی‌چیند شتاب


پر امید گوهر و در ثمین

توبره پر می‌کنند از آن و این


چون برآیند از تگ دریای ژرف

کشف گردد صاحب در شگرف


و آن دگر که برد مروارید خرد

و آن دگر که سنگ‌ریزه و شبه برد


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۰۷ 

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #1507 

 

کاله معیوب بخریده بدم

شکر کز عیبش پگه واقف شدم


پیش از آن کز دست سرمایه شدی

عاقبت معیوب بیرون آمدی


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۱۱ 

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #1511 


شکر کین زر قلب پیدا شد کنون

پیش از آنکه عمر بگذشتی فزون


قلب ماندی تا ابد در گردنم

حیف بودی عمر ضایع کردنم


چون پگه‌تر قلبی او رو نمود

پای خود زو وا کشم من زود زود


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۹۰۷ 

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #2907 


گردش کف را چو دیدی مختصر

حیرتت باید به دریا در نگر


آنکه کف را دید سر گویان بود

وآنکه دریا دید او حیران بود

   

آنک کف را دید نیت‌ها کند

و آنکه دریا دید دل دریا کند


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۴۴۸ 

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #2448 

 

مرغ چون بر آب شوری می‌تند

آب شیرین را ندیده‌ست او مدد


بلکه تقلیدست آن ایمان او

روی ایمان را ندیده جان او


پس خطر باشد مقلد را عظیم

از ره و رهزن ز شیطان رجیم

 

چون ببیند نور حق ایمن شود

ز اضطرابات شک او ساکن شود


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۷۲ 

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1572 

  

چون شود فانی چو جانش شاه بود

بیخ او در عصمت الله بود


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۹ 

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 39, Divan e Shams

 

دستگه و پیشه تو را دانش و اندیشه تو را

شیر تو را بیشه تو را آهوی تاتار مرا


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۱۹ 

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #2, Line #1319 

 

پخته گرد و از تغیر دور شو

رو چو برهان محقق نور شو


چون ز خود رستی همه برهان شدی

چونکه بنده نیست شد سلطان شدی


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۴۷ 

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1247, Divan e Shams

 

دی منجم گفت دیدم طالعی داری تو سعد

گفتمش آری ولیک از ماه روزافزون خویش 


مه که باشد با مه ما کز جمال و طالعش

نحس اکبر سعد اکبر گشت بر گردون خویش


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۳۹

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #3439 


« حکایتِ آن امیر که غلام را گفت که می بیآر. غلام رفت و سبویِ

 مَی می آورد، در راه زاهدی بود، امر معروف کرد، زد سنگی و سبو 

را بشکست. امیر بشنید و قصدِ گوشمالِ زاهد کرد و آن قصّه در عهد 

دین عیسی علیه‌السلام بود که هنوز می حرام نشده بود. ولیکن زاهد 

تَقَزُّزی(۱۰) می‌کرد واز تنعّم منع می کرد.»


بود امیری خوش دل و می‌باره‌ای

کهف هر مخمور و هر بیچاره‌ای


مشفقی مسکین‌نوازی عادلی

جوهری، زربخششی، دریادلی


شاه مردان و امیرالمؤمنین

راه‌بان و رازدان و دوست‌بین


دور عیسی بود و ایام مسیح

خلق دلدار و کم‌آزار و ملیح


آمدش مهمان بناگاهان شبی

هم امیری جنس او خوش‌مذهبی


باده می‌بایستشان در نظم حال

باده بود آن وقت مأذون و حلال


باده‌شان کم بود و گفتا ای غلام

رو سبو پر کن به ما آور مُدام    


از فلان راهب که دارد خمر خاص

تا ز خاص و عام یابد جان خلاص


جرعه‌یی زآن جام راهب آن کند

که هزاران جره و خم دان کند


اندر آن می مایه پنهانی است

آنچنانک اندر عبا سلطانی است


تو به دلق پاره‌ پاره کم نگر

که سیه کردند از بیرون زر


از برای چشم بد مردود شد

وز برون آن لعل دودآلود شد


گنج و گوهر کی میان خانه‌هاست

گنج ها پیوسته در ویرانه‌هاست   


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۸۰

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #3480 


پس تو را خود هوش کو یا عقل کو

تا خوری می ای تو دانش را عدو


روت بس زیباست نیلی هم بکش

ضحکه باشد نیل بر روی حبش


در تو نوری کی درآمد ای غوی

تا تو بیهوشی و ظلمت‌جو شوی


سایه در روز است جستن قاعده

در شب ابری تو سایه‌جو شده


گر حلال آمد پی قوت عوام

طالبان دوست را آمد حرام


عاشقان را باده خون دل بود

چشمشان بر راه و بر منزل بود


در چنین راه بیابان مخوف

این قلاووز خرد با صد کسوف   


خاک در چشم قلاوزان زنی

کاروان را هالک و گمره کنی


نان جو حقا حرام است و فسوس

نفس را در پیش نه نان سبوس


دشمن راه خدا را خوار دار

دزد را منبر منه بر دار دار


دزد را تو دست ببریدن پسند*

از بریدن عاجزی دستش ببند


گر نبندی دست او دست تو بست

گر تو پایش نشکنی پایت شکست


تو عدو را می دهی و نیشکر

بهر چه گو زهر خند و خاک خور


زد ز غیرت بر سبو سنگ و شکست

او سبو انداخت و از زاهد بجست


رفت پیش میر و گفتش باده کو

ماجرا را گفت یک یک پیش او     


« رفتنِ امیر خشم‌آلود برایِ گوشمالِ زاهد.»


میر چون آتش شد و برجست راست

گفت بنما خانه زاهد کجاست        


تا بدین گرز گران کوبم سرش

آن سر بی‌دانش مادرغرش


او چه داند امر معروف از سگی

طالب معروفی است و شهرگی


تا بدین سالوس خود را جا کند

تا به چیزی خویشتن پیدا کند


کو ندارد خود هنر الا همان

که تسلس می‌کند با این و آن


او اگر دیوانه است و فتنه‌کاو

داروی دیوانه باشد ... گاو     


تا که شیطان از سرش بیرون رود

بی‌لت خربندگان خر چون رود


میر بیرون جست دبوسی به دست

نیم شب آمد به زاهد نیم‌مست


خواست کشتن مرد زاهد را ز خشم

مرد زاهد گشت پنهان زیر پشم


مرد زاهد می‌شنید از میر آن

زیر پشم آن رسن‌تابان نهان


گفت در رو گفتن زشتی مرد

آینه تاند که رو را سخت کرد


روی باید آینه‌وار آهنین

تات گوید روی زشت خود ببین  


« حکایتِ مات کردنِ دلقک، سیّد شاهِ تِرمَذ را.»


شاه با دلقک همی شطرنج باخت

مات کردش زود خشم شه بتاخت  


گفت شه شه و آن شه کبرآورش

یک یک از شطرنج می‌زد بر سرش


که بگیر اینک شهت ای قلتبان

صبر کرد آن دلقک و گفت الامان


دست دیگر باختن فرمود میر

او چنان لرزان که عور از زمهریر


باخت دست دیگر و شه مات شد

وقت شه شه گفتن و میقات شد


برجهید آن دلقک و در کنج رفت

شش نمد بر خود فکند از بیم تفت


زیر بالش ها و زیر شش نمد

خفت پنهان تا ز زخم شه رهد


گفت شه هی هی چه کردی چیست این

گفت شه شه شه شه ای شاه گزین


کی توان حق گفت جز زیر لحاف

با تو ای خشم‌آور آتش‌سجاف


ای تو مات و من ز زخم شاه مات

می‌زنم شه شه به زیر رخت هات


چون محله پر شد از هیهای میر

وز لگد بر در زدن وز دار و گیر


خلق بیرون جست زود از چپ و راست

کای مقدم وقت عفو است و رضاست


مغز او خشک ست و عقلش این زمان

کمترست از عقل و فهم کودکان           


زهد و پیری ضعف بر ضعف آمده

واندر آن زهدش گشادی ناشده


رنج دیده گنج نادیده ز یار

کارها دیده، ندیده مزد کار


یا نبود آن کار او را خود گهر

یا نیامد وقت پاداش از قدر


یا که بود آن سعی چون سعی جهود

یا جزا وابسته میقات بود


مر ورا درد و مصیبت این بس است

که درین وادی پر خون بی‌کس است


چشم پر درد و نشسته او به کنج

رو ترش کرده فرو افکنده لنج


نه یکی کحال کو را غم خورد

نیش عقلی که به کحلی پی برد


اجتهادی می‌کند با حرز و ظن

کار در بوک است تا نیکو شدن


زآن رهش دور است تا دیدار دوست

کو نجوید سر رئیسیش آرزوست


ساعتی او با خدا اندر عتاب

که نصیبم رنج آمد زین حساب


ساعتی با بخت خود اندر جدال

که همه پران و ما ببریده بال


هر که محبوس است اندر بو و رنگ

گرچه در زهدست، باشد خوش تنگ


تا برون ناید ازین ننگین مناخ

کی شود خویش خوش و صدرش فراخ


زاهدان را در خلا پیش از گشاد

کارد و استره نشاید هیچ داد


کز ضجر خود را بدراند شکم

غصه آن بی‌مرادی ها و غم 


* قرآن کریم، سوره مائده(۵)، آیه ۳۸


« وَالسَّارِقُ وَالسَّارِقَةُ فَاقْطَعُوا أَيْدِيَهُمَا جَزَاءً بِمَا كَسَبَا نَكَالًا 

مِنَ اللَّهِ ۗ وَاللَّهُ عَزِيزٌ حَكِيمٌ.»


« دست مرد دزد و زن دزد را به كيفر كارى كه كرده‌اند ببريد. 

اين عقوبتى است از جانب خدا، كه او پيروزمند و حكيم است.»


Back

Today visitors: 552

Time base: Pacific Daylight Time