Loading the content... Loading depends on your connection speed!

Ganje Hozour App
Ganje Hozour Iphone App Ganje Hozour Android App

: تماس با دفتر گنج حضور در آمریکا

Tel: 001 818 970 3345

Email: parviz4762@mac.com

Search
جستجو

GanjeHozour #1053 Program
برنامه تصویری شماره ۱۰۵۳ گنج حضور

Please rate this video
Out of 22 votes | 225 Views
Poor            Good            Great

    

Set Stream Quality

  

Description

برنامه شماره ۱۰۵۳ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی

تاریخ اجرا: ۱۴ آوریل  ۲۰۲۶ - ۲۶ فروردین ماه ۱۴۰۵


برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۵۳ بر روی این لینک کلیک کنید.

برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.


متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)

تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)


اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه

اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه


خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی

خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری


برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی‌ بر روی این لینک کلیک کنید.


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۱۲


رها کن ماجرا ای جان، فروکن سر ز بالایی

که آمد نوبتِ عشرت، زمانِ مجلس‌آرایی


چه باشد جرم و سَهوِ(۱) ما، به پیشِ یَرلِغِ(۲) لطفت؟

کجا تردامنی(۳) مانَد، چو تو خورشید، مارایی(۴)


درآ ای تاج و تختِ ما، برون انداز رختِ ما

بسوزان هرچه می‌سوزی، بفرما هرچه فرمایی


اگر آتش زنی، سوزی تو باغِ عقلِ کلّی را

هزاران باغ برسازی ز بی‌عقلی و شیدایی(۵)


وگر رسوا شود عاشق، به صد مکروه(۶) و صد تهمت

از این سویش بیالایی(۷)، وز آن سویش بیارایی(۸)


نه تو اجزایِ آبی را بدادی تابشِ جوهر؟

نه تو اجزایِ خاکی را بدادی حُلّه(۹) خَضرایی(۱۰)؟


نه از اجزایِ یک آدم جهان پر آدمی کردی؟

نه آنی که مگس را تو بدادی فرِّ(۱۱) عَنقایی(۱۲)؟


طبیبی دید کوری را، نمودش دارویِ دیده

بگفتش: سُرمه ساز این را برایِ نورِ بینایی


بگفتش کور: اگر آن را که من دیدم تو می‌دیدی

دو چشمِ خویش می‌کندی و می‌گشتی تماشایی(۱۳)


زهی لطفی که بر بُستان و گورستان همی‌ریزی

زهی نوری که اندر چشم و در بی‌چشم می‌آیی


اگر بر زندگان ریزی، برون پرّند از گردون

وگر بر مُردگان ریزی، شود مرده مسیحایی


غذایِ زاغ سازیدی(۱۴)، ز سرگینی و مرداری

چه داند زاغ کآن طوطی چه دارد در شِکَرخایی؟


چه گفت آن زاغ بیهوده که سرگینش خورانیدی؟

نگهدار ای خدا، ما را از آن گفتار و بدرایی(۱۵)


چه گفت آن طوطیِ اَخضَر(۱۶) که شِکّر دادیَش درخور؟

به فضلِ خود زبانِ ما بدآن گفتار بگشایی


کی‌َست آن زاغِ سرگین‌چَش(۱۷)؟ کسی کاو مبتلا گردد

به علمی غیرِ علمِ دین، برایِ جاهِ دنیایی


کی‌َست آن طوطی و شِکّر؟ ضمیرِ منبعِ حکمت 

که حق باشد زبانِ او چو احمد وقتِ گویایی*


مرا در دل یکی دلبر همی‌گوید: خَمُش بهتر

که بس جان‌هایِ نازک را کند این گفت سودایی(۱۸)


* قرآن کریم، سورهٔ نجم (۵۳)، آیهٔ ۳


«وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَىٰ»


«و سخن از روى هوى نمى‌گويد.»


(۱) سَهو: خطا، غفلت

(۲) یَرلِغ: یَرلیغ، فرمان پادشاهی، منشور

(۳) تردامن: مجاز از بدکار، گناهکار

(۴) مارایی: ما را آرایش دهی.

(۵) شیدایی: آشفتگی، دلدادگی، دیوانگی

(۶) مکروه: ناپسند، زشت

(۷) آلاییدن: آلودن

(۸) آراییدن: آراستن

(۹) حُلّه: جامه، لباس

(۱۰) خَضرا: سبز

(۱۱) فرّ: شکوه و رفعت

(۱۲) عَنقا: سیمرغ

(۱۳) تماشایی: تماشاگر، ناظر، درخورِ تماشا، نظاره‌کردنی

(۱۴) سازیدن: ساختن، فراهم کردن

(۱۵) بدرایی: بدرأیی، بداندیشی

(۱۶) اَخضَر: سبز

(۱۷) سرگین‌چَش: سرگین‌خوار

(۱۸) سودایی: دیوانه، شیدا

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۱۲


رها کن ماجرا ای جان، فروکن سر ز بالایی

که آمد نوبتِ عشرت، زمانِ مجلس‌آرایی


چه باشد جرم و سَهوِ ما، به پیشِ یَرلِغِ لطفت؟

کجا تردامنی مانَد، چو تو خورشید، مارایی


درآ ای تاج و تختِ ما، برون انداز رختِ ما

بسوزان هرچه می‌سوزی، بفرما هرچه فرمایی


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۳۴


همه خَلق در کَشاکَش، تو خراب و مست و دلخَوش

همه را نَظاره می‌کن، هَله از کنارِ بامی


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۵۹۳


عاریه‌ست(۱۹) این، کم همی‌باید فشارد

کآنچه بگرفتی، همی‌باید گزارد

 

جز نَفَخْتُ، کآن ز وَهّاب(۲۰) آمده‌ست

روح را باش، آن دگرها بیهُده‌ست

 

قرآن کریم، سورهٔ حجر (۱۵)، آیهٔ ۲۹


«فَإِذَا سَوَّيْتُهُ وَنَفَخْتُ فِيهِ مِنْ رُوحِي فَقَعُوا لَهُ سَاجِدِينَ.»


«چون آفرينشش را به پايان بردم و از روح خود در آن دميدم، دربرابر او به سجده بيفتيد.»


بیهُده نسبت به جان می‌گویمش

نی به نسبت با صَنیعِ مُحکَمش(۲۱)


(۱۹عاریه: قرضی

(۲۰وَهّاب: بسیار بخشنده، از اسمایِ الهی

(۲۱صَنیعِ مُحکَم: مصنوع استوار، ساختمان محکم

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷


حَزم(۲۲) آن باشد که ظَنِّ بَد بَری

تا گُریزیّ و، شوی از بَد، بَری

 

حَزْم، سُوء‌الظن گفته‌ست آن رسول

هر قَدَم را دام می‌دان ای فَضول(۲۳)


حدیث


«اَلْحَزْمُ سُوءُالظَّنَّ»


«دوراندیشی و احتیاط، همانا بدگمانی است.»

 

رویِ صحرا هست هموار و فراخ

هر قدم دامی‌ است، کم ران اُوستاخ(۲۴)

 

آن بُزِ کوهی دَوَد که دام کو؟

چون بتازد، دامش افتد در گلو

 

آنکه می‌گفتی که کو؟ اینک ببین

دشت می‌دیدی نمی‌دیدی کمین

 

بی‌ کمین و دام و صَیّاد ای عَیار(۲۵)

دُنبه کِی باشد میانِ کشتزار؟

 

آنکه گستاخ آمدند اندر زمین(۲۶)

استخوان و کلّه‌هاشان را ببین

 

چون به گورستان روی ای مُرتَضیٰ(۲۷)

استخوانْشان را بپرس از ماٰمَضیٰ(۲۸)

 

تا به ظاهر بینی آن مَستانِ کور

چون فرو رفتند در چاهِ غرور؟


چشم اگر داری تو، کورانه مَیا

ور نداری چشم، دست آور عصا

 

آن عصایِ حَزم و استدلال را

چون نداری دید، می‌کُن پیشوا

 

ور عصایِ حَزم و استدلال نیست

بی‌ عصاکَش بر سَرِ هر رَه مایست

 

(۲۲حَزم: تامّل با هشیاریِ نظر

(۲۳فَضول: زیاده‌گو، کسی که به کارهای غیر ضروری بپردازد.

(۲۴اوستاخ: گستاخانه

(۲۵عَیار: جوانمرد

(۲۶گستاخ آمدند اندر زمین: در روی زمین به تباهی و گستاخی دست زدند.

(۲۷مُرْتَضیٰ: پسندیده و برگزیده برای صحبت و خدمت

(۲۸ماٰمَضیٰ: آنچه گذشته و سپری شده است.

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۹


حَزم آن باشد که نفْریبد تو را

چرب و نوش و دام‌هایِ این سرا


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢٢٢


حَزم آن باشد که گویی: تخمه‌ام(۲۹)

یا سَقیمم(۳۰)، خستۀ این دَخمه‌ام(۳۱)


(۲۹تُخمه‌: به‌معنی ناگواریدن طعام، پر شدن معده و هضم نشدن غذا

(۳۰سَقیم: بیمار

(۳۱دَخمه: کنایه از دنیا

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۲


صبر کردن بهرِ این نَبْوَد حَرَج(۳۲)

صبر کُن کِالصَّبْرُ مِفتاحُ‌الْفَرَج(۳۳)


زین کمین، بی‌ صبر و حَزمی کَس نَجَست

حَزم را خود، صبر آمد پا و دست


حَزم کن از خورد، کین زَهرین‌گیاست(۳۴)

حَزم کردن زور و نورِ انبیاست


(۳۲حَرَج: تنگی و فشار، شکایت و اعتراض

(۳۳کِالصَّبْرُ مِفتاحُ‌الْفَرَج: صبر کلید گشایش است.

(۳۴زهرین‌گیا: گیاهِ زهرآگین، گیاهِ سمّی

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲٣٠


حزم آن باشد که چون دعوت کنند

تو نگویی: مست و خواهانِ من‌اند


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۱۲


رها کن ماجرا ای جان، فروکن سر ز بالایی

که آمد نوبتِ عشرت، زمانِ مجلس‌آرایی


چه باشد جرم و سَهوِ ما، به پیشِ یَرلِغِ لطفت؟

کجا تردامنی مانَد، چو تو خورشید، مارایی


درآ ای تاج و تختِ ما، برون انداز رختِ ما

بسوزان هرچه می‌سوزی، بفرما هرچه فرمایی


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷


او فضولی بوده است از اِنقباض

کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۲۵


مثنوی را چابک و دلخواه کن

ماجرا را مُوجَز(۳۵) و کوتاه کن


(۳۵مُوجَز: مختصر، کوتاه

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۴۶


مَکُن رازِ مَرا ای جان فَسانه

شنیدستی مَجالِسْ بِالأَمانَه*


چو فرمود‌ه‌ست حق کَالصُّلْحُ خَیْرٌ**

رها کن ماجرا(۳۶) را ای یگانه


چو گفته‌ست اَنْصِتُوا(۳۷) ای طوطیِ جان***

بپر خاموش و رُو تا آشیانه


* حدیث


«الْـمَجالِسُ بِالْامانَة.»


«مجلس‌ها به امانت است.»


** قرآن کریم، سورهٔ نساء (۴)، آیهٔ ۱۲۸


«…وَالصُّلْحُ خَيْرٌ… .»


«…كه آشتى بهتر است… .»


*** قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۲۰۴


«وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ.»


«چون قرآن خوانده شود به آن گوش فرا دهيد و خاموش باشيد،

شايد مشمول رحمت خدا شويد.»


(۳۶ماجرا: اوضاع و احوالِ ذهنی، سیستمِ عملیاتیِ من ذهنی

(۳۷اَنصِتُوا: خاموش باشید.

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۵۲۸


مثنویِّ ما دُکانِ وحدت است

غیرِ واحد هر چه بینی آن بُت است


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۵۰۷


شاد از وی شو، مشو از غیرِ وی

او بهارست و دگرها، ماهِ دی(۳۸)


هر چه غیرِ اوست، اِستدراجِ(۳۹) توست

گرچه تخت و ملک توست و تاجِ توست


قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیات ۱۸۱ و ۱۸۲


«وَمِمَّنْ خَلَقْنَا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ يَعْدِلُون»


«از آفريدگان ما گروهى هستند كه به حق راه مى‌نمايند و به عدالت رفتار مى‌كنند.»


«وَالَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لَا يَعْلَمُونَ»


«و آنان را كه آيات ما را دروغ انگاشتند، از راهى كه خود نمى‌دانند

به تدريج خوارشان مى‌سازيم، (به تدريج به افسانهٔ من ذهنی می‌کشانیم).»


شاد از غم شو، که غم دامِ لقاست(۴۰)

اندرین ره، سویِ پستی ارتقاست


غم یکی گنجی‌ست و رنجِ تو چو کان(۴۱)

لیک کِی درگیرد این در کودکان؟


کودکان چون نامِ بازی بشنوند

جمله با خرگور(۴۲)، هم‌تگ(۴۳) می‌دوند


ای خرانِ کور، این سو دام‌هاست

در کمین، این سوی، خون‌آشام‌هاست


تیرها پَرّان، کمان پنهان ز غیب

بر جوانی می‌رسد صد تیرِ شِیب(۴۴)


گام در صحرایِ دل باید نهاد

زآن‌که در صحرایِ گِل نبود گشاد


(۳۸ماهِ دی: مراد زمستان است.

(۳۹اِستدراج: به تدریج به سوی نابودی رفتن

(۴۰لقا: دیدار، در این‌جا یعنی دیدارِ خدا

(۴۱کان: معدن

(۴۲خرگور: گورخر

(۴۳هم‌تگ: دو تن که با هم بدوند، هم‌دو

(۴۴شِیب: پیری

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۲


حق همی‌خواهد که تو زاهد شوی

تا غَرَض بگذاری و شاهد شوی


کاین غَرَض‌ها پردهٔ دیده بُوَد

بر نظر چون پرده پیچیده بُوَد

 

پس نبیند جمله را با طِمّ(۴۵) و رِمّ(۴۶ و ۴۷)

حُبُّکَ‌الْـاَشیاءَ یُعْمی و یُصِمّ


حدیث


«حُبُّکَ الْاَشَّیءَ یُعْمی و یُصِمّ.»


«عشق تو به اشيا [همانیدگی‌ها] تو را كور و كر می‌کند.»

 

در دلش خورشید چون نوری نشاند

پیشش اختر را مقادیری نماند

 

پس بدید او بی‌حجاب اسرار را

سیرِ روحِ مؤمن و کُفّار را


(۴۵طِمّ: دریا و آب فراوان

(۴۶رِمّ: زمین و خاک

(۴۷طِمّ و رِمّ: در این‌جا یعنی با جزئیات

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۹۲


پیشه‏‌یی آموختی در کسبِ تن

چنگ اندر پیشۀ‏ دینی بزن‏


در جهان پوشیده گشتی و غَنی(۴۸)

چون بُرون آیی از این‌جا، چون کنی؟


پیشه‌ای آموز کاندر آخرت

اندر آید دخلِ کسبِ مغفرت


(۴۸غَنی: ثروتمند

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۹۵۱


گفت پیغمبر: که نَفْحَت‌هایِ(۴۹) حَق

اندرین ایّام می‌آرد سَبَق(۵۰)


گوش و هُش دارید این اوقات را

در رُبایید این چنین نَفحات را


نَفْحِه آمد مر شما را دید و رفت

هر که را می‌خواست جان بخشید و رفت


نَفحِهٔ دیگر رسید، آگاه باش

تا ازین هم وانمانی، خواجه‌تاش(۵۱)


(۴۹نَفحَت: بوی خوش، مراد عنایات و رحمت‌ها و دَمِ مبارکِ خداوندی است.

(۵۰سَبَق: پیشی گرفتن، پیش افتادن

(۵۱خواجه‌تاش: هریک از غلام یا نوکرانی که یک خواجه یا رئیس دارند.

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵٩


لیک من آن ننگرم، رحمت کنم

رحمتم پُرّ است، بر رحمت تنم


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳٨١١


مَنْ صَمَت مِنْکُم نَجٰا، بُد یاسِه‌اش(۵۲)

خامُشان را بود کیسه و کاسه‌اش


حدیث

 

«مَنْ صَمَتَ نَجا.»


«هرکه خموشی گُزید، رستگار شد.»


(۵۲یاسه‌: یاسا، قاعده، قانون

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۶۱۹


حاکم است و یَفْعَلُ‌اللَّـه ما یَشا

او ز عینِ دَرد انگیزد دوا


«زیرا حق‌تعالی حاکم و فرمانروای جهان است و او هرچه خواهد همان کند.

چنانکه از ذات درد و مرض، دوا و درمان می‌آفریند.»


قرآن كريم، سورهٔ ابراهيم (۱۴)، آیهٔ ۲۷


«… وَ يَفْعَلُ اللَّـهُ مَا يَشَاءُ.»


«… خدا هرچه خواهد همان مى‌كند.»


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۰۲


پیشِ این خورشید کاو بس روشنی است

در حقیقت هر دلیلی رهزنی است


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ٢۶٧٠


حُکمِ حق گُسترد بهر ما بِساط(۵۳)

که بگویید از طریقِ اِنبساط


(۵۳بِساط: هر چیز گستردنی مانند فرش و سفره

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۳۲


نه تو اَعْطَیْنٰاکَ کَوْثَر خوانده‌ای؟

پس چرا خشکی و تشنه مانده‌ای؟

 

یا مگر فرعونی و، کوثَر چو نیل

بر تو خون گشته‌ست و ناخوش، ای علیل(۵۴)


قرآن کریم، سورهٔ کوثر (۱۰۸)، آیهٔ ۱


«إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ»


«ما كوثر را به تو عطا كرديم.»


(۵۴عَلیل: بیمار، رنجور، دردمند

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ٢١۴۶


بر کنارِ بامی ای مستِ مُدام(۵۵)

پَست بنشین یا فرود آ، وَالسَّلام


هر زمانی که شدی تو کامران

آن دَمِ خوش را کنارِ بام دان


(۵۵مُدام: شراب

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۵۴


آبِ گِل خواهد که در دریا رَوَد

گِل گرفته پای آب و می‌کَشَد


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۶۲


زآن جِرایِ روح چون نُقصان(۵۶) شود

جانَش از نُقصانِ آن لرزان شود


پس بداند که خطایی رفته است

که سَمَن‌زارِ(۵۷) رضا آشفته است


(۵۶نُقصان: کمی، کاستی، زیان

(۵۷سَمَن‌زار: باغِ یاسمن و جای انبوه از درختِ یاسمن، آنجا که سَمَن رویَد.

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۷


جامِ مُباح(۵۸ و ۵۹) آمد، هین نوش کُن

بازرَه از غابر و از ماجَرا


(۵۸مُباح: حلال

(۵۹جامِ مُباح: شرابِ حلال

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۰


من سبب را ننگرم، کآن حادث(۶۰) است

زآن‌که حادث حادثی را باعث است


لطفِ سابق را نظاره می‌کنم

هرچه آن حادث، دوپاره می‌کنم


(۶۰حادث: تازه پدید آمده، جدید، نو

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۲۸۸


عقلِ تو قسمت شده بر صد مُهِمّ

بر هزاران آرزو و طِمّ(۶۱) و رِمّ(۶۲ و ۶۳)


جمع باید کرد اجزا را به عشق

تا شوی خوش چون سمرقند و دمشق


جَو‌جَوی(۶۴)، چون جمع گردی زاِشتباه

پس توان زد بر تو سِکّهٔ پادشاه


(۶۱طِمّ: دریا و آب فراوان

(۶۲رِمّ: زمین و خاک

(۶۳) طِمّ و رِمّ: در اینجا منظور آرزوهای دنیوی است.

(۶۴جَو‌جَو: یک‌‌جو یک‌جو و ذرّه‌ذرّه

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۷۰


سِحْر کاهی را به صنعت کُه کند

باز کوهی را چو کاهی می‌تند


زشت‌ها را نغز(۶۵) گرداند به فنّ

نغزها را زشت گرداند به ظنّ


کارِ سِحر این است کاو دَم می‌زند

هر نَفَس قلبِ حقایق می‌کند(۶۶)


آدمی را خر نماید ساعتی

آدمی سازد خری را وآیتی


(۶۵نغز: خوب، نیکو، لطیف

(۶۶قلب کردن: بازگونه نشان دادن، برعکس نمایان کردن

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ٢۴٨٠


تا کنون کردی چنین، اکنون مکن

تیره کردی آب را، افزون مکن


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۸۸


گفت شیطان که بِما اَغْوَیْتَنی(۶۷)

کرد فعلِ خود نهان، دیو دَنی(۶۸)


شیطان به خداوند گفت که تو مرا گمراه کردی. او گمراهی خود را به حضرتِ حق نسبت داد

و آن دیوِ فرومایه کار خود را پنهان داشت.


گفت آدم که ظَلَمْنا نَفْسَنا(۶۹)

او ز فعل حق نَبُد غافل چو ما


ولی حضرت آدم گفت: پروردگارا، ما به خود ستم کردیم.

و او همچون ما از حکمتِ کار حضرت حق بی‌خبر نبود.


(۶۷بِما اَغْوَیْتَنی: به سبب آنکه مرا گمراه کردی.

(۶۸دَنی: فرومایه، پست

(۶۹ظَلَمْنا نَفْسَنا: ما به خود ستم کردیم.

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۰


نه بهانه کرد و، نه تزویر ساخت

نه لِوایِ(۷۰) مکر و حیلت برفراخت


باز آن ابلیس، بحث آغاز کرد

که بُدَم من سُرخ‌رو، کردیم زرد


(۷۰لِوا: پرچم

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۰۵


سیّئاتم(۷۱) چون وسیلت شد به حق

پس مَزَن بر سیّئاتم هیچ دَق‏(۷۲)


(۷۱سیّئات: گناهان، اشتباهات

(۷۲دَق: کوفتن، طعنه زدن، نکوهش کردن

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۶۱۱


ز درم راه نباشد، ز سرِ بام و دریچه

سَتَرَالله عَلَیْنٰا(۷۳) چه علالایِ(۷۴) تو دارم


(۷۳سَتَرَالله عَلَیْنٰا: خداوند بر ما پوشانید.

(۷۴علالا: بانگ و فریاد، هیاهو، سر و صدا

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۰۲


درد، دارویِ کهن را نو کند

درد، هر شاخِ ملولی خو کند(۷۵)

 

کیمیایِ نوکننده، دردهاست

کو ملولی آن‌طرف که درد خاست(۷۶)؟

 

هین مزن تو از ملولی آهِ سرد

درد جو(۷۷) و، درد جو و، درد، درد


(۷۵خو کردن: هَرَس کردن درخت

(۷۶خاست: بلند شد، به‌وجود آمد، پدید آمد.

(۷۷جو: بجوی، جست‌وجو کن، طلب کن.

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۷۹


نه قبول اندیش، نه رَد ای غلام

امر را و نهی را می‌بین مُدام(۷۸)


(۷۸مُدام: دائماً

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۵٩٢


اگر چرخِ وجودِ من از این گردش فرو‌مانَد

بگردانَد مرا آن‌کَس که گردون را بگردانَد


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۴۰


عشق بُرَّد بحث را ای جان و بس

کاو ز گفت‌وگو شود فریادرس


حیرتی آید ز عشق آن نطق(۷۹) را

زَهره نَبْوَد که کند او ماجرا


(۷۹نُطق: حرف زدن، سخن گفتن، گفتار

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۱۲


رها کن ماجرا ای جان، فروکن سر ز بالایی

که آمد نوبتِ عشرت، زمانِ مجلس‌آرایی


چه باشد جرم و سَهوِ ما، به پیشِ یَرلِغِ لطفت؟

کجا تردامنی مانَد، چو تو خورشید، مارایی


درآ ای تاج و تختِ ما، برون انداز رختِ ما

بسوزان هرچه می‌سوزی، بفرما هرچه فرمایی


اگر آتش زنی، سوزی تو باغِ عقلِ کلّی را

هزاران باغ برسازی ز بی‌عقلی و شیدایی


وگر رسوا شود عاشق، به صد مکروه و صد تهمت

از این سویش بیالایی، وز آن سویش بیارایی


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۰۷۷


راضیم من، شاکرم من ای حریف

این طرف رسوا و پیش حق، شریف


پیش خلقان، خوار و زار و ریشخند

پیش حق، محبوب و مطلوب و پسند


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۱۲


نه تو اجزایِ آبی را بدادی تابشِ جوهر؟

نه تو اجزایِ خاکی را بدادی حُلّه خَضرایی؟


نه از اجزایِ یک آدم جهان پر آدمی کردی؟

نه آنی که مگس را تو بدادی فرِّ عَنقایی؟


طبیبی دید کوری را، نمودش دارویِ دیده

بگفتش: سُرمه ساز این را برایِ نورِ بینایی


بگفتش کور: اگر آن را که من دیدم تو می‌دیدی

دو چشمِ خویش می‌کندی و می‌گشتی تماشایی


زهی لطفی که بر بُستان و گورستان همی‌ریزی

زهی نوری که اندر چشم و در بی‌چشم می‌آیی


اگر بر زندگان ریزی، برون پرّند از گردون

وگر بر مُردگان ریزی، شود مرده مسیحایی


غذایِ زاغ سازیدی، ز سرگینی و مرداری

چه داند زاغ کآن طوطی چه دارد در شِکَرخایی؟


چه گفت آن زاغ بیهوده که سرگینش خورانیدی؟

نگهدار ای خدا، ما را از آن گفتار و بدرایی


چه گفت آن طوطیِ اَخضَر که شِکّر دادیَش درخور؟

به فضلِ خود زبانِ ما بدآن گفتار بگشایی


کی‌َست آن زاغِ سرگین‌چَش؟ کسی کاو مبتلا گردد

به علمی غیرِ علمِ دین، برایِ جاهِ دنیایی


کی‌َست آن طوطی و شِکّر؟ ضمیرِ منبعِ حکمت

که حق باشد زبانِ او چو احمد وقتِ گویایی


مرا در دل یکی دلبر همی‌گوید: خَمُش بهتر

که بس جان‌هایِ نازک را کُنَد این گفت سودایی


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۱۲


رها کن ماجرا ای جان، فروکن سر ز بالایی

که آمد نوبتِ عشرت، زمانِ مجلس‌آرایی


چه باشد جرم و سَهوِ ما، به پیشِ یَرلِغِ لطفت؟

کجا تردامنی مانَد، چو تو خورشید، مارایی


درآ ای تاج و تختِ ما، برون انداز رختِ ما

بسوزان هرچه می‌سوزی، بفرما هرچه فرمایی


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۳۷


با تو قُلْماشیت(۸۰) خواهیم گفت، هان

صوفیا، خوش پهن بگشا گوشِ جان

 

مر تو را هر زخم کآید ز آسمان

منتظر می‌باش خلعت(۸۱) بعد از آن

 

کاو نه آن شاه است کِت سیلی زند

پس نبخشد تاج و تختِ مُستَنَد(۸۲)

 

جمله دنیا را پَرِ پَشّه بها

سیلی‌یی را رَشْوَتِ بی‌مُنْتَها

 

گردنت زین طوقِ(۸۳) زرّینِ جهان

چُست(۸۴) دردُزد(۸۵) و ز حق سیلی ‌سِتان

 

آن قفاها(۸۶) کانبیا برداشتند

زآن بلا سَرهایِ خود افراشتند


لیک حاضر باش در خود، ای فتیٰ(۸۷)

تا به خانه او بیابد مر تو را

 

ور نه خِلْعَت(۸۸) را بَرَد او بازپس

که نیابیدم به خانه‌ هیچ‌کس


(۸۰قُلْماشیت: سخن یاوه و بی‌اساس، بیهوده‌گویی

(۸۱خلعت: مجازاً هدیه، پاداش

(۸۲مُستَنَد: تکیه‌کرده شده، قابل اتّکاء

(۸۳طوق: گلوبند، گردنبند

(۸۴چُست: چالاک

(۸۵دَردُزدیدن: دُزدیدن؛ در این‌جا مجازاً به‌معنی خلاص‌ کردن است.

(۸۶قفا: پشتِ گردن. قفا ‌خوردن: پس‌گردنی خوردن 

(۸۷فَتیٰ: جوان‌مرد، جوان

(۸۸خِلْعَت: لباس، پارچه‌ای که هدیه دهند.

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۴۵


باز سؤال کردنِ صوفی، از آن قاضی

 

گفت آن صوفی: چه بودی کاین جهان

ابرویِ رحمت گشادی جاودان؟

 

هر دَمی شوری نیآوردی به پیش

برنیآوردی ز تَلوین‌هاش(۸۹) نیش

 

شب ندزدیدی چراغِ روز را

دِی نبردی باغِ عیش‌آموز را


جامِ صحّت را نبودی سنگِ تب

ایمنی را خوف، نآوردی کُرَب(۹۰)

 

خود چه کم گشتی ز جود و رحمتش

گر نبودی خَرخَشه(۹۱) در نعمتش؟


(۸۹تَلوین: رنگ‌به‌رنگ کردن، گوناگون ساختن

(۹۰کُرَب: جمعِ کُربَه، اندوه‌ها، ناراحتی‌ها

(۹۱خَرخَشه: غوغا، جنجال، آشوب، در اینجا به معنی ناراحتی و شرّ

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۵۰


«جوابِ قاضی، سؤالِ صوفی را، و قصهٔ ترک و درزی(۹۲) را مَثَل آوردن»

 

گفت قاضی: بس تهی‌رو(۹۳) صوفی‌ای

خالی از فِطْنَت(۹۴) چو کافِ کوفی‌ای


(۹۲درزی: خیّاط

(۹۳تهى‌رو: كسى كه بيهوده راه مى‌رود. منظور سالكى است كه در امرِ سلوک، سطحى و سرسرى است.

(۹۴فِطْنَت: زيركى، هوشيارى، خِرَدِ زندگی

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۰۱


تنِ با سَر نداند سرِّ کُن را

تنِ بی‌سر شناسد کاف و نون(۹۵) را


نما ای شمسِ تبریزی کمالی

که تا نقصی نباشد کاف و نون را


قرآن کریم، سورهٔ یس (۳۶)، آیهٔ ۸۲


«إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»


«چون بخواهد چيزى را بيآفريند، فرمانش اين است كه مى‌گويد: موجود شو، پس موجود مى‌شود.»


(۹۵کاف و نون: کُن، اشاره به آیهٔ ۸۲، سورهٔ یس(۳۶)

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۵۲۰


مرا پرسی که چونی؟ بین که چونم

خرابم، بی‌خودم، مستِ جنونم


مرا از کاف و نون آورد در دام

از آن هیبت دوتا(۹۶) چون کاف و نونم


پری‌زادی مرا دیوانه کرده‌ست

مسلمانان، که می‌داند فسونم؟


(۹۶دوتا: خمیده

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۵۰


گفت قاضی: بس تهی‌رَو صوفی‌ای

خالی از فِطْنَت چو کافِ کوفی‌ای


تو بِنَشنیدی که آن پُرقندْلب(۹۷)

غَدرِ(۹۸) خیّاطان همی‌گفتی به شب؟

 

خلق را در دزدیِ آن طایفه

می‌نمود افسانه‌های سالِفه(۹۹)

 

قصّهٔ پاره‌رُبایی در بُرین(۱۰۰)

می‌ حکایت کرد او با آن و این

 

در سَمَر(۱۰۱) می‌خواند دُزدی‌نامه‌ای(۱۰۲)

گِردِ او جمع آمده هنگامه‌ای(۱۰۳)

 

مُستمِع(۱۰۴) چون یافت جاذِب زآن وُفُود(۱۰۵)

جمله اَجزایش حکایت گشته بود


(۹۷پُرقندْلب: آنكه لبى بس شيرين دارد. كنايه از نقّالى كه با زبانى شيرين و بيانى دلنشين داستان نقل می‌كند.

(۹۸غَدر: مکر، حیله، نیرنگ

(۹۹سالفه: پيشين، گذشته

(۱۰۰بُرین: بُریدن

(۱۰۱سَمَر: حكايت، داستان‌سرايى

(۱۰۲دُزدى‌نامه: كتابى كه در شرح احوال و كارهاى دزدان نوشته شود.

(۱۰۳هنگامه: معركه، جمعيتى كه براى تماشا جمع مى‌شوند.

(۱۰۴مُستمِع: شنونده

(۱۰۵وُفُود: جماعت‌ها. جمعِ وافِد به معنی پيک خبر. در اینجا معنی اوّل مراد است.

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۶۵


چونکه دزدی‌های بی‌رحمانه گفت

که کنند آن دَرْزیان اندر نهفت

 

اندر آن هنگامه، تُرکی از خِطا(۱۰۶)

سخت طَیْره شد(۱۰۷) ز کشفِ آن غِطا(۱۰۸)


(۱۰۶خِطا: ناحيتى در چين شمالى. بدان خَتا هم گويند.

(۱۰۷طَيْره شدن: خشمگين شدن

(۱۰۸غِطا: مخفّفِ غِطاء به معنى پرده

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۷۱


بس که غَدرِ(۱۰۹) درزیان(۱۱۰) را ذکر کرد

حیف آمد تُرک را و خشم و درد

 

گفت: ای قَصّاص(۱۱۱) در شهرِ شما

کیست اُستاتر در این مکر و دَغا؟


(۱۰۹غَدر: مکر، حیله، نیرنگ

(۱۱۰درزیان: خیاطان

(۱۱۱قَصّاص: قصّه‌گو، نقّال

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۷۳

 

دعوی کردنِ تُرک و گرو بستن او که: درزی از من چیزی نتواند بُردن

 

گفت: خیاطی است نامش پورِشُش

اندر این چُستی و دزدی خَلْق‌کُش

 

گفت: من ضامن، که با صد اضطراب

او نیآرَد بُرد پیشم، رشته تاب


پس بگفتندش که از تو چُست‌تر(۱۱۲)

ماتِ او گشتند، در دعوی(۱۱۳) مَپَر


رُو به عقلِ خود چنین غِرّه(۱۱۴) مباش

که شوی یاوه(۱۱۵) تو در تزویرهاش(۱۱۶)

 

گرم‌تر شد تُرک و، بَست آنجا گِرو

که نیآرد بُرد، نی کهنه، نه نو

 

مُطمِعانش(۱۱۷) گرم‌تر کردند زود

او گِرو بست و رِهان(۱۱۸) را برگشود


که گِرو این مَرکبِ تازیِّ(۱۱۹) من

بِدْهم اَرْ دزدد قُماشم(۱۲۰) او به فن


(۱۱۲چُست‌تر: چالاک‌تر، زرنگ‌تر

(۱۱۳دَعوی: ادعا کردن

(۱۱۴غِرّه: مغرور شدن

(۱۱۵ياوه: تباه و تلف

(۱۱۶تزویر: ریا و دوریی، حیله‌گری

(۱۱۷مُطْمِع: به طمع درآورنده، انگيزنده به طمع

(۱۱۸رِهان: شرط‌بندى

(۱۱۹مَرکبِ تازی: اسب عربی، اسب نژاده و اصیل

(۱۲۰قُماش: پارچه

-------------------------

مجموع لغات:


(۱) سَهو: خطا، غفلت

(۲) یَرلِغ: یَرلیغ، فرمان پادشاهی، منشور

(۳) تردامن: مجاز از بدکار، گناهکار

(۴) مارایی: ما را آرایش دهی.

(۵) شیدایی: آشفتگی، دلدادگی، دیوانگی

(۶) مکروه: ناپسند، زشت

(۷) آلاییدن: آلودن

(۸) آراییدن: آراستن

(۹) حُلّه: جامه، لباس

(۱۰) خَضرا: سبز

(۱۱) فرّ: شکوه و رفعت

(۱۲) عَنقا: سیمرغ

(۱۳) تماشایی: تماشاگر، ناظر، درخورِ تماشا، نظاره‌کردنی

(۱۴) سازیدن: ساختن، فراهم کردن

(۱۵) بدرایی: بدرأیی، بداندیشی

(۱۶) اَخضَر: سبز

(۱۷) سرگین‌چَش: سرگین‌خوار

(۱۸) سودایی: دیوانه، شیدا

(۱۹عاریه: قرضی

(۲۰وَهّاب: بسیار بخشنده، از اسمایِ الهی

(۲۱صَنیعِ مُحکَم: مصنوع استوار، ساختمان محکم

(۲۲حَزم: تامّل با هشیاریِ نظر

(۲۳فَضول: زیاده‌گو، کسی که به کارهای غیر ضروری بپردازد.

(۲۴اوستاخ: گستاخانه

(۲۵عَیار: جوانمرد

(۲۶گستاخ آمدند اندر زمین: در روی زمین به تباهی و گستاخی دست زدند.

(۲۷مُرْتَضیٰ: پسندیده و برگزیده برای صحبت و خدمت

(۲۸ماٰمَضیٰ: آنچه گذشته و سپری شده است.

(۲۹تُخمه‌: به‌معنی ناگواریدن طعام، پر شدن معده و هضم نشدن غذا

(۳۰سَقیم: بیمار

(۳۱دَخمه: کنایه از دنیا

(۳۲حَرَج: تنگی و فشار، شکایت و اعتراض

(۳۳کِالصَّبْرُ مِفتاحُ‌الْفَرَج: صبر کلید گشایش است.

(۳۴زهرین‌گیا: گیاهِ زهرآگین، گیاهِ سمّی

(۳۵مُوجَز: مختصر، کوتاه

(۳۶ماجرا: اوضاع و احوالِ ذهنی، سیستمِ عملیاتیِ من ذهنی

(۳۷اَنصِتُوا: خاموش باشید.

(۳۸ماهِ دی: مراد زمستان است.

(۳۹اِستدراج: به تدریج به سوی نابودی رفتن

(۴۰لقا: دیدار، در این‌جا یعنی دیدارِ خدا

(۴۱کان: معدن

(۴۲خرگور: گورخر

(۴۳هم‌تگ: دو تن که با هم بدوند، هم‌دو

(۴۴شِیب: پیری

(۴۵طِمّ: دریا و آب فراوان

(۴۶رِمّ: زمین و خاک

(۴۷طِمّ و رِمّ: در این‌جا یعنی با جزئیات

(۴۸غَنی: ثروتمند

(۴۹نَفحَت: بوی خوش، مراد عنایات و رحمت‌ها و دَمِ مبارکِ خداوندی است.

(۵۰سَبَق: پیشی گرفتن، پیش افتادن

(۵۱خواجه‌تاش: هریک از غلام یا نوکرانی که یک خواجه یا رئیس دارند.

(۵۲یاسه‌: یاسا، قاعده، قانون

(۵۳بِساط: هر چیز گستردنی مانند فرش و سفره

(۵۴عَلیل: بیمار، رنجور، دردمند

(۵۵مُدام: شراب

(۵۶نُقصان: کمی، کاستی، زیان

(۵۷سَمَن‌زار: باغِ یاسمن و جای انبوه از درختِ یاسمن، آنجا که سَمَن رویَد.

(۵۸مُباح: حلال

(۵۹جامِ مُباح: شرابِ حلال

(۶۰حادث: تازه پدید آمده، جدید، نو

(۶۱طِمّ: دریا و آب فراوان

(۶۲رِمّ: زمین و خاک

(۶۳) طِمّ و رِمّ: در اینجا منظور آرزوهای دنیوی است.

(۶۴جَو‌جَو: یک‌‌جو یک‌جو و ذرّه‌ذرّه

(۶۵نغز: خوب، نیکو، لطیف

(۶۶قلب کردن: بازگونه نشان دادن، برعکس نمایان کردن

(۶۷بِما اَغْوَیْتَنی: به سبب آنکه مرا گمراه کردی.

(۶۸دَنی: فرومایه، پست

(۶۹ظَلَمْنا نَفْسَنا: ما به خود ستم کردیم.

(۷۰لِوا: پرچم

(۷۱سیّئات: گناهان، اشتباهات

(۷۲دَق: کوفتن، طعنه زدن، نکوهش کردن

(۷۳سَتَرَالله عَلَیْنٰا: خداوند بر ما پوشانید.

(۷۴علالا: بانگ و فریاد، هیاهو، سر و صدا

(۷۵خو کردن: هَرَس کردن درخت

(۷۶خاست: بلند شد، به‌وجود آمد، پدید آمد.

(۷۷جو: بجوی، جست‌وجو کن، طلب کن.

(۷۸مُدام: دائماً

(۷۹نُطق: حرف زدن، سخن گفتن، گفتار

(۸۰قُلْماشیت: سخن یاوه و بی‌اساس، بیهوده‌گویی

(۸۱خلعت: مجازاً هدیه، پاداش

(۸۲مُستَنَد: تکیه‌کرده شده، قابل اتّکاء

(۸۳طوق: گلوبند، گردنبند

(۸۴چُست: چالاک

(۸۵دَردُزدیدن: دُزدیدن؛ در این‌جا مجازاً به‌معنی خلاص‌ کردن است.

(۸۶قفا: پشتِ گردن. قفا ‌خوردن: پس‌گردنی خوردن 

(۸۷فَتیٰ: جوان‌مرد، جوان

(۸۸خِلْعَت: لباس، پارچه‌ای که هدیه دهند.

(۸۹تَلوین: رنگ‌به‌رنگ کردن، گوناگون ساختن

(۹۰کُرَب: جمعِ کُربَه، اندوه‌ها، ناراحتی‌ها

(۹۱خَرخَشه: غوغا، جنجال، آشوب، در اینجا به معنی ناراحتی و شرّ

(۹۲درزی: خیّاط

(۹۳تهى‌رو: كسى كه بيهوده راه مى‌رود. منظور سالكى است كه در امرِ سلوک، سطحى و سرسرى است.

(۹۴فِطْنَت: زيركى، هوشيارى، خِرَدِ زندگی

(۹۵کاف و نون: کُن، اشاره به آیهٔ ۸۲، سورهٔ یس(۳۶)

(۹۶دوتا: خمیده

(۹۷پُرقندْلب: آنكه لبى بس شيرين دارد. كنايه از نقّالى كه با زبانى شيرين و بيانى دلنشين داستان نقل می‌كند.

(۹۸غَدر: مکر، حیله، نیرنگ

(۹۹سالفه: پيشين، گذشته

(۱۰۰بُرین: بُریدن

(۱۰۱سَمَر: حكايت، داستان‌سرايى

(۱۰۲دُزدى‌نامه: كتابى كه در شرح احوال و كارهاى دزدان نوشته شود.

(۱۰۳هنگامه: معركه، جمعيتى كه براى تماشا جمع مى‌شوند.

(۱۰۴مُستمِع: شنونده

(۱۰۵وُفُود: جماعت‌ها. جمعِ وافِد به معنی پيک خبر. در اینجا معنی اوّل مراد است.

(۱۰۶خِطا: ناحيتى در چين شمالى. بدان خَتا هم گويند.

(۱۰۷طَيْره شدن: خشمگين شدن

(۱۰۸غِطا: مخفّفِ غِطاء به معنى پرده

(۱۰۹غَدر: مکر، حیله، نیرنگ

(۱۱۰درزیان: خیاطان

(۱۱۱قَصّاص: قصّه‌گو، نقّال

(۱۱۲چُست‌تر: چالاک‌تر، زرنگ‌تر

(۱۱۳دَعوی: ادعا کردن

(۱۱۴غِرّه: مغرور شدن

(۱۱۵ياوه: تباه و تلف

(۱۱۶تزویر: ریا و دوریی، حیله‌گری

(۱۱۷مُطْمِع: به طمع درآورنده، انگيزنده به طمع

(۱۱۸رِهان: شرط‌بندى

(۱۱۹مَرکبِ تازی: اسب عربی، اسب نژاده و اصیل

(۱۲۰قُماش: پارچه


Back

Today visitors: 35

Time base: Pacific Daylight Time