برنامه شماره ۱۰۵۲ گنج حضور
اجرا: پرویز شهبازی
تاریخ اجرا: ۳۱ مارس ۲۰۲۶ - ۱۲ فروردین ماه ۱۴۰۵
برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۵۲ بر روی این لینک کلیک کنید.
برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)
اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه
اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری
برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی بر روی این لینک کلیک کنید.
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۸۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1182, Divan e Shams
تو چشمِ شیخ را دیدن میاموز
فلک را راست گردیدن میاموز
تو کُل را جمعِ این اجزا مپندار
تو گل را لطف و خندیدن میاموز
تو بگشا چشم، تا مهتاب بینی
تو مه را نور بخشیدن، میاموز
تو عقلِ خویش را از مِی نگهدار
تو مِی را عقل دزدیدن میاموز
تو بازِ عقل را صیّادی آموز
چنین بیهوده پرّیدن میاموز
یتیمانِ فراقش را بخندان
یتیمان را تو نالیدن میاموز
دلِ مظلوم را ایمن کن از ترس
دلِ او را تو لرزیدن میاموز
تو ظالم را مده رخصت به تأویل
ستیزا(۱) را ستیزیدن میاموز
زبان را پردگی(۲) میدار چون دل
زبان را پرده بدریدن میاموز
تو در معنی گشا این چشمِ سِر را
چو گوشش حرف برچیدن میاموز
(۱) ستیزا: ستیزهکار، لجوج
(۲) پردگی: پوشیده، مستور
-----------
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۸۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1182, Divan e Shams
تو چشمِ شیخ را دیدن میاموز
فلک را راست گردیدن میاموز
تو کُل را جمعِ این اجزا مپندار
تو گل را لطف و خندیدن میاموز
تو بگشا چشم، تا مهتاب بینی
تو مه را نور بخشیدن، میاموز
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287
او فضولی بوده است از اِنقباض
کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #65, Divan e Shams
چه سودا میپزد(۳) این دل؟ چه صفرا میکند این جان؟
چه سرگردان همیدارد، تو را این عقلِ کارافزا(۴)؟
(۳) سودا پختن: آرزوی دور و دراز کردن، خیال باطل در سر داشتن
(۴) کارافزا: مجازاً مشغلهآور، گرفتارکننده، دست و پا گیر
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۲۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2525
همچنین زآغازِ قرآن تا تمام
رَفْضِ(۵) اسباب است و علّت، والسَّلام
کشفِ این نه از عقلِ کارافزا(۶) بُوَد
بندگی کن تا تو را پیدا شود
بندِ معقولات آمد، فلسفی
شهسوارِ عقلِ عقل، آمد صَفی(۷)
(۵) رَفْض: دور انداختن، طرد کردن، ترک کردن
(۶) کارافزا: مجازاً مشغلهآور، گرفتارکننده، دست و پا گیر
(۷) صَفی: برگزیده، خالص
-----------
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۰۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #100, Divan e Shams
بیا ای جانِ نو داده جهان را
ببر از کار، عقلِ کاردان را
چو تیرم، تا نپرّانی نپرّم
بیا بارِ دگر پُر کن کمان را(۸)
ز عشقت باز طشت از بام افتاد(۹)
فِرِست از بام باز آن نردبان را
تو آن مردی که او بر خر نشستهست
همیپرسد ز خر این را و آن را
خمش کن کاو نمیخواهد ز غیرت
که در دریا درآرد همگنان را
(۸) کمان پُر کردن: محکم کشیدن کمان
(۹) طشت از بام افتادن: رسوا شدن
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۱۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #616
گَر بِپَرّانیم تیر، آن نی زِ ماست
ما کَمان و تیراَنْدازَش خداست
قرآن کریم، سورهٔ انفال (۸)، آیهٔ ۱۷
Quran, Al-Anfaal(#8), Line #17
«… وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ …»
«… و آنگاه که تیر میانداختی، تو تیر نمیانداختی، خدا بود که تیر میانداخت …»
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۸۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1785
کفرِ تو، دین است و دینت، نورِ جان
ایمنی، وز تو جهانی در امان
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۵٩٢
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #592, Divan e Shams
اگر چرخِ وجودِ من از این گردش فرومانَد
بگردانَد مرا آنکَس که گردون را بگردانَد
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۹۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1197, Divan e Shams
تو مگو همه به جنگند و ز صلحِ من چه آید؟
تو یکی نِهای، هزاری، تو چراغِ خود برافروز
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۱۶۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2164
از حضور اولیا گر بِسْکُلی(۱۰)
تو هلاکی، زآنکه جزوِ بی کُلی
(۱۰) بِسْکُلی: از مصدر سِکُلیدن و گُسلیدن بهمعنی جدا شدن، جدا شوی.
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۱۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2214
چون شوی دور از حضورِ اولیا
در حقیقت گشتهیی دور از خدا
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۸۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #682, Divan e Shams
جدایی را چرا میآزمایی؟!
کسی مر زهر را چون آزماید؟
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۵۷۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1578, Divan e Shams
مجموع همه است شمس تبریز
حق است که من عدد نخواهم
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2670
که هَله(۱۱) نعمت فزون شد، شُکر کو؟
مَرکبِ(۱۲) شُکر اَر(۱۳) بخُسپد(۱۴)، حَرِّکُوا(۱۵)
(۱۱) هَله: از اداتِ تنبیه و بیداری است؛ به معنی آگاه باشید.
(۱۲) مَرکب: هرچه بر آن سوار شوند.
(۱۳) اَر: اگر
(۱۴) خُسپیدن: خوابیدن
(۱۵) حَرِّکُوا: حرکت دهید.
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۲۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1323
جز خضوع و بندگیّ و اضطرار(۱۶)
اندر این حضرت ندارد اعتبار
(۱۶) اضطرار: درمانده شدن، بیچارگی
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ٢۴٨٠
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2480
تا کنون کردی چنین، اکنون مکن
تیره کردی آب را، افزون مکن
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۱۲۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2129
تو یقین میدان که هر شیخی که هست
هم سواری میکند بر شیرِ مست
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۲۳۱۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2316, Divan e Shams
هر ذرّه که میپویَد بی خنده نمیرویَد
از نیست سوی هستی، ما را کی کشد؟ خنده
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ٢٠۶٢
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2062
خامُشی بحر(۱۷) است و گفتن همچو جو
بحر میجویَد تو را، جو را مجو
(۱۷) بحر: دریا
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۵۴۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #540
چونکه با شیخی، تو دور از زشتیای
روز و شب سَیّاری و در کشتیای
در پناهِ جانِ جانبخشی تَوی(۱۸)
کشتیاندر خفتهای، ره میروی
مَسْکُل(۱۹) از پیغمبرِ ایّامِ خویش
تکیه کم کن بر فن و بر کامِ خویش
(۱۸) تَوی: مقیم در جایی
(۱۹) مَسْکُل: جدا مشو، مَگُسَلْ
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۴٢٣
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #423
سایۀ یزدان(۲۰) بود بندهٔ خدا
مردهٔ این عالَم و زندهٔ خدا
دامنِ او گیر زودتر بیگُمان
تا رهی در دامنِ آخِرزمان
کَیْفَ مَدَّالظِّلَّ نقشِ اولیاست
کاو دلیلِ(۲۱) نورِ خورشیدِ خداست
منظور از آیۀ كَيْفَ مَدَّ الظِّلَّ «چگونه سایهاش را گسترد» این است که ولیّ خدا مظهرِ کاملِ خداوند است.
و آن سایه، یعنی آن ولیّ خدا دلیل بر نورِ خداوند است. یعنی او راهنمایِ مردم بهسویِ خداوند است.
اندرین وادی مرو بی این دلیل
لا اُحِبُّ الافِلین گو چون خَلیل(۲۲)
قرآن كريم، سوره انعام (۶)، آیه ۷۶
Quran, Al-An’aam(#6), Line #76
«فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَىٰ كَوْكَبًا قَالَ هَٰذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِين.»
«چون شب او را فروگرفت، ستارهاى ديد. گفت: «اين است پروردگار من.» چون فرو شد، گفت: «فروشوندگان را دوست ندارم.»»
رُو ز سایه آفتابی را بیاب
دامنِ شه شمس تبریزی بتاب(۲۳)
(۲۰) سایهٔ یزدان: کنایه از ولیِّ خداست.
(۲۱) دلیل: راهنما
(۲۲) خلیل: دوست؛ خلیلالله، لقبِ حضرتِ ابراهیم(ع) است.
(۲۳) بتاب: بگیر
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۹۲۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #921
دیدهٔ ما چون بسی علّت(۲۴) دَروست
رو فنا کُن دیدِ خود در دید دوست
دیدِ ما را دیدِ او نِعْمَ الْعِوَض(۲۵)
یابی اندر دیدِ او کُلِّ غَرَض
(۲۴) علّت: بیماری
(۲۵) نِعْمَ الْعِوَض: بهترین عوض
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۸۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1786
ای مُعافِ یَفْعَلُ الله ماٰ یَشا
بیمُحابا(۲۶) رُو زبان را بَرگُشا
قرآن كريم، سورهٔ ابراهيم (۱۴)، آیهٔ ۲۷
Quran, Ibrahim(#14), Line #27
«… وَ يَفْعَلُ اللَّـهُ مَا يَشَاءُ.»
«… خدا هرچه خواهد همان مىكند.»
(۲۶) بیمُحابا: بیپروا، بدون ترس و ملاحظه، و بیهیچ درنگی
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۸۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #4686
گوشِ بیگوشی در این دَم بَرگُشا
بهرِ رازِ یَفْعَلُ اللَّـه ما یَشا
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۱۹۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3198
هین طلب کن خوشدَمی عُقدهگشا
رازدانِ یَفْعَلُاللَّـه مٰا یَشٰا
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۶۱۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1619
حاکم است و یَفْعَلُاللَّـه ما یَشا
او ز عینِ دَرد انگیزد دوا
زیرا حقتعالی حاکم و فرمانروای جهان است و او هرچه خواهد همان کند.
چنانکه از ذات درد و مرض، دوا و درمان میآفریند.
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۷۶۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2760
این قضا را گونهگون تصریفهاست(۲۷)
چشمبندش یَفْعَلُالله مٰا یَشٰاست
(۲۷) تَصریف: تغییر دادن
-----------
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #18, Divan e Shams
گفتم که: «ز آتشهایِ دل، بر روی مَفرَشهای(۲۸) دل،
میغَلْت(۲۹) در سودایِ دل تا بحرِ(۳۰) یَفْعَل ما یَشا»
(۲۸) مَفرَش: هر چیز گستردنی، جای پَهنکردن فرش
(۲۹) غلتیدن: گردیدن چیزی بر روی خود یا روی سطحی
(۳۰) بحر: دریا
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۴۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3644
هست مهمانخانه این تَن ای جوان
هر صباحی ضَیفِ نو آید دوان
هین مگو کاین مانْد اندر گردنم
که هماکنون باز پَرَّد در عَدم
هر چه آید از جهان غَیبوَش
در دلت ضَیف(۳۱) است، او را دار خَوش
(۳۱) ضَیف: مهمان
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ١۶۴٣
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1643
لیک حاضر باش در خود، ای فتیٰ(۳۲)
تا به خانه او بیابد مر تو را
ورنه خِلْعَت(۳۳) را بَرَد او بازپس
که نیابیدم به خانه هیچکس
(۳۲) فَتیٰ: جوانمرد، جوان
(۳۳) خِلْعَت: لباس یا پارچهای که خانوادهٔ داماد به عروس یا خانوادهٔ او هدیه میدهند، مجازاً هدیه
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۹۵۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1951
گفت پیغمبر: که نَفْحَتهایِ(۳۴) حَق
اندرین ایّام میآرد سَبَق(۳۵)
گوش و هُش دارید این اوقات را
در رُبایید این چنین نَفحات را
نَفْحِه آمد مر شما را دید و رفت
هر که را میخواست جان بخشید و رفت
نَفحِهٔ دیگر رسید، آگاه باش
تا ازین هم وانمانی، خواجهتاش(۳۶)
(۳۴) نَفحَت: بوی خوش، مراد عنایات و رحمتها و دَمِ مبارکِ خداوندی است.
(۳۵) سَبَق: پیشی گرفتن، پیش افتادن
(۳۶) خواجهتاش: هریک از غلام یا نوکرانی که یک خواجه یا رئیس دارند.
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۷۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #79
بیادب تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه آفاق(۳۷) زد
مایده(۳۸) از آسمان در میرسید
بیصُداع(۳۹) و بیفروخت و بیخرید(۴۰)
در میانِ قومِ موسی چند کَس
بیادب گفتند: کو سیر و عدس؟!
منقطع شد نان و خوان از آسمان
ماند رنجِ زرع(۴۱) و بیل و داسمان
(۳۷) آفاق: جمع اُفُق
(۳۸) مایده: طعام، سفرهٔ پر از نعمت
(۳۹) صُداع: دردسر، زحمت و مشقّت
(۴۰) فروخت و خرید: فروختن و خریدن
(۴۱) زرع: کاشتن
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۳۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2730
چون طبیبان را نگه دارید دل
خود ببینید و شوید از خود خَجِل
دفعِ این کوری به دستِ خلق نیست
لیک اِکرامِ(۴۲) طبیبان از هُدیست(۴۳)
این طبیبان را به جان بنده شوید
تا به مُشک و عنبر آگنده شوید
(۴۲) اِکرام: احترام کردن، نیکی
(۴۳) از هُدیست: از تأثیر هدایت حق تعالی است.
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۰۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4302
درد، دارویِ کهن را نو کند
درد، هر شاخِ ملولی خو کند(۴۴)
کیمیایِ نوکننده، دردهاست
کو ملولی آنطرف که درد خاست(۴۵)؟
هین مزن تو از ملولی آهِ سرد
درد جو(۴۶) و، درد جو و، درد، درد
(۴۴) خو کردن: هَرَس کردن درخت
(۴۵) خاست: بلند شد، بهوجود آمد، پدید آمد.
(۴۶) جو: بجوی، جستوجو کن، طلب کن.
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ٢١۴۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2146
بر کنارِ بامی ای مستِ مُدام(۴۷)
پَست بنشین یا فرود آ، وَالسَّلام
هر زمانی که شدی تو کامران
آن دَمِ خوش را کنارِ بام دان
(۴۷) مُدام: شراب
-----------
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۳۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2834, Divan e Shams
همه خَلق در کَشاکَش، تو خراب و مست و دلخَوش
همه را نَظاره میکن، هَله از کنارِ بامی
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۶۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1360
عاشقِ صُنعِ(۴۸) تواَم در شُکر و صبر(۴۹)
عاشقِ مصنوع(۵۰) کی باشم چو گَبر(۵۱)؟
(۴۸) صُنع: قدرت آفریدگاری
(۴۹) شُکر و صبر: در اینجا کنایه از نعمت و بلاست.
(۵۰) مصنوع: آنچه ساخته و آفریده شده است.
(۵۱) گبر: کافر
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۶۱۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #617
که نظرگاهِ خداوند است آن
کز نظر اندازِ خورشید است کان
کو نظرگاهِ شعاعِ آفتاب؟
کو نظرگاهِ خداوندِ لُباب(۵۲)؟
(۵۲) خداوندِ لُباب: خداوندِ صاحبِ حقایق و عقول
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۱۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #910
با قضا پنجه مزن ای تند و تیز
تا نگیرد هم قضا با تو ستیز
مُرده باید بود پیشِ حکمِ حق
تا نیاید زخم، از رَبُّ الْفَلَق
قرآن کریم، سورهٔ فلق (١١٣)، آیات ۱ و ۲
Quran, Al-Falaq(#113), Line #1-2
«قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ.»
«بگو: به پروردگارِ صبحگاه پناه مىبرم.»
«مِنْ شَرِّ مَا خَلَقَ.»
«از شرّ آنچه بيآفريدهاست.»
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۶۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2363
این مَثَل اندر زمانه جانی است
جانِ نادانان به رنج ارزانی است
زآنکه جاهل ننگ دارد ز اوستاد
لاجَرَم رفت و دکانی نو گشاد
آن دکان بالایِ استاد، ای نگار
گَنده و پُر کژدم است و پُر ز مار
زود ویران کُن دکان و بازگَرد
سویِ سبزه و گُلْبُنان و آبخَورد
(۵۳) جاهل: نادان
(۵۴) نگار: محبوب، معشوق
(۵۵) کژدم: عقرب
(۵۶) آبخَورد: محلّی که از آن آب خورند، آبشخور، برکه
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۱۶۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2164
از حضور اولیا گر بِسْکُلی(۵۷)
تو هلاکی، زآنکه جزوِ بی کُلی
(۵۷) بِسْکُلی: جدا شوی.
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۱۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2214
چون شوی دور از حضورِ اولیا
در حقیقت گشتهیی دور از خدا
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۰۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #702
پیشِ این خورشید کاو بس روشنی است
در حقیقت هر دلیلی رهزنی است
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3691
گفتِ هر یکْتان دهد جنگ و فِراق(۵۸)
گفتِ من آرد شما را اتّفاق
پس شما خاموش باشید اَنْصِتُوا(۵۹)
تا زبانْتان من شوم در گفت وگو
گر سخنْتان در توافق مُوثَقه(۶۰) است
در اثر مایهٔ نزاع(۶۱) و تفرقه است
(۵۸) فِراق: دوری
(۵۹) اَنْصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید.
(۶۰) مُوثَقه: مورد اطمینان و وثوق
(۶۱) نزاع: درگیری
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۹۳۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1934
گفت پیغمبر: شما را ای مِهان(۶۲)
چون پدر هستم شفیق(۶۳) و مهربان
ز آن سبب که جمله اجزایِ مَنید
جُزو را از کُل چرا برمیکنید؟
جزو از کل قطع شد، بیکار شد
عضو از تن قطع شد، مُردار شد
تا نپیوندد به کل بارِ دِگَر
مُرده باشد، نبودش از جان خبر
ور بجنبد، نیست آن را خود سَنَد
عضوِ نو بُبْریده هم جنبش کند
جزو از این کُل گر بُرَد، یک سو رود
این نه آن کُل است کو ناقص شود
قطع و وصلِ او نیاید در مَقال(۶۴)
چیزِ ناقص گفته شد بهرِ مثال
(۶۲) مِهان: جمعِ مِه، بزرگان
(۶۳) شفیق: مهربان
(۶۴) مَقال: گفتن، گفتار
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۰۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1906
ناز را رویی بباید همچو وَرد(۶۵)
چون نداری، گِردِ بدخویی مگرد
زشت باشد رویِ نازیبا و ناز
سخت باشد چشمِ نابینا و درد
پیشِ یوسف نازِش(۶۶) و خوبی مکن
جز نیاز و آهِ یعقوبی مکن
(۶۵) وَرد: گُل، گُلِ سرخ
(۶۶) نازِش: به خود بالیدن
-----------
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #301, Divan e Shams
صلوات بر تو آرم که فزوده باد قُربت(۶۷)
که به قُربِ کلّ گردد همه جزوها مُقَرَّب(۶۸)
(۶۷) قُرب: نزدیکی، نزدیک شدن، منزلت
(۶۸) مُقَرَّب: نزدیک شده، آنکه به کسی نزدیک شده و نزد او قرب و منزلت پیدا کرده
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵٢
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2052
مر تو را عقلیست جُزوی در نهان
کاملُالْعَقلی بجو اندر جهان
جزوِ تو از کُلِّ او کُلّی شود
عقلِ کُلّ بر نَفْس چون غُلّی(۶۹) شود
(۶۹) غُلّ: قفل، زنجیری که بر گردن زندانیان افکنند.
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۵۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3351
صبر کن در موزهدوزی(۷۰) تو هنوز
ور بُوی(۷۱) بیصبر، گردی پارهدوز
کهنهدوزان گر بُدیشان صبر و حِلم(۷۲)
جمله نَودوزان شدندی هم به علم
(۷۰) موزهدوزی: کفشدوزی
(۷۱) بُوی: باشی
(۷۲) حِلم: فضاگشایی
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۶۲۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1622
چون تو گوشی، او زبان، نی جنس تو
گوشها را حق بفرمود: اَنْصِتُوا(۷۳)
کودک اوّل چون بزاید شیرنوش(۷۴)
مدّتی خاموش باشد، جمله گوش
مدّتی میبایدش لب دوختن
از سخن، تا او سخن آموختن
ور نباشد گوش و تیتی(۷۵) میکند
خویشتن را گُنگِ گیتی میکند
(۷۳) اَنْصِتُوا: خاموش باشید، ذهن را خاموش کنید.
(۷۴) شیرنوش: نوشنده شیر، شیرخوار
(۷۵) تیتی: کلمهای که مرغان را بدآن خوانند، زبان کودکانه
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۹۳۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1937
گفته او را من زبان و چشم تو
من حواس و من رضا و خشم تو
رُو که بییَسْمَع و بییُبصِر(۷۶) تُوی
سِر تُوی، چه جایِ صاحبسِر تُوی
چون شدی مَن کانَ لِلَّـه از وَلَه(۷۷)
من تو را باشم که کان اللهُ لَه
حدیث
«مَنْ كانَ لِِـلّهِ كانَ اللهُ لَه.»
«هر که برای خدا باشد، خدا نیز برای اوست.»
گَه «تُوی» گویم تو را، گاهی «منم»
هرچه گویم، آفتابِ روشنم
هرکجا تابم ز مِشکاتِ دَمی
حل شد آنجا مشکلات(۷۸) عالَمی
(۷۶) بییَسْمَع و بییُبصِر: به وسیلهٔ من میشنود و به وسیلهٔ من میبیند.
(۷۷) وَلَه: حیرت
(۷۸) مِشکات: چراغدان
-----------
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۴۶۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1463, Divan e Shams
شاگردِ تو میباشم، گر کودن و کژپوزم(۷۹)
تا زان لبِ خندانت یک خنده بیاموزم
ای چشمهٔ آگاهی، شاگرد نمیخواهی؟
چه حیله کنم تا من خود را به تو دردوزم؟
باری، ز شکافِ در، برقِ رخِ تو بینم
زان آتشِ دهلیزی(۸۰) صد شمع برافروزم
(۷۹) کژپوز: کژدهان، مجاز از زشت و بدشکل
(۸۰) دهلیزی: منسوب به دهلیزخانه، مجاز از بیرونی، بیاساس و بیاصل
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #174
ما در این دِهلیزِ(۸۱) قاضیِّ قضا
بهرِ دعویِّ الستیم و بَلیٰ
که بَلی گفتیم و آن را ز امتحان
فعل و قولِ ما شُهود است و بیان
از چه در دهلیزِ قاضی تن زدیم(۸۲)؟
نه که ما بهرِ گواهی آمدیم؟
چند در دهلیزِ قاضی ای گواه
حبس باشی؟ دِه شهادت از پگاه(۸۳)
زآن بخواندندت بدینجا، تا که تو
آن گواهی بدْهی و نآری عُتُو(۸۴)
از لِجاجِ(۸۵) خویشتن بنشستهای
اندر این تنگی کف و لب بستهای
تا بِنَدْهی آن گواهی ای شهید(۸۶)
تو از این دهلیز کِی خواهی رهید؟
یک زمان کار است، بگزار(۸۷) و بتاز
کارِ کوته را مکن بر خود دراز
خواه در صد سال، خواهی یک زمان
این امانت وا گُزار و وارهان(۸۸)
(۸۱) دِهلیز: دالان، راهرو، در اینجا کنایه از دنیا
(۸۲) تن زدن: ساکت شدن
(۸۳) پگاه: صبح زود، سَحَر
(۸۴) عُتُو: سرکشی، نافرمانی
(۸۵) لِجاج: لجاجت، یکدندگی، ستیزه
(۸۶) شهید: شاهد و ناظر، آگاه
(۸۷) گزاردن: انجام دادن، ادا کردن
(۸۸) وارَهان: آزاد کن، رهایی بخش
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۹۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #94
در حقیقت هر عَدو(۸۹) داروی توست
کیمیا و نافع و دِلجویِ توست
که ازو اندر گُریزی در خَلا(۹۰)
استعانت(۹۱) جویی از لطفِ خدا
در حقیقت دوستانت دشمنند
که ز حضرت دور و مشغولت کنند
(۸۹) عَدو: دشمن
(۹۰) خَلا: خلوت، خلوتگاه
(۹۱) اِستِعانَت: یاری خواستن، یاری، کمک
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۰۷۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2071
پیشِ بینایان خبر گفتن خطاست
کآن دلیلِ غفلت و نقصان(۹۲) ماست
پیشِ بینا، شد خموشی نفعِ تو
بهرِ این آمد خطابِ أنْصِتُوا
گر بفرماید بگو، برگوی خَوش
لیک اندک گو، دراز اندر مَکَش
ور بفرماید که اندر کَش دراز
همچنین شَرمین(۹۳) بگو، با امر ساز(۹۴)
(۹۲) نقصان: کوتاهی
(۹۳) شَرمین: شرمناک، باحیا
(۹۴) با امر ساز: از دستور اطاعت کن.
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۶۳۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2636
از قَرین بیقول و گفتوگویِ او
خو بدزدد دل نهان از خویِ او
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۲۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1421
میرود از سینهها در سینهها
از رهِ پنهان، صلاح و کینهها
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۸۵۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4856
گرگِ درّندهست نفسِ بَد، یقین
چه بهانه مینهی بر هر قرین؟
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۸۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1182, Divan e Shams
تو چشمِ شیخ را دیدن میاموز
فلک را راست گردیدن میاموز
تو کُل را جمعِ این اجزا مپندار
تو گل را لطف و خندیدن میاموز
تو بگشا چشم، تا مهتاب بینی
تو مه را نور بخشیدن، میاموز
تو عقلِ خویش را از مِی نگهدار
تو مِی را عقل دزدیدن میاموز
تو بازِ عقل را صیّادی آموز
چنین بیهوده پرّیدن میاموز
مِیهای مستکنندهٔ من ذهنی:
- درد کشیدن
- زیاد شدن همانیدگیها
- مقایسه، بهتر درآمدن و دیدهشدن، معروف شدن و به رخ کشیدن
- خشمگین شدن، ویران کردن، قویتر درآمدن
- منصبِ تعلیم، کلاس گذاشتن برای خداوند
- کوچک کردن دیگران، غیبت کردن، تحقیر کردنِ مردم
- غرور و تکبّر
- حسادت
انواع بیهوده پریدن: (پریدن یعنی فکر کردن و عمل کردن)
- وقتگذرانی در سوشال مدیا
- نالیدن
- احساس تاسّف نسبت به گذشته
- شکایت بیشتر کردن
- بیعمل ماندن
- تلاش برای عوض کردنِ دیگران
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۹۷۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2974
اختیاری هست در ظلم و ستم
من از این شیطان و نَفْس، این خواستم
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۶۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #167
عقل را با عقلِ یاری یار کن
اَمْرُهُمْ شُوریٰ بخوان و کار کن
عقلت را با عقل دوستان و یاران زنده بهحضور قرین و همنشین کن
و آیهٔ مربوط به «مشورت کردن» را بخوان و به آن عمل کن.
قرآن کریم، سورهٔ شوریٰ (۴۲)، آیهٔ ۳۸
Quran, Ash-Shura(#42), Line #38
«… وَأَمْرُهُمْ شُورَىٰ بَيْنَهُمْ … .»
«… و كارشان بر پايهٔ مشورت با يكديگر است … .»
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1130
چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا
تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا
مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.»
تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.
قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۳۲
Quran, Al-Baqarah(#2), Line #32
« قَالُوا سُبْحَانَکَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ.»
« گفتند: منّزهى تو. ما را جز آنچه خود به ما آموختهاى دانشى نيست. تويى داناى حكيم.»
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٢١١
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2211
جستوجویی از وَرایِ جستوجو
من نمیدانم، تو میدانی بگو
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴٠٩
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #409
آنکه ارزد صید را، عشق است و بس
لیک او کِی گنجد اندر دامِ کس؟
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۸۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1182, Divan e Shams
یتیمانِ فراقش را بخندان
یتیمان را تو نالیدن میاموز
دلِ مظلوم را ایمن کن از ترس
دلِ او را تو لرزیدن میاموز
تو ظالم را مده رخصت به تأویل
ستیزا را ستیزیدن میاموز
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۴۶۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1463, Divan e Shams
شاگردِ تو میباشم، گر کودن و کژپوزم(۹۵)
تا زان لبِ خندانت یک خنده بیاموزم
ای چشمهٔ آگاهی، شاگرد نمیخواهی؟
چه حیله کنم تا من خود را به تو دردوزم؟
باری، ز شکافِ در، برقِ رخِ تو بینم
زان آتشِ دهلیزی(۹۶) صد شمع برافروزم
(۹۵) کژپوز: کژدهان، مجاز از زشت و بدشکل
(۹۶) دهلیزی: منسوب به دهلیزخانه، مجاز از بیرونی، بیاساس و بیاصل
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۱۰۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3108
باد تُندست و چراغم اَبْتَری(۹۷)
زو بگیرانم چراغِ دیگری
(۹۷) اَبْتَر: ناقص و بهدردنخور
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۱۱۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3112
او نکرد این فهم، پس داد از غِرَر(۹۸)
شمعِ فانی(۹۹) را به فانیّی دِگر
(۹۸) غِرَر: جمع غِرَّه بهمعنی غفلت و بیخبری و غرور
(۹۹) فانی: زوالپذیر، هالِک، ناپایدار
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۹۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2590
گر چنین گشتی که اُستا خواستی
خویش را و خویش را آراستی
هر که از اُستا گریزد در جهان
او ز دولت میگریزد، این بدان
پیشهیی آموختی در کسبِ تن
چنگ اندر پیشۀ دینی بزن
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۲۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4724
شُکر کن ای مردِ درویش از قُصور(۱۰۰)
که ز فرعونی رهیدی وز کُفور(۱۰۱)
شُکر که مظلومی و ظالم نِهای
ایمن از فرعونی و هر فتنهای
(۱۰۰) قُصور: کوتاهی، اینجا یعنی نداشتن قدرت
(۱۰۱) کُفور: کفران، ناسپاسی کردن
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۰۸۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1080
کردهای تأویلْ(۱۰۲) حرفِ بِکْر(۱۰۳) را
خویش را تأویل کن، نی ذکر(۱۰۴) را
بر هوا تأویلِ قرآن میکُنی
پَست و کژ شد از تو معنیِّ سَنی(۱۰۵)
(۱۰۲) تأویل: رجوع کردن، بیان معنی کلام براساس دانستههای ذهنی بهجای زنده شدن به آن
(۱۰۳) حرف بِکْر: سخن تازه و بدیع
(۱۰۴) ذِکر: یاد، یکی از نامهای قرآن کریم
(۱۰۵) سَنی: بلند و روشن
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢۵٢٠
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2520
جمله قرآن هست در قطعِ سبب
عِزِّ درویش و، هلاکِ بولهب
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۲۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2525
همچنین زآغازِ قرآن تا تمام
رَفْضِ(۱۰۶) اسباب(۱۰۷) است و علّت(۱۰۸)، والسَّلام
(۱۰۶) رَفْض: دور انداختن، طرد کردن، ترک کردن
(۱۰۷) اسباب: سببها، علّتها. در اینجا یعنی فرمهایِ ذهنی
(۱۰۸) اسباب و علّت: در اینجا یعنی انتخاب یک سبب در ذهن و آن را مسئول دانستن در حالی که سببِ اصلی خداوند است.
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۰۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #702
پیشِ این خورشید کاو بس روشنی است
در حقیقت هر دلیلی رهزنی است
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ٣۶١۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3619
فاعل و مفعول در روزِ شمار
روسیاهند و حریفِ سنگسار
رَهزَده و، رَهزن(۱۰۹) یقین در حکم و داد
در چَهِ بُعدند و در بِئْسَ الْمِهاد(۱۱۰)
قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۲۰۶
Quran, Al-Baqarah(#2), Line #206
«وَإِذَا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ ۚ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ ۚ وَلَبِئْسَ الْمِهَادُ»
«و چون به او گويند كه از خدا بترس، خودخواهىاش او را به گناه كشاند.
جهنم، آن آرامگاه بد، او را بس باشد».
گول را و، غول را کو را فریفت
از خِلاص و فَوز(۱۱۱) میباید شِکیفت
هم خر و خرگیر اینجا در گِلند
غافلند اینجا و آنجا آفلند(۱۱۲)
(۱۰۹) رَهزَده و رَهزن: گمراه و گمراه کننده
(۱۱۰) بِئْسَ الْمِهاد: بد جایگاهی است، منظور دوزخ است.
(۱۱۱) فَوز: رستگاری
(۱۱۲) آفل: زودگذر، گذرا
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۵۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3358
در وَحَل(۱۱۳) تأویلِ(۱۱۴) رُخصَت میکُنی
چون نمیخواهی کز آن دل بَرکَنی
(۱۱۳) وَحَل: گِل و لای که چهارپا در آن بماند.
(۱۱۴) تأویل: در اینجا یعنی توجیه کردن موضوعی
-----------
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۸۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1182, Divan e Shams
یتیمانِ فراقش را بخندان
یتیمان را تو نالیدن میاموز
دلِ مظلوم را ایمن کن از ترس
دلِ او را تو لرزیدن میاموز
تو ظالم را مده رخصت به تأویل
ستیزا را ستیزیدن میاموز
زبان را پردگی میدار چون دل
زبان را پرده بدریدن میاموز
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۱۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2719
آفتابی در سخن آمد که خیز
که برآمد روز، برجه کم ستیز
تو بگویی: آفتابا کو گواه؟
گویدت: ای کور از حق دیده خواه
روزِ روشن، هرکه او جوید چراغ
عینِ جُستن، کوریَش دارد بلاغ(۱۱۵)
ور نمیبینی، گمانی بُردهای
که صَباحست و، تو اندر پَردهای
کوریِ خود را مکن زین گفت، فاش
خامُش و، در انتظارِ فضل باش
در میانِ روز گفتن: روز کو؟
خویش رسوا کردن است ای روزجو
صبر و خاموشی جَذوبِ(۱۱۶) رحمت است
وین نشان جُستن، نشانِ علّت(۱۱۷) است
اَنْصِتُوا(۱۱۸) بپْذیر، تا بر جانِ تو
آید از جانان، جزای اَنصِتُوا
(۱۱۵) بَلاغ: دلالت
(۱۱۶) جَذوب: بسیار جذبکننده
(۱۱۷) علّت: بیماری
(۱۱۸) اَنْصِتُوا: خاموش باشید.
-----------
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۸۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1182, Divan e Shams
زبان را پردگی میدار چون دل
زبان را پرده بدریدن میاموز
تو در معنی گشا این چشمِ سِر را
چو گوشش حرف برچیدن میاموز
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۶۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2266
آنچه گوید نَفْسِ تو کاینجا بَدَست
مَشنَوَش چون کارِ او ضد آمدهست
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۳۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1733
گر همی دانی که یزدان داورست
ژاژ(۱۱۹) و گستاخی تو را چُون باورست؟
دوستیِّ بیخِرَد، خود دشمنی است
حق تعالی زین چنین خدمت غنی است
(۱۱۹) ژاژ: بیهوده، سخن یاوه
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ٢٩٣
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #293
این چنین ژاژی چه خایم(۱۲۰) بهرِ او؟
گو بمیر آن خاینِ ابلیسخُو
(۱۲۰) ژاژ خاییدن: سخنان بیهوده گفتن
-----------
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۵۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #653, Divan e Shams
شاهیست دل اندر تنِ مانندهٔ گاوی
وین گاو ببیند شه اگر ژاژ نخاید
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۸۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #682, Divan e Shams
جدایی را چرا میآزمایی؟!
کسی مر زهر را چون آزماید؟
گیاهی باش سبز از آبِ شوقش
مَیَََََندیش از خری کو ژاژ خاید(۱۲۱)
(۱۲۱) ژاژخایی: بیهودهگویی، یاوهسرایی
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۹۰۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1901
ای خُنُک آن را که بیند رویِ تو
یا درافتد ناگهان در کویِ تو
ای روانِ پاک، بستوده تو را
چند گفتم ژاژ و بیهوده تو را
ای خداوند و شهنشاه و امیر
من نگفتم، جهلِ من گفت، آن مگیر
شَمّهیی(۱۲۲) زین حال اگر دانستمی
گفتنِ بیهوده کِی دانستمی؟
(۱۲۲) شَمّه: لفظاً به معنى يک بار بوييدن است. اما در فارسى به معنى چيز اندک از هرچيز به كار مىرود.
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۳۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1739
باز مکرّر کردنِ صوفی، سؤال را
گفت صوفی: قادر است آن مُستعان(۱۲۳)
که کند سودایِ ما را بیزیان
آنکه آتش را کند وَرد(۱۲۴) و شَجَر(۱۲۵)
هم تواند کرد این را بیضرر
آنکه گُل آرَد برون از عینِ خار
هم تواند کرد این دی را بهار
آنکه زو هر سَرْو آزادی کند
قادر است ار غصّه را شادی کند
آنکه شد موجود از وی هر عدم
گر بدارد باقیاش، او را چه کم؟
آنکه تن را جان دهد تا حَی(۱۲۶) شود
گر نمیراند، زیانش کی شود؟
خود چه باشد گر ببخشد آن جواد(۱۲۷)؟
بنده را مقصودِ جان، بیاجتهاد
دور دارد از ضعیفان در کمین
مکرِ نَفْس و فتنهٔ دیوِ لعین(۱۲۸)
(۱۲۳) مُستَعان: یاریخواستهشده، یعنی کسی که از او استعانت کنند و یاری خواهند.
(۱۲۴) وَرد: گُل
(۱۲۵) شَجَر: درخت
(۱۲۶) حَی: زنده
(۱۲۷) جواد: بخشنده
(۱۲۸) لعین: لعنتشده، ملعون
-----------
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۴۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1747
جواب دادنِ قاضی، صوفی را
گفت قاضی: گر نبودی امرِ مُر(۱۲۹)
ور نبودی خوب و زشت و سنگ و دُر
ور نبودی نَفْس و شیطان و هوا
ور نبودی زخم و چالیش(۱۳۰) و وَغا(۱۳۱)
پس به چه نام و لقب خواندی مَلِک(۱۳۲)
بندگانِ خویش را ای مُنْتَهِک(۱۳۳)؟
چون بگفتی ای صبور و ای حَلیم(۱۳۴)؟
چون بگفتی ای شجاع و ای حکیم(۱۳۵)؟
صابرین(۱۳۶) و صادقین(۱۳۷) و مُنْفِقین(۱۳۸)
چون بُدی بیرهزن و دیوِ لعین(۱۳۹)؟
قرآن کریم، سورهٔ آل عمران (۳)، آیهٔ ۱۷
Quran, Aal-i-Imran(#3), Line #17
«الصَّابِرِينَ وَالصَّادِقِينَ وَالْقَانِتِينَ وَالْمُنْفِقِينَ وَالْمُسْتَغْفِرِينَ بِالْأَسْحَارِ.»
«شكيبايان و راستگويان و فرمانبرداران و انفاقكنندگان و آنان كه در سحرگاهان آمرزش مىطلبند.»
رُستم و حمزه(۱۴۰) و مُخَنَّث(۱۴۱) یک بُدی
علم و حکمت باطل و مُنْدَک(۱۴۲) بُدی
علم و حکمت بهرِ راه و بیرهیست
چون همه ره باشد، آن حکمت تهیست
بهرِ این دُکّانِ طبعِ شورهآب
هر دو عالَم را روا داری خراب؟
من همی دانم که تو پاکی، نه خام
وین سؤالت هست از بهرِ عَوام(۱۴۳)
(۱۲۹) مُر: تلخ
(۱۳۰) چالیش: چالِش، جنگ و کشمکش
(۱۳۱) وَغا: جنگ، پیکار
(۱۳۲) مَلِک: پادشاه
(۱۳۳) مُنْتَهِک: رسوا، در بعضی نسخهها مُنْهَتِک به معنی پردهدَر و هَتککننده آمده است.
(۱۳۴) حَلیم: فضاگشا
(۱۳۵) حَکیم: دانا، فرزانه
(۱۳۶) صابِرین: صبر کنندگان
(۱۳۷) صادقین: راستگویان
(۱۳۸) مُنْفِقین: انفاق کنندگان
(۱۳۹) لَعین: ملعون، لعنتشده
(۱۴۰) حَمزه: عموی پیامبر(ص)
(۱۴۱) مُخَنَّث: مردی که احوال و اطوار زنانه دارد. کنایه از مرد بدکار، ترسو
(۱۴۲) مُنْدَک: متلاشی شده
(۱۴۳) عَوام: عامهٔ مردم، مردم عادی و معمولاً بیسواد، همۀ خلق، اکثر مردم
-------------------------
مجموع لغات:
(۱) ستیزا: ستیزهکار، لجوج
(۲) پردگی: پوشیده، مستور
(۳) سودا پختن: آرزوی دور و دراز کردن، خیال باطل در سر داشتن
(۴) کارافزا: مجازاً مشغلهآور، گرفتارکننده، دست و پا گیر
(۵) رَفْض: دور انداختن، طرد کردن، ترک کردن
(۶) کارافزا: مجازاً مشغلهآور، گرفتارکننده، دست و پا گیر
(۷) صَفی: برگزیده، خالص
(۸) کمان پُر کردن: محکم کشیدن کمان
(۹) طشت از بام افتادن: رسوا شدن
(۱۰) بِسْکُلی: از مصدر سِکُلیدن و گُسلیدن بهمعنی جدا شدن، جدا شوی.
(۱۱) هَله: از اداتِ تنبیه و بیداری است؛ به معنی آگاه باشید.
(۱۲) مَرکب: هرچه بر آن سوار شوند.
(۱۳) اَر: اگر
(۱۴) خُسپیدن: خوابیدن
(۱۵) حَرِّکُوا: حرکت دهید.
(۱۶) اضطرار: درمانده شدن، بیچارگی
(۱۷) بحر: دریا
(۱۸) تَوی: مقیم در جایی
(۱۹) مَسْکُل: جدا مشو، مَگُسَلْ
(۲۰) سایهٔ یزدان: کنایه از ولیِّ خداست.
(۲۱) دلیل: راهنما
(۲۲) خلیل: دوست؛ خلیلالله، لقبِ حضرتِ ابراهیم(ع) است.
(۲۳) بتاب: بگیر
(۲۴) علّت: بیماری
(۲۵) نِعْمَ الْعِوَض: بهترین عوض
(۲۶) بیمُحابا: بیپروا، بدون ترس و ملاحظه، و بیهیچ درنگی
(۲۷) تَصریف: تغییر دادن
(۲۸) مَفرَش: هر چیز گستردنی، جای پَهنکردن فرش
(۲۹) غلتیدن: گردیدن چیزی بر روی خود یا روی سطحی
(۳۰) بحر: دریا
(۳۱) ضَیف: مهمان
(۳۲) فَتیٰ: جوانمرد، جوان
(۳۳) خِلْعَت: لباس یا پارچهای که خانوادهٔ داماد به عروس یا خانوادهٔ او هدیه میدهند، مجازاً هدیه
(۳۴) نَفحَت: بوی خوش، مراد عنایات و رحمتها و دَمِ مبارکِ خداوندی است.
(۳۵) سَبَق: پیشی گرفتن، پیش افتادن
(۳۶) خواجهتاش: هریک از غلام یا نوکرانی که یک خواجه یا رئیس دارند.
(۳۷) آفاق: جمع اُفُق
(۳۸) مایده: طعام، سفرهٔ پر از نعمت
(۳۹) صُداع: دردسر، زحمت و مشقّت
(۴۰) فروخت و خرید: فروختن و خریدن
(۴۱) زرع: کاشتن
(۴۲) اِکرام: احترام کردن، نیکی
(۴۳) از هُدیست: از تأثیر هدایت حق تعالی است.
(۴۴) خو کردن: هَرَس کردن درخت
(۴۵) خاست: بلند شد، بهوجود آمد، پدید آمد.
(۴۶) جو: بجوی، جستوجو کن، طلب کن.
(۴۷) مُدام: شراب
(۴۸) صُنع: قدرت آفریدگاری
(۴۹) شُکر و صبر: در اینجا کنایه از نعمت و بلاست.
(۵۰) مصنوع: آنچه ساخته و آفریده شده است.
(۵۱) گبر: کافر
(۵۲) خداوندِ لُباب: خداوندِ صاحبِ حقایق و عقول
(۵۳) جاهل: نادان
(۵۴) نگار: محبوب، معشوق
(۵۵) کژدم: عقرب
(۵۶) آبخَورد: محلّی که از آن آب خورند، آبشخور، برکه
(۵۷) بِسْکُلی: جدا شوی.
(۵۸) فِراق: دوری
(۵۹) اَنْصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید.
(۶۰) مُوثَقه: مورد اطمینان و وثوق
(۶۱) نزاع: درگیری
(۶۲) مِهان: جمعِ مِه، بزرگان
(۶۳) شفیق: مهربان
(۶۴) مَقال: گفتن، گفتار
(۶۵) وَرد: گُل، گُلِ سرخ
(۶۶) نازِش: به خود بالیدن
(۶۷) قُرب: نزدیکی، نزدیک شدن، منزلت
(۶۸) مُقَرَّب: نزدیک شده، آنکه به کسی نزدیک شده و نزد او قرب و منزلت پیدا کرده
(۶۹) غُلّ: قفل، زنجیری که بر گردن زندانیان افکنند.
(۷۰) موزهدوزی: کفشدوزی
(۷۱) بُوی: باشی
(۷۲) حِلم: فضاگشایی
(۷۳) اَنْصِتُوا: خاموش باشید، ذهن را خاموش کنید.
(۷۴) شیرنوش: نوشنده شیر، شیرخوار
(۷۵) تیتی: کلمهای که مرغان را بدآن خوانند، زبان کودکانه
(۷۶) بییَسْمَع و بییُبصِر: به وسیلهٔ من میشنود و به وسیلهٔ من میبیند.
(۷۷) وَلَه: حیرت
(۷۸) مِشکات: چراغدان
(۷۹) کژپوز: کژدهان، مجاز از زشت و بدشکل
(۸۰) دهلیزی: منسوب به دهلیزخانه، مجاز از بیرونی، بیاساس و بیاصل
(۸۱) دِهلیز: دالان، راهرو، در اینجا کنایه از دنیا
(۸۲) تن زدن: ساکت شدن
(۸۳) پگاه: صبح زود، سَحَر
(۸۴) عُتُو: سرکشی، نافرمانی
(۸۵) لِجاج: لجاجت، یکدندگی، ستیزه
(۸۶) شهید: شاهد و ناظر، آگاه
(۸۷) گزاردن: انجام دادن، ادا کردن
(۸۸) وارَهان: آزاد کن، رهایی بخش
(۸۹) عَدو: دشمن
(۹۰) خَلا: خلوت، خلوتگاه
(۹۱) اِستِعانَت: یاری خواستن، یاری، کمک
(۹۲) نقصان: کوتاهی
(۹۳) شَرمین: شرمناک، باحیا
(۹۴) با امر ساز: از دستور اطاعت کن.
(۹۵) کژپوز: کژدهان، مجاز از زشت و بدشکل
(۹۶) دهلیزی: منسوب به دهلیزخانه، مجاز از بیرونی، بیاساس و بیاصل
(۹۷) اَبْتَر: ناقص و بهدردنخور
(۹۸) غِرَر: جمع غِرَّه بهمعنی غفلت و بیخبری و غرور
(۹۹) فانی: زوالپذیر، هالِک، ناپایدار
(۱۰۰) قُصور: کوتاهی، اینجا یعنی نداشتن قدرت
(۱۰۱) کُفور: کفران، ناسپاسی کردن
(۱۰۲) تأویل: رجوع کردن، بیان معنی کلام براساس دانستههای ذهنی بهجای زنده شدن به آن
(۱۰۳) حرف بِکْر: سخن تازه و بدیع
(۱۰۴) ذِکر: یاد، یکی از نامهای قرآن کریم
(۱۰۵) سَنی: بلند و روشن
(۱۰۶) رَفْض: دور انداختن، طرد کردن، ترک کردن
(۱۰۷) اسباب: سببها، علّتها. در اینجا یعنی فرمهایِ ذهنی
(۱۰۸) اسباب و علّت: در اینجا یعنی انتخاب یک سبب در ذهن و آن را مسئول دانستن در حالی که سببِ اصلی خداوند است.
(۱۰۹) رَهزَده و رَهزن: گمراه و گمراه کننده
(۱۱۰) بِئْسَ الْمِهاد: بد جایگاهی است، منظور دوزخ است.
(۱۱۱) فَوز: رستگاری
(۱۱۲) آفل: زودگذر، گذرا
(۱۱۳) وَحَل: گِل و لای که چهارپا در آن بماند.
(۱۱۴) تأویل: در اینجا یعنی توجیه کردن موضوعی
(۱۱۵) بَلاغ: دلالت
(۱۱۶) جَذوب: بسیار جذبکننده
(۱۱۷) علّت: بیماری
(۱۱۸) اَنْصِتُوا: خاموش باشید.
(۱۱۹) ژاژ: بیهوده، سخن یاوه
(۱۲۰) ژاژ خاییدن: سخنان بیهوده گفتن
(۱۲۱) ژاژخایی: بیهودهگویی، یاوهسرایی
(۱۲۲) شَمّه: لفظاً به معنى يک بار بوييدن است. اما در فارسى به معنى چيز اندک از هرچيز به كار مىرود.
(۱۲۳) مُستَعان: یاریخواستهشده، یعنی کسی که از او استعانت کنند و یاری خواهند.
(۱۲۴) وَرد: گُل
(۱۲۵) شَجَر: درخت
(۱۲۶) حَی: زنده
(۱۲۷) جواد: بخشنده
(۱۲۸) لعین: لعنتشده، ملعون
(۱۲۹) مُر: تلخ
(۱۳۰) چالیش: چالِش، جنگ و کشمکش
(۱۳۱) وَغا: جنگ، پیکار
(۱۳۲) مَلِک: پادشاه
(۱۳۳) مُنْتَهِک: رسوا، در بعضی نسخهها مُنْهَتِک به معنی پردهدَر و هَتککننده آمده است.
(۱۳۴) حَلیم: فضاگشا
(۱۳۵) حَکیم: دانا، فرزانه
(۱۳۶) صابِرین: صبر کنندگان
(۱۳۷) صادقین: راستگویان
(۱۳۸) مُنْفِقین: انفاق کنندگان
(۱۳۹) لَعین: ملعون، لعنتشده
(۱۴۰) حَمزه: عموی پیامبر(ص)
(۱۴۱) مُخَنَّث: مردی که احوال و اطوار زنانه دارد. کنایه از مرد بدکار، ترسو
(۱۴۲) مُنْدَک: متلاشی شده
(۱۴۳) عَوام: عامهٔ مردم، مردم عادی و معمولاً بیسواد، همۀ خلق، اکثر مردم
----------------------------
************************
تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسان
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۱۸۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1182, Divan e Shams
تو چشم شیخ را دیدن میاموز
فلک را راست گردیدن میاموز
تو کل را جمع این اجزا مپندار
تو گل را لطف و خندیدن میاموز
تو بگشا چشم تا مهتاب بینی
تو مه را نور بخشیدن میاموز
تو عقل خویش را از می نگهدار
تو می را عقل دزدیدن میاموز
تو باز عقل را صیادی آموز
چنین بیهوده پریدن میاموز
یتیمان فراقش را بخندان
یتیمان را تو نالیدن میاموز
دل مظلوم را ایمن کن از ترس
دل او را تو لرزیدن میاموز
تو ظالم را مده رخصت به تأویل
ستیزا را ستیزیدن میاموز
زبان را پردگی میدار چون دل
زبان را پرده بدریدن میاموز
تو در معنی گشا این چشم سر را
چو گوشش حرف برچیدن میاموز
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۱۸۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1182, Divan e Shams
تو چشم شیخ را دیدن میاموز
فلک را راست گردیدن میاموز
تو کل را جمع این اجزا مپندار
تو گل را لطف و خندیدن میاموز
تو بگشا چشم تا مهتاب بینی
تو مه را نور بخشیدن میاموز
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287
او فضولی بوده است از انقباض
کرد بر مختار مطلق اعتراض
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #65, Divan e Shams
چه سودا میپزد این دل چه صفرا میکند این جان
چه سرگردان همیدارد تو را این عقل کارافزا
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۲۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2525
همچنین زآغاز قرآن تا تمام
رفض اسباب است و علت والسلام
کشف این نه از عقل کارافزا بود
بندگی کن تا تو را پیدا شود
بند معقولات آمد فلسفی
شهسوار عقل عقل آمد صفی
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۰۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #100, Divan e Shams
بیا ای جان نو داده جهان را
ببر از کار عقل کاردان را
چو تیرم تا نپرانی نپرم
بیا بار دگر پر کن کمان را
ز عشقت باز طشت از بام افتاد
فرست از بام باز آن نردبان را
تو آن مردی که او بر خر نشستهست
همیپرسد ز خر این را و آن را
خمش کن کاو نمیخواهد ز غیرت
که در دریا درآرد همگنان را
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۱۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #616
گر بپرانیم تیر آن نی ز ماست
ما کمان و تیراندازش خداست
قرآن کریم، سوره انفال (۸)، آیه ۱۷
Quran, Al-Anfaal(#8), Line #17
«… وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ …»
«… و آنگاه که تیر میانداختی، تو تیر نمیانداختی، خدا بود که تیر میانداخت …»
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۸۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1785
کفر تو دین است و دینت نور جان
ایمنی وز تو جهانی در امان
مولوی، دیوان شمس، غزل شمار ۵٩٢
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #592, Divan e Shams
اگر چرخ وجود من از این گردش فروماند
بگرداند مرا آنکس که گردون را بگرداند
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۱۹۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1197, Divan e Shams
تو مگو همه به جنگند و ز صلح من چه آید
تو یکی نهای هزاری تو چراغ خود برافروز
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۱۶۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2164
از حضور اولیا گر بسکلی
تو هلاکی زآنکه جزو بی کلی
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۱۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2214
چون شوی دور از حضور اولیا
در حقیقت گشتهیی دور از خدا
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۸۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #682, Divan e Shams
جدایی را چرا میآزمایی
کسی مر زهر را چون آزماید
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۵۷۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1578, Divan e Shams
مجموع همه است شمس تبریز
حق است که من عدد نخواهم
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2670
که هله نعمت فزون شد شکر کو
مرکب شکر ار بخسپد حرکوا
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۲۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1323
جز خضوع و بندگی و اضطرار
اندر این حضرت ندارد اعتبار
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ٢۴٨٠
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2480
تا کنون کردی چنین اکنون مکن
تیره کردی آب را افزون مکن
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۱۲۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2129
تو یقین میدان که هر شیخی که هست
هم سواری میکند بر شیر مست
مولوی، دیوان شمس، غزل شمار ۲۳۱۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2316, Divan e Shams
هر ذره که میپوید بی خنده نمیروید
از نیست سوی هستی ما را کی کشد خنده
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ٢٠۶٢
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2062
خامشی بحر است و گفتن همچو جو
بحر میجوید تو را جو را مجو
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۵۴۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #540
چونکه با شیخی تو دور از زشتیای
روز و شب سیاری و در کشتیای
در پناه جان جانبخشی توی
کشتیاندر خفتهای ره میروی
مسکل از پیغمبر ایام خویش
تکیه کم کن بر فن و بر کام خویش
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۴٢٣
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #423
سایه یزدان بود بنده خدا
مرده این عالم و زنده خدا
دامن او گیر زودتر بیگمان
تا رهی در دامن آخرزمان
کیف مدالظل نقش اولیاست
کاو دلیل نور خورشید خداست
منظور از آیه كيف مد الظل چگونه سایهاش را گسترد این است که ولی خدا مظهر کامل خداوند است
و آن سایه یعنی آن ولی خدا دلیل بر نور خداوند است یعنی او راهنمای مردم بهسوی خداوند است
اندرین وادی مرو بی این دلیل
لا احب الافلین گو چون خلیل
قرآن كريم، سوره انعام (۶)، آیه ۷۶
Quran, Al-An’aam(#6), Line #76
«فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَىٰ كَوْكَبًا قَالَ هَٰذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِين.»
«چون شب او را فروگرفت، ستارهاى ديد. گفت: «اين است پروردگار من.» چون فرو شد، گفت: «فروشوندگان را دوست ندارم.»»
رو ز سایه آفتابی را بیاب
دامن شه شمس تبریزی بتاب
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۲۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #921
دیده ما چون بسی علت دروست
رو فنا کن دید خود در دید دوست
دید ما را دید او نعم العوض
یابی اندر دید او کل غرض
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۸۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1786
ای معاف یفعل الله ما یشا
بیمحابا رو زبان را برگشا
قرآن كريم، سوره ابراهيم (۱۴)، آیه ۲۷
Quran, Ibrahim(#14), Line #27
«… وَ يَفْعَلُ اللَّـهُ مَا يَشَاءُ.»
«… خدا هرچه خواهد همان مىكند.»
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۸۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #4686
گوش بیگوشی در این دم برگشا
بهر راز یفعل اللـه ما یشا
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۱۹۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3198
هین طلب کن خوشدمی عقدهگشا
رازدان یفعلاللـه ما یشا
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۶۱۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1619
حاکم است و یفعلاللـه ما یشا
او ز عین درد انگیزد دوا
زیرا حقتعالی حاکم و فرمانروای جهان است و او هرچه خواهد همان کند
چنانکه از ذات درد و مرض دوا و درمان میآفریند
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۷۶۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2760
این قضا را گونهگون تصریفهاست
چشمبندش یفعلالله ما یشاست
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #18, Divan e Shams
گفتم که ز آتشهای دل بر روی مفرشهای دل
میغلت در سودای دل تا بحر یفعل ما یشا
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۴۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3644
هست مهمانخانه این تن ای جوان
هر صباحی ضیف نو آید دوان
هین مگو کاین ماند اندر گردنم
که هماکنون باز پرد در عدم
هر چه آید از جهان غیبوش
در دلت ضیف است او را دار خوش
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ١۶۴٣
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1643
لیک حاضر باش در خود ای فتی
تا به خانه او بیابد مر تو را
ورنه خلعت را برد او بازپس
که نیابیدم به خانه هیچکس
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۵۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1951
گفت پیغمبر که نفحتهای حق
اندرین ایام میآرد سبق
گوش و هش دارید این اوقات را
در ربایید این چنین نفحات را
نفحه آمد مر شما را دید و رفت
هر که را میخواست جان بخشید و رفت
نفحه دیگر رسید آگاه باش
تا ازین هم وانمانی خواجهتاش
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۷۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #79
بیادب تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه آفاق زد
مایده از آسمان در میرسید
بیصداع و بیفروخت و بیخرید
در میان قوم موسی چند کس
بیادب گفتند کو سیر و عدس
منقطع شد نان و خوان از آسمان
ماند رنج زرع و بیل و داسمان
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۳۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2730
چون طبیبان را نگه دارید دل
خود ببینید و شوید از خود خجل
دفع این کوری به دست خلق نیست
لیک اکرام طبیبان از هدیست
این طبیبان را به جان بنده شوید
تا به مشک و عنبر آگنده شوید
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۰۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4302
درد داروی کهن را نو کند
درد هر شاخ ملولی خو کند
کیمیای نوکننده دردهاست
کو ملولی آنطرف که درد خاست
هین مزن تو از ملولی آه سرد
درد جو و درد جو و درد درد
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ٢١۴۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2146
بر کنار بامی ای مست مدام
پست بنشین یا فرود آ والسلام
هر زمانی که شدی تو کامران
آن دم خوش را کنار بام دان
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۳۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2834, Divan e Shams
همه خلق در کشاکش تو خراب و مست و دلخوش
همه را نظاره میکن هله از کنار بامی
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۶۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1360
عاشق صنع توام در شکر و صبر
عاشق مصنوع کی باشم چو گبر
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۶۱۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #617
که نظرگاه خداوند است آن
کز نظر انداز خورشید است کان
کو نظرگاه شعاع آفتاب
کو نظرگاه خداوند لباب
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۱۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #910
با قضا پنجه مزن ای تند و تیز
تا نگیرد هم قضا با تو ستیز
مرده باید بود پیش حکم حق
تا نیاید زخم از رب الفلق
قرآن کریم، سوره فلق (١١٣)، آیات ۱ و ۲
Quran, Al-Falaq(#113), Line #1-2
«قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ.»
«بگو: به پروردگارِ صبحگاه پناه مىبرم.»
«مِنْ شَرِّ مَا خَلَقَ.»
«از شرّ آنچه بيآفريدهاست.»
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۶۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2363
این مثل اندر زمانه جانی است
جان نادانان به رنج ارزانی است
زآنکه جاهل ننگ دارد ز اوستاد
لاجرم رفت و دکانی نو گشاد
آن دکان بالای استاد ای نگار
گنده و پر کژدم است و پر ز مار
زود ویران کن دکان و بازگَرد
سوی سبزه و گلبنان و آبخورد
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۱۶۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2164
از حضور اولیا گر بسکلی
تو هلاکی زآنکه جزو بی کلی
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۱۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2214
چون شوی دور از حضور اولیا
در حقیقت گشتهیی دور از خدا
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۰۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #702
پیش این خورشید کاو بس روشنی است
در حقیقت هر دلیلی رهزنی است
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3691
گفت هر یکتان دهد جنگ و فراق
گفت من آرد شما را اتفاق
پس شما خاموش باشید انصتوا
تا زبانتان من شوم در گفت وگو
گر سخنتان در توافق موثقه است
در اثر مایه نزاع و تفرقه است
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۹۳۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1934
گفت پیغمبر شما را ای مهان
چون پدر هستم شفیق و مهربان
ز آن سبب که جمله اجزای منید
جزو را از کل چرا برمیکنید
جزو از کل قطع شد بیکار شد
عضو از تن قطع شد مردار شد
تا نپیوندد به کل بار دگر
مرده باشد نبودش از جان خبر
ور بجنبد نیست آن را خود سند
عضو نو ببریده هم جنبش کند
جزو از این کل گر برد یک سو رود
این نه آن کل است کو ناقص شود
قطع و وصل او نیاید در مقال
چیز ناقص گفته شد بهر مثال
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۰۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1906
ناز را رویی بباید همچو ورد
چون نداری گرد بدخویی مگرد
زشت باشد روی نازیبا و ناز
سخت باشد چشم نابینا و درد
پیش یوسف نازش و خوبی مکن
جز نیاز و آه یعقوبی مکن
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #301, Divan e Shams
صلوات بر تو آرم که فزوده باد قربت
که به قرب کل گردد همه جزوها مقرب
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵٢
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2052
مر تو را عقلیست جزوی در نهان
کاملالعقلی بجو اندر جهان
جزو تو از کل او کلی شود
عقل کل بر نفس چون غلی شود
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۵۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3351
صبر کن در موزهدوزی تو هنوز
ور بوی بیصبر گردی پارهدوز
کهنهدوزان گر بدیشان صبر و حلم
جمله نودوزان شدندی هم به علم
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۶۲۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1622
چون تو گوشی او زبان نی جنس تو
گوشها را حق بفرمود انصتوا
کودک اول چون بزاید شیرنوش
مدتی خاموش باشد جمله گوش
مدتی میبایدش لب دوختن
از سخن تا او سخن آموختن
ور نباشد گوش و تیتی میکند
خویشتن را گنگ گیتی میکند
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۹۳۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1937
گفته او را من زبان و چشم تو
من حواس و من رضا و خشم تو
رو که بییسمع و بییبصر توی
سر توی چه جای صاحبسر توی
چون شدی من کان لله از وله
من تو را باشم که کان الله له
حدیث
«مَنْ كانَ لِِـلّهِ كانَ اللهُ لَه.»
«هر که برای خدا باشد، خدا نیز برای اوست.»
گه توی گویم تو را گاهی منم
هرچه گویم آفتاب روشنم
هرکجا تابم ز مشکات دمی
حل شد آنجا مشکلات عالمی
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۴۶۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1463, Divan e Shams
شاگرد تو میباشم گر کودن و کژپوزم
تا زان لب خندانت یک خنده بیاموزم
ای چشمه آگاهی شاگرد نمیخواهی
چه حیله کنم تا من خود را به تو دردوزم
باری ز شکاف در برق رخ تو بینم
زان آتش دهلیزی صد شمع برافروزم
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #174
ما در این دهلیز قاضی قضا
بهر دعوی الستیم و بلی
که بلی گفتیم و آن را ز امتحان
فعل و قول ما شهود است و بیان
از چه در دهلیز قاضی تن زدیم
نه که ما بهر گواهی آمدیم
چند در دهلیز قاضی ای گواه
حبس باشی ده شهادت از پگاه
زآن بخواندندت بدینجا تا که تو
آن گواهی بدهی و ناری عتو
از لجاج خویشتن بنشستهای
اندر این تنگی کف و لب بستهای
تا بندهی آن گواهی ای شهید
تو از این دهلیز کی خواهی رهید
یک زمان کار است بگزار و بتاز
کار کوته را مکن بر خود دراز
خواه در صد سال خواهی یک زمان
این امانت وا گزار و وارهان
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۹۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #94
در حقیقت هر عدو داروی توست
کیمیا و نافع و دلجوی توست
که ازو اندر گریزی در خلا
استعانت جویی از لطف خدا
در حقیقت دوستانت دشمنند
که ز حضرت دور و مشغولت کنند
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۰۷۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2071
پیش بینایان خبر گفتن خطاست
کان دلیل غفلت و نقصان ماست
پیش بینا شد خموشی نفع تو
بهر این آمد خطاب انصتوا
گر بفرماید بگو برگوی خوش
لیک اندک گو دراز اندر مکش
ور بفرماید که اندر کش دراز
همچنین شرمین بگو با امر ساز
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۶۳۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2636
از قرین بیقول و گفتوگوی او
خو بدزدد دل نهان از خوی او
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۲۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1421
میرود از سینهها در سینهها
از ره پنهان صلاح و کینهها
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۸۵۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4856
گرگ درندهست نفس بد یقین
چه بهانه مینهی بر هر قرین
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۱۸۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1182, Divan e Shams
تو چشم شیخ را دیدن میاموز
فلک را راست گردیدن میاموز
تو کل را جمع این اجزا مپندار
تو گل را لطف و خندیدن میاموز
تو بگشا چشم تا مهتاب بینی
تو مه را نور بخشیدن میاموز
تو عقل خویش را از می نگهدار
تو می را عقل دزدیدن میاموز
تو باز عقل را صیادی آموز
چنین بیهوده پریدن میاموز
مِیهای مستکننده من ذهنی
- درد کشیدن
- زیاد شدن همانیدگیها
- مقایسه بهتر درآمدن و دیدهشدن معروف شدن و به رخ کشیدن
- خشمگین شدن ویران کردن قویتر درآمدن
- منصب تعلیم کلاس گذاشتن برای خداوند
- کوچک کردن دیگران غیبت کردن تحقیر کردن مردم
- غرور و تکبر
- حسادت
انواع بیهوده پریدن: (پریدن یعنی فکر کردن و عمل کردن)
- وقتگذرانی در سوشال مدیا
- نالیدن
- احساس تاسف نسبت به گذشته
- شکایت بیشتر کردن
- بیعمل ماندن
- تلاش برای عوض کردن دیگران
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۹۷۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2974
اختیاری هست در ظلم و ستم
من از این شیطان و نفس این خواستم
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۶۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #167
عقل را با عقل یاری یار کن
امرهم شوری بخوان و کار کن
عقلت را با عقل دوستان و یاران زنده بهحضور قرین و همنشین کن
و آیه مربوط به مشورت کردن را بخوان و به آن عمل کن
قرآن کریم، سوره شوری (۴۲)، آیه ۳۸
Quran, Ash-Shura(#42), Line #38
«… وَأَمْرُهُمْ شُورَىٰ بَيْنَهُمْ … .»
«… و كارشان بر پايهٔ مشورت با يكديگر است … .»
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1130
چون ملایک گوی لا علم لنا
تا بگیرد دست تو علمتنا
مانند فرشتگان بگو ما را دانشی نیست
تا جز آنچه به ما آموختی دست تو را بگیرد
قرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۳۲
Quran, Al-Baqarah(#2), Line #32
«قَالُوا سُبْحَانَکَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ.»
«گفتند: منّزهى تو. ما را جز آنچه خود به ما آموختهاى دانشى نيست. تويى داناى حكيم.»
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٢١١
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2211
جستوجویی از ورای جستوجو
من نمیدانم تو میدانی بگو
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴٠٩
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #409
آنکه ارزد صید را عشق است و بس
لیک او کی گنجد اندر دام کس
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۱۸۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1182, Divan e Shams
یتیمان فراقش را بخندان
یتیمان را تو نالیدن میاموز
دل مظلوم را ایمن کن از ترس
دل او را تو لرزیدن میاموز
تو ظالم را مده رخصت به تأویل
ستیزا را ستیزیدن میاموز
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۴۶۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1463, Divan e Shams
شاگرد تو میباشم گر کودن و کژپوزم
تا زان لب خندانت یک خنده بیاموزم
ای چشمه آگاهی شاگرد نمیخواهی
چه حیله کنم تا من خود را به تو دردوزم
باری ز شکاف در برق رخ تو بینم
زان آتش دهلیزی صد شمع برافروزم
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۱۰۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3108
باد تندست و چراغم ابتری
زو بگیرانم چراغ دیگری
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۱۱۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3112
او نکرد این فهم پس داد از غرر
شمع فانی را به فانیی دگر
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۹۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2590
گر چنین گشتی که استا خواستی
خویش را و خویش را آراستی
هر که از استا گریزد در جهان
او ز دولت میگریزد این بدان
پیشهیی آموختی در کسب تن
چنگ اندر پیشه دینی بزن
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۲۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4724
شکر کن ای مرد درویش از قصور
که ز فرعونی رهیدی وز کفور
شکر که مظلومی و ظالم نهای
ایمن از فرعونی و هر فتنهای
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۰۸۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1080
کردهای تاویل حرف بکر را
خویش را تأویل کن نی ذکر را
بر هوا تاویل قرآن میکنی
پست و کژ شد از تو معنی سنی
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢۵٢٠
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2520
جمله قرآن هست در قطع سبب
عز درویش و هلاک بولهب
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۲۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2525
همچنین زآغاز قرآن تا تمام
رفض اسباب است و علت والسلام
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۰۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #702
پیش این خورشید کاو بس روشنی است
در حقیقت هر دلیلی رهزنی است
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ٣۶١۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3619
فاعل و مفعول در روز شمار
روسیاهند و حریف سنگسار
رهزده و رهزن یقین در حکم و داد
در چه بعدند و در بئس المهاد
قرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۲۰۶
Quran, Al-Baqarah(#2), Line #206
«وَإِذَا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ ۚ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ ۚ وَلَبِئْسَ الْمِهَادُ»
«و چون به او گويند كه از خدا بترس، خودخواهىاش او را به گناه كشاند.
جهنم، آن آرامگاه بد، او را بس باشد».
گول را و غول را کو را فریفت
از خلاص و فوز میباید شکیفت
هم خر و خرگیر اینجا در گلند
غافلند اینجا و آنجا آفلند
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۵۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3358
در وحل تاویل رخصت میکنی
چون نمیخواهی کز آن دل برکنی
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۱۸۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1182, Divan e Shams
یتیمان فراقش را بخندان
یتیمان را تو نالیدن میاموز
دل مظلوم را ایمن کن از ترس
دل او را تو لرزیدن میاموز
تو ظالم را مده رخصت به تاویل
ستیزا را ستیزیدن میاموز
زبان را پردگی میدار چون دل
زبان را پرده بدریدن میاموز
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۱۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2719
آفتابی در سخن آمد که خیز
که برآمد روز برجه کم ستیز
تو بگویی آفتابا کو گواه
گویدت ای کور از حق دیده خواه
روز روشن هرکه او جوید چراغ
عین جستن کوریش دارد بلاغ
ور نمیبینی گمانی بردهای
که صباحست و تو اندر پردهای
کوری خود را مکن زین گفت فاش
خامش و در انتظار فضل باش
در میان روز گفتن روز کو
خویش رسوا کردن است ای روزجو
صبر و خاموشی جذوب رحمت است
وین نشان جستن نشان علت است
انصتوا بپذیر تا بر جان تو
آید از جانان جزای انصتوا
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۱۸۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1182, Divan e Shams
زبان را پردگی میدار چون دل
زبان را پرده بدریدن میاموز
تو در معنی گشا این چشم سر را
چو گوشش حرف برچیدن میاموز
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۶۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2266
آنچه گوید نفس تو کاینجا بدست
مشنوش چون کار او ضد آمدهست
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۳۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1733
گر همی دانی که یزدان داورست
ژاژ و گستاخی تو را چون باورست
دوستی بیخرد خود دشمنی است
حق تعالی زین چنین خدمت غنی است
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ٢٩٣
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #293
این چنین ژاژی چه خایم بهر او
گو بمیر آن خاین ابلیسخو
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۵۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #653, Divan e Shams
شاهیست دل اندر تن ماننده گاوی
وین گاو ببیند شه اگر ژاژ نخاید
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۸۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #682, Divan e Shams
جدایی را چرا میآزمایی
کسی مر زهر را چون آزماید
گیاهی باش سبز از آب شوقش
میندیش از خری کو ژاژ خاید
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۹۰۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1901
ای خنک آن را که بیند روی تو
یا درافتد ناگهان در کوی تو
ای روان پاک بستوده تو را
چند گفتم ژاژ و بیهوده تو را
ای خداوند و شهنشاه و امیر
من نگفتم جهل من گفت آن مگیر
شمهیی زین حال اگر دانستمی
گفتن بیهوده کی دانستمی
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۳۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1739
باز مکرر کردن صوفی سوال را
گفت صوفی قادر است آن مستعان
که کند سودای ما را بیزیان
آنکه آتش را کند ورد و شجر
هم تواند کرد این را بیضرر
آنکه گل آرد برون از عین خار
هم تواند کرد این دی را بهار
آنکه زو هر سرو آزادی کند
قادر است ار غصه را شادی کند
آنکه شد موجود از وی هر عدم
گر بدارد باقیاش او را چه کم
آنکه تن را جان دهد تا حی شود
گر نمیراند زیانش کی شود
خود چه باشد گر ببخشد آن جواد
بنده را مقصود جان بیاجتهاد
دور دارد از ضعیفان در کمین
مکر نفس و فتنه دیو لعین
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۴۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1747
جواب دادن قاضی صوفی را
گفت قاضی گر نبودی امر مر
ور نبودی خوب و زشت و سنگ و در
ور نبودی نفس و شیطان و هوا
ور نبودی زخم و چالیش و وغا
پس به چه نام و لقب خواندی ملک
بندگان خویش را ای منتهک
چون بگفتی ای صبور و ای حلیم
چون بگفتی ای شجاع و ای حکیم
صابرین و صادقین و منفقین
چون بدی بیرهزن و دیو لعین
قرآن کریم، سوره آل عمران (۳)، آیه ۱۷
Quran, Aal-i-Imran(#3), Line #17
«الصَّابِرِينَ وَالصَّادِقِينَ وَالْقَانِتِينَ وَالْمُنْفِقِينَ وَالْمُسْتَغْفِرِينَ بِالْأَسْحَارِ.»
«شكيبايان و راستگويان و فرمانبرداران و انفاقكنندگان و آنان كه در سحرگاهان آمرزش مىطلبند.»
رستم و حمزه و مخنث یک بدی
علم و حکمت باطل و مندک بدی
علم و حکمت بهر راه و بیرهیست
چون همه ره باشد آن حکمت تهیست
بهر این دکان طبع شورهآب
هر دو عالم را روا داری خراب
من همی دانم که تو پاکی نه خام
وین سوالت هست از بهر عوام