Loading the content... Loading depends on your connection speed!

Ganje Hozour App
Ganje Hozour Iphone App Ganje Hozour Android App

: تماس با دفتر گنج حضور در آمریکا

Tel: 001 818 970 3345

Email: parviz4762@mac.com

Search
جستجو

Ganj e Hozour Program #146
برنامه شماره ۱۴۶ گنج حضور

Please rate this video
Out of 30 votes | 8989 Views
Poor            Good            Great

    

Set Stream Quality

  

Description

برنامه شماره ۱۴۶ گنج حضور
اجرا: پرویز شهبازی




مولوی، دیوان شمس، شماره ۷۸۵


ما نه زان محتشمانیم که ساغر گیرند

و نه زان مفلسکان که بز لاغر گیرند

ما از آن سوختگانیم که از لذت سوز

آب حیوان بهلند و پی آذر گیرند

چو مه از روزن هر خانه که اندرتابیم

از ضیا شب صفتان جمله ره در گیرند

ناامیدان که فلک ساغر ایشان بشکست

چو ببینند رخ ما طرب از سر گیرند

آنک زین جرعه کشد جمله جهانش نکشد

مگر او را به گلیم از بر ما برگیرند

هر کی او گرم شد این جا نشود غره کس

اگرش سردمزاجان همه در زر گیرند

در فروبند و بده باده که آن وقت رسید

زردرویان تو را که می احمر گیرند

به یکی دست می خالص ایمان نوشند

به یکی دست دگر پرچم کافر گیرند

آب ماییم به هر جا که بگردد چرخی

عود ماییم به هر سور که مجمر گیرند

پس این پرده ازرق صنمی مه روییست

که ز نور رخش انجم همه زیور گیرند

ز احتراقات و ز تربیع و نحوست برهند

اگر او را سحری گوشه چادر گیرند

تو دورای و دودلی و دل صاف آن‌ها راست

که دل خود بهلند و دل دلبر گیرند

خمش ای عقل عطارد که در این مجلس عشق

حلقه زهره بیانت همه تسخر گیرند


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، سطر ۱۳۸۶(قسمت اول)


این چنین ذالنون مصری را فتاد

کاندرو شور و جنونی نو بزاد

شور چندان شد که تا فوق فلک

می‌رسید از وی جگرها را نمک

هین منه تو شور خود ای شوره‌خاک

پهلوی شور خداوندان پاک

خلق را تاب جنون او نبود

آتش او ریشهاشان می‌ربود

چونک در ریش عوام آتش فتاد

بند کردندش به زندانی نهاد

نیست امکان واکشیدن این لگام

گرچه زین ره تنگ می‌آیند عام

دیده این شاهان ز عامه خوف جان

کین گره کورند و شاهان بی‌نشان

چونک حکم اندر کف رندان بود

لاجرم ذالنون در زندان بود

یکسواره می‌رود شاه عظیم

در کف طفلان چنین در یتیم

در چه دریا نهان در قطره‌ای

آفتابی مخفی اندر ذره‌ای

آفتابی خویش را ذره نمود

واندک اندک روی خود را بر گشود

جملهٔ ذرات در وی محو شد

عالم از وی مست گشت و صحو شد

چون قلم در دست غداری بود

بی گمان منصور بر داری بود

چون سفیهان‌راست این کار و کیا

لازم آمد یقتلون الانبیا

انبیا را گفته قومی راه گم

از سفه انا تطیرنا بکم

جهل ترسا بین امان انگیخته

زان خداوندی که گشت آویخته

چون بقول اوست مصلوب جهود

پس مرورا امن کی تاند نمود

چون دل آن شاه زیشان خون بود

عصمت و انت فیهم چون بود

زر خالص را و زرگر را خطر

باشد از قلاب خاین بیشتر

یوسفان از رشک زشتان مخفی‌اند

کز عدو خوبان در آتش می‌زیند

یوسفان از مکر اخوان در چهند

کز حسد یوسف به گرگان می‌دهند

از حسد بر یوسف مصری چه رفت

این حسد اندر کمین گرگیست زفت

لاجرم زین گرگ یعقوب حلیم

داشت بر یوسف همیشه خوف و بیم

گرگ ظاهر گرد یوسف خود نگشت

این حسد در فعل از گرگان گذشت

رحم کرد این گرگ وز عذر لبق

آمده که انا ذهبنا نستبق

صد هزاران گرگ را این مکر نیست

عاقبت رسوا شود این گرگ بیست

زانک حشر حاسدان روز گزند

بی گمان بر صورت گرگان کنند

حشر پر حرص خس مردارخوار

صورت خوکی بود روز شمار

زانیان را گند اندام نهان

خمرخواران را بود گند دهان

گند مخفی کان به دلها می‌رسید

گشت اندر حشر محسوس و پدید

بیشه‌ای آمد وجود آدمی

بر حذر شو زین وجود ار زان دمی

در وجود ما هزاران گرگ و خوک

صالح و ناصالح و خوب و خشوک

حکم آن خوراست کان غالبترست

چونک زر بیش از مس آمد آن زرست

سیرتی کان بر وجودت غالبست

هم بر آن تصویر حشرت واجبست

ساعتی گرگی در آید در بشر

ساعتی یوسف‌رخی همچون قمر

می‌رود از سینه‌ها در سینه‌ها

از ره پنهان صلاح و کینه‌ها

بلک خود از آدمی در گاو و خر

می‌رود دانایی و علم و هنر

اسپ سکسک می‌شود رهوار و رام

خرس بازی می‌کند بز هم سلام

رفت اندر سگ ز آدمیان هوس

تا شبان شد یا شکاری یا حرس

در سگ اصحاب خویی زان وفود

رفت تا جویای الله گشته بود

هر زمان در سینه نوعی سر کند

گاه دیو و گه ملک گه دام و دد

زان عجب بیشه که هر شیر آگهست

تا به دام سینه‌ها پنهان رهست

دزدیی کن از درون مرجان جان

ای کم از سگ از درون عارفان

چونک دزدی باری آن در لطیف

چونک حامل می‌شوی باری شریف

Back

Today visitors: 542

Time base: Pacific Daylight Time