Loading the content... Loading depends on your connection speed!

Ganje Hozour App
Ganje Hozour Iphone App Ganje Hozour Android App

: تماس با دفتر گنج حضور در آمریکا

Tel: 001 818 970 3345

Email: parviz4762@mac.com

Search
جستجو

GanjeHozour #1054 audio Program
برنامه صوتی شماره ۱۰۵۴ گنج حضور

Please rate this video
Out of 22 votes | 227 Views
Poor            Good            Great

    

Set Stream Quality

  

Description

برنامه شماره ۱۰۵۴ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی

تاریخ اجرا: ۲۸ آوریل  ۲۰۲۶ - ۹ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵


برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۵۴ بر روی این لینک کلیک کنید.

برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.


متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)

تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)


اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه

اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه


خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی

خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری


برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی‌ بر روی این لینک کلیک کنید.


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۹۰۴


عاقبت از عاشقان بگریختی

وز مَصاف(۱) ای پهلوان، بگریختی


سویِ شیران حمله بردی همچو شیر

همچو روبه از میان بگریختی


قصدِ بامِ آسمان می‌داشتی

از میانِ نردبان بگریختی


تو چگونه دارویی هر درد را

کز صُداعِ(۲) این و آن بگریختی؟


پس‌رَویِّ(۳) انبیا چون می‌کنی

چون ز تهدیدِ خسان بگریختی؟


مُرده‌رنگی(۴) و نداری زندگی

مرده باشی، چون ز جان بگریختی


دست‌مزدِ شادمانی صبرِ توست

رُو که وقتِ امتحان بگریختی


صبر می‌کن در حصارِ غم کنون

چون ز بانگِ پاسبان بگریختی


کی ببینی چشمِ تیرانداز را

چون ز تیرِ خرکمان(۵) بگریختی؟


زخمِ تیغ و تیر چون خواهی کشید

چون تو از زخمِ زبان بگریختی؟


رو خمش کن، بی‌نشانی خامشی‌ست

پس چرا سویِ نشان بگریختی؟


(۱) مَصاف: جنگ، میدان جنگ

(۲) صُداع: زحمت، دردسر، سردرد

(۳) پس‌رَوی: دنباله‌روی، پیروی

(۴) مُرده‌رنگ: مُرده‌صفت، تهی از اوصاف مردم زنده

(۵) خرکمان: کمان بزرگ و قوی

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۹۰۴


عاقبت از عاشقان بگریختی

وز مَصاف ای پهلوان، بگریختی


سویِ شیران حمله بردی همچو شیر

همچو روبه از میان بگریختی


قصدِ بامِ آسمان می‌داشتی

از میانِ نردبان بگریختی


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷


او فضولی بوده است از اِنقباض

کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۴


عذاب است این جهان بی‌تو، مبادا یک زمان بی‌تو

به جانِ تو، که جان بی‌تو، شکنجه‌ست و بلا بر ما


نکته: انسجام و هم‌چسبی سیستم باوری ذهن سبب سفتی و عدم تغییر آن است.

تغییرِ اقلامِ ذهنی سببِ ناهمنواییِ کاذبِ من ذهنی می‌شود.

ناهمنوایی سببِ تهدیدِ من ذهنی و حسِّ عدمِ امنیت می‌شود که ذهن آن را دوست ندارد.

به همین دلیل است که ما با وجودِ شواهدِ عینی و علمی برای غلط بودنِ باورهایمان و مضر بودن آنها به حالمان حاضر به تغییر آنها نیستیم.


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۱


هست احوالم خِلافِ هم‌دگر

هریکی با هم مخالف در اثر


چونکه هر دَم راهِ خود را می‌زنم

با دگر کس سازگاری چون کنم؟


موجِ لشکرهایِ احوالم ببین

هر‌‌یکی با دیگری در جنگ‌ و‌ کین


می‌نگر در خود چنین جنگِ گران

پس چه مشغولی به جنگِ دیگران؟


یا مگر زین جنگ، حقّت واخَرَد

در جهان صلحِ یک‌رنگَت بَرَد


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۵


بشنوید ای دوستان این داستان

خود، حقیقت نقدِ حالِ ماست آن‌‌


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۵۷


اصلشان بَد بود آن اهلِ سبا

می‌رمیدندی ز اسبابِ لِقا


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۸


کِشتِ نو کارید بر کِشتِ نخست

این دوم فانی‌ست و آن اوّل دُرُست


کِشتِ اوّل کامل و بُگْزیده است

تخمِ ثانی فاسد و پوسیده است‏


من ذهنی از اسباب‌های لِقا از قبیلِ، تسلیم، فضاگشایی، صبر، شُکر، رضا، توکّل، در هر لحظه در فکر و

کارِ جدید بودن، خاموشی، و هم‌نشینی با بزرگان می‌گریزد.


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۶۹

 

سیزده پیغمبر آنجا آمدند

گمرهان را جمله رهبر می‌شدند


که هَله(۶) نعمت فزون شد، شُکر کو؟

مَرکبِ شُکر اَر(۷) بخُسپد(۸)، حَرِّکُوا(۹)

 

شُکرِ مُنعِم(۱۰)، واجب آید در خِرَد

ورنه، بگشاید درِ خشمِ اَبَد


(۶هَله: از اداتِ تنبیه و بیداری است؛ به معنی آگاه باشید.

(۷اَر: اگر

(۸خسپیدن: خوابیدن

(۹حَرِّکُوا: حرکت دهید

(۱۰مُنعِم: نعمت‌دهنده

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷۷


انبیا گفتند: در دل علّتی‌ست(۱۱)

که از آن در حق‌شناسی آفتی‌ست


(۱۱علّت: بیماری

-----------


خاصیت‌های خطرناک من ذهنی:


- تحقیر: من ذهنی خودش را بی‌ارزش می‌بیند، و هر که در اطرافش هست را نیز بی‌ارزش می‌داند؛

در عوض هر که با او بیگانه باشد، برای او باارزش است.


- ساری (سرایت‌کننده) است: وجودِ تنها یک من ذهنی در جمعِ عاشقان کافی‌ست که جمع را تهدید کند

و به خراب‌کاری بپردازد.


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۸۱


هر که او شد آشنا و یارِ تو

شد حقیر و خوار در دیدارِ تو


هر که او بیگانه باشد با تو، هم

پیش تو او بس مِه(۱۲) است و محترم


این هم از تأثیرِ آن بیماری است

زهرِ او در جمله جُفتان(۱۳) ساری(۱۴) ‌است


دفعِ آن علّت بباید کرد زود

که شِکَر با آن، حَدَث(۱۵) خواهد نمود


(۱۲مِه: بزرگ و بلندقدر، بزرگوار

(۱۳جُفتان: جمعِ جُفت به‌معنیِ زوج، قرین، هم‌نشین

(۱۴ساری: سرایت‌کننده

(۱۵حَدَث: مدفوع

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۰


من سبب را ننگرم، کآن حادث(۱۶) است

زآن‌که حادث حادثی را باعث است


لطفِ سابق را نظاره می‌کنم

هرچه آن حادث، دوپاره می‌کنم


(۱۶حادث: تازه پدید‌آمده، جدید، نو

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۱۶


گَر بِپَرّانیم تیر، آن نی زِ ماست

ما کَمان و تیراَنْدازَش خداست


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۴۰


کُلُّ اَصْباحٍ لَناٰ شَأْنٌ جَدید

کُلُّ شَیءٍ عَنْ مُرادی لایَحید


در هر بامداد کاری تازه داریم،

و هیچ کاری از حیطهٔ مشیَّت من خارج نمی‌شود.


قرآن کریم، سورهٔ الرحمن (۵۵)، آیهٔ ۲۹


«يَسْأَلُهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ.»


«هركس كه در آسمان‌ها و زمين است سائل درگاه اوست، و او هر روز در كارى است.»


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۶۱۹


حاکم است و یَفْعَل‌ُاللَّـه ما یَشا(۱۷)

او ز عینِ دَرد انگیزد دوا


زیرا حق‌تعالی حاکم و فرمانروای جهان است و او هرچه خواهد همان کند.

چنانکه از ذات درد و مرض، دوا و درمان می‌آفریند.


(۱۷یَفْعَل‌ُاللَّـه ما یَشا: خداوند هرچه بخواهد همان کند. قرآن کریم، سورهٔ آل عمران (۳)، آیهٔ ۴۰

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۱۶۴


از حضور اولیا گر بِسْکُلی(۱۸)

تو هلاکی، ز‌آن‌که جزوِ بی‌ کُلی


(۱۸بِسْکُلی: از مصدر سِکُلیدن و گُسلیدن به‌معنی جدا شدن، جدا شوی.

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۱۴


چون شَوی دور از حضورِ اولیا

در حقیقت گشته‌‏یی دور از خدا


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۱۶۶


یک بَدَست(۱۹) از جمع رفتن یک زمان

مکرِ شیطان باشد، این نیکو بدان


(۱۹بَدَست: وجب

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۲۲

 

ور نمی‌بینی، گمانی بُرده‌ای

که صباح‌َست(۲۰) و، تو اندر پَرده‌ای


کوریِ خود را مکن زین گفت، فاش

خامُش و، در انتظارِ فضل باش


(۲۰صَباح: صبح

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳٨١١


مَنْ صَمَتَ مِنْکُم نَجٰا، بُد یاسِه‌اش(۲۱)

خامُشان را بود کیسه و کاسه‌اش


حدیث

 

«مَنْ صَمَتَ نَجا.»


«هرکه خموشی گُزید، رستگار شد.»


(۲۱یاسه‌: یاسا، قاعده، قانون

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۰۲


پیشِ این خورشید کاو بس روشنی است

در حقیقت هر دلیلی رهزنی است


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۳۴


همه خَلق در کَشاکَش، تو خراب و مست و دلخَوش

همه را نَظاره می‌کن، هَله از کنارِ بامی


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۶۲


 قبض(۲۲) دیدی چارهٔ آن قبض کن

زآنکه سَرها جمله می‌رویَد زِ بُن(۲۳)


بسط دیدی، بسطِ خود را آب دِه

چون برآید میوه، با اصحاب(۲۴) دِه


(۲۲قبض: گرفتگی، دلتنگی و رنج

(۲۳بُن: ریشه

(۲۴اصحاب: یاران

-----------


چند نکته


نکته ۱: مقایسه خط کش غلط برای اندازه‌گیری زندگی است.


نکته ۲: ذهن شکاف ایجاد می‌کند و سعی می کند با ابزارهای ذهنی شکاف را ببندد.

در کوشش‌ها وعدم توانایی ذهن برای بستن شکاف‌ها انرژی زندهٔ ما تلف می‌شود.


نکته ۳: شکاف یا فاصله بین تحریک و پاسخ را ببینید. فضاگشایی سبب این دید می‌شود.


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۱۶


فُرجهٔ(۲۵) صندوقْ نونو(۲۶) مُسکِر(۲۷) است

دَرنیابد کاو به صندوق اندر است


(۲۵فُرجه: گشایش

(۲۶نونو: تازه به تازه

(۲۷مُسکِر: مست‌کننده

-----------


حزم: هیچ چیز فوری و اورژانس نیست، قبل از پاسخ، تأمل کن.


وضعیت، اتفاق، یا نتیجهٔ فکر و عمل شما، هر چه باشد، هویّتِ شما نیست.


فکر کردنِ هویّت‌دار نفرین و توطئهٔ شما بر علیهِ خودتان است.


سازندگی بوسیلهٔ فکرهایی صورت می‌گیرد که حسِّ وجود در آنها نیست.


علّتِ عدمِ موفقیّتِ ما برای خاموشی و سکوت این است که در فکرهای ما حسِّ وجود، یا هویّت وجود دارد.


تصور می‌کنیم که اگر جریان فکر پی در پی، بایستد، ما می‌میریم.


اگر بینِ خودِ اصلیِ ما، که امتدادِ زندگی است، و نتیجهٔ عملِ ما، چه خوب و چه بد از نظرِ ذهن، فضا باشد، دیگر ذهن نمی‌تواند ما را که از جنسِ زندگی هستیم، به خود بپیچد و در ذهن نگه دارد و دچار دویی کند که با نتیجهٔ خوب حسِّ غرورِ کاذبِ ذهنی، و با شکست حسِّ حقارت و عدم شایستگی بکنیم.


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۰۷


عقل اسیرست و، همی خواهد ز حق

روزیِ بی‌رنج و، نعمت بر طَبَق(۲۸)


روزیِ بی‌رنجِ او موقوفِ چیست؟

آنکه بکشد گاو را، کاصلِ بدی‌ست


(۲۸طَبَق: سینی

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۱۱


روزیِ بی‌رنج می‌دانی که چیست؟

قُوتِ(۲۹) ارواح‌َست و، ارزاقِ(۳۰) نبی‌ست


لیک موقوف‌ است بر قربانِ گاو(۳۱)

گنج اندر گاو دان ای کُنجکاو


(۲۹قوت: غذا، طعام

(۳۰ارزاق:‌ جمعِ رِزق به‌معنی روزی

(۳۱گاو: مراد همان نَفْس یا من ذهنی است.

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۵۲


مزن پهلو به آن نوری، که مانی تا ابد کوری

تو با شیران مکن زوری، که روباهی به سودایی


که با شیران مِریٰ کردن(۳۲)، سگان را بشکند گردن

نه مکری ماند و نی فن، نه دورویی، نه صدتایی


(۳۲مِریٰ کردن: جنگ کردن، پیکار کردن

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۳۸۹


سهل شیری دان که صف‌ها بشکند

شیر(۳۳) آن است آن که خود را بشکند


(۳۳شیر: (مَجاز) شخصِ شجاع، دلاور و پهلوان

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ١۵٠٢


خویش را تسلیم کن بر دامِ مُزد

وانگه از خود بی زِ خود چیزی بدُزد


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۵۷۰


مکرِ شیطان‌ست تعجیل(۳۴) و شتاب

لطفِ رحمان‌ست صبر و احْتساب(۳۵)


(۳۴تَعجیل: عجله کردن

(۳۵اِحْتِساب: حساب‌ کردن، در این‌جا به‌معنی حسابگری

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۷۱


پرده‏‌‌هایِ دیده را دارویِ صبر

هم بسوزد هم بسازد شرحِ صدر(۳۶)


(۳۶شرحِ صدر: باز کردنِ سینه، فضاگشایی

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۰۷


یارِ بد نیکوست بهرِ صبر را

که گشاید صبر کردن صدر(۳۷) را


(۳۷صدر: سینه

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۳۴۸


هر که خوابی دید از روزِ اَلَسْت

مست باشد در رَهِ طاعات، مست

 

می‌کشد چون اُشترِ مست این جوال

بی‌فُتور(۲۸) و، بی‌گُمان و، بی‌ملال

 

کفکِ(۲۹) تصدیقش به گِردِ پوزِ او

شد گواهِ مستی و دلسوزِ او

 

اُشتر از قُوَّت چو شیرِ نر شده

زیرِ ثِقلِ(۳۰) بار، اندک‌خور شده

 

ز آرزویِ ناقه(۳۱) صد فاقه(۳۲) بر او

می‌نماید کوه پیشش تارِ مو

 

در اَلست آن‌ کاو چنین خوابی ندید

اندرین دنیا نشد بنده و مُرید

 

ور بشد، اندر تردّد، صددله

یک زمان شُکرستش و، سالی گِلِه

 

پای، پیش و، پای، پس در راهِ دین

می‌نهد با صد تردّد بی‌یقین


(۲۸فُتور: سُستی، بی‌حالی

(۲۹کفک‌: در اینجا کف دهانِ شتر

(۳۰ثِقل: سنگینی

(۳۱ناقه: شتر ماده

(۳۲فاقه: فقر، تنگ‌دستی

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۴۶۹


اِسپرِ(۳۳) آهن بُوَد صبر ای پدر

حق نبشته بر سپر جاءَالظَّفَر(۳۴)


(۳۳اِسپر: سپر

(۳۴جاءَالظَّفَر: پیروزی حتما بیاید.

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۹۸۹


تیغِ حِلم(۳۵) از تیغِ آهن تیزتر

بل ز صد لشکر ظفرانگیزتر(۳۶)


(۳۵حِلم: فضاگشایی

(۳۶ظفرانگیز: پیروزی‌آفرین

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۸


چون جفا آری، فرستد گوشمال(۳۷)

تا ز نقصان(۳۸) وارَوی(۳۹) سویِ کمال


چون تو وردی(۴۰) ترک کردی در روش(۴۱)

بر تو قبضی آید از رنج و تَبِش(۴۲)


آن ادب کردن بُوَد یعنی: مَکُن

هیچ تحویلی(۴۳ و ۴۴) از آن عهدِ کَهُن


پیش از آن کاین قبض زنجیری شود

این که دل‌گیری‌ست، پاگیری شود


رنج معقولت شود محسوس و فاش

تا نگیری این اشارت را به لاش(۴۵)


(۳۷گوشمال: گوشمالی، تنبیه، تأدیب

(۳۸نقصان: کمی، کاستی

(۳۹وارفتن: برگشتن، بازگشتن

(۴۰وِرد: دعا، خواندنِ چیزی به دفعات

(۴۱روش: سلوک

(۴۲تَبِش: گرمی، حرارت

(۴۳تحویل: تغییر و تبدیل، دگرگونی

(۴۴تحویلی مکن: تغییر نده، (مَجاز) سرپیچی مکن.

(۴۵به لاش گرفتن: آن را بی‌ارزش شمردن

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۶۵


ای خدا، بنْمای تو هر چیز را

آن‌چنان‌که هست در خُدعه‌سرا(۴۶)


(۴۶خُدعه‌سرا: نیرنگ‌خانه، کنایه از دنیا

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۰۱


تنِ با سَر نداند سرِّ کُن را

تنِ بی‌سر شناسد کاف و نون(۴۷) را


قرآن کریم، سورهٔ یس (۳۶)، آیهٔ ۸۲


«إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»


«چون بخواهد چيزى را بيآفريند، فرمانش اين است كه مى‌گويد: موجود شو، پس موجود مى‌شود.»


(۴۷کاف و نون: کُن، اشاره به آیهٔ ۸۲، سورهٔ یس(۳۶)

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۲۲۹


زاغ، کو حکمِ قضا را مُنْکِر است

 گر هزاران عقل دارد، کافر است‌‌


در تو تا کافی بُوَد از کافران

جایِ گَنْد و شهوتی چون کافِ ‌ران‌‌


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۸۸


گفت: ای یاران از آن دیوان نیَم

که ز لٰاحَوْلی(۴۸) ضعیف آید پیَم(۴۹)


(۴۸لاحَوْل: منظور لاحَوْلَ و لا قُوَّة اِلّا بِالله به معنی نیست نیرویی به جز نیروی خدا

(۴۹پی: بنیان، ارکانِ وجود

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۴۰۰۳


صبر آرَد آرزو را، نه شتاب

صبر کن، وَاللهُ اَعْلَم بِالصَّواب(۵۰)


(۵۰وَاللهُ اَعْلَم بِالصَّواب: و خداوند به راستی و درستی آگاه‌تر است.

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۰۰


صبر از ایمان بیابد سَر کُلَه(۵۱)

حَیْثَ لٰاصَبْرَ فَلٰا ایمانَ لَه‏


صبر از ایمان تاجِ سر پیدا می‌کند. یعنی آن چیزی که به صبر ارزش می‌دهد ایمان است.

آن‌جا که آدمی صبر ندارد، پس درواقع ایمان ندارد.


حدیث


«مَنْ لا صَبْرَ لَهُ، لا ايمانَ لَهُ.»


«هرکه را صبر نباشد، وی را ایمان نباشد.»


گفت پیغمبر: خداش ایمان نداد

هر که را صبری نباشد در نهاد


(۵۱سَرکُلَه: تاجِ سر، کلاه

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۰۶۸


هر که مانْد از کاهلی(۵۲) بی‌‌ شُکر و صبر

 او همین داند که گیرد پایِ جبر


(۵۲کاهلی: تنبلی

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۰۴۰


صبر کن اندر جِهاد(۵۳) و در عَنا(۵۴)

دَم به دم می‌بین بقا اندر فنا


(۵۳جِهاد: کوشش و مبارزه

(۵۴عَنا: رنج و مَشقَّت

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۰۴۰


‎با سیاست‌های(۵۵) جاهل صبر کن

خوش مُدارا کن به عقلِ مِن لَدُن(۵۶)


صبر با نااهل، اهلان را جِلاست

صبر، صافی می‌کند هر جا دلی‌ست


آتشِ نَمرود ابراهیم را

صَفوتِ(۵۷) آیینه آمد در جَلا(۵۸)


جورِ(۵۹) کفرِ نوحیان و صبرِ نوح

نوح را شد صَیقلِ مِرآتِ(۶۰) روح


(۵۵سیاست‌: تنبیه

(۵۶عقلِ مِن لَدُن: عقل رَبّانی، عقلِ کُل

(۵۷صَفوت: پاکیزه، خالص

(۵۸جَلا: مخففِ جَلاء به معنی صیقل دادن و زدودن زنگ از فلزات و غیره

(۵۹جور: ستم

(۶۰مرآت: آینه

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۱۲


صبر مرا آینه بیماری است

آینهٔ عاشق غمخواری است


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۱۳۸


گرنه صبرم می‌کشیدی بارِ زن

کِی کشیدی شیرِ نر بیگارِ من؟


اُشترانِ بُختییم(۶۱) اندر سَبَق

مست و بی‌خود زیرِ مَحْمِل‌هایِ(۶۲) حق


من نی‌ام در امر و فرمان نیم‌خام

تا بیندیشم(۶۳) من از تشنیعِ(۶۴) عام


(۶۱بُختی: شتر قوی‌هیکل و نیرومند

(۶۲مَحمِل: آنچه در آن کسی یا چیزی را حمل کنند.

(۶۳بیندیشم: در اینجا یعنی بترسم.

(۶۴تشنیع: بدگویی کردن، معایب کسی را آشکار ساختن

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۴۴۶


گر چپّ و راست طعنه و تشنیعِ بیهده‌ست

از عشق برنگردد آن‌ کس که دلشده‌ست


مه نور می‌فشاند و سگ بانگ می‌کند

مه را چه جُرم؟ خاصیتِ سگ چنین بده‌ست


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۷۷


بس کن ای دون‌همّتِ(۶۵) کوته‌بَنان(۶۶ و ۶۷)

 تا کِی‌ات باشد حیاتِ جان به نان؟‌‌

 

زآن ندارد میوه‌‌ای، مانندِ بید

 کآبِ رو بُردی پیِ نانِ سپید

 

گر ندارد صبر زین نان جانِ حس

 کیمیا را گیر و زر گردان(۶۸) تو مِس‌‌

 

جامه‌شویی کرد خواهی ای فلان(۶۹)

 رو مگردان از محلهٔ‌‌ گازُران‌‌(۷۰)


گرچه نان بشکست مر روزه‌‌ٔ تو را

 در شکسته‌بند پیچ و برتر آ

 

چون شکسته‌بند(۷۱) آمد دستِ او

 پس رفو باشد یقین اشکستِ او

 

گر تو آن را بشکنی، گوید: بیا

 تو دُرستش کن، نداری دست و پا

 

پس شکستن، حقِّ او باشد که او

 مر شکسته گشته را داند رفو(۷۲)

 

آنکه داند دوخت، او داند دَرید

 هر چه را بفروخت، نیکوتر خرید


(۶۵دون‌همّت: كسى كه همّتِ كوتاه و پايينى دارد، كسى كه فقط به امورِ مادّى مى‌پردازد.

(۶۶بَنان: انگشت، سرانگشت

(۶۷كوته‌بَنان: كوتاه‌انگشت، كسى كه دسترسى به مراتب بالاى جهان هستى را ندارد.

(۶۸گردان: تبدیل کن

(۶۹فلان: برای اشاره به هر شخص، جا، موضوع یا هر چیزِ مبهم و نامعین به‌کار می‌رود.

(۷۰گازُر: جامه‌شوى، رخت‌شوى

(۷۱شكسته‌بند: به‌معنىِ جبّار، يكى از اسماءالله است. ريشهٔ اين اسم «جبر» است و «جبر» به‌معنىِ اصلاحِ شىء توأم با قهر و غلبه است. اين‌كه به خداوند جبّار می‌گويند

به‌‌واسطهٔ اين است كه حق‌تعالى نقايصِ ممكنات را با افاضهٔ دائمى خود برطرف و جبران مى‌كند.

(۷۲رَفو: دوختنِ پارگى‌ها چنان‌كه ظاهراً معلوم نباشد. فارسيان با ضمّهٔ «ر» تلفّظ كنند.

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۹۱


چونکه، سلطان، شاه محمود کریم

بر گذر زد آن طرف خیمهٔ عظیم


با سپاهی همچو اِستارهٔ اثیر(۷۳)

اَنْبُه(۷۴) و پیروز و صَفْدَر(۷۵) مُلْک‌گیر

 

اُشتری بُد کو بُدی حَمّالِ(۷۶) کوس(۷۷)

بُختّیی(۷۸) بُد پیش‌رُو همچون خروس

 

بانگِ ‌کوس ‌و طبل ‌بر وَی روز و شب

می‌زدی اندر رجوع و در طلب

 

اندر آن مَزرع درآمد آن شتر

کودک آن طبلک بزد در حفظِ بُر(۷۹)


عاقلی گفتش: مزن طبلک که او

پُختهٔ‌ طبل است، با آنْش است خُو

 

پیش او چه‌بْوَد تبوراکِ(۸۰) تو طفل؟

که کَشد او طبلِ سلطان، ‌بیست ‌کِفل(۸۱)


عاشقم من، کشتهٔ قربانِ لا

جانِ من نوبتگَهِ(۸۲) طبلِ بَلا


خود تَبوراک است این تهدیدها

پیشِ آنچه دیده است این دیدها


ای حریفان من از آنها نیستم

کز خیالاتی در این رَه بیستم(۸۳)


من چو اسماعیلیانم، بی‌حَذَر(۸۴)

بل چو اسماعیل آزادم ز سَر


فارغم از طُمْطُراق(۸۵) و از ریا

قُلْ تَعالَوا گفت جانم را بیا


قرآن کریم، سورهٔ انعام (۶)، آیهٔ ۱۵۱


«قُلْ تَعَالَوْا أَتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ… .»


«بگو: بياييد تا آنچه را كه پروردگارتان بر شما حرام كرده است برايتان بخوانم … .»


(۷۳اَثیر: آسمان، کُره آتش که بالای کُره هواست.

(۷۴اَنبُه: انبوه، بی‌شمار

(۷۵صَفْدَر: صف‌شکن

(۷۶حمّال:‌ حمل‌کننده

(۷۷کوس: طبل جنگی

(۷۸بُختی: شتر قوی هیکل دو کوهانه، نوعی شترِ قوی و سرخ رنگ

(۷۹بُر: گندم

(۸۰تَبوراکِ: طبل کوچکی که کشاورزان برای راندن جانوران از مزرعه می‌زنند.

(۸۱کِفل: بهره، قسمت، واحدِ وزن

(۸۲نوبتگه: جایی که طبل و نقاره و دهل می زنند.

(۸۳بیستَم: بایستم، توقف کنم.

(۸۴حَذَر: ترس، بیم

(۸۵طُمطُراق: کرّ و فرّ، نمایشِ شکوه و جلال، خودنمایی، سروصدا

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۰۹۴


همّتی دار عالی، کآن شَهِ لااُبالی(۸۶)

غیرِ انبارِ دنیا، دارد انبارِ دیگر


(۸۶لااُبالی: نترس؛ کنایه از کسی که به آن‌چه ذهن جدی نشان می‌دهد، توجهی نمی‌کند.

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۹۰۴


عاقبت از عاشقان بگریختی

وز مَصاف ای پهلوان، بگریختی


سویِ شیران حمله بردی همچو شیر

همچو روبه از میان بگریختی


قصدِ بامِ آسمان می‌داشتی

از میانِ نردبان بگریختی


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۰۸


چون سگِ کهفی که از مُردار رَست

بر سَرِ خوانِ شهنشاهان نشست

 

تا قیامت می‌خورد او پیشِ غار

آبِ رحمت، عارفانه بی‌تَغار(۸۷)

 

ای بسا سگ‌پوست(۸۸) کاو را نام نیست

لیک اندر پَرده، بی‌ آن جام نیست


جان بده از بهرِ این جام ای پسر

بی‌جهاد و صبر کِی باشد ظَفَر؟


صبر کردن بهرِ این نَبْوَد حَرَج(۸۹)

صبر کُن کِالصَّبْرُ مِفتاحُ‌الْفَرَج(۹۰)

 

زین‌ کمین، بی‌صبر و حَزْمی(۹۱) کس نَجَست

حَزْم را خود، صبر آمد پا و دست(۹۲)


حَزْم کن از خورد، کاین زهرین‌گیاست(۹۳)

حَزْم کردن زور و نورِ انبیاست

 

کاه باشد کو به هر بادی جَهَد

کوه کی مر باد را وزنی نهد؟


هر طرف غولی(۹۴) همی ‌خوانَد تو را

کای برادر راه خواهی؟ هین بیا

 

ره نمایم، همرهت باشم رفیق

 من قلاووزم(۹۵) در این راهِ دقیق


نی قلاووزست و، نی رَه داند او

یوسفا کم رُو سویِ آن گرگ‌خو


حزم، آن باشد که نفْریبد تو را

چرب و نوش و دام‌هایِ این سرا


که نه چربِش دارد و، نی نوش، او

سِحر خوانَد، می‌دمد در گوش، او


(۸۷تَغار: ظرفى سُفالين و يا گِلى كه در آن ماست و يا خمير نان مى‌ريزند. در اين‌جا اشاره دارد به اين‌كه فيض و رحمت الهى، واسع و بى‌كران است.

(۸۸سَگ‌پُوست: ظاهراً كنايه از افرادى كه در نظر سطحى‌انديشان از راه حق بدورند.

(۸۹حَرَج: تنگی و فشار، شکایت و اعتراض

(۹۰کِالصَّبْرُ مِفتاحُ‌الْفَرَج: صبر کلید گشایش است. 

(۹۱حَزْم: تأمل با هشیاریِ نظر، دوراندیشی

(۹۲پا و دست: كنايه از وسيله و ابزار

(۹۳زهرین‌گیا: گیاهِ زهرآگین، گیاهِ سمّی

(۹۴غول: موجودی که در بیابان‌ها به انسان‌ها راهِ غلط نشان می‌دهد.

(۹۵قلاووز: پیشاهنگ، پیشروِ لشکر

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۵


حازمی(۹۶) باید که ره تا دِه بَرَد

حزم نبْود طَمْع(۹۷) طاعون آورد


(۹۶حازم: حزم‌کننده، باتدبیر، محتاط و زیرک

(۹۷طَمْع: طَمَع

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵٠٠


درگذر از فضل و از جَلدی(۹۸) و فن

کارْ خدمت دارد و خُلقِ حَسَن


(۹۸جَلدی: چابکی، چالاکی

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۴


می‌نگر در خود چنین جنگِ گران

پس چه مشغولی به جنگِ دیگران؟


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۵


همچو آن ابلیس و ذُرّیاتِ(۹۹) او

با خدا در جنگ و اندر گفت‌و‌گو


(۹۹ذُرّیّات: جمعِ ذُرّیّه به‌معنی فرزند، نسل

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۳


بر قضا کم نِهْ بهانه، ای جوان

جُرمِ خود را چون نهی بر دیگران؟


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۲۶


جُرمِ خود را بر کسی دیگر منِهْ

هوش و گوش خود بدین پاداش دِهْ


جُرم بر خود نِه، که تو خود کاشتی

با جزا و عدلِ حقْ کُن آشتی


رنج را باشد سبب بد کردنی

بد ز فعلِ خود شناس، از بخت نی


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۱۰۳


گرچه نسیان(۱۰۰) لابُد(۱۰۱) و ناچار بود

در سبب ورزیدن او مختار بود


که تَهاوُن(۱۰۲) کرد در تعظیم‌ها

تا که نسیان زاد یا سهو و خطا


(۱۰۰نسیان: فراموشی

(۱۰۱لابُد: بدونِ چاره

(۱۰۲تَهاوُن: سستی، سهل‌انگاری

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۹۰۴


تو چگونه دارویی هر درد را

کز صُداعِ این و آن بگریختی؟


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۰۲


درد، دارویِ کهن را نو کند

درد، هر شاخِ ملولی خو کند(۱۰۳)

 

کیمیایِ نوکننده، دردهاست

کو ملولی آن‌طرف که درد خاست(۱۰۴)؟

 

هین مزن تو از ملولی آهِ سرد

درد جو(۱۰۵) و، درد جو و، درد، درد


خادعِ(۱۰۶) دردَند درمان‌هایِ ژاژ(۱۰۷)

رهزنَند و زرسِتانان، رسمِ باژ(۱۰۸)


(۱۰۳خو کردن: وَجین کردن، هَرَس کردن درخت

(۱۰۴خاست: بلند شد، به‌وجود آمد، پدید آمد.

(۱۰۵جو: بجوی، جست‌وجو کن، طلب کن.

(۱۰۶خادع: فریب‌کار، نیرنگ‌باز

(۱۰۷ژاژ: بيهوده، ياوه

(۱۰۸باژ: باج، حراج

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۹۸۰


گر به هر زخمی تو پُرکینه شوی

پس کجا بی‌‌صیقل، آیینه شوی؟‌‌


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۰۰۲


ای برادر، صبر کُن بر دردِ نیش(۱۰۹)

تا رهی از نیشِ نَفْسِ گَبرِ(۱۱۰) خویش‌‌


کآن گروهی که رهیدند از وجود

چرخِ مِهر و ماهِشان، آرَد سجود


(۱۰۹دردِ نیش: كنايه از مجاهده با نَفْس و رياضت است.

(۱۱۰گبر: کافر

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۹۷۸


چون قلاووزیِّ(۱۱۱) صبرت پَر شود

جان به اوج عرش و کرسی بر‌ شود


(۱۱۱قلاووزی: رهبری و هدایت

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۹۰۴


تو چگونه دارویی هر درد را

کز صُداعِ این و آن بگریختی؟


پس‌رَویِّ انبیا چون می‌کنی

چون ز تهدیدِ خسان بگریختی؟


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۸۱


رنجِ بَدخویان کشیدن زیرِ صبر

منفعت دادن به خلقان همچو ابر


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۱۶


بر بدی‌هایِ بَدان، رحمت کنید

بر منی و خویش‌بینی کم تنید(۱۱۲)

 

هین مبادا غیرت آید از کمین

سرنگون افتید در قعرِ زمین‌‌

 

هر دو گفتند: ای خدا فرمان، تو راست

بی‌‌اَمانِ تو، اَمانی خود کجاست؟‌‌


(۱۱۲تنيدن: دراصل به معنى بافتن است. اما در اينجا به معنى به كارى پرداختن آمده. اين فعل بدين معنى در مثنوى فراوان آمده است.

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵٠٠


درگذر از فضل و از جَلدی(۱۱۳) و فن

کارْ خدمت دارد و خُلقِ حَسَن


(۱۱۳جَلدی: چابکی، چالاکی

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ١٩۴١


رحمت اندر رحمت آمد تا به سَر

بر یکی رحمت فِرو مآ(۱۱۴) ای پسر


(۱۱۴فِرو مآ: نایست

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۲۳


کُلُّ شَیْ‌‌ءٍ ما خَلَااللَّـهْ بٰاطِلُ

اِنَّ فَضْل‌َاللهِ غَیْمٌ هاطِلُ


همهٔ اشیا غیر از خدا باطل و نابود است،

همانا فضل خداوند همانند ابری پُرباران و ریزان است.


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۶۹۳


من ابرِ آب‌دارم، چرخِ گهرنثارم

بر تشنگانِ خاکی(۱۱۵) آبِ حیات بارَم


(۱۱۵تشنگانِ خاکی: (مَجاز) من‌های ذهنیِ همانیده، پُردرد‌، خشک و تشنه‌اند‌.

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۱۴۹


چون بسازی با خسیِّ این خَسان

گَردی اندر نورِ سُنت‎ها رسان


کانبیا رنجِ خَسان بس دیده‌اند

از چنین ماران بسی پیچیده‌اند


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۱۸۱


هر نبیّی زو برآورده بَرات(۱۱۶)

اِسْتَعینُوا مِنْهُ صَبْراً اَوْ صَلات


هر پيامبرى از خداوند، حجّت و فرمانى آورده كه مفاد آن اين است

كه اى قوم به‌‌وسيلهٔ صبر و نماز از او يارى بجوييد.


قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۴۵


«وَاسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاةِ  وَإِنَّهَا لَكَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخَاشِعِينَ.»


«از شكيبايى و نماز يارى جوييد. و اين دو، كارى دشوارند، جز براى اهل خشوع.»


(۱۱۶برات: نوشته‌اى كه به موجب آن پادشاه و يا دولت حوالهٔ وجهى دهد. در اينجا به‌معنى منشور و فرمان الهى است.

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱۴۲


صبر همی‌گفت که من مژده‌دهِ وصلم ازو

شُکر همی‌گفت که من صاحبِ انبارم ازو


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۹۷۹


مصطفیٰ بین که چو صبرش شد بُراق(۱۱۷)

بر کشانیدش به بالایِ طِباق(۱۱۸)


(۱۱۷بُراق: مرکبی که حضرت رسول با آن به معراج رفت.

(۱۱۸طِباق: طبقات بالای آسمان

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۵۹۲


سال‌ها باید که اندر آفتاب

لعل یابد رنگ و رخشانی و تاب‌‌


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ٢۴٧٢


تا که پُشکی(۱۱۹) مُشک گردد ای مُرید

سال‌ها باید در آن روضه چرید


(۱۱۹پُشک: مدفوع

-----------


حافظ، دیوان غزلیات، غزل شمارهٔ ۲۲۶


گویند سنگْ لعل شود در مقامِ صبر

آری شود، ولیک به خونِ جگر شود


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۴


حَزْم کن از خورد، کاین زهرین‌گیاست(۱۲۰)

حَزْم کردن زور و نورِ انبیاست


(۱۲۰زهرین‌گیا: گیاهِ زهرآگین، گیاهِ سمّی

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۳۴


جُز مگر مرغی که حَزْمش داد حق

تا نگردد گیجِ آن دانه و مَلَق(۱۲۱)


(۱۲۱مَلَق: چاپلوسی، تملّق

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۱۷


کافیَم، بدْهم تو را من جمله خیر

بی‌سبب، بی‌واسطهٔ یاریِ غیر


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۲۰


کافیَم بی‌داروَت درمان کنم

گور را و چاه را میدان کنم


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۶۵۵


گر بُدی صبر و حِفاظم راهبر

برفزودی ز اختیارم کَرّ و فر(۱۲۲)


(۱۲۲کَرّ ‌و‌ فَر: شکوه و جلال

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۷۴


ای که صبرت نیست از دنیایِ دون(۱۲۳)

صبر چون داری ز نِعْم‌َالْـماهِدُون؟


قرآن کریم، سورهٔ ذاریات (۵۱)، آیهٔ ۴۸


«وَالْأَرْضَ فَرَشْنَاهَا فَنِعْمَ الْـمَاهِدُونَ»


«و زمين را گسترديم، و چه نيكو گسترندگانيم.»


(۱۲۳دون: پست، نازل

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۴۵


صبر کردن، جانِ تسبیحاتِ توست

صبر کن، کآن است تسبیحِ دُرُست‏


هیچ تسبیحی ندارد آن دَرَج(۱۲۴)

صبر کُن، اَلصَّبْرُ مِفتاحُ الْفَرَج(۱۲۵)


(۱۲۴دَرَج: درجه

(۱۲۵اَلصَّبْرُ مِفْتاحُ الْفَرَج: صبرْ کلید رستگاری است.

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۹۰۴


مُرده‌رنگی و نداری زندگی

مرده باشی، چون ز جان بگریختی


از خاصیت‌های مُرده‌رنگی:


-  عدمِ رواداشت و عدمِ کمک به دیگران

- تمام هیجانات من ذهنی از جمله حسادت

- از همانیدگی‌ها زندگی خواستن: مثلا زیاد شدن پول سببِ خوشحالی شود.


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۴۵


صِبْغَةَاللَّـه(۱۲۶) هست، خُمِّ رنگِ هُو

پیسه‌ها(۱۲۷) یک‌رنگ گردد اندرو


چون در آن خُم افتد و، گوییش: قُمْ(۱۲۸)

از طَرَب گوید: منم خُم، لاتَلُمْ‏(۱۲۹)


قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۱۳۸


«صِبْغَةَ اللَّـهِ ۖ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّـهِ صِبْغَةً ۖ وَنَحْنُ لَهُ عَابِدُونَ»


«اين رنگ خداست و رنگ چه كسى از رنگ خدا بهتر است. ما پرستندگان او هستيم.»


(۱۲۶صِبْغَةَاللَّـه: رنگ خدا

(۱۲۷پیسه‌: هر رنگی با رنگی دیگر آمیخته باشد.

(۱۲۸قُمْ: برخیز

(۱۲۹لاتَلُمْ‏: سرزنش مکن

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۷۶۶


صِبْغَةَالله(۱۳۰)، نامِ آن رنگِ لطیف

لعْنَةُالله(۱۳۱)، بویِ آن رنگِ کثیف


(۱۳۰صِبْغَةُالله: رنگِ خدا

(۱۳۱لعْنَةُالله: لعنت و نفرینِ خدا

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۹۰۴


دست‌مزدِ شادمانی صبرِ توست

رُو که وقتِ امتحان بگریختی


صبر می‌کن در حصارِ غم کنون

چون ز بانگِ پاسبان بگریختی


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۸۴۴


از برای غصّه‌ٔ نان سوختی

دیده‌ٔ صبر و توکّل دوختی


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۸۵۱


هین توکّل کن، ملرزان پا و دست

رزقِ تو بر تو ز تو عاشق‌تر است


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۸۵۳


گر تو را صبری بُدی، رزق آمدی

خویشتن چون عاشقان بر تو زدی


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۸۶۸


سال‌ها خوردی و کم نامد ز خَور

ترکِ مستقبل کن و ماضی نگر


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۸۹۴


ما همی ‌گفتیم: کم نال از حَرَج(۱۳۲)

صبر کن کِالصَّبْرُ مِفتٰاحُ‌الْفَرَج(۱۳۳)


(۱۳۲حَرَج: سختی و تنگی

(۱۳۳کِالصَّبْرُ مِفتٰاحُ‌الْفَرَج: صبر، کلید باب گشایش و نجات است.

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره‌ٔ ۱۱۹۷


تو مگو همه به جنگند و ز صلحِ من چه آید؟

تو یکی نِه‌ای، هزاری، تو چراغِ خود برافروز


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۸۹۵


این کلیدِ صبر را اکنون چه شد؟

ای عجب منسوخ شد قانون؟ چه شد؟


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۶۱


صبر، می‌بیند ز پرده‌ اجتهاد(۱۳۴)

روی چون گُلنار و زُلفینِ(۱۳۵) مُراد


(۱۳۴اِجتهاد: جهد کردن، کوشیدن، تحّمل کردن رنج و مشقَّت

(۱۳۵زلفین: زلف

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۵۱


صبر کن در مو‌زه‌د‌و‌ز‌ی(۱۳۶) تو هنو‌‌ز

و‌ر بو‌ی(۱۳۷) بی‌صبر، گر‌دی پا‌ره‌د‌و‌ز


(۱۳۶موزه‌دوزی: کفش‌دوزی

(۱۳۷بُوی: باشی

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۲۷۶


یوسفِ حُسنیّ و، این عالَم چو چاه

وین رَسَن(۱۳۸) صبرست بر امرِ اِله‏


یوسفا، آمد رَسَن، دَر زَن دو دَست

از رَسَن غافل مشو، بیگه شده‌ست


حمد‌ُلِلَّـه، کاین رَسَن آویختند

فضل و رحمت را به هم آمیختند


(۱۳۸رَسَن: ریسمان، طناب

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۹۰۴


زخمِ تیغ و تیر چون خواهی کشید

چون تو از زخمِ زبان بگریختی؟


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۷


غازی(۱۳۹) به دستِ پورِ(۱۴۰) خود شمشیرِ چوبین می‌دهد

تا او در آن اُستا(۱۴۱) شود، شمشیر گیرد در غَزا(۱۴۲)


عشقی که بر انسان بُوَد، شمشیرِ چوبین آن بود

آن عشق با رحمان شود، چون آخر آید ابتلا(۱۴۳)


(۱۳۹غازی: جنگجو

(۱۴۰پور: پسر

(۱۴۱اُستا: استاد

(۱۴۲غَزا: جنگ

(۱۴۳ابتلا:‌ امتحان، بیماری

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۴۹


تو چه دانی ذوقِ صبر، ای شیشه‌دل؟

خاصه صبر از بهرِ آن نقشِ چِگِل(۱۴۴)


(۱۴۴چِگِل: نام شهری است در ترکستان که مردم آنجا به‌غایت زیبا هستند و در تیراندازی بی‌مانند.

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۷۰


گر تو کوری، نیست بر اَعْمیٰ(۱۴۵) حَرَج(۱۴۶)

ورنه، رُو کِالصّبْرُ مِفتاحُ الْفَرَج(۱۴۷)


قرآن کریم، سورهٔ فتح (۴۸)، آیهٔ ۱۷


«لَيْسَ عَلَى الْأَعْمَىٰ حَرَجٌ وَلَا عَلَى الْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَلَا عَلَى الْمَرِيضِ حَرَجٌ ۗ

وَمَنْ يُطِعِ اللَّـهَ وَرَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ ۖ وَمَنْ يَتَوَلَّ يُعَذِّبْهُ عَذَابًا أَلِيمًا»


«بر كور حرجى نيست، و بر لنگ حرجى نيست و بر بيمار حرجى نيست.

و هر كه از خدا و پيامبرش اطاعت كند، او را به بهشت‌هايى داخل مى‌كند

كه در آن نهرها روان است. و هر كه سر برتابد به عذابى دردآورش عذاب مى‌كند.»


(۱۴۵اَعْمیٰ: کور

(۱۴۶حَرَج: تنگنا، گناه

(۱۴۷اَلصَّبْرُ مِفتاحُ‌الْفَرَج: صبر کلید باب نجات است.

-----------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۹۱۵


گر زنی در شاخ دستی(۱۴۸)، کِی هِلَد(۱۴۹)؟

هر کجا پیوند سازی، بِسْکُلَد(۱۵۰)


(۱۴۸دست در چیزی زدن: آن را گرفتن، (مَجاز) به آن متوسّل شدن.

(۱۴۹هِلَد: رها کند.

(۱۵۰بِسْکُلَد: بشکافد، پاره کند.

-----------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۹۰۴


رو خمش کن، بی‌نشانی خامشی‌ست

پس چرا سویِ نشان بگریختی؟


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۲۵


صبر و خاموشی جذوبِ(۱۵۱) رحمت است

وین نشان جُستن نشانِ علّت(۱۵۲) است


(۱۵۱جذوب: بسیار جذب‌کننده

(۱۵۲علّت: بیماری

-------------------------

مجموع لغات:


(۱) مَصاف: جنگ، میدان جنگ

(۲) صُداع: زحمت، دردسر، سردرد

(۳) پس‌رَوی: دنباله‌روی، پیروی

(۴) مُرده‌رنگ: مُرده‌صفت، تهی از اوصاف مردم زنده

(۵) خرکمان: کمان بزرگ و قوی

(۶هَله: از اداتِ تنبیه و بیداری است؛ به معنی آگاه باشید.

(۷اَر: اگر

(۸خسپیدن: خوابیدن

(۹حَرِّکُوا: حرکت دهید

(۱۰مُنعِم: نعمت‌دهنده

(۱۱علّت: بیماری

(۱۲مِه: بزرگ و بلندقدر، بزرگوار

(۱۳جُفتان: جمعِ جُفت به‌معنیِ زوج، قرین، هم‌نشین

(۱۴ساری: سرایت‌کننده

(۱۵حَدَث: مدفوع

(۱۶حادث: تازه پدید‌آمده، جدید، نو

(۱۷یَفْعَل‌ُاللَّـه ما یَشا: خداوند هرچه بخواهد همان کند. قرآن کریم، سورهٔ آل عمران (۳)، آیهٔ ۴۰

(۱۸بِسْکُلی: از مصدر سِکُلیدن و گُسلیدن به‌معنی جدا شدن، جدا شوی.

(۱۹بَدَست: وجب

(۲۰صَباح: صبح

(۲۱یاسه‌: یاسا، قاعده، قانون

(۲۲قبض: گرفتگی، دلتنگی و رنج

(۲۳بُن: ریشه

(۲۴اصحاب: یاران

(۲۵فُرجه: گشایش

(۲۶نونو: تازه به تازه

(۲۷مُسکِر: مست‌کننده

(۲۸طَبَق: سینی

(۲۹قوت: غذا، طعام

(۳۰ارزاق:‌ جمعِ رِزق به‌معنی روزی

(۳۱گاو: مراد همان نَفْس یا من ذهنی است.

(۳۲مِریٰ کردن: جنگ کردن، پیکار کردن

(۳۳شیر: (مَجاز) شخصِ شجاع، دلاور و پهلوان

(۳۴تَعجیل: عجله کردن

(۳۵اِحْتِساب: حساب‌ کردن، در این‌جا به‌معنی حسابگری

(۳۶شرحِ صدر: باز کردنِ سینه، فضاگشایی

(۳۷صدر: سینه

(۲۸فُتور: سُستی، بی‌حالی

(۲۹کفک‌: در اینجا کف دهانِ شتر

(۳۰ثِقل: سنگینی

(۳۱ناقه: شتر ماده

(۳۲فاقه: فقر، تنگ‌دستی

(۳۳اِسپر: سپر

(۳۴جاءَالظَّفَر: پیروزی حتما بیاید.

(۳۵حِلم: فضاگشایی

(۳۶ظفرانگیز: پیروزی‌آفرین

(۳۷گوشمال: گوشمالی، تنبیه، تأدیب

(۳۸نقصان: کمی، کاستی

(۳۹وارفتن: برگشتن، بازگشتن

(۴۰وِرد: دعا، خواندنِ چیزی به دفعات

(۴۱روش: سلوک

(۴۲تَبِش: گرمی، حرارت

(۴۳تحویل: تغییر و تبدیل، دگرگونی

(۴۴تحویلی مکن: تغییر نده، (مَجاز) سرپیچی مکن.

(۴۵به لاش گرفتن: آن را بی‌ارزش شمردن

(۴۶خُدعه‌سرا: نیرنگ‌خانه، کنایه از دنیا

(۴۷کاف و نون: کُن، اشاره به آیهٔ ۸۲، سورهٔ یس(۳۶)

(۴۸لاحَوْل: منظور لاحَوْلَ و لا قُوَّة اِلّا بِالله به معنی نیست نیرویی به جز نیروی خدا

(۴۹پی: بنیان، ارکانِ وجود

(۵۰وَاللهُ اَعْلَم بِالصَّواب: و خداوند به راستی و درستی آگاه‌تر است.

(۵۱سَرکُلَه: تاجِ سر، کلاه

(۵۲کاهلی: تنبلی

(۵۳جِهاد: کوشش و مبارزه

(۵۴عَنا: رنج و مَشقَّت

(۵۵سیاست‌: تنبیه

(۵۶عقلِ مِن لَدُن: عقل رَبّانی، عقلِ کُل

(۵۷صَفوت: پاکیزه، خالص

(۵۸جَلا: مخففِ جَلاء به معنی صیقل دادن و زدودن زنگ از فلزات و غیره

(۵۹جور: ستم

(۶۰مرآت: آینه

(۶۱بُختی: شتر قوی‌هیکل و نیرومند

(۶۲مَحمِل: آنچه در آن کسی یا چیزی را حمل کنند.

(۶۳بیندیشم: در اینجا یعنی بترسم.

(۶۴تشنیع: بدگویی کردن، معایب کسی را آشکار ساختن

(۶۵دون‌همّت: كسى كه همّتِ كوتاه و پايينى دارد، كسى كه فقط به امورِ مادّى مى‌پردازد.

(۶۶بَنان: انگشت، سرانگشت

(۶۷كوته‌بَنان: كوتاه‌انگشت، كسى كه دسترسى به مراتب بالاى جهان هستى را ندارد.

(۶۸گردان: تبدیل کن

(۶۹فلان: برای اشاره به هر شخص، جا، موضوع یا هر چیزِ مبهم و نامعین به‌کار می‌رود.

(۷۰گازُر: جامه‌شوى، رخت‌شوى

(۷۱شكسته‌بند: به‌معنىِ جبّار، يكى از اسماءالله است. ريشهٔ اين اسم «جبر» است و «جبر» به‌معنىِ اصلاحِ شىء توأم با قهر و غلبه است.

اين‌كه به خداوند جبّار می‌گويند به‌‌واسطهٔ اين است كه حق‌تعالى نقايصِ ممكنات را با افاضهٔ دائمى خود برطرف و جبران مى‌كند.

(۷۲رَفو: دوختنِ پارگى‌ها چنان‌كه ظاهراً معلوم نباشد. فارسيان با ضمّهٔ «ر» تلفّظ كنند.

(۷۳اَثیر: آسمان، کُره آتش که بالای کُره هواست.

(۷۴اَنبُه: انبوه، بی‌شمار

(۷۵صَفْدَر: صف‌شکن

(۷۶حمّال:‌ حمل‌کننده

(۷۷کوس: طبل جنگی

(۷۸بُختی: شتر قوی هیکل دو کوهانه، نوعی شترِ قوی و سرخ رنگ

(۷۹بُر: گندم

(۸۰تَبوراکِ: طبل کوچکی که کشاورزان برای راندن جانوران از مزرعه می‌زنند.

(۸۱کِفل: بهره، قسمت، واحدِ وزن

(۸۲نوبتگه: جایی که طبل و نقاره و دهل می زنند.

(۸۳بیستَم: بایستم، توقف کنم.

(۸۴حَذَر: ترس، بیم

(۸۵طُمطُراق: کرّ و فرّ، نمایشِ شکوه و جلال، خودنمایی، سروصدا

(۸۶لااُبالی: نترس؛ کنایه از کسی که به آن‌چه ذهن جدی نشان می‌دهد، توجهی نمی‌کند.

(۸۷تَغار: ظرفى سُفالين و يا گِلى كه در آن ماست و يا خمير نان مى‌ريزند. در اين‌جا اشاره دارد به اين‌كه فيض و رحمت الهى، واسع و بى‌كران است.

(۸۸سَگ‌پُوست: ظاهراً كنايه از افرادى كه در نظر سطحى‌انديشان از راه حق بدورند.

(۸۹حَرَج: تنگی و فشار، شکایت و اعتراض

(۹۰کِالصَّبْرُ مِفتاحُ‌الْفَرَج: صبر کلید گشایش است. 

(۹۱حَزْم: تأمل با هشیاریِ نظر، دوراندیشی

(۹۲پا و دست: كنايه از وسيله و ابزار

(۹۳زهرین‌گیا: گیاهِ زهرآگین، گیاهِ سمّی

(۹۴غول: موجودی که در بیابان‌ها به انسان‌ها راهِ غلط نشان می‌دهد.

(۹۵قلاووز: پیشاهنگ، پیشروِ لشکر

(۹۶حازم: حزم‌کننده، باتدبیر، محتاط و زیرک

(۹۷طَمْع: طَمَع

(۹۸جَلدی: چابکی، چالاکی

(۹۹ذُرّیّات: جمعِ ذُرّیّه به‌معنی فرزند، نسل

(۱۰۰نسیان: فراموشی

(۱۰۱لابُد: بدونِ چاره

(۱۰۲تَهاوُن: سستی، سهل‌انگاری

(۱۰۳خو کردن: وَجین کردن، هَرَس کردن درخت

(۱۰۴خاست: بلند شد، به‌وجود آمد، پدید آمد.

(۱۰۵جو: بجوی، جست‌وجو کن، طلب کن.

(۱۰۶خادع: فریب‌کار، نیرنگ‌باز

(۱۰۷ژاژ: بيهوده، ياوه

(۱۰۸باژ: باج، حراج

(۱۰۹دردِ نیش: كنايه از مجاهده با نَفْس و رياضت است.

(۱۱۰گبر: کافر

(۱۱۱قلاووزی: رهبری و هدایت

(۱۱۲تنيدن: دراصل به معنى بافتن است. اما در اينجا به معنى به كارى پرداختن آمده. اين فعل بدين معنى در مثنوى فراوان آمده است.

(۱۱۳جَلدی: چابکی، چالاکی

(۱۱۴فِرو مآ: نایست

(۱۱۵تشنگانِ خاکی: (مَجاز) من‌های ذهنیِ همانیده، پُردرد‌، خشک و تشنه‌اند‌.

(۱۱۶برات: نوشته‌اى كه به موجب آن پادشاه و يا دولت حوالهٔ وجهى دهد. در اينجا به‌معنى منشور و فرمان الهى است.

(۱۱۷بُراق: مرکبی که حضرت رسول با آن به معراج رفت.

(۱۱۸طِباق: طبقات بالای آسمان

(۱۱۹پُشک: مدفوع

(۱۲۰زهرین‌گیا: گیاهِ زهرآگین، گیاهِ سمّی

(۱۲۱مَلَق: چاپلوسی، تملّق

(۱۲۲کَرّ ‌و‌ فَر: شکوه و جلال

(۱۲۳دون: پست، نازل

(۱۲۴دَرَج: درجه

(۱۲۵اَلصَّبْرُ مِفْتاحُ الْفَرَج: صبرْ کلید رستگاری است.

(۱۲۶صِبْغَةَاللَّـه: رنگ خدا

(۱۲۷پیسه‌: هر رنگی با رنگی دیگر آمیخته باشد.

(۱۲۸قُمْ: برخیز

(۱۲۹لاتَلُمْ‏: سرزنش مکن

(۱۳۰صِبْغَةُالله: رنگِ خدا

(۱۳۱لعْنَةُالله: لعنت و نفرینِ خدا

(۱۳۲حَرَج: سختی و تنگی

(۱۳۳کِالصَّبْرُ مِفتٰاحُ‌الْفَرَج: صبر، کلید باب گشایش و نجات است.

(۱۳۴اِجتهاد: جهد کردن، کوشیدن، تحّمل کردن رنج و مشقَّت

(۱۳۵زلفین: زلف

(۱۳۶موزه‌دوزی: کفش‌دوزی

(۱۳۷بُوی: باشی

(۱۳۸رَسَن: ریسمان، طناب

(۱۳۹غازی: جنگجو

(۱۴۰پور: پسر

(۱۴۱اُستا: استاد

(۱۴۲غَزا: جنگ

(۱۴۳ابتلا:‌ امتحان، بیماری

(۱۴۴چِگِل: نام شهری است در ترکستان که مردم آنجا به‌غایت زیبا هستند و در تیراندازی بی‌مانند.

(۱۴۵اَعْمیٰ: کور

(۱۴۶حَرَج: تنگنا، گناه

(۱۴۷اَلصَّبْرُ مِفتاحُ‌الْفَرَج: صبر کلید باب نجات است.

(۱۴۸دست در چیزی زدن: آن را گرفتن، (مَجاز) به آن متوسّل شدن.

(۱۴۹هِلَد: رها کند.

(۱۵۰بِسْکُلَد: بشکافد، پاره کند.

(۱۵۱جذوب: بسیار جذب‌کننده

(۱۵۲علّت: بیماری




Back

Today visitors: 582

Time base: Pacific Daylight Time