Loading the content... Loading depends on your connection speed!

Ganje Hozour App
Ganje Hozour Iphone App Ganje Hozour Android App

: تماس با دفتر گنج حضور در آمریکا

Tel: 001 818 970 3345

Email: parviz4762@mac.com

Search
جستجو

GanjeHozour #1051 Program
برنامه تصویری شماره ۱۰۵۱ گنج حضور

Please rate this video
Out of 62 votes | 1532 Views
Poor            Good            Great

    

Set Stream Quality

  

Description

برنامه شماره ۱۰۵۱ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی

تاریخ اجرا: ۱۷ مارس  ۲۰۲۶ - ۲۷ اسفند ماه ۱۴۰۴


برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۵۱ بر روی این لینک کلیک کنید.

برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.


متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)

تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)


اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه

اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه


خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی

خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری


برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی‌ بر روی این لینک کلیک کنید.


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۲۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2022, Divan e Shams


ای زیان و ای زیان و ای زیان

هوشیاری در میانِ مستیان


گر بیاید هوشیاری راه نیست

ور بیاید مست، گیر، اندر کشان


گر خماری، باده خواهی اندرآ

نان‌پرستی، رو، که این‌جا نیست نان


آن‌که او نان را بتِ خود کرده است

کِی درآید در میانِ این بتان؟


ور درآید چادر اندر رو کشند

تا نبیند رویشان آن قلتبان(۱)


سیم‌بر(۲) خواهیم و زیبا همچو خویش

سیم نستانیم پیدا و نهان


آن‌که او خوبی به سیم و زر فروخت

روسپی باشد، نه حورانِ جنان(۳)


تا نگردی پاک‌دل چون جبرئیل

گرچه گَنجی درنگُنجی در جهان


چشمِ خود را شسته عارف بیست سال

مَشک مَشک آورده از اشکِ روان


معتمَد(۴) شو تا درآیی در حرم

اوّلاً بربند از گفتن دهان


شمسِ تبریزی گشاید راهِ شرق

چون شوی بسته‌دهان و رازدان


(۱) قلتبان: بی‌حمیّت، بدکار، بی‌غیرت

(۲) سیم‌بر: کسی که تنی سفید مانند نقره دارد.

(۳) جِنان: جمعِ جَنَّة به‌معنی بهشت

(۴) معتمَد: مورد اعتماد

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۲۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2022, Divan e Shams


ای زیان و ای زیان و ای زیان

هوشیاری در میانِ مستیان


گر بیاید هوشیاری راه نیست

ور بیاید مست، گیر، اندر کشان


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۷۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1378


من که خَرّوبم(۵)، خرابِ منزلم

هادمِ(۶) بنیادِ این آب و گِلم


(۵) خَرُّوب: گیاه خَرنُوب که بوته‌ای بیابانی و مرتفع و خاردار است و در هر بنایی بروید آن را ویران می‌کند. بسیار خراب‌کننده

(۶) هادِم: ویران‌کننده، نابودکننده

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۳۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1430


هر که او بی سَر بجنبد، دُم بُوَد

جُنبشش چون جُنبشِ کژدُم بود 


کَژرو و شبکور و زشت و زهرناک

پیشۀ او خَستنِ(۷) اَجسامِ پاک


(۷) خَستَن: آزردن، زخمی کردن، در اینجا مراد نیش زدن است.

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287


او فضولی بوده است از اِنقباض

کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۰۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3901


بگْذران از جانِ ما سُوءُالْقَضا(۸)

وامَبُر(۹) ما را ز اِخوانِ رضا(۱۰)


(۸) سُوءُالْقَضا: قضای بد

(۹) وامَبُر: ما را جدا نکن.

(۱۰) اِخوانِ رضا: انسانهایی که راضی‌اند به رضای حق

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ٢۴۵۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2455, Divan e Shams


تا نشوی مَستِ خدا، غم نشود از تو جُدا

تا صفت گرگ دَری، یوسُف کنعان نَبری


من چرا مایهٔ ضرر هستم؟ هم برای خودم و هم برای دیگران:


- آیا به جسمت ضرر می‌زنی؟


- آیا نگاه‌ داشتنِ آلودگی ضرر دارد؟ پس چرا چیزی که ضرر به توانِ ۳ هست را نگاه می‌داری؟


- آیا حس لذّتِ من ذهنی می‌ارزد که به بدنت ضرر بزنی؟


- چه چیزی تو را از مستی خارج می‌کند؟ چه چیزی تو را از فضاگشایی بازمی‌دارد؟


- آیا اصلا خودت را مست می‌نامی؟ از کجا می‌فهمی که مستی؟


- آیا میلِ به دیده شدن داری؟


- آیا متعهد هستی؟ آیا هر اتفاقی بیفتد به مرکز عدم، فضاگشایی و کار کردن بر روی خود تعهد داری؟ تعهد به فضاگشایی و تغییر می‌تواند نشانِ مستی باشد.


- آیا در زمینهٔ بیانِ خود و مطالعهٔ مولانا تداوم داری؟


- مهمترین وظیفهٔ‌ شما تعهد به مستی، و نگاه داشتنِ این مستی است.


- آیا رفتار دیگران روی تو اثر دارد و تو را از مستی درمی‌آورد؟


- اگر بر حسبِ ذهن می‌بینی، مست نیستی.


- مستی = فضاگشاییِ مداوم


- آن چیزی که واقعاً ارزش دارد، یادگیری و تغییر است. آیا درسِ اتفاق را می‌گیری و تغییر می‌کنی؟


- تمامِ اشکالات از اینجا برمی‌خیزد که تو خودت را از جنسِ زندگی نمی‌بینی.


- انسانِ من ذهنی خودش و دیگران را کوچک می‌بیند و این خاصیت را به دوستان و قرین‌های خودش القا می‌کند که «نمی‌توانی


تحقیر و عدم شایستگی و ارزشمند نبودن، از تلقیناتِ من ذهنی است.


- ترکِ وِرد، که وِرد همان فضاگشایی است، سببِ ضرر و زیان است.


- اگر هر لحظه در کارِ جدید نیستی و به کار و فکرِ کهنه می‌پردازی، مست نیستی.


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #349


چون تو وِردی(۱۱) ترک کردی در روش(۱۲)

بر تو قبضی آید از رنج و تَبِش(۱۳)


آن ادب کردن بُوَد یعنی: مَکُن

هیچ تحویلی(۱۴و۱۵) از آن عهدِ کَهُن


پیش از آن کاین قبض زنجیری شود

این که دل‌گیری‌ست، پاگیری شود


رنج معقولت شود محسوس و فاش

تا نگیری این اشارت را به لاش(۱۶)


(۱۱) وِرد: دعا، خواندنِ چیزی به دفعات

(۱۲) روش: سلوک

(۱۳) تَبِش: گرمی، حرارت

(۱۴) تحویل: تغییر و تبدیل، دگرگونی

(۱۵) تحویلی مکن: تغییر نده، (مجاز) سرپیچی مکن.

(۱۶) به لاش گرفتن: آن را بی‌ارزش شمردن

-----------

- هرگونه مقاومتی، به هر دلیلی، نشانِ عدم مستی است.


- انسانِ مست چشمش به کشتِ اول است و پرهیز می‌کند.


- هرکسی مست است، می‌گوید: «نمی‌دانم و عاجزم


- انسانِ مست لرزان است که مبادا این حزم و دوراندیشی، و دید بر حسبِ عدم از او برود.


- آن‌که خاموش نیست، مست نیست!


- انسانِ مست، دائماً می‌گوید: «مشکل از من است.»


- آیا به تأییدِ من‌های ذهنی احتیاج داری؟ آیا اگر آنها بگویند: «توی سرت بزن و غم بخور و مساله بساز»،  پیروی خواهی کرد؟


- تمامِ لطماتی که به خودمان و دیگران می‌زنیم، از این است که از آنها چیزی می‌خواهیم؛ انتظار داریم و تمرکزمان روی خودمان نیست.


- آیا با خُلقِ حسن، خدمت می‌کنی؟


- وقتی با ذهن حرف می‌زنی، متوجه می شوی، که از جنسِ ژاژ است و از گفتِ زندگی نیست. تنها گفتِ زندگی است که ضررزننده نیست.


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3691


گفتِ هر یک‌ْتان دهد جنگ و فِراق(۱۷)

گفتِ من آرد شما را اتّفاق‏

 

پس شما خاموش باشید اَنْصِتُوا(۱۸)

تا زبان‌ْتان من شوم در گفت ‏وگو

 

گر سخنْ‌تان در توافق مُوثَقه(۱۹) است

در اثر مایهٔ‏ نزاع(۲۰) و تفرقه است


(۱۷) فِراق: دوری

(۱۸) اَنْصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید.

(۱۹) مُوثَقه: مورد اطمینان و وثوق

(۲۰) نزاع: درگیری

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۲۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2022, Divan e Shams


تا نگردی پاک‌دل چون جبرئیل

گرچه گَنجی درنگُنجی در جِنان


چشمِ خود را شسته عارف بیست سال

مَشک مَشک آورده از اشکِ روان


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۷۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #771, Divan e Shams


دل و جان به آبِ حکمت ز غبارها بشویید

هَله تا دو چشمِ حسرت سوی خاکدان نمانَد


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۲۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2022, Divan e Shams


معتمَد شو تا درآیی در حرم

اوّلاً بربند از گفتن دهان


شمسِ تبریزی گشاید راهِ شرق

چون شوی بسته‌دهان و رازدان


معانی کلیدی:


- تمرکز روی خود

- لَمْ یَکُنْ

- ناپدید

- بی‌ندید

- جَریده


چند نکته کلیدی:


- من مسئولم مستی‌ام را حفظ کنم.


- فضاگشایی مثل راه رفتن است فکر نمی‌کنی.


- پدر ضحاک می‌شوم اگر به فلانی بگویم او نباید فکر کند و من به او راهِ حل بدهم.


- شغل‌تان فضاگشایی است.


- همیشه فضا را باز می‌کنی می‌بینی چه جوابی می‌آید، به واکنش از پیش‌ساخته‌شده نمی‌روی.


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۲۳۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2238


بر لبش قفل‌ست و، در دل رازها

لب خموش و، دل پُر از آوازها


چند نکته کلیدی:


- بدونِ زحمتِ زیاد، می‌شود خوشبخت شد؛ نیاز نیست سرت به دیوار بلا بخورد.


- من نباید چیزهای ناچیز را برای خودم مهم کنم. هر چیزی که ذهن نشان می‌دهد، در مقایسه با زندگی، ناچیز است.


- شما دیگر جسم نبین.


- چاره: سکوت و فضاگشایی


- وقتی مقاومت می‌کنی فورا پدید می‌شوی.


-ما خودمان را بی‌لیاقت فرض می‌کنیم در نتیجه فرد روی خودش کار نمی‌کند و در جبر می‌رود، می‌گوید نمی‌توانم.

- من گرفتار هیچ چیزی نمی‌شوم.


- معتمد کسی است که بر خودش ناظر باشد و این همانیدگی‌های مرکز (نقطه‌چین‌ها) را ببیند و این همانیدگی‌ها نتوانند نظارت و ناظر بودن را بر هم بزنند.


- تا آنجا که مقدور است سکوت کنید.


- «بسته‌دهان و رازدان»


- پول برای مصرف است.


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #250


باز هر سالی چو لکلک، آمدی

تا مُقیمِ قُبّهٔ‌(۲۱) شهری شدی

 

خواجه، هر سالی ز زرّ و مالِ خویش

خرجِ او کردی، گُشادی بالِ خویش

 

آخرین کَرَّت(۲۲) سه ماه آن پهلوان

خوان نهادش بامدادان و شبان

 

از خجالت باز گفت او خواجه را

چند وعده؟ چند بفریبی مرا؟

 

گفت خواجه: جسم‌ و‌ جانم وصل‌جوست

لیک «هر تحویل اندر حکمِ هُوست»(۲۳)


آدمی چون کشتی است و بادبان

تا کی آرد باد را آن بادران؟


باز سوگندان بدادش کِای کریم

گیر فرزندان، بیا بنگر نَعیم

 

دستِ او بگرفت سه کَرّت به عهد

کاللَّـه اللَّـه زو بیا، بنمای جهد


بعدِ ده سال و به هر سالی چنین

لابه‌ها و وعده‌هایِ شِکَّرین

 

کودکانِ خواجه گفتند: ای پدر

ماه و ابر و سایه هم دارد سفر

 

حق‌ها بر وی تو ثابت کرده‌یی

رنج‌ها در کارِ او بس بُرده‌یی

 

او همی‌خواهد که بعضی حقِّ آن

واگزارد، چون شوی تو میهمان

 

بس وصیّت کرد ما را او نهان

که کشیدش سویِ دِه، لابه‌کنان

 

گفت: حقّ است این، ولی ای سیبَوَیه(۲۴)

اِتَّقِ مِنْ شَرِّ مَنْ اَحْسَنْت اِلَیْه

 

صاحبخانه (خواجه) گفت: اى خوبروى با كمال، راست همين است كه گفتى.

ولى بترس از شرّ كسى كه به او نيكى كرده‌اى.


حديث


«اِتَّق شَرَّ مَنْ اَحْسَنْتَ اِلَيْه.»


«بترس از گزند كسى كه بدو نيكى كرده‌اى.»


دوستی، تُخمِ دَمِ آخِر بُوَد

ترسم از وحشت(۲۵) که آن فاسد شود


صحبتی(۲۶) باشد چو شمشیرِ قَطوع(۲۷)

همچو دَی در بوستان و، در زُروع(۲۸)

 

صحبتی باشد چو فصلِ نوبهار

زو عمارت‌ها و دخلِ بی‌شمار


حَزم(۲۹) آن باشد که ظَنِّ بَد بَری

تا گُریزیّ و، شوی از بَد، بَری

 

حَزْم، سُوء‌الظن گفته‌ست آن رسول

هر قَدَم را دام می‌دان ای فَضول(۳۰)

 

حدیث


«اَلْحَزْمُ سُوءُالظَّنَّ»


«دوراندیشی و احتیاط، همانا بدگمانی است.»


رویِ صحرا هست هموار و فراخ

هر قدم دامی‌ است، کم ران اُوستاخ(۳۱)

 

آن بُزِ کوهی دَوَد که دام کو؟

چون بتازد، دامش افتد در گلو

 

آنکه می‌گفتی که کو؟ اینک ببین

دشت می‌دیدی نمی‌دیدی کمین

 

بی‌کمین و دام و صَیّاد ای عَیار(۳۲)

دُنبه کِی باشد میانِ کشتزار؟


آنکه گستاخ آمدند اندر زمین(۳۳)

استخوان و کلّه‌هاشان را ببین

 

چون به گورستان رَوی ای مُرتَضیٰ(۳۴)

استخوانْشان را بپرس از ماٰمَضیٰ(۳۵)

 

تا به ظاهر بینی آن مَستانِ کور

چون فرو رفتند در چاهِ غرور؟


چشم اگر داری تو، کورانه مَیا

ور نداری چشم، دست آور عصا

 

آن عصایِ حَزم و استدلال را

چون نداری دید، می‌کُن پیشوا

 

ور عصایِ حَزم و استدلال نیست

بی‌عصاکَش بر سَرِ هر رَه مایست

 

گام زآن سان نِهْ، که نابینا نهد

تا که پا از چاه و از سگ، وارهد

 

لرزلرزان و به ترس و احتیاط

می‌نهد پا تا نیفتد در خُباط(۳۶)

 

ای ز دودی جَسته در ناری شده

لقمه جُسته، لقمهٔ‌ ماری شده


(۲۱) قُبّه: بنایی که سقف آن گرد و برآمده باشد.

(۲۲) کَرَّت: بار، دفعه

(۲۳) هر تحویل اندر حکمِ هُوست: هر تحوّل و رویدادی محکومِ مشیّتِ الهی است.

(۲۴) سيبَوَيه: لقب چند تن از اكابر ادبا و ارباب كمال است. به معنی سیبِ کوچک و نیز سیب‌فروش هم هست.

(۲۵) وحشت: در این‌جا ضد محبت و دوستی است، یعنی نفرت و جدایی

(۲۶) صحبت: دوستی

(۲۷) قَطوع: بسیار بُرنده

(۲۸) زُروع: کشت‌زارها

(۲۹) حَزم: تامّل با هشیاریِ نظر

(۳۰) فَضول: زیاده‌گو، کسی که به کارهای غیر ضروری بپردازد.

(۳۱) اوستاخ: گستاخانه

(۳۲) عَیار: در اینجا یعنی زرنگ، منِ ذهنیِ زیرک

(۳۳) گستاخ آمدند اندر زمین: در روی زمین به تباهی و گستاخی دست زدند.

(۳۴) مُرتَضیٰ: پسندیده و برگزیده برای صحبت و خدمت

(۳۵) ماٰمَضیٰ: آنچه گذشته و سپری شده است.

(۳۶) خُباط: پریشانی مغز، پری‌زدگی، در این‌جا یعنی تباهی و هلاکت، گمراهی

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #917


بس گُریزند از بلا سوی بلا

بس جَهند از مار سوی اژدها


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #407


در زمانه صاحبِ دامی بُوَد

همچو ما احمق که صیدِ خود کند؟!


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۶۱۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #614


بازگردانیدنِ سلیمان علیه‌السّلام رسولانِ بلقیس را به آن هدیه‌ها

که آورده بودند سویِ بلقیس و دعوت کردنِ بلقیس

را به ایمان و ترکِ آفتاب‎‌پرستی


باز گردید ای رسولانِ خَجِل

زر شما را، دل به من آرید، دل


قرآن کریم، سورهٔ نمل (۲۷)، آیهٔ ۳۷

Quran, An-Naml(#27), Line #37


«ارْجِعْ إِلَيْهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لَا قِبَلَ لَهُمْ بِهَا وَلَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْهَا أَذِلَّةً وَهُمْ صَاغِرُونَ»


«اكنون به نزدشان بازگرد. سپاهى بر سرشان مى‌كشيم

كه هرگز طاقت آن را نداشته باشند. و به خوارى و خفت از آنجا بيرونشان مى‌كنيم.»


این زرِ من بر سرِ آن زر نهید

کوریِ تن، فَرجِ(۳۷) اَستَر(۳۸) را دهید


فرجِ اَستر لایقِ حلقۀ ‌زر است

زرّ عاشق، رویِ زرد اَصْفَر(۳۹) است


(۳۷) فَرْج: آلت تناسلی ماده

(۳۸) استر: قاطر، یابو، اسبِ بارکش

(۳۹) اَصْفَر: رنگ زرد

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۸۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #881


صد جَوالِ(۴۰) زر بیآری ای غَنی

حق بگوید دل بیار ای مُنْحَنی(۴۱)


(۴۰) جَوال: کیسۀ بزرگ از نخ ضخیم یا پارچۀ خشن که برای حمل بار درست می‌کردند، بارجامه

(۴۱) مُنحَنی: خمیده، خمیده‌قامت، بیچاره و درمانده

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۶۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #617


که نظرگاهِ خداوند است آن

کز نظر اندازِ خورشید است کان


کو نظرگاهِ شعاعِ آفتاب؟

کو نظرگاهِ خداوندِ لُباب(۴۲)؟


از گرفتِ من ز جان اسپَر کنید

گرچه اکنون هم گرفتارِ من‌اید


(۴۲) خداوندِ لُباب: خداوندِ صاحبِ حقایق و عقول

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۰۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3901


بگْذران از جانِ ما سُوءُالْقَضا(۴۳)

وامَبُر(۴۴) ما را ز اِخوانِ رضا(۴۵)


(۴۳) سُوءُالْقَضا: قضای بد

(۴۴) وامَبُر: ما را جدا نکن

(۴۵) اِخوانِ رضا: انسان‌هایی که راضی‌اند به رضای حق

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۴۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1640


کُلُّ اَصْباحٍ لَناٰ شَأْنٌ جَدید

کُلُّ شَیءٍ عَنْ مُرادی لایَحید


در هر بامداد کاری تازه داریم،

و هیچ کاری از حیطهٔ مشیَّت من خارج نمی‌شود.


قرآن کریم، سورهٔ الرحمن (۵۵)، آیهٔ ۲۹

Quran, Ar-Rahman(#55), Line #29


«يَسْأَلُهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ.»


«هركس كه در آسمان‌ها و زمين است سائل درگاه اوست، و او هر روز در كارى است.»


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۶۱۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #619


از گرفتِ من ز جان اسپَر کنید

گرچه اکنون هم گرفتارِ من‌اید


مرغِ فتنۀ دانه، بر بام است او

پَر گُشاده بستۀ‌ دام است او


چون به دانه داد او دل را به جان

ناگرفته مر ورا بگرفته دان


آن نظرها که به دانه می‌کند

آن گِرِه دان کو به پا برمی‌زند


دانه گوید: گر تو می‌دزدی نظر

من همی دزدم ز تو صبر و مَقَر(۴۶)


چون کشیدت آن نظر اندر پی‌ام

پس بدانی کز تو من غافل نی‌ام


(۴۶) مَقَر: جایگاه

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۸۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #282


قصهٔ اهلِ سبا و طاغی کردنِ نعمت، ایشان را


تو نخواندی قصهٔ‌ اهلِ سبا

یا بخواندیّ و، ندیدی جُز صَدا(۴۷)

 

از صدا آن کوه، خود آگاه نیست

سویِ معنی هوشِ کُه را راه نیست

 

او همی بانگی کند بی‌ گوش و هوش

چون خَمُش‌ کردی تو، او هم شد خَموش

 

داد حق، اهلِ سبا را بس فراغ

صدهزاران قصر و ایوان‌ها و باغ

 

شُکرِ آن نگْزاردند آن بدْرَگان(۴۸)

در وفا بودند کمتر از سگان


مر سگی را، لقمهٔ‌ نانی ز دَر

چون رسد، بر در همی ‌بندد کمر


پاسبان و حارسِ(۴۹) در می‌شود

گرچه بَر وی جُور(۵۰) و سختی‌ می‌رود

 

هم بر آن در باشدش باش و قرار

کفر دارد، کرد غیری اختیار


(۴۷) جُز صَدا: در این‌جا مقصود از روی غفلت است.

(۴۸) بدْرَگ: ناسازگار و خشمگین

(۴۹) حارِس: نگهبان

(۵۰) جُور: ستم

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۸۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #3081, Divan e Shams


دریغ از تو که در آرزویِ غیری تو

جمالِ خویش ندیدی، که بی‌ندیدستی(۵۱)


تو را کسی بشناسد که اوت کس کرده‌ست

دگر کسیت نداند، که ناپدیدستی


دلا برو برِ یار و مباش بستهٔ خویش

که سایِح(۵۲) و سبک و چابک و جَریدستی(۵۳)


(۵۱) بی‌ندید: بی‌نظیر، بی‌همانند

(۵۲) سایِح: در اینجا یعنی مُلازمِ درگاه

(۵۳) جَریده: تنها، تنهارو

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #290


ور سگی آید غریبی، روز و شب

آن سگانش می‌کُنند آن دَم ادب

 

که برو آنجا که اوّل منزل است

حقِّ آن نعمت گروگانِ دل است

 

می‌گزندش که برو بر جایِ خویش

حقِّ آن نعمت، فرو مگذار بیش

 

از درِ دل، وَ اهْلِ دل، آبِ حیات

چند نوشیدیّ و، وا شد چشم‌هات

 

بس‌ غذایِ سُکر(۵۴) و وَجْد(۵۵) و بیخودی

از درِ اهلِ دلان بر جان زدی


باز این در را رها کردی ز حرص؟

گِردِ هر دکّان همی‌گردی چو خرس؟


بر دَرِ آن مُنْعِمانِ(۵۶) چرب‌دیگ(۵۷)

می‌دَوی بهرِ ثَریدِ(۵۸) مُرده‌ریگ(۵۹)

 

چربِش(۶۰) اینجا دان که جان فربه(۶۱) شود

کارِ نااومید اینجا بِهْ(۶۲) ‌شود


صومعهٔ‌ عیساست خوانِ اهلِ دل

هان و هان، ای مبتلا این دَر مَهِلْ(۶۳)


(۵۴) سُکر: مستی

(۵۵) وَجْد: شادیِ بی‌سبب

(۵۶) مُنْعِمان: نعمت‌دهندگان

(۵۷) مُنْعِمانِ چرب‌دیگ: انسان‌های به حضور رسیده مانند مولانا

(۵۸) ثَرید: ترید، تلیت

(۵۹) ثَریدِ مُرده‌ریگ: مجازاً غذای حقیر

(۶۰) چربِش: چربی، پیه

(۶۱) فربه: چاق، بزرگ و فراخ

(۶۲) بِه: بهتر

(۶۳) مَهِلْ: رها نکن.

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۶۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2669

 

آمدنِ پیغامبران از حق به نصیحتِ اهلِ سبا

 

سیزده پیغمبر آنجا آمدند

گمرهان را جمله رهبر می‌شدند


که هَله(۶۴) نعمت فزون شد، شُکر کو؟

مَرکبِ شُکر اَر(۶۵) بخُسپد(۶۶)، حَرِّکُوا(۶۷)

 

شُکرِ مُنعِم(۶۸)، واجب آید در خِرَد

ورنه، بگشاید درِ خشمِ اَبَد


هین کرم بینید و، این خود کس کند

کز چنین نعمت به شُکری بس کند؟

 

سَر ببخشد، شُکر خواهد سجده‌یی

پا ببخشد، شُکر خواهد قَعده‌یی(۶۹)


(۶۴) هَله: از اداتِ تنبیه و بیداری است؛ به معنی آگاه باشید.

(۶۵) اَر: اگر

(۶۶) خسپیدن: خوابیدن

(۶۷) حَرِّکُوا: حرکت دهید

(۶۸) مُنعِم: نعمت‌دهنده

(۶۹) قَعده: نوعی نشستن، نشستن در نماز

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۱۰۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3108


باد تُندست و چراغم اَبْتری(۷۰)

زو بگیرانم چراغِ دیگری


(۷۰) اَبْتَر: ناقص و به دردنخور

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۱۱۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3112


او نکرد این فهم، پس داد از غِرَر(۷۱)

شمعِ فانی(۷۲) را به فانی‌ای دِگر


(۷۱) غِرَر: جمع غِرَّه به‌معنی غفلت و بی‌خبری و غرور

(۷۲) فانی: زوال‌پذیر، هالِک، ناپایدار

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2674


قوم گفته: شُکرِ ما را بُرد غول(۷۳)

ما شدیم از شُکر وز نعمت مَلول(۷۴)

 

ما چنان پژمرده گشتیم از عطا

که نه طاعتْمان خوش آید، نه خطا

 

ما نمی‌خواهیم نعمت‌ها و باغ

ما نمی‌خواهیم اسباب و فراغ


انبیا گفتند: در دل علّتی‌ست(۷۵)

که از آن در حق‌شناسی آفتی‌ست


نعمت از وی جملگی علّت شود

طعمه در بیمار، کِی قوّت شود؟


چند خوش پیش تو آمد ای مُصِر(۷۶)

جمله ناخوش گشت و صافِ او کدر


تو عدوِّ(۷۷) این خوشی‌ها آمدی

گشت ناخوش هرچه بر وی کف زدی


هرکه او شد آشنا و یارِ تو

شد حقیر و خوار در دیدارِ تو


هر که او بیگانه باشد با تو، هم

پیش تو او بس مِه(۷۸) است و محترم


این هم از تأثیرِ آن بیماری است

زهرِ او در جمله جُفتان(۷۹) ساری(۸۰) ‌است

 

دفعِ آن علّت بباید کرد زود

که شِکَر با آن، حَدَث خواهد نمود


هر خوشی کآید به تو، ناخوش شود

آبِ حیوان گر رسد، آتش شود

 

کیمیایِ(۸۱) مرگ و جَسْک(۸۲) است آن صفت

مرگ گردد ز آن، حیاتت عاقبت


بس غذایی که ز وی دل زنده شد

چون بیامد در تنِ تو، گَنده شد

 

بس عزیزی که به ناز اِشکار شد

چون شکارت شد، برِ تو خوار شد


آشنایی عقل با عقل، از صفا

چون شود هر دَم فزون، باشد ولا(۸۳)

 

آشنایی نَفْس با هر نَفْسِ پست

تو یقین می‌دان که دَم‌ْدَمْ کمتر است

 

ز آنکه نَفْسش گِردِ علّت(۸۴) می‌تند

معرفت را زود فاسد می‌کند


گر نخواهی دوست را فردا نفیر(۸۵)

دوستی با عاقل و، با عقل گیر

 

از سَمومِ(۸۶) نفس، چون با علّتی

هر چه گیری تو، مرض را آلتی


گر بگیری گوهری، سنگی شود

ور بگیری مِهرِ دل، جنگی شود

 

ور بگیری نکتهٔ بکری لطیف

بعدِ دَرکت گشت بی‌ذوق و کثیف

 

که من این را بس شنیدم، کهنه شد

چیز دیگر گو بجز آن، ای عَضُد(۸۷)


چیز دیگر تازه و نو گفته گیر

باز فردا ز آن شوی سیر و نفیر


دفعِ علّت کُن، چو علّت خَوْ(۸۸) شود

هر حدیثی کهنه پیشت نَوْ شود

 

تا که آن کهنه برآرَد برگِ نَوْ

بشگفاند کهنه صد خوشه ز گَوْ(۸۹)


ما طبیبانیم، شاگردانِ حق

بحرِ قُلْزُم(۹۰) دید ما را فَانْفَلَق(۹۱و۹۲)


قرآن کریم، سورهٔ شعراء (۲۶)، آیهٔ ۶۳

Quran, Ash-Shu’araa(#26), Line #63


«فَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ مُوسَىٰ أَنِ اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْبَحْرَ فَانْفَلَقَ فَكَانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِ.»


«پس به موسى وحى كرديم كه: عصايت را بر دريا بزن.

دريا بشكافت و هر پاره چون كوهى عظيم گشت.»


آن طبیبانِ طبیعت دیگرند

که به دل از راهِ نبضی بنگرند

 

ما به دل بی‌واسطه خوش بنگریم

کز فراست(۹۳) ما به عالی منظریم


آن طبیبانِ غذااَند و ثِمار(۹۴)

جان حیوانی بدیشان استوار

 

ما طبیبانِ فِعالیم(۹۵) و مَقال(۹۶)

مُلهِمِ(۹۷) ما پرتوِ نورِ جلال


کاین چنین فعلی تو را، نافع بُوَد

و آنچنان فعلی زِ رَه، قاطع بُوَد

 

این چنین قولی تو را پیش آوَرَد

و آنچنان قولی تو را نیش آوَرَد

 

آن طبیبان را بُوَد بُولی(۹۸) دلیل

وین دلیلِ ما بُوَد وحیی جلیل

 

دستمزدی می‌نخواهیم از کسی

دستمزدِ ما رسد از حق بسی

 

هین صَلا، بیماریِ ناسور(۹۹) را

دارویِ ما یک به یک رنجور را


(۷۳) غول: آنچه که آدرس غلط می‌دهد و گمراه می‌کند.

(۷۴) مَلول:‌ پریشان، ناراحت

(۷۵) علّت: بیماری

(۷۶) مُصِر: اصرار‌کننده

(۷۷) عدوّ: دشمن

(۷۸) مِه: بزرگ و بلندقدر، بزرگوار

(۷۹) جُفتان: جمعِ جُفت به‌معنیِ زوج، قرین، هم‌نشین

(۸۰) ساری: سرایت‌کننده

(۸۱) کیمیا: منظور تبدیل‌کننده است.

(۸۲) جَسْک: رنج و بلا

(۸۳) ولا: ولاء، دوستی و پیوستگی

(۸۴) علّت: بیماری، مرض

(۸۵) نفیر: رمیدن، ترسیدن، گریزان، متنفر

(۸۶) سَموم: بادِ بسیار گرم و زیان‌رساننده

(۸۷) عَضُد: یار، یاور

(۸۸) خَوْ: کندن و بریدن و درو کردن

(۸۹) گَوْ: گودال

(۹۰) قُلْزُم: دریا

(۹۱) اِنْفَلَقَ: شکافته شد.

(۹۲) فَانْفَلَق: پس شکافته شد.

(۹۳) فراست: توانایی درک و فهم

(۹۴) ثِمار: میوه‌ها

(۹۵) فِعال: رفتار، کردار

(۹۶) مَقال: گفتار

(۹۷) مُلهِم: الهام کننده

(۹۸) بُول: ادرار

(۹۹) ناسور: علاج‌ناپذیر

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۱۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2710

 

معجزه خواستنِ قوم، از پیغامبران

 

قوم گفتند: ای گروهِ مدّعی

کو گواهِ علمِ طبّ و نافعی؟

 

چون شما بستهٔ همین خواب و خَورید

همچو ما باشید در دِه می‌چرید

 

قرآن کریم، سورهٔ فرقان (۲۵)، آیهٔ ۷

Quran, Al-Furqaan(#25), Line #7


«وَقَالُوا مَالِ هَٰذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعَامَ وَيَمْشِي فِي الْأَسْوَاقِ… .»


«و گفتند: چيست اين پيامبر را كه غذا مى‌خورد و در بازارها راه مى‌رود؟… .»


چون شما در دامِ این آب و گِلید

کی شما صیّادِ سیمرغِ دلید؟

 

حُبِّ(۱۰۰) جاه و سروری دارد بر آن

که شمارَد خویش از پیغمبران

 

ما نخواهیم این چنین لاف و دروغ

کردن اندر گوش و، افتادن به دوغ


انبیا گفتند کاین ز آن علّت است

مایهٔ کوری، حجابِ رؤیت(۱۰۱) است

 

دعویِ ما را شنیدید و، شما

می‌نبینید این گُهر در دستِ ما؟

 

امتحان‌ست این گُهر مر خلق را

ماش گردانیم گِردِ چشم‌ها


هرکه گوید: کو گُوا؟ گفتش گواست

کو نمی‌بیند گهر حبسِ عَماست(۱۰۲)


آفتابی در سخن آمد که خیز

که برآمد روز، برجه کم ستیز

 

تو بگویی: آفتابا کو گواه؟

گویدت: ای کور از حق دیده خواه

 

روزِ روشن، هرکه او جوید چراغ

عینِ جُستن، کوریَش دارد بلاغ(۱۰۳)


(۱۰۰) حُبّ: دوستی، دوست داشتنِ چیزی

(۱۰۱) رؤیت: دیدن، بینایی

(۱۰۲) عَما: کوری

(۱۰۳) بَلاغ: دلالت

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۰۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #702


پیشِ این خورشید کو بس روشنی است

در حقیقت هر دلیلی رهزنی است


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۲۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2722

 

ور نمی‌بینی، گمانی بُرده‌ای

که صباح‌ست و، تو اندر پَرده‌ای


کوریِ خود را مکن زین گفت، فاش

خامُش و، در انتظارِ فضل باش

 

در میانِ روز گفتن: روز کو؟

خویش رسوا کردن است ای روزجو

 

صبر و خاموشی جَذوبِ(۱۰۴) رحمت‌ است

وین نشان جُستن، نشانِ علّت(۱۰۵) است

 

اَنْصِتُوا(۱۰۶) بپْذیر، تا بر جانِ تو

آید از جانان، جزای اَنصِتُوا

 

گر نخواهی نکس(۱۰۷)، پیشِ این طبیب

بر زمین زن زرّ و سَر را ای لَبیب(۱۰۸)


گفتِ افزون را تو بفروش و، بخر

بذلِ(۱۰۹) جان و، بذلِ جاه و، بذلِ زر

 

تا ثنایِ تو بگوید فضلِ هُو

که حسد آرَد فلک بر جاهِ تو

 

چون طبیبان را نگه دارید دل

خود ببینید و شوید از خود خَجِل


دفعِ این کوری به دستِ خلق نیست

لیک اِکرامِ طبیبان از هُدی‌ست(۱۱۰)

 

این طبیبان را به جان بنده شوید

تا به مُشک و عنبر آگنده شوید


(۱۰۴) جَذوب: بسیار جذب‌کننده

(۱۰۵) علّت: بیماری

(۱۰۶) اَنْصِتُوا: خاموش باشید

(۱۰۷) نُکس: عود کردنِ بیماری

(۱۰۸) لَبیب: خردمند، عاقل

(۱۰۹) بذل: بخشش

(۱۱۰) از هُدی‌ست: از تأثیر هدایت حق تعالی است.

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۳۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2733


متّهم داشتنِ قوم، انبیا را

 

قوم گفتند: این همه زَرْق(۱۱۱) است و مکر

کی خدا نایب کُند از زید و بکر؟

 

هر رسولِ شاه، باید جنسِ او

آب و گِل کو، خالقِ افلاک کو؟

 

مغزِ خر خوردیم تا ما چون شما

پشّه را داریم همرازِ هُما(۱۱۲)


کو هما، کو پشّه؟ کو گِل؟ کو خدا؟

ز آفتابِ چرخ، چِه بْود ذرّه را؟

 

این چه نسبت؟ این چه پیوندی بُوَد؟

تا که در عقل و دِماغی(۱۱۳) در رَوَد


(۱۱۱) زَرق: حیله‌گری، ریا، دورویی

(۱۱۲) هُما: پرنده‌اى است از راستهٔ شكاريان روزانه، داراى جثّه‌اى نسبتاً درشت. قدما اين مرغ را موجب سعادت مى‌دانستند و

مى‌پنداشتند كه سايه‌اش بر سر هر كسى افتد او را خوشبخت كند.

(۱۱۳) دِماغ: مغز، حوصله، ذوق

-------------------------

مجموع لغات:


(۱) قلتبان: بی‌حمیّت، بدکار، بی‌غیرت

(۲) سیم‌بر: کسی که تنی سفید مانند نقره دارد.

(۳) جِنان: جمعِ جَنَّة به‌معنی بهشت

(۴) معتمَد: مورد اعتماد

(۵) خَرُّوب: گیاه خَرنُوب که بوته‌ای بیابانی و مرتفع و خاردار است و در هر بنایی بروید آن را ویران می‌کند. بسیار خراب‌کننده

(۶) هادِم: ویران‌کننده، نابودکننده

(۷) خَستَن: آزردن، زخمی کردن، در اینجا مراد نیش زدن است.

(۸) سُوءُالْقَضا: قضای بد

(۹) وامَبُر: ما را جدا نکن.

(۱۰) اِخوانِ رضا: انسانهایی که راضی‌اند به رضای حق

(۱۱) وِرد: دعا، خواندنِ چیزی به دفعات

(۱۲) روش: سلوک

(۱۳) تَبِش: گرمی، حرارت

(۱۴) تحویل: تغییر و تبدیل، دگرگونی

(۱۵) تحویلی مکن: تغییر نده، (مجاز) سرپیچی مکن.

(۱۶) به لاش گرفتن: آن را بی‌ارزش شمردن

(۱۷) فِراق: دوری

(۱۸) اَنْصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید.

(۱۹) مُوثَقه: مورد اطمینان و وثوق

(۲۰) نزاع: درگیری

(۲۱) قُبّه: بنایی که سقف آن گرد و برآمده باشد.

(۲۲) کَرَّت: بار، دفعه

(۲۳) هر تحویل اندر حکمِ هُوست: هر تحوّل و رویدادی محکومِ مشیّتِ الهی است.

(۲۴) سيبَوَيه: لقب چند تن از اكابر ادبا و ارباب كمال است. به معنی سیبِ کوچک و نیز سیب‌فروش هم هست.

(۲۵) وحشت: در این‌جا ضد محبت و دوستی است، یعنی نفرت و جدایی

(۲۶) صحبت: دوستی

(۲۷) قَطوع: بسیار بُرنده

(۲۸) زُروع: کشت‌زارها

(۲۹) حَزم: تامّل با هشیاریِ نظر

(۳۰) فَضول: زیاده‌گو، کسی که به کارهای غیر ضروری بپردازد.

(۳۱) اوستاخ: گستاخانه

(۳۲) عَیار: در اینجا یعنی زرنگ، منِ ذهنیِ زیرک

(۳۳) گستاخ آمدند اندر زمین: در روی زمین به تباهی و گستاخی دست زدند.

(۳۴) مُرتَضیٰ: پسندیده و برگزیده برای صحبت و خدمت

(۳۵) ماٰمَضیٰ: آنچه گذشته و سپری شده است.

(۳۶) خُباط: پریشانی مغز، پری‌زدگی، در این‌جا یعنی تباهی و هلاکت، گمراهی

(۳۷) فَرْج: آلت تناسلی ماده

(۳۸) استر: قاطر، یابو، اسبِ بارکش

(۳۹) اَصْفَر: رنگ زرد

(۴۰) جَوال: کیسۀ بزرگ از نخ ضخیم یا پارچۀ خشن که برای حمل بار درست می‌کردند، بارجامه

(۴۱) مُنحَنی: خمیده، خمیده‌قامت، بیچاره و درمانده

(۴۲) خداوندِ لُباب: خداوندِ صاحبِ حقایق و عقول

(۴۳) سُوءُالْقَضا: قضای بد

(۴۴) وامَبُر: ما را جدا نکن

(۴۵) اِخوانِ رضا: انسان‌هایی که راضی‌اند به رضای حق

(۴۶) مَقَر: جایگاه

(۴۷) جُز صَدا: در این‌جا مقصود از روی غفلت است.

(۴۸) بدْرَگ: ناسازگار و خشمگین

(۴۹) حارِس: نگهبان

(۵۰) جُور: ستم

(۵۱) بی‌ندید: بی‌نظیر، بی‌همانند

(۵۲) سایِح: در اینجا یعنی مُلازمِ درگاه

(۵۳) جَریده: تنها، تنهارو

(۵۴) سُکر: مستی

(۵۵) وَجْد: شادیِ بی‌سبب

(۵۶) مُنْعِمان: نعمت‌دهندگان

(۵۷) مُنْعِمانِ چرب‌دیگ: انسان‌های به حضور رسیده مانند مولانا

(۵۸) ثَرید: ترید، تلیت

(۵۹) ثَریدِ مُرده‌ریگ: مجازاً غذای حقیر

(۶۰) چربِش: چربی، پیه

(۶۱) فربه: چاق، بزرگ و فراخ

(۶۲) بِه: بهتر

(۶۳) مَهِلْ: رها نکن.

(۶۴) هَله: از اداتِ تنبیه و بیداری است؛ به معنی آگاه باشید.

(۶۵) اَر: اگر

(۶۶) خسپیدن: خوابیدن

(۶۷) حَرِّکُوا: حرکت دهید

(۶۸) مُنعِم: نعمت‌دهنده

(۶۹) قَعده: نوعی نشستن، نشستن در نماز

(۷۰) اَبْتَر: ناقص و به دردنخور

(۷۱) غِرَر: جمع غِرَّه به‌معنی غفلت و بی‌خبری و غرور

(۷۲) فانی: زوال‌پذیر، هالِک، ناپایدار

(۷۳) غول: آنچه که آدرس غلط می‌دهد و گمراه می‌کند.

(۷۴) مَلول:‌ پریشان، ناراحت

(۷۵) علّت: بیماری

(۷۶) مُصِر: اصرار‌کننده

(۷۷) عدوّ: دشمن

(۷۸) مِه: بزرگ و بلندقدر، بزرگوار

(۷۹) جُفتان: جمعِ جُفت به‌معنیِ زوج، قرین، هم‌نشین

(۸۰) ساری: سرایت‌کننده

(۸۱) کیمیا: منظور تبدیل‌کننده است.

(۸۲) جَسْک: رنج و بلا

(۸۳) ولا: ولاء، دوستی و پیوستگی

(۸۴) علّت: بیماری، مرض

(۸۵) نفیر: رمیدن، ترسیدن، گریزان، متنفر

(۸۶) سَموم: بادِ بسیار گرم و زیان‌رساننده

(۸۷) عَضُد: یار، یاور

(۸۸) خَوْ: کندن و بریدن و درو کردن

(۸۹) گَوْ: گودال

(۹۰) قُلْزُم: دریا

(۹۱) اِنْفَلَقَ: شکافته شد.

(۹۲) فَانْفَلَق: پس شکافته شد.

(۹۳) فراست: توانایی درک و فهم

(۹۴) ثِمار: میوه‌ها

(۹۵) فِعال: رفتار، کردار

(۹۶) مَقال: گفتار

(۹۷) مُلهِم: الهام کننده

(۹۸) بُول: ادرار

(۹۹) ناسور: علاج‌ناپذیر

(۱۰۰) حُبّ: دوستی، دوست داشتنِ چیزی

(۱۰۱) رؤیت: دیدن، بینایی

(۱۰۲) عَما: کوری

(۱۰۳) بَلاغ: دلالت

(۱۰۴) جَذوب: بسیار جذب‌کننده

(۱۰۵) علّت: بیماری

(۱۰۶) اَنْصِتُوا: خاموش باشید

(۱۰۷) نُکس: عود کردنِ بیماری

(۱۰۸) لَبیب: خردمند، عاقل

(۱۰۹) بذل: بخشش

(۱۱۰) از هُدی‌ست: از تأثیر هدایت حق تعالی است.

(۱۱۱) زَرق: حیله‌گری، ریا، دورویی

(۱۱۲) هُما: پرنده‌اى است از راستهٔ شكاريان روزانه، داراى جثّه‌اى نسبتاً درشت. قدما اين مرغ را موجب سعادت مى‌دانستند و

مى‌پنداشتند كه سايه‌اش بر سر هر كسى افتد او را خوشبخت كند.

(۱۱۳) دِماغ: مغز، حوصله، ذوق

----------------------------

************************

تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسان


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰۲۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2022, Divan e Shams


ای زیان و ای زیان و ای زیان

هوشیاری در میان مستیان


گر بیاید هوشیاری راه نیست

ور بیاید مست گیر اندر کشان


گر خماری باده خواهی اندرآ

نان‌پرستی رو که این‌جا نیست نان


آن‌که او نان را بت خود کرده است

کی درآید در میان این بتان


ور درآید چادر اندر رو کشند

تا نبیند رویشان آن قلتبان


سیم‌بر خواهیم و زیبا همچو خویش

سیم نستانیم پیدا و نهان


آن‌که او خوبی به سیم و زر فروخت

روسپی باشد نه حوران جنان


تا نگردی پاک‌دل چون جبرئیل

گرچه گنجی درنگنجی در جهان


چشم خود را شسته عارف بیست سال

مشک مشک آورده از اشک روان


معتمد شو تا درآیی در حرم

اولا بربند از گفتن دهان


شمس تبریزی گشاید راه شرق

چون شوی بسته‌دهان و رازدان


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰۲۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2022, Divan e Shams


ای زیان و ای زیان و ای زیان

هوشیاری در میان مستیان


گر بیاید هوشیاری راه نیست

ور بیاید مست گیر اندر کشان


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۷۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1378


من که خروبم خراب منزلم

هادم بنیاد این آب و گلم


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۳۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1430


هر که او بی سر بجنبد دم بود

جنبشش چون جنبش کژدم بود 


کژرو و شبکور و زشت و زهرناک

پیشه او خستن اجسام پاک


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287


او فضولی بوده است از انقباض

کرد بر مختار مطلق اعتراض


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۰۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3901


بگذران از جان ما سوءالقضا

وامبر ما را ز اخوان رضا


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ٢۴۵۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2455, Divan e Shams


تا نشوی مست خدا غم نشود از تو جدا

تا صفت گرگ دری یوسف کنعان نبری


من چرا مایه ضرر هستم هم برای خودم و هم برای دیگران


 آیا به جسمت ضرر می‌زنی


 آیا نگاه‌ داشتن آلودگی ضرر دارد پس چرا چیزی که ضرر به توان ۳ هست را نگاه می‌داری


 آیا حس لذت من ذهنی می‌ارزد که به بدنت ضرر بزنی


 چه چیزی تو را از مستی خارج می‌کند چه چیزی تو را از فضاگشایی بازمی‌دارد


 آیا اصلا خودت را مست می‌نامی از کجا می‌فهمی که مستی


 آیا میل به دیده شدن داری


 آیا متعهد هستی آیا هر اتفاقی بیفتد به مرکز عدم فضاگشایی و کار کردن بر روی خود تعهد داری تعهد به فضاگشایی و تغییر می‌تواند نشان مستی باشد


 آیا در زمینه بیان خود و مطالعهٔ مولانا تداوم داری


 مهمترین وظیفه شما تعهد به مستی و نگاه داشتن این مستی است


 آیا رفتار دیگران روی تو اثر دارد و تو را از مستی درمی‌آورد


 اگر بر حسب ذهن می‌بینی مست نیستی


 مستی فضاگشایی مداوم


 آن چیزی که واقعا ارزش دارد یادگیری و تغییر است آیا درس اتفاق را می‌گیری و تغییر می‌کنی


 تمام اشکالات از اینجا برمی‌خیزد که تو خودت را از جنس زندگی نمی‌بینی


 انسان من ذهنی خودش و دیگران را کوچک می‌بیند و این خاصیت را به دوستان و قرین‌های خودش القا می‌کند که نمی‌توانی


تحقیر و عدم شایستگی و ارزشمند نبودن از تلقینات من ذهنی است


 ترک ورد که ورد همان فضاگشایی است سبب ضرر و زیان است


 اگر هر لحظه در کار جدید نیستی و به کار و فکر کهنه می‌پردازی مست نیستی


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #349


چون تو وردی ترک کردی در روش

بر تو قبضی آید از رنج و تبش


آن ادب کردن بود یعنی مکن

هیچ تحویلی از آن عهد کهن


پیش از آن کاین قبض زنجیری شود

این که دل‌گیری‌ست پاگیری شود


رنج معقولت شود محسوس و فاش

تا نگیری این اشارت را به لاش


 هرگونه مقاومتی به هر دلیلی نشان عدم مستی است


 انسان مست چشمش به کشت اول است و پرهیز می‌کند


 هرکسی مست است می‌گوید نمی‌دانم و عاجزم


 انسان مست لرزان است که مبادا این حزم و دوراندیشی و دید بر حسب عدم از او برود


 آن‌که خاموش نیست مست نیست


 انسان مست دائما می‌گوید مشکل از من است


 آیا به تأیید من‌های ذهنی احتیاج داری آیا اگر آنها بگویند توی سرت بزن و غم بخور و مساله بساز پیروی خواهی کرد


 تمام لطماتی که به خودمان و دیگران می‌زنیم از این است که از آنها چیزی می‌خواهیم انتظار داریم و تمرکزمان روی خودمان نیست


 آیا با خلق حسن خدمت می‌کنی


 وقتی با ذهن حرف می‌زنی متوجه می شوی که از جنس ژاژ است و از گفت زندگی نیست تنها گفت زندگی است که ضررزننده نیست


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3691


گفت هر یک‌تان دهد جنگ و فراق

گفت من آرد شما را اتفاق‏

 

پس شما خاموش باشید انصتوا

تا زبان‌تان من شوم در گفت ‏وگو

 

گر سخن‌تان در توافق موثقه است

در اثر مایه نزاع و تفرقه است


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰۲۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2022, Divan e Shams


تا نگردی پاک‌دل چون جبرئیل

گرچه گنجی درنگنجی در جنان


چشم خود را شسته عارف بیست سال

مشک مشک آورده از اشک روان


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۷۷۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #771, Divan e Shams


دل و جان به آب حکمت ز غبارها بشویید

هله تا دو چشم حسرت سوی خاکدان نماند


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰۲۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2022, Divan e Shams


معتمد شو تا درآیی در حرم

اولا بربند از گفتن دهان


شمس تبریزی گشاید راه شرق

چون شوی بسته‌دهان و رازدان


معانی کلیدی:


 تمرکز روی خود

 لم یکن

 ناپدید

 بی‌ندید

 جریده


چند نکته کلیدی:


 من مسئولم مستی‌ام را حفظ کنم


 فضاگشایی مثل راه رفتن است فکر نمی‌کنی


 پدر ضحاک می‌شوم اگر به فلانی بگویم او نباید فکر کند و من به او راه حل بدهم


 شغل‌تان فضاگشایی است


 همیشه فضا را باز می‌کنی می‌بینی چه جوابی می‌آید به واکنش از پیش‌ساخته‌شده نمی‌روی


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۲۳۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #2238


بر لبش قفل‌ست و در دل رازها

لب خموش و دل پر از آوازها


چند نکته کلیدی:


 بدون زحمت زیاد می‌شود خوشبخت شد نیاز نیست سرت به دیوار بلا بخورد


 من نباید چیزهای ناچیز را برای خودم مهم کنم هر چیزی که ذهن نشان می‌دهد در مقایسه با زندگی ناچیز است


 شما دیگر جسم نبین


 چاره سکوت و فضاگشایی


 وقتی مقاومت می‌کنی فورا پدید می‌شوی


ما خودمان را بی‌لیاقت فرض می‌کنیم در نتیجه فرد روی خودش کار نمی‌کند و در جبر می‌رود می‌گوید نمی‌توانم


 من گرفتار هیچ چیزی نمی‌شوم


 معتمد کسی است که بر خودش ناظر باشد و این همانیدگی‌های مرکز نقطه‌چین‌ها را ببیند و این همانیدگی‌ها نتوانند نظارت و ناظر بودن را بر هم بزنند


 تا آنجا که مقدور است سکوت کنید


 بسته‌دهان و رازدان


 پول برای مصرف است


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #250


باز هر سالی چو لکلک آمدی

تا مقیم قبه شهری شدی

 

خواجه هر سالی ز زر و مال خویش

خرج او کردی گشادی بال خویش

 

آخرین کرت سه ماه آن پهلوان

خوان نهادش بامدادان و شبان

 

از خجالت باز گفت او خواجه را

چند وعده چند بفریبی مرا

 

گفت خواجه جسم‌ و‌ جانم وصل‌جوست

لیک هر تحویل اندر حکم هوست


آدمی چون کشتی است و بادبان

تا کی آرد باد را آن بادران


باز سوگندان بدادش کای کریم

گیر فرزندان بیا بنگر نعیم

 

دست او بگرفت سه کرت به عهد

کاللـه اللـه زو بیا بنمای جهد


بعد ده سال و به هر سالی چنین

لابه‌ها و وعده‌های شکرین

 

کودکان خواجه گفتند ای پدر

ماه و ابر و سایه هم دارد سفر

 

حق‌ها بر وی تو ثابت کرده‌یی

رنج‌ها در کار او بس برده‌یی

 

او همی‌خواهد که بعضی حق آن

واگزارد چون شوی تو میهمان

 

بس وصیت کرد ما را او نهان

که کشیدش سوی ده لابه‌کنان

 

گفت حق است این ولی ای سیبویه

اتق من شر من احسنت الیه

 

صاحبخانه خواجه گفت اى خوبروى با كمال راست همين است كه گفتى

ولى بترس از شر كسى كه به او نيكى كرده‌اى


حديث


«اِتَّق شَرَّ مَنْ اَحْسَنْتَ اِلَيْه.»


«بترس از گزند كسى كه بدو نيكى كرده‌اى.»


دوستی تخم دم آخر بود

ترسم از وحشت که آن فاسد شود


صحبتی باشد چو شمشیر قطوع

همچو دی در بوستان و در زروع

 

صحبتی باشد چو فصل نوبهار

زو عمارت‌ها و دخل بی‌شمار


حزم آن باشد که ظن بد بری

تا گریزی و شوی از بد بری

 

حزم سوء‌الظن گفته‌ست آن رسول

هر قدم را دام می‌دان ای فضول

 

حدیث


«اَلْحَزْمُ سُوءُالظَّنَّ»


«دوراندیشی و احتیاط، همانا بدگمانی است.»


روی صحرا هست هموار و فراخ

هر قدم دامی‌ است کم ران اوستاخ

 

آن بز کوهی دود که دام کو

چون بتازد دامش افتد در گلو

 

آنکه می‌گفتی که کو اینک ببین

دشت می‌دیدی نمی‌دیدی کمین

 

بی‌کمین و دام و صیاد ای عیار

دنبه کی باشد میان کشتزار


آنکه گستاخ آمدند اندر زمین

استخوان و کله‌هاشان را ببین

 

چون به گورستان روی ای مرتضی

استخوانشان را بپرس از مامضی

 

تا به ظاهر بینی آن مستان کور

چون فرو رفتند در چاه غرور


چشم اگر داری تو کورانه میا

ور نداری چشم دست آور عصا

 

آن عصای حزم و استدلال را

چون نداری دید می‌کن پیشوا

 

ور عصای حزم و استدلال نیست

بی‌عصاکش بر سر هر ره مایست

 

گام زآن سان نه که نابینا نهد

تا که پا از چاه و از سگ وارهد

 

لرزلرزان و به ترس و احتیاط

می‌نهد پا تا نیفتد در خباط

 

ای ز دودی جسته در ناری شده

لقمه جسته لقمه ماری شده


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #917


بس گریزند از بلا سوی بلا

بس جهند از مار سوی اژدها


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #407


در زمانه صاحب دامی بود

همچو ما احمق که صید خود کند


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۶۱۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #614


بازگردانیدن سلیمان علیه‌السلام رسولان بلقیس را به آن هدیه‌ها

که آورده بودند سوی بلقیس و دعوت کردن بلقیس

را به ایمان و ترک آفتاب‎‌پرستی


باز گردید ای رسولان خجل

زر شما را دل به من آرید دل


قرآن کریم، سوره نمل (۲۷)، آیه ۳۷

Quran, An-Naml(#27), Line #37


«ارْجِعْ إِلَيْهِمْ فَلَنَأْتِيَنَّهُمْ بِجُنُودٍ لَا قِبَلَ لَهُمْ بِهَا وَلَنُخْرِجَنَّهُمْ مِنْهَا أَذِلَّةً وَهُمْ صَاغِرُونَ»


«اكنون به نزدشان بازگرد. سپاهى بر سرشان مى‌كشيم

كه هرگز طاقت آن را نداشته باشند. و به خوارى و خفت از آنجا بيرونشان مى‌كنيم.»


این زر من بر سر آن زر نهید

کوری تن فرج استر را دهید


فرج استر لایق حلقه ‌زر است

زر عاشق روی زرد اصفر است


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۸۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #881


صد جوال زر بیاری ای غنی

حق بگوید دل بیار ای منحنی


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۶۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #617


که نظرگاه خداوند است آن

کز نظر انداز خورشید است کان


کو نظرگاه شعاع آفتاب

کو نظرگاه خداوند لباب


از گرفت من ز جان اسپر کنید

گرچه اکنون هم گرفتار من‌اید


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۰۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3901


بگذران از جان ما سوءالقضا

وامبر ما را ز اخوان رضا


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۴۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1640


کل اصباح لنا شان جدید

کل شیء عن مرادی لایحید


در هر بامداد کاری تازه داریم

و هیچ کاری از حیطه مشیت من خارج نمی‌شود


قرآن کریم، سوره الرحمن (۵۵)، آیه ۲۹

Quran, Ar-Rahman(#55), Line #29


«يَسْأَلُهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ.»


«هركس كه در آسمان‌ها و زمين است سائل درگاه اوست، و او هر روز در كارى است.»


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۶۱۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #619


از گرفت من ز جان اسپر کنید

گرچه اکنون هم گرفتار من‌اید


مرغ فتنه دانه بر بام است او

پر گشاده بسته دام است او


چون به دانه داد او دل را به جان

ناگرفته مر ورا بگرفته دان


آن نظرها که به دانه می‌کند

آن گره دان کو به پا برمی‌زند


دانه گوید گر تو می‌دزدی نظر

من همی دزدم ز تو صبر و مقر


چون کشیدت آن نظر اندر پی‌ام

پس بدانی کز تو من غافل نی‌ام


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۸۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #282


قصه اهل سبا و طاغی کردن نعمت ایشان را


تو نخواندی قصه اهل سبا

یا بخواندی و ندیدی جز صدا

 

از صدا آن کوه خود آگاه نیست

سوی معنی هوش که را راه نیست

 

او همی بانگی کند بی‌ گوش و هوش

چون خمش‌ کردی تو او هم شد خموش

 

داد حق اهل سبا را بس فراغ

صدهزاران قصر و ایوان‌ها و باغ

 

شکر آن نگزاردند آن بدرگان

در وفا بودند کمتر از سگان


مر سگی را لقمه نانی ز در

چون رسد بر در همی ‌بندد کمر


پاسبان و حارس در می‌شود

گرچه بر وی جور و سختی‌ می‌رود

 

هم بر آن در باشدش باش و قرار

کفر دارد کرد غیری اختیار


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۸۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #3081, Divan e Shams


دریغ از تو که در آرزوی غیری تو

جمال خویش ندیدی که بی‌ندیدستی


تو را کسی بشناسد که اوت کس کرده‌ست

دگر کسیت نداند که ناپدیدستی


دلا برو بر یار و مباش بسته خویش

که سایح و سبک و چابک و جریدستی


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #290


ور سگی آید غریبی روز و شب

آن سگانش می‌کنند آن دم ادب

 

که برو آنجا که اول منزل است

حق آن نعمت گروگان دل است

 

می‌گزندش که برو بر جای خویش

حق آن نعمت فرو مگذار بیش

 

از در دل و اهل دل آب حیات

چند نوشیدی و وا شد چشم‌هات

 

بس‌ غذای سکر و وجد و بیخودی

از در اهل دلان بر جان زدی


باز این در را رها کردی ز حرص

گرد هر دکان همی‌گردی چو خرس


بر در آن منعمان چرب‌دیگ

می‌دوی بهر ثرید مرده‌ریگ

 

چربش اینجا دان که جان فربه شود

کار نااومید اینجا به ‌شود


صومعه عیساست خوان اهل دل

هان و هان ای مبتلا این در مهل


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۶۹

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2669

 

آمدن پیغامبران از حق به نصیحت اهل سبا

 

سیزده پیغمبر آنجا آمدند

گمرهان را جمله رهبر می‌شدند


که هله نعمت فزون شد شکر کو

مرکب شکر ار بخسپد حرکوا

 

شکر منعم واجب آید در خرد

ورنه بگشاید در خشم ابد


هین کرم بینید و این خود کس کند

کز چنین نعمت به شکری بس کند

 

سر ببخشد شکر خواهد سجده‌یی

پا ببخشد شکر خواهد قعده‌یی


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۱۰۸

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3108


باد تندست و چراغم ابتری

زو بگیرانم چراغ دیگری


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۱۱۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3112


او نکرد این فهم پس داد از غرر

شمع فانی را به فانی‌ای دگر


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷۴

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2674


قوم گفته شکر ما را برد غول

ما شدیم از شکر وز نعمت ملول

 

ما چنان پژمرده گشتیم از عطا

که نه طاعتمان خوش آید نه خطا

 

ما نمی‌خواهیم نعمت‌ها و باغ

ما نمی‌خواهیم اسباب و فراغ


انبیا گفتند در دل علتی‌ست

که از آن در حق‌شناسی آفتی‌ست


نعمت از وی جملگی علت شود

طعمه در بیمار کی قوت شود


چند خوش پیش تو آمد ای مصر

جمله ناخوش گشت و صاف او کدر


تو عدو این خوشی‌ها آمدی

گشت ناخوش هرچه بر وی کف زدی


هرکه او شد آشنا و یار تو

شد حقیر و خوار در دیدار تو


هر که او بیگانه باشد با تو هم

پیش تو او بس مه است و محترم


این هم از تأثیر آن بیماری است

زهر او در جمله جفتان ساری ‌است

 

دفع آن علت بباید کرد زود

که شکر با آن حدث خواهد نمود


هر خوشی کاید به تو ناخوش شود

آب حیوان گر رسد آتش شود

 

کیمیای مرگ و جسک است آن صفت

مرگ گردد ز آن حیاتت عاقبت


بس غذایی که ز وی دل زنده شد

چون بیامد در تن تو گنده شد

 

بس عزیزی که به ناز اشکار شد

چون شکارت شد بر تو خوار شد


آشنایی عقل با عقل از صفا

چون شود هر دم فزون باشد ولا

 

آشنایی نفس با هر نفس پست

تو یقین می‌دان که دم‌دم کمتر است

 

ز آنکه نفسش گرد علت می‌تند

معرفت را زود فاسد می‌کند


گر نخواهی دوست را فردا نفیر

دوستی با عاقل و با عقل گیر

 

از سموم نفس چون با علتی

هر چه گیری تو مرض را آلتی


گر بگیری گوهری سنگی شود

ور بگیری مهر دل جنگی شود

 

ور بگیری نکته بکری لطیف

بعد درکت گشت بی‌ذوق و کثیف

 

که من این را بس شنیدم کهنه شد

چیز دیگر گو بجز آن ای عضد


چیز دیگر تازه و نو گفته گیر

باز فردا ز آن شوی سیر و نفیر


دفع علت کن چو علت خو شود

هر حدیثی کهنه پیشت نو شود

 

تا که آن کهنه برآرد برگ نو

بشگفاند کهنه صد خوشه ز گو


ما طبیبانیم شاگردان حق

بحر قلزم دید ما را فانفلق


قرآن کریم، سوره شعراء (۲۶)، آیه ۶۳

Quran, Ash-Shu’araa(#26), Line #63


«فَأَوْحَيْنَا إِلَىٰ مُوسَىٰ أَنِ اضْرِبْ بِعَصَاكَ الْبَحْرَ فَانْفَلَقَ فَكَانَ كُلُّ فِرْقٍ كَالطَّوْدِ الْعَظِيمِ.»


«پس به موسى وحى كرديم كه: عصايت را بر دريا بزن.

دريا بشكافت و هر پاره چون كوهى عظيم گشت.»


آن طبیبان طبیعت دیگرند

که به دل از راه نبضی بنگرند

 

ما به دل بی‌واسطه خوش بنگریم

کز فراست ما به عالی منظریم


آن طبیبان غذااند و ثمار

جان حیوانی بدیشان استوار

 

ما طبیبان فعالیم و مقال

ملهم ما پرتو نور جلال


کاین چنین فعلی تو را نافع بود

و آنچنان فعلی ز ره قاطع بود

 

این چنین قولی تو را پیش آورد

و آنچنان قولی تو را نیش آورد

 

آن طبیبان را بود بولی دلیل

وین دلیل ما بود وحیی جلیل

 

دستمزدی می‌نخواهیم از کسی

دستمزد ما رسد از حق بسی

 

هین صلا بیماری ناسور را

داروی ما یک به یک رنجور را


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۱۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2710

 

معجزه خواستن قوم از پیغامبران

 

قوم گفتند ای گروه مدعی

کو گواه علم طب و نافعی

 

چون شما بسته همین خواب و خورید

همچو ما باشید در ده می‌چرید

 

قرآن کریم، سوره فرقان (۲۵)، آیه ۷

Quran, Al-Furqaan(#25), Line #7


«وَقَالُوا مَالِ هَٰذَا الرَّسُولِ يَأْكُلُ الطَّعَامَ وَيَمْشِي فِي الْأَسْوَاقِ… .»


«و گفتند: چيست اين پيامبر را كه غذا مى‌خورد و در بازارها راه مى‌رود؟… .»


چون شما در دام این آب و گلید

کی شما صیاد سیمرغ دلید

 

حب جاه و سروری دارد بر آن

که شمارد خویش از پیغمبران

 

ما نخواهیم این چنین لاف و دروغ

کردن اندر گوش و افتادن به دوغ


انبیا گفتند کاین ز آن علت است

مایه کوری حجاب رویت است

 

دعوی ما را شنیدید و شما

می‌نبینید این گهر در دست ما

 

امتحان‌ست این گهر مر خلق را

ماش گردانیم گرد چشم‌ها


هرکه گوید کو گوا گفتش گواست

کو نمی‌بیند گهر حبس عماست


آفتابی در سخن آمد که خیز

که برآمد روز برجه کم ستیز

 

تو بگویی آفتابا کو گواه

گویدت ای کور از حق دیده خواه

 

روز روشن هرکه او جوید چراغ

عین جستن کوریش دارد بلاغ


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۰۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #702


پیش این خورشید کو بس روشنی است

در حقیقت هر دلیلی رهزنی است


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۲۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2722

 

ور نمی‌بینی گمانی برده‌ای

که صباح‌ست و تو اندر پرده‌ای


کوری خود را مکن زین گفت فاش

خامش و در انتظار فضل باش

 

در میان روز گفتن روز کو

خویش رسوا کردن است ای روزجو

 

صبر و خاموشی جذوب رحمت‌ است

وین نشان جستن نشان علت است

 

انصتوا بپذیر تا بر جان تو

آید از جانان جزای انصتوا

 

گر نخواهی نکس پیش این طبیب

بر زمین زن زر و سر را ای لبیب


گفت افزون را تو بفروش و بخر

بذل جان و بذل جاه و بذل زر

 

تا ثنای تو بگوید فضل هو

که حسد آرد فلک بر جاه تو

 

چون طبیبان را نگه دارید دل

خود ببینید و شوید از خود خجل


دفع این کوری به دست خلق نیست

لیک اکرام طبیبان از هدی‌ست

 

این طبیبان را به جان بنده شوید

تا به مشک و عنبر آگنده شوید


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۳۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2733


متهم داشتن قوم انبیا را

 

قوم گفتند این همه زرق است و مکر

کی خدا نایب کند از زید و بکر

 

هر رسول شاه باید جنس او

آب و گل کو خالق افلاک کو

 

مغز خر خوردیم تا ما چون شما

پشه را داریم همراز هما


کو هما کو پشه کو گل کو خدا

ز آفتاب چرخ چه بود ذره را

 

این چه نسبت این چه پیوندی بود

تا که در عقل و دماغی در رود


Back

Today visitors: 44

Time base: Pacific Daylight Time