Loading the content... Loading depends on your connection speed!

Ganje Hozour App
Ganje Hozour Iphone App Ganje Hozour Android App

: تماس با دفتر گنج حضور در آمریکا

Tel: 001 818 970 3345

Email: parviz4762@mac.com

Search
جستجو

Ganj e Hozour Program #426
برنامه شماره ۴۲۶ گنج حضور

Please rate this video
Out of 52 votes | 11293 Views
Poor            Good            Great

    

Set Stream Quality

  

Description

برنامه شماره ۴۲۶ گنج حضور
اجرا: پرویز شهبازی

PDF ،تمامی اشعار این برنامه


چگونه برنپرد جان چو از جناب جلال

خطاب لطف چو شکر به جان رسد که تعال

در آب چون نجهد زود ماهی از خشکی

چو بانگ موج به گوشش رسد ز بحر زلال

چرا ز صید نپرد به سوی سلطان باز

چو بشنود خبر ارجعی ز طبل و دوال

چرا چو ذره نیاید به رقص هر صوفی

در آفتاب بقا تا رهاندش ز زوال

چنان لطافت و خوبی و حسن و جان بخشی

کسی از او بشکیبد زهی شقا و ضلال

بپر بپر هله ای مرغ سوی معدن خویش

که از قفس برهیدی و باز شد پر و بال

ز آب شور سفر کن به سوی آب حیات

رجوع کن به سوی صدر جان ز صف نعال

برو برو تو که ما نیز می‌رسیم ای جان

از این جهان جدایی بدان جهان وصال

چو کودکان هله تا چند ما به عالم خاک

کنیم دامن خود پر ز خاک و سنگ و سفال

ز خاک دست بداریم و بر سما پریم

ز کودکی بگریزیم سوی بزم رجال

مبین که قالب خاکی چه در جوالت کرد

جوال را بشکاف و برآر سر ز جوال

به دست راست بگیر از هوا تو این نامه

نه کودکی که ندانی یمین خود ز شمال

بگفت پیک خرد را خدا که پا بردار

بگفت دست اجل را که گوش حرص بمال

ندا رسید روان را روان شو اندر غیب

منال و گنج بگیر و دگر ز رنج منال

تو کن ندا و تو آواز ده که سلطانی

تو راست لطف جواب و تو راست علم سؤال



قل تعالوا آیتیست از جذب حق

ما به جذبه حق تعالی می رویم


از لذت بوهای او وز حسن و از خوهای او

وز قل تعالوهای او جان‌ها به درگاه آمده



همچو طفلان جمله‌تان دامن‌سوار

گوشهٔ دامن گرفته اسب وار

از حق انَّ الظَّنَّ لا یُغنی رسید

مرکب ظن بر فلکها کی دوید

آنگهی بینید مرکبهای خویش

مرکبی سازیده‌ایت از پای خویش

وهم و فکر و حس و ادراک شما

همچو نی دان مرکب کودک هلا



آن مگس بر برگ کاه و بول خر

همچو کشتیبان همی افراشت سر

گفت من دریا و کشتی خوانده‌ام

مدتی در فکر آن می‌مانده‌ام

اینک این دریا و این کشتی و من

مرد کشتیبان و اهل و رای‌زن

بر سر دریا همی راند او عمد

می‌نمودش آن قدر بیرون ز حد

بود بی‌حد آن چمین نسبت بدو

آن نظر که بیند آن را راست کو

عالمش چندان بود کش بینشست

چشم چندین بحر همچندینشست

صاحب تاویل باطل چون مگس

وهم او بول خر و تصویر خس

گر مگس تاویل بگذارد به رای

آن مگس را بخت گرداند همای

آن مگس نبود کش این عبرت بود

روح او نه در خور صورت بود



روستایی گاو در آخر ببست

شیر گاوش خورد و بر جایش نشست

روستایی شد در آخر سوی گاو

گاو را می‌جست شب آن کنج‌کاو

دست می‌مالید بر اعضای شیر

پشت و پهلو گاه بالا گاه زیر

گفت شیر از روشنی افزون شدی

زهره‌اش بدریدی و دل خون شدی

این چنین گستاخ زان می‌خاردم

کو درین شب گاو می‌پنداردم

حق همی‌گوید که ای مغرور کور

نه ز نامم پاره پاره گشت طور

از من ار کوه احد واقف بدی

چشمه چشمه از جبل خون آمدی

از پدر وز مادر این بشنیده‌ای

لاجرم غافل درین پیچیده‌ای

گر تو بی‌تقلید ازین واقف شوی

بی نشان از لطف چون هاتف شوی

Back

Today visitors: 549

Time base: Pacific Daylight Time