Loading the content... Loading depends on your connection speed!

Ganje Hozour App
Ganje Hozour Iphone App Ganje Hozour Android App

: تماس با دفتر گنج حضور در آمریکا

Tel: 001 818 970 3345

Email: parviz4762@mac.com

Search
جستجو

Ganje Hozour Program #843
برنامه شماره ۸۴۳ گنج حضور

Please rate this video
Out of 206 votes | 7440 Views
Poor            Good            Great

    

Set Stream Quality

  

Description

برنامه شماره ۸۴۳ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی



۱۳۹۹ تاریخ اجرا: ۱ دسامبر ۲۰۲۰ - ۱۲ آذر







مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۶۵۵

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1655, Divan e Shams


دوش می‌گفت جانم: کِای سپهرِ مُعَظَّم(۱)

بَس مُعَلَّق زنانی، شعله‌ها اندر اِشْکَم 


بی گنه‌ بی‌جنایت، گردشی‌ بی‌نهایت

بر تَنَت در شکایت، نیلیی رسمِ ماتَم(۲)


گَه خوش و گاه ناخوش، چون خلیل اندر آتش

هم شَه و هم گداوَش، چون براهیمِ اَدهَم(۳)


صورتت سَهمناکی(۴)، حالَتَت دردناکی

گردشِ آسیاها داری و پیچِ اَرقَم(۵)


گفت چرخِ مقدّس، چون نترسم از آن کَس

کاو بهشتِ جهان را می­کُند چون جهنّم؟


در کَفَش خاک مومی سازَدَش زنگ و رومی

سازَدَش باز و بومی، سازَدَش شِکَّر و سَم


او نَهانیست یارا، این چنین آشکارا

پیش کردست ما را، تا شود او مُکَتَّم(۶)


کی شود بحرِ کیهان زیرِ خاشاک پنهان؟

گشته خاشاک رَقصان، موج در زیر و در بَم


چون تَنِ خاکدانَت بر سَرِ آب جانَت

جان تُتُق کرده(۷) تَن را در عروسی و در غَم


در تُتُق نوعروسی، تندخویی، شَموسی(۸)

می کُند خوش فُسوسی، بر بَد و نیکِ عالَم


خاک ازو سبزه زاری، چرخ ازو‌ بی‌قراری

هر طرف بختیاری زو مُعاف و مُسَلَّم


عقل ازو مُسْتَقینی(۹)، صَبر ازو مُستَعینی(۱۰)

عشق ازو غیب بینی، خاک او نقشِ آدم


باد پویان و جویان، آبها دست شویان

ما مسیحانه گویان، خاک خامُش چو مریم(۱۱)*


بحر با موجها بین، گِردِ کشتیِّ خاکین

کعبه و مکّه‌ها بین در تَکِ(۱۲) چاهِ زَمزَم(۱۳)


شَه بگوید: تو تَن زَن، خویش در چَه مَیَفکَن

که ندانی(۱۴) تو کردن دَلْو و حَبل(۱۵) از شَلولَم(۱۶)


* قرآن کریم، سوره مریم(۱۹)، آیه ۲۶-۲۳

Quran, Sooreh Maryam(#19), Line #23-26


« فَأَجَاءَهَا الْمَخَاضُ إِلَىٰ جِذْعِ النَّخْلَةِ قَالَتْ يَا لَيْتَنِي مِتُّ 

قَبْلَ هَٰذَا وَكُنْتُ نَسْيًا مَنْسِيًّا.» (٢٣)


« درد زاييدن او را به سوى تنه درخت خرمايى كشانيد. 

گفت: اى كاش پيش از اين مرده بودم و از يادها فراموش 

شده بودم.»


« فَنَادَاهَا مِنْ تَحْتِهَا أَلَّا تَحْزَنِي قَدْ جَعَلَ رَبُّكِ تَحْتَكِ سَرِيًّا.» (۲۴)


« كودك از زير او ندا داد: محزون مباش، پروردگارت از 

زير پاى تو جوى آبى روان ساخت.»


« وَهُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَيْكِ رُطَبًا جَنِيًّا.» (۲۵)


« نخل را بجنبان تا خرماى تازه چيده برايت فرو ريزد.»


« فَكُلِي وَاشْرَبِي وَقَرِّي عَيْنًا ۖ فَإِمَّا تَرَيِنَّ مِنَ الْبَشَرِ أَحَدًا 

فَقُولِي إِنِّي نَذَرْتُ لِلرَّحْمَٰنِ صَوْمًا فَلَنْ أُكَلِّمَ الْيَوْمَ إِنْسِيًّا.» (۲۶)


« پس اى زن، بخور و بياشام و شادمان باش و اگر از 

آدميان كسى را ديدى بگوى: براى خداى رحمان روزه نذر 

كرده‌ام و امروز با هيچ بشرى سخن نمى‌گويم.»


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۱۹

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #1019 


یُخرِجُ الحَیَّ مِنَ المَْیِّتْ بدان

که عدم آمد امید عابدان


حق تعالی زنده را از مُرده بیرون کشد. بدان که عدم مایهٔ 

امیدواریِ پرستشگران است.


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۴۰

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 940, Divan e Shams


ستایِشَت به حقیقت ستایشِ خویش است

که آفتابْ سِتا(۱۷) چشمِ خویش را بِسُتود


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۹

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #9 


مادِحِ(۱۸) خورشید، مَدّاح خود است

که دو چشمم روشن و نامُرْمَد(۱۹) است


ذَمِّ(۲۰) خورشید جهان، ذَمِّ خود است

که دو چشمم کور و تاریک و بد است


قرآن کریم، سوره فرقان(۲۵)، آیه ۷۷

Quran, Sooreh Al-Furqaan(#25), Line #77


« قُلْ مَا يَعْبَأُ بِكُمْ رَبِّي لَوْلَا دُعَاؤُكُمْ ۖ فَقَدْ كَذَّبْتُمْ فَسَوْفَ يَكُونُ لِزَامًا.»


« بگو: اگر پروردگار من شما را به طاعت خويش 

( به دعا يا پرستش با مرکز عدم ) نخوانده بود به شما 

نمى‌پرداخت، كه شما تكذيب كرده‌ايد و كيفرتان همراهتان خواهد بود.»


قرآن کریم، سوره حجر(۱۵)، آیه ۹۹

Quran, Sooreh Al-Hijr(#15), Line #99


« وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّىٰ يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ.»


« و پروردگارت را پرستش کن، تا یقین ]مرگ[ تو را در رسد.»


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۸۱

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #681 


در معانی، قسمت و اَعداد نیست

در معانی تجزیه و اَفراد نیست


اتّحادِ یار، با یاران خَوش است

پایِ معنی‌گیر، صورت سرکَش است


صورتِ سرکَش، گُدازان کُن به رنج

تا ببینی زیرِ او وحدت، چو گنج


ور تو نگْدازی، عنایت هایِ او

خود گُدازد، ای دلم مولایِ او


او نماید هم به دلها خویش را

او بدوزد خرقهٔ درویش را


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۷۷

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #1477 


اصل، خود جذب است، لیک ای خواجه‌تاش

کار کن، موقوفِ آن جذبه مباش


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۰۴۴

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #2044 


همچو چَهْ کَن(۲۱) خاک می‌کن گر کسی

زین تَنِ خاکی، که در آبی رسی


گر رسد جذبهٔ خدا، آبِ مَعین(۲۲)

چاه ناکنده، بجوشد از زمین


کار می‌کُن تو، به گوشِ آن مباش

اندک اندک خاکِ چَه را می‌تراش


هر که رنجی دید، گنجی شد پدید

هر که جِدّی(۲۳) کرد، در جَدّی(۲۴) رسید


گفت پیغمبر: رکوع است و سجود

بر درِ حق، کوفتن حلقهٔ وجود


حلقهٔ آن در هر آن کو می‌زند

بهرِ او دولت سَری بیرون کند   


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۸۳ 

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #1383 


قصهٔ سلطان محمود و غلامِ هندو


رَحْمَةُ اللهِ عَلَیْهِ گفته است

ذکرِ شَه محمودِ غازی(۲۵) سُفته است(۲۶)


کز غَزایِ(۲۷) هند، پیشِ آن هُمام(۲۸)

در غنیمت اوفتادش یک غلام


پس خلیفه‌ش کرد و بر تختش نشانْد

بر سپه بُگزیدش و فرزند خوانْد


طول و عرض و وصفِ قصّهٔ تُو به تُو

در کلامِ آن بزرگِ دین بجو


حاصل آن کودک بَرین تختِ نُضار(۲۹)

شِسته پهلویِ قُبادِ شهریار


گریه کردی، اشک می‌راندی به سوز

گفت شه او را که ای پیروزْروز(۳۰)

 

از چه گریی؟ دولتت شد ناگوار؟

فوقِ اَملاکی(۳۱)، قرینِ شهریار


تو بر این تخت و وزیران و سپاه

پیشِ تختت صف زده چون نَجم و ماه


گفت کودک: گریه‌ام زآن است زار

که مرا مادر در آن شهر و دیار


از تواَم تهدید کردی هر زمان

بینمت در دستِ محمود ارسلان


پس پدر، مر مادرم را در جواب

جنگ کردی، کین چه خشم است و عذاب؟


می‌نیابی هیچ نفرینی دگر

زین چنین نفرینِ مُهلِک سَهل تر؟


سخت بی‌رحمی و بس سنگین‌دلی

که به صد شمشیر او را قاتلی


من ز گفتِ هر دو حیران گشتمی

در دل افتادی مرا بیم و غمی


تا چه دوزخْ‌خوست محمود، ای عجب

که مَثَل گشته ست در وَیل(۳۲) و کُرَب(۳۳)


من همی‌لرزیدمی از بیمِ تو

غافل از اکرام و از تعظیمِ(۳۴) تو


مادرم کو؟ تا ببیند این زمان

مر مرا بر تخت ای شاهِ جهان


فقر، آن محمودِ توست ای بی‌سَعَت(۳۵)

طبع ازو دایم همی ترسانَدَت


گر بدانی رحمِ این محمودِ راد

خوش بگویی عاقبت محمود باد


فقر، آن محمودِ توست ای بیمْ‌دل

کم شنو زین مادرِ طبعِ مُضل(۳۶)


چون شکارِ فقر گردی تو، یقین

همچو کودک اشک باری یومِ دین


گرچه اندر پرورش، تَن مادر است

لیک از صد دشمنَت دشمن‌تر است  


تن چو شد بیمار، داروجُوت کرد

ور قوی شد مر تو را طاغوت(۳۷) کرد


چون زِرِه دان این تَنِ پُر حَیف(۳۸) را

نی شِتا(۳۹) را شاید و نه صَیف(۴۰) را


یارِ بد نیکوست بهرِ صبر را

که گشاید صبر کردن صَدر را


صبرِ مَه با شب، منوّر دارَدَش

صبرِ گُل با خار اَذْفَر(۴۱) دارَدَش


صبرِ شیر اندر میانِ فَرث(۴۲) و خون*

کرده او را ناعِشِ(۴۳) اِبْنُ اللَّبون(۴۴)


صبرِ جملهٔ انبیا با مُنکران

کردشان خاصِ حق و صاحبْ‌قِران(۴۵)


هر که را بینی یکی جامه دُرُست

دان که او آن را به صبر و کسب جُست


هرکه را دیدی برهنه و بی‌نوا

هست بر بی‌صبریِ او آن گوا


هرکه مُسْتَوْحِش(۴۶) بود پُر غصّه جان

کرده باشد با دَغایی(۴۷) اِقتران(۴۸)


صبر اگر کردی و اِلفِ(۴۹) با وفا

ار فراق او نخوردی این قَفا(۵۰)


خُوی با حق ساختی، چون انگبین

با لَبَن که لا اُحِبُّ الْافِلین(۵۱)


لاجَرم تنها نماندی همچنان

کآتشی مانده به راه از کاروان


چون ز بی‌صبری قرینِ غیر شد

در فِراقش پُر غم و بی‌خیر شد


صحبتت چون هست زَرِّ دَهدَهی(۵۲)

پیشِ خایِن چون امانت می‌نهی؟


خوی با او کُن کامانتهایِ تو

ایمن آید از اُفول و از عُتُو(۵۳)


خوی با او کن که خُو را آفرید   

خوی های انبیا را پَرورید


بَرّه‌یی بِدْهی رَمِه(۵۴) بازَت دهد**

پَرورندهٔ هر صفت خود رَب بُوَد


برّه پیشِ گرگ امانت می‌نهی

گرگ و یوسف را مَفَرما همرهی


گرگ اگر با تو نماید روبَهی

هین مکن باور، که نآید زو بِهی(۵۵)


جاهل ار با تو نماید هم‌دلی

عاقبت زخمت زند از جاهلی


او دو آلت دارد و خنثی بُوَد

فعلِ هر دو بی‌گُمان پیدا شود


او ذَکَر را از زنان پنهان کند

تا که خود را خواهرِ ایشان کند


شُلّه از مردان به کف پنهان کند

تا که خود را جنسِ آن مردان کند   


گفت یزدان: زآن … مکتوم او 

شُلّه یی سازیم بر خُرطومِ او


خداوند فرموده است: عیب پوشیده اهل نفاق را که همانا 

دورویی است، آشکار می کنیم.


تا که بینایانِ ما زآن ذو دَلال(۵۶)

در نیآیند از فنِ او در جَوال


حاصل آن کز هر ذَکَر نایَد نَری

هین ز جاهل ترس اگر دانشوری(۵۷)


از هر مردی مردانگی سر نمی زند.


دوستیِّ جاهلِ شیرین‌سخن

کم شنو، کآن هست چون سَمِّ کُهن


جانِ مادر، چشمِ روشن، گویدت

جز غم و حسرت از آن نَفْزویَدت


مر پدر را گوید آن مادر جِهار(۵۸)

که ز مکتب بچّه‌ام شد بس نِزار(۵۹)


از زنِ دیگر گَرَش آوردیی

بر وی این جَور و جفا کم کردیی؟


از جُزِ تو گر بُدی این بچّه‌ام

این فُشار(۶۰) آن زن بگفتی نیز هم


هین بِجَه(۶۱) زین مادر و تیبای(۶۲) او

سیلیِ بابا به از حلوای او


هست مادر نفس و، بابا عقلِ راد

اوّلش تنگیّ و، آخر صد گشاد


ای دهندهٔ عقل ها، فریاد رَس

تا نخواهی تو نخواهد هیچ کس


هم طلب از توست و هم آن نیکویی

ما که ایم؟ اوّل تویی، آخر تویی


هم بگو تو، هم تو بشنو، هم تو باش

ما همه لاشیم(۶۳) با چندین تراش


زین حواله، رغبت افزا در سُجود

کاهلیِّ جبر مَفْرِست و خُمود(۶۴)


جبر، باشد پَرّ و بالِ کاملان

جبر، هم زندان و بندِ کاهلان


همچو آبِ نیل دان این جبر را

آب، مؤمن را و خون مر گَبر را


بال، بازان را سویِ سلطان بَرَد

بال، زاغان را به گورستان بَرَد


بازگرد اکنون تو در شرحِ عدم

که چو پازهرست و پنداریش سَم


همچو هندوبچّه هین ای خواجه‌تاش(۶۵)

رَو، ز محمودِ عدم ترسان مباش


از وجودی ترس کاکنون در وی ای

آن خیالت لاشی و تو لاشی ای


لاشیی بر لاشیی عاشق شده ست

هیچ نی مر هیچ نی را ره زده ست


چون برون شد این خیالات از میان

گشت نامعقولِ تو بر تو عیان    


* قرآن کریم، سوره نحل(۱۶)، آیه ۶۶

Quran, Sooreh An-Nahl(#16), Line #66


« وَإِنَّ لَكُمْ فِي الْأَنْعَامِ لَعِبْرَةً ۖ نُسْقِيكُمْ مِمَّا فِي بُطُونِهِ 

مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَدَمٍ لَبَنًا خَالِصًا سَائِغًا لِلشَّارِبِينَ.»


« براى شما در چارپايان پندى است. از شير خالصى 

كه از شكمشان از ميان سرگين و خون بيرون مى‌آيد 

سيرابتان مى‌كنيم. شيرى كه به كام نوشندگانش گواراست.»


** قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۱۶۰

Quran, Sooreh Al-An'aam(#6), Line #160


« مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا…» 


« هر كس كار نيكى انجام دهد ده برابر به او پاداش دهند…»






(۱) مُعَظَّم: بسیار بزرگ

(۲) نیلیی رسمِ ماتَم: اشاره به آن است که در قدیم در عزا جامهٔ لاجوردی(نیلی) می پوشیدند.

(۳) براهیمِ اَدْهَم: ابواسحاق ابراهیم ادهم، نام یکی از بزرگان زاهد و پرهیزکار در قرن دوم هجری است.

(۴) سَهمناک: ترسناک، هولناک

(۵) اَرقَم: مار سیاه و سفید، پیچِ اَرقَم: پیچ و تاب مار پیسه.

(۶) مُکَتَّم: پوشیده، پنهان

(۷) تُتُق: محجوب، پوشیده شده

(۸) شَموس: معرّب چَموش، به معنی سرکش، توسن

(۹) مُسْتَقین: خواهندهٔ یقین

(۱۰) مُستَعین: یاری خواهنده

(۱۱) خامُش چو مریم: اشاره به سکوت حضرت مریم و سخن گفتن عیسی در شکم مادر است.

(۱۲) تَک: ته، پایین، قعر

(۱۳) زَمزَم: نام چاهی در مکّه

(۱۴) ندانی: نمی توانی

(۱۵) دَلْو و حَبل: سطل آب و ریسمان چاه

(۱۶) شَلولَم: کلمه ای که در قصّه ها آورده اند که اگر کسی بگوید شَلولم و

از بام خود را پرتاب کند، سالم بر زمین می آید.

(۱۷) آفتابْ سِتا: ستایشگر آفتاب

(۱۸) مادِح: مدح ‌کننده، ستاینده

(۱۹) نامُرْمَد: چشم سالم

(۲۰) ذَم: بد گفتن، نکوهش کردن

(۲۱) چَهْ کَن: چاه کَن

(۲۲) آبِ مَعین: آب روان و گوارا

(۲۳) جِدّ: تلاش و کوشش

(۲۴) جَدّ: بهره و نصیب

(۲۵) غازی: جنگجو

(۲۶) سُفته است: گفته است

(۲۷) غَزا: جنگ کردن

(۲۸) هُمام: شاه بلند همت، مرد بزرگ و دلیر و بخشنده

(۲۹) نُضار: زر و سیم خاص، خالص از هر چیز

(۳۰) پیروزروز: کامیاب

(۳۱) اَملاک: جمعِ مَلِک، به معنی شاهان

(۳۲) وَیل: به بدی گرفتار آمدن، نابودی

(۳۳) کُرب: سختی، اندوه

(۳۴) اکرام و تعظیم: احسان و بزگداشت

(۳۵) سَعَت: گشادگی، توانایی

(۳۶) مُضل: گمراه کننده

(۳۷) طاغوت: بسیار طغیان کننده

(۳۸) پُر حَیف: پُر ستم، ستمکار

(۳۹) شِتا: مخفف شتاء، به معنی زمستان

(۴۰) صَیف: تابستان

(۴۱) اَذْفَر: هر آنچه که دارای بوی تند و تیز باشد.

(۴۲) فَرث: مدفوع، سرگین

(۴۳) ناعِش: حیات بخش

(۴۴) اِبْنُ اللَّبون: بچه شتر

(۴۵) صاحبْ‌قِران: نیک بخت، خوش اقبال

(۴۶) اِقتران: همنشین شدن، قرین شدن

(۴۷) مُسْتَوْحِش: بيمناک

(۴۸) دَغا: مكار، حيله گر

(۴۹) اِلف: دوست

(۵۰) قفا: پس گردنی

(۵۱) اُحِبُّ الْافِلین: فرو شوندگان را دوست ندارم.

(۵۲) زَرِ دَهدَهی: طلای ناب

(۵۳) عُتُو: تعدی، تجاوز

(۵۴) رَمِه: گلّه گاو، گوسفند و یا اسب

(۵۵) بهی: نیکویی

(۵۶) ذو دَلال: دارای فریب

(۵۷) دانشور: صاحب دانش

(۵۸) جِهار: علنی شدن، آشکار شدن

(۵۹) نِزار: ضعیف و ناتوان

(۶۰) فُشار: سخن یاوه

(۶۱) بِجَه: فرار کن

(۶۲) تیبا: فریب، عشوه

(۶۳) لاش: هیچ چیز

(۶۴) خُمود: سستی

(۶۵) خواجه‌تاش: همخواجه، دو غلامی که یک صاحب 

داشته باشند.

************************

تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسان


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۶۵۵

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 1655, Divan e Shams


دوش می‌گفت جانم کای سپهر معظم

بس معلق زنانی شعله‌ها اندر اشکم 


بی گنه‌ بی‌جنایت گردشی‌ بی‌نهایت

بر تنت در شکایت نیلیی رسم ماتم


گه خوش و گاه ناخوش چون خلیل اندر آتش

هم شه و هم گداوش چون براهیم ادهم


صورتت سهمناکی حالتت دردناکی

گردش آسیاها داری و پیچ ارقم


گفت چرخ مقدس چون نترسم از آن کس

کاو بهشت جهان را می­کند چون جهنم


در کفش خاک مومی سازدش زنگ و رومی

سازدش باز و بومی سازدش شکر و سم


او نهانیست یارا این چنین آشکارا

پیش کردست ما را تا شود او مکتم


کی شود بحر کیهان زیر خاشاک پنهان

گشته خاشاک رقصان موج در زیر و در بم


چون تن خاکدانت بر سر آب جانت

جان تتق کرده تن را در عروسی و در غم


در تتق نوعروسی تندخویی شموسی

می کند خوش فسوسی بر بد و نیک عالم


خاک ازو سبزه زاری چرخ ازو‌ بی‌قراری

هر طرف بختیاری زو معاف و مسلم


عقل ازو مستقینی صبر ازو مستعینی

عشق ازو غیب بینی خاک او نقش آدم


باد پویان و جویان آبها دست شویان

ما مسیحانه گویان خاک خامش چو مریم*


بحر با موجها بین گرد کشتی خاکین

کعبه و مکه‌ها بین در تک چاه زمزم


شه بگوید تو تن زن خویش در چه میفکن

که ندانی تو کردن دلو و حبل از شلولم


* قرآن کریم، سوره مریم(۱۹)، آیه ۲۶-۲۳

Quran, Sooreh Maryam(#19), Line #23-26


« فَأَجَاءَهَا الْمَخَاضُ إِلَىٰ جِذْعِ النَّخْلَةِ قَالَتْ يَا لَيْتَنِي مِتُّ 

قَبْلَ هَٰذَا وَكُنْتُ نَسْيًا مَنْسِيًّا.» (٢٣)


« درد زاييدن او را به سوى تنه درخت خرمايى كشانيد. 

گفت: اى كاش پيش از اين مرده بودم و از يادها فراموش 

شده بودم.»


« فَنَادَاهَا مِنْ تَحْتِهَا أَلَّا تَحْزَنِي قَدْ جَعَلَ رَبُّكِ تَحْتَكِ سَرِيًّا.» (۲۴)


« كودك از زير او ندا داد: محزون مباش، پروردگارت از 

زير پاى تو جوى آبى روان ساخت.»


« وَهُزِّي إِلَيْكِ بِجِذْعِ النَّخْلَةِ تُسَاقِطْ عَلَيْكِ رُطَبًا جَنِيًّا.» (۲۵)


« نخل را بجنبان تا خرماى تازه چيده برايت فرو ريزد.»


« فَكُلِي وَاشْرَبِي وَقَرِّي عَيْنًا ۖ فَإِمَّا تَرَيِنَّ مِنَ الْبَشَرِ أَحَدًا 

فَقُولِي إِنِّي نَذَرْتُ لِلرَّحْمَٰنِ صَوْمًا فَلَنْ أُكَلِّمَ الْيَوْمَ إِنْسِيًّا.» (۲۶)


« پس اى زن، بخور و بياشام و شادمان باش و اگر از 

آدميان كسى را ديدى بگوى: براى خداى رحمان روزه نذر 

كرده‌ام و امروز با هيچ بشرى سخن نمى‌گويم.»


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۱۹

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #1019 


یخرج الحی من المیت بدان

که عدم آمد امید عابدان


حق تعالی زنده را از مُرده بیرون کشد. بدان که عدم مایهٔ 

امیدواریِ پرستشگران است.


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۹۴۰

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Qazal)# 940, Divan e Shams


ستایشت به حقیقت ستایش خویش است

که آفتاب ستا چشم خویش را بستود


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۹

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #9 


مادح خورشید مداح خود است

که دو چشمم روشن و نامرمد است


ذم خورشید جهان ذم خود است

که دو چشمم کور و تاریک و بد است


قرآن کریم، سوره فرقان(۲۵)، آیه ۷۷

Quran, Sooreh Al-Furqaan(#25), Line #77


« قُلْ مَا يَعْبَأُ بِكُمْ رَبِّي لَوْلَا دُعَاؤُكُمْ ۖ فَقَدْ كَذَّبْتُمْ فَسَوْفَ يَكُونُ لِزَامًا.»


« بگو: اگر پروردگار من شما را به طاعت خويش 

( به دعا يا پرستش با مرکز عدم ) نخوانده بود به شما 

نمى‌پرداخت، كه شما تكذيب كرده‌ايد و كيفرتان همراهتان خواهد بود.»


قرآن کریم، سوره حجر(۱۵)، آیه ۹۹

Quran, Sooreh Al-Hijr(#15), Line #99


« وَاعْبُدْ رَبَّكَ حَتَّىٰ يَأْتِيَكَ الْيَقِينُ.»


« و پروردگارت را پرستش کن، تا یقین ]مرگ[ تو را در رسد.»


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۸۱

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #1, Line #681 


در معانی قسمت و اعداد نیست

در معانی تجزیه و افراد نیست


اتحاد یار با یاران خوش است

پای معنی‌گیر صورت سرکش است


صورت سرکش گدازان کن به رنج

تا ببینی زیر او وحدت چو گنج


ور تو نگدازی عنایت های او

خود گدازد ای دلم مولای او


او نماید هم به دلها خویش را

او بدوزد خرقه درویش را


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۷۷

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #1477 


اصل خود جذب است لیک ای خواجه‌تاش

کار کن موقوف آن جذبه مباش


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۰۴۴

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #5, Line #2044 


همچو چه کن خاک می‌کن گر کسی

زین تن خاکی که در آبی رسی


گر رسد جذبه خدا آب معین

چاه ناکنده بجوشد از زمین


کار می‌کن تو به گوش آن مباش

اندک اندک خاک چه را می‌تراش


هر که رنجی دید گنجی شد پدید

هر که جدی کرد در جدی رسید


گفت پیغمبر رکوع است و سجود

بر در حق کوفتن حلقه وجود


حلقه آن در هر آن کو می‌زند

بهر او دولت سری بیرون کند   


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۸۳ 

Rumi( Molana Jalaleddin) Poem(Mathnavi), Book #6, Line #1383 


قصهٔ سلطان محمود و غلامِ هندو


رحمة الله علیه گفته است

ذکر شه محمود غازی سفته است


کز غزای هند پیش آن همام

در غنیمت اوفتادش یک غلام


پس خلیفه‌ش کرد و بر تختش نشاند

بر سپه بگزیدش و فرزند خواند


طول و عرض و وصف قصه تو به تو

در کلام آن بزرگ دین بجو


حاصل آن کودک برین تخت نضار

شسته پهلوی قباد شهریار


گریه کردی اشک می‌راندی به سوز

گفت شه او را که ای پیروزروز

 

از چه گریی دولتت شد ناگوار

فوق املاکی قرین شهریار


تو بر این تخت و وزیران و سپاه

پیش تختت صف زده چون نجم و ماه


گفت کودک گریه‌ام زآن است زار

که مرا مادر در آن شهر و دیار


از توام تهدید کردی هر زمان

بینمت در دست محمود ارسلان


پس پدر مر مادرم را در جواب

جنگ کردی کین چه خشم است و عذاب


می‌نیابی هیچ نفرینی دگر

زین چنین نفرین مهلک سهل تر


سخت بی‌رحمی و بس سنگین‌دلی

که به صد شمشیر او را قاتلی


من ز گفت هر دو حیران گشتمی

در دل افتادی مرا بیم و غمی


تا چه دوزخ‌خوست محمود ای عجب

که مثل گشته ست در ویل و کرب


من همی‌لرزیدمی از بیم تو

غافل از اکرام و از تعظیم تو


مادرم کو تا ببیند این زمان

مر مرا بر تخت ای شاه جهان


فقر آن محمود توست ای بی‌سعت

طبع ازو دایم همی ترساندت


گر بدانی رحم این محمودِ راد

خوش بگویی عاقبت محمود باد


فقر آن محمود توست ای بیم‌دل

کم شنو زین مادر طبع مضل


چون شکار فقر گردی تو یقین

همچو کودک اشک باری یوم دین


گرچه اندر پرورش تن مادر است

لیک از صد دشمنت دشمن‌تر است  


تن چو شد بیمار داروجوت کرد

ور قوی شد مر تو را طاغوت کرد


چون زره دان این تن پر حیف را

نی شتا را شاید و نه صیف را


یار بد نیکوست بهرِ صبر را

که گشاید صبر کردن صدر را


صبر مه با شب منور داردش

صبر گل با خار اذفر داردش


صبر شیر اندر میان فرث و خون*

کرده او را ناعش ابن اللبون


صبر جمله انبیا با منکران

کردشان خاص حق و صاحب‌قران


هر که را بینی یکی جامه درست

دان که او آن را به صبر و کسب جست


هرکه را دیدی برهنه و بی‌نوا

هست بر بی‌صبری او آن گوا


هرکه مستوحش بود پر غصه جان

کرده باشد با دغایی اقتران


صبر اگر کردی و الف با وفا

ار فراق او نخوردی این قفا


خوی با حق ساختی چون انگبین

با لبن که لا احب الافلین


لاجرم تنها نماندی همچنان

کاتشی مانده به راه از کاروان


چون ز بی‌صبری قرین غیر شد

در فراقش پر غم و بی‌خیر شد


صحبتت چون هست زر دهدهی

پیش خاین چون امانت می‌نهی


خوی با او کن کامانتهای تو

ایمن آید از افول و از عتو


خوی با او کن که خو را آفرید   

خوی های انبیا را پرورید


بره‌یی بدهی رمه بازت دهد**

پرورنده هر صفت خود رب بود


بره پیش گرگ امانت می‌نهی

گرگ و یوسف را مفرما همرهی


گرگ اگر با تو نماید روبهی

هین مکن باور که ناید زو بهی


جاهل ار با تو نماید هم‌دلی

عاقبت زخمت زند از جاهلی


او دو آلت دارد و خنثی بود

فعل هر دو بی‌گمان پیدا شود


او ذکر را از زنان پنهان کند

تا که خود را خواهر ایشان کند


شله از مردان به کف پنهان کند

تا که خود را جنس آن مردان کند   


گفت یزدان زآن … مکتوم او 

شله یی سازیم بر خرطوم او


خداوند فرموده است: عیب پوشیده اهل نفاق را که همانا 

دورویی است، آشکار می کنیم.


تا که بینایان ما زآن ذو دلال

در نیایند از فن او در جوال


حاصل آن کز هر ذکر ناید نری

هین ز جاهل ترس اگر دانشوری


از هر مردی مردانگی سر نمی زند.


دوستی جاهل شیرین‌سخن

کم شنو کان هست چون سم کهن


جان مادر چشم روشن گویدت

جز غم و حسرت از آن نفزویدت


مر پدر را گوید آن مادر جهار

که ز مکتب بچه‌ام شد بس نزار


از زن دیگر گرش آوردیی

بر وی این جور و جفا کم کردیی


از جز تو گر بدی این بچه‌ام

این فشار آن زن بگفتی نیز هم


هین بجه زین مادر و تیبای او

سیلی بابا به از حلوای او


هست مادر نفس و بابا عقل راد

اولش تنگی و آخر صد گشاد


ای دهنده عقل ها فریاد رس

تا نخواهی تو نخواهد هیچ کس


هم طلب از توست و هم آن نیکویی

ما که ایم اول تویی آخر تویی


هم بگو تو هم تو بشنو هم تو باش

ما همه لاشیم با چندین تراش


زین حواله رغبت افزا در سجود

کاهلی جبر مفرست و خمود


جبر باشد پر و بال کاملان

جبر هم زندان و بند کاهلان


همچو آب نیل دان این جبر را

آب مومن را و خون مر گبر را


بال بازان را سوی سلطان برد

بال زاغان را به گورستان برد


بازگرد اکنون تو در شرح عدم

که چو پازهرست و پنداریش سم


همچو هندوبچه هین ای خواجه‌تاش

رو ز محمود عدم ترسان مباش


از وجودی ترس کاکنون در وی ای

آن خیالت لاشی و تو لاشی ای


لاشیی بر لاشیی عاشق شده ست

هیچ نی مر هیچ نی را ره زده ست


چون برون شد این خیالات از میان

گشت نامعقول تو بر تو عیان    


* قرآن کریم، سوره نحل(۱۶)، آیه ۶۶

Quran, Sooreh An-Nahl(#16), Line #66


« وَإِنَّ لَكُمْ فِي الْأَنْعَامِ لَعِبْرَةً ۖ نُسْقِيكُمْ مِمَّا فِي بُطُونِهِ 

مِنْ بَيْنِ فَرْثٍ وَدَمٍ لَبَنًا خَالِصًا سَائِغًا لِلشَّارِبِينَ.»


« براى شما در چارپايان پندى است. از شير خالصى 

كه از شكمشان از ميان سرگين و خون بيرون مى‌آيد 

سيرابتان مى‌كنيم. شيرى كه به كام نوشندگانش گواراست.»


** قرآن کریم، سوره انعام(۶)، آیه ۱۶۰

Quran, Sooreh Al-An'aam(#6), Line #160


« مَنْ جَاءَ بِالْحَسَنَةِ فَلَهُ عَشْرُ أَمْثَالِهَا…» 


« هر كس كار نيكى انجام دهد ده برابر به او پاداش دهند…»

Back

Today visitors: 585

Time base: Pacific Daylight Time