Members

Username
نام کاربری
Password :
کلمه عبور
Remember Me


کاربران عزیز! جهت استفاده از امکانات سایت از جمله : ارسال نظر در زیر هر موزیک ویدیو، تشکیل لیستی از ویدیو های مورد علاقه تان و غیره ، لطفاً از همین فرم برای ورود به سایت استفاده کنید ، در صورت نداشتن نام کاربری و کلمه عبور لطفاً اینجا را کلیک فرمایید.

Spiritual Messages

برای مشاهده ویدیو های بیشتر لطفاً از صفحه بندی زیر استفاده نمایید.

    برداشتی از حکایت آن عاشق... و حکایت استدعای امیر تُرک... از دفتر ششم مثنوی - خانم لادن از کانادا



    فایل صوتی «برداشتی از حکایت آن عاشق... و حکایت استدعای امیر تُرک... از دفتر ششم مثنوی» - خانم لادن از کانادا


        


    برداشتی از «حکایت آن عاشق که شب بیامد بر امید وعده‌ی معشوق...»

    -مثنوی، دفتر ششم، از بیت ۵۹۳، مربوط به برنامه‌ ۸۸۹ گنج حضور

     

    در این قصه، شرح حال انسان در این لحظه به ظرافت بیان شده است.

    اینکه ذات اصیل انسان چیست و در من ذهنی چه روزگاری دارد و همچنین زندگی چگونه به انسان در این لحظه

    می‌نگرد.

    انسان قبل از آمدن به جهان مادی و ساختن من ذهنی، عاشق زندگی و در بند وصلِ معشوق ماه‌رویِ خود بوده است. او ماتِ شاهنشاه وجود خویش و وفادار بر عهد الست بوده است.

     

    عاشقی بودست در ایامِ پیش

    پاسبانِ عهد اندر عهدِ خویش

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۹۳

     

    سالها در بندِ وصلِ ماهِ خود

    شاهمات و ماتِ شاهنشاهِ خود

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۹۴

     

    مولانا میفرماید لحظه دیدار انسان با زندگی اکنون فرا رسیده است. درست است که انسان در نیمه شب ذهن به سر می‌برد، اما زندگی در همین لحظه خواستار دیدار با انسان است. هنگامی که به دنبال صبر و فضاگشایی، هوشیاری حضور در انسان از نیمه میگذرد، دیدار او با زندگی و گشایش مرکز انسان اتفاق می افتد و در نهایت وعده‌ی دیدار که این لحظه است فرا می رسد. زندگی در وعده‌اش صادق است.

     

    عاقبت جوینده یابنده بود

    که فرج از صبر زاینده بود

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۹۵

     

    بعد نصف اللّیل، آمد یارِ او

    صادق الوعدانه آن دلدار او

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۰۰

     

    پس انسانی که هنوز در ذهن است نیز در لحظه دیدار قرار دارد و زندگی نیز در این دیدار حاضر است، اما این انسان در خواب ذهن فرو رفته است و تلاشهای ذهنی برای رسیدن به زندگی میکند. به همانیدگی ها مشغول است و هنوز به بلوغ و پختگی در حضور نرسیده است. مولانا میگوید زندگی چنین انسانی را خفته میبیند و او را در شب ذهن در حالیکه مشغول همانیدگی‌هایش است، نگه میدارد.

     

    عاشق خود را فتاده خفته دید

    اندکی از آستینِ او درید

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۰۱

     

    گردگانی چندش اندر جیب کرد

    که تو طفلی، گیر این، می‌باز نَرد

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۰۲

     

    قصه از اینجا به بعد به شرح بیداری انسان میپردازد. انسانی که متوجه شده لحظات زیادی زندگی به دیدار او آمده و رفته و او مشغول بازی همانیدگی‌ها بوده است. بازی با گردوها تمام فعالیتهایی است که انسان با ذهنِ من‌دار انجام میدهد، به دنبال خوشبختی و موفقیت و حتی عشق در ذهن جستجو کردن، تمامی مسئله سازیها، درد ساختنها و درد کشیدنها، بحث و گفتگوهای ذهنی و تلاش های بیهوده برای برتر درآمدن. آنهم در لحظات ارزشمندی که معشوق در لحظه دیدار حاضر بوده است.

     

    چون سحر از خواب، عاشق بر جهید

    آستین و گردگانها را بدید

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۰۳

     

    گفت: شاه ما همه صدق و وفاست

    آنچه بر ما می‌رسد، آن هم ز ماست

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۰۴

     

    سحر برای انسان فرا رسیده است، همان لحظه ای که ارتعاش زنده کننده‌ی ابیات مولانا، خواب گردوبازی را برهم میزند و انسان بر بام هوشیاری حاضر و مراقب بر مرکزش می‌شود. همان لحظه‌ای که قضا و کن فکان گردوهای همانیدگی ها را می شکند تا به انسان یادآوری کند چشیدن غم، تنها به خاطر فراق و دوری از معشوق مجاز است و نه برای هیچ چیز آفل. همان لحظه‌ای که انسان از دید من ذهنی ملامتگر، دیوانه به نظر میاید زیرا بر طبق هیچ الگوی هرچه بیشتر بهتر ذهنی عمل نمیکند و به دعوت من ذهنی برای ستیزه بیشتر پاسخ نمی‌دهد. لحظه‌ای که انسان دست از آزمایش هجران بر می‌دارد و به شناسایی عظیم بی نیازی مطلق از جهان جسم زنده می‌شود.

     

    ای دلِ بی‌خواب، ما زین ایمنیم

    چون حرس بر بام چوبک می‌زنیم

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۰۵

     

    گردگان ما درین مِطحَن شکست

    هر چه گوییم از غم خود، اندکست

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۰۶

     

    عاذلا چند این صلای ماجرا

    پند کم ده بعد از این دیوانه را

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۰۷

     

    من نخواهم عشوۀ هجران شنود

    آزمودم، چند خواهم آزمود

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۰۸

     

    این دیوانگی یعنی برهم زدن الگوهای همانیده و شرطی شدگی‌ها، انسان را به دیدن اصل خود میرساند. عقل من ذهنی را از کار می اندازد، سلسله فکر را قطع میکند و انسان را مجهز به عقل کل و خرد زندگی می‌سازد. انسان در این حالت در پی تاب موی معشوق می‌رقصد و از اسارت در زنجیرهای فلج کننده‌ی الگوهای همانیده رها می‌شود.

     

    هرچه غیر شورش و دیوانگی‌ست

    اندرین ره دوری و بیگانگی‌ست

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۰۹

     

    هین بنه بر پایم آن زنجیر را

    که دریدم سلسلۀ تدبیر را

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۱۰

     

     

    غیر آن جَعد نگار مُقبِلم

    گر دو صد زنجیر آری، بُگسَلم

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۱۱

     

     

    ادامه: برداشتی از قصۀ «استدعای امیر تُرک...»

    -مثنوی، دفتر ششم از بیت ۶۴۳ مربوط به برنامه های ۸۹۰ و ۸۹۲ گنج حضور

     

    تا اینجا، مولانا یادآوری کرد که انسان در حضور زندگی و در لحظۀ دیدار با زندگی قرار دارد. اما تا زمانیکه رو به سوی ذهن دارد و زندگی را در تصاویر ذهنی جستجو میکند، در خواب هشیاری به سر میبرد. همچنین از زبان انسان بیدار شده از خواب ذهن گفت ما به اندازه کافی هجران را آزموده‌ایم و از این پس مانند نگهبانی بر بام هوشیاری خویش پاسبانی میدهیم تا مرکز جسمی را فنا و به زندگی زنده شویم.

    فضای گشوده درون انسان از جنس زندگیست و سوزانندۀ الگوهای شرطی‌شده و آسیب زنندۀ مرکز جسمی است. این شرطی‌شدگی‌ها در نور حضور می‌سوزند تا انسان به حضور زنده شود. سوختنی که جایز است و انسان سزاوار آن است.

    مولانا میگوید قبله و مقصود انسان تا زمانی که در جهان جسم به سر می‌برد، همین سوختن به مرکز جسمی است همانند شمعی که به سوختن زنده است.

     

    تا نسوزم، کی خُنُک گردد دلش؟

    ای دل ما خاندان و منزلش

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۱۷

     

    خانۀ خود را همی‌سوزی، بسوز

    کیست آن کس کو بگوید: لایَجوز

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۱۸

     

    خوش بسوز این خانه را ای شیرِ مست

    خانۀ عاشق چنین اولیترست

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۱۹

     

    مولانا به انسان میگوید خواب ذهن را رها کن و به کوی بی‌خوابان بیا. کوی بی‌خوابان،‌ دل عدم شده‌ی انسان است، فضای یکتایی که در آن انسانهای بیدار را میبینی که مجنون‌وار، پروانه وجود را بر آتش عشق می افکندند، و کشتی وجود را در دریای عشق غرق میکنند، و عشق را میبینی که همچون اژدهایی نهان و دلربا، کوه من ذهنی انسان را به آسانی می رباید.

     

    خواب را بگذار امشب ای پدر

    یک شبی بر کوی بی‌خوابان گذر

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۲۱

     

    بنگر این کشتی خلقان غرق عشق

    اژدهایی گشت گویی حلق عشق

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۲۳

     

    اژدهایی ناپدید دلربا

    عقلِ هم‌چون کوه را او کَهرُبا

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۲۴

     

    مولانا به انسان میگوید: تو اگر لحظه ای عشق را بچشی، و به دیدار نور برسی، هر زیبایی و بوی خوش این جهانی را رها میکنی و خودت را در جوی فنا می افکنی. جویی که تا ابد از آن بیرون نخواهی آمد.

     

    عقلِ هر عطّار کآگه شد ازو

    طبله‌ها را ریخت اندر آب جو

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۲۵

     

    رو کزین جو برنیایی تا ابد

    لَم یَکُن حَقًا لَهُ کُفواً اَحَد

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۲۶

     

    در ادامه، مولانا به انسان توصیه میکند که با چشم درون، چشم عدم‌بین ببیند و نه با چشم دوبین من ذهنی تا بتواند حقیقت را ببینید و از فضای محدودیت و حیله های ذهنی درآید و به یکتایی زنده شود. مولانا میگوید تا کی در ذهن میگویی نمیدانم. این ابیات نشان میدهند که توانایی عبور از بیابان محدود ذهن به جهان گشوده‌ی یکتایی به انسان داده شده است.

     

    ای مُزَوِّر چشم بگشای و ببین

    چند گویی: می‌ندانم آن و این

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۲۷

     

    تا نمی‌بینم، همی‌بینم شود

    وین ندانم‌هات، می‌دانم بود

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۲۹

     

     

    از این پس مولانا به شرح «نمیدانم» حقیقی در انسان می‌پردازد: شرح سفر انسان از مراحل شناخت و آگاهی تا مستی و مستی بخشی، شرح تبدیل انسان از عاشقِ خفته به تُرکِ مطرب‌خواه و از پس از آن به مطرب جان که نغمه اسرار الست سر میدهد. شرح گذشتن از نفی و زنده شدن به اثبات.

     

    مست را چون دل مِزاح اندیشه شد

    این ندانم و آن ندانم پیشه شد

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۳۸

     

    این ندانم وآن ندانم بهر چیست؟

    تا بگویی آنکه می‌دانیم، کیست

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۳۹

     

    نفی، بهرِ ثَبت باشد در سَخُن

    نفی بگذار و ز ثَبت آغاز کُن

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۴۰

     

    گذشتن انسان از «نمیدانم» و زنده شدن به اسرار الست در قصۀ امیرِ تُرک بیان شده است. امیرِ تُرک نماد انسانی است که به صورت نسبی از خواب ذهن بیدار شده، و از حضور مطربِ جان که زندگی است، آگاه شده است.

     

    اَعجَمی تُرکی سحر آگاه شد

    وز خُمار خَمر، مُطرب‌خواه شد

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۴۳

     

    مولانا در این قسمت تفاوت میان هشیاری حضور و هشیاری جسمی را شرح میدهد. میگوید یکی آسمان است و دیگری ریسمان. یکی آب حیات و دیگری زهر کُشنده. میگوید به نقش نگاه نکن. باید به حضور زنده باشی تا بتوانی زندگی را در بیرون شناسایی کنی. اگر در مرکزت جسم باشد جز شراب ذهنی نمی‌شناسی ولی اگر به جان اصیلت زنده باشی شراب یکتایی را میبینی و میشناسی.

     

    مطرب جان مونس مستان بود

    نُقل و قوت و قُوَّتِ مست آن بود

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۴۴

     

    مُطرِب ایشان را سویِ مستی کشید

    باز مستی از دَمِ مُطِرب چشید

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۴۵

     

    آن شراب حق بدان مطرب برد

    وین شراب تن ازین مطرب چَرَد

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۴۶

     

    مولانا میگوید شراب حضور و شراب ذهن نه تنها به جز لفظ، اشتراکی ندارند، بلکه یکی دل انسان را گوی چوگان فضای یکتایی میسازد و دیگری انسان را به دوزخ ذهن میبرد.

    در وجود انسانی که دلش گوی چوگان زندگی است، مطرب جان نغمه اسرار الست سر می‌دهد و پیوستگی میان شادی و درد، زندگی و این جهان حاصل میشود.

     

    چونکه کردند آشتی شادی و درد

    مطربان را تُرکِ ما بیدار کرد

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۶۴

     

    مطرب آغازید بیتی خوابناک

    که اَنِلنی الکَاسَ یا مَن لا اَراک

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۶۵

     

    مطرب جانِ انسان میخواند:

    ای کسی که تو را نمیبینم، جامی لبریز به من بده.

    تو حقیقت من هستی و از غایت قرب است که تو را نمیبینم.

    تو عقل منی گرچه در پیچ و خمهای ذهن گم شده‌ام.

    آنقدر به من نزدیکی که برای خواندنت «یا» نمی‌گویم.

    «یا» گفتن برای پنهان ساختن تو از کسانی است که در بیابان ذهن تو را جستجو میکنند.

     

    بعد از تحقق لحظه‌ی پرشور دیدار زندگی و بیدار شدن مطرب جان در دل انسان، مولانا انسان را متوجه «سکوت کردن» میکند. میگوید حالا که پس از طی کردن فراق در ذهن و فضاگشایی های مداوم به دیدار زندگی رسیدی، باید مراقب حضورت باشی. من ذهنی هنوز در پی بردن تو به ذهن است. پس از این، مهمترین کار تو سکوت درونی و مراقبت از حضورت است.

    در بیان این مطلب، مولانا قصه آمدن ضَریر به خانه حضرت رسول را بیان میکند. ضَریر یا کور نماد من ذهنی است که در قصه، با شتاب به خانه رسول که مرکز عدم شده ماست وارد میشود. درحالیکه فریاد تشنگی سر داده است.

     

    اندر آمد پیش پیغمبر ضَریر

    کای نوابخش تنور هر خمیر

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۷۰

     

    ای تو میر آب و من مستسقی‌ام

    مُستغاث، المُستغاث ای ساقی‌ام

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۷۱

     

    انسان در ذهن کور است زیرا حقیقت را نمی‌بیند و تنها نقشهای ذهنش را می‌بیند. همچنین تشنه است زیرا از دریافت آب زندگی محروم شده است. در قصه ضَریر از تشنگی فریاد برآورده و از زندگی طلب آب میکند. فریاد المستغاث فریاد تشنگی و درد انسانهای در ذهن است که به خانه رسول یعنی زندگی میبرند اما عایشه که نماد انسان بیدار است در مقابل کور خود را می‌پوشاند، با وجودیکه میداند کور قادر به تشخیص او نیست. یعنی وظیفه‌ی انسان پوشاندن و مراقبت از حضور خود در مقابل من ذهنی خود و دیگران است.

    استسقا یا بیماری تشنگی که انسان در ذهن دچارش میشود فقط به فنا شدن مرکز جسمی درمان میشود. در قصه، ضَریر درمان نمیخواهد فقط میگوید به من آب برسانید تا بتوانم به حیاتم در کوری ادامه دهم.

    مولانا میگوید که رسول که نماد زندگی است بر انسان غیرت دارد. انسان معشوق زیباروی زندگی است و زندگی وجود کاذب جسمی را در دل انسان برنمیتابد. عایشه که نماد انسان بیدار شده است نیز از غیرت رسول آگاه است و بدون اینکه رسول بگوید پی احتجاب یا پوشاندن خود میگریزد. یعنی انسان بیدار در ذات آگاه است که باید مراقب مرکز عدم شده‌اش باشد.

    عایشه نه تنها پی احتجاب میگریزد بلکه به اشارت دست حرف میزند که هوشیاری‌اش به ذهن نرود یعنی نهایت مراقبت و سکوت در حضور زندگی و در اجتناب از من ذهنی.

     

    چون در آمد آن ضَریر از در شتاب

    عایشه بگریخت بهر احتجاب

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۷۲

     

    زانک واقف بود آن خاتون پاک

    از غَیوری رسول رَشکناک

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۷۳

     

    مولانا انسان را به سکوت درونی توصیه میکند، زیرا سکوت و خموشی ذهن، بیان زندگی از طریق انسان که از طریق کن فکان صورت میپذیرد را آشکارتر میکند. درحالیکه با ذهن سخن گفتن روزن حضور انسان را میبندد و پوششی بر ارتعاش حضور انسان میشود.

     

    مولانا قصه امیر تُرک را ادامه میدهد. امیر ترک به حضور مطرب جان بیدار شده.

     

    مطرب آغازید پیش تُرک مست

    در حجاب نغمه اسرارِ الست

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۰۳

     

    نغمه اسرار الست، نغمه ای که مطرب زندگی در گوش این انسان میخواند نغمه‌ی «نمیدانم» است.

     

    من ندانم که تو ماهی یا وَثَن

    من ندانم تا چه می‌خواهی ز من

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۰۴

     

    می‌ندانم که مرا چون می‌کشی

    گاه در بر گاه در خون می‌کشی

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۰۷

     

    اعتراف حقیقی به نمیدانم همان لحظه ایست که انسان تا حد زیادی به مطرب جان زنده شده و اسرار الست را به یاد آورده و نیاز به مراقبت لحظه به لحظه بر هشیاری خویش دارد تا دوباره به دام ذهن نیفتد. امیر یا من ذهنی نغمه نمیدانم را دوست ندارد و آنرا درک نمیکند، زیرا نمیدانم برابر با نفی و فانی شدن اوست. به همین دلیل امیر از نغمۀ زندگی، طبعش ناخوش شده و میخواهد با گرز، بر سر مطرب بکوبد.

    تلاش من ذهنی برای خاموش کردن مطرب ِجان، در هر بار بلند شدن انسان بر پایه من ذهنی اتفاق می‌افتد. هر بار که خشمگین میشویم، هر بار که می‌ترسیم، هربار که دچار درد من ذهنی میشویم، هربار که قضاوت و مقاومت میکنیم، و هربار که میدانیم.

     

    هر اقدام برای حل کردن چالشهای زندگی با من ذهنی، نفی زندگی و تلاش برای اثبات من ذهنی است. قضا، انسان را در صحنه چالشهای مختلف می آورد تا چشم انسان را به جنبه‌ای از نفی من ذهنی و اثبات زندگی باز کند، شناسایی یک همانیدگی یا انداختن یک درد، روشن کردن یک جنبه تاریک از درونمان و نامحدود ساختن یک محدودیت کاذب. و در پشت همه این صحنه ها روی زیبای زندگی است که اصل وجود انسان است.

    در من ذهنی دسترسی به حقیقت امکانپذیر نیست. انسانی که قدم در راه بیداری گذاشته کم‌کم نغمه اسرار الست را به گوش جان میشنود اما مراقبت از من ذهنی در این مسیر بسیار مهم است. زیرا من ذهنی از شنیدن نغمه مطرب جان، ناخوش میشود و سر بلند میکند.

    توصیه مولانا به صبر و خاموشی کامل است، همچنین به پوشاندن و حفاظت دل عدم شده تا مطرب جان، به نواختن نغمه نفی ادامه دهد. نفی، مقدمه و لازمه‌ی اثبات یا زنده شدن انسان است و تسلیم یعنی همنوا شدن با نغمه ی نفیِ مطربِ جان، یعنی انسان اجزای مرکز جسمی را شناسایی و لا کند تا مقدمه ی زنده شدن به الّاالله فراهم شود.

     

    می‌رمد اثبات پیش از نفی تو

    نفی کردم تا بری ز اثبات بو

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۲۱

     

    در نوا آرم بنفی این ساز را

    چون بمیری، مرگ گوید راز را

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۲۲

     

    با سپاس و احترام

    لادن از کانادا

    فایل متن «برداشتی از حکایت آن عاشق... و حکایت استدعای امیر تُرک... از دفتر ششم مثنوی» - خانم لادن از کانادا

    تفسیر غزل ۳۳۶ از برنامه ۸۹۳ - خانم آزاده از آمریکا



    فایل صوتی «تفسیر غزل ۳۳۶ از برنامه ۸۹۳» - خانم آزاده از آمریکا


        


    با سلام،

     

    مُقَدَمه:

     

    اتفاق در فِعلِ رویداد است! هشیاری در ذهن، رویدادها را برایِ اثباتِ گُذرِ زمان، به عُنوانِ مَدرَکْ گِرو می‌گیرد. او در زمانِ بپا شُده، کارِ بیداری را به عنوانِ یک رویداد، واگُذار می‌کُند به زمان. حال چه می‌شود اگر هشیاری، ناگهان خود را از بَندِ زمان، در رهاییِ مُطلق بیاید؟

     

    در پایانِ زمانِ مَجازی، هشیاری از عشقْ یک جامْ می‌سِتانَد؛ جامْ لبریز است... از «حقیقتِ مُطلق».

     

    -خلاصه از غزل شماره‌ی ۳۳۶، دیوان شمس، برنامه ۸۹۳ گنج حضور

     

    ۱) بِدِه یک جامْ، ای پیرِ خَرابات

    مگو فردا، که فی التَّاخیرِ آفات

     

    ۲) به جایِ باده دَردِه خونِ فرعون

    که آمد موسیِ جانَم به میقات

     

    بِدِه یک جامْ و مَگو فردا؛ که در «این» دیدار، زمان برابر است با تأخیر؛ و تأخیر در دیدار (تأخیر در دیدارِ عشق)، برابر است با آفات.

     

    ما را قراری‌ست با عشق. مَحَلِ قَرار هم، در همین لحظه است؛ این لحظه‌ی ابدی، که فارغ از زمان می‌باشد. پس به جایِ باده ریختن، خونِ فرعون را بریز که زمان بِپا کرده! که آمد موسیِ جانَم به مَحَلِ قرار و در این دیدار، خونِ خَصْم را، ریخته می‌خواهد عشقْ...

     

    ۳) شرابِ ما زِ خونِ خَصْم باشد

    که شیران را زِ صَیّادیست لَذّات

     

    ۴) چه پُرخون است پوز و پَنجه‌ی شیر

    زِ خونِ ما گرفتست این عَلامات

     

    از آنجا که برایِ دیدار، عشقْ خونِ دُشمن را ریخته می‌خواهد، شرابِ ما از خونِ دُشمَن است! لذا، شیرانِ راهِ خُدا را، از فِعلِ صَیّادی، در لَذّات خواهی یافت! ببین چگونه پوز و پَنجه‌ی شیر از صِید، پُرخون است. این علامات، که بر پوزه و پَنجه‌ی ما شیران می‌بینی، از خونِ خودِ ما گرفته شُده (خونِ زمانِ روانشناختی...!)

     

    ۵) نگیرم گور و نی هم خونِ انگور

    که من از نَفیْ مستم، نی زِ اثبات

     

    زمانِ بِپا شُده در ذهن، دُشمَنِ دیدار گَشته. پس دُشمَن، در درون است. عشق، خونِ دشمن را ریخته می‌خواهد؛ دُشمَن که خونِ خود را هرگز به دستِ خود نَریزَد! پس با به کار گرفتنِ «حرکتِ هشیاری» در ذهن، «حرکت در ذهن» که از میان نمی‌رَوَد. تازه بیشتر هم می‌گردد! حال، چه شَود اگر هشیاری دست از «حرکت در ذهن» بَردارد؟

     

    اگر دگر «مَنی» نَمانده باشد که بِخواهد با «مَنَش» نَفیْ کُند، آیا آنگاه هشیاری در بی‌مَنی، خودبخود غرق در نَفیْ است یا نه؟ آری! این نَفیْ از «نَفْسِ دُروغین» به میان نَیامده که بخواهد چیزی را «با فِعلِ نَفی»، به «اثبات» درآرد. پس چنین باشد که ضمیرِ دلِ پاک، خودبخود در نَفیْ مَست است! در اثباتِ حَق، مرا مَخواهی یافتن به دورِ آنچه فناپذیر است... گَردان! که من از نَفیْ مَستم، نی زِ اثبات...

     

    ۶) چو بازَم، گِردِ صیدِ زنده گَردَم

    نگردم هَمچو زاغانْ گِردِ اَمْوات

     

    من همچون باز، به گِردِ صیدِ زنده گَردَم (به گِردِ زندگی...)؛ نه هَمچون زاغانْ به گِردِ مُردگان!

     

    ۷) بیا ای زاغ و بازی شو به هِمَّت

    مُصّفا شو زِ زاغی پیشِ مِصْفات

     

    در بازگَشت به ذات است که ذاغ، بازی گردد به هِمَّت (هِمَّت از حرکت عشقْ برمی‌خیزد...). پس پیشِ صافی (فضایِ نیستی / فضایِ بی‌کران / فضایِ یکتایی)، صاف، خالص و پاک شو... تا به هِمَّت، بازگَردی به ذات.

     

    ۸) بِیَفشانْ وَصف‌هایِ باز را هم

    مُجَرّدتَر شو اَنْدَر خویشْ چون ذات

     

    این وَصف‌ها که از «باز» بیان شد، همه وَصف بود! پس از وَصفْ بُگذر! تویی خود مُجَرّد در ذات، عاری از این و آن. پس به حرکتِ یگانه بازگرد: مُجَرّدتَر شو «اَنْدَر خویشْ» چون ذات.

     

    ۹) نه خاک است این زمین، طشتیست پُرخون

    زِ خونِ عاشقان و زَخمِ شَهْمات

     

    این زمین را خاک مَپِنْدارَش که آن طشتی‌ست، پُر از خونِ عاشقان و زَخمِ شَهْمات (به یاد آر که عشق، خونِ دُشمن را ریخته می‌خواهد)! پس در هِمَّت، قیام کُن؛ سینه را در عَدَم بِگُشا تا به عشقْ درآیی (به ذاتِ پاک...)، تا خونِ دُشمن بِریزد به روی این خاک!

     

    ۱۰) خُروسا چند گویی صُبح آمد؟

    نِمایَد صُبح را خود نورِ مِشْکات

     

    مَگر خُروسی که بیداری به عشقْ را هم، به «زمان» کَشانده‌ای (خُروسا چند گویی صُبح آمد...)؟! «صُبح» خود را، خود نِمایَد در نورِ مِشْکات...؛ که اگر نورِ عشقْ بر دیده نمایان گَردد، دگر خُروسی نَمانَد که بخواهد صُبح را به تعریف کَشَد!!!

     

    با احترام، آزاده از آمریکا

    فایل متن «تفسیر غزل ۳۳۶ از برنامه ۸۹۳» - خانم آزاده از آمریکا