: تماس با دفتر گنج حضور در آمریکا
Tel: 001 818 970 3345
Email: parviz4762@mac.com
Spiritual Messages: Page #116
این جهان درون آن جهان است - خانم نرگس از نروژ
فایل صوتی «این جهان درون آن جهان است» - خانم نرگس از نروژ
با سلام و عرض ادب،
چراغی که این هفته برایم خیلی روشن بود، در رابطه با جمله آقای شهبازی عزیز بود که فرمودند:
«این جهان درون آن جهان است.»
یعنی جهانی که با ذهن تجربه میکنیم، درون جهان یکتایی است. در واقع ما فقط با ذهن در حال تجربه اتفاقات هستیم، حتی بودن خود در این چهار بعد را هم با ذهن دریافت میکنیم. ولی هنگامیکه مراقبه میکنیم، تجربه می کنیم که این لحظه شراب الهی حاضر است و ما میتوانیم از آن بچشیم. کافیست که با صبر، شکر، فضاگشایی و شناسایی و واهمانش، انداختن درد و همانیدگیای که اتفاق این لحظه به ما نشان میدهد، آن شراب را بچشیم.
به مبارکی و شادی بستان ز عشق جامی
که ندا کند شرابش که کجاست تلخکامی؟
مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۸۳۴
این لحظه کدام الگو؟ کدام باور؟ کدام همانیدگی؟ اوقات ما را تلخکام کردهاست؟ بهعنوان عوض بدهیم و شراب شادی بیسبب را دریافت کنیم.
گر غمی آید گلوی او بگیر
داد از او بستان، امیر داد باش
مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۵۸
این که این لحظه زندگی ما را تماماً در برگرفته است و حاضر است که ما را غرق در رحمتِ خودش کند، پیام بسیار آرامبخش و امیدبخشی برای همه انسانها است.
زیر دستِ تو سرم را راحتی است
دستِ تو در شکر بخشی آیتی است
سایه خود از سر من بر مَدار
بیقرارم، بیقرارم، بیقرار
مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۷۴۱
اینکه ما در جهان یکتایی هستیم و کائنات و انرژیهای نورانی، حضرت مولانا و تمام انسانهای به حضور رسیده، هم اکنون به صورت نور، حضور دارند و ما میتوانیم با فضاگشایی به خرد و فضای یکتایی وصل بشویم و این شراب مست کننده که به ما خرد، آرامش و امنیت را میدهد، بنوشیم، واقعاً امید بخش است و عطش طلب را در ما شعلهورتر میکند.
آمد ندا از آسمان جان را که بازآ الصّلا
جان گفت ای نادی خوش اهلاً و سهلاً مرحبا
مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۷
این شراب مست کننده به صورت ندایی از درون ما است که به ما بشارتِ وحدت میدهد.
ای نادره مهمان ما بردی قرار از جان ما
آخر کجا میخوانیم؟ گفتا برون از جان و جا
مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۷
این شراب مست کننده به صورت مهمانی میرسد که ما را بیقرارِ وصل میکند و طلب را این لحظه، برای عدم کردن مرکز ، در ما بیشتر و بیشتر میکند.
از پای این زندانیان بیرون کنم بند گران
بر چرخ بنهم نردبان تا جان بر آید بر عُلا
مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۷
این شراب مست کننده، وقتی حتی ذرهای از آن بچشیم، این نوید را میدهد که تبدیل در انسان صورت میگیرد و امری غیر ممکن نیست.
خلقی نشسته گوش ما، مست و خوش و بیهوش ما
نعره زنان در گوش ما که سوی شاه آ ای گدا
مولوی، دیوان شمس، غزل۱۷
این جهان درون جهان یکتایی است، مملو از نور که هر لحظه با عدم کردن مرکز میتوانیم تجربهاش کنیم. نداهایی که ما را هدایت میکنند و نوید وصل به ما میدهند که ما این چهار بعدمان نیستیم، که ما متعلق به لامکان و لازمان هستیم، چیزی که قابل درک با ذهن نیست و ذهن ساکت میشود.
تجربه شخصیای که این هفته داشتم:
- تمرکز بیشتر بر روی خودم، تماشای قضاوتهای ذهن و خاموش کردن آن و جایگزین شدن آن با شکر.
- تماشای مقاومتهای ذهن در مقابل اتفاقات خوب و بد و یادآوری این نکته که اتفاق، سبب نیست و فقط برای فضاگشایی در این لحظه است، باید بگذارم و بگذرم و در دام ذهن نیافتم.
-تماشای نتیجه طلبی ذهن، و جایگزینی آن با نمیدانم و سکوت، قرار نیست من بدانم بعد فضاگشاییِ این لحظه، چه نتیجهای حاصل خواهد شد.
-تماشای سخنان منفی منذهنی، و جایگزین کردن آن با سکوت و تماشا کردن به صورت ناظر و دریافت پیغام مهمان ناخوانده افکارم.
- تماشای قضاوتهای ذهن بر اتفاق و سکوت و برگرداندن پیام بر روی خودم، یعنی سعی کردنِ گرفتنِ پیام اتفاق و دیدن همانیدگی در خودم، نه عیبی در بیرون.
در پایان میخواستم از زحمات آقای شهبازی عزیز و یاران معنوی، نهایت سپاسگزاری را داشته باشم و خدا را شکر کنم که این سعادت را داریم که در حضور شما باشیم و به بزرگواری خودتان کوتاهی ما را ببخشید.
️با عشق و احترام️
نرگس از نروژ
تفسیر غزل ۲۸۲۰ از برنامه ۸۷۹ - خانم پردیس کسرایی
با سلام و ارادت: دوباره مولانا مرا مجبور کرد بنویسم حس کردم این غزل بسیار گرم است. پس دوست داشتم ببینم چه می شود؟
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۲۸۲۰:
چو به شهرِ تو رسیدم، تو ز من گوشه گزیدی
چو ز شهرِ تو برفتم، به وداعیم ندیدی
معشوق من، پروردگارم، وقتی تو را ملاقات کردم تو از من کناره گرفتی وقتی من از کنارت می رفتم، خداحافظی نکردی یا من یادم نمی آید تو با من خداحافظی کرده باشی.
لفظِ جبرم، عشق را بیصبر کرد
وآنکه عاشق نیست، حبسِ جبر کرد
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ١۴۶٣
وقتی جبر را می شنوم من عاشق هستم نمی توانم به سوی او نروم عشق مرا بی صبر کرده و آنکه عاشق نیست از جبر استفاده می کند. تو همیشه درون منی و جدائی من و تو محال است.
چند بگفتم که خوشم، هیچ سفر مینروم
این سفر صعب نگر، ره ز عُلی تا به ثُری
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۴۵۸
خداوندا من گفتم نمیخواهم سفر بروم این سفر بسیار مشکل است از بالاترین سطح می افتم به همانیدگی.
اما در جواب گفت: هیچ خطری تهدیدت نمیکند.
لطفِ تو بفْریفت مرا، گفت: برو هیچ مَرَم
بدرقه باشد کرمم، بر تو نباشد خطری
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۴۵۸
تو اگر لطف گزینی، و اگر بر سرِ کینی
همه آسایشِ جانی، همه آرایشِ عیدی
معشوق من، تواگر لطف ومهر را انتخاب کنی یا با من ناراحتی کنی همه برای آرامش و آسایش جانم هست پس همه چیز منظم طبق آنچه معشوق می خواهد چیده می شود .پس من فضا را بازمی کنم تا لطف و صفای معشوقم را ببینم.
بر ضربِ دَف حُکمت این خلق همیرقصند
بیپرده تو رقصد یک پرده نپندارم
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۴۵۸
همه کائنات رو به سوی شادی دارند و تو دف می زنی و کل کائنات با صدای دف تو و حکم کن فکان تو می رقصند. پس بیائید نظم معشوقمان را رعایت کنیم و پرده من ذهنی را کنار زنیم.
سببِ غیرتِ توست آنکه نهانی و اگر نی
همه خورشیدِ عیانی که ز هر ذرّه پدیدی
به دلیل غیرت توست که ما از جنس تو نمی شویم و ما فقط با عینک عدم خدا را می توانیم ببینیم معشوق من، تو مثل خورشید هستی به صورت خورشید از هر ذرّه خودت را بیان میکنی و هر ذره وجود من به تو ارتعاش می کند.
در حدیث:
«کُنْتُ کَنْزاً مَخْفیّاً فَاَحْبَبْتُ اَنْ اُعْرَفَ فَخَلَقْتُ الْخَلْقَ لِکَی اُعْرَفَ.»
من گنجی نهان بودم، دوست داشتم شناخته شوم، پس آفریدم آفریدگان را تا شناخته شوم.
تو اگر گوشه بگیری، تو جگرگوشه و میری
و اگر پرده دَری تو، همه را پرده دَریدی
معشوق من، تو هسته اصلی مرکزی من هستی, امیر و تصمیم گیرنده من تو هستی. من پرده همه را می درم و من ذهنی را رسوا می کنم خداوندا تو گفتی من خود تو هستم. شادی و عنایت تو و قدرت آفرینندگی تو را و همچنین خلاقیت تو را من هم دارم. پس فضا گشائی می کنیم, مرکز را عدم می کنیم پس احتمالا خودش را به ما نشان خواهد داد.
و باز در ابیات مثنوی 138 و 139 داریم: باید برهنه شویم و لخت با خداوند عشق بازی کنیم پس ما از همانیدگی ها لخت می شویم و اگر عریان شویم (عریان از من های ذهنی) او خودش را به ما نشان خواهد داد.
همه گلها گروِ دِی، همه سَرها گروِ می
تو هم این را و هم آن را ز کفِ مرگ خریدی
پس بیائید از زمستان عبور کنیم و تا گل حضور ما در بهار شکفته شود. همچنین در بیت بعد : تماماً، صد در صد به تو توکل میکنیم. که تو ستونی هستی که ما میتوانیم به تو متّکی باشیم و امیری هستی که با خِرَدت میتوانی ما را اداره کنی.
اگر از چهره یوسف نفری کَف بِبُریدند
تو دو صد یوسفِ جان را ز دل و عقل بریدی
پس ما فضا گشا می شویم و فقط به تو توکل می کنیم و همه همانیدگی ها را کنار می نهیم. آیه 31 از سوره یوسف :
«چون افسونشان را شنید، نزدشان کس فرستاد و برای هریک تا تکیه دهد متکایی ترتیب داد و به هریک کاردی داد، و گفت: بیرون آی تا تو را بنگرند. چون او را دیدند، بزرگش شمردند و دست خویش ببریدند و گفتند: معاذ اللّه، این آدمی نیست، این جز فرشتهای بزرگوار نیست.»
کُنیَش طُعمه خاکی، که شود سبزه پاکی
بِرَهد او زِ نجاسَت، چو دَرو روح دمیدی
ما از پلیدی ها و نجاست رها می شویم او با باد کن فکان بر روی ما اثر گذارد و اجاره می دهیم دم او وارد شود. در ادامه در بیت بعد می خوانیم از همانیدگی ها قطع امید می کنیم و می بریم و فضا گشائی می کنیم.
ناز کردن خوشتر آید از شِکَر
لیک، کم خایَش، که دارد صد خطر
مولانا، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۴۴
تو خَمُش کن، که خداوندِ سخن بخش بگوید
که همو ساخت دَرِ قفل و همو کرد کلیدی
پس خاموش می شویم و همه چیز زا به دست خودش می سپاریم کار ما صرفا فضا گشائیست و بس.
عمیقا لذت بردم.
با سپاس از جناب شهبازی بزرگوار
شاگرد همیشگی شما: پردیس کسرائی
تفسیر غزل ۲۸۲۰ از برنامه ۸۷۹ - آقای حسام از مازندران
فایل صوتی «تفسیر غزل ۲۸۲۰ از برنامه ۸۷۹» - آقای حسام از مازندران
غزل ۲۸۲۰ دیوان شمس مولانا:
چو به شهرِ تو رسیدم، تو ز من گوشه گُزیدی
چو ز شهرِ تو برفتم، به وداعیم ندیدی
خدایا همینکه به مرحله فرم و جسمِ انسانیام رسیدم تو خودت را از من پنهان کردی اما نگذار وقتی که این جسم را ترک میکنم تو را ندیده باشم، نه به چشمِ سَر که به حقیقتِ تو زنده شده باشم. این فاصله آنقدر کوتاه است و این فِراق به چشم بر هم زدنی میگذرد که تو با من حتّی وداع هم نکردهای چون زمان برای تو معنا ندارد و همیشه حیّ و حاضری.
اما نگذار در این عمرِ کوتاهِ مادّی در هیاهو و تکاپوی هر چه بیشتر بهتر از یاد و حضور و حقیقتِ تو غافل شوم.
تو اگر لطف گُزینی و اگر بر سرِ کینی
همه آسایشِ جانی، همه آرایشِ عیدی
خداوندا اگر اتفاقاتِ تو را به بد و خوب تقسیم میکنم بر من ببخشای که عقلِ جزوی را فهمِ چیزی بیشتر از این نیست.
تو هر لحظه برای آسایش و بیداریِ من میکوشی و همه این تکاپوها و انگیزههایی که به واسطه اتفاقات در من ایجاد میکنی به سببِ مهیّا شدن و آماده شدن برای بهارِ حضور است.
سببِ غیرتِ توست آنکه نهانی و اگر نی
همه خورشیدِ عیانی که ز هر ذرّه پدیدی
پنهان شدهای و نظاره میکنی که من تلاشی برای دیدارِ تو میکنم یا نه؟
بیقرارِ وصلی و به مصلحت شکیبایی میکنی تا پرورده شوم.
تو دوست نداری که تصوّر شوی و به وصف درآیی، به خاطرِ این است که قابلیتِ درکِ خود را از ذهن سَلب کردهای وگرنه پیشِ چشمِ جان، هر ذرّه فریاد میزند که خدا هست و آفرینشِ همه آسمانها و زمین با اوست و همه مطیعِ فرمانِ او هستند.
تو اگر گوشه بگیری تو جگرگوشه و میری
و اگر پرده دری تو، همه را پرده دریدی
ما اگر در من ذهنی به چیزهای پست و رفتنی چسبیدهایم این در شأنِ ما نیست که امتداد خدا هستیم و توسّطِ او گرامی داشته شدهایم. اگر فعلاً در پرده پندار و فکرهای سلسلهوار پوشیده شدهایم سرنوشتِ نهایی و عالیِ ما در نهایت ارتعاش و بیانِ خدائیَت در جهانِ فرم است.
دلِ کفر از تو مُشَوّش، سرِ ایمان به مِیَت خَوش
همه را هوش ربودی، همه را گوش کشیدی
کسی که فضا را میبندد و این لحظه خدا و زندگی را انکار میکند در دامِ افسانه سازیِ من ذهنی گرفتار میشود و خاطرش پر از تشویش و فکرهای پریشان میشود و کسی که به حقیقتِ وجودِ خود در این لحظه ایمان میآورد مرکزش پر از برکاتِ زندگی و سرمستِ می حق میشود.
اما هر دو را خداوند به سوی خویش فرا میخواند، آن یکی را به تنبیه و تشویش، و این یکی را به لطف و تشویق.
یکی را با گرفتاریهایی که برای خود درست کرده است آگاه میکند راهی که میرود اشتباه است و باید هر چه زودتر به سوی خدا برگردد و یکی را که مرکزش را برای پذیرشِ اتفاقات گشوده است با شادی و عشق به راهی که انتخاب کرده است تشویق و امیدوار میکند.
همه گُلها گرو دِی، همه سَرها گرو می
تو هم این را و هم آن را ز کفِ مرگ خریدی
چو وفا نَبْوَد در گُل، چو رهی نیست سویِ کُل
همه بر توست توکّل، که عمادی و عَمیدی
وقتی همه فرمها در گرو مرگ هستند و بزرگترین عقلهای این جهانی هم عقلِ جزوی هستند و در برابرِ قضای الهی گیج و سردرگم میشوند، بنابراین هیچ راهی توسّطِ آنها به سویِ زندگی برای ما گشوده نخواهد شد.
هم اداره فرمها و جسمها و وضعیتها به دستِ خداست و هم زنده کردنِ دوباره ما به زندگی دستِ خداست، پس توکّلِ ما باید بر روی اراده قدرتمند و استوارِ خداوند متمرکز شود نه بر روی چیزهای گذرا.
اگر از چهره یوسف نفری کف بِبُریدند
تو دو صد یوسفِ جان را ز دل عقل بُریدی
میگوید یوسف که جلوه زیبایی خداوند و هوشیاریِ نابِ ایزدیست، عقل و دلش را خداوند برده است و با عقل و قدرتِ زندگی فکر و عمل میکند. به طورِ کل همه بزرگان و زیبا سیرَتانِ معنوی مانندِ خود مولانا در فضایِ میانِ ما و زندگی جا نمیشوند؛ ما باید راهنمایی و کمکِ بزرگان را سرمایه شناساییِ خدائیت در درونِ خودمان کنیم.
دفتر چهارم مثنوی مولانا، بیت ۲۹۶۰:
لی مَعَ الله وقت بود آن دَم مرا
لا یَسَعْ فیهِ نَبیٌّ مُجتَبی
ز پلیدی و ز خونی، تو کُنی صورتِ شخصی
که گریزد به دو فرسنگ وی از بویِ پلیدی
خداوندی که از نطفه و خونِ نجس و متعفّن صورتِ زیبای انسان را میسازد که خودِ آن انسان از نزدیک شدن به این دو چیز کراهت دارد آیا نمیتواند از من ذهنیِ ما خودش را متولد کند؟
ما برای بیانِ شکرگزاری و برای سنجش و چگونگیِ روندِ تبدیلیِ خداوند انگار چارهای نداریم که فرم و وضعیتها را مثال بزنیم.
برای مثال ما این مدّتی که از راهنماییهای گرانبهای مولانا، گنج حضور و بزرگان استفاده کردیم چقدر عوض شدهایم؟ آیا حاضریم به آن دورانِ فلاکت بار که جهنّمی سوزان با من ذهنی برای خود ساخته بودیم برگردیم؟
حالا آن فضای گشوده شده و برکتی که به مرکزِ ما آمده است و قابلِ وصف و بیان کردن نیست چه کیفیتی دارد که همه این وضعیتهای به سامان از درونِ آن شکل میگیرد و به چشم میآید و در شمارِ کوچکترین محصولِ آن است.
کُنیَش طعمه خاکی، که شود سبزه پاکی
بِرَهَد او ز نجاسَت چو درو روح دمیدی
انسانِ آگاه شده به اینکه این جسم نیست، بلکه آن روح و امتدادِ خداست رفته رفته میرود که از آزار و اذیتِ من ذهنی و گرفتاریهای مادّی رها شود و مرکزش زمینه پاکِ بُروز و بیانِ برکتهای لطیفِ خداوند میشود.
هَله ای دل به سما رو، به چراگاهِ خدا رو
به چراگاهِ سُتوران چو یکی چند چَریدی
اندک اندک باید برای سفرِ آسمانی آماده شویم، هر چقدر که باید از همانیدگیها برداشتهایم. حالا در هر سنّی و هر وضعیتی که هستیم وقتی این پیغام را به وسیله مولانا از زندگی شنیدیم باید به سوی خوانِ آسمانی شتاب کنیم و روی خود را به طرفِ خداوند برگردانیم.
تو همه طَمْع بر آن نِه، که درو نیست امیدت
که ز نومیدیِ اوّل تو بدین سوی رسیدی
تو خمش کن، که خداوندِ سخن بخش بگوید
که همو ساخت درِ قفل و همو کرد کلیدی
مولانا میگوید تو همه طمع و امیدت را به سوی آن منظوری معطوف کن که من ذهنی تو را از آن دلسرد میکند که این کار در حدّ و توانِ تو نیست و تو لیاقتِ زنده شدن به خدا را نداری.
این فقط برداشت و برآوردِ ذهنی و محدودِ ماست که ما لیاقت و تواناییِ زنده شدن به خداوند را نداریم.
مگر این ناامیدی ها و سرخوردگیهای ما از راههایی که رفتهایم ما را به مدرسه عشقِ مولانا نکشانده است؟
پس بارِ دیگر امید را زنده میکنیم و شکرِ خدا را به جا میآوریم که خداوندِ سخن بخش و باز کننده دربها دری را که به مصلحتی بسته شده بود و کلیدش را در مرکزِ خودمان قرار داده بود تعلیممان دهد که در این عرصه تبدیل و تولّد بر چه سان رویم.
ارادتمند شما، حسام از مازندران
تفسیر غزل ۲۸۱۴ از برنامه ۸۷۸ - آقای حسام از مازندران
فایل صوتی «تفسیر غزل ۲۸۱۴ از برنامه ۸۷۸» - آقای حسام از مازندران
غزل ۲۸۱۴ دیوان شمس مولانا
خُنُک آن دَم که ز رحمت سَرِ عُشّاق بِخاری
خُنُک آن دَم که برآید ز خزان بادِ بهاری
آن دم همین لحظه است و عشاق همه ما انسانها هستیم که عشق را در اغیار یعنی پول، مقام، شهرت و تایید و توجهِ انسانهای دیگر جستجو کردهایم و چون از اساس راه را اشتباه رفتهایم به خزانِ زندگی رسیدهایم.
اما خزان فصلی از سال و مرحلهای از نظمِ جنگلِ زندگیست و بهار قطعاً از پیِ خزان خواهد آمد؛ مولانا چقدر امیدبخش میگوید خنک آن دم که برآید ز خزان باد بهاری... یعنی به این خزان نیاز بوده است جای ملامت و شکایت نیست، خزان برای شناساییِ بهار لازم بوده است. ما از شناساییِ اینکه منِ ذهنی و خزان نیستیم متوجهِ اصل خداییِ خود و بهار میشویم.
در اوایلِ دفتر پنجم مثنوی هم مولانا در داستانِ مهمان شدنِ آن عربِ پرخور بر حضرت رسول گفت که ما هر چه در من ذهنی بیشتر بخوریم یعنی همانیدگیهای بیشتری به مرکز بیاوریم ممکن است بیشتر در ذهن زندانی شویم و این لحظه که بسترِ خداست را با دردهای مُتِعَفّن به گند میکشیم و در نهایت پافشاری ما در دلبستگی و همانیدگی با بتهایمان ما را رسوا خواهد کرد.
یعنی زندگی اتفاقات را جوری میچیند که عاقبت به خانه خدا برگردیم اما ما میتوانیم با درد و هزینه کمتری برگردیم و ننگِ رسوایی را هم به جان نخریم.
کار از جایی خراب میشود که ما در نظامِ دقیقِ زندگی دخالت میکنیم یعنی خزان را طولانی میکنیم؛ مثلاً بدنی که در طولِ روز خسته شده است، به صورتِ طبیعی در شب نیاز به خواب و استراحت دارد اما ما بر اثرِ فکرها و نگرانیهای پی در پی خواب را از آن میگیریم.
خُنُک آن دَم که بگویی که بیا عاشقِ مِسکین
که تو آشفته مایی سَرِ اَغیار نداری
همین لحظه زندگی از ما دلجویی میکند؛ میگوید ای عاشقِ بیچاره که کوله بارت خالیست یعنی ممکن است همه چیز داشته باشی اما زنده به زندگی نیستی و احساس میکنی که شادی و قرار نداری، تو دلت پیشِ من گیر است.
غزل ۳۲۳، دیوان شمس مولانا:
جمله بیقراریَت از طلبِ قرارِ توست
طالبِ بیقرار شو تا که قرار آیَدَت
تو قرار و ثبات را از این چیزها طلب کردهای که آشفته و بیقرار شدهای.
دفتر پنجم مثنوی مولانا، بیت ۷۷۳:
از خدا غیرِ خدا را خواستن
ظَنّ افزونی ست و کُلّی کاستن
تو از زندگی غیر از خدا را خواستهای که به این روز افتادهای و مسکین شدهای.
بادِ بهاری از جانبِ زندگی خواهد وزید؛ طالبِ بادِ بهاری خداوند شویم و فقط او را طلب کنیم که بینیازمان کند و فقط خودِ او ما را کافیست.
خُنُک آن دَم که بگوید به تو دل کِشت ندارم
تو بگویی که بِرویَد پیِ تو هر چه بِکاری
خوشا آنوقتی که من به خدا بگویم خدایا میدانم چه میگویی اما وضعیتها خراب است؟ روابطم ویران است، وضع مالی ام خراب است و جسمم بیمار شده است یعنی هیچ ندارم!
با این همه تخریب چه کنم؟
مولانا در غزل ۲۲۱۹ میگوید:
گفتم ای عشق من از چیزِ دگر میترسم
گفت آن چیزِ دگر نیست دگر، هیچ مگو
یعنی ما همه چیز را بهانه میکنیم که کارِ معنوی را به تعویق بیاندازیم. میدانیم راهی که میرویم اشتباه است و به وسیله بزرگان آگاه شدهایم که راهِ درست چیست اما در عمل نمیخواهیم کاری انجام دهیم.
مولانا میگوید خوشا آن دَمی که تو بگویی که بس نیست این همه با منِ ذهنی کاشتی و هیچ حاصلت نشده است؟
عمر رفت و کیسه خالی پر تعب؟
و باز هم تو بگویی که از همین لحظه شروع کن، با من بکار که هر چه بکاری چندین برابر و یک خوشه صد خوشه محصول دهد.
میگویم خدایا هیچ ندارم یا اگر دارم همه بابت اشتباهاتم تباه شده است اما جانم تشنه و امیدوار به این شده است که میگویی تو نکاشتهای که توقّعِ محصول داری یا کاشتهای اما دانه پوک کاشتهای.
ای عاشق مسکینِ من، اشکالی ندارد خوش است این لحظه، ملامتی بر تو نیست، این لحظه از نو بکار…
ارادتمند شما، حسام از مازندران
چارهی آن قبض کن - خانم سارا از آلمان
فایل صوتی «چارهی آن قبض کن» - خانم سارا از آلمان
چارهی آن قبض کن:
در این متن چهار نکتهی کلیدی را در موردِ قبض و تبدیل به اشتراک میگذارم.
مولانا در دفترِ سومِ مثنوی در بیت ۳۶۲ میگوید:
قبض دیدی، چارهی آن قبض کن
زآنکه سَرها جمله میرویَد ز بُن
بسط دیدی، بسطِ خود را آب دِه
چون برآید میوه، با اصحاب دِه
نکتهی اول: قبض قابل قبول نیست و باید برای آن چاره کنیم:
قبض دیدی، چارهی آن قبض کن
این مصرع آشکارا میگوید که اولاً باید قبض را در درونِ خودمان ببینیم و آن را شناسایی کنیم. بعد به ما میگوید این قبض به هیچ وجه قابل قبول نیست و ما باید فعالانه برای آن چاره کنیم.
نکتهی دوم: قبض را دیدن! قبض چیست و چگونه آن را می شناسیم:
یک راهِ راستین و ساده برای شناسایی قبض توجه به بدنِ فیزیکی ماست. همانطور که اشک ریختن و گریه کردن دروغ نمیگوید و نشان از هیجان یا احساسِ لطیفی در ما دارد قبض هم اثرش را آشکارا روی بدنِ ما نشان
می دهد. مثلا در ناحیهی شکم منقبض می شویم، حس میکنیم که هیجاناتمان این لحظه لطیف و از جنسِ شادی نیستند. قبض از احساساتِ سخت، سنگین و دردآلود برمیخیزد، مثل احساسِ اینکه به من ظلم شده، به من توهین شده، به من آسیب رسیده، حس خشم، ترس و نگرانی.
مولانا میگوید «قبض دیدی، چارهی آن قبض کن» زیرا قبض همیشه از قضاوت و مقاومت یعنی از من ذهنی ساخته می شود. قبض محصولِ مانع بینی، مساله سازی و دشمنسازیِ منِ ذهنی است. قبض محصولِ کفر نسبت به زندگی است.
این موضوع در داستانِ دلقک و زاهد که در برنامههای۸۷۵ و۸۷۶ گنجِ حضور بیان شد هم دیده میشود.
قبض یعنی میِ زندگی را این لحظه به زمین ریختن، یعنی به عنوانِ دلقک جدّی شدن، از پادشاه ناراضی بودن و در کارِ پادشاه دخالت کردن.
نکتهی سوم: چارهی قبض چیست؟
آنچه که مرا در درون آزار می دهد و در مرکز من قبض می سازد به یک همانیدگی، مثلاً همانیدگی با یک باور یا یک انسانِ دیگر اشاره میکند. برای چاره کردن باید فضا را باز کنم و به سوی فکر و عملی که از آن قبض برمیخیزد کشیده نشوم. این ناظر بودن و چاره کردن کاریست عملی که باید لحظه به لحظه و در جزئیات فکر و عملِ ما در طولِ روز جاری باشد.
نکتهی مهم این است که آگاه باشیم که قبض یعنی نیروی همانیدگی جاذبه دارد و میخواهد ما را با شتاب به فکر و عملی که از درد میاید بکشاند و با این کار درد را بیشتر کند. ما در حالتی که تهِ دلمان قبض است به راحتی به این فکر میافتیم که کسی را راهنمایی کنیم، از کسی ایراد بگیریم. ممکن است ظاهرش دوستی و حرفهای معنوی باشد ولی اگر به بدن و هیجاناتمان خوب توجه کنیم، می بینیم آن حرفهای به ظاهر خوب از قبض میآیند نه از فضایِ عشق. فکر، حرف و عملی که از قبض میآید گذشته از اینکه ظاهرش چیست نهایتا درد را در ما و دیگران زیاد میکند.
پس نکته اینجاست که وقتی قبض را حس میکنیم و می بینیم فقط با شادی به فکر چاره برای مرکزِ خودمان باشیم نه به فکر چارهجویی برای دیگران و انتقاد کردن از آنها.
چاره یعنی با خاموشی و فضاگشایی همانیدگی مرکزمان را شناسایی کنیم، از زندگی عذر بخواهیم، فضا را باز کرده، راضی شویم و این لحظه را از فضای انبساط و شادیِ حداکثر شروع کنیم. یعنی کاملا برعکسِ آن چیزی را که قبض میخواهد انجام دهیم.
مثلا اگر قبض میگوید از رنجش بگو ما یا چیزی نگوییم یا اینکه بر عکسِ آن را بگوییم یعنی فضا را باز کرده و شادی و رضایتمان از این لحظه را بیان کنیم.
حافظ در غزل ۳۷۴ میگوید:
اگر غم لشکر انگیزد که خون عاشقان ریزد
من و ساقی به هم تازیم و بنیادش براندازیم
«اگر غم لشکر انگیزد» اشاره میکند به این پدیده که منِ ذهنی، الگوهای شرطی شده بسیار زیادی دارد که از جمع یاد گرفته. آنها حقیقتاً لشکر راه میاندازند و تلاش می کنند به مرکزِ ما بیایند. ولی اگر هشیار باشیم و به باطن زندگی که جدّی است و این لحظه به ما میِ شادی و عشق می دهد توجه کنیم زندگی به مرکزِ ما قدم میگذارد و قبضها تبدیل به بسط میشوند. قبضها هم بستههایِ لطفِ زندگی هستند که شناسایی و تبدیل را به همراه دارند.
نکتهی چهارم: هیچ از قبض باقی نگذاشتن تا دیدمان روشن شود، بوی خدا و شیرینی زندگی را حس کنیم:
مولانا می گوید هیچ هیجان و دردِ منِ ذهنی نباید در مرکزِ ما بماند زیرا ما از جنس شادی هستیم.
هیچ مگذار از تب و صَفرا اثر
تا بیابی از جهان، طعمِ شِکَر
مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۹۴۶
این به این معنی نیست که با پندارِ کمال خود را ملامت کنیم یا بخواهیم همهی دردهایمان را یک دفعه بیندازیم. پندارِ کمال خودش از جنسِ نارضایتی و درد است.
اینکه هیچ از انقباض و درد باقی نگذاریم به این معنی است که به کمی فضاگشایی راضی نشویم و نگوییم همین خوب است بلکه آگاه باشیم که باید همیشه در حالِ فضاگشایی و بیرون راندنِ هر قبض و دردِ منِ ذهنی از مرکزمان باشیم.
از آنجایی که ما در جمع عادت کردهایم به اینکه درد داشتن عادی هست باید به یاد داشته باشیم که از دیدِ عشق، از دیدِ مولانا هیچ رنجش و قبض و دردی در مرکزِ انسان قابل قبول نیست، توجیه ندارد و به یک همانیدگی در مرکزِ ما اشاره میکند. باید آیینهی عشق و فضاگشایی را به آن بتابانیم تا میِ شادیبخش زندگی از دریچهی همان قبض به چهار بعدِ ما جاری شود.
مولانا در دفتر دوم مثنوی از بیت ۱۹۴۴ میگوید:
پاک کن دو چشم را از مویِ عیب
تا ببینی باغ و سَروِستانِ غیب
دفع کن از مغز و از بینی زُکام
تا که ریحُ الله در آید در مَشام
هیچ مگذار از تب و صَفرا اثر
تا بیابی از جهان، طعمِ شِکَر
با عشق و احترام، سارا از آلمان
خزان در بهار، بهار در خزان - آقای علی از دانمارک
فایل صوتی «خزان در بهار، بهار در خزان» - آقای علی از دانمارک
خزان در بهار، بهار در خزان
خزان یعنی پاییز و منظور از خزان در اشعار و نوشته های بزرگان و مخصوصاً مولانا اینست که انسان به صورت هشیاری به این جهان می آید و چیزهای مختلفی را در مرکزش میگذارد و با آنها هم هویت می شود. به تدریج با انباشته شدن آنها و به تله افتادن زندگی زنده در آنها، درد ایجاد می شود و من ذهنی که عاشق هرچه بیشتر بهتر است، دردها را هم زیاد می کند و انباشتگی دردها در مرکز انسان، یواش یواش او را پژمرده و بی جان می کند.
تن چو با برگ است روز و شب از آن
شاخِ جان در برگ ریزست و خزان
مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۴۴
در سنین نوجوانی و جوانی که در واقع بهار عمر ماست، من ذهنی تمام رشد و شکوفایی ما را در جنبه های مختلف غصب می کند و ما نیز با دید من ذهنی با همۀ آنها هم هویت میشویم. یعنی در حالیکه شاخ و برگ من ذهنی در حال زیاد شدن است و ما تصور می کنیم که این ازدیاد آفلین به نفع ماست و ما داریم بسوی خوشبختی پیش می رویم، در همین حال، جان زندۀ ما در حال کاهش و شاخ و برگ آن در حال خشک شدن است.
خداوند ما را در نیکوترین حالت آفریده است، در هر جنبه ای چه از لحاظ جسمی و ابعاد چهارگانه و چه از لحاظ روحی، که دل ما عدم بوده است.
ولی بتدریج که عینکهای رنگی روی چشم هشیاریِ ما گذاشته شد ما شروع کردیم به خرابکاری و آسیب رساندن به ابعاد وجودی مان و برهم زدن نظم و اعتدالی که خدا به ما ارزانی داشته است.
در آیۀ ۵-۴ سورۀ تین آمده است:
لَقَدْ خَلَقْنَاالْاِنْسانَ فی اَحْسَنِ تَقْویمٍ ثُمَّ رَدَدْناهُ اَسْفَلَ سافِلینَ.
« براستی که آدمی را در نیکوترین هنجار بیافریدیم و سپس (به سبب هم هویت شدگی و گناهکاری) باز آریمش به فروترین مرتبت.»
بنابراین، خدا ما را در حالت بهاری یعنی اعتدال آفریده است ولی این نفْسِ زندۀ مرگ اندیش آنرا تبدیل به خزان
میکند و اگر متوجه خرابکاری هایش نشویم ما را به زمستان خواهد کشاند و به سوی مرگ هدایت خواهد کرد.
چون ز زنده مرده بیرون می کند
نفس زنده سوی مرگی می تند
مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۵۰
پس متوجه می شویم که علت بروز دردها و گرفتاریهای ما بخاطر نگه داشتن من ذهنی و پوشیدن زندگی در درون ماست و خاصیت اصلی این نفس مرگ اندیش، ناشکری و عدم رضایت است.
اگر خوب شاهد افکار و رفتارمان در من ذهنی باشیم می بینیم که به هیچ وجه قادر به دیدن این همه نعمت و فراوانی که زندگی در اختیار ما گذاشته است نیستیم و در حالیکه زندگی ما را به ضیافتی باشکوه در باغ سرسبز دنیا دعوت کرده است، این جغد شوم دائماً به فکر خرابه است و با دیدِ گدا اندیش و محدودش ما را لایق بودن در این باغِ همیشه بهارِ زندگی یعنی فضای یکتایی نمی داند.
جغد بُوَد کو به باغ، یاد خرابه کند
زاغ بود کو بهار، یاد کند از خزان
دیوان شمس، غزل ۲۰۵۹
حال که دردها و خرابکاریهای این جغد بداندیش به ما فهماند که در خزان هستیم و به سمت زمستان در حرکتیم، باید چاره ای بیندیشیم و جلوی زیانکاری در خرابۀ ذهن را بگیریم.
برای این کار، طبق آموزشهای مولانا باید دست به تسلیم و فضاگشایی بزنیم تا خدا با باد بهاری و نیروی کن فکانش، خزان ما را تبدیل به بهار کند و با دیدن همانیدگیهایمان، وحشت نکنیم و درد هشیارانه بکشیم تا دمِ او به ما جانِ تازه ای ببخشد.
آن بهاران مضمرست اندر خزان
در بهارست آن خزان، مگریز از آن
همره غم باش و با وحشت بساز
می طلب در مرگِ خود عمرِ دراز
مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۶۴
اگر موفق شویم با دید عدم ببینیم، در می یابیم که یارِ ما خداوند است که همیشه در پی آنست که به ما لطفش را برساند و مرکز ما را از وجود اغیار پاک نماید.
متوجه می شویم که برای زنده شدن به خدا، باید پرهیز کنیم؛ یعنی خیلی از کارهایی را که با دیدِ جان مرگ اندیش فکر می کنیم به ما زندگی میدهد، انجام ندهیم.
به عبارت دیگر، با لا کردن خواهش ها و زیاده خواهیهای نفس مرگ اندیش، به سرای الااللّه خواهیم رسید.
کم ز خاکی؟ چونکه خاکی یار یافت
از بهاری صد هزار انوار یافت
آن درختی کو شود با یار جفت
از هوای خوش ز سر تا پا شکُفت
در خزان چون دید او یارِ خلاف
درکشید او رو و سَر زیرِ لحاف
مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳
با تشکر
علی از دانمارک
رواق آبگون - آقای علی از دانمارک
فایل صوتی «رواق آبگون» - آقای علی از دانمارک
رواق آبگون
مولانا در ابیات متعددی از « آسمان » سخن به میان آورده است. با تعمق در این ابیات و همچنین ابیات پیرامون آنها، در می یابیم که صحبت از وجود یک فضای وسیع و بی نهایت در درون انسان است که در صورت فضاگشایی پی درپی، این آسمان و فضای بی نهایت در او نمایان می شود.
البته همه ما از نعمت وجود این فضای بی نهایت، بالقوه برخورداریم و خداوند این خاصیت را که خصوصیت اصلی خودش هم می باشد، در وجود ما به ودیعه گذاشته است.
در دفتر پنجم بیت ۱۰۶۷ داریم:
که درون سینه شَرحَت داده ایم
شرحْ اندر سینه ات بنهاده ایم
در سوره الذاریات، آیه ۴۷ هم آمده است:
وَالسّماءَ بَنَیْناهَا بِأَیْدٍ وَ إِنَّا لَموسِعُونَ
و آسمان را قدرتمندانه بنا کردیم و ما البته وسعت دهنده ایم.
در غزل ۱۹۴۸ دیوان شمس داریم:
بانگ آید هر زمانی زین رواقِ آبگون
آیتِ اِنّا بَنَیْناهَا وَ اِنّا موسِعون
پس در این لحظه از آسمان درونمان این ندا به ما میرسد که تو از جنس این فضای بی نهایت هستی، یعنی از جنس منی، چرا توجهت را روی آفلین گذاشته ای؟ چرا به این آسمان که همه چیز را در خود جای داده است از جمله فرم و من ذهنی تو، توجه نمی کنی؟
حال چطور شده است که ما این بانگ و صدا را نمی شنویم؟
جواب را مولانا در بیت ۵۶۶ دفتر اول داده است:
پنبه اندر گوش حسِّ دون کنید
بند حسّ از چشم خود بیرون کنید
پنبه آن گوش سِر، گوش سَر است
تا نگردد این کر، آن باطن، کر است
بی حس و بی گوش و بی فکرت شوید
تا خطاب اِرجِعی را بشنوید
پس تا وقتی که در ذهن مشغول شنیدن صدای خواهشهای من ذهنی هستیم، گوش باطنی ما که قادر به شنیدن ندای برخاسته از آسمان درون ماست، کر است.
حال چگونه می توانیم ندای درونمان را بشنویم؟ و یا به عبارت دیگر چه کسانی قادر به شنیدن این بانگ آسمانی هستند؟
باز هم در غزل، جواب آمده است:
کی شْنَود این بانگ را بی گوشِ ظاهر دم به دم
تایِبونَ الْعابِدونَ الْحامِدونَ السَّایِحون
تایبون چه کسانی هستند؟
همان توبه کنندگان هستند، کسانی که در این لحظه از همانیدگیها روی برمی گردانند و با لا کردن آنها به الاّ اللّه میرسند.
عابدون چه کسانی هستند؟
کسانی هستند که با ستایش حقیقی و خالی کردن مرکزشان از بت های دروغین، مورد عنایت و جذبه پروردگار واقع میشوند و در این لحظه از جنس خدا می شوند.
حامدون چه کسانی هستند؟
همان سپاسگزاران هستند که قدر گوهر درونی خود را می دانند و به کرّمنا و کوثر دست یافته اند و سرمایهی عمر خود را در راه جمع کردن شَبّه و قراضه های این دنیا هدر نمی دهند، بلکه آنرا صرف رسیدن به گنج ارزشمند حضور نموده و از این طریق سپاسگزار حقیقی این نعمت اصیل می باشند.
و سایحون هم کسانی هستند که دهان را از خوردن غذاهای چرب و شیرین حیوانی بسته اند و جان را از شیر شیطان گرفته اند و با پرهیز از طعام و شراب زهرآلود یعنی همانیدگی و درد ناشی از آن، بر سر سفرهی آسمانی، مهمان خداوند می باشند.
در دفتر سوم بیت ۳۷۴۷ داریم:
این دهان بستی، دهانی باز شد
کو خورنده لقمه های راز شد
گر ز شیرِ دیو، تن را وابُری
در فِطام او، بسی نعمت خوری
حال باید ببینیم کاربرد عملی بیت غزل که مولانا از زبان خدا میگوید که ما آسمان را بنا نهادیم و ماییم که آنرا وسعت میدهیم، در ما چیست؟
برای درک بهتر مطلب، از یک چراغ دیگری که مولانا در غزل ۳۰۱۳ برایمان روشن کرده است کمک می گیریم:
یار در آخر زمان کرد طرب سازیی
باطن او جدّ جدّ، ظاهر او بازیی
جمله عشاق را یار بدین علم کُشت
تا نکند هان و هان جهل تو طنّازیی
از مهمترین نکاتی که در ابیات فوق باید بعنوان چراغ از آنها استفاده کنیم تا در ظلمت و جهل من ذهنی راه ما را برای رسیدن به منظور اصلی مان روشن کنند یکی اینست که جوهر وجودی ما یعنی باطن خداوند، همین آسمان و فضای بی نهایتی است که باید وسعت یابد تا جایی که عمل تبدیل هشیاری جسمی به هشیاری حضور صورت گیرد.
این طرح تکاملی خداست که جدّ جدّ است و منظور خدا از خلقت ما هم همین بوده و هست.
نکته دوم با توجه به آیه قرآن اینست که خدا می گوید «ما این آسمان و فضا را وسعت می دهیم».
یعنی تلاشهای ما با جهل من ذهنی برای باز کردن این فضا کاملاً بیهوده و عبث است.
تنها کار مفید و سازنده ما در این راه، نبستن این فضا و خاموش کردن ذهن و سپردن خود به جریان تکاملی زندگی است.
صبح نزدیک است خامش کم خروش
من همی کوشم پی تو، تو مکوش
مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۱
با تشکر
علی از دانمارک
ابیات انتخابی از برنامه ۸۷۹ - مریم از اورنج کانتی
فایل صوتی «ابیات انتخابی از برنامه ۸۷۹» - مریم از اورنج کانتی
برنامه شماره ۸۷۹
چو به شهر تو رسیدم تو ز من گوشه گزیدی
چو ز شهر تو برفتم به وداعیم ندیدی
غزل شماره ۲۸۲۰ از دیوان شمس مولانا:
همراهی و مشرف بودن خداوند بر انسان، و اما کوته بینی و حسادت انسان در ذهن همانیده شده از این همراهی و معیت.
شناسایی دید اشتباه انسان در ذهن و اینکه مقصود زندگی را در نیافته و از همراهی و وحدت با زندگی غافل مانده است. خداوند در امر همراهی انسان هیچ غفلت نکرده و با انسان وداع نکرده است.
«سوگند به روشنایی روز و سوگند به شب هنگامی که همه چیز را در آرامش فرو می برد که پروردگار هرگز تو را وداع نگفته».
سوره والضحی آیات ۱ الی ۳
کی کنم من از معیت فهم راز؟
جز که از بعد سفرهای دراز
مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۷۹
این معیت و همراهی خداوند موقوف شناسایی و تغییر دید مقاومت و قضاوت است.
این معیت جلوه ای از حضور و ظهور حق در جهان به واسطه صبر و شکر و پرهیز است.
این معیت باحق است و جبر نیست
این تجلی مه است این ابر نیست
مثنوی، دفتر اول ، بیت ۱۴۶۴
این همراهی جبر نیست بلکه مانند تجلی و حضور ماه، روشن و صریح بدون هیچگونه ابر ظن و گمان است.
هر چند که انسان از این تجلی و حضور غفلت کرده و آنرا جایز ندانسته، اما زندگی هیچگاه از انسان غفلت و خداحافظی نکرده.
کان شهی که می ندیدندیش فاش
بود با ایشان نهان اندر معاش
چون خرد با توست مشرف بر تنت
گر چه زو قاصر بود این دیدنت
مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۶۷۷ و ۳۶۷۸
این همراهی و معیت خداوند بطور پنهان مانند عقل در جسم انسان است که، بر وجود تصرف و تسلط دارد اما چشم ظاهر از دیدن آن کوتاه و عاجز است.
نیست قاصر دیدن او ای فلان
از سکون و جنبشت در امتحان
مثنوی، دفتر جهارم، بیت ۳۶۷۹
عقل از دیدن ما غافل نیست بلکه تمام سکنات و جنبش انسان یعنی هر گونه فکر و عمل انسان را دیده و سنجیده و مورد امتحان قرار می دهد.
چه عجب گر خالق آن عقل نیز
با تو باشد؟ چون نه ای تو مستجیز؟
پس جای شگفتی نیست که خالق عقل نیز با تو و در تو باشد. و چرا خود را جایز این امر نمی دانی؟
تو شدی غافل ز عقلت، عقل نی
کز حضورستش، ملامت کردنی
مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۶۸۲
پس این انسان است که با مقاومت و قضاوت در برابر اتفاق این لحظه و با چشم بر اسباب و علل بیرونی دوختن، از زندگی غفلت ورزیده.
در واقع ملامت و نکوهش عقل نشان بر حضور عقل کل است تا با پذیرش و تسلیم و رضایت از این لحظه به سوی زندگی برگردیم که:
خداوند از آنچه می کنید غافل نیست.
سوره بقره، آیه ۸۵
نیم ز کار تو فارغ همیشه در کارم
که لحظه لحظه تو را من عزیز تر دارم
به ذات پاک من و آفتاب سلطنتم
که من تو را نگذارم به لطف بر دارم
مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۷۲۳
با احترام، مریم از اورنج کانتی
ابیات انتخابی از برنامه ۸۷۸ - مریم از اورنج کانتی
فایل صوتی «ابیات انتخابی از برنامه ۸۷۸» - مریم از اورنج کانتی
برنامه شماره ۸۷۸
خنک آن دم که به رحمت سر عشاق بخاری
خنک آن دم که بر آید ز خزان باد بهاری
غزل شماره ۲۸۱۴ از دیوان شمس مولانا:
لحظه نوازش و رحمت خاص زندگی به سر عاشقان و تغییر دید و شناسایی آگاهانه و هوشیارانه.
خوشا به این لحظه ابدی که در آن با دید زندگی، و با عقل و خرد زندگی، باد خزان که باد سرد و ویران کننده است از باد بهاری که حیات بخش و زنده کننده است تشخیص داده شود.
ای خوشا روزا که ما معشوق را مهمان کنیم
دیده از روی نگارینش نگارستان کنیم
مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۵۹۸
دم نوازش و رحمت زندگی، لحظه تسلیم و فضاگشایی در برابر اتفاق این لحظه و لحظه تغییر دید مقاومت و قضاوت است.
دم نوازش و رحمت خاص زندگی، دیدن مقاومت و قضاوت در خود و پرهیز کردن است. نوازش و رحمت خاص زندگی شناسایی خزان و باد غرور همانیدگی هایی است که عقل زندگی و قدرت شناسایی و تشخیص را پژمرده می کند. طوریکه عقل انسان از عقل جمادات هم کمتر می شود.
در جمادات از کرم عقل آفرید
عقل از عاقل به قهر خود برید
در جماد از لطف عقلی شد پدید
و ز نکال از عاقلان دانش رمید
مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۸۲۰ و ۲۸۲۱
نوازش و سر خاریدن و لطف و رحمت زندگی، شناسایی عقل محدود هشیاری جسمی است که هنگام همانیده شدن از عقل جمادات هم کمتر است.
تا بدانی پیش حق تمییز هست
در میان هوشیار راه و مست
مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۸۱۷
تا بدانیم که زندگی قدرت تشخیص و تمییزی خاص دارد و بین کسی که این لحظه از طریق تسلیم و پذیرش راهش را پیدا می کند با کسی که مست و سرمست همانیدگی هاست، فرق می گذارد.
بیا بیا که هم اکنون به لطف کن فیکون
بهشت در بگشاید که غیر ممنونست
مولوی، دیوان شمس، غزل ۴۸۵
نوازش و رحمت زندگی، دعوتی است به این لحظه که به لطف آن در بهشت پذیرش و رضایت که بی پایان و ناگسستنی ست باز می شود.
جهد کن تا این طلب افزون شود
تا دلت زین چاه تن بیرون شود
مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۳۵
جهد کن تا این لطف و رحمت بی دریغ زندگی افزون شود.
جهد کن تا این تغییر دید، این رضایت و پذیرش و فضاگشایی که همان لطف و رحمت و نوازش است، زیاد تر شود. جهد کن تا عقل پژمرده ذهن همانیده شده را هر چه زودتر شناسایی و از آن پرهیز کنی که جز ضرر و زیان به همراه ندارد.
با احترام، مریم از اورنج کانتی
رعایت ادب نسبت به زندگی - خانم سمانه از تهران
فایل صوتی «رعایت ادب نسبت به زندگی» - خانم سمانه از تهران
با سلام
موضوع : «روح، اصولِ خویش را کرده نکول»
مثنوی معنوی، دفتر ششم، بیت 450
* نکول : فراموش کردن
آیا روحِ ما اصولِ ذاتیِ خودش را فراموش کرده است؟
اصل یکم: رعایت ادب نسبت به زندگی
۱. یک وجه ادب، ادا کردن امانتِ عشق است. خداوند در سوره احزاب آیه 72 می فرماید:
«ما امانت خود را بر آسمان ها ، زمین و کوهها عرضه داشتیم، ولی از برداشتن آن سر باز زدند. در حالیکه انسان، این بار امانت را بر دوش کشید که انسان هم در اداء امانت بسی ستمکار و نادان است».
منظور از امانتِ عشق، تبدیل هوشیاری است. یعنی انسان آمده تا هوشیارانه با زندگی یکی شود و اگر این امانت را ادا نکند در ذهن می ماند و به منظورِ آمدنش به این جهان نمی رسد. ستمکاری و نادانی انسان بدین دلیل است که او از طریق همانیدگی ها می بیند و به عهد الست وفا نمی کند.
خواه در صد سال، خواهی یک زمان
این امانت واگزار و وا رهان
مثنوی معنوی، دفتر پنجم، بیت 182
۲. معنای دیگر ادب، شکرگزاری است. ذاتِ انسان به عنوان امتدادِ خدا، شکر را می شناسد و شکر در ذاتِ عدم است. انسانی که به سکون و عدم زنده هست، شکرِ واقعی را در بودن یافته نه در شدن. در مقابل، اگر در مرکزِ انسان همانیدگی باشد، تنها به جهت زیاد شدن نعمت های بیرونی شکر می کند و گاهی اوقات حتی قادر به دیدن همین نعمات هم نیست و دائما در یک حسِّ نقص و کمبود بسر میبرد.
در این رابطه به داستانِ قوم موسی اشاره شده که رزق و روزیِ الهی بی هیچ رنج و زحمتی از آسمان بر آنها فرو می بارید اما این قوم به ناسپاسی افتادند و به موسی گفتند این نعمت ها کافی نیست.
مایده از آسمان در می رسید
بی صُداع و بی فروخت و بی خرید
در میانِ قومِ موسی چند کس
بی ادب گفتند: کو سیر و عدس؟
مثنوی معنوی، دفتر اول، ابیات 80 و 81
قدر هر چیز را که ندانیم از ما گرفته میشود. اگر این رزق، مادی باشد به سبب ناسپاسی عمرش کوتاه می شود. اگر هم رزقِ معنوی باشد یعنی ناسپاسی نسبت به بودن و اتصال به مبدا هستی در این لحظه، موجب میشود تا دوباره به زندان ذهن بیوفتیم. پس رعایت قانون جبران چه مادی و چه معنوی یکی از ابعاد رعایتِ ادب نسبت به زندگیست.
منقطع شد نان و خوان از آسمان
ماند رنجِ زرع و بیل و داسمان
مثنوی معنوی، دفتر اول، بیت 82
مورد سوم : کسیکه به هوشیاریِ حضور و اصلِ خودش زنده شده است و با نیروی ایزدی به رقص درمیاد، به هیچ چیز در جهان نمیچسبد و هم هویت نمیشود. این انسان ادب و علم و عملش را این لحظه از زندگی می گیرد در حالیکه منِ ذهنی به یکسری اصول و آدابِ هم هویت شده چسبیده است و رعایت آنها را ادب می داند.
شتران مست شدستند ببین رقص جمل
ز اشتر مست که جوید ادب و علم و عمل
علم ما داده ی او و ره ما جاده ی او
گرمیِ ما دمِ گرمش نه ز خورشید حَمَل
مولوی، دیوان شمس، غزل 1344
۴. وجه دیگر ادب، از خدا، غیرِ خدا را نخواستن و به غیر خدا پناه نبردن است. مولانا در این رابطه به داستان حضرت یوسف اشاره می کند. زمانیکه یکی از زندانیان در حال آزاد شدن از زندان بود، از او کمک خواست تا نزد پادشاه مصر از یوسف یاد کند و از طرف زندگی پیغام آمد که ما در هیچ حالی تو را تنها نگذاشتیم پس چه شد که از یک زندانی کمک خواستی.
کی دهد زندانیی در اقتناص
مردِ زندانیِ دیگر را خلاص
مثنوی معنوی، دفتر ششم، بیت 3403
و یوسف به سببِ این کمک خواستن از غیر، تنبیه می شود و چند سال بیشتر در زندان می ماند. یعنی ما هم که برای رهایی از ذهن، به چیزهای پوسیده تکیه میزنیم و از اتفاق این لحظه زندگی می خواهیم، تنبیه می شویم و اقامتمان در ذهن به طول می انجامد.
پس ادب کردش بدین جرم اوستاد
که مساز از چوبِ پوسیده عماد
مثنوی معنوی، دفتر ششم، بیت 3413
نکته پایانی: طبیعت و سایر موجودات در حالت وحدتِ ناهشیارانه با خداوند هستند، یعنی در همه حال مطیع فرمان زندگی میباشند.
از ادب پر نور گشته است این فَلَک
وز ادب معصوم و پاک آمد مَلَک
مثنوی معنوی، دفتر اول، بیت 91
اما انسان قدرتِ انتخاب دارد، در این لحظه می تواند انتخاب کند که در ذهن باشد یا در فضای یکتایی. و از آنجا که متنساب با انتخاب انسان قلم خداوند کار می کند، وضعیت بیرونی نشاندهندهی انتخابِ اوست. اگر وضعیتِ بیرونیِ جمع خراب است این بدین معناست که انسان ها در این لحظه مقاوت و قضاوت دارند و جلویِ بادِ کن فکان را گرفته اند یعنی به صورت جمعی ادب را رعایت نکرده ایم.
بلکه معنی آن بود جف القلم
نیست یکسان پیش من عدل و ستم
فرق بنهادم میان خیر و شر
فرق بنهادم ز بد هم از بتر
ذرهای گر در تو افزونی ادب
باشد از یارت، بداند فضل رب
مثنوی معنوی، دفتر پنجم، ابیات 3138 تا 3140
بنابراین، دنیا همانند یک مجلسی هست که ما در آن مهمان زندگی هستیم. مولانا می فرماید مجالس امانت هستند (شنیدستی مجالس بالامانة ... غزل 2346) پس امانتِ مجلس را باید رعایت کنیم یعنی سعی در حفظِ مرکزِ عدم داشته باشیم و رفتار و گفتارِ ما هم جهت با نظم زندگی باشد.
از خدا جوییم توفیقِ ادب
بی ادب محروم گشت از لطفِ رب
بی ادب تنها نه خود را داشت بد
بلکه آتش در همه آفاق زد
مثنوی معنوی، دفتر اول، ابیات 78 و 79
با سپاس فراوان
سمانه از تهران
Archive
- April 2026
- September 2025
- March 2025
- February 2025
- January 2025
- December 2024
- November 2024
- October 2024
- September 2024
- August 2024
- June 2024
- March 2024
- February 2024
- January 2024
- December 2023
- November 2023
- October 2023
- September 2023
- August 2023
- July 2023
- June 2023
- May 2023
- April 2023
- March 2023
- February 2023
- January 2023
- December 2022
- November 2022
- October 2022
- September 2022
- August 2022
- July 2022
- June 2022
- May 2022
- April 2022
- March 2022
- February 2022
- January 2022
- December 2021
- November 2021
- October 2021
- September 2021
- August 2021
- July 2021
- June 2021
- May 2021
Today visitors:
128
Time base: Pacific Daylight Time








