: تماس با دفتر گنج حضور در آمریکا

Tel: 001 818 970 3345

Email: parviz4762@mac.com

Spiritual Messages: Page #118

تفسیر غزل ۲۸۱۴ از برنامه ۸۷۸ - خانم آزاده از آمریکا

Posted 08-20-2021 تفسیر غزل ۲۸۱۴ از برنامه ۸۷۸ - خانم آزاده از آمریکا


فایل صوتی تفسیر غزل ۲۸۱۴ از برنامه ۸۷۸ - خانم آزاده از آمریکا


    

Set Stream Quality



با سلام و عرض ادب، آزاده هستم از آمریکا...

 

رَحمَتِ عشقْ همیشه در جریان است؛ در این که هیچ شَکی نیست! اما در چه شَرایطی، آن رَحمَت از «نَزدیک» و به نَرمی، بَر سَرِ عُشّاق کَشیده می‌شود؟

 


هر بیتِ این غزل، می‌تواند جوابِ این سوال باشد.

 


دیوانِ شَمس / غزل ۲۸۱۴:

[پیام عشقْ / برنامه شمارۀ ۸۷۸]

 

 

۱) خُنُک آن دَم که به رَحْمَت، سَرِ عُشّاق بِخاری

خُنُک آن دَم که بَرآیَد زِ خَزانْ، بادِ بهاری

 

۲) خُنُک آن دَم که بگویی که: بیا، عاشقِ مِسکین

که تو آشفته مایی، سَرِ اَغْیار نداری

 

خُنُک آن دَم که دستی از رَحْمَت، بر سَرِ عاشقان بِکَشی! خُنُک آن دَم که در «فَصلِ پاییزِ بَشَر»، ناگهان نَسیمِ بهاری به وَزیدَن بَرآیَد...

 

خُنُک آن دَم که عشقْ در گوشِ دِل، بی‌کلام بگوید: بیا... ای عاشقی که دگر چیزی بَرِ توجه‌ات، جُز «عشقْ» جایْ ندارد! که فقط در این حال است که تو پَریشانِ مایی؛ زیرا دگر «سَرِ اَغْیار» نداری (از هرآنچه آفِل است، پاکی؛ لذا در تجربه هستی، فقط هشیاری مانده و توجهِ آزاد؛ که آن هم در این دَم، به سوی عشقْ جاری‌ست.)

 

[این «توجه»... بِدونِ اِستثنا، همیشه و همیشه و همیشه... در اختیار هشیاری‌ست؛ که تا او (یعنی هشیاری)، با آن «چه» کُند: یا می‌توان آن را به غِیر باخت، یا می‌توان با آن... چَنگ بر دامانِ عشقْ زَد.]

 

۳) خُنُک آن دَم که دَرآویزد در دامَنِ لُطفَت

تو بگویی که: چه خواهی زِ منْ ای مَستِ نِزاری

 

خُنُک آن دَم که هشیاری (با آن توجهِ آزاد)، چَنگ در دامَنِ لُطفَت زَنَد و تو بگویی: ای که اکنون در مَستی، از خود بی‌خود شُده‌ای (غرق در عشقْ... پاکْ از اَغْیار، لذا مَستِ نِزاری...)! از من چه خواهی؟ و من بِگویمَت بی‌کلام: ای عشق، مَستِ عشقْ چه خواهد جُز عشق؟!

 

[آن هشیاری که جامَش اینچنین از عشقْ لَبریز شُده را، زندگی به چه «کار» درآرد؟]

 

۴) خُنُک آن دَم که صَلا دَردَهَد آن ساقیِ مَجْلِس

که کُند بر کَفِ ساقی قَدَحِ باده، سَواری

 

خُنُک آن دَم که ساقیِ مَجْلِس، صَلا گویان، بادۀ عشقْ را در دَست بِگیرد و آن را برایِ هَمگان به گردش درآورد!

 

[حال، کُدام مَجْلِس را می‌گوید؟ و ساقیِ این مَجْلِس کی‌ست؟ و چرا باید «او» صَلا دَردَهَد و قَدَحِ بادۀ عشقْ را «دور» بِگرداند؟ و تا «چه کَسی» آن بادۀ ناب را بِگیرد و بی‌وقفه بِنوشَد؟!]

 

[خُنُک آن دَم که در خَموشیِ این مَجْلِس، رَهیده از زمان و مکانِ ‌ذهن، هشیاری به آن فضایِ پاکْ و دَست نَخورده درآید و در آن عَدَم، نوری به میان آید: که از آن، هشیاری بَر حَقیقت «سَوار» گردد (و به حرکت و «کارِ» عشقْ درآید) و آنگاه صَلا دَردَهَد؛ و هرکه هم در خَموشیِ این مَجْلِس، هشیاری را در «توجه» تیز کرده، آن باده را نیکِ نبکْ بِگیرد.]

 

[در تجربۀ هستی، بادۀ عشقْ با هشیاری، «چه» کُند؟]

 

۵) شود اَجْزایِ تَنِ ما، خوش از آن باده باقی

بِرَهَد این تَنِ طامِع زِ غَمِ مایده خواری

 

تمامیِ ابعادِ ما (جسمی و روحی، درون و بُرون، عَیان و نَهان...)، تَمام و کَمال از آن بادۀ باقی «خوش» گردد. هشیاری هم سَوار بَر حرکتِ عشق، از آن نَفْسِ دُروغینِ زیادهِ خواه و حَریص، که تنها به فکرِ خواسته‌هایِ خود بوده، یکْسَره بِرَهَد!

 

[عشقْ در اِزایِ «چنین» باده‌ای نِکو، چه از هُشیاری گِرو بِگیرد؟! ...و آیا هشیاری مایِل است که آن را بی‌چون و چرا بِپَردازَد؟! در چه شَرایطی، هشیاری تَوانِ چنین کاری را دارد؟]

 

۶) خُنُک آن دَم که زِ مَستان، طَلَبَد دوست عوارض

بِسِتانَد گِرو از ما به کَش و خوبْ عِذاری

 

خُنُک آن دَم که عشقْ از «مَستان»، چیزی را که دارایِ «اهمیت» بوده، برایِ مالیات (در اِزایِ بادۀ باقی / بادۀ ناب) گرو گیرد!*

 

 [*برایِ آنکه «بتوان» مَستِ عشقْ شُد، باید غرق در خَموشیِ آسمانِ درون شُد تا «مایل شَوی» که آنچه می‌پنداشتی برایَت خوب و نیکْ است (که در اصل نَبود)، تمام و کمال برای دریافتِ بادۀ عشق، گِرو دَهی! آنگاه در آن خَموشی، که پاک از همانیدگی‌ها شُدی (لذا، پاک از نَفْسِ دُروغین)، هشیاری آمادۀ دریافتِ بادۀ عشقْ گَردد! و چون آن را گرفتی و «مَست» از «عشقْ» شُدی، این دِلِ مَست را چه شَوَد؟!]

 

۷) خُنُک آن دَم که زِ مَستی سَرِ زُلْف تو بِشورَد

دلِ بیچاره بگیرد به هَوَسْ حَلقه شُماری

 

خُنُک آن دَم که از شِدَّتِ «مَستی»، سَرِ زُلْفِ تو پَریشان گردد (آشکارایِ آشکارایِ آشکار، نورِ حقیقت رویْ بِنْمایَد...) و دلِ بیچاره (در واقع، دلی که از بَرِکَتِ عَدَم، توانِ دریافتِ «چنین نور» را پیدا کرده...)، از شِدَّتِ «یکی» شُدن با عشق، به هَوَسْ حَلقه شُماری آید (در آن «نَزدیکی»، حَلقه‌هایِ زُلْفِ عشقْ را!...)

 

 

۸) خُنُک آن دَم که بگوید به تو دل: کِشت ندارم

تو بگویی که: بِرویَد پِیِ تو آنچه بِکاری

 

خُنُک آن دَم که این دلِ عَدَم شُده، بی‌کلام بِگوید: دِگَر کِشت ندارم؛ و تو بگویی که بِرویَد پِیِ «چِنین» دلی، آنچه بِکاری...

 

منظور این است: دل... «عَدَم» گشته و «نور» در آن... تابان؛ پس هرآنچه کاشته شَوَد، در اصل به دَستِ عشقْ کاشته شُده؛ پس پِیِ چُنین کِشت، بِرویَد آنچه گویَد بِرویْ.

 

[در اولِ کار (ورود به دنیایِ ماده)، حرکتِ ناآگاهانۀ هشیاری در ذهنِ خاکی، یک مَنِ ذِهنی با خواسته‌هایِ فِراوان تشکیل داد؛ این عَمَل برای بَقا (بقا در جهانِ هستی) واجِب بود؛ اما قرار بر این هم بوده که این حرکت، «سَریع» به پایان رَسد تا «جَرَقه‌هایِ» از نور آگاهی، به میان راه یابد و از برکتَش... حرکتی نو وارد «کار» گردد.]

 

۹) خُنُک آن دَم که شبِ هَجْر بگوید که: شَبَت خوش

خُنُک آن دَم که سَلامَت کُند آن نورِ نَهاری

 

خُنُک آن دَم که از برکتِ جَرَقه‌هایِ آگاهی، نَفْس دُروغین بِگوید: کارِ من به پایان رَسید، من رَفتَم که خاکِستَر شَوَم، شَب خوش!! ...و از خاکِسْتَرَش، «نورِ نَهاری» سلام کُند؛ نوری که بعد از پایانِ شَبِ فراق، ناگهان در یک لحظۀ ابدی (آزاد از زمان و مکانِ ذهن)، در آینۀ دلِ عَدَم شُده طلوع کُنَد و پِی‌اش هم دگر غروبی نباشَد.

 

[بعد از پایانِ آن شَبِ دراز، صَحرایِ دل... حتماً بَس تِشنه است (تِشنۀ حقیقت)! آیا در نَبودِ منِ ذهنی، «آب» در آن صَحرایِ تِشنه، غُبار و گِل راه بیَندازد یا نه؟! مُسَلَمَاً نه...]

 

۱۰) خُنُک آن دَم که بَرآیَد به هوا ابرِ عِنایَت

تو از آن ابر به صَحرا گُهَرِ لُطفْ بِباری

 

۱۱) خورَد این خاک که تشنه‌تر از آن ریگِ سیاه است

به تمام آبِ حَیات و نکُند هیچ غُباری

 

از آنجا که نَفْس برایِ همیشه به خاکِستَر نِشَسته، عِنایَتِ عشقْ به جوشش درآمده: خُنُک آن دَم که بَرآیَد به آسمانِ آن دلِ خالِص، ابرِ عِنایَت؛ و از آن ابر، بَر ضَمیرِ دل... آبِ حیات ببارد.

 

... و از آنجا که ضَمیرِ چنین دلی، «گُنجایشِ چنین عِنایَت» را دارد، صحرایِ دلْ «آب حیات» را نیکْ بِنوشَد؛ بی آنکه غُباری بُلنْد گَردد... (بی آنکه نَفْس بِپا شَوَد.)

 

[چه شَود آن صحرا را که چُنین آبِ حیات را «جَذب» کرده؟!]

 

۱۲) دَخَلَ الْعِشْقُ عَلَیْنا بِکُؤُوسٍ وَعُقارٍ

ظَهَرَ السُّکْرُ عَلَیْنا لِحَبیبٍ مُتَوارِ

 

عشقْ با جامِ شراب آمد (خِرَدِ عشقْ از لامکان به تجربۀ هستی درآمد)؛ از آن یارِ نهان، برایِ ما «سَرمَستی» آمد.*

 

[*خِرَد و نورِ عشق، جایگُزینِ خِرَدِ جزوی شُده و «کار» را به دست گرفته؛ شُکر که آن مَعشوقِ پنهان، آشکارا در آینۀ دل نمایان شُد... و همراه با آن، پایانِ تَوَهُمِ جُدایی و لذا، شادیِ بی‌سَبَب.]

 

۱۳) سخنی موج هَمی‌زد که گُهَرها بِفَشانَد

خَمُشَش باید کردن، چو دَرینَش نَگُذاری

 

سُخَنی بَیان شُد؛ که اگر هشیاری تیز... در توجه ایستاده باشد، موج‌اش گُهَرها در ضَمیرِ دل پَخش کُنَد؛ «سُخَن» را باید خَمُشَش کَرد! که هشیاری... وَرایِ آن، خود به آن یِگانه گُهر درآید: آن «گُهر» که او را، هیچ همتا نیست.

 

با احترام،

آزاده از آمریکا

 

  PDF متن پیام در فرمت
فایل متن تفسیر غزل ۲۸۱۴ از برنامه ۸۷۸ - خانم آزاده از آمریکا

صورت از بی صورتی آمد برون - خانم سمانه از تهران

Posted 08-19-2021 صورت از بی صورتی آمد برون - خانم سمانه از تهران


فایل صوتی «صورت از بی صورتی آمد برون» - خانم سمانه از تهران


    

Set Stream Quality



با سلام 

موضوع : «صورت از بی صورتی آمد برون»

 

صورت بخشِ جهان ساده و بی صورت است

آن سر و پایِ همه بی سر و پا می رود

 

مولوی، دیوان شمس، غزل 898

 

ذاتِ خداوند ساده است یعنی بی فرم و بی صورت است و از بی صورتی، فرم ها را به وجود می آورد. ما هم که می خواهیم به او تبدیل شویم باید بی صورت و بی نقش شویم.

 

هر چه صورت می وسیلت سازدش

زان وسیلت بحر دور اندازدش

 

مثنوی معنوی، دفتر اول، بیت 1113

 

هر تصویری که در مرکزمان گذاشته ایم ما را دچار رنگ و بو کرده.

رنگ ها همان همانیدگی ها و تصویرهای ذهنی هستند که عینکِ دیدِ ما شده اند و بو،  هیجاناتِ حاصل از فکر کردن بر اساسِ آنهاست.

پس مهم ترین و اصلی ترین کارِ هر انسان این است که صورت ها و ظاهر ها را کنار بزند تا به بی صورتی که همان عدم هست، برسد.

 کار از اتفاقِ این لحظه شروع می شود. اتفاق یک تصویر است و این تصویر توسط خداوند ایجاد می شود اما خداوند بی صورت است پس صورت ها و تصویر ها برایش بازی هستند، ما با کنار زدنِ ظاهر اتفاق و واکنش نشان ندادن به آن به خداوند می گوییم که ظاهرِ اتفاق برای ما هم بازی است و می خواهیم پیغامِ فضایِ اطرافِ اتفاق که از جنسِ اصلِ ما هست را درک کنیم و یک قدم به بی صورتی نزدیک تر شویم.

در این جا اگر کسی بپرسد چگونه صورتی که هست را نبینم و بی صورتی ای که نیست را ببینم ؟

جوابِ این سوال فقط فضا گشایی است. در حقیقت مرکزِ انسان شبیه یک لوحِ نانوشته است که تنها خداوند می تواند روی آن بنویسد و تنها همان شخص می تواند از طریق فضاگشایی آن را بخواند. همانطور که حضرت رسول می فرمایند :

 از قلبِ خود فتوی بگیر، گرچه فتوی دهندگان به تو فتوی دهند.

 

پس پیمبر گفت: اِستفتُو القلوب

گرچه مفتی تان برون گوید خُطُوب

 

مثنوی معنوی - دفتر ششم - بیت 380

 

برای همین است که میگویند مسیرِ بازگشت به فضای یکتایی را نمی توان تقلید کرد. نمی توان از رویِ دستِ کسی نوشت. نمی توان راجع به چگونگی آن سوال کرد.

 

دفترِ صوفی سواد و حرف نیست

جز دلِ اسپیدِ همچون برف نیست

 

مثنوی معنوی، دفتر دوم، بیت 159

 

زمانیکه سینه ی ما از تصویر ها صیقل یافت، مرکز ِ ما تبدیل به یک آینه صاف و ساده می شود و از آنجا که سرِ ما از مرکزمان فرمان می گیرد، سر هم مست می شود و ذهنِ ساده شده قابلیت دریافت برکات را از طرف زندگی پیدا می کند.

 

صیقلی کن یک دو روزی سینه را

دفترِ خود ساز آن آیینه را

 

مثنوی معنوی، دفتر ششم، بیت1287

 

از طرفی با اینکه معنا همیشه اصل می باشد ولی شکل و قالب نیز لازم است. مثلا اگر محبت خدا فقط برابر با معنا بود، دیگر عبادات ظاهری صورت پیدا نمی کرد هرچند که هیچ عبادتی بدون حضور کامل نیست. ( لا صلاة تَمَّ الّا بالحضور : دفتر اول بیت 381 ) و یا هدیه هایی که دوستان به یکدیگر می دهند با اینکه جنبه ی ظاهری دارد ولی بر دوستی های درونی دلالت می کند.

 

گر محبّت فکرت و معنیستی

صورتِ روزه و نمازت نیستی

هدیه هایِ دوستان با همدگر

نیست اندر دوستی الّا صور

 

مثنوی معنوی، دفتر اول، ابیات 2625 و 2626

 

همینطور در برنامه 857 حکایت شیخ محمد سررزی را داشتیم که مولانا به داستان شیخی اشاره می کند که  چون مرکزش از تمام همانیدگی ها صاف گشته بود، وقتی یک تصویر در مرکزش می دید میگفت این نیاز مردم است که عکس آن در دل من افتاده است زیرا آینه بی نقش است و اگر در آینه نقش نماید نقشِ غیر باشد.

 

خانه را من روفتم از نیک و بد

خانه ام پُرّست از عشقِ احد

هر چه بینم اندر او غیرِ خدا

آنِ من نبود، بُوَد عکسِ گدا

 

مثنوی معنوی، دفتر پنجم، ابیات 2804 و 2805

 

پس بنابراین امکان کنار زدنِ همانیدگی ها برای هر انسانی وجود دارد و  مسئولیت صیقل یافتنِ مرکزمان تنها به عهده ی خودمان است و هرکس در این راه گام بردارد، عنایت و جذبه خداوند به کار می افتد و مرکز همانیده را به عدم تبدیل می کند.  همینطور در سوره نجم آیه ی 39 آورده شده : «نیست برای آدمی جز آنچه برای آن کوشد».

 

گر تو گویی کآن صفا فضلِ خداست

نیز این توفیقِ صیقل زآن عطاست

قدرِ همت باشد آن جهد و دعا

لَیسَ للانسانِ الّا ما سعی

 

مثنوی معنوی، دفتر چهارم، ابیات 2911 و 2912

 

با سپاس فراوان 

سمانه از تهران

  PDF متن پیام در فرمت
فایل متن «صورت از بی صورتی آمد برون» - خانم سمانه از تهران

تفسیر غزل ۲۸۱۴ از برنامه ۸۷۸ - خانم لادن از کانادا

Posted 08-19-2021 تفسیر غزل ۲۸۱۴ از برنامه ۸۷۸ - خانم لادن از کانادا


فایل صوتی تفسیر غزل ۲۸۱۴ از برنامه ۸۷۸ - خانم لادن از کانادا


    

Set Stream Quality



-برنامه ۸۷۸ گنج حضور

 

غزل ۲۸۱۴ دیوان شمس، غزلی سراسر شور و عشق و آگاهی است، موجی گهرفشان برآمده از دریای عدم که بوی بهار زندگی و نوازش معشوق را بر جان انسان می دمد.

 

خُنُک آن دم که به رحمت سر عُشّاق بخاری

خُنُک آن دم که برآید ز خزان بادِ بهاری

 

مولانا در این غزل از لحظه ای مبارک و نزدیک صحبت میکند، لحظه ای که پدیده ای شگفت انگیز رخ میدهد، لحظه ی تبدیل انسان. هر بیت این غزل از زاویه ای این پدیده را روشن میسازد.

 

این اتفاق، قصه یا افسانه نیست. حقیقتی قابل رخ دادن و نزدیک است.

 

پخش شدن اسرار این غزل از برنامه گنج حضور و تفسیر روشنگرانه آقای شهبازی شاید نشان نزدیک بودن این اتفاق باشد.

لحظه ای که نوازش معشوق، باد زنده کننده بهاری را بر وجود در خزان مانده انسانِ در ذهن میدمد.

 

نوازش معشوق گاهی پیغام‌های نهفته در اتفاقات روزمره زندگی است که با ظرافت، مطلوب حقیقی انسان را بر او می‌نمایاند.

و گاهی موجی زنده کننده بر دل انسان که متفاوت از تمام تجربیات این جهانی است، ارتعاشی که تمامی دانسته ها و قواعد و الگوهای ذهنی را کنار میزند و برای لحظه ای زنده بودنی متفاوت تجربه میشود انگار کسی در گوش انسان زمزمه میکند: که بیا عاشق مسکین، که تو آشفته مایی، سر اغیار نداری...

 

لحظه ای که در دامن لطف تو در می آویزم و اقرار میکنم که مقصودم از آمدن به این جهان که زنده شدن به تو است را به یاد آورده ام و آنرا بر هر هم هویت شدگی ترجیح میدهم.

لحظه ای که در فضای عدم شده درونم تو را می نگرم که قدح باده در دست داری و همه ابعاد وجود مرا مست می ات میگردانی و من از حرص و طمع هم هویت شده گی ها رها میشوم.

 

خُنُک آن دَم که ز مستی سَرِ زلفِ تو بِشورَد

دلِ بیچاره بگیرد به هوس حلقه شماری

 

لحظه ای که بزرگترین همانیدگی هایم را برای وصل دوباره می اندازم و از جان آزاد شده در آنها مست میشوم.

لحظه ای که اقرار کنم که دیگر فکر و عمل از روی من ذهنی را لا میکنم تا خرد تو بر هر فکر و عملم جاری شود.

لحظه ای که شب ذهن به پایان برسد و نور روز حضور بتابد.

لحظه ای که ابر عنایت تو بر صحرای ذهن ببارد و خاک تشنه تر از ریگ بیابان وجود من، تمام این آب حیات را جذب کند و هیچ غبار گفتگوی ذهنی برنخیزد.

و در نهایت لحظۀ شگفت انگیز تجلی عشق و تجربۀ مستی آن در وجود من.

 

مولانا بیتی را در انتهای غزل در وصف تجلی عشق به زبان عربی سروده، انگار می‌خواسته رمز و رازی عمیق تر را بر این لحظه اوج غزل بیفزاید.

 

و در پایان این موج زیبا به دریای عدم بازمیگردد تا سکوت بین امواج، مژدۀ موج نور بعدی را بدهد.

 

خُنُک آن دم که برآید به هوا ابر عنایت

تو از آن ابر به صحرا گهر لطف بباری

 

خورد این خاک که تشنه‌تر از آن ریگ سیاه است

به تمام آب حیات و نکند هیچ غباری

 

دَخَلَ الْعِشْقُ عَلَیْنا بِکُؤُوسٍ وَ عُقارٍ

ظَهَرَ الْسُّکْرُ عَلَیْنا لِحَبیبٍ مُتَوارِ

 

سخنی موج همی‌زد که گهرها بفشاند

خمشش باید کردن چو در اینش نگذاری

 

 

با سپاس و احترام

-لادن از کانادا

  PDF متن پیام در فرمت
فایل متن تفسیر غزل ۲۸۱۴ از برنامه ۸۷۸ - خانم لادن از کانادا

تفسیر غزل ۸۳۷ از برنامه ۸۷۷ - آقای حسام از مازندران

Posted 08-19-2021 تفسیر غزل ۸۳۷ از برنامه ۸۷۷ - آقای حسام از مازندران


فایل صوتی تفسیر غزل ۸۳۷ از برنامه ۸۷۷ - آقای حسام از مازندران


    

Set Stream Quality



برنامه ۸۷۷، غزل ۸۳۷ دیوان شمس مولانا

 

هر کجا بویِ خدا می‌آید

خلق بین بی سر و پا می‌آید

 

شاید اگر این بیت را از انتها بخوانیم بیشتر متوجهِ منظورِ مولانا شویم؛ یعنی هر کجا انسانها بدونِ سر و پای من ذهنی زندگی می‌کنند و کمتر از الگوهای آن استفاده می‌کنند آنجا بوی خدا بیشتر می‌آید و این بیت با آن بیتِ طلایی از غزل ۱۳۸۷ مولانا که هر جا حیاتی بیشتر مردم در او بی‌خویش‌تر... تقارنِ عجیبی دارد.

 

زانکه جانها همه تشنه‌ست به وی

تشنه را بانگِ سَقا می‌آید

 

شیرخوارِ کَرَمَند و نگران

تا که مادر ز کجا می‌آید

 

در فِراقند و همه منتظرند

کز کجا وصل و لِقا می‌آید

 

مولانا بلافاصله از لفظِ جان استفاده می‌کند، اینکه جانِ همه انسانها تشنه وصلِ اوست. مانندِ تشنه‌ای که لیوانِ آبی خنک و گوارا را به او نشان دهی و مانندِ طفلی گرسنه که منتظرِ این است تا مادرِ مهربان به او شیر بخوراند.

 

در ادامه وقتی می‌گوید مسلمان و جهود و ترسا منظورش نوعِ بشر است. با دین و مذهبِ کسی کاری ندارد. روی صحبتش با همه انسانهاست.

 

از مسلمان و جهود و ترسا

هر سحر بانگِ دعا می‌آید

 

می‌گوید این تب و تاب و تکاپوی بشر به خاطرِ این است که جانش تشنه کَرمِ زندگی‌ست و در فراق او می‌سوزد و منتظر و مترصّد وصالِ با خداوند است، منتهی راه را اشتباه رفته است و رفعِ تشنگی و آرامش و خوشبختی را در زیاد کردن و کنترل کردنِ چیزها جستجو کرده است یا اگر به دیدِ ملامتِ دیگران و عدمِ مسئولیت پذیری تعبیر نشود جامعه راه را به او کج نشان داده است.

 

خُنُک آن هوش که در گوشِ دلش

ز آسمان بانگِ صلا می‌آید

 

در ادامه مولانا امید می‌دهد که بانگِ صلا و دعوتِ زندگی از آسمان این لحظه می‌رسد یعنی همیشه و پیوسته می‌رسد، منتهی ما گوشمان از همانیدگی‌‌ها سنگین شده است و هنوز سزاوارِ شنیدن بانگِ حق نشده است.

 

می‌گوید خوش به حالِ کسی که هوشیار شده است و به واسطه فضاگشایی مستعدّ شنیدنِ دعوتِ خداوند شده است.

 

ابیاتِ بعدی گواهِ این امید و راهنمایی‌های دقیقِ مولاناست.

 

گوشِ خود را ز جفا پاک کنید

زانکه بانگی ز سما می‌آید

 

گوشِ آلوده ننوشد آن بانگ

هر سزایی به سزا می‌آید

 

جفا چیست؟ جفا واکنشِ هیجانی به اتفاق این لحظه است؛ زیر پا گذاشتنِ عهد الست و بستنِ فضا در مقابلِ طرب‌سازی خداوند است.

تصمیم گرفتن بر اساسِ همانیدگی‌ها، جدّی گرفتنِ بازی‌ها و غافل شدن از باطنِ زندگی‌ست.

 

چشم، آلوده مَکُن از خَد و خال

کان شهنشاهِ بقا می‌آید

 

ور شد آلوده به اشکش می‌شوی

زانکْ از آن اشک دوا می‌آید

 

می‌گوید چشم و گوشَت را آلوده نکن اما همانطور که در ادامه راهِ درمان را ارائه می‌دهد گویی این همانیده شدن ناگزیر است اما راهِ درمان آن به خودِ ما بستگی دارد و چاره شستنِ مرکز و پاک کردنِ آن از همانیدگی‌هاست.

 

کاروانِ شِکَر از مصر رسید

شَرفه گام و درا می‌آید

 

هین، خمش، کز پیِ باقیِّ غزل

شاهِ گوینده ما می‌آید

 

مولانا مانند همیشه اشاره می‌کند که خاموش باش تا زندگی بگوید و زندگی عمل کند که او شیوه شِکَرین دارد، در خاموشی و بی‌واکنشی و تسلیم، صدای گامِ او را خواهی شنید.

 

ارادتمند شما، حسام از مازندران

  PDF متن پیام در فرمت
فایل متن تفسیر غزل ۸۳۷ از برنامه ۸۷۷ - آقای حسام از مازندران

ندایِ فَاعْتَبِروا - آقای حسام از مازندران

Posted 08-19-2021 ندایِ فَاعْتَبِروا - آقای حسام از مازندران


فایل صوتی ندایِ فَاعْتَبِروا - آقای حسام از مازندران


    

Set Stream Quality



ندایِ فَاعْتَبِروا

 

دفتر سوم مثنوی مولانا، بیت ۱۶۱

 

آنکه یابد بوی حق را از یمن

چون نیابد بوی باطن را ز من؟

 

در اینجا مولانا درست است که به حضرتِ رسول و داستانِ ارادتِ اویس قرنی به او صحبت می‌کند و اینکه ارتعاشِ دوستیِ او از کیلومترها آن طرف‌تر به آن حضرت رسیده بود اما ضمنِ آن می‌‌خواهد بگوید انسانِ زنده به حضور که از فاصله های دور باطنِ انسانها را می‌خواند چطور ممکن است که سِرّ درونِ ما را از نزدیک و در اعمال و گفتارِ ما نخواند؟

 

همچنین یک نکته ریز در کلامِ مولانا وجود دارد و آن اشاره او به خودِ انسان است و روی سخنِ او با هر یک از ماست که می‌توانیم جای حضرت رسول باشیم. می‌گوید آخر با چنین استعداد و قابلیتی که در هر انسان به عنوانِ امتدادِ خدا وجود دارد، چطور متوجه باطن اتفاقات و حقیقتِ خود و خداوند نمی‌شود و همه عمر سرگرمِ قضاوت کردنِ ظاهرِ اتفاقات و مقاومت در برابر آنها می‌شود؟

 

هفته‌های گذشته پر از اتفاقاتی بود که ذهنِ من آنها را به دو دسته تلخ و شیرین تقسیم کرده بود اما مولانا به صورتِ عجیبی در برنامه‌های اخیرِ گنج حضور تاکید کرده بود که یار در آخر زمان کرد طرب سازیی..‌. باطنِ او جدِّ جدّ، ظاهرِ او بازیی...

 

اینکه خداوند بازی می‌کند و ما در من ذهنی چقدر بی‌ظرفیت و فضابند هستیم و خیلی اتفاقات را جدّی گرفتیم.

 

یا خیلی از آنها سرمست می‌شویم و ساده‌لوحانه احساس می‌کنیم که کامروا شدیم و یا احساس بدبختی و بدشانسی می‌کنیم.

 

بسیار متحیّرم از نظم و خردِ بی نظیرِ خداوند در به وجود آوردنِ اتفاقات و این همزمانی و همزبانیِ آنها برای بیداری ما، حالا متوجه می‌شوم که چگونه جمادات و نباتات با ما حرف می‌زنند. همه حاملِ پیغام خداوند و مطیعِ امر و فرمانِ اویند و در خدمتِ او به صف گشته‌اند.

 

روزهای اخیر یکی از خیزهای همه‌گیری بیماریست و ما در انتهای مسیرِ درمان شاهدِ نظمِ عظیم و درسِ جانانه زندگی به نوعِ بشر می‌باشیم که متناسب با هر گونه رفتار و تخریبی که در نواحیِ مختلفِ از جهان از ما انسانها سر زده است می‌باشد.

 

مولانا برای ما شرحِ عجیبی داده است که یار مشغولِ بازیست منتهی نه بازی از روی سرگرمی و یا قهر و غضب بلکه از روی مهر و از روی حمایت برای بیداری و برای عبرت، و برای آمادگی و دریافتنِ عزمی برای تبدیل شدن.

 

از نزدیک شاهدِ اتفاقاتِ عجیبی بوده ام، در اوجِ کمبودِ دارو و وضعیتِ اقتصادی نا‌مناسب که به صورتِ جمعی برای خود رقم زده‌ایم، همزمان شمارِ افرادی که برای کمکِ مالی داوطلب می‌شوند افزایش یافته است و به صورتِ عجیبی مردم با اینهمه کمبودِ دارو و نواقصی که وجود دارد آرام‌تر و متواضع‌تر شده‌اند. چرا که به روشنی مشمولِ ریب المنون شده‌ایم. اما همزمان حمایت و عنایت زندگی با ماست. اتفاقات آنقدر قدرتمند و گویا شده‌اند که چاره‌ای جز پذیرش و تسلیم نیست. اما سهمِ ما در توصیه صبر و فضاگشایی به واسطه عمل کردن نه حرف زدن چقدر است؟ چقدر می‌خواهیم قدرِ این روزها را بدانیم که زندگی اراده‌ای جدی و عاجل برای باز کردنِ دوباره دیدگانِ بصیر ما پیدا کرده است؛ دیدگانی که در من ذهنی خواب‌زده شده است.

 

اشاره ام به غزل ۹۴۵ مولاناست که به زیبایی در برنامه ۸۰۴ به تاریخ ۶ اسفند ۹۸ اجرا شد و در آن مولانا شاهدی قدرتمند از سوره حشر آورده بود.

 

ندایِ فَاعْتَبِروا بشنوید اُولُوالْابْصار

نه کودکیت، سرِ آستین چه می‌خایید؟

 

« فَاعْتَبِرُوا یَا أُولِي الْأَبْصَارِ»

« پس اى اهل بصيرت، عبرت بگيريد

 

قرآن کریم، سوره حشر، آیه ۲

 

اوست آن خدايى كه نخستين بار كسانى از اهلِ كتاب را كه كافر بودند، از خانه‌هايشان بيرون راند و شما نمى‌پنداشتيد كه بيرون روند. آنها نيز مى‌پنداشتند حصارهاشان را توانِ آن هست كه در برابرِ خدا نگهدارشان باشد. خدا از سويى كه گمانش را نمى‌كردند بر آنها تاخت آورد و در دلشان وحشت افكند، چنان كه خانه‌هاى خود را به دستِ خود و به دستِ مؤمنان خراب مى‌كردند. پس اى اهل بصيرت، عبرت بگيريد.

 

غزل و برنامه و سوره‌ای که برای من سراسر درس و انگیزه‌ای برای تبدیل شد.

 

لزومِ تغییرِ رفتارِ سریعِ ما و تواضع و فروتنی و تسلیم در برابرِ اراده خدا و پیاده شدن از مرکبِ تکبّر، زیاده خواهی و خودخواهیِ من ذهنی و یادآوری و هشدارِ زندگی به انسان برای آگاه شدن از منظورِ اصلی از آفرینشِ او برای خدمتِ به زندگی به واسطه حمایت، فضاگشایی و بسطِ عشق در میانِ همه باشندگانِ عالم؛ منظوری که لزومِ به اجرا درآوردنِ آن به صورتِ عاجل محسوس است.

 

هشداری که تمامِ بزرگان در طولِ تاریخ و همه ادوار به انسانها داده‌اند که آنقدر وقت را ناآگاهانه تلف نکنید و کارِ کوته را دراز نکنید، که مشمولِ ریب المنون شوید.

 

آنقدر عمر را صرفِ بازی‌ و ظاهرِ جهان نکنید که از مقصود و باطنِ زندگی بی‌خبر شوید تا غافلانه در دردِ خودپرستی بمیرید.

 

ارادتمند شما، حسام از مازندرانندایِ فَاعْتَبِروا

  PDF متن پیام در فرمت
ندایِ فَاعْتَبِروا - آقای حسام از مازندران

مار همانیدگی‌ها - آقای فرهاد از بهبهان

Posted 08-19-2021 مار همانیدگی‌ها - آقای فرهاد از بهبهان


فایل صوتی مار همانیدگی‌ها - آقای فرهاد از بهبهان


    

Set Stream Quality



با سلام و درود خدمت آقای شهبازی عزیز و دوستان و همراهان گنج حضور

 

فرهاد هستم از بهبهان

 

ابیاتی از مثنوی در قالب تجربیات که بسیار آموزنده و بیدار کننده هستند به اشتراک می‌گذارم.

 

دزدکی از مارگیری مار بُرد

زَ ابلهی آن را غنیمت می‌شمرد

 

وا رهید آن مارگیر از زخم مار

مار کُشت آن دزد او را زار زار

 

مارگیرش دید پس بشناختش

گفت از جان مار من پرداختش

 

در دعا می‌خواستی جانم ازو

کَش بیابم مار بستانم ازو

 

شکر حق را کان دعا مردود شد

من زیان پنداشتم آن سود شد

 

بس دعاها کان زیانست و هلاک

وز کرم می‌نشنود یزدان پاک

 

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۵

 

در این داستان بسیار زیبا مولانا هم هویت شدگی های ما را به مار تشبیه کرده و میگوید آن چیزی که برای ما بسیار با ارزش هست و به آن چسبیده ایم ممکن است یک باور باشد یک انسان باشد یک شئ باشد یا زیبایی یا سلامتی یا خانواده یا.... هر چیز از بین رفتنی که برای ما مهم باشد این ماری هست که اگر به هر کدام بچسبیم عاقبت ما را نیش می زند و از بین می رود.

 

در این داستان هم میگوید شخصی یک مار که منظور هم هویت شدگی است را خیلی دوست می داشت دزدکی از راه رسید و آن را دزدید.

 

آن شخص بسیار ناراحت شد و غمگین دنبال دزد گشت.

روزی آن دزد را پیدا کرد و دید که آن مار دزد را کشته است و با خود گفت که من از خدا میخواستم که دزد را پیدا کنم و مارم را از او پس بگیرم.

خدا رو شکر که که این دعا مستجاب نشد وگرنه الان جای دزد من مرده بودم.

 

بسیار دعاها و خواسته ها هست که به زیان ماست و اگر مستجاب شوند باعث نابودی ما میشود و خدا از روی کَرَم و بخشش آن را نمی شنود.

 

نتیجه این داستان بسیار زیبا این است که اگر زندگی چیزی از ما گرفت که برای ما بسیار با ارزش هست و با خود بگوییم، اگر این نباشد من میمیرم، یادمان باشد مانند این شخص که مارش را دزد برد اگر خدا مارش را پس داده بود به جای دزد مرده بود.

هر هم هویت شدگی یک مار است که با چسبیدن به آن نیش می زند و ما را از بین می برد.

این نیش دائماً به ما یادآوری می کند که با چیزهای از بین رفتنی و آفل هم هویت نشو و نچسب وگرنه از بین خواهی رفت.

باید دائماً ناظر فکر و اعمالمان باشیم و اگر خواستیم به چیزی بچسبیم یا از کسی هویت بگیریم به خودمان یادآوری کنیم که مار هست و نیشش.

 

هر چه از تو یاوه گردد از قضا

تو یقین دان که خریدت از بَلا

 

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۲۶۰

 

هر چیزی که باهاش هم هویت شده ایم اگر خدا و زندگی به هر دلیلی از ما گرفت مولانا میگوید یقین بدان که از بلای بزرگتری نجات پیدا کردی.

 

 

تا بدانی که زیان جسم و مال

سود جان باشد رهاند از وَبال

 

پس ریاضت را به جان شو مشتری

چون سپردی تن به خدمت جان بَری

 

ور ریاضت آیدت بی اختیار

سر بنه شکرانه ده ای کامیار

 

چون حَقَت داد آن ریاضت شُکر کن

تو نکردی او کشیدت زِ اَمْر کُن

 

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۳۹۵

 

این را بدان که اگر به جسم و مال تو که با آن هم هويت هستی زیانی رسید این زیان از طرف زندگی ست تا جان اصلی تو را از رنج من ذهنی رها کند.

 

پس صمیمانه و با تسلیم و فضا گشایی طالب ریاضت باش و صبر کن و با درد هشیارانه جسم خود را به خدمت زندگی بگمار تا جان سالم از من ذهنی به دَر ببری.

 

ای مرد کامروا اگر ناخواسته رنجی به تو روی آورد، در برابر آن سَر تعظیم فرود آور یعنی تسلیم شو و خدا را شکر کن که این رنج آمد و برای بیداری من است و باید شناسایی کنم و یاد بگیرم.

 

اگر آن رنج را خداوند به تو عطا کرده است شُکر کن زیرا که تو کاری نکرده ای خداوند با فرمان باش پس می شود تو را به ریاضت واداشته که تو یاد بگیری و بیدار شوی.

 

و در آخر نکته طَلائی و کلیدی رو میگم که اتفاقات برای خوشبخت کردن یا بدبخت کردن ما نمیوفتن اتفاقات برای بیدار کردن ما از خواب ذهن میوفتند.

  PDF متن پیام در فرمت
فایل متن مار همانیدگی‌ها - آقای فرهاد از بهبهان

رقص - خانم سارا از آلمان

Posted 08-19-2021 رقص - خانم سارا از آلمان


فایل صوتی رقص - خانم سارا از آلمان


    

Set Stream Quality



رقص

 

خُنُک آن هوش که در گوشِ دلش

ز آسمان بانگِ صَلا می‌آید

 

-دیوان شمس، غزل ۸۳۷-

 

بانگ آید هر زمانی زین رواقِ آبگون

آیتِ اِنّا بَنَیْنَاهَا وَ اِنّا مُوسِعُون

 

-دیوان شمس، غزل ۱۹۴۸، برنامۀ۶۱۱-

 

مولانا هم روزی کودک بود. به این جهان در فرم آمد. زندگی‌ کرد. به آسمان نگاه کرد. او نابیِ درونِ خویش را شناخت و شادمان در پیِ آن ندای ناب شتافت. آن ندای ناب و خالص یعنی‌ همان بانگِ آسمان. بانگِ صلا که گوش دلِ مولانا آن را شنید. آن ندایی که هر لحظه از فضای گسترده شده در دلِ انسان می‌آید.

او این بانگ را جدی گرفت و عمر‌ش را وقفِ آن کرد، امکاناتش، استعداد‌هایش و وقتش را. او بالا رفتن از درختهای روزمرگی و تقلید را رها کرد. به بانگِ «گسترده شو» گوش داد و به ورای سر و صدای ذهنِ شرطی شده و مرگ اندیش رفت. او به شاهِ گویند وصل شد. اثری که مولانا در طول عمر فیزیکیش در فرم، در این جهان خلق کرد ثمرۀ رقصِ اوست. ثمرۀ شادی، طرب و عشقِ زندگی‌ است که مولانا آن را زندگی‌ کرد.

 

حالا مولانا به من، به انسان می‌گوید: تو هم بیا. تو هم می‌توانی‌. من برای تو همۀ جزئیاتِ این راه را گفتم. تو هم بیا برقص. تو هم گسترده شو.

 

نردبان حاصل کنید از ذِی المَعارِجْ، بر روید

تَعْرُجُ الرُّوحُ اِلَیْهِ وَ المَلایِک اَجْمَعُون

 

-دیوان شمس، غزل ۱۹۴۸، برنامۀ ۶۱۱-

 

این ابیات ما را در یک لحظه به اوج می‌برند.

به نگاهی‌ بالا که آنجا همۀ کائنات را می‌بینیم، و در عین حال گردشِ یک زنبورِ عسل به دورِ یک گلبرگ را می‌بینیم.

مولانا دیدِ خودش را، آن مِی را که خودش خورده را با ما به اشتراک گذاشته.

 

آدمی دید است، باقی گوشت و پوست

هرچه چشمش دیده است آن چیز اوست

 

-مثنوی، دفتر ششم، بیت ۸۱۲-

 

آیا این لطف زندگی‌ نیست که گُلی‌ مثل مولانا به این خاک آمده و دیدِ خودش را با ما به اشتراک گذاشته؟

و گفته تو هم بیا برقص ! تو هم می‌توانی‌ ! ما از یک جنسیم! تو هم برای این آمدی که کودکِ درونت آن بانگ را بشنود و پی اش را بگیرد و در این جهان رقصان شود.

 

شاهِ گوینده از طریقِ مولانا حرف زده. و ما این هزاران ابیات را می‌خوانیم. حفظ می‌کنیم، تکرار می‌کنیم، با آنها برای خود قانونِ اساسی درست می‌کنیم، طرح درست می‌کنیم که پایمان در مسیر نلغزد یا وقتی‌ لغزید بدانیم چکار باید بکنیم، بدانیم که مصحف کج خواندن خوب است و نباید از لغزیدن و زمین خوردن شکایت کنیم.

 

ای دلِ تو آیتِ حق، مُصْحَفْ کژ خوان و مترس

 

-دیوان شمس، غزل ۱۲۰۴-

 

چگونه می‌توانم سپاسگزار باشم از اینکه مولانایی به این جهان آمده و به من کمک می‌کند، آموزگاری آمده که به من این ابیاتِ مولانا را نشان می‌دهد و راه را برای جاری شدن معانیِ آن به دلِ من را باز می‌کند؟

 

یکی‌ از دامها و پرده‌های کفرانِ نعمت این است که خواندنِ ابیاتِ مولانا، گوش دادن به برنامۀ گنجِ حضور و شرکت کردن در کلاسِ معنوی تبدیل به یک عادت شود. اینکه این بیت‌ها را حرام کنم. آنها را حفظ کنم، در جمع و در فرصت‌های مناسب با ذهن هوشمند تشخیص دهم که کدام بیت الان می‌خورد و آن را برای دیگران بگویم.

در حالی‌ که آن ابیات مثل طلا و جواهر هستند و من می‌بینم که ذهن همانیده این جواهرات را هدر می‌دهد. مثل یک بچه که او را به معدنِ جواهر می‌برند و او آنها را فقط این طرف و آن طرف پرت می‌کند و به بچه‌های دیگر فخر می‌فروشد و می‌گوید نگاه کن من چه اسباب بازیهایی دارم.

در حالی‌ که اینها ابیاتِ مولانا هستند، او آنها خلق کرده. هر یک بیتِ آن، بسیار قدرتمند است. یک بیت کافی‌ است. اگر شاه گوینده دل ما را باز کند و ما متواضعانه و درست کار کنیم یک بیت کافی‌ است برای اینکه اثرِ بزرگی‌ در جانِ من بگذارد.

 

پس ما قدرِ نعمت را بدانیم. این یعنی‌ فقط نظّاره نباشم، بلکه کالهٍ عشق را بخرم. فقط بیت نخوانم، فقط حفظ نکنم، بلکه متواضعانه هشیار باشم که این نگاهِ مولانا، این نگاه نابِ عشق بسیار قدرتمند است و یک بیت در فضای سکوت کافی‌ است، اگر ما ساکت و متواضع باشیم، اگر قدرتِ خاموشی و شنیدن و تواضع را در دلمان پروررش دهیم. قدرشناسی‌ یعنی‌ سر و صدا را خاموش کردن و با مولانا رقصیدن. زندگیِ‌ این لحظه را در این راه خرج کردن.

 

رحمتی، بی‌علّتی، بی‌خدمتی

آید از دریا، مبارک ساعتی

 

-مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۲۴-

 

با عشق و احترام

-سارا از آلمان-

  PDF متن پیام در فرمت
فایل متن رقص - خانم سارا از آلمان

از گزند مترس - خانم سمانه از تهران

Posted 08-10-2021 از گزند مترس - خانم سمانه از تهران


فایل صوتی از گزند مترس - خانم سمانه از تهران


    

Set Stream Quality



با سلام 

 

موضوع : « از گزند مترس»

 

از زمان کودکی ترس های زیادی در ما ذخیره شده است که برخی از آنها را می‌شناسیم و از برخی دیگر بی اطلاعیم.

در ابتدا که شروع به یادگیری دانش معنوی توسط ابیات جناب مولانا و آموزه های گنج حضور می کنیم و سعی در بکارگیری فضاگشایی در عمل داریم، مقداری سرمایه حضور در ما ایجاد می‌شود، کم کم ترس هایمان را شناسایی می کنیم و متوجه میشویم به خاطر ترس در چه زمینه هایی از زندگیمان اشتباه کرده ایم.

 

مثل ترس از تنها ماندن ما را به سمت روابطی بر اساس منِ ذهنی کشانده است.

ترس از فقر و کم شدن پولمان ما را به سمت انجام کارهایی نادرست و غیر انسانی مثل دروغ گفتن برده است.

ترسِ از دست دادنِ مقام و جایگاهِ شغلی مان موجب شده تا از دیگران بدگویی کنیم و اجازه ی پیشرفت به آنها ندهیم تا مبادا جایِ ما را بگیرند.

ترس از قضاوت دیگران، مانعِ بیان کردنِ خودمان به عنوان امتدادِ زندگی و ابرازِ احساساتِ درونیمان شده است.

ترسِ از دست دادن دیگران باعث شده تا آنها را کنترل کنیم.

 

زمانیکه این ترس ها را در خودمان شناسایی می کنیم و تصمیم می گیریم تا آنها را از مرکزمان بیرون کنیم، تهدیدهایِ منِ ذهنی شروع می شود که اگر هم هویت شدگیها و دردها را از دست بدهی، بیچاره می شوی و چیزِ دیگری نداری تا به آن بچسبی و زیرِ پایت خالی خواهد شد.

 

تو چو عزمِ دین کنی با اجتهاد

دیو بانگت برزند اندر نهاد

که مرو زان سو بیندیش ای غوی

که اسیرِ رنج و درویشی شوی

 

مثنوی معنوی، دفترسوم، ابیات 4326 و 4327

 

در اینجاست که فضاگشایی و ناظر ذهن بودن همچون سلاحی در دفع این تهدیدها عمل می کنند.

اگر این ترس ها را نبینیم و از دردِ هوشیارانه برای رهایی از آن فرار کنیم، ما را به سمت کمک گرفتن از چیزهای بیرونی برای تسکین یافتنش می کشاند مثل فال گرفتن، اسپند دود کردن برای دفع چشم بد، طلب دعا کردن از انسان های دیگر، رفتن به مکان های مقدس، دعا کردن در زمان هایی خاص چرا که از دید ذهن انسان در این زمان ها به خدا نزدیک تر است.

وقتی به خودمان می آییم، متوجه می شویم مدت های زیادی است که در این خرافات گیر افتاده ایم و ترس مان هنوز بر جای خودش باقی است.

 

من سپند از چشم بد کردم پدید

بر سپندم نیز چشمِ بد رسید

دافع هر چشمِ بد از پیش و پس

چشم های پر خُمارِ تُست و بس

 

مثنوی معنوی، دفتر ششم، ابیات 2804 و 2805

 

پس راهکار عملی برای رهایی از تمامِ همانیدگی ها و دردها از جمله ترس : شناسایی، باز کردن فضای درون، صبر و دردِ هوشیارانه است که درنهایت انرژیِ زندگی به تله افتاده آزاد می شود.

انسانی که با فضا گشایی از این مرحله گذر می کند، منِ ذهنی بزرگ انسان ها را برای گمراه کردن و مانع شدنِ او برای زنده شدن به زندگی به سمتش می فرستد.

 

دیو چون عاجز شود در افتتان

استعانت جوید او زین انسیان

که شما یارید با ما، یاری ای

جانبِ مایید جانب داری ای

 

مثنوی معنوی، دفتر پنجم، ابیات 1221 و 1222

 

 * افتتان : گمراه کردن

 

در این مرحله ممکن است از من های ذهنی جمع بترسیم که قصد دارند ما را زیرِ سلطه ی خودشان دربیاورند و این حس را به ما القا کنند که اگر کاری که مطابق با خواست انهاست انجام نشود، وضعیت های بیرونیِ ما به خطر می افتد.

مثلا منِ ذهنیِ جمع چون نیازمند گرفتنِ تائید و توجه دیگران است به ما می گوید اگر منِ ذهنی آنها را تائید نکنیم، دوستی شان را با ما قطع می کنند.

یا در محیطِ کار میبینیم که افراد با مساله داشتن و مانع دیدن هم هویت هستند و به ما می گویند یا شما هم مثلِ بقیه مساله می بینید و از مشکلات حرف می زنید نه راه حل ها، یا اینکه باید استعفا بدهید.

و یا منِ ذهنیِ جمع می خواهد یک ترسِ عمومی ایجاد کند و از عباراتی چون جن، ارواحِ خبیثه که در تعیین سرنوشت و زندگی افراد تاثیر گذار است، استفاده می کند.

این ها چالش هایی است که سرِ راهِ ما قرار می گیرد اما برای این نمی آیند تا حرکتِ ما به سمتِ فضای یکتایی را متوقف کنند بلکه اگر فضا را باز کنیم یک آگاهی و بینش جدید دارند تا ما را از خوابِ ذهن بیدار کنند.

منِ ذهنی مخالفِ فضای گشوده شده و حضور است . با ایجادِ ترس می خواهد مانعِ به حضور رسیدنِ انسان ها شود.

 

بر کدامین یوسف از چشمِ بدان غوغا نبود؟

 

مولوی، دیوان شمس، غزل 744

 

ولی ما این موضوع را درک کرده ایم که تنها یک قدرت وجود دارد و آن هم قدرتِ خداست و یک همانیدگی با چیزها و دردها هست که باید هوشیارانه از مرکزمان بیرون برود و ما به عنوان هوشیاریِ حضور همراه با لطف و پناهِ خود زندگی این قدرت را داریم تا بر منِ ذهنی و مسایلی که میخواهد برای ما به وجود آورد غلبه کنیم.

 

چشمِ بد خَستَش ولیکن عاقبت محمود بود

چشمِ بد با حفظِ حق جز باطل و سودا نبود

هین، مترس از چشمِ بد وان ماه را پنهان مکن

آن مهِ نادر که او در خانه جوزا نبود

 

مولوی، دیوان شمس، غزل 744

 

 

پس تنها کارِ ما بودن و استقرار در این لحظه ی ازلی و ابدی است وخداوند تنها پناهِ ما در این لحظه است.

 

هر آنچ او بفرماید سَمِعنا و اطِعنا گو

ز هر چیزی که می ترسی مُجیر است او مُجیر است او

اگر کفر و گنه باشد و گر دیوِ سیه باشد

چو زد بر آفتابِ او یکی بدرِ منیر است او

 

مولوی، دیوان شمس، غزل 2165

 

 

با سپاس فراوان 

سمانه از تهران

  PDF متن پیام در فرمت
فایل متن از گزند مترس - خانم سمانه از تهران

شعر«شاهِ گوینده» - خانم فریبا خادمی

Posted 08-10-2021 شعر«شاهِ گوینده» - خانم فریبا خادمی


فایل صوتی شعر«شاهِ گوینده» - خانم فریبا خادمی


    

Set Stream Quality



  PDF متن پیام در فرمت
فایل متن شعر«شاهِ گوینده» - خانم فریبا خادمی

باد صَرصَر، تفسیر غزل ۲۳۷۰ از برنامه ۸۷۵ - خانم مرضیه از نجف آباد

Posted 08-08-2021 باد صَرصَر، تفسیر غزل ۲۳۷۰ از برنامه ۸۷۵ - خانم مرضیه از نجف آباد


فایل صوتی باد صَرصَر، تفسیر غزل ۲۳۷۰ از برنامه ۸۷۵ - خانم مرضیه از نجف آباد


    

Set Stream Quality



سلام خدمت آقای شهبازی عزیز

و دوستان همراه گنج حضور

 

غزل شمارۀ ۲۳۷۰، برنامۀ ۸۷۵:

باد صَرصَر، صبا یا وَبا؟

 

 

این چه باد صَرصَر است از آسمان پویان شده

صدهزاران کشتی از وِی مست و سرگردان شده

 

صَرصَر، بادی سرد و سخت، بلندآواز، تندباد، سوزباد، طوفان. بادِ قضاوقدر، بادِ کن‌فکان گویا می‌خواهد با قدرت و عظمت صدهزاران کشتیِ هوشیاری انسانی را که در این لحظۀ ابدی همه در دریای یکتایی در حرکتند به مقصود و منظورِ نهایی خود برساند.

هر کشتی هوشیاری انسانی را که از جنس ناجنسِ من‌ذهنی شده است را از ریشۀ ذهن بکند و سرگردان کند، تا بیدار شود.

و هر کشتی هوشیاری را که از جنسِ اصلی خداییت است، مَست و حیرانِ این مسیرِ پرتلاطمِ زیبا کند که تا رسیدن به مقصد، به‌جز زیبایی هیچ نبیند و از طوفانِ نوح، روح‌ِ لطیفش آسیبی نبیند.

 

مَخلصِ کشتی ز باد و غرقۀ کشتی ز باد

هم بدو زنده‌ شده‌ست و هم‌ بِدو بی‌جان شده

 

بادِ تقدیر، برای هر هوشیاری که اجازۀ نَفَس کشیدن در این تنِ خاکی را دارد، همواره درحال وزیدن است؛ و این من هستم که لطافت و نرمشِ آن را می‌سازم و یا قدرت تخریب و تندی آن را، با تعیینِ جنسیت خودم در این لحظه، با سوار شدن بر کشتی حضور در این لحظۀ ابدی که مرا زنده به خداییت می‌کند و یا سوار شدن بر کشتی بدون ناخدای من‌ذهنی، که این سرگردانی و گم شدن در ذهن، جانِ اصلیم را کاهش داده و بی‌جان و دل‌مُرده می‌کند.

 

باد اندر امرِ یزدان، چون نَفَس در امر تو

ز امرتو دشنام‌ گشته، وز تو مِدحَت‌ خوان ‌شده

 

بادها را مختلف از مِروَحۀ تقدیر دان

از صبا معمورْ عالم، با وَبا ویران شده

 

باد تحتِ فرمان شاه می‌وزد، جنسیت و کارکردِ باد بستگی به نظرِ شاه دارد.

همان‌طور که کسی با رفتارش دشنام یا تحسینِ کلامِ مرا در خطاب به خودش، تعیین می‌کند؛ پس من هم در مواجهه با اتفاق درونی یا بیرونیِ این لحظه، اگر فضای‌گشوده شده را جدّی بگیرم، یعنی تمام حواس و هوشیاریم حول‌وحوشِ باز نگه‌داشتنِ آن باشد، بابت این حاضر و ناظر بودن و اِتّقوا رعایت کردنم، تحسینِ خدا را برمی‌انگیزم و به‌دنبالِ آن بادِ موافقِ صبا، عالم درون و بیرونم را آبادان و کارهایم را سَروسامان می‌دهد.

 

امّا اگر فضایی که با تلاشِ کن‌فکان گشوده شده بود را به بازی و شوخی گرفتم و گفتم حالا اشکالی ندارد که یک مقداری از این فضا با قضاوت، خشم، ترس، ملامت، هیجانِ خوشی بسته شود. این فضا که مهم نیست، نورافکنِ حضورِناظر بودن را رها کنم، و به این هیجانات و اجزای اتفاق و فکرهای راه‌گشای ذهنم بچسبم و آن‌ها را جدّی بگیرم.

پس خرده‌فرمایشاتِ من‌ذهنی را اجرا کنم، در این صورت باد وَبا شده و همۀ آن چیزهایی که برایم مهم و جدّی شده بود و قصدِ زندگی گرفتن از آن‌ها را داشتم، ویران می‌شوند.

حالِ درونیم هم خراب می‌شود و باز خودم را تهِ درّۀ ذهن می‌یابم.

 

باد را یارب نَمودی، مِرْوَحه پنهان مَدار

مِروحَه دیدن چراغِ سینۀ پاکان شده

 

هرکه بیند اوسبب، باشد یقین صورت‌پرست

وآنکه بیند او مسبّب، نورِ معنی‌دان شده

 

خدایا حالا که با وَزاندنِ بادِ قضا و کن‌فکان، بهترین اتفاقِ لحظه را در مقابلم گشودی، تا خودم را پیدا کنم، پس بادبِزَنِ‌ باد‌وَزاننده را از مقابلِ چشمانِ هوشیاریم پنهان مکن.

 

خدایا در این‌لحظۀ ابدی، در هر اتفاقی، با هر بادی، خودت را به‌ من نشان بده.

 

وقتی آن لطیفِ بی‌نظیرِ زیبا را دیدم، خودِ اصلیم را یافتم، بویش را حس کردم، همین بوی ظریف و دنبال کردنِ آن، چراغِ راهم می‌شود. فقط جایی قدم می‌گذارم که آن‌بو را قوی‌تر و نزدیک‌تر حِس کنم.

 

حال اگر در حالِ انتظار برای دیدنِ بادبِزن، اوّلین چیزی که واردِ هوشیاریم شد را ببینم، سببِ اتفاق را، صورت را دیده‌ام، یعنی صورت و ظاهر اتفاق برایم مهم شده، صورت‌پرست هستم. (هرچه برایم مهم است و توجّهم رویِ آن می‌افتد، همان را می‌پرستم).

 

و امّا اگر از صبرِ درونم، خرجِ این لحظه کردم، مسبّب را می‌بینم. آن زیبایِ لطیفِ بی‌نظیر، در پسِ پردۀ اسباب است و منتظرِ صابران، تا با آنان همنشین شود.

پس با نورِ حضور و یکتایی همنشین شده و از جنسِ آن می‌شوم، نورِ لطیفی می‌شوم که خردِ کُل در اختیارم است‌.

 

اهلِ صورت جان دهند از آرزوی شَبَّه‌ای

پیشِ اهلِ بحرِ معنی، دُرّها ارزان شده

 

شد مُقلّد خاکِ مردان، نقل‌ها ز ایشان کُند

وآن ‌دگر خاموش کرده، زیرِ زیر ایشان شده

 

سبب‌بینان در‌ عوضِ بدست آوردنِ آفلین، جانِ اصلی خود را می‌دهند ولی برای آنان که مسبب را در قعرِ دریای یکتایی دیده و به‌او تبدیل شده‌اند، آفلین پیش‌پا افتاده و بی‌اهمیّت هستند، مهم ماندن در قعرِ دریاست.

 

حتّی در مطالعۀ آثار بزرگان اگر تأمّل و صبر نکردم‌ و به ظاهرِ الفاظ بَسنده کردم، تنها مقلّدِ ظاهرِ کلامِ این بزرگان خواهم بود، مقلّدِ رفتار و گفتار آن‌ها خواهم بود و هرچه دربارۀ زنده شدن و بیداری بگویم، نقلِ قولِ بزرگان است و هیچ روح و معنای حقیقی ندارد.

ولی اگر روی آثارِ بزرگان، سخنِ بیداران و پیام دوستان، سکوت و تأمّل کرده و انرژیِ زنده کنندۀ عمل را به آن‌ها ریختم، تا عُمقِ عمل پیش رفته، روحِ حقیقی که در باطنِ کلمات نهفته است را می‌یابم و راه‌گشای مقصودِ اصلیم می‌شود.

 

چشم بر رَه داشت پوینده، قُراضه می‌بچید

آن قُراضه‌چینِ رَه را بین، کنون در کان شده

 

در مسیرِ بازگشت، از هرچه که برای راهنمایی واردِ هوشیاریم می‌شد، از هر اتفاقِ درونی و ببرونیِ بیدار کننده، چیزی می‌خواستم:

حالِ خوب، تأیید و توجّه، احترام از طرف دیگران و از طرف خودم، خوشی و لذّت از درست شدن اوضاع.

خُرده طلاهای ارزشمندِ در مسیر را، به کوله‌بارِ همانیدگی‌هایم اضافه می‌کردم.

ولی اکنون که فهمیده‌ام در آن یکتایی و وحدت، نباید حتّی کوچک‌ترین چیزهایی که به‌نظرِ ذهن ارزشمند و معنوی است را با خودم بردارم، و با این زندگیِ زیبایِ بی‌نظیر تنهای تنها بمانم، پس خودم را در معدنِ شادیِ اصیل، هدایت، قدرت و حسِ امنیّت می‌یابم.

خوشی‌های زودگذر و امنیتِ دروغینِ به‌دست آمده از موفقیت‌ها، هدایتِ من‌ذهنیِ عاقل و فرزانه، و قدرتِ پوشالیِ همانیدگی‌ها کجا و طلای اصیلِ همیشه در دسترسِ خدا کجا؟

 

همچو مادر بر بچه، لرزیم بر ایمانِ خویش

از چه لَرزد آن ظریفِ سَر به ‌سَر ایمان ‌شده؟

 

نگه‌ داشتنِ ایمان و یقینی که از آفلین به‌دست می‌آید، لرزه بر اندامِ روحم می‌اندازد و همواره مرا نگرانِ از دست دادنِ این حالِ خوب و خوشی که از درست شدنِ وضعیّت‌ها بدست می‌آید، می‌کند.

وقتی به این حس‌ها اهمیّت ندادم و آن‌ها را واردِ یکتایی نکردم، سراسرِ وجودم پر می‌شود از یقین به زنده بودن و ایمانِ حقیقی به بودن، هوشیاریِ ظریفم ترسی برای گم کردنِ این یقین به بودن ندارد، چون با تمام وجود به آن یک زندگی تبدیل شده و از جنسِ آن شده‌است.

 

هم‌چو ماهی می‌گُدازی در غمِ سرلشکری

بینمت چون آفتابی، بی حَشَم سلطان شده

 

غمِ درست شدنِ اوضاع و ریاست طلبیِ من در خانه، احترام و تأیید و توجّه گرفتن بابت زاهد و معنوی‌نما شدن، جانِ اصلیم را کاهش داده و این انتظارها همچون سمّی در جانِ هوشیاریم می‌ریزد.

دعای مولانای عزیزم پشتِ سرِ هوشیاریم است که:

ای آشنایِ قدیمی، ایِ روحِ آرام و اطمینان یافته، تو را می‌بینم که هم‌چون دیگر ارواحِ بیدار شده، که بدونِ رسیدن به هیچ‌یک از این آرزوها، شاهِ وجودِ خودت شده‌ای و بر درون و بیرون با آگاهی و بیداری حکمرانی می‌کنی.

 

چند گویی دود برهان است بر آتش؟ خَمُش

بینمت بی‌دود آتش گشته و برهان شده

 

تا کِی می‌خواهی بگویی این دردها دلیل برایِ این است که مدتِ اقامت در ذهن به‌پایان رسیده و من باید از ذهن خارج شده و به او زنده شوم. مرضیه تا کِی می‌خواهی به این دردسازی و نتیجه‌گیری ادامه دهی.

امید دارم بدونِ ایجادِ درد و قبل از آن‌که سرت به‌دیوارِ بلا بیاید، تو را ببینم که به‌یکباره تمامِ وجودت از آتشِ عشق روشن و بیدار شده.

 

چند گشت و چند گردد بر سَرَت کیوان، بگو

بینمت همچون مسیحا بر سرِ کیوان شده

 

چقدر اتفاقات و انسان‌ها و جامعه و عواملِ خُرافی را عاملِ دردها و مشکلاتت دانستی، بگو که چقدر درد به دردهای ذخیره شده در من‌ذهنیِ نحس اضافه کردی و آن را بزرگتر کردی.

از تو می‌خواهم که ریشۀ تمامِ دردها را در درونِ خودت بیابی تا رها شده و امید دارم همچون مسیح، خودت و اطرافیانت را که آلوده به‌دردهایی که ایجاد کرده‌ای، شده‌اند را زنده به زندگی کنی.

قدرتِ زنده کننده و تأثیر گذارِ درونت بر روی کائنات را دست‌کم نگیر، من به قدرتِ معجزه‌گر درونت ایمان دارم.

 

ای نصیبه‌جو ز من که این بیار و آن بیار

بینمت رَسته از این‌ و آن و آنِ و آن شده

 

مرضیه! تو که همیشه انتظار داری لابه‌لای اشعارِ من، راهِ حلِ چالش‌های زندگیت را پیدا کنی و این انتظار تو را به‌زمان برده و متوقّع می‌کند با دردسرهای خودش، امیدوارم و تو را با کاربردِ اشعارم به این سَمت سوق می‌دهم که از این ظاهربینی‌ها رها شده و فراتر رفته، به عُمق و معنایِ نهفته در دلِ ابیات راه پیدا کنی.

 

اگر راه را درست رفته و در مسیر غول تو را به‌بیراهه آدرس ندهد، می‌بینمت که به آنِ آن که نمی‌توان به‌کلام درآورد، تبدیل شده‌ای.

آنی که این نیست، این چیزی که می‌شناسی و به ذهن می‌دانیش نیست.

 

بَس کن ای مستِ مُعَربِد، ناطقِ بسیارگو

بینمت خاموشِ‌ گویان، چون کَفه‌یْ میزان شده

 

تا همین‌جا که این من‌ذهنیِ پرگو و عربده‌زنِ سکوت نَشنو، مست به دانستن و فهمیدن در کار بود، دیگر کافی‌ست.

باید این اشعار و آگاهی‌ها را در سکوت و خاموشیِ درونت برده تا با خمیرمایۀ صبر و تامل، آمادۀ گفتن و بیان در رفتار و گفتارت شوند، همچون کفۀ ترازویی که تا به‌حال در حال پایین و بالا شدن و وزن کردن بود و وقتی ساکن و ساکت شد یعنی تازه لب به ‌سخن گشوده و می‌خواهد عیار اصلیت را بیان کند، که تو این هستی، این سکوت و آرامش. تو این عمل براساسِ خردِ کل هستی نه پست شدن و بالا رفتن‌های مادی.

معمولاً به‌کار بستنِ غزل‌های مولانا در عمل، از آخرین بیت شروع می‌شود، از خاموشی و سکوت...

 

 

شاد و سلامت باشید.

مرضیه از نجف‌آباد

 

  PDF متن پیام در فرمت
فایل متن باد صَرصَر، تفسیر غزل ۲۳۷۰ از برنامه ۸۷۵ - خانم مرضیه از نجف آباد


Privacy Policy

Today visitors: 132

Time base: Pacific Daylight Time