: تماس با دفتر گنج حضور در آمریکا

Tel: 001 818 970 3345

Email: parviz4762@mac.com

Spiritual Messages: Page #119

تفسیر غزل ۸۳۷ از برنامه ۸۷۷ - خانم آزاده از آمریکا

Posted 08-08-2021 تفسیر غزل ۸۳۷ از برنامه ۸۷۷ - خانم آزاده از آمریکا




دیوانِ شَمس ، غزل ۸۳۷ ، برنامه شمارۀ ۸۷۷ گنج حضور: 

 

هر کُجا بویِ خدا می‌آید

خَلْق بین بی‌سَر و پا می‌آید

 

زان که جان‌ها همه تشنه‌ست به وِیْ

تشنه را بانگِ سَقا می‌آید

 

انسانْ باید به عشقْ آید که از وِی، بویِ عشقْ جاری باشد! هرکه هم بویِ عشقْ از او جاری‌ست، او را بی‌شَک... بِدونِ «عَقلِ جُزوی» و بدونِ «راه و روش‌هایِ خاکی»، آن بویِ خوشْ آمده (به عبارت دگر، بی‌سَر و پا به حرکتِ عشقْ درآمده)؛ و هر دلی هم که بویِ عشقْ به آن رسیده باشد، تو بِنْگَر که چگونه خَلْق، بی‌سَر و پا به سویِ وی، برای وحدت می‌آید...

 

این «به سویِ خود کشیدنِ عشق»، از آن است که همۀ جان‌ها، تشنه به وِی می‌باشَنْد؛ و «تشنه» را هم از زندگی، برای دعوت به بَحرِ عشق، دَم به دَم آواز و نِدایی‌ست... که می‌آید.

 

شیرخوارِ کَرَمَند و نِگَران

تا که مادر زِ کجا می‌آید

 

در فِراقَند و همه مُنْتَظِرند

کَزْ کُجا وَصل و لِقا می‌آید

 

جان (هشیاری) در دنیایِ هستی، شیرخوارِ آن بخشندۀ مهربان است؛ از این رو، اوست چشم به راه تا که «عشقْ» از «کجا» می‌آید؟

 

جان‌ها از «بحر عشقْ» دور مانده و تشنه‌اند؛ حال... این تشنگی، از «کجا» برطرف می‌گَردَد؟ از مکان(هایِ) خاکی و راه و روش‌هایِ دُنیوی؟! یا از «جایی» دِگر؟ هشیاری در ذات، ازآنِ بَحرِ عشقْ است؛ آیا «بحر» از خُشکی آب می‌گیرد؟!!

 

پس جان‌ها... همه در فِراقَند (دور افتاده از بَحر و حرکتِ عشقْ) و همه در انتظار... که «از کُجا» دیدار به میان می‌آید؟ حال... آیا «این وصال»، از کسبِ دانشهایی که طیِ عُمر، توسط ذهنِ خاکی جمع آوری شُده به میان می‌آید؟!! یا در آزادگی (خود به سبب خود)، درون دلی عدم شُده می‌آید؟

 

از مُسلمان و جُهود و تَرسا

هر سَحَر بانگِ دُعا می‌آید

 

خُنُک آن هوش که در گوشِ دِلَش

ز آسْمانْ بانگِ صَلا می‌آید

 

هر سَحَرگاه، بانگِ دُعا از دهانِ مُسلمان و یهود و تَرسا (مسیحی) و... و... و...، بلند می‌شَود و صدای‌اش به درونِ گوشِ خاکی ما می‌آید! ولی، «خوشا» به آن «هُشیاری» که با گوشِ دِلَش، بی‌کلام و بی‌واسطه، از لامکان ندای دعوت را برای دریافتِ نور می‌گیرد.

 

حال... چرا آن طرفِ میدان، «هشیاری» خود مُستقل و بی‌واسطه، ندایِ زندگی را به فعل درآورده؛ در حالی که گروهی دِگَر از مردم، ندای عشق را حتی یک بار هم نَشَنیده‌اند؟! آیا می‌تواند دلیل این باشد که بَشر در ناآگاهی، دَهان و گوشِ خاکی را به «کار» بسته، لذا از آسمانِ درون (و گوشِ دل)، محروم مانده؟

 

چه می‌شود اگر هشیاری در تجربۀ این دنیا، ابزارهایِ خاکی را برای به میان آوردنِ نور آگاهی، به کار نَبَنْدَد و خود، آزادانه در خَموشی (رها و آزاد از تمامیِ حرکاتِ خاکی)، در توجه... مانند تک درختی، با ریشه‌ای عمیق و محکم، «هشیارانه» برخیزد؟

 

 

گوشِ خود را زِ جَفا پاک کنید

زان که بانگی زِ سَما می‌آید

 

گوشِ آلوده نَنوشَد آن بانگ

هر سِزایی به سِزا می‌آید

 

گوشِ دل را از گوشِ خاکی پاک نگاه دار؛ در اصل، گوشِ دل را از صحبت‌هایِ منِ ذهنی (و هَوسهایَش)... پاک نگاه دار؛ تا هشیاری در آزادگی و رهایی‌اش، بانگ آسمانی را بگیرد؛ زیرا دلی که درگیرِ گفتگوهایِ ذهنِ خاکی‌ست، «ندایِ عشقْ» را نَشْنَوَد.

 

سزایِ او که توجه را به ذهن داده، شنیدنِ گفتگویِ همان ذهن است! سزایِ او هم که توجه را آزادِ آزادِ آزاد نگاه داشته، گرفتن بانگی‌ست از سَما.

 

چَشمْ آلوده مَکُن از خَد و خال

کانْ شَهَنْشاهِ بَقا می‌آید

 

وَرْ شُد آلوده به اشکَش می‌شوی

زانکْ از آن اشکْ دَوا می‌آید

 

چشمِ دل را به دیدۀ خاکیِ ذهن، آلوده مَکُن؛ توجه آزادِ هشیاری را به نقش و نگارِ دُنیوی مَباز و آن را غرق در خَد و خالِ آنچه فناپذیر است... مَکُن؛ که آن شَهَنْشاهِ باقی و فنا ناپذیر می‌آید؛ و اگر هشیاری غرق در حرکتِ خاکی در ذهنْ باشد، از «وی» محروم مانَد.

 

حال تو، حِکمَت و نورِ این گفته را، در دل باز کُن: بر این بوده که «توجه» در تو رُبوده گردد... تا تو آن توجه را آگاهانه به خود «بازگردانی» و از آن بازگشتِ پُر شُکوه و جلال، ذاتِ پاکِ خود را به شِناسیی درآوری.

 

پس قرار است که از «خاکِ دُنیا»، چشم به گریه آید و از آن گریه، دل... پاک گردد و در خَموشیِ آن، نور آگاهی راه یابد؛ آنگاه تو از آن «نور»، بر لبِ خاکی‌ات، لبخندی بِیابی که حقیقت «آن» بوده... و نه این چَشم و لبِ خاکی!

 

کاروانِ شِکَر از مصر رَسید

شَرفۀ گام و دَرا می‌آید

 

هین خَمُش کَزْ پِیِ باقیِّ غَزَل

شاهِ گویندۀ ما می‌آید

 

کاروان شکر، در بیداری‌ات (همراه با شادیِ بی‌سبب)، از لامکانِ عشقْ رَسید. این رسیدن چگونه به میان می‌آید؟ از راه «بی‌راه» (از راهی که «ورایِ راه» است)؛ و با نِدایی که بی‌صدا است (نِدایِ بی‌صدایِ کاروانِ عشق).*

 

* کاروانِ عشق، در خَموشیِ عَدَم، بدون راه و روش، بدون سَر و صدا، خود به سَبَبِ خود می‌آید. پس حال که چنین است، خَموش کُن؛ که آنچه را که در غزل نَتوان هرگز گُنجانْد، عشقْ خود به سبب خود... «آن» گوید:

 

حقیقت را کَس نَتَوان گُفتن، جُز «حقیقت»؛ هین خَمُش؛ آزاد و رها؛ بی‌سَر و پا؛ که تویی خود در «خَموشی»، ازآنِ حرکتِ کُل، ازآنِ حقیقت، ازآنِ عشق...


با احترام،

آزاده از آمریکا

  PDF متن پیام در فرمت
فایل متن تفسیر غزل ۸۳۷ از برنامه ۸۷۷ - خانم آزاده از آمریکا

نظاره بودن بر لب دریا - خانم پریسا از کانادا

Posted 08-05-2021 نظاره بودن بر لب دریا - خانم پریسا از کانادا


فایل صوتی نظاره بودن بر لب دریا - خانم پریسا از کانادا


    

Set Stream Quality



با سلام،

 

در غزل ۲۳۷۲ تفسیر شده در برنامه ۸۷۶ گنج حضور داشتیم‌:

 

هله، بحری شو و در رو، مکن از دور نَظاره

که بُوَد دُر تکِ دریا، کف دریا به کناره

 

مولانا در این بیت ما را ترغیب می‌کند که دست از نظاره بودن در کناره دریا برداریم، و وارد دریا شویم و مروارید درشت حضور را از اعماق دریا (که همان دل وسیع شده و باز شده خود ما است) به دست بیاوریم.

 

در اینجا سعی کرده ام تعدادی از عواملی که باعث می‌شوند ما تنها نظاره گر باشیم و به ته دریا نرویم را بیان کنم.

 

۱ - عدم انبساط و فضاگشایی در برابر اتفاق این لحظه.

 

راه سریع زنده شدن ما به زندگی، فضاگشایی لحظه به لحظه است. هر وقت چند بار فضاگشایی می‌کنیم، اما به یک باره منقبض می‌شویم، در خشکی ذهن می‌رویم و تنها نظاره گر دریا می‌شویم. این انقباض ها ممکن است یا به خاطر ادامه الگوهای شرطی شده ما در ذهن باشد، و یا به دلیل این باشند که هنوز کامل به زندگی اعتماد نکرده ایم. می‌ترسیم کامل تسلیم شویم و شیرازه امور را کاملا به دست زندگی بسپاریم. قضا با پیش آوردن اتفاقی میخواهد ما را به زندگی زنده کند. اما ما به جای پذیرش اتفاق این لحظه و فضاگشایی، می‌ترسیم و دچار انقباض میشویم.

 

۲ - نگه داشتن دید غلط منِ ذهنی.

 

ما تا وقتی دید منِ ذهنی خود را نداده ایم برود، مدام اشتباه می‌کنیم و به خشکی ذهن می‌رویم. تا وقتی دید زندگی را نداشته باشیم، مدام دچار اشتباه شده و به جای عمل کردن، نظاره گر می‌شویم.

 

دیده ما چون بسی علّت دروست

رو فنا کن دید خود، در دید دوست

 

دید ما را دید او نعم العِوَض

یابی اندر دید او کلِّ غَرَض

 

۳ - کار کردن از روی ذهن، خودش نوعی نظّاره بودن است.

 

خیلی وقتها ما فضاگشایی درست نمی‌کنیم، و می‌خواهیم با کارهای به ظاهر معنوی (اما در اصل از روی منِ ذهنی) به خدا زنده شویم. هر بار با ذهن کار می‌کنیم، از دانش منجمد شده منِ ذهنی و از روی بیماری «می‌دانم» عمل می‌کنیم. این عمل از روی ذهن با عمل از روی تسلیم و فضاگشایی خیلی متفاوت است. عمل از روی ذهن، نظاره بودن در خشکی است.

 

۴ - ترسیدن از سختیهای راه و شک کردن به اینکه «آیا ممکن است من به خدا زنده شوم یا خیر؟»، ما را منجمد می‌کند و این ترس نمی‌گذارد تا ته دریا برویم که دُرّ حضور را برداریم.

 

راه زنده شدن به زندگی، راه آسانی نیست. راهی پر چالش است. راهی است که درد هشیارانه دارد، و امکان لغزش در آن زیاد است. اما اگر بگذاریم ترس به ما غلبه کند و یا اینکه میزان پیشرفت خود را با ذهن بسنجیم و فکر کنیم ما که راه زیادی نرفتیم، پس چطور ممکن است به خدا زنده شویم، این ترس و شک ما را منجمد می‌کند، و جرئت ریسک کردن (قمار بازی با خدا) و انداختن همانیدگی‌ها را از ما می‌گیرد.

 

مترسان دل مترسان دل ز سختیهای این منزل

که آب چشمه حیوان دلا هرگز نمیراند

 

۵ - پندار کمال داشتن و قدر نشناسی نسبت به زندگی.

 

ما وقتی پندار کمال داریم، از خود انتظار می‌کنیم که بی عیب و نقص باشیم. هر بار در این مسیر، دچار لغزش می‌شویم، به جای فضاگشایی در برابر خطا و اشتباه خود و پریدن به قعر دریا، به ملامت خود می‌پردازیم و در خشکی نظاره گر می‌شویم. در این حالت قدردان و قدرشناس زندگی نیستیم که ما را تا این حد جلو آورده، و فضای درون ما را بازتر کرده است. با قدرنشناسی و شاکر نبودن دچار انقباض می‌شویم، و به خشکی ذهن می‌افتیم‌.

 

۶ - ادامه الگوهای شرطی شده، به جای عمل برای تغییر دادن آنها، ما را تبدیل به نظّاره می‌کند.

 

ما خیلی الگوهای شرطی شده داریم که از کودکی در ما جا افتاده اند. شناسایی این الگوها و انداختن آنها ممکن است زمان ببرد. اگر ما فعالانه برای شناسایی و انداختن این الگوها تلاش کنیم، در دریا پریده ایم. اما تا زمانی که تنها به صورت ذهنی در مورد این الگوها «می‌دانیم»، ولی عملا کاری برای تغییر دادن آنها نمی‌کنیم، تنها یک نِظاره گر هستیم.

 

۷ - عدم دادن اولویت به کارهای معنوی و عدم رعایت قانون جبران.

 

داشتن تعهد، هماهنگی و ممارست، شروط اساسی برای پیشرفت معنوی هستند. ما باید یک دیسیپلین خاصی برای کار روی خود داشته باشیم و وقت را بیهوده هدر ندهیم. مثلا روزانه مدت زمان مشخصی را به گوش دادن به برنامه و تکرار ابیات اختصاص دهیم. اینکه یک روز کار کنیم و یک روز کار نکنیم، مثل این است که یک روز پا در دریا می‌گذاریم، و روز بعد به خشکی می‌رویم و نَظّاره (نظاره گر) می‌شویم.

 

کار روی خود به خواندن و تکرار برنامه ها و ابیات ختم نمی‌شود. ما باید متعهد به فضای عدم بشویم. یعنی لحظه به لحظه فضاگشایی کنیم، و در صورت فضابندی و انقباض سریعا عذرخواهی کرده و دوباره برگردیم.

 

 

۸ - عجله و صبر نکردن در موقع بالا آمدن دردها، و همینطور عمل کردن با ذهن در اینگونه موارد، سبب می‌شود که ما درون دریا نپریم.

 

هر وقت قضا اتفاقی را پیش می‌آورد که به وسیله آن یک همانیدگی را می‌بینیم، باید صبر کنیم و درد هوشیارانه بکشیم تا آن همانیدگی بیفتد. چنانچه عجله کنیم و در برابر دردهای منِ ذهنی خود قبول مسوولیت نکنیم تا این دردها با کن فکان زندگی بیفتند، منِ ذهنی و دردهایش ما را تضعیف می‌کند. در این حالت به جای آنکه با صبر و فضاگشایی به دریا برویم و «عملا کاری انجام دهیم»، تنها نظاره گر می‌شویم.

 

با احترام،

پریسا از کانادا

  PDF متن پیام در فرمت
فایل متن نظاره بودن بر لب دریا - خانم پریسا از کانادا

مُوذِّن - خانم پریسا از کانادا

Posted 08-04-2021 مُوذِّن - خانم پریسا از کانادا


فایل صوتی مُوذِّن - خانم پریسا از کانادا


    

Set Stream Quality



با سلام،

 

موضوع: موذّن

 

چو بدین بنده نوازی، شده ای پاک و نمازی

همگان را تو صلا گو، چو موذّن ز مناره

 

در بیت سوم غزل ۲۳۷۲، مولانا ما را تشویق میکند که صلا بگوییم، یعنی دعوت عمومی سر دهیم که همگان به سوی زنده شدن به زندگی قدم بردارند. اما در عین حال مولانا برای صلا و دعوت عمومی چند شرط اساسی نیز میگذارد.

 

شرط اول اینکه ما خود باید اول پاک و نمازی شده باشیم، یعنی تا حدود زیادی به حضور زنده باشیم، تا این دعوت عمومی که سر میدهیم از روی حضور باشد، نه از روی منِ ذهنی. دعوت دیگران از روی منِ ذهنی هم به خود ما لطمه میزند، و هم به دیگران. ما وقتی از روی منِ ذهنی دیگران را به حضور و زنده شدن به خدا دعوت میکنیم، این دعوت ما در خدمتِ منِ ذهنی خود ما است، و اغلب در راستای بزرگتر شدن منِ ذهنی خود و بر اساس همانیدگی‌ها است.

 

احتمالا خیلی از ما این تجربه را داشته ایم که در اوایل آشنایی با برنامه گنج حضور به هر کسی از دوستان و آشنایان که میرسیدیم، به آنها می گفتیم که یک برنامه بسیار خوب به نام گنج حضور وجود دارد، و آنها را تشویق میکردیم که به این برنامه نگاه کنند. و احتمالا در همان موقع با ۲-۳ ماه نگاه کردن به برنامه، فکر میکردیم که خیلی پیشرفت کرده ایم، و شروع میکردیم به دیدن عیب‌های دیگران و راه حل دادن به آنها.‌ غافل از اینکه تمام آن عیب‌هایی که در دیگران میدیدیم در خود ما بود، و این ما بودیم که باید روی خود کار میکردیم، نه آنها. برداشتن تمرکز از روی خود و گذاشتن آن بر روی دیگران صدمه خیلی زیادی به ما میزد، چون مانع از این میشد که در خود عمیق تر بشویم و خود را اصلاح کنیم و همانیدگی‌های خود را بیندازیم. علاوه بر آن، کل آموزشهای مولانا بر این اساس است که ما این هشیاری خود را که در همانیدگی‌ها و دردها ذخیره شده است را آگاهانه از اسارت منِ ذهنی بیرون بکشیم و آزاد بکنیم. در حالیکه گذاشتن تمرکز بر دیگران، نه تنها این هشیاری را رها نمیکند، بلکه بیشتر در گره می اندازد.

 

توصیه کردن به دیگران در حالیکه خود ما هنوز پاک و نمازی نشده ایم، ضرر دیگری هم دارد. وقتی انسانها میبینند که ما خود پر از ایراد و همانیدگی هستیم، و زندگی ما چه در بیرون و چه در درون مطلوب نیست، به عنوان مثال خشم داریم، رنجش داریم، کینه و درد داریم، آن وقت هیچ گونه رغبتی نمیکنند که به مسیری که ما به آنها نشان میدهیم، بیایند. ما اگر واقعا میخواهیم تاثیرگذار باشیم، و به دیگران کمکی کنیم، باید صد در صدِ توجه و تمرکز را بر روی خود بگذاریم و با کسی هم کاری نداشته باشیم، تا اول خود پیشرفت کنیم. هر موقع که انباشتگی حضور در ما زیاد شد، ما به صورت چراغ پر نوری در می آییم که راه را برای دیگران روشن میکنیم، و برای دیگران آیینه ای میشویم که آنها میتوانند خود را در آن آینه ببینند. در این آینه آنها هم منِ ذهنی خود را میبینند، و هم با ارتعاش عشقی ما میبینند که حقیقت وجودی خود آنها چه است. میفهمند که آن منِ ذهنی و همانیدگی‌ها نیستند، بلکه از جنس خدا، زندگی، عشق و حضور هستند. در این حالت ما حتی به زبان و کلام هم نیاز نداریم تا دیگران را به زندگی دعوت کنیم، چون هزاران ارتعاش عشقی، و هزاران برکت از دل وسیع شده ما به سمت جهانیان و انسانهای دیگر فرستاده میشود، و آنها این ارتعاش عشقی را دریافت میکنند و در اثر این ارتعاش، خود آنها شروع به ارتعاش در فرکانس بالاتری میکنند. آن وقت است که صلا و دعوت عمومی ما چه با کلام و چه بی کلام، بسیار موثر خواهد بود.

 

غیر نطق و غیر ایما و سجل

صد هزاران ترجمان خیزد ز دل

 

و اما در بیت سوم از غزل ۲۳۷۲، مولانا شرط دیگری را هم برای دعوت و صلای عمومی بیان میکند، و آن اینکه از ما میخواهد درست مانند یک موذن از مناره صلا بگوییم.

 

چو بدین بنده نوازی، شده ای پاک و نمازی

همگان را تو صلا گو، چو موذّن ز مناره

 

موذن، کسی را کنترل نمیکند. کسی را مجبور نمیکند که به راه بیاید، و اگر به راه نیامد او را تنبیه کند و یا ناراحت و آزرده خاطر شود. او تنها اذان خود را میگوید. همین. خواه کسی بشنود یا نشنود. موذن صفر است، خود را بالا نمیداند و این خیال و تصور باطل را ندارد که او است که میتواند دیگران را به خدا زنده کند، چرا که میداند او نیست که کسی را به حضور میرساند، بلکه حتی اگر کلام او، اذان او و ارتعاش او بر کسی اثر بگذارد، تنها آن قسمت که از حضور است، یعنی همان خود خدا و یا زندگی است که دارد کار میکند، نه منِ ذهنی او. پس من ذهنی خود را صفر میکند. هر چقدر که منِ ذهنی او کوچکتر میشود، فضای درون او گسترده تر میشود، در جایگاه بالاتری از مناره قرار میگیرد، و انسانهای بیشتری صدای رسای او را خواهند شنید و به این دعوت عمومی پاسخ خواهند داد.

 

 

پس برای دعوت عمومی، اولا ما باید خود پاک و نمازی شویم، یعنی تا حدود زیادی به حضور زنده شویم و منِ ذهنی خود را کوچک کنیم. دوما، باید با منِ ذهنی صفر و از روی تواضع دیگران را دعوت کنیم، و سوما با اینکه چه کسی به راه می آید و چه کسی نمی آید کاری نداشته باشیم و دیگران را کنترل نکنیم، و بدانیم که تنها خود زندگی یا خدا است که میتواند دیگران را زنده کند، و ما تنها تسلیم امر او هستیم.

 

با احترام،

پریسا از کانادا

  PDF متن پیام در فرمت
فایل متن مُوذِّن - خانم پریسا از کانادا

اَلَست و طَرَب - خانم پریسا از کانادا

Posted 08-04-2021 اَلَست و طَرَب - خانم پریسا از کانادا


فایل صوتی اَلَست و طَرَب - خانم پریسا از کانادا


    

Set Stream Quality



با سلام،

 

موضوع: تعهد به اَلَست معادل است با نبستن فضای درون و از دست ندادن شادی و طَرَب.

 

وقتی خداوند انسان را خلق کرد از او پرسید که «آیا تو از جنس منی؟» ما هم جواب دادیم: «بلی». اما پس از مدتی با چیزها و فرم ها هم هویت شدیم، و فراموش کردیم که از جنس خدا یا زندگی هستیم. تصور کردیم از جنس چیزها هستیم، و با کم و زیاد شدن آنها بالا و پایین شدیم.

 

اَلَست مربوط به این لحظه است، یعنی زندگی در همین لحظه این سوال را از ما می‌پرسد. و ما هم در همین لحظه پاسخ او را می‌دهیم. یا به عهد اَلَست وفا می‌کنیم و درون خود را عدم نگه می‌داریم، و یا با مقاومت خود، به زندگی می‌گوییم که من از جنس تو نیستم.

 

جنس خداوند، بینهایت فضاگشایی است. جنس خداوند بینهایت شادی و طَرَب است.

 

پس هر بار با مقاومت کردن، فضای درون را می‌بندیم، هر بار دچار انقباض می‌شویم، و به خاطر مقاومت خود در برابر اتفاق این لحظه که بازی زندگی و ظاهر است، طَرَب و شادی بی سبب را تجربه نمی‌کنیم، به عهد الست وفا نمی‌کنیم.

 

وفای به عهد اَلَست، حداقل به صورت نسبی، این است که تمام همت و تلاشم خود را بگذاریم که وقتی اتفاقی افتاد که می‌بینم فضا دارد بسته می‌شود، فضای درون را باز نگه داریم، و شادی و طَرَب خود را از دست ندهیم.

 

من طربم، طرب منم، زُهره زند نوایِ من

عشق میان عاشقان، شیوه کند برای من

دیوان شمس، غزل شماره ۱۸۲۵

 

با احترام،

پریسا از کانادا

  PDF متن پیام در فرمت
فایل متن اَلَست و طَرَب - خانم پریسا از کانادا

تفسیر غزل ۲۳۷۲ از برنامه ۸۷۶ - خانم آزاده از آمریکا

Posted 08-04-2021 تفسیر غزل ۲۳۷۲ از برنامه ۸۷۶ - خانم آزاده از آمریکا


فایل صوتی تفسیر غزل ۲۳۷۲ از برنامه ۸۷۶ - خانم آزاده از آمریکا


    

Set Stream Quality



با سلام و عرض ادب، آزاده هستم از آمریکا

[پیام عشق...]

 

مُقَدَمه:

 

هشیاری برایِ بَقا در «دُنیایِ ماده»، یک نَفْسِ دُروغین می‌بافَد و آن را در ابتدا، به عُنوانِ «حقیقت» به کار می‌بَنْدَد. آن مَنِ تَخَیُلی، از خود هیچ نوری ندارد؛ ولی چون هشیاری در ابتدایِ کار، تَوَجُه را به او می‌بازد، نوری مُختَصَر (از حرکت اش در ذهن) بر «خیال» تَجَسُم می‌گرد. قرار است بالاخره این نورِ تَوَهُمی، با طلوعِ نور آگاهی، خاموش شَوَد و حقیقت آشکارا تابانْ گردد.

 

اما این مَنِ خیالی، نه تنها از تابِشِ ناچیزِ خود دَست بَر نِمی‌دارد، بلکه می‌خواهد در «راه»، به هشیاری کُمَک هم بِکُنَد!! به همین دلیل، هشیاری کَماکان در خانۀ ذهن، از نورِ آگاهی محروم مانده. آخر در این خانۀ تَنگ، نورِ عشقْ با آن عَظِمتِ بی‌همتا، که هرگز نمی‌گُنْجَد! پس چاره چی‌ست؟

 

دیوان شمس / غزل ۲۳۷۲:

[پیام عشقْ / برنامه شمارۀ ۸۷۶]

 

هَله بَحْری شو و دَر رو، مَکُن از دور نِظاره

که بُوَد دُر تَکِ دریا، کَفِ دریا به کِناره

 

هشیاری را تیزِ تیزِ تیز کُن؛ حال، دور از حرکت در ذهنِ خاکی (بی‌آنکه هُشیاری را، در ذهنِ خاکی به حرکت درآوری)، «تماماً» فضایِ عَدم شو و در خَمُشیِ آن، مانَندِ تکْ درختی بُرومَنْد (در اِسْتِقرار، با ریشه‌ای قَوی و عَمیق)، آزاد و مُحکَم در تَوَجُه بایست

 

«آگاه باش» که فقط در اعماقِ چِنین خَموشی‌ست که نورِ عشقْ «رُخ» بِنْمایَد؛ آن هم فقط در آن هنگام که تمامیِ حرکتِ دگر به «کنار» رفته (یعنی در آن دَم که تَوَجُهِ هُشیاری، آزاد و روانْ «جاری» در خَموشیِ مُطلقْ گَشته).

 

چو رُخِ شاه بِدیدی، بُرو از خانه چو بَیذَق

رُخِ خورشید چو دیدی، هَله گُم شو چو سِتاره

 

چو نورِ عشقْ را آشکارا دیدی، خانۀ ذهنْ را تَرک گوی: هشیارانه چو مُهرۀ پیاده در بازیِ شَطرَنْج، از خانۀ ذهنْ بُگْریز! زیرا فقط فضایِ عدم است که گُنجایشِ «آن» نور و «آن» خِرَدِ بی‌همتا را دارد.

 

حال همانطور که با طلوعِ خورشید، دگر ستاره‌ای جُراَت ندارد در آسمانِ بی‌کران بِدرَخْشَد، تابشِ نورِ ناچیزِ نَفْس را در برابر نورِ حقیقت، نیست گَردان و بندۀ عشقْ شو.

 

چو بِدان بَنده نوازی شُده‌ای پاک و نمازی

هَمگان را تو صَلا گو، چو مُوذِّن زِ مِناره

 

چو از چُنین «بَنده نوازی»، سَراسَر از وِی لَبریز گَشتی، هَمگان را تو صَلا گو (چو مُوذِّن زِ مِناره). به عبارت دگر، چو خِرَد و نورِ عشقْ از لامکان، به تجربۀ هستی‌ات جاری شُد، آنگاه و فقط آنگاه تو هَمِگان را دَعوَت به «کارِ عشقْ» کُن؛ نَه در آن زَمان که حرکتِ نَفْس در تاریکیِ ذهن، هُشیاری را فَرا گرفته.*

 

[*فقط عشقْ می‌تواند از عشقْ گوید، فقط عشق...]

 

تو دَرین ماه نَظَر کُن، که دِلَت روشن ازو شُد

تو دَرین شاه نِگَه کُن، که رَسیده‌ست سَواره

 

تو تَوَجُهِ آزاد را، در «این نور» جاری کُن، در نورِ آگاهی / نورِ عشقْ / نورِ حقیقت، که اکنون ضَمیرِ هُشیاریْ از آن مُنَور شُده. تو در این شاه نگَه کُن که «خود مُستَقِل» رسیده و سوار بر حقیقت، جُمله عشقْ گشته (بِنْگَر در هُشیاری، که سَوار بَر حرکتِ عشقْ گشته).

 

نه بِتَرسَم، نه بِلَرزم، چو کَشَد خَنجَرِ عِزَّت

به خدا خَنجَرِ او را بِدَهَم رِشوت و پاره

 

سَوار بر حرکتِ «او»، دگر در بَرابرِ خَنجَرِ عِزَّت، نه بِتَرسَم و نه بِلَرزم؛ به خُدا که در بَرابرِ تَقدیرِ اِلهی، جُزوِ ناچیز را فَدا کرده‌ام (و دَم به دَم، فَدا کُنم)، زیرا که خِرَدِ کاملِ عشق، در کار است: لذا، نه بِتَرسَم، نه بِلَرزم.

 

کِه بُوَد آبْ که دارد به لطافت صِفَتِ او؟

که دو صد چَشمه بَرآرَد زِ دلِ مَرمَر و خاره

 

آب، بسیار بسیار بسیار نَرم است! حال با چِنین نَرمیی، کْی می‌تواند تَصَوُر کُند که آب، دلِ مَرمَر و سَنگِ سَخت را بِشکافَد و دو صد چَشمه از آن جاری کُند؟! پس نیک بِنْگَر که «تسلیمِ تام» بَر خَنجَرِ عِزَّت، چه‌ها کرده: آب با آن لِطافَت، تَوَسُطِ نیرویِ عشقْ، «کارها» کُند؛ و اما «هشیاری» در آزادگی، سَوار بر حرکتِ عشقْ، عشقْ با «او» چه‌ها کُند؟!

 

تو همه روز بِرَقصی، پِیِ تُتْماج و حَریره

تو چه دانی هَوَسِ دلْ پِیِ این بیت و حَراره

 

تو تمامِ روز را (منظور تمامِ عُمر را)، به کارهایِ دُنیوی می‌گُذَرانی؛ از همین رو، تو از حرکتِ عشقْ ناآگاهی و معنیِ عَمیق این بیت را، بدونِ جریانِ عشق، دَرک نخواهی کرد. به عبارت دگر، او که بَرِ عشقْ را ندیده، تمامِ توجه‌اش را در زَر و سیمِ دُنیا غَرق کرده؛ اگر هم توجه سویِ سیم و زَر باشد، بَرِ عشقْ را نخواهی دید.

 

چو بِدیدم بَرِ سیمین، زِ زَر و سیم نَفورَم

که نَفور است نَسیمَش زِکَفِ سیم‌شُماره

 

چو بِدیدم بَرِ سیمین (بَرِ آن نورِ سِپید را که تمامیِ نورها از وِی خِجِل مانده)، دگر هیچ زَر و سیم، نَتَوانَد «تَوَجُهِ آزاد» را «رُبودن»! از برکتِ بَرِ او، هشیاری «باردار» گشته. او که بَرِ سیمین را بِدید، نَسیمِ عشقْ از دَمِ او جاری شُد؛ و آن نَسیم هم (دَمِ عشق) از دستِ او که در کار حَریص گشته، گُریزان است.

 

تو از آن بار نداری که سَبُکْ‌سار چو بیدی

تو از آن کار نداری که شُدَسْتی همه کاره

 

تو چون از عشقْ «بار» نداری، تَوَجُه در تو جَذبِ هر چیز (کوچک یا بزرگ) می‌گردد و لذا تو هم همراهِ آن، به هر سو رفته‌ای و می‌روی! تو هنوز به «کارِ» عشقْ در نَیامده‌ای که دست به هر کاری می‌زنی. کاری هم که عشقْ در آن جاری نَباشد، از «نَظم» محروم است.

 

همه حُجّاج بِرَفته، حَرَم و کعبه بِدیده

تو شُتُر هم نخریده که شِکَسته‌ست مِهاره

 

حاجیان، حَرَم و کعبه را بِدیده (یعنی تمامِ راه‌ها را در این رَه پِیموده)، و به این نتیجه رسیده که در آخِر، تا این دل آزادِ آزادِ آزاد از تمامی حرکاتِ دگر نگشته و به «کعبۀ درون» نَرفته، از «کار و بار» عشق، دور مانده؛ حال چه رَسَد به تو، که هنوز درگیرِ آن نَفْسِ دُروغین، حتی یک بار هم به «خَموشیِ درون» نَرفته (زیرا اختیارِ آزاد را، تو به دستِ تَوَهم داده‌ای، نه به دَستِ «حق»).

 

بِنِگَر سویِ حَریفان، که همه مَست و خَرابند

تو خَمُش باش و چُنان شو، هَله ای عَربَده‌باره

 

حال بنگَر به سویِ آن بیدار شُدگانْ که همه غرق در حرکت/کار/بار و برکتِ عشقْ اند. پس تو بیا و خَمُش باش و چُنان «باردار» شو (از عشقْ باردار شو، نه از آن مَنِ خیالی)؛ آگاه باش که اکنون، تو بَد مَست از آن نَفْسِ دُروغین شُده‌ای و درگیر به کار و بار او. آگاه باش که حقیقت، فقط در آزادی مُطلقْ به میان آید از رهایی.

 

با احترام،

آزاده از آمریکا

 

  PDF متن پیام در فرمت
فایل متن تفسیر غزل ۲۳۷۲ از برنامه ۸۷۶ - خانم آزاده از آمریکا

حکایت آن امیر که غلام را گفت می بیار... - خانم لادن از کانادا

Posted 08-04-2021 حکایت آن امیر که غلام را گفت می بیار... - خانم لادن از کانادا


فایل صوتی حکایت آن امیر که غلام را گفت می بیار... - خانم لادن از کانادا


    

Set Stream Quality



برداشتی از حکایت آن امیر که غلام را گفت می بیار...

برگرفته از برنامه های ۸۷۵ و ۸۷۶ گنج حضور

 

در این قصه امیر که نماد زندگیست از غلامش میخواهد که برای مهمان ویژه اش که نماد انسان است، می مخصوصی را بیاورد که جان او را از هر درد و هم هویت شده گی پاک کند.

 

باده‌شان کم بود و گفتا ای غلام

رو سبو پر کن به ما آور مُدام

-مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۴۵

 

از فلان راهب که دارد خمر خاص

تا ز خاص و عام یابد جان خلاص

-مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۴۶

 

در میانه راه، زاهدی مانع غلام میشود، سبو را می‌شکند و می را بر زمین می‌ریزد، همانطور که من ذهنی هر لحظه با تلف کردن انرژی زنده زندگی، مانع از جاری شدن آن بر وجود انسان و بیان خرد زندگی توسط انسان می‌شود.

 

پیشش آمد زاهدی غم دیده‌ای

خشک مغزی در بلا پیچیده‌ای

-مثنوی، دفتر پنجم، بیت۳۴۶۲

 

زد ز غیرت بر سبو سنگ و شکست

او سبو انداخت و از زاهد بجست

-مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۹۳

 

در بخش دیگری از قصه، مولانا قصه شطرنج بازی کردن شاه با دلقک را مطرح میکند. شاه یا زندگی هر لحظه با دلقک یا انسان شطرنج بازی میکند.

 

دلقک در دربار شاه همان نقشی را دارد که انسان در دربار زندگی، یعنی پخش طرب و شادی که از خود زندگی گرفته است، و وظیفه اش خنداندن شاه است، انسان زمانی زندگی را می‌خنداند که خود او شود، می او را بگیرد، خرد او را بیان کند و هیچ اثری از ردپای تخریبگر من ذهنی در فکر و عملش باقی نماند.

 

مقصود از بازی این است که انسان زندگی را در پشت پرده اتفاق ببیند و می مست کننده اش را با جانش بنوشد.

 

اما در قصه، دلقک به شاه کیش میدهد، میخواهد او را مات کند و خشم شاه را برای خود میخرد. هر لحظه که انسان هوشیاری اش را به ذهن تزریق کند و هر فکر و عمل انسان که برآمده از خرد زندگی نیست، تلاش برای مات کردن شاه است و خشم زندگی را بر می انگیزاند، انسان را دچار انقباض و درد میکند و تازه انسان یادش می افتد که از شاه امان بخواهد یعنی چاره دردها و گرفتاری هایش را از «خدا» بخواهد.

 

شاه با دلقک همی شطرنج باخت

مات کردش زود، خشم شه بتاخت

-مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۰۷

 

گفت: شَه شَه و آن شَهِ کِبرآورش

یک یک از شطرنج می‌زد بر سَرش

-مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۰۸

 

که بگیر اینک شَهت، ای قَلتَبان

صبر کرد آن دلقک و گفت: اَلاَمان

-مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۰۹

 

در قصه، شاه به دلقک فرصت بازی بعدی شطرنج را میدهد. یعنی به انسان هر لحظه فرصت داده می‌شود تا درست بازی کند. بازی درست یعنی تسلیم کامل و بیان خرد زندگی یعنی، دلقک به شاه بگوید تو به جای من بازی کن. من مات تو هستم.

 

ای تو مات و من ز زخمِ شاه مات

می‌زنم شَه شَه به زیرِ رخت هات

-مثنوی، دفتر پنجم، بیت۳۵۱۶

 

در ادامه، مولانا دوباره به قصه زاهد برمیگردد. انگار حالت شدیدتر من ذهنی را در شخصیت زاهد تعریف می‌کند. زاهد خشک مغز است. می شاه را بر زمین می‌ریزد، همانند من ذهنی که هوشیاری را هر لحظه به الگوهای کهنه و پوسیده ذهنی می‌ریزد و انرژی زنده زندگی را تلف می‌کند.

 

شاه در قصه از زاهد خشمگین است و می‌خواهد او را با گرز گران مجازات کند. گرزِ گرانِ شاه تمامی ناکامی ها و اتفاقات بد زندگی است. بی بهره گی از شادی بی سبب و عقل زندگی، و گرانترین گرز، محروم شدن از دیدار با زندگی و یکی شدن با اوست.

مولانا مقصود زاهد را تسلّس یعنی مکر و حیله بیان میکند و تلاش برای مشهور و معروف شدن، همچنین زاهد را نادان نسبت به حقیقت و طالب مشهور شدن و کسب توجه مردم میشناسد. همانطور که من ذهنی، توانایی دیدن حقیقت و اتصال با آن ندارد و تنها به دنبال گسترش حیات موهومی و فرار از نیستی در خودش است.

 

او چه داند امر معروف از سگی

طالب معروفی است و شهرگی

-مثنوی، دفتر پنجم، بیت۳۴۹۷

 

تا بدین سالوس خود را جا کند

تا به چیزی خویشتن پیدا کند

-مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۹۸

 

کو ندارد خود هنر الا همان

که تسلس می‌کند با این و آن

-مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۹۹

 

شخصیتهای دلقک و زاهد در این قصه، جنبه های مختلفی از من ذهنی را روشن میسازد. اینکه من هرلحظه، انرژی زنده زندگی را دریافت میکنم و آنرا به ذهن برده و تلف میکنم. تمام افکار بیهوده و پوچی که هر لحظه به آنها جان میدهم مرور به ثمر نرسیدگی ها و رنجش های گذشته و نگرانی های آینده، و به حرکت درآوردن تصاویر ذهنی به منظور حل چالشها یا رسیدن به خوشبختی ذهنی که شامل مقاومت و قضاوت به اتفاق این لحظه است، همه بر زمین ریختن می شاه است. کاری که می زندگی در آن جاری نباشد، مزدی ندارد و بیگار است.

 

مغزِ او خشک ست و، عقلش این زمان

کمترست از عقل و فهمِ کودکان

-مثنوی، دفتر پنجم، بیت۳۵۱۹

 

رنج دیده، گنج نادیده ز یار

کارها دیده، ندیده مزدِ کار

 

انسان در ذهن، موجود دردمندی است که یا هر لحظه در نقش دلقک، فراموش می‌کند که باید به شاه باخت، مرکز هم هویت شده را تسلیم کرد و می او را گرفت. و یا در نقش زاهد با خشم و پوشاندن حقیقت، می زندگی را بر زمین می‌ریزد.

 

درحالیکه امیر یا شاه زندگی که اصل ماست هر لحظه حاضر است، او خوش دل و می باره است، یار نوازشگر و نجات دهنده ی انسان از دردهاست.

مولانا در ابتدای این قصه به زیباترین شکل، وجود زندگی یا انسان زنده به حضور را توصیف میکند و شاید میخواهد ما را متوجه تفاوت عظیم میان توصیف شاه با دلقک و زاهد کند. این که اصل من به عنوان انسان از چه جنسی است و اکنون در من ذهنی به چه حالتی درامده ام.

 

بود امیری خوش دلی مَی‌باره‌ای

کَهفِ هر مَخمُور و هر بیچاره‌ای

-مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۳۹

 

مُشفقی مسکین‌نوازی، عادلی

جوهری، زربخششی، دریادلی

-مثنوی، دفتر پنجم، بیت۳۴۴۰

 

شاهِ مردان و امیرالمؤمنین

راهْ‌بان و رازْدان و دوستْ‌بین

-مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۴۴۱

 

با سپاس و احترام

-لادن از کانادا

  PDF متن پیام در فرمت
فایل متن حکایت آن امیر که غلام را گفت می بیار... - خانم لادن از کانادا

جوهر فردیت - خانم سمانه از تهران

Posted 08-04-2021 جوهر فردیت - خانم سمانه از تهران


فایل صوتی جوهر فردیت - خانم سمانه از تهران


    

Set Stream Quality



با سلام

 

موضوع : «جوهر فردیّت خود، هرزه به افراد مده»

مولوی، دیوان شمس، غزل 2284

 

خداوند یکتاست. انسان نیز به عنوان امتداد خدا، یکتاست و روحِ او فرد است.

 

نه جسمیم این زمان، ما روحِ فردیم

مولوی، دیوان شمس، غزل 1528

 

ما به محضِ ورود به این جهان، انسان ها و چیزهای متعددی را دیدیم و اینگونه از فضای وحدت به کثرت افتادیم. زیاد شدنِ اشیا و افراد برایمان مهم شد، طوریکه زندگی مان را با جمع تعریف کردیم: مثل فرزندِ یک خانواده سرشناس بودن، عضویت در گروهِ خاص، دوستانِ زیاد داشتن و ... در نتیجه قدرت را در جمع دانستیم، فکرمان را از جمع گرفتیم و در جمع احساسِ امنیت کردیم.

تا اینکه مولانا نگاهِ عمیق تری را به ما آموخت :

 

ای چراغ و چشمِ عالم، در جهان فرد آمدی

تا در اسرارِ جهان تو صد جهان پرداخته

مولوی، دیوان شمس، غزل2368

 

ای انسانی که چشم و چراغِ این جهان هستی، تو تنها به این جهان آمده ای و از طریق مرکزِ عدم به زندگی وصل هستی و همین اتصال به تو کمک می‌کند تا راه را از چاه تشخیص دهی و زندگیت را با خرد خداوند اداره کنی. این حالت یعنی انطباقِ هوشیاری بر هوشیاری. همانند یک درخت که به ریشه اش متصل است و این ریشه موجب شکوفایی، رشد و ثمربخشی اش می‌شود نه اینکه از درختان دیگر بخواهد که به او کمک کنند تا میوه بدهد.

با این بینش، ما خودمان را محتاجِ جهان و انسان ها نمی‌بینیم و نیازمندیِ ما به جهان صفر می‌شود.

 

حُسنِ غریبِ تو مرا کرد غریبِ دو جهان

فردیِ تو چون نکند از همگان فرد مرا؟

مولوی، دیوان شمس، غزل 43

 

حفظِ این فردیّت به معنایِ دور شدن از اجتماع  و افراد و هوشیار و آگاه و نبودن نسبت به آنچه که پیرامونِ ما اتفاق می‌افتد نیست، بلکه در این حالت کیفیت روابط ما عالی می‌شود، فقط ما به این یقین رسیده ایم که تنها فضای یکتایی است که مرکزِ تمام امکاناته. تنها این فضاست که عقل می‌دهد، هدایت می‌کند، حسِّ امنیت دارد و پشتِ هر کارِ ما قدرتش جاری است. درکِ این موضوع برای ذهنِ همانیده مشکل است و برای همین هست که من های ذهنی، انسان هایی با مرکز عدم را خوار می‌پندارند و کارِ آن ها را بی ارزش تلقی می‌کنند، در حالیکه آنها از حضرت حق جمعیتی عظیم دارند.

 

هر پیمبر فرد آمد در جهان

فرد بود و صد جهانش در نهان

ابلهانش فرد دیدند و ضعیف

کی ضعیف است آن که با شَه شد حَریف

ابلهان گفتند: مردی بیش نیست

وایِ آن، کو عاقبت اندیش نیست

مثنوی معنوی، دفتر اول، ابیات 2505، 2507 و 2508

 

پس فضایِ یکتایی برای افرادی که زحمت نمی‌کشند تا مرکزِ خود را از همانیدگی ها پاک کنند، نا آشناست و نمی‌توانند انسان هایی با مرکزِ عدم را شناسایی کنند و وقتی به این افراد می‌رسند انتقاد و عیب جویی می‌کنند که چرا در جمعِ من های ذهنی حاضر نمی‌شوند، چرا دلیلِ کارهایی که انجام می‌دهند را نمی‌گویند، چرا نمی‌ترسند، چرا حرص ِبدست آوردن ندارند، چرا سوال نمی‌کنند و ناراضی نیستند، چرا چشمِ دلشان سیر است ... و هزاران چرای دیگر که منِ ذهنی با خود حمل می‌کند.

 

قال و حالی از ورایِ حال و قال

غرقه گشته در جمالِ ذوالجلال

غرقه ای نی که خلاصی باشدش

یا به جز دریا، کسی بشناسدش

مثنوی معنوی، دفتر اول، ابیات 2212 و 2213

 

پس افرادِ زنده به زندگی فقط توسطِ خود زندگی یا انسان های زنده به او شناخته می‌شوند و این احساس را دارند که مدت های زیادی است که یکدیگر را می‌شناسند، حتی نگاهِ این افراد با هم حرف می‌زند و بودنشان در کنار یکدیگر از طریق قانون سینرژی حضور را بالا می‌آورد و این جمع است که رحمت است، این جمع است که نظم و سامان ایجاد می‌کند، این جمع است که تاریکی را کنار می‌زند و با همنشینی شان، اسرار بسیاری مکشوف می‌گردد.

 

یار را با یار چون بنشسته شد

صد هزاران لوحِ سر دانسته شد

مثنوی معنوی، دفتر ششم، بیت 2641

 

در نتیجه هرکس می‌بایست به تنهایی روی خودش کار کند تا به یکتایی زنده شود و تجربیات شخصی و روحی اش را با دیگرانی که روی خودشان کار می‌کنند به اشتراک بگذارد. با درکِ این موضوع که مسیر بازگشت به فضای یکتایی لا انساب است و عاشق تنهاست، ما دیگر قصد تغییر دادنِ کسی را نداریم چراکه زندگی در حال کار کردن روی مرکزِ تک تکِ ماست تا ما را از دامِ همانیدگی ها آزاد کند و به قول خانم فریبا:

 

هر یک از ما فصلِ پروازش جدا

 فصلِ ما را می‌شناسد آن خدا

( نام شعر : من به آن ریسمان آویختم - برنامه 793)

 

پس از تنهایی فرار نکنیم و به چیزها و آدم ها پناه نبریم چرا که ما مجهز به شمشیرِ دولت و براتِ حضور هستیم تا آن مبارک ساعت و لی مع الله وقتِ این لحظه را تجربه کنیم.

 

هر که براتِ حفظِ ما دارد در زهِ قبا

در برّ و بحر اگر رود باشد راد و محترم

مولوی، دیوان شمس، ترجیعات هجدهم

 

همینطور آورده شده است که حضرت رسول برای مقابله با من های ذهنی از خدا یاری خواست و از طرف خداوند این پیغام می‌آید که سپاهیان روی زمین چه ارزشی دارند در حالیکه مرکزِ بی نهایت شدۀ تو، مافوق فلک است و حضورِ تو ماهِ من ذهنی را دو نیم می‌کند و این فلک هست که دورِ حضورِ تو می‌گردد.

 

احمدا خود کیست اسپاهِ زمین

ماه بین بر چرخ بشکافش جبین

تا بداند سعد و نحسِ بی خبر

دورِ تست این دور نه دورِ قمر

مثنوی معنوی، دفتر دوم، ابیات 353 و 354

 

پس باید در جهتِ حفظِ جوهر فردیت خودمان تلاش کنیم و مراقب باشیم منِ ذهنی خودمان و من های ذهنی جمع راهِ ما را نزنند. هر چقدر که با تسلیم و صبر در این راه پیش می‌رویم، همانیدگی های بیشتری را شناسایی می‌کنیم در نتیجه فضای درونمان بازتر و اعتمادِ ما به زندگی بیشتر می‌شود.

 

عاشق شده ای ای دل سودات مبارک باد

از جا و مکان رستی آن جات مبارک باد

از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خَور

تا مُلکِ مَلَک گویند تنهات مبارک باد

مولوی، دیوان شمس، غزل 623

 

با سپاس فراوان

سمانه از تهران

  PDF متن پیام در فرمت
فایل متن جوهر فردیت - خانم سمانه از تهران

بیدارکردن « قوۀ تمییز» - خانم شیما

Posted 08-04-2021 بیدارکردن « قوۀ تمییز» - خانم شیما




مومن ممیّز است، چنین گفت مصطفی

اکنون دهان ببند، که بی‌گفت مُرشدیم

غزل ۱۷۰۵ دیوان شمس از برنامه ۸۵۴ گنج حضور

 

مُرشَد: ارشاد یافته

مُرشِد: ارشاد کننده

هر دو مفهوم اینجا وارد است.

 

مصطفی یعنی نور برگزیده و کسی است که به این نور زنده شده و لقب حضرت رسول است؛ مومن کسی است که از جنس فضای گشوده شده است؛ چنین شخصی ممیز است یعنی قوه‌ی تمییز دارد و میداند چه موقع از جنس فضای گشوده است و چه موقع از جنس منِ ذهنی.

 

از خود میپرسم چرا این قوه‌ی تمییز در من بیدار نمی‌شود؟ و تنها لحظاتی کوتاه با من است؟

 

هر قوه ای در ما مانند تخم گیاهی است که با آب دادن متعهدانه و در معرض نور گذاشتنش رشد میکند، قوی میشود و ثبات می یابد.

پس مسئله تعهدی است لحظه به لحظه و متداوم.

 

اگر این لحظه گلِ زیبایِ هشیاری حضور را آبیاری نمی‌کنم لاجرم خار منِ ذهنی را که به آن عادت کرده ام آب می‌دهم!

 

آیا من لحظه به لحظه با گشودن فضا نشان میدهم که به قوه‌ی تمییز این فضای گشوده اطمینان دارم؟ یا قوه‌ی تشخیص منِ ذهنی را بیشتر قبول دارم؟

 

منِ ذهنی میگوید: تو باید زرنگ باشی، خصوصا در جامعه باید شش دانگ حواست را جمع کنی وگرنه سرت کلاه میگذارند!

آیا حواسِ جمعِ منِ ذهنی را به کار میبرم یا تمییز فضای گشوده را.

از آموزش های برنامه گنج حضور دریافته ام که هنگامی که از جنس منِ ذهنی هستم، طبق قانون جذب من های ذهنی را به خود جذب میکنم و نهایتا کارهایم به درد ختم می‌شود هر چند ظاهرا دارم موفق می‌شوم.

 

آیا نتایج زودگذر را انتخاب میکنم یا با باز کردن فضا نعره‌ی لا ضیر میزنم به تمام زرنگی های منِ ذهنی ام!

 

در مصرع دوم می‌خوانیم که هدایتگری و هدایت شوندگیِ ما هر دو با ذهن خاموش صورت می‌پذیرد. دهان ببند یعنی ذهنت را خاموش کن.

 

آیا با لحظه به لحظه خاموش کردن ذهنم در امور روزانه و بهره مند شدن از ذهنی ساده و پذیرا، گلِ هشیاری حضورم را آب میدهم؟

 

آیا هنگام خواندن ابیات مولانا و گوش دادن به برنامه گنج حضور و نوشتن پیغام معنوی ذهنم خاموش است؟

یا از فکری به فکر دیگر میپرم و قضاوت میکنم.

طیِ سالهایی که درس می‌خواندم، یاد گرفته بودم که اگر فهم مطلبی برایم سخت بود، به ذهنم فشار بیاورم تا حدی که حتی سرم داغ میکرد! و فکر میکردم روش درست همین است؛ حال میفهمم که چقدر در اشتباه بودم. اما ذهنم عادت کرده که تند تند فکر کند تا داغ کند؛ در صورتی که این برعکس فضاگشایی است!

 

حتی دانشمندان بسیار مشهور هم از شیوه خاموش کردن ذهنشان بهره می‌بردند.

با از فکری به فکر دیگر پریدن هیچ خلاقیتی، حتی در امور دنیوی حاصل نمی‌شود؛ چه برسد به مطالب عرفانی.

 

گیراییِ عمیق مطالب معنوی به شیوه‌ی ذهنی نیست؛ همانطور که آقای شهبازی بارها فرموده اند ابیات را صدها بار تکرار کنیم، روی ابیات مراقبه کنیم؛

این نشان دهنده‌ی این است که من برای افزودن دانسته هایم مولانا نمی‌خوانم؛ حتی این فهمیدنِ ذهنیِ تنها، می‌تواند خطرناک باشد و من را گمراه تر کند:

 

از خدا می خواه تا زین نکته ها

در نلغزی و رَسی در منتها

 

زانکه از قرآن، بسی گمره شدند

زآن رَسَن قومی درون چَه شدند

 

مر رَسَن را نیست جرمی ای عَنود

چون تو را سودای سربالا نبود

دفتر سوم مثنوی، ابیات ۴۲۰۹-۴۲۱۱

 

همچنین در غزل ۹۵۴ دیوان شمس در این ارتباط داریم:

 

بیافت کوزه‌ی زرّین و آبِ بی‌حد خورد

خموش باش که تا ز آب هم شکم نَدَرید

 

خطاب به ما است که کوزه‌ی زرین لطایف عرفانی را در ابیات مولانا و برنامه گنج حضور پیدا کرده ایم؛ از خوردن این آب به صورت ذهنی و مدام به دنبال ابیات جدید بودن که کار منِ ذهنی است بپرهیزیم که شکممان دریده خواهد شد.

چون ذهن گنجایش فهم و درک این مطالب و به دست آوردن یک تصویر کلی را ندارد، لاجرم گیج می‌شویم و سودی نمی‌بریم که هیچ، با آن منیّت بزرگی که پیدا کرده ایم و فکر «می‌دانمِ» بزرگِ منِ ذهنی امان، همچون زاهدی که رنج بسیار دیده و نسیم فرح بخشی از طرف زندگی دریافت نکرده، که در برنامه های ۸۷۵ و ۸۷۶ قصه اش را خواندیم، مورد خشم خدا نیز قرار خواهیم گرفت.

 

پس فضا را باز کنیم و ذهن را خاموش تا تبدیل هشیاری در ما صورت بگیرد و ثبات یابد.

 

در غزل ۱۳۴۵ دیوان شمس مولانای عزیز می‌فرماید:

 

من ز راز خوشِ او یکدو سخن خواهم گفت

دلِ من دار دمی، ای دلِ تو بی‌غش و غِل

 

دلِ او را داشتن و دلی بی غش و غل هر دو در فضای گشوده معنا می‌یابند و تجربه می‌شوند.

 

با سپاس فراوان، شیما

  PDF متن پیام در فرمت
فایل متن بیدارکردن « قوۀ تمییز» - خانم شیما

قانون صبر - خانم لیلماه از هامبورگ

Posted 08-03-2021 قانون صبر - خانم لیلماه از هامبورگ




سلام به پدر معنوی و دوستان محترم گنج حضور،

 

آدمی را اندک اندک آن همام

تا چهل سالش کند مرد تمام

گر چه قادر بود کاندر یک نفس

از عدم پران کند پنجاه کس

مثنوی معنوی، دفتر سوم، ابیات ۳۵۰۳ و۳۵۰۲

 

یکی از قوانین خداوند برای زنده کردن ما به خودش، قانون صبر و‌ تدریج است و این همه درست است که خداوند قادر است به لحظه با دم کن فکان خود، ما را به خودش زنده کند. اما خواست خداوند بر این بود که زنده شدن ما به صورت تدریجی اتفاق بیفتد.

و زمان زنده شدن به حضور برای هر انسان مختص به خودش است برای بعضی به سن ده سالگی و‌ برای دیگری در سن چهل سالگی.

ما نباید در ذهن خود را با دیگران مقایسه کنیم و یا برای رسیدن به حضور عجله کنیم زیرا عجله مکر و حیله شیطان است و می خواهد ما را بیشتر به ذهن نگهدارد. ما باید از صبر و فضا گشایی کار بگیریم و در آن رحمت خداوند است و ما را به خودش زنده می‌کند.

 

مکر شیطان است تعجیل و شتاب

لطف رحمان است صبر و احتساب

مثنوی معنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۵۷۰

 

 

با تقدیم حرمت لیلماه هستم از هامبورگ

  PDF متن پیام در فرمت
فایل متن قانون صبر - خانم لیلماه از هامبورگ

والله تو آن نیستی! - خانم سارا از آلمان

Posted 08-03-2021 والله تو آن نیستی! - خانم سارا از آلمان


فایل صوتی «والله تو آن نیستی!» - خانم سارا از آلمان


    

Set Stream Quality



والله تو آن نیستی‌!

 

شناسایی‌های خود را در ارتباط با بیت۸۰۴ از دفتر چهارم مثنوی، که در برنامۀ ۸۷۴ گنجِ حضور تفسیر شد، به اشتراک می‌گذارم.

 

این بیتِ طلایی می‌گوید:

 

تو به هر صورت که آیی بیستی

که، منم این، والله آن تو نیستی

 

ترکیبِ کلمات در این بیت بسیار شگفت انگیز و بیدار کننده هستند.

 

تو به هر صورت که آیی بیستی

 

کلماتِ آمدن و ایستادن به کاری فعالانه اشاره میکنند، گویی کسی‌ تلاشی می‌کند، با صورتهای مختلف می‌آید و جلوی کسِ دیگری می‌ایستد. کلمۀ «هر صورت» به تعدادِ زیاد صورت یعنی‌ چیزی که آن را با ذهن می‌توان درک کرد اشاره می‌کند.

 

تو به هر صورت که آیی بیستی

که، منم این، والله آن تو نیستی‌

 

مصرع دوم نشان می‌دهد که قصدِ آن شخصی‌ که می‌آید و با صورتهای مختلف می‌ا‌یستد این است که به شخصِ بیننده بگوید من این صورت هستم. و آن بیننده از زبانِ مولانا قسم میخورد که تو آن نیستی‌. این قسم خوردن، «والله آن تو نیستی‌» نشان می‌دهد که آگاهی‌ از این موضوع که هیچ صورتی‌ نمی‌تواند ما باشد یعنی‌ ما را تعیین کند بسیار جدی و پراهمیت است.

 

در خود شناسایی کردم که منِ ذهنی‌ دائماً تلاش می‌کند تا صورتهای ذهنی‌ِ مثبت را به خودش اضافه کند طوری که انسانهای دیگر دربارۀ او خوب فکر کنند. این دقیقاً کاری است که مصرع اول به آن اشاره می‌کند و حیطۀ بسیار گسترده‌ای دارد.

 

برای مثال از حیطۀ خرید کردن، مانند خریدِ لباس شروع می‌شود. چرا انسانها، به خصوص خانمها اینقدر به خرید لباس و موضوعاتی مثل مد و ظاهرِ خوب داشتن علاقه مند هستند؟ زیبایی از جنسِ زندگیست و ایرادی ندارد اما حرصِ انسان برای اینکه ظاهرش زیبا و کامل به نظر آید صورت سازییِ منِ ذهنیست که دنبالِ خریدارِ این جهانی‌ می‌گردد و از زمینۀ ترس و احساسِ حقارت می‌آید.

 

صورت سازییِ منِ ذهنی‌ یعنی‌ ساختنِ یک صورت و هویت خواستن از آن. این همان نفسِ قبیحه خو می‌باشد که کارهایش اصالتی ندارند و خودش را در حدِ یک جسم پایین می‌آورد.

 

زندگی‌ خواستن از صورت هایی که ذهنمان می‌سازد در ابعاد و لایه های مختلفی‌ نمایان می‌شود.

 

مثلاً ما از معلوماتِ خودمان صحبت می‌کنیم. میگوییم من اینقدر دانش در فلان زمینه دارم و این کارها را کرده ام. حتی صحبت دربارۀ تجربه های معنوی می‌تواند صورت سازیِ منِ ذهنی‌ باشد و آن را تقویت کند.

 

منِ ذهنی‌ عینِ همین کار را با دیگران هم می‌کند. از آنها صورت می‌سازد و بر عکس دیدِ مولانا در مصرع دوم به طرفِ مقابل می‌گوید تو این صورتی هستی‌ که من الان دیدم و تو را مثلِ یک مجسمه میگذارم در ویترینِ ذهنم. حتی اگر آن صورت مثبت هم باشد ما با این کار فضا را می‌بندیم، آن شخص را محدود کرده و جلوی رقصِ زندگی‌ را می‌گیریم.

 

صورتی‌ که در ذهنِ انسان در مورد انسانِ دیگری ساخته می‌شود همیشه به مرکزِ بیننده بستگی دارد. بنابراین به تعداد آدمهایی که ما می‌شناسیم تصویرِ ذهنی‌ از ما وجود دارد. تنها انسانهای زنده به حضور هستند که زندگی‌ و اصل را در ما شناسایی میکنند و به ما نشان می‌دهند. اصلِ خودمان را در آیینۀ مولانا می‌توانیم ببینیم. در نقطه مقابل انسانهایی‌ که منِ ذهنی‌ دارند تصویری آغشته به دردهای منِ ذهنی‌ منعکس می‌کنند ما با آن تصویر نباید بالا و پایین شویم ولی‌ می‌توانیم با فضاگشایی پیغامِ زندگی‌ را بگیریم. حتی از دشنامی که کسی‌ به ما می‌دهد چیزی یاد بگیریم.

 

شناساییِ این موضوع که ما و دیگران هیچ کدام صورتهایی نیستیم که به ذهنمان می‌آید موجبِ فضا گشایی و رقصِ فرمها می‌شود. این باعث می‌شود که در عمل خودمان و دیگران را زیاد توصیف نکنیم، مثلاً پرهیز کنیم از گفتنِ اینکه فلان شخص این طور است و آن طور است! یا اینکه تو این طور یا آن طور هستی‌.

 

زندگی‌ از جنس فرم یا صورت نیست، انسان هم از جنس فرم نیست. فرمها می‌توانند کامل نباشند و این هیچ اشکالی ندارد. دانشِ ما لازم نیست کامل باشد، زیبائیِ ما هم لازم نیست حتماً کامل باشد. ما به آنها برای حسِ وجود و جلبِ خریدار احتیاج نداریم، زیرا خریدارِ ما تنها زندگیست که نظرش فقط به جنس خودش است.

 

رها کردنِ فرمها و خاموشی اطرافِ آنها باید لحظه به لحظه باشد.

 

صورتگرِ نقّاشم، هر لحظه بُتی سازم

وانگه همه بُتها را در پیشِ تو بُگدازم

دیوان شمس، غزل ۱۴۶۲

 

اینکه ما فرمها را لحظه به لحظه رها کنیم و مثلاً از ظاهرِ خود هویت نخواهیم کارِ آسانی‌ نیست و احتمالاً ما نمی‌توانیم آن را به صورت کامل انجام دهیم. اما همین که شروع می‌کنیم خوب است و تنها راه هم همین آغازِ به فضاگشایی است، بدونِ پندارِ کمال.

 

عشق گزین عشق و دَرو کوکبه می‌ران و مترس

ای دلِ تو آیتِ حق، مُصْحَفْ کژ خوان و مترس

دیوان شمس، غزل ۱۲۰۴، برنامۀ ۸۶۹ گنج حضور

 

 

و در پایان این بیت طلایی را تکرار می‌کنم!

 

مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۸۰۴، برنامۀ ۸۷۴ گنجِ حضور

 

تو به هر صورت که آیی بیستی

که منم این، والله آن تو نیستی‌

 

 

-با احترام، سارا از آلمان-

  PDF متن پیام در فرمت
فایل متن «والله تو آن نیستی!» - خانم سارا از آلمان


Privacy Policy

Today visitors: 123

Time base: Pacific Daylight Time