: تماس با دفتر گنج حضور در آمریکا

Tel: 001 818 970 3345

Email: parviz4762@mac.com

Spiritual Messages: Page #92

مراعات ذهن یا فضاگشایی - خانم مریم از کانادا

Posted 04-08-2022 مراعات ذهن یا فضاگشایی - خانم مریم از کانادا


فایل صوتی «مراعات ذهن یا فضاگشایی» - خانم مریم از کانادا


    

Set Stream Quality



مراعات ذهن و فضاگشایی

 

گر چه در مستی خسی را تو مراعاتی کنی

وآنکه نفی محض باشد، گرچه اثباتی کنی

-مولوی، دیوان شمس، غزل 2808

این کلمه مراعات را بارها از بزرگ ترها در زمان کودکی ام شنیده بودم. که می گفتند مراعات حالت رو کردیم که چیزی بهت نگفتیم یا جملاتی شبیه این. اما مراعات کدام حال؛ اون موقع نمی دانستم که حال دیگری هم وجود دارد که با حرف ها و تغییرات وضعیت زندگی بالا و پایین نمی رود و ثابت است و تغییر نمی کند. در اینجا وضعیت مست اشاره به تمام ما انسانها دارد که از عدم زاییده شده ایم. 

 

من از عدم زادم تو را بر تخت بنهادم تو را

آیینه ای دادم تو را باشد که با ما خو کنی

مولوی، دیوان شمس، غزل 2436

اما همانیدگی ها امان از ما گرفته اند و گیجمان کرده اند.

 

برکنار بامی ای مست مدام

پست بنشین یا فرود آ والسلام

مثنوی، دفتر چهارم، بیت 2146

ما که مست همانیدگی ها هستیم با تغییر آنها حال ما هم تغییر می کند و من ذهنی ما که همان خس است، ما غلام حلقه به گوشش شده ایم. برای جلوگیری از این تغییر حال مجبوریم که مراعاتش کنیم تا به ما نهیب نزند و همه تلاشمان در جهت آرام کردن اوست. آقای شهبازی فرمودند که به خودتان نگاه کنید و ببینید چگونه این خس را مراعات می کنید.

یکی از مهم ترین مواردی که خیلی برای من پررنگ هست البته الان کمتر شده اما هنوز هم وجود دارد این است که من خیلی مراعات من های ذهنی اطرافم را می کنم و این مراعات من های ذهنی اطراف برای این است که استرسی خدای نکرده به من ذهنی من وارد نشود.

به عنوان مثال اگر فردی با صدای بلند و عصبانیت با من صحبت کند من ذهنی من می ترسد و من برای رعایت من ذهنی خودم که خیلی نلرزد، سکوت می کردم. 

یا اگر فردی به من گنده گویی کند و من فکر کنم که اگر حرفی بزنم من ذهنی اش بالا می آید و به جر و بحث می انجامد واز دست من ناراحت می شود، من ذهنی من سر و صدا می کند و می ترسد و به من دستور ساکت باش را می دهد. 

ملاحظه می کنید که در اینجا سکوت نشانه فضا گشایی نیست بلکه از فضا بندی می آید. من قبل از آشنایی با گنج حضور این موارد را خیلی تجربه کرده بودم و جالب اینجاست که بعد از اینکه سکوت می کردم و حرف نمی زدم من ذهنی من را ملامت می کرد که تو ترسو و بی عرضه هستی و از اینکه دیگران از دستت ناراحت شوند، می ترسی.

اما حالا در مقابل گنده گویی ها و پرخاش دیگران جواب نمی دهم نه به خاطر ترس ذهنم بلکه به این دلیل که می دانم اگر جوابشان را بدهم یا بحث کنم، فضا بسته می شود. من باید مراقب نوزاد خودم باشم چو این آهوی زیبای من همه اش از دست من ذهنی در حال فرار و تعقیب و گریز هست.

کج روی جف القلم کج آیدت 

راستی آری سعادت زایدت

-مولوی، دفتر پنجم، بیت 3133

وقتی شخصی با تو به ستیزه بر می خیزد یا با عصبانیت برخورد می کنی در این حالت مراعات من ذهنی خودت را کردی که بهش توهین شده است یا اینکه فضا را باز می کنی و از نوزاد حضورت مراقبت می کنی.

 

ور تو خود را از بد او کور و کر سازی دمی

مدح سرِّ زشت او، یا ترک زلاتی کنی

-مولوی، دیوان شمس، غزل 2808

 

آن تکلف چند باشد، آخر آن زشتی او

بر سر آید تا تو بگریزی و هیهاتی کنی

-مولوی، دیوان شمس، غزل 2808

یکی دیگر از مواردی که من ذهنی را مراعات می کنم وقتی است که به خاطر او از کسی برنجم یا توقعی داشته باشم در قبال کاری که برای او انجام داده ام و مسلما این کار نیک و انسان دوستانه اگر برای کسی انجام می دهم چون از من ذهنی می آید و می خواهد که خودش را انسان برزگی جلوه دهد منجر به ایجاد رنجش و توقع می شود. من بارها در خودم و دیگران دیده و شنیده بودم که می گفتند من از تو توقع داشتم. تکلف و توقع هم میران هم هستند. گاهی این تله ذهن را در خودم مشاهده می کنم که می خواهد با ایجاد توقع در قبال کار نیکش فضا را ببندد و حضور من را ببلعد. او گاهی هم موفق می شود و آنقدر من را در اتاق ذهن گیر می اندازد و تند و تند حرف می زند که در انتها منجر به افسوس خوردن من می شود.

 

او به صحبت ها نشاید دور دارش ای حکیم

جز که در رنجش، قضا گو، دفع حاجاتی کنی

مولوی، دیوان شمس، غزل 2808

مولانا با بکار بردن کلمه حکیم به ما می فهماند که ای انسان که خودت را عالم و دانا می دانی این ذهن شایسته هم صحبت شدن با تو نیست. یکی از مواردی که من مراعات این خس را می کردم و الان خیلی کمرنگ شده همنشینی با او جواب دادن به سوالاتش بود به خودم می آمدم می فهمیدم که دقایقی طولانی او من را به سوال و پاسخ گرفته تا بالاخره رفع حاجات برایش شود.

در دفتر ششم مثنوی در داستان امتحان کردن مصطفی علیه السلام عایشه را که در خصوص گریختن عایشه از پیش ضریر است به من این آگاهی را داد که باید مراقب فضای گشوده شده خودم باشم. راستش وقتی در خصوص مراعات من ذهنی در غزل 2808 آقای شهبازی صحبت کردند ذهنم اینگونه نتیجه گیری کرد که خوب پس وقتی در مقابل واکنش تند دیگران تو مقابله نمی کنی یعنی مراعات خس آنها را می کنی اما با خواندن ابیات مربوط به ضریر و توجه بیشتر روی غزل متوجه شدم که ذهن کور و کر است و حضور ما بسیار زیبا اما لطیف و ضعیف است و 

 

هر که زیباتر بود، رشکش فزون

زانکه رشک از ناز خیزد، یا بنون

-مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت 674

 

نازهای هر دو کون او را رسد

غیرت، آن خورشید صد تو را رسد

-مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت677

 

در شعاع بی نظیرم لا شوید

ورنه پیش نور من رسوا شوید

-مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت679

زندگی به حضور ما که خورشید صد تو است غیرت دارد و به عنوان حضور باید به وسوسه های ذهن بگوییم که در این شعاع بی نظیر لاشو والا رسوا می شوی.

 

یکی دیگر از مراعاتهای من با ذهنم این است که ذهن من میسر را تبدیل به معسر می کرد و من به دستوراتش که سبب کار افزایی برای من می شد، گوش می کردم.

 

جز پشیمانی نباشد ریع او

جز خسارت بیش نارد بیع او

-مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت487

 

آن میسر نبود اندر عاقبت

نام او باشد معسر عاقبت

-مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت488

 

ذهن اکثر اوقات از من می خواهد که کارم را چک کنم تا اشتباه نکرده باشم از اینکه بهش گفته شود که اشتباه کردی می ترسد برای همین من را وادار می کند که چک کنم او به تنها یکبار چک کردن بسنده نمی کند و قبلا که فکر می کردم هرچه به ذهنم می رسد بی هیچ شکی درست است من را مجبور می کرد که کارم را چندین بار چک کنم این نمونه ای از ذهن کار افزای من است که الان با کمک آقای شهبازی و اشعار مولانا تا حد زیادی متوقفش کرده ام.

 

خانم مریم از کانادا

 

  PDF متن پیام در فرمت
فایل متن «مراعات ذهن یا فضاگشایی» - خانم مریم از کانادا

برداشتی از برنامه شماره ۹۰۵ - خانم مریم از اورنج کانتی

Posted 04-08-2022 برداشتی از برنامه شماره ۹۰۵ - خانم مریم از اورنج کانتی


فایل صوتی «برداشتی از برنامه شماره ۹۰۵» - خانم مریم از اورنج کانتی


    

Set Stream Quality



برنامه شماره ۹۰۵

 

خوابم ببسته ای بگشا ای قمر نقاب

تا سجده های شکر کند پیشت آفتاب

غزل شماره ۳۰۸ از دیوان شمس مولانا:

 

حاصل سجده های شکر انسان ناظر و بیدار شده از خواب آشفته ذهن.

حاصل سجده های شکر انسان با دید حضور و خالی از مقاومت و قضاوت که ناظر و مراقب آشفتگی هایی چون ترس، مقایسه، حسادت، رنجش و کینه، خشم‌، و شتاب و عجله در بدست آوردن ها است.

حاصل سجده شکر آفتاب حضور از مرکز  موزون انسان آگاه به این لحظه.

سجده شکر مرکزی خالی از همانیدگی که انسان را از زیر نفوذ هشیاری جسمی و راهنمایی ها و راه دانی های کاذب رها می کند.

 

آن آفتاب کز دل در سینه ها بتافت

بر عرش و فرش و گنبد خضرا مبارکست

-مولوی، دیوان شمس، غزل شماره 451   

طلوع آفتاب از درون انسان تسلیم، سعادت و مبارکی شناسایی و زنده شدن به جنس اصلی خود و سعادت و مبارکی شکر و صبر و پرهیز را به همراه دارد.

شکر توانایی تغییر دید، شکر توانایی استفاده از خاصیت تسلیم و فضاگشایی.

آفتاب درون انسان تسلیم، سعادت و مبارکی طلوع خرد، حس امنیت، طلوع قدرت و هدایت و جمله خوبی هاست.

 

آن آفتاب خوبی چون بر زمین بتابد

آن دم زمین خاکی، بهتر ز آسمان است

-مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۴۴۰

طلوع آفتاب حضور از درون انسان، غروب و پایان کاهلی ماندن در ذهن و گرفتار درد و همانیدگی بودن است.

طلوع آفتاب حضور از درون انسان تسلیم، طلوع تغییر دید مقاومت و قضاوت به دید شکر و صبر و پرهیز و گشودن در به روی زندگی است.

 

تو دو دیده فروبندی و گویی روز روشن کو؟

زند خورشید بر چشمت که اینک من، تو در بگشا

-مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۴

طلوع آفتاب حضور از درون انسان تسلیم، سبب تمرکز و کار کردن روی خود و گشودن فضا اطراف اتفاق این لحظه است. طلوع آفتاب حضور سبب رضایت و شادی بی سبب و سجده شکر است. ناظر ذهن بودن و پرهیز از گردش های پی در پی از فکری به فکر دیگر و پرهیز از هیجانات آن سجده شکری است که انسان را از زیر نفوذ گردش ذهن و راه حل های مضر آن آزاد می کند و در اختیار زندگی قرار می‌دهد.

 

اگر چرخ وجود من از این گردش فرو‌ماند

بگرداند مرا آنکس که گردون را بگرداند

-مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۹۲

آفتاب حضور از درون انسان تسلیم تنها راه دان و راه شناسی است که انسان گرفتار  ذهن و همانیدگی را به یاری قرین و مصاحبت بزرگان و راهنمایان صادق، طالب شناسایی هر چه بیشتر می‌کند. طلبی هشیارانه در راه صبر و شکر و پرهیز و شتاب در راه زنده شدن به خورشید جان افزا.

 

برو ای راه ره پیما، بدان خورشید جان افزا

از این مجنون پر سودا ببر آن جا سلامی را

-مولوی، دیوان شمس، غزل شماره۶۶

-مریم، اورنج کانتی

  PDF متن پیام در فرمت
فایل متن «برداشتی از برنامه شماره ۹۰۵» - خانم مریم از اورنج کانتی

یک‌رویی زندگی و صدرویی من‌ذهنی - خانم مرضیه از نجف‌آباد

Posted 04-08-2022 یک‌رویی زندگی و صدرویی من‌ذهنی - خانم مرضیه از نجف‌آباد


فایل صوتی «یک‌رویی زندگی و صدرویی من‌ذهنی» - خانم مرضیه از نجف‌آباد


    

Set Stream Quality



سلام خدمت آقای شهبازی عزیز

و دوستان همراه گنج حضور

 

غزل ۲۵۵۲ برنامه‌ی ۸۹۹

 

یک‌رویی زندگی و صدرویی من‌ذهنی

 

روی خدا = فضای گشوده‌شده

روی من‌ذهنی = فکر و هیجان

 

کجا باشد دورویان را میانِ عاشقان جایی؟

که با صد رو طمع دارد ز روزِ عشق فردایی

 

خدا بی‌نهایت لباس دارد، برای هرلحظه با لباسی وارد شده ولی فقط یک رو دارد. اگر فضا را باز کنی، لباس و نقاب کنار رفته و روی زیبای او را می‌بینی، رویت روی زیبای او می‌شود. ولی اگر لباسِ وضعیت برایت مهم باشد نه فضای اطراف آن، دورو می‌شوی؛ یعنی قول و قرارت با خودت و خدا این است که در این‌لحظه فضا را باز کنی و با او یکی شوی ولی در عمل فضا را می‌بندی و با من‌ذهنی یکی می‌شوی.

 

وقتی رویت روی من‌ذهنی شد، تمام هشیاری و توجهت را، خودت را (که تو هشیاری و توجه زنده هستی) در اختیار من‌ذهنی و حرص و طمع آن قرار می‌دهی، من‌ذهنی هم توجهت را می‌درّد، پاره‌پاره می‌کند، صدپاره می‌شوی در صد رویِ من‌ذهنی که در ذهن تو می‌چرخند و تو را هم می‌چرخانند.

در اتفاقات و وضعیت‌های «این‌لحظه»ها گم می‌شوی و امید داری که فردایی می‌آید و این سردرگُمی‌ها و درد کشیدن‌ها تمام می‌شود؛ چون من معنوی هستم دارم روی خودم کار می‌کنم، حتماً در آینده‌ای نزدیک روزی که «روزِ عشق» و یکی شدن من با خداست، می‌آید و من هم به جمع عاشقان می‌پیوندم.

 

زِهی خیال باطلِ من‌ذهنی منافق و دورو!

 

 

طمع دارند و نَبْوَدشان، که شاهِ جان کند ردْشان

ز آهن سازد او سدشان، چو ذوالقرنین‌آسایی

 

من‌ذهنیِ طمع‌کار، به زنده شدن هم طمع دارد و قصدِ به‌دست آوردن و اضافه کردن به خودش را دارد تا آن روی زیبای معنوی‌ را هم یکی از هزار چهره‌ی روباهیّتِ خود کند. غافل از این‌که زندگی مهربان غیرت دارد، اجازه نمی‌دهد من‌ذهنیِ نامحرم پا به فضای یکتایی بگذارد. شاهِ جان دستِ رد به سینه‌ی هرکسی که خودش را من‌ذهنی می‌داند می‌زند و سدّی بین او و فضای یکتایی می‌سازد که نتواند واردِ آن آرامشِ بی‌نظیر شود.

 

تا وقتی‌که آن طرفِ سد در کنارِ یأجوج‌مأجوج‌های همانیدگی‌ها هستم (که من هشیاری و توجهِ زنده‌ام) یعنی توجهم پیش آن‌هاست، راهی به حقیقت ندارم. اما همین‌که توجهم را که در صد جهت و صد روی من‌ذهنی پخش شده، «با کشیدن دردِ هشیارانه‌ی نرفتن و پخش نشدن» به این‌لحظه می‌آورم و یا زندگیِ مهربان با عنایت و جذبه‌ی خود در قالبِ اتفاقی مرا جمع‌وجور کرده و در این‌لحظه مسقر می‌کند، باید قدردان باشم و این بار کمک به ساختن سد بین خودم و همانیدگی‌ها کنم.

 

ساختنِ سد کار خدا یا هشیاریِ زنده به حضور است، کارِ من فراهم کردنِ آجرآجر فضای‌گشوده‌شده است.

ازطرفی می‌توانم آجرآجر فضابندی و مقاومت فراهم کنم تا به خدا در ساختن سدّی بین خودم و فضای یکتایی کمک کنم.

 

ببین در این‌لحظه داری آجر روی کدام سد می‌گذاری؟ این‌طرف دیوار سد هستی یا آن‌طرف؟

 

 

دورویی با چنان رویی، پلیدی در چنان جویی

چه گنجد پیشِ صدّیقان؟ نفاقی کارفرمایی

 

با چنین روی زیبایی که در درونم منتظرم نشسته تا به خود بیایم و رویم را از بیرون به درون برگردانم، چه جای دورویی و نفاق و منتظر گذاشتن است؟!

 

از برای آن دلِ پر نور و بر

هست آن سلطان دل‌ها منتظر

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۸۸

 

فکرها و هیجاناتِ من‌ذهنی که اضافات و کثافاتِ در زمان بودن‌هاست (گذشته‌ی دردناک و آینده‌ی ترسناک) را، بدون ملاحظه در جوی آب پاک زندگیِ این‌لحظه که جاری در جانم می‌شود می‌ریزم.

نفاق و دورویی من‌ذهنی که فعلاً کارفرما و صاحب اختیارم شده است، مرا که هشیاریم به هرطرف می‌کشاند و می‌برد و از این‌لحظه دور و دورتر می‌کند.

 

وقتی پای درس مولانا می‌نشینم خودم را رِند و عاشق و سالک و صادق تصور کرده ولی در بیرون کلاس مولانا نفاقِ من‌ذهنی را به‌جای اشعار و درس‌هایی که آموخته‌ام، راهنما و کارفرمای خود انتخاب می‌کنم.

مولانا اجازه‌ی چنین نفاقی را به هشیاری که دعوت کرده و به شاگردی گرفته است، نمی‌دهد. او و زندگی می‌دانند که در این‌لحظه ریشه‌ی جان من از فضای یکتایی آب می‌خورد یا از جهان همانیدگی‌ها.

 

 

که بیخِ بیشه‌ی جان را، همه رگ‌هایِ شیران را

بداند یک به یک آن را، بدیده‌ی نورافزایی

 

تمام «این‌لحظه‌»های تو از دیده‌ی نورافزای زندگی و مولانا پنهان نمی‌ماند، یک‌به‌یکِ آن‌ها در ترازوی هشیاری کل و هشیاری آگاه و بیدار سنجیده می‌شود، که این‌لحظه از عمر عزیز را صرف بزرگ کردن فضای درون کردی یا صرف بزرگ کردن من‌ذهنی؟

 

 

بداند عاقبت‌ها را، فرستد راتبت‌ها را

ببخشد عافیت‌ها را، به هر صدّیق و یکتایی

 

اگر همین حضور و فضای گشوده‌شده‌ای که پای درس مولانا و یا با پذیرش اتفاق این‌لحظه پیدا کرده‌ای را حفظ کنی و مراقب چراغ این دل بیدار باشی که کم‌سو نشود، مولانا و زندگی یا هر هشیاری آگاهی که دست یاری به‌سمتِ تو دراز کرده، عاقبت تو را می‌بیند و می‌داند و با پیام‌هایش تو را به‌سمت عاقبت به‌خیری (بیدار شدن از خواب ذهن و بیدار ماندن) راهنمایی می‌کند.

 

پس باید از کنارِ هر بانگی که وارد هشیاریت می‌شود و تو را بالا می‌کشد، بی‌تفاوت رد نشده و به آگاهی‌‌هایت عمل کنی، تا مستمری و حقوقِ بعدی (درسی دیگر و آگاهی جدید) را دریافت کنی.

پاداش این یک‌رویی‌ها و صداقت در قول و عمل: عافیت و سلامتِ چهاربُعد، افزایش جانِ اصلی و هزاران برکتِ مربعِ حقیقت می‌باشد. تو خودت را شایسته و سزاوارِ این زندگیِ حقیقی کرده‌ای.

 

 

براندازد نقابی را، نماید آفتابی را

دهد نوری خرابی را، کند او تازه انشایی

 

نقاب من‌ذهنی که هرلحظه روی جان اصلیت را پوشانده بود، برایت کنار زده می‌شود و تو آگاه می‌شوی که: « من، من‌ذهنی نیستم.» حسِ جدا بودن از من‌ذهنی و منطبق شدنِ هشیاری بر هشیاری، سببِ طلوع آفتابِ درون و تابشِ نور حقیقت بر خرابی‌هایی می‌شود که من‌ذهنی ایجاد کرده.

 

پس درمی‌یابم که همه‌ی خرابکاری‌ها از طرفِ خودم بوده که من ذهنی را کارفرمایم انتخاب کرده بودم. پس دست از مقصر پیدا کردن و ملامت و شکایت و ناله برداشته و نیروی این‌لحظه صرفِ جبرانِ ازدست‌رفته‌ها و اصلاحِ خرابی‌ها می‌شود.

 

انطباقِ هشیاری بر هشیاری، نوری فوقِ نور دیگر می‌شود؛ دیده‌ی نورافزا، کارافزایی‌ و مسأله‌سازی را متوقف کرده و کارگشای مسائل ایجاد‌شده در گذشته می‌شود. خلاقیت‌های راه‌گشا و نوبه‌نو، بن‌بست‌هایی که من‌ذهنی ایجاد کرده بود را باز می‌کند.

 

 

اگر این شه دورو باشد، نه آنَش خُلق و خو باشد

برایِ جست‌وجو باشد، ز فکرِ نَفْسِ کژپایی

 

گاهی زندگی چنان روی تُرشَش را نشان می‌دهد که دیگر امیدی به دیدنِ روی زیبای آرامش نداری، هرگونه تلاش من‌ذهنی برای درست شدن اوضاع و شاد بودن، بی‌فایده است. ابر ناامیدی و غم، سرتاسر آسمان درون را گرفته بدون هیچ بارانی.

 

در درون از خود و زندگیِ همیشه همراهم می‌پرسم: این‌همه قبض و دل‌گرفتگی از چیست؟ قبض و بسط تا کِی؟ پس چرا تمام نمی‌شود؟ پس کِی من به ثبات و عمقِ بی‌نهایت دست پیدا می‌کنم؟ دیگر خسته شده‌ام، پس کی هرروز مولانا خواندن‌ها نتیجه می‌دهد؟ این‌همه زمین خوردن و بلند شدن دیگر در توان من نیست!

 

مولانای عزیزم دستِ هشیاریم را گرفته و از وسطِ باتلاقِ ناامیدی و توقع و شکایت و ناله بالا می‌کشد و نجات می‌دهد، می‌گوید: خُلق و خوی خدا همه لطف و رحمت و عنایت و مهربانیِ مطلق است. وضعیت دردناکِ فعلی را پیش می‌آورد و ادامه می‌دهد، تا دست از جست‌وجو با فکر برداری.

 

این‌ حال و هوای عجیب و غمِ طولانی دارد نشان می‌دهد که باز در دامِ جدید ذهن افتاده‌ای: توقع نتیجه از کار روی خود، منتظرِ رسیدنِ فردای عشق هستی، برای خودت پارکِ حضور چیده‌ای که اگر چنین‌وچنان گوش‌ کنم و بخوانم و بنویسم، موفق می‌شوم.

تا بدانی که باید بهترین راه‌ و روش‌های کار کردن روی خود را رها کرده و فقط چشم در آسمان عدم بیندازی و جست‌وجو با مرکز عدم را آغاز کنی.

 

جست و جویی از ورایِ جست و جو

من نمی‌دانم، تو می‌دانی، بگو

مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۲۱۱

 

ما هرلحظه درحال جست‌وجوی زندگی هستیم که زندگیِ حقیقی را یافته و تمام و کمال تا انتهایش زندگی کنیم، بله این حق ماست! ولی نه زندگی جستن با ذهن.

جست‌‌وجو با من‌ذهنی یا جست‌‌وجو در فضای یکتایی؟

جست‌وجو با عدم، در فضای گشوده‌شده، هیچ حس ناخوشایندی به همراه ندارد، مانند خدا سبک‌روحی به همراه دارد، انقباض و دل‌گرفتگی ندارد.

 

 

دوروییْ اوست بی‌کینه، ازیرا اوست آیینه

ز عکسِ تو در آن سینه، نماید کین و بدرایی

 

دورویی زندگی در قبض و بسط‌ها، در شادی و غم‌ها، از روی انتقام و کینه‌ورزی نیست که دشمن شَوَم و ناله و شکایت را شروع کنم. «طرزِ گذرانِ زندگی‌ام در این‌لحظه» آیینه‌ی درونم است که من دارم در درون درویی می‌کنم.

 

هر روز در خلوت خودم گنج‌حضور می‌خوانم و می‌نویسم و گوش می‌کنم ولی در میدان اتفاق همه‌ی آموخته‌ها را کنار گذاشته و با عقل من‌ذهنی جلو می‌روم، هیچ درد هشیارانه‌ای نمی‌کشم که آن‌چه می‌دانم عمل کنم، اکثر اوقاتِ روز ذهنم روشن است و هنوز به اهمیت خاموشی ذهن پی نبرده‌ام، چرخش در ذهن را همچون قبل ادامه می‌دهم.

 

این همه بداندیشی را چگونه متوجه شوم و ببینم، جز در آینه‌ی تمام‌نمای چهاربُعد و وضعیت‌هایم:

فعل توست این غصه‌های دم‌به‌دم، نه فعل زندگیِ لطیفِ مهربان!

 

 

مزن پهلو به آن نوری، که مانی تا ابد کوری

تو با شیران مکن زوری، که روباهی به سودایی

 

تاکی می‌خواهی شمع عقلت را در میان روزِ حضورِ زندگی در درونت، روشن کنی و جست‌‌وجوی زندگی کنی؟

تا کی می‌خواهی امتحان کنی که ببینم صبر خدا چقدر است و تا کجا به من‌ذهنی و خرابکاری‌هایش که ادامه می‌دهم، مهلت می‌دهد؟

 

شاید این‌بار صبر خدا بیشتر شده باشد و هرچه من بیشتر زوروَرزی کنم او عقب‌تر بنشیند و مهلت و اجازه‌ی جولان دادن با من‌ذهنی را به من بدهد.

 

این‌دفعه هم امتحان می‌کنم ببینم زورِ من بیشتر است که کارِ من‌ذهنی را به نتیجه برسانم یا زورِ زندگیِ قدرتمند که با یک اشاره می‌تواند کن‌فیکون کرده و مرا از صفحه‌ی هستی محو کند.

 

تا به دیوارِ بلا نآید سَرش

نشنود پندِ دل آن گوشِ کَرش

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۰۶۳

 

تا کی می‌خواهی تا تهِ کوچه‌ی «بن‌بستِ» من‌ذهنی و فکرهای باطلش پیش بروی و با درد، من‌ذهنی را کوچک کنی؟ وقت آن نیامده که صراط مستقیم یک‌رویی با زندگی را تا تَهَش که بی‌نهایت هست و انتهایی ندارد را، فقط ادامه دهی و به صدها کوچه‌‌ی «بن‌بستِ» من‌ذهنی وارد نشوی؟

 

از همان اول باید چشمِ حضورت را بیندازی روی تابلوی «بن‌بستِ من‌ذهنی» و اصلاً حتی یک‌قدم هم از صراط مستقیم منحرف نشوی در کوی ذهن.

 

تو فقط باید چشم در چشم زندگی بیندازی که او کجا می‌رود و تو را هم به‌دنبال خود می‌کشاند. باید زندگی را به موازاتِ این‌لحظه هرجور که پیش آمد پیش ببری و منتظر هیچ رسیدنی نباشی، هیچ فردایی نیست، هیچ آینده‌ای برای حضور وجود ندارد.

 

حضور یعنی همین «این‌لحظه‌»ها که در بودن سپری شود نه در ذهن و فکر و هیجان.

حضور یعنی دنبال زندگی راه رفتن بدون هیچ سؤال و اعتراضی، فقط شاهد و ناظر بودن، منتظر نبودن، ذهن را خاموش کردن، افتادن و باز با قدرت بلند شدن و به دنبال نورِ این‌لحظه رفتن، نه ناامید شدن و وسط راه وارد شدن به بن‌بستِ ناله و شکایت و یأس و ناامیدی، قدم گذاشتن در هریک از این بن‌بست‌ها مرا خسته می‌کند و انرژی‌ام را هدر می‌دهد.

 

مراقب باش در امتحان خدا زیاده‌روی نکنی که مهلت‌ها پایان یافته و عمرِ عزیز را از کف می‌دهی و تا ابد کور می‌مانی!

 

 

که با شیران مِری کردن، سگان را بشکند گردن

نه مکری ماند و نی فن، نه دورویی، نه صدتایی

 

هرگاه قصد امتحان و زورآزمایی با زندگی را دارم که ببینم چه کسی برنده‌ی بازی این‌لحظه می‌شود، باید خودم را در چنگال شیر زندگی تصور کنم.

 

این من‌ذهنی حیله‌گر است و فقط می‌خواهد با مکری هشیاریم را فریب داده و در خرابکاری‌هایش شریک کند، ولی من خودم را به چنگال خونین شیر زندگی می‌سپارم تا هرچه می‌خواهد با من بکند.

هر دردی هم آمده و گردنی هم شکسته، گردن من‌ذهنی بوده که جرأتِ زورآزمایی با خدا و امتحان او را داشته است.

 

پس از کوچک شدن‌ها و ابرهای درهم گره‌خورده و رعدوبرق‌های درونم نمی‌هراسم، زیرا که می‌خواهد همه‌ی مکر و فن و زرنگی‌های روباه را ازبین ببرد و عوعوی سگ من‌ذهنی را خاموش کند. به‌موقعش ببارد و نفاق و دورویی‌ها را بشوید و ببرد. لایه‌به‌لایه طمع‌های من‌ذهنیِ صدتو را باز کند و دور بیندازد و در نهایت یکتایی را به من هدیه دهد.

 

 

تا این من‌ذهنی را در خودم و دیگران راضی نگه می‌دارم، از همه‌چیز وهمه‌کس ناراضی هستم.

 

تا وقتی عیب می‌بینم که برطرف کنم ، از عیب‌های خودم و برطرف کردن آن‌ها می‌مانم.

 

در لحظه‌ی مبارکِ پایان غزل ۲۵۵۲، با کمک زندگی و مولانا و آقای شهبازی و دوستان عزیز که هشیاری‌هایشان را در کنار و همراهِ هشیاریم در این مسیرِ تبدیل حس می‌کنم، متعهد می‌شوم به یک‌رویی، که تا حداکتر توان رویم را توجهم را (که من توجه زنده هستم) بیندازم روی درونم.

 

این‌لحظه به مبارکیِ این غزل و این برنامه کن‌فیکون شده، ذهنم خاموش و مرکزم عدم شده است. متعهد می‌شوم که این مبارک‌جایِ عدم را ازدست ندهم، بمانم و بمانم و بمانم،

صدتو و صدپاره نشوم.

 

اگر اشتباه کردم بدون وارد شدن به بن‌بستِ ملامت و چه‌کنم چه‌کنم، برگردم در صراط مستقیمِ زندگیِ این‌لحظه.

 

به سوت زدن‌های فضای مجازی ومن‌های ذهنی اطرافیان توجهی نکرده و ازجا کنده نشوم، سرم را در جوی زلال یکتایی گذاشته و عقل من‌ذهنی را تعطیل کنم.

 

به هر «یک‌سانت» بلند شدنِ من‌ذهنی آگاه باشم و سرش را در جوی سکوت و عدم و خاموشی فرو ببرم تا فروکش کند، که اگر غفلت کرده و پشتِ گوش بیندازم، «چند متری» شده و کار مشکل می‌شود.

 

پای این پیام را مُهر و امضا می‌کنم که فراموش نکرده و بندبند تعهدات درون ابیات را عمل کنم تا مُستمریِ مورد نیاز بعدی‌ام را از زندگی، مولانا، آقای شهبازی، هشیاری دوستان و جان‌های پاک دریافت کنم.

 

 

شاد و سلامت باشید.

مرضیه از نجف‌آباد

  PDF متن پیام در فرمت
فایل متن «یک‌رویی زندگی و صدرویی من‌ذهنی» - خانم مرضیه از نجف‌آباد

پنج چراغ ‌‌‌‌‌‌- خانم شهپر از اتریش

Posted 04-08-2022 پنج چراغ ‌‌‌‌‌‌- خانم شهپر از اتریش


فایل صوتی «پنج چراغ» ‌‌‌‌‌‌- خانم شهپر از اتریش


    

Set Stream Quality



پنج چراغ ‌‌‌‌‌‌

 

چراغ اول: کشت اول، کشت هوشیاری حضور.

 

گر بروید، ور بریزد صد گیاه

عاقبت بَر رویَد آن کشته اله

 

کشت نو کارید بر کشت نخست

این دوم فانی است آن اول درست

 

کشت اول کامل و بُگزیده است

تخم ثانی فاسد و پوسیده است

مثنوی، دفتر دوم، ابیات ۱۰۵۷ تا ۱۰۵۹

 

ما به این جهان آمدیم و با چیزها همانیده شدیم. همانیدگیها میافتند و ما دوباره با چیزهای جدید همانیده می شویم و کشت دوم که همان من ذهنی توهمی است را قوت می بخشیم. ولی تنها ماموریت من ذهنی این است که ما را آگاه کند به اینکه ما من ذهنی و آفل نیستیم بلکه از جنس کشت اول یعنی زندگی و هوشیاری حضور هستیم و باید به بی نهایت و فراوانی خدا زنده شویم.

 

چراغ دوم: خدا یا زندگی در هر لحظه در کار جدیدی است.

هر لحظه و هر ساعت یک شیوه نو آرد

شیرین تر و نادرتر زان شیوه پیشینش

دیوان شمس، غزل ۱۲۲۷

 

زندگی لحظه به لحظه با شیوه جدیدی می خواهد ما را از دست من ذهنی آزاد کند و ما باید در اطراف اتفاق این لحظه فضا باز کنیم تا زندگی بتواند با شیوه جدیدش زندگی ما را سامان دهد و به خودش زنده کند.

 

 

چراغ سوم: باب صغیر

ساخت موسی قدس در، بابِ صغیر

تا فرود آرند سر قوم زَحیر

 

زانکه جَبّاران بُدند و سرفراز

دوزخ آن بابِ صغیر است و نیاز

مثنوی، ابیات ۲۲۹۶ و ۲۲۹۷

 

 هر رویدادی در این لحظه باب صغیر است و ما باید سر من ذهنی که گردنکش و مقاومت کننده است را خم کنیم یعنی فضا را باز کنیم و با اتفاق این لحظه ستیزه نکنیم و با حضور تسلیم شویم شکر و صبر کنیم و بگذاریم قضا و کن فکان روی ما کار کند تا دچار درد نشویم.

 

 

چراغ چهارم: قرین

از قرین بی قول و گفتگوی او

خو بدزدد دل نهان از خوی او

مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۶۳۶

 

می رود از سینه ها در سینه ها

از ره پنهان صَلاح و کینه ها

مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۲۱

 

بیار آن که قرین سویِ قرین کَشَدا

فرشته را ز فلک جانبِ زمین کَشَدا

دیوان شمس، غزل ۲۲۸

 

ارتعاش زندگی و ارتعاش درد بدون صحبت، از سینه ای به سینه دیگر نفوذ می‌کند. پس با خدا و انسان‌هایی چون مولانا و آقای شهبازی عزیز که به بینهایت او زنده شده اند، همنشین شویم تا ما هم به زندگی و بی نهایت آن زنده گردیم.

 

چراغ پنجم: فضا گشایی

 

حکم حق گسترد بهر ما بِساط

که بگویید از طریق انبساط

مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۶۷۰

 

اشتغال به فضا گشایی کار اصلی ماست و خدا به ما حکم کرده که هر لحظه فضاگشایی کنیم و در هر گفته و در هر عمل، با خدا از طریق انبساط حرف بزنیم نه با انقباض. که انقباض هیجانات منفی از جمله ترس و خشم را در ما بوجود می آورد. پس فضا را باز کنیم و مرکزمون را عدم کنیم تا خداوند بتواند این زندگی به تله افتاده در همانیدگیها را آزاد کند و شادی بی سبب از اعماق وجودمان بجوشد و آفریننده شویم.

 

 

این سخن آبیست از دریای بی پایان عشق

تا جهان را آب بخشد، جسم‌ها را جان کند

 

 

با سپاس فراوان

شهپر از اتریش

  PDF متن پیام در فرمت
فایل متن «پنج چراغ» ‌‌‌‌‌‌- خانم شهپر از اتریش

ابیاتی از برنامه ۸۶۳ - خانم شهپر از اتریش

Posted 03-28-2022 ابیاتی از برنامه ۸۶۳ - خانم شهپر از اتریش


فایل صوتی «ابیاتی از برنامه ۸۶۳» - خانم شهپر از اتریش


    

Set Stream Quality



 با سلام خدمت آقای شهبازی عزیز و دوستان همراه

 

ابیاتی از برنامه ۸۶۳

 

 با چنین شمشیر دولت تو زبون مانی چرا؟

گوهری باشی و از سنگی فرومانی چرا؟

دیوان شمس غزل ۱۳۷

 

خداوند خطاب به انسان میکند و می گوید: مگر نه اینکه من تو را از جنس خودم، یعنی از جنس بی نهایت و ابدیت آفریده ام. مگر نه اینکه به تو گوهر گرانبهای فضا گشایی را داده‌ام که بتوانی با شمشیر فضا گشایی از زیر سلطه من ذهنی بیرون جهی. پس چرا همچنان زیر سلطه همانیدگی ها هستی و دردهایی همچون ترس، اضطراب، رنجش، خود کم بینی، حس نقص، حسادت و ... را داری؟ چرا با پریدن از فکری به فکر دیگر همانیده شده ای؟ مگر ارزش گوهر تو، بیشتر از سنگ من ذهنی نیست؟ تو میتوانی با گوهر فضا گشایی که به تو داده ام مرکزت را عدم کنی. همان عدمی که از ابتدا بودی و از زیر سلطه من ذهنی بیرون آیی.

 

 من از عدم زادم تو را، بر تخت بنهادم تو را

آیینه یی دادم تورا، باشد که با ما خو کنی

دیوان شمس، غزل ۲۴۳۶

 

چرا با مقاومت و قضاوت جلوی عنایت و جذبه مرا گرفته‌ای؟ چرا به جهان احساس نیاز میکنی؟ چرا میترسی که فرمان زندگیت را به دست

 زندگی (عدم)بسپاری؟ چرا عدم رضایت داری؟

 

 چیست اندر خُم که اندر نهر نیست

چیست اندر خانه کاندر شهر نیست

مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۸۱۰

 

فضا را باز کن و صبر و شکر و پرهیز کن و بگذار زندگی از طریق تو حرف بزند. این تصمیم با توست که فضا گشایی کنی و  رها شوی و یا فضا بندی کنی و در  زیر سلطه افسانه من ذهنی  و درد بمانی

 

 پس شما خاموش باشید انصتوا

تا زبانتان من شوم در گفت و گو

مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۲

 

 هزار ابر عنایت بر آسمان رضاست

اگر ببارم از آن ابر برسرت بارم

دیوان شمس،غزل ۱۷۲۳

 

تو به این علت آفریده شده ای، تا من خودم را در تو بشناسم و تو خودت را در من.

 

 فایده هر ظاهری خود باطن است

همچو نفع اندر دواها  کامن است

مثنوی دفتر چهارم بیت ۲۸۸۰

 

نقش ظاهر برای نقش غایبی است که نمیبینی وآن چیزی هم که نمیبینی برای چیز‌ دیگریست و در هر وضعیتی هدفی نهفته است.

 مثل بازی شطرنج که هدفی در هرحرکتی نهفته است و منظور تنها انجام همان حرکت فعلی نیست بلکه هر حرکتی  راه  را برای انجام حرکت های بعدی باز می‌کند و در نهایت همه این حرکت ها برای رسیدن به هدف اصلی که همان کیش و مات است، می باشد.  ما هم با خدا شطرنج بازی میکنیم هر وضعیتی که پیش می‌آید یک حرکت شطرنج است و خداوند تا حرکت های آخر را می داند و در نظر دارد ولی ما  تنها دو حرکت داریم که بازی کنیم . یکی فضا گشایی و دیگری فضا بندی و مقاومت. وقتی با  فضا گشایی بازی می‌کنیم، برد ماست و

 باخت من ذهنی. آن موقع است که داریم درست شطرنج بازی می‌کنیم و قدم به قدم به بی نهایت خداوند میرسیم به همون اصلی که از اول بودیم

 

 همچو بازیهای شطرنج ای پسر

فایده هر لعب در تالی نگر

مثنوی دفتر چهارم بیت ۲۸۸۹

 

 همچنین دیده جهات اندر جهات

در پی هم تا رسی در برد و مات 

مثنوی دفتر چهارم بیت ۲۸۹۱

 

 اول از بهر دوم باشد چنان

که شدن بر پایه های نردبان

مثنوی دفتر چهارم بیت ۲۸۹۲

 

 وان دوم بهر سوم می دان تمام

تا رسی تو پایه پایه تا به بام

مثنوی دفتر چهارم بیت ۲۸۹۳

 

 پس تو میتوانی و قدرت این را داری که دوباره با فضا گشایی و صبر و شکر، به اصل خودت که همان عدم است تبدیل شوی و هر لحظه شادی بی سبب را تجربه کنی

 

  بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست

در خود بطلب هرآنچه خواهی که تویی  

دیوان شمس رباعی ۱۷۵۹

 

 با عشق و سپاس

شهپر از اتریش 

 

  PDF متن پیام در فرمت
فایل متن «ابیاتی از برنامه ۸۶۳» - خانم شهپر از اتریش

اقرارنامه - خانم نرگس از نروژ

Posted 03-28-2022 اقرارنامه - خانم نرگس از نروژ


فایل صوتی «اقرارنامه» - خانم نرگس از نروژ


    

Set Stream Quality



اقرارنامه:

 

گویدش ردو لعادو کارتوست

ای تو اندر توبه و میثاق سست

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵۸

 

بعد سه سال روی خود کار کردن و انداختن همانیدگی ها و پیشرفتی اندک، فراوانی زندگی شامل حالم شد، از حال خوب و برکات مالی و روابط خوب با همسر و بچه و خانواده اما متاسفانه با نقل مکان کردن به خارج کشور شروع کردم به زندگی خواستن از مکان جدید، انسانهای جدید و یا تحصیل و همانیدگی‌هایی در من بالا آمد مثل خودبرتر بینی و من‌ذهنی من که پندارکمال از ویژگی‌های بارزش است، خود را کامل می‌دید و شک نمی‌کردم که اشتباه فکر و عمل می‌کنم، در نتیجه دچار ریب‌المنون‌های متفاوتی شدم چراکه دوباره با همسرم و فرزندم و پولم و تحصیلم و محل زندگی همانیده شدم و از آنها شروع کردم تقاضای زندگی کردن و حس امنیت گرفتن و اشتباهات گذشته خودم را دوباره تکرار کردم و اشکال کار خود را متوجه نمی‌شدم، البته هم اکنون هم مسائلی که ایجاد کردم مانند مسائل مالی، خرابی رابطه با همسرم و فرزندانم ادامه دارند و در حال تلاش برای جبران اشتباهاتم هستم، به یاری زندگی و آقای شهبازی نازنین و یاران معنوی.

 

از زندگی می‌خواهم به من توان فضاگشایی و عقل درستی برای جبران اشتباهاتم بدهد چون من با عقل من‌ذهنی خود و خانواده و فرزندانم را به سختی انداختم و با همانیده شدن دوباره با آنها به آنها آسیب زدم.

 

ای زندگی کمکم کن که بتوانم اشتباهاتم را جبران کنم و از ذهن خارج شوم و فقط از تو حس امنیت و عقل و هدایت و شادی بگیرم.

 

ای زندگی کمک کن قانون جبران را در مقابل گنج حضور، خانواده‌ام و کارم رعایت کنم.

 

این اشتباه من در طی دوهفته اخیر باز با بهبود کمی از روابط تکرار شد و دچار قبض های شدیدی شدم، در هفته های گذشته باز هم هویت شدگی با همسر و بچه را در خود دیدم و از زیر انقباض هایی که در بدنم ایجاد شده بود، رو به همسر و فرزندم برای انرژی گرفتن آوردم و از این کارم پشیمانم.

 

از ویژگی های من ذهنی من:

 

۱. ردولعادو یکی از ویژگی‌های بارز من‌ذهنی من هست که تا کمی پیشرفت می‌کنم، منیت به من دست می‌دهد و باعث خودبینی و خودبرتر بینی می‌شود و فکر می‌کنم کسی هستم و دچار غرور کاذب من‌ذهنی می‌شوم که من هم بلدم و از بقیه انسانها بهترم و باید جدا از انسانهای دیگر باشم که از طریق قرین به من آسیب نرسد، بی‌خبر که خودم بدترین من‌ذهنی را دارم.

 

۲. حسادت من که وقتی می‌بینم در کاری موفق نشدم و کس دیگری موفق شده من ذهنی من شروع به خودخوری می‌کند و یا شروع به ملامت خود می‌کند یا حرص ورزیدن و رقابت که باید من هم برسم مثلا به همسرم، که البته این کمتر شده است.

 

۳. من ذهنی مدّعی من که همیشه ظاهرسازی می‌کند و پنهان می‌کند ایرادهایش را مثل اینکه هنوز زبان نروژی یادنگرفته‌ام یا در رشته کاری خودم ماهر نیستم یا اینکه هنوز در رابطه با همسر و فرزندم دچار چالش هستم و هیچ‌کدام از ابعاد زندگی ام به خاطر بی عقلی من‌ذهنی و نتایج مسائل ایجاد شده در گذشته درست نیستند و درحال جریمه دادن و حل مسئله هستم و با کمک زندگی میخواهم ناظر این باشم که مسئله جدیدی ایجاد نکنم.

 

۴. من می دانم من ذهنی من؛ که با اقرار نکردن به وضع خراب مادی، معنوی، رابطه‌ای خودش و پنهان کردن آن می‌گوید من خودم میتوانم درستش کنم و من و خانواده‌ام را به قصاب می‌برد.

 

۵. من‌ذهنی گردن فراز من که با این همه درد و بی‌عقلی باز هم زمختی خودش را حفظ کرده است.

 

۶. من‌ذهنی معنوی من که برای راه معنوی راه و روش تعیین می‌کند و احترام به کن فکان نمی‌گذارد که کار اصلی من فضاگشایی دربرابر اتفاق این لحظه است.

 

۷. من‌ذهنی کاهل من که قانون جبران را رعایت نمی‌کند و زرنگ بازی در می‌آورد و زحمتی که باید بکشد را نمی‌کشد یا زحمت می‌کشد و آخرش که موقع نتیجه می‌شود من را به ناامیدی می‌اندازد و در قدم آخر کار را رها می‌کند و من را به کارافزایی می‌اندازد، مثلا من نتوانستم درسم را در دانشگاه نروژ به اتمام برسانم و ویزای دانشجویی من باطل شد.

 

۸. من ذهنی سست و بی تعهد من، که هر وقت برنامه ورزشی می‌گذارم یا برای خواندن زبان و یا یادگیری یک کار تخصصی شروع می‌کنم، یک هفته خوب پیش می‌رود، بعد یک هفته سست می‌شود و تعهدش کم می‌شود و گاه گاهی به وظایفش می‌رسد.

 

۹. من‌ذهنی هپروتی من؛ که چشمش را رو به واقعیت جلوی رویش می‌بندد و به جای اینکه پیام آن را بگیرد و نقص را بفهمد و شروع به حرکت کند به توهم می‌رود و خودش را مشغول به یک مسئله دیگری می‌کند.

 

۱۰. من ذهنی بی اولویت من؛ با پندار کمال به همه کار می‌خواهد برسد آخر سر هم به هسچ کاری نمی‌رسد و اولویت‌بندی در انجام کار ندارد و گیج می‌زند و دچار استرس می‌شود.

 

۱۱.من ذهنی بچه صفت من؛ من ذهنیی که از بچگی از زیر مسئولیت کارهایش در رفته و گردن دیگران انداخته و راحت طلب و تنبل بوده و فقط در یک بعد که دوست داشته با پندار کمالش رشد کرده.

 

۱۲. من‌ذهنی خسیس من؛ که خوشی را نه به خودم و نه به دیگران، با ایرادگیری و قضاوت و عیب بینی و نادیده گرفتن تمام زیبایی‌ها و نعمت‌ها حرام می‌کند و با به تاخیر انداختن باعث کارافزایی شده و فرصتهایی که باعث موفقیت می‌شود را از دست می‌دهد و پروسه کارها را به استهلاک می‌اندازد.

 

۱۳. من‌ذهنی ترسوی من؛ تا چالشی پیش می‌آید به جای اینکه تامل و فضاگشایی کند، اول دست و پایش شروع به لرزیدن می‌کند و فکر ها و دردها را فعال می‌کند.

 

۱۴. من‌ذهنی بی‌برنامه و نظم من؛ کاملا شلخته و بدون برنامه‌ریزی است و برای همین وقتش هدر می‌رود و ظاهر آراسته‌ای ندارد.

 

۱۵. من‌ذهنی بی‌سواد من؛ حتی هیچ سوادی برای اینکه چه تغذیه‌ای درست است و چه غذا و رژیم سالمی را باید رعایت کند ندارد و باعث شده من مشکل در جسم  مخصوصا دستگاه گوارش ام احساس کنم.

 

۱۶. من‌ذهنی کهنه گرای من؛ من‌ذهنی که چسبیده به الگوها و عقاید قدیمی خودش و به هیچ وجه update (آپ دیت) نمی‌شود، مثلا با تکنولوژی روز یا با زبان جدید یا با فرهنگ جدید آداپته نمی‌شود.

 

۱۷. من‌ذهنی غم پرست من؛ بیشتر فکر های غمگین می‌کند تا فکرهای شاد و قصد دارد فکرهای دردآلود را به یاد من بیاورد و باعث آشفتگی خواب و استرس من می‌شود.

 

۱۸. من ذهنی تنوع طلب من، اول کاری بسیار خشنود و پر انرژی جلو می‌رود ولی بعد مدتی دچار کسالت و دل‌زدگی می‌شود و ثبات قدم ندارد و در نتیجه همش از یک شاخه به یک شاخه دیگر می‌پرد و آخر هم هیچ نتیجه‌ای نمی‌گیرد، به خاطر همین من در طول زندگی خیلی کار عوض کردم، حتی رشته تحصیلی عوض کردم.

 

۱۹. من‌ذهنی ناسپاس و ناشکر من؛ تمرکزش روی نواقص و ایرادها بوده و همیشه دنبال پندار کمال و هر چه بیشتر بهتر بوده و به چیزی که داشته شاکر و راضی نبوده و سکون نداشته و در عجله و حرص برای به دست آوردن بوده و همین استرس زیادی به من وارد کرده و همیشه باید چیز جدیدی را از صفر شروع می‌کردم، به جای صبر و ادامه و تداوم و حصول نتیجه.

 

۲۰. من‌ذهنی وقت تلف کن من؛ در انجام کارها بسیار کند است و یک کاری که ممکن است با تمرکز نیم ساعته انجام بشود، سه ساعت طول می‌کشد و نمی‌تواند متمرکز  روی یک کار شده و آن را سریع و با قدرت انجام دهد.

 

ای زندگی خودت به من توان بده تمام جبران های الهی را انجام دهم، ای زندگی خودت به من توان بده که صدق در زندگی داشته باشم، من اقرار می‌کنم که نمی‌توانم و نمی‌دانم، تا حالا هرکاری کردم با من‌ذهنی بوده، ای زندگی خودت پا در زندگیم بگذار و کمکم کن، من می‌خواهم اشتباهاتم را جبران کنم.

 

با عشق و احترام

نرگس از نروژ

  PDF متن پیام در فرمت
فایل متن «اقرارنامه» - خانم نرگس از نروژ

برداشتی از غزل ۵۳۷ برنامه ۸۸۹ گنج حضور - خانم شهپر از اتریش

Posted 03-28-2022 برداشتی از غزل ۵۳۷ برنامه ۸۸۹ گنج حضور - خانم شهپر از اتریش


فایل صوتی «برداشتی از غزل ۵۳۷ برنامه ۸۸۹ گنج حضور» - خانم شهپر از اتریش


    

Set Stream Quality



 

کاری نداریم ای پدر، جز خدمتِ ساقیِّ خود

ای ساقی افزون ده قدح، تا وارهیم از نیک و بد

-دیوان شمس، غزل 537

 

پدر نماد زندگی است، نماد هوشیاری و خداوند. و همه ما انسانها هم از جنس او یعنی هوشیاری هستیم و کاری به غیر از خدمت کردن به ساقی خود نداریم. یعنی کاری به غیر از هوشیار بودن و در لحظه بودن نداریم.

 

هر لحظه با ناظر بودن بر خودمان، می‌توانیم این هوشیاری به تله افتاده در افکار و در نیک و بد را پس بگیریم و آزاد شویم. هر لحظه ببینیم که آیا قضاوت می‌کنیم؟ آیا خوب و بد می‌کنیم؟ آیا مقاومت می‌کنیم یا نه؟

 

ای زندگی، اکنون متوجه شده ایم که کاری جز خدمت به ساقی خود نداریم، کاری جز شاد بودن و لذت بردن از تمام لحظات نداریم. کاری جز استفاده از فرصت این لحظه که همیشه نو و تازه هست را نداریم.

 

ای زندگی کمکمان کن تا لایق این هدیه شویم، هدیه ای که هر لحظه بدون هیچ چشم داشتی و به طور رایگان در اختیارمان می‌گذاری.

 

 هر وقت بتوانیم این شراب ایزدی، این لطف و بخشش ایزدی را بگیریم و در همانیدگی‌ها سرمایه گذاری نکنیم، آن وقت است که من ذهنی مان خاموش می شود. و ما سرمست خواهیم شد. آن موقع است که جز شکر و سپاس، چیزی بر زبان و دلمان جاری نخواهد شد. آن موقع است که از جنس خودش می‌شویم، از جنس زندگی. و می توانیم مثل پدر، مثل زندگی، این سرمستی را بدون هیچ چشم داشتی به همه انسان‌ها، به همه موجودات و باشندگان و در کل به همه کائنات انتقال دهیم و آنها را هم از این شراب سیراب کنیم. پس شرط اول سیراب کردن خودمان است. یعنی با فضا گشایی در اطراف اتفاق این لحظه، صبر، شکر و پرهیز، این هدیه با ارزش، این گنج حضور را دریافت کنیم.

 

ای زندگی، کمکمان کن تا در این راه استوار باشیم و استوار بمانیم و از هر چه دویی و کارافزایی است، رها شویم، از هرچه ترس و درد، رها شویم و لحظه به لحظه در خدمت تو باشیم نه در خدمت من ذهنی‌مان.

 

اي ساقي روشن دلان بردار سغراق کرم

کز بهر اين آورده اي ما را ز صحراي عدم

 

تا جان ز فکرت بگذرد وين پرده ها را بردرد

زيرا که فکرت جان خورد جان را کند هر لحظه کم

-دیوان شمس، غزل ۱۳۸۲

 

ای زندگی ما دیگر به مرحله‌ای رسیده‌ایم که می‌خواهیم، شراب عشقی را که تو لحظه به لحظه در اختیارمان قرار می‌دهی تمام و کمال بگیریم. کمکمان کن که با فضا گشایی و صبر و خاموش بودن، پرده های درد را یکی یکی کنار بزنیم، که هم خودمان را سر مست کنیم و هم دیگران را. متوجه شده ایم که با تند تند فکر کردن و از فکری به فکر دیگر پریدن، تنها قطرات با ارزش این شراب عشق را هدر می‌دهیم و چیزی برای سرمستی خود و دیگران باقی نمی‌گذاریم. ولی وقتی در خدمت ساقی خود باشیم، یعنی وقتی فضا را باز می‌کنیم، دیگر زندگی است که از طریق ما کار می‌کند و هر شغل و وظیفه ای را هم که در این جهان داریم، کار حساب می‌شود و دیگر کارافزایی نمی‌کنیم، یعنی به خودمان و دیگران ضرر نمی‌زنیم. چون زندگی دارد از طریق ما کار را پیش می‌برد و از طریق ما عشق و لطف و بخشش را به جهان می‌ریزد. چون ما دیگر در فضای یکتایی هستیم، در شهر یکتایی، جایی که دیگر «من» وجود ندارد، بلکه همه ما انسانها و همه کائنات یکی می‌شویم.

 

 وقتی در فضای یکتایی هستیم، مثل ذره ها در ستون نوری که از طرف خداوند و زندگی است رقصان می‌شویم و اجازه می‌دهیم که عشق ایزدی شامل حالمان شود و رقصان و سرمست شویم، از جنس او شویم و مثل او بی‌نیاز. بی‌نیاز از هرچه همانیدگی، از هرچه خرید و فروش همانیدگی است. و اگر لحظه‌ای به ذهن رفتیم و دیدیم که کار‌افزایی می‌کنیم و روزن بسته شده است، تنها ناظر می‌مانیم و بدون قضاوت، بدون مقاومت و بدون ملامت، دوباره مثل ستارگانی که به دور ماه می‌چرخند، ما هم به دور یار خوش‌چهره‌ی خود می‌گردیم. تا با گشودن فضا، دوباره روزن نوری که توسط ما بسته شده بود باز شود و دوباره وارد این ستون نوری شویم و در رحمت و عشق ایزدی رقصان ‌شویم.

 

اکنون متوجه شده‌ایم که تنها سرمستی‌ای که از فضای یکتایی و عشق می آید، ماندگار و پایدار است و این حق طبیعی ماست که در این سر مستی بمانیم و به همانیدگی‌ها اجازه ندهیم که سرمستی ما را بدزدند. ما دیگر ارزش این سرمستی را می‌دانیم و حاضر نیستیم، آن را با سرمستی گذرا و ناپایداری که از من ذهنی و همانیدگی‌ها می‌آید عوض کنیم. دیگر از خرید و فروش همانیدگی‌ها می‌رهیم.

 

مستیّ باده‌ی این جهان، چون شب بخسپی بگذرد

مستیِّ سَغراقِ احد با تو درآید در لَحَد

-دیوان شمس، غزل 537

 

 ما ترس داریم، چون همانیدگی داریم. چون می‌دانیم که این همانیدگی‌ها پایدار نیستند. ولی وقتی فضا را باز کنیم و صبر کنیم و عشق ایزدی را که هر لحظه به طور رایگان به ما تعارف می‌شود، بگیریم، یواش یواش هوشیاریمان را از اجسام بیرون می‌کشیم و مرکز مان را خالی می‌کنیم و دوباره از جنس عدم، از جنس خداوند می‌شویم، از جنس بی‌نیازی.

 و آن موقع است که خاموش می شویم و خودمان را به دست زندگی می‌سپاریم. و اجازه می‌دهیم که زندگی از طریق ما عمل کند که هیچ جایگاهی بهتر از بودن در شهر یکتایی نیست.

 

 آن موقع است که متوجه می شویم که لطف و بخشش خداوند، قابل شمارش نیست. بلکه بی نهایت است و هیچ پایانی ندارد. که البته این را عقل جزئی من ذهنی درک نمی‌کند، برای همین است که می‌ترسد.

 

 امیدوارم روزی برسد که خانه دل همه ما پر از عشق و شادی بی سبب شود و سرمست و رقصان شویم و دیگران را نیز سرمست کنیم.

 

چون خیره شد زین مِی سرم، خامش کنم، خشک آورم

لطف و کرم را نشمرم، کان درنیاید در عدد

-دیوان شمس، غزل 537

 

 و در آخر:

 

جز عنایت که گشاید چشم را

جز محبت که نشاند خشم را

 

جهد بی توفیق خود کس را مباد

در جهان والله اعلم بالسداد

-مولوی، مثنوی، دفتر سوم، ابیات ۸۳۸ و ۸۳۹

 

 

با عشق و سپاس، 

شهپر از اتریش

 

  PDF متن پیام در فرمت
فایل متن «برداشتی از غزل ۵۳۷ برنامه ۸۸۹ گنج حضور» - خانم شهپر از اتریش

برداشتی از برنامه ۹۰۵ - خانم شهپر از اتریش

Posted 03-28-2022 برداشتی از برنامه ۹۰۵ - خانم شهپر از اتریش


فایل صوتی «برداشتی از برنامه ۹۰۵» - خانم شهپر از اتریش


    

Set Stream Quality



برداشتی از برنامه ۹۰۵

 

خوابم ببسته‌ای، بگشا ای قمر نقاب

تا سجده‌هایِ ُشُکر کند پیشت آفتاب

-مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۰۸

 

در غزل ۳۰۸، مولانا، علت بسته شدن خواب ذهن را بیان می‌کند و اینکه چرا و چگونه می توانیم از خواب ذهن بیدار شویم.

 

چرا خداوند خوابمان را بسته است؟ برای اینکه می‌خواهد از درد و رنج آزادمان کند و به جنب و جوش در آورد. جنب و جوشی برای رسیدن به طرب و شادی بی سبب، برای بی نهایت و ابدیت شدن، برای تبدیل به حضور.

 

چرا بستی تو خوابِ من؟ برایِ نیکویی کردن

ازیرا گنجِ پنهانی و اندر قصدِ اظهاری

 

زهی بی‌خوابیِ شیرین، بهی‌تر از گل و نسرین

فزون از شهد و از شِکَّر به شیرینیّ و خوش‌خواری

-مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۳۳

 

و همینطور در مثنوی، دفتر ششم داریم:

 

ای رفیقان، راهها را بست یار

آهویِ لنگیم و او شیرِ شکار

 

جز که تسلیم و رضا کو چاره‌ای؟

در کفِ شیرِ نرِ خون‌خواره‌ای

 

او ندارد خواب و خور، چون آفتاب

روح‌ها را می‌کند بی‌خورد و خواب

 

که بیا من باش یا هم‌خویِ من

تا ببینی در تجلّی رویِ من

 

ور ندیدی، چون چنین شیدا شدی؟

خاک بودی طالبِ احیا شدی

-مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۷۶

 

حالا که متوجه شده ایم که باید از خواب ذهن بیدار شویم، آیا شاکر هستیم؟ آیا سجده شُکر بجا می آوریم؟ سجده شکر برای اینکه خواب ذهنمان مخدوش شده است و ما به این موضوع آگاه شده‌ایم که در درد و رنج هستیم؟ آیا فضا گشایی می کنیم و تسلیم کامل هستیم؟

 

جز توکل جز که تسلیم تمام

در غم و راحت همه مکرست و دام

مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۴۲۸

 

جز خضوع و بندگی و اضطرار
اندرین حضرت ندارد اعتبار

-مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۲۳

 

اگر شاکر هستیم چه اندازه شُکر می‌کنیم؟ آیا مفهوم شُکر کردن را درک کرده ایم و به آن عمل می‌کنیم؟ و یا تنها با من ذهنی فهمیده‌ایم؟ آیا شُکری عملی، صبری عملی و پرهیزی عملی داریم. آیا از فرصت هایی که داریم درست استفاده می کنیم؟ آیا قدر تمام چیزهایی رو که داریم میدانم؟ مثل تَن‌مان. آیا هر روز ورزش می کنیم و روی چهار بُعدمان کار می کنیم؟ بعدهای جسمی، فکری، هیجانی و جان ذهنی مان.

 

آیا به این آگاهی رسیده ام که کار کردن روی چهار بُعدمان هم اهمیت زیادی دارد؟

 

 آیا صبرِ عملی می‌کنیم؟ آیا قانون مزرعه را رعایت می‌کنیم؟ از عجله من ذهنی پرهیز می کنیم؟ یا هنوز پیشرفتمان را با خط کش ذهن اندازه می‌گیریم؟ که این خود قضاوتی است در مورد خودمان و تا قضاوت صفر نشود، تبدیل صورت نمی‌گیرد. 

 

این دو ره آمد در روش، یا صبر یا شکر نِعَم

بی‌ شمع روی تو نتان، دیدن مر این دو راه را

-مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۵۳۳

 

آیا پرهیز عملی داریم؟ پرهیز از مقاومت و قضاوت، پرهیز از مانع سازی، مسئله سازی و دشمن سازی چه برای خودمان و چه برای دیگران.

 

آیا احساس نیاز می کنیم، احساس نیاز به زندگی؟

اگر احساس نیاز می‌کنیم با چه دستی، دامان زندگی و خدا را گرفتیم و نیازمان را بیان می کنیم؟ با دست من ذهنی یا با هوشیاری حضور؟

 

آیا طلب داشتن، کافی است یا باید طلب را به طرب تبدیل کنیم؟

چگونه میتوانیم طلب مان را به طرب سازی تبدیل کنیم؟ با پرهیز از سبب سازی، با هر لحظه فضا گشایی در اطراف اتفاق این لحظه، با دیدن عشق و زندگی در هر باشنده ای و همینطور در خودمان.

آیا گرمای عشق و خرد عشق و عدم را می‌گیریم یا در سبب ها هستیم و برای خودمان و دیگران دام درست می‌کنیم؟ آیا هنوز چیزهایی که ذهنمان نشان میدهد برایمان اهمیت دارد؟

 

آیا درک کرده‌ایم که برای رسیدن به شادی بی سبب و زنده شدن به او و پاک کردن غمها و دردهایمان باید تلاش کنیم؟ آیا متوجه شده‌ایم که کاهلی و تنبلی یکی از تله های من ذهنی برای ضرر زدن به ما و ناامید کردن ما هست؟ 

 

هر که ماند از کاهلی بی‌شکر و صبر

او همین داند که گیرد پای جبر

 

هر که جبر آورد خود رنجور کرد

تا همان رنجوریش در گور کرد

-مولوی، مثنوی، دفتر اول، ابیات ۱۰۶۷ و ۱۰۶۸

 

خدای پَرِّ شما را زِ جهد ساخته است

چو زنده‌اید بِجُنبید و جَهْد بِنْمایید

 

به کاهلی پَر و بالِ امید می‌پوسَد

چو پَر و بال بریزَد دِگر چه را شایید؟

-مولوی، دیوان شمس، غزل ۹۴۵

 

جهد کن تا این طلب افزون شود

تا دلت زین چاه تن بیرون شود

-مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۳۷

 

 آیا تشنه واقعی هستیم؟ تشنه آب حیات؟ یا هنوز چشمانمان به دنبال سراب همانیدگی هایی است که ذهن نشان می دهد؟ اگر تشنه واقعی هستیم چگونه تشنگی مان را ابراز می کنیم؟ آیا هرروز ابیاتی از مولانا را تکرار می کنیم و درسهایی را که تا الان یاد گرفتیم را مرور می‌کنیم؟ آیا این را درک کرده‌ایم که همانطور که بدنمان هر روز به غذا احتیاج دارد، روح و بعد معنوی‌مان هم، هر روز به غذای روح نیاز دارد و همانطور که نمی‌شود تنها با هفته ای یک یا دو بار غذا خوردن، انتظار بدنی سالم داشته باشیم، با تنها دو بار در هفته تکرار ابیات و غذای معنوی خوردن هم نمی‌توانیم تبدیل شویم و طرب سازی کنیم؟ آیا قوانین زندگی را رعایت می کنیم؟ قوانینی مثل قانون مزرعه، قانون صبر، قانون جبران.

 

آیا وقتی که ناظر ذهنمان هستیم فکرهایمان را قضاوت می‌کنیم و با بالا آمدن فکرها، خوشحال یا ناراحت میشویم؟ یا به این موضوع آگاهیم که این فکرها مهمانی است از طرف قضا و کُن فَکان و پیغامی برای ما دارند و ما تنها باید پیغام شان را بگیریم و قضاوت نکنیم.

 

هست مهمان‌خانه این تن ای جوان

هر صباحی ضیف نو آید دوان

 

هین مگو کین ماند اندر گردنم

که هم اکنون باز پرد در عدم

 

هرچه آید از جهان غیب‌وش

در دلت ضیفست او را دار خوش

-مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، ابیات ۳۶۴۵ تا ۳۶۴۷

 

 آیا به این آگاه هستیم که وقتی فکرهایمان، اتفاقات و خودمان و دیگران را قضاوت می کنیم، یعنی به میدانم ذهن می رویم؟ و میگوییم بیشتر از زندگی و خدا میدانیم؟ 

 آیا ما هم مانند هزاران باشنده ‌ای که تشنه دریافت برکت ها و عنایت های زندگی در تکاپو و تلاش برای یافتن آب زندگی هستند، یارب یارب می‌کنیم. یا نه مثل خاک به خاطر رفتن به ذهن و اسیر شدن در زمان روانشناختی و مکان، دست و پای زندگی‌مان را برای رسیدن و گرفتن شراب الهی از دست داده ایم و تبدیل‌مان به حضور و زنده شدن‌مان را به تاخیر انداخته‌ایم. مولانا میگوید باز هم اشکالی ندارد. وقتی یکی یکی همانیدگی‌هایتان را بیندازید و سبک شوید، روزنه ای باز می‌شود و می‌توانید نیروی زندگی را دریافت کنید و با فضا گشایی مکرر، رفته رفته این روزنه های نور و عشق، بیشتر و بیشتر و بزرگتر و بزرگتر می شوند. با همین نورهای کم می توانیم قدم هایی را به سوی زندگی و در پی یافتن ابر رحمت الهی برداریم، حتی لنگ لنگان.

 

لنگ و لوک خفته شکل و بی ادب

سوی او می غیژ و او را می طلب

-مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۹۸۰

 

و دوباره تسلیم شویم و ناامید نشویم.

 

سایه و نور بایَدَت، هر دو به هم، زِ من شِنو
سَر بِنِه و دراز شو پیشِ درختِ اِتَّقُوا

-مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۱۵۵

 

 در آن موقع است که خداوند از این تلاش و جنب و جوش ما خوشحال شده و تمام باشندگانش را برای کمک به ما می فرستد و ابرهای رحمت و عنایتش را به سوی ما روانه می‌‌کند. ابراز نیاز به زندگی لزومی ندارد که بیانی باشد. بوی دل کباب شده ما، بوی دردهای ما به او میرسد و او ابرهای رحمت و عنایتش را به سوی ما روانه میکند.

 

تا خنده گیرد از تکِ آن لنگ برق را

و اندر شفاعت آید آن رعدِ خوش‌‌ خطاب

 

با ساقیانِ ابر بگوید که: برجَهید

کز تشنگانِ خاک بجوشید اضطراب

-مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۰۸

 

و هر کسی می تواند به اندازه ای که تمایل دارد، به اندازه نیازش، این رحمت و برکت الهی را دریافت کند و این ما هستیم که اندازه ظرف مان را برای دریافت نیروی زندگی و شراب ایزدی مشخص می‌کنیم. هر چقدر طلب داشته باشیم و در این راه تلاش کنیم، اندازه ظرف ما بزرگ و بزرگ‌تر می‌شود، تا جایی که به طور کامل به او تبدیل شویم.

 

پس ساقیانِ ابر همان دم روان شوند

با جَرّه و قِنینه و با مَشکِ پرشراب

-مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۰۸

 

با بی نهایت فضا گشایی و تسلیم کامل، با شکر و صبر و پرهیز می توانیم شراب ایزدی را که بی نهایت هست، هرچه بیشتر دریافت کنیم و بدانیم که زندگی هر لحظه منتظر ماست که عنایت‌هایش را نثار ما کند.

 

 

ای دل اگر عاشقی در پی دلدار باش

بر در دل روز و شب منتظر یار باش

 

دلبر تو دایما بر در دل حاضر است

رو در دل برگشای حاضر و بیدار باش

-عطار، غزل ۴۱۸

 

تا پارک من‌ذهنی‌مان را خراب کنیم و گنج حضورمان را بیابیم.

 

خاموش و در خراب همی‌جوی گنجِ عشق

کاین گنج در بهار برویید از خراب

-مولوی، دیوان شمس، غزل ۳۰۸

 

 

 و در پایان:

 

چنان گشت و چنین گشت چنان راست نیاید

مدانید که چونید، مدانید که چندید

-مولوی، دیوان شمس، غزل ۶۳۸

 

با عشق و سپاس، 

شهپر از اتریش

 


  PDF متن پیام در فرمت
فایل متن «برداشتی از برنامه ۹۰۵» - خانم شهپر از اتریش

ابیاتی بیدار کننده از برنامه ٨٧۵ گنج حضور- آقای علی از تهران

Posted 03-28-2022 ابیاتی بیدار کننده از برنامه ٨٧۵ گنج حضور- آقای علی از تهران


فایل صوتی «ابیاتی بیدار کننده از برنامه ٨٧۵ گنج حضور» - آقای علی از تهران


    

Set Stream Quality



بنام خدا و با سلام خدمت جناب مولانا، آقای شهبازی و همه دوستان

 

ابیاتی بیدار کننده از برنامه ٨٧۵ گنج حضور

 

آدمی چون کِشتی است و بادبان

تا کی آرد باد را آن بادران؟

 

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت٢۵۵

 

اگر می‌خواهیم به اصل اول و الهی زنده شویم باید خود را همچون کشتی و بادبان به دست زندگی دهیم تا ما را با خود ببرد و به مرکز عدم زنده کند، و این مستلزم تسلیم و فضاگشایی، صبر و کشیدن درد هشیارانه همراه با شکر و رضایت و پذیرش اتفاقات و بازی دیدن اتفاقات و افکار است.

 

ما چو کشتی‌ها به هم بر می‌زنیم

تیره‌ چشمیم و در آبِ روشنیم

 

ای تو در کشتیِّ تن، رفته به خواب

آب را دیدی، نگر در آبِ آب

 

آب را آبی‌ست کو می‌رانَدَش

روح را روحی‌ست کو می‌خوانَدَش

 

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ١٢٧٢ تا ١٢٧۴

 

ما وقتی من ذهنی داریم با دیدی تیره و آلوده با باورها و همانیدگی ها و دردها با دیگران برخورد می‌کنیم و دچار مقاومت و ستیزه و خشم می شویم، در صورتی که از موضوع هشیار شویم دیدی خداگونه در ما زنده می‌شود و به سکوت و سکون زنده می‌شویم و در این صورت توهم جسم بودن ما آشکار می‌شود و نیروی پشت جسم پدیدار می‌شود و این امر مستلزم تعهد به تغییر از هشیاری جسمی و گذشته و آینده به هشیاری حضور و این لحظه است و این تسلیم هشیارانه باعث بیداری می‌شود.

 

این جهان چون خَس به دستِ بادِ غیب

عاجزی پیشه گرفت و دادِ غیب

 

 

گه بلندش می‌کند، گاهیش پَست

گه درستش می‌کند، گاهی شِکست

 

گه یَمینش می‌برد، گاهی یَسار

گه گلستانش کند، گاهیش خار

 

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ١٣٠٠ تا ١٣٠٢

 

همه جهان همچون برگ کاهی تسلیم شده در دست زندگی است و فقط انسان همانیده شده است که ساز مخالف میزنه و ادعای میدانم دارد و با هدایت و خرد زندگی مخالفت میکنه که همین کار باعث درد شده و البته تقصیر را گردن اتفاق و دیگران می اندازد، زندگی گاهی ما را به سمت خودش می‌برد گاهی به سمت درد ها گاهی زندگی راحت میشه و گاهی سخت گاهی سلامتی و گاهی بیماری تا شاید ما حقیقت وجودی و زنده شدن را متوجه شویم که با تسلیم به بهشت لحظه حال و شادی بی سبب وارد شویم.

 

دست پنهان و، قلم بین خطْ ‌گُزار

اسب در جَوْلان و، ناپیدا سوار

 

تیر، پَرّان بین و ناپیدا کمان

جان ها پیدا و پنهان، جانِ جان

 

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ١٣٠٣ و ١٣٠۴

 

زندگی در هر لحظه توسط خود زندگی نوشته میشه و ما با من ذهنی فقط نوشته را می‌بینیم و اتفاق و وضعیت و دستان خدا را نمی‌بینیم و این امر پیوسته ما را در حال دویدن و مقاومت نگه می‌دارد، زندگی پیوسته با اتفاقاتی که طرح میکنه فرمان تسلیم شو و نچسبید را به ما می دهد و نشانه آن تغییر و آفل بودن اجسام و افکار است و حتی بدن ما که در حال پیر شدن و همه این ها بازی است و جدی بودن کشف دوباره باطن و زندگی اصیل و شعبه خداوند است.

 

باد را دیدی که می‌جُنبد، بِدان

بادجُنبانی‌ست اینجا بادْران

 

مرْوَحَه‌ی تصریفِ صُنعِ ایزدش

زد بَرین باد و همی جُنباندش

 

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ١٢۵ و ١٢۶

 

اتفاقات و تغییرات نشانه قضا و کن فکان است که می‌خواهد ما را پاک و ساکن کند و اگر ما متوجه شویم همکاری کنیم با صبر و کشیدن درد هشیارانه همچون معتادی که با اشتیاق خود درد خماری را می‌کشد و پرهیز می‌کند و اتفاق و وضعیت را بازی می‌بیند تا زنده شود ما هم هر چیزی که به آن اعتیاد داریم حتی نظم پارکی را می‌گذاریم از ما کنده شود. یا اگر کسی ما را خشمگین کرد و یا حسادت و تنفر را در ما بالا آورد شکر میکنیم و به جای واکنش صبر میکنیم تا خشم و نفرت و حسادت شسته شود و فقط کافیه این را امتحان کنیم و به درستی تسلیم پی ببریم و بعد از آن راه حل و هدایت خرد زندگی بر ما ریخته می‌شود و البته فقط دوربین روی خود و کاری به دیگران و نصیحت دیگران نداشته زیرا قضا برای هر کدام جداگانه طرح می‌شود و دخالت ما درست نیست.

 

باد را حق، گَه بهاری می‌کند

در دَیَش زین لطف عاری می‌کند

 

بر گروهِ عاد صَرْصَرْ می‌کند

باز بر هودَش مُعَطَّر می‌کند

 

می‌کُند یک باد را زهرِ سَموم

مر صبا را می‌کند خُرَّم ‌قُدوم

 

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ١٣٢ تا ١٣۴

 

زندگی می‌خواهد ما را شکوفا کند و زنده به زندگی که مستلزم فضاگشایی و تسلیم است و در غیر این یعنی مقاومت و ستیزه ما منجر به خشکی و درد می‌شود یعنی اگر در حرص، طمع، ولع، حسادت، حسرت،وابستگی، مخدرها،رقابت‌ها و حس نقص ها دنبال زندگی باشیم به دردهایی مثل خَشم و دیوانگی تبدیل می‌شویم همچون قوم عود که تلف شدند و برعکس قوم هود که با تسلیم و پرهیز و صبر و پذیرش و شکر همانیدگی ها را شناسایی و از خود دور کردند، زمین خوردن به ما یاد می‌دهد که ستیزه و جنگ راهکار نیست و توکل صد در صد را باید جایگزین کرد تا بجای باد خشک و گزنده باد صبا و شکوفا کننده بر ما وزیده شود و تصمیم با ماست که کدام را انتخاب کنیم، می دانم را یا نمی‌دانم و تسلیم را.

 

پس یقین در عقل هر داننده هست

اینکه با جُنبنده جُنباننده هست

 

گر تو او را می‌نبینی در نظر

فهم کن آن را به اظهارِ اثر

 

مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ١۵۳ و ١۵۴

 

حتی اگر کمی به حضور زنده شدیم متوجه نیروی الهی و هشیاری حضوری که ما را اداره می‌کند می‌شویم و در آن وقت با شناسایی چیزهای آفل و تغییرات متوجه این می‌شویم که ما هشیاری هستیم و نه جسم و من ذهنی.

 

کَوْن پُر چاره‌ست و هیچت چاره نی

تا که نگشاید خدایت روزنی

 

گرچه تو هستی کنون غافل از آن

وقتِ حاجت حق کُند آنرا عیان

 

گفت پیغمبر که یزدانِ مجید

از پیِ هر درد درمان آفرید

 

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت۶٨٢ تا ۶٨۴

 

با من ذهنی و ادعا و میدانم هایش هیچ دوا و راه حلی پیدا نمی‌کنیم و اگر متوجه شویم و خاموش شویم و بگوییم نمیدانم با دید عدم متوجه هدایت خرد زندگی میشویم.

 

هین قرائت کم کن و خاموش باش

تا بخوانم عین قرآنت کنم

 

مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ١۶۶۵

 

زندگی با طرح اتفاقات و قضا پیغام خاموش و تسلیم باش می‌دهد تا ما افکار و فلسفه بافی و زرنگی و سخنرانی را کنار گذاشته و به خود زندگی و سکون و شادی بی سبب و توکل صد در صد و راحتی و عشق تبدیل شویم.

 

 

ساعتی میزانِ آنی، ساعتی موزونِ این

بعد از این میزانِ خود شو، تا شوی موزونِ خویش

 

مولوی،دیوان شمس، غزل شماره١٢۴٧

 

من ذهنی مشغول تقلید و میزان کردن خود با دیگران، باورها، خواسته ها و چیزها است و اگر تسلیم شویم و فضاگشایی کنیم هشیاری ما بیدار شده و با هشیاری خود میزان می‌شویم و دیو من ذهنی را در شیشه میکنیم و از مقایسه و ستیزه و قضاوت باز می‌شویم و یادمان باشد مقایسه خود چه با بزرگان چه من های ذهنی یعنی هشیاری جسمی.

 

همچو آیینه شوی خامش و گویا تو اگر

همه دل گردی و بر گفت زبان نستیزی

 

مولوی، دیوان شمس، غزل شماره٢٨۶٢

 

ما اگر به اصل اول برگردیم خاموش و بی ذهن می‌شویم، بدون فلسفه بافی و مرض میدانم و بدون گدایی و چسبیدن به بیرون و در این صورت تبدیل به بی نهایت زندگی و شادی بی سبب می‌شویم که با هیچ شادی آفلی قابل مقایسه نیست.

 

 

با سپاس از همه

علی از تهران.

  PDF متن پیام در فرمت
فایل متن «ابیاتی بیدار کننده از برنامه ٨٧۵ گنج حضور» - آقای علی از تهران

سببِ نَسَب - خانم سمانه از تهران

Posted 03-28-2022 سببِ نَسَب - خانم سمانه از تهران


فایل صوتی «سببِ نَسَب» - خانم سمانه از تهران


    

Set Stream Quality



با سلام 

 

نامِ متن: سببِ نَسَب

 

تو ز طفلی چون سبب‌ها دیده‌ای

در سبب از جهل برچفسیده‌ای

 

مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵۳

 

نسبت‌های خانوادگی و فامیلی، یکی از سبب هایی است که انسان‌ها از بچگی با آن روبرو هستند که می‌تواند رویِ ابعادِ زندگی‌شان اثر گذارد.

مثلاً در صورتِ موفّق نشدن در امورِ مالی، تحصیلی یا شغلی، مسبّب‌اش را عدمِ حمایتِ خانواده بیان می‌کنند، همینطور علّتِ رشد و پرورش‌شان و یا ثروت و اعتبارِ اجتماعی‌شان را خانواده می‌دانند.

 

مولانا از زبانِ زندگی می‌گوید که راه و رسمِ مادری هم من به مادران آموخته‌ام و شعله‌ي لطفی که من افروخته باشم هیچ‌وقت خاموش نمی‌شود و در ادامه نمرود را مثال می‌زند که بدونِ پدر و مادر بزرگ می‌شود و به ثروتِ فراوان و پادشاهی این جهانی می‌رسد. خواستِ زندگی این بود که او گرفتارِ کش مکشِ سبب‌های فامیلی نشود تا بی‌واسطه لطفِ زندگی را مشاهده کند و تنها از او یاری بخواهد.

 

مادران را دَأْب* من آموختم

چون بود لطفی که من افروختم؟

 

صد عنایت کردم و صد رابطه

تا ببیند لطفِ من بی‌واسطه

 

تا نباشد از سبب در کَش مَکش

تا بُوَد هر استعانت از مَنَش

 

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، ابیات ۴۸۳۸ تا ۴۸۴۰

 

*دَأْب: راه و رسم، طریقه

 

مولانا با حالتِ تعجّب می‌پرسد که او دیگر چرا به اصلش زنده نشد، درحالیکه برای دیگر افراد و دیگر شاهان، پدر و مادر حجاب است، او از این حجاب گذشته بود!!؟

 

از پدر یابید آن مُلک، ای عجب

تا غرورش داد ظلماتِ نَسَب؟

 

دیگران را گر اُم و اَب شد حجاب(حِجیب)

او ز ما یابید گوهرها به جیب

 

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، ابیات ۴۸۵۴ و ۴۸۵۵

 

و در پایانِ این بخش نتیجه می‌گیرد که تنها دلیلِ گمراهی‌اش، منِ ذهنیِ خودش بود.

 

ازجمله موانعِ پیشرفت در راهِ معنوی هم چسبیدن به نسبت‌هاست.

مثلاً شخص می‌گوید چون همسر، فرزند یا پدر و مادرِ من به برنامه گوش نمی‌دهند و ابیاتِ مولانا را تکرار نمی‌کنند، پس من هم اینکار را انجام نمی‌دهم. دلیلش هم این است که اگر من به حضور برسم چه فایده‌ای دارد وقتی آنها به حضور نرسیده اند!!

درحالیکه هوشیاریِ حضور و زنده شدن به اصلِ خود، مانند میراث هایِ این جهان نیست که به واسطه‌ي نَسَب‌ها به ارث میرسد بلکه این میراث، میراثِ پیامبران است یعنی تنها با شناختِ منِ ذهنی و انداختنِ آن و فضاگشایی و عدم کردنِ مرکز میتوان به آن رسید.

 

این نه میراثِ جهانِ فانی است

که به اَنسابش بیابی، جانی* است

 

بلکه این میراثهایِ انبیاست

وارثِ این، جانهایِ اَتقیاست**

 

پورِ آن بوجهل، شد مومن عِیان

پوره‌ي آن نوح شد از گمرهان

 

مولوی، مثنوی، دفتر اول، ابیات ۳۴۰۰ و ۳۴۰۲

 

 

* جانی: منسوب به جان. منظور امور روحانی و معنوی است.

** اَتقیا: پرهیزگاران

 

در طولِ تاریخ نیز وقتی پیام‌آوران از جهانِ غیب برای هدایتِ انسان‌ها پیغام آوردند تا آنها را متوجه عالمِ لامکان و فضایِ عدمی که در مرکزشان هست، کنند عدّ‌ه‌ای با آنها ستیزه کردند. اینکارشان از رویِ غیرتی که به دین و هنرشان داشتند، نبود، بلکه تنها به دلیلِ چسبیدن به خانه و کاشانه‌شان بود.

 

ور تو پیغامِ خدا آری چو شهد

که بیا سویِ خدا ای نیک‌عهْد

 

از جهانِ مرگ سویِ برگ رو

چون بقا ممکن بُوَد، فانی مشو

 

قصدِ خون تو کنند و قصدِ سر

نه از برایِ حَمْیَتِ دین و هنر

 

بلکه از چفسیدگی بر خان و مان

تلخشان آید شنیدن این بیان

 

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، ابیات ۱۱۴۶ تا ۱۱۴۹

 

یک دلیلِ فرار کردن از دردِ هوشیارانه نیز همین هم‌هویت‌شدگی با نسبت‌هاست. عدّه‌ای بدلیلِ ترس از مرگ جسمانی و به تَبَعِ آن نگرانی برایِ وضعیتِ خانواده‌شان، نمی‌خواهند دردِ هوشیارانه را بکشَند و از منِ ذهنی رها شوند.

 

آیه‌ي ۱۱ سوره‌ي فتح(۴۸) به این موضوع اشاره می‌کند:

 

«بزودی صحرانشینان عرب که [از حضور در حُدیبیه] واپس مانده‌اند به تو خواهند گفت: دارایی و خانواده‌هایمان، ما را به خود مشغول داشته‌ است.

پس، [از اینکه نتوانستیم در سفر حدیبیه همراه شما باشیم] برای ما آمرزش خواه. آنان به زبان‌های خود چیزی می‌گویند که در دل‌هاشان نیست! بگو: اگر خدا بخواهد به شما زیانی رساند یا بخواهد به شما سودی رساند، چه کسی در برابر خداوند برای شما کاری تواند کرد؟!‌ [مسلّماً هیچ‌کس] آری خداوند بدانچه می‌کنید آگاه است

 

مُنافق‌وار عُذر آری که من

مانده‌ام در نفقه‌ي فرزند و زن

 

نه مرا، پروایِ سرْخاریدن است

نه مرا، پروایِ دینْ‌ورزیدن است

 

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، ابیات ۳۰۶۷ و ۳۰۶۸

 

 بنابراین همانطور که هر درختی به ریشه‌اش متصل است و خودش را با درختِ کناری‌اش تعریف نمی‌کند، انسان‌ها نیز هر کدام یک درخت هستند و ریشه‌شان، وفا به عهدِ اَلَست می باشد.

 

پس باید به این امر آگاه بود که رعایتِ حقوقِ الهی بر حقوقِ خویشاوندی اَرجحیّت دارد.

 

اگر کسی به این عهد وفا نکند و از جنسِ اولّیه‌اش نشود، بدیلِ ریشه‌ي پوسیده، درختِ وجودش میوه نخواهد داد و به ثمر نخواهد نشست

 

چون درختست آدمیّ و بیخ، عهد

بیخ را تیمار می‌باید به جهد

 

عهدِ فاسد بیخِ پوسیده بُوَد

وز ثِمار و لطف بُبریده بُوَد

 

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، ابیات ۱۱۶۶ و ۱۱۶۷

 

همینطور در سوره‌ي شُعَراء(۲۶)، آیه‌ي ۸۸ آورده شده:

 

«یومَ لا ینفعُ مالٌ و لا بَنونَ الّا من اَتَی اللهَ بقلبٍ سلیمٍ.»

 

«روزی که مال و فرزندان، کس را سود ندهد، مگر آن که با دلی پاک و زُدوده از غبارِ کفر به درگاه خدا آید.»

 

اَحمدا، این‌جا ندارد مال سود

سینه باید پر ز عشق و درد و دود

 

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۰۸۰

 

با سپاس فراوان

سمانه از تهران

  PDF متن پیام در فرمت
فایل متن «سببِ نَسَب» - خانم سمانه از تهران


Privacy Policy

Today visitors: 14

Time base: Pacific Daylight Time