: تماس با دفتر گنج حضور در آمریکا
Tel: 001 818 970 3345
Email: parviz4762@mac.com
Spiritual Messages: Page #94
داستان سه دوست - آقای پویا از آلمان
فایل صوتی «داستان سه دوست» - آقای پویا از آلمان
داستان سه دوست
در زمانهای بسیار قدیم سه دوست صمیمی به نامهای جَرّه و قِنینه و مَشک بودند. بگذارید کمی نامهایشان را برایتان معنا کنم. جَرّه یعنی سبو و یا یک کاسهی کوچک درنظر بگیرید. قِنینه هم به معنای صُراحی و یا ظرفی برای شراب هست که اندازهی آن از جَرّه بزرگتر است. و مَشک بزرگترین میان دوستان بود که حجم بیشتری از شراب را با خود میتوانست حمل کُند.
این سه دوست یک مشکل مشترک داشتند و آن این بود که خوابشان آشفته شده بود و راحت نمیتوانستند بخوابند. هر شب یا بهتر است بگویم هرلحظهای از زندگی را که میخواستند با شادی شروع کنند آشفته بودند و گرفتار و نمیدانستند راهحل چیست! آنها تمام دنیا را گشتند و پول بسیار اندوختند و همسران زیبا ستاندن و خانههای مجلل خریدن و مدارک دانشگاهی بالا جمع کردند و دوستان بسیار یافتند و ملیتشان را عوض کردند و هویتشان را عوض کردند و باورهای مذهبی و سیاسی مختلفی را عوض کردند به مواد مخدر روی آوردند و خلاصه هم چیز را امتحان کردند تا شاید مشکلشان برطرف شود ولی مشکل خوابشان برطرف نشد. نشد که نشد. آنها از بیخوابی مزمن بسیار رنج میبردند. مدتی در درماندگی و نیاز سپری کردند تا با غزل ۳۰۸ مولانا تفسیر شده در برنامه ۹۰۵ گنجحضور روبرو شدند. بعد از یافتن غزل ۳۰۸ دیگر خبری از آن آشفتگی در خواب نبود. گویی آن درد اصلاً از ابتدا وجود نداشت. پس ما هم با هم غزل ۳۰۸ را مرور میکنیم تا ببینیم آنها چه دیدند و چه یافتند که اینگونه دگرگون شدند. شاید ما هم بتوانیم آن را تجربه کنیم و من در پایان هر بیت یک دیالوگ از آنها را تکرار میکنم که:
جَرّه به قِنینه گفت چگونه فضاگشایی کنم نمیتوانم؟ قِنینه هم به مَشک گفت چگونه فضاگشایی کنم نمیتوانم؟ مَشک گفت فضاگشایی را با ذهن معنا نکنید!
خوابم ببستهای، بگشا ای قمر نقاب
تا سجدههایِ شُکر کند پیشت آفتاب
-مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهی ۳۰۸
خواب بسته شدن مشکلی بود که جَرّه و قِنینه و مَشک با آن دست و پنجه نرم میکردند. در زندگی همهی ما زمانی میرسد که قضا میآید و فضا تنگ میشود. وقتی این حالت اتفاق افتاد و یا اصلاً پیش از این اتفاق آدمی میتواند رو به پروردگار کند و بگوید که خدایا من در پیش تو سجدهی شکر میکنم یعنی همانیدگی را از مرکزم به حاشیه هُل میدهم تا تو ای زندگی از رُخ خود نقاب برداری و به مرکزم آیی. این همان طلوع کردن آفتاب در درون آدمی است.
جَرّه به قِنینه گفت چگونه فضاگشایی کنم نمیتوانم؟ قِنینه هم به مَشک گفت چگونه فضاگشایی کنم نمیتوانم؟ مَشک گفت فضاگشایی را با ذهن معنا نکنید!
دامانِ تو گرفتم و دستم بتافتی
هین دست درکشیدم، روی از وفا متاب
-مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهی ۳۰۸
آن سه دوست خواستند که با ذهن خود به خدا زنده شوند و دست در دامان زندگی و حضور و خداوند بزنند ولی غافل از اینکه این راه را نمیتوان با ذهن پیمود. زندگی دست آنها را برگرداند و گفت بروید دل بیاورید بروید مرکز خالی و عدم شده بیاورید بروید و روی خود کار کنید و تلاش کنید و هر لحظه ناظر اعمال خودتان باشید. آنها به زندگی گفتند یا رب سخن تو نیکو است از ما روی برمگردان که بیتو زنده شدن و رهایی از آشفتگی خوابمان ممکن نیست.
جَرّه به قِنینه گفت چگونه فضاگشایی کنم نمیتوانم؟ قِنینه هم به مَشک گفت چگونه فضاگشایی کنم نمیتوانم؟ مَشک گفت فضاگشایی را با ذهن معنا نکنید!
گفتی: مکن شتاب که آن هست فعلِ دیو
دیو او بُوَد که مینکند سویِ تو شتاب
-مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهی ۳۰۸
زندگی گفت که در راه زنده شدن به حضور و تبدیل شتاب نکنید که هر زنده شدنی با ذهن مقاومتی است که آدمی را دوباره به ذهن میاندازد و این تلهی خطرناک دیو است. ولی آن هنگامی که راه دُرُست را یافتید اگر در این راه عجله نکنید دیو هستید. ساده بگویم تلویزیون گنجحضور به لطف پروردگار بیش از۲۰ سال است که بیحاشیه دارد کار خود را انجام میدهد. تابهحال از خود پرسیدهایم چه تلویزیونِ شخصیِ دیگری هست که روند مشابهی را طی کرده باشد. من به شما شنوندگان میگویم چیز دیگری نیست! آدمی به فکر فرو میرود و از خود میپُرسد خُب پس رمز موفقیت این تلویزیون چیست؟ آیا ما نباید تجربهی این تلویزیون را سرلوحهی کار خود کنیم و در راه روی خود کار کردن و هر چه بیشتر همراه شدن با این تلویزیون در این مسیر شتاب کنیم. بله که باید بکنیم اگر نکنیم دیو هستیم هر لحظهای از زندگیمان را که در حفظ کردن ابیات مولانا شتاب نکنیم دیو هستیم. این لحظهای را که در فضاگشایی و انبساط شتاب نکنیم دیو هستیم.
جَرّه به قِنینه گفت چگونه فضاگشایی کنم نمیتوانم؟ قِنینه هم به مَشک گفت چگونه فضاگشایی کنم نمیتوانم؟ مَشک گفت فضاگشایی را با ذهن معنا نکنید!
یا رب کنم، ببینم بر درگهِ نیاز
چندین هزار یا رب، مشتاقِ آن جواب
-مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهی ۳۰۸
آن سه دوست یا رب گفتند و خدا را عاجزانه صدا زدند. یعنی پاشو دیگر ای کسی که در پای تلویزیون نشستهای با خود بگو من کی فضاگشایی کردم؟ اگر هنوز نکردهای یک یا رب محکم با خود بگو در این لحظهای که با چالشی روبرو هستی در مقابلش فضا را بگشا. این درگه نیاز است. وقتی آدم توانست فضا را بگشاید و ذهنش را کمی آرام کند میبیند آِ.. آدمهای دیگر پیام دهندگان دیگر گنجحضور چه میگفتند. عجب مشتاقانی که دارند بر روی خود کار میکنند تا کوچکترین همانیدگیهای خود را بشناسند و آینهی صافی را برای زندگی به ارمغان ببرند.
جَرّه به قِنینه گفت چگونه فضاگشایی کنم نمیتوانم؟ قِنینه هم به مَشک گفت چگونه فضاگشایی کنم نمیتوانم؟ مَشک گفت فضاگشایی را با ذهن معنا نکنید!
از خاک بیشتر دل و جانهایِ آتشین
مُستَسقیانه کوزه گرفته که آب آب
-مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهی ۳۰۸
مردم این دنیا تشنهاند. تشنهی غذای روح و معنویت. شاید خودشان ندانند. کافی است هر روز صبح که به سر کار میروی دیگران را تنها با دیدی ناظر و شاهدگونه تماشا کنی. با صحنهای روبرو میشوی که تعداد بیشماری از مردم سر در گوشی و یا تلفن همراه خود دارند و تنها با انگشت صفحه را بالا و پایین میکنند تا شاید از پیامی در یکی از این شبکههای اجتماعی به آنها زندگی بریزد. غافل از اینکه نه تنها چیزی ریخته نخواهد شد بلکه اندک زندگیشان هم دزدیده خواهد شد. گنجحضور و مولانا نبود ما از کجا میدانستیم که راه را اشتباه آمدهایم از ما است که زندگی باید به بیرون جاری شود نه از پستهای اینستاگرامی. اگر مولانا نبود ما از کجا جان تشنهمان را سیراب میکردیم. اگر هنوز در پای تلویزیونی پس تو هم داری در اعماق دلت با خودت فریاد میزنی من تشنهام آب کو؟ مولانا آب بده.
جَرّه به قِنینه گفت چگونه فضاگشایی کنم نمیتوانم؟ قِنینه هم به مَشک گفت چگونه فضاگشایی کنم نمیتوانم؟ مَشک گفت فضاگشایی را با ذهن معنا نکنید!
بر خاک رحم کن که از این چار عنصر او
بی دست و پاتر آمد در سیر و انقلاب
-مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهی ۳۰۸
آن سه دوست که کمکم داشت چشمانشان باز میشد به زندگی گفتند ای زندگی ما همچون خاکیم و همچون آب و باد و آتش نیستیم که در تحول و منقلب شدن و سیر تبدیل سریع باشیم. ولی نکته این جاست که آدمی خضوع را در این بیت در مقابل زندگی میبیند که ای زندگی من تا بدین جا راه زندگی را اشتباه پیمودهام و تنها در مقابل اتفاق این لحظه قضاوت و مقاومت کردهام. ولی از این پس نمیخواهم مسیر قبلی را بپیمایم و هر چقدر هم آرام میخواهم راه جدید را طی کنم و در راه فضاگشاییِ عمیق پا بگذارم.
جَرّه به قِنینه گفت چگونه فضاگشایی کنم نمیتوانم؟ قِنینه هم به مَشک گفت چگونه فضاگشایی کنم نمیتوانم؟ مَشک گفت فضاگشایی را با ذهن معنا نکنید!
وقتی که او سبک شود، آن باد، پایِ اوست
لنگانه برجهد دو سه گامی پیِ سحاب
-مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهی ۳۰۸
این بیان عجز آن سه دوست نسبت به زندگی بود که راه نجات و سبک شدنشان شد. وقتی هم که سبک شدند زندگی باد خود را میفرستد تا پای آنها بشود. یعنی قضا با ابزار بشو و میشود میآید و کارهاشان را بیآنکه آنها بدانند چگونه، دُرُست میکند. این لنگانه در پی ابر بارانزا دویدن آنها یعنی در این راه زنده شدن، تلاش کردنِ آنها بود که باد را پای آنها کرد. بهترین سنجش برای اینکه ما در پی ابر میجهیم یا نه این است که ببینیم در زندگی روزمره چقدر از زمان و انرژی خود را برای فضاگشایی و آموزش معنوی میگذاریم.
جَرّه به قِنینه گفت چگونه فضاگشایی کنم نمیتوانم؟ قِنینه هم به مَشک گفت چگونه فضاگشایی کنم نمیتوانم؟ مَشک گفت فضاگشایی را با ذهن معنا نکنید!
تا خنده گیرد از تکِ آن لنگ برق را
و اندر شفاعت آید آن رعدِ خوش خطاب
-مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهی ۳۰۸
زندگی این بار در لباس رعدوبرق آن لنگانه قدم برداشتن آن سه دوست یعنی جَرّه و قِنینه و مَشک را دید و خندهاش گرفت. دانست که آنها بدون شک بهدنبال پاسخی برای خواب آشفتهی خود هستند. پس برای دست گرفتن و کمک کردن به آنها زندگی رعد یا همان صاعقهی خوشخطاب را فرستاد. چرا خوشخطاب؟ آیا کسی تا به حال از خود پرسیده است که صاعقه که میزند به کجا میزند و در چه موقعی میزند؟ آیا کسی میتواند جا و مکان دقیق برخورد رعد را پیشبینی کُند. گمان میکنم پاسخ منفی باشد. در زندگی ما هم وقتی صاعقه میزند به جاهایی که دردمان میآید باید بدانیم که نه تنها زمان اتفاق افتادن آن اتفاق بهترین زمان است بلکه صاعقه در جای دُرُستی از رنجش ما یا گرفتاریِ ما و یا همانیدگی و همهویتشدگی ما اصابت کرده است.
جَرّه به قِنینه گفت چگونه فضاگشایی کنم نمیتوانم؟ قِنینه هم به مَشک گفت چگونه فضاگشایی کنم نمیتوانم؟ مَشک گفت فضاگشایی را با ذهن معنا نکنید!
با ساقیانِ ابر بگوید که: برجَهید
کز تشنگانِ خاک بجوشید اضطراب
-مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهی ۳۰۸
هر ساقی و یا پخشکنندهی نوشیدنی که اضطراب یعنی طلب و جنبجوش و حرکت تشنگان را ببیند خودبهخود دست به کار میشود تا به آنها آب برساند. برای جَرّه و قِنینه و مَشک هم غیر از این نبود. زندگی دید که آنها دیگر به دنبال پاسخ آشفتگی خوابشان در بیرون و در همانیدگیها نیستند. پس دانست که آنها پی بردهاند که یک جای کار میلنگد و بیرون زندگی نمیدهد. پس به مرکز خود رجوع کرده بودند که آن یک ساقی هم توانسته بود صدای آنها را بشنود و ابرهای بارانزایش را بفرستد.
جَرّه به قِنینه گفت چگونه فضاگشایی کنم نمیتوانم؟ قِنینه هم به مَشک گفت چگونه فضاگشایی کنم نمیتوانم؟ مَشک گفت فضاگشایی را با ذهن معنا نکنید!
گیرم که من نگویم، آخر نمیرسد
اندر مشامِ رحمت بویِ دلِ کباب؟
-مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهی ۳۰۸
مولانا راوی داستان این سه دوست میگوید گیریم که این داستان هم نبود آخر این همه دردافزایی و کارافزایی و زندگی در سختی ما در جهان به ما نمیگوید که یک جای کار میلنگد. معلوم است که میگوید. آخر این چه هدف آفرینشی است که آدمی ۹۰ سال عمر کُند و همهاش درد و رنجش و زخم با خود جمع کُند؟ مولانا میگوید بوی دل آن سه دوست که کباب بود به مشام زندگی رسید. زندگی دید که آنها چگونه در این لحظه فضا را میگشایند و نسبت به اتفاق این لحظه رضای کامل دارند. این رضایت و تسلیم ماست که باعث میشود بوی دل کبابمان به مشام زندگی برسد. سؤال آیا دل تو کباب شده به اندازهی کافی و میدانی که دیگر همانیدگیها بوی حقیقی کباب ندارند؟
جَرّه به قِنینه گفت چگونه فضاگشایی کنم نمیتوانم؟ قِنینه هم به مَشک گفت چگونه فضاگشایی کنم نمیتوانم؟ مَشک گفت فضاگشایی را با ذهن معنا نکنید!
پس ساقیانِ ابر همان دم روان شوند
با جَرّه و قِنینه و با مَشکِ پرشراب
-مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهی ۳۰۸
پس شد آنچه میباید شد. جَرّه و قِنینه و مَشک آنقدر پیگری و دربهدر به دنبال پاسخ بودند که چرا خوابشان آشفته شده که آبدهنده و شرابدهنده و یا همان زندگی آمد. دیگر آن سه دوست منذهنی نداشتند و با زندگی یکی شده بودند. پس خودشان آورنده و پخشکنندهی شراب زندگی شدند. یکی به اندازهی یک انگشتانه دیگری به اندازهی یک بشکه. این جا بود که دیگر جَرّه و قِنینه به دنبال فهمیدن فضاگشایی با ذهن نبودند. آنها همان فضای گشودهشده بودند و دانستند ای بابا این بود پس فضاگشایی. سؤال این است که من به چه مقدار در این زندگی عشق و محبت و شادی و فضاگشایی را پخش میکنم؟
جَرّه به قِنینه گفت فضاگشایی را معنا نمیکنم. قِنینه هم به مَشک گفت فضاگشایی را معنا نمیکنم. مَشک گفت به بهارِ گنجِ عشق خوشآمدید.
خاموش و در خراب همیجوی گنجِ عشق
کاین گنج در بهار برویید از خراب
-مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهی ۳۰۸
داستان سه دوست همین جا به پایان رسید. دیگر وقت خوشآمدگویی به سکوت شده است. رمز موفقیت جَرّه و قِنینه و مَشک در این بود که در خرابههای زندگیِ اکنونشان بهدنبال معنا و راه نجات و رهایی بودند. زیرا که میدانستند زمستان اگر آمده است پس در پی خود بهار را قطعاً به دنبال خواهد داشت. پس چه نشستهای ناامید ای شنونده که بهار تو هم همین لحظه آمده است. خاموش کُن هر آن فکری را که تو را میآزارد و فضا را بگشا تا گنجِ عشق را بیابی.
سه دوست قصهی ما نحوهی آشناییشان با گنجِ عشق از طریق طلب بود. آنها میدانستند که قفلِ درِ آشفتگیِ خوابشان باز نخواهد شد مگر اینکه طلب داشته باشند. سنت خدا هم همین است با همین طلب دستت را میگیرد با همین یا رب گفتنت.
بیکلید این در گشادن راه نیست
بیطلب نان سنت الله نیست
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۳۸۷
پویا - آلمان
سجده های شکر - خانم فریده از هلند
فایل صوتی «سجده های شکر» - خانم فریده از هلند
با سلام
سجده های شکر
خوابم ببستهای، بگشا ای قمر نقاب
تا سجدههایِ شُکر کند پیشت آفتاب
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهی ۳۰۸- برنامه ۹۰۵
ای خدا، ای ماه شب چهارده، این نقاب همانیدگی ها را دیگه بردار، بسیار مشتاق دیدارت هستم.
خوابم ببستهای، بگشا ای قمر نقاب
تا سجدههایِ شُکر کند پیشت آفتاب
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهی ۳۰۸- برنامه ۹۰۵
حضرت مولانا با گفتن سجده های شکر میخواهد به ما یادآوری کنه که، برای برداشتن نقاب از چهرهی حضورت، باید هر لحظه که همیشه این لحظه ست، مدام در تسلیم و عدم واکنش باشیم. و چه بسا عدم تسلیم درست ماست که خواب ما را همچنان بسته نگه داشته شده. من ذهنی نقابی ست بر چهره حضور ما، و عدم شکر و سجده ما به این لحظه مانع برداشته شدن این نقاب میشه. در حالیکه آفتابی هستیم که در ذره ای پنهان شدیم. کار آفتاب تابیدن هست که نقاب همانیدگی ها مانع تابش اصل ما شده.
خدایا در هنگام اتفاقات دست به دامان تو میشوم، ولی دستم را رد میکنی و با درد کشیدن بهم میگی که با ذهنت دست به دامن من نشو. وقتی فضای درونم باز نشد و شادیی، از جنس شادی بیسبب را مزه نکردم، باز متوجه میشوم که دارم با ذهنم تسلیم میشم.
دوباره با ذهنم با تو ارتباط برقرار میکنم، یعنی عجله دارم که هرچه زودتر بتو زنده بشوم. و جوابم میدهی که شتاب در این راه کار دیو من ذهنی است. صبر کن و در طلب هر چه بیشتر تلاش کن. تسلیم ، عدم واکنش، قانون جبران ...و خلاصه تمام آموزش های را که آقای شهبازی میده را مو به مو انجام بده و اینطوری برو جلو. دیو اون کسیکه این آموزش ها را در عمل بکار نگیره و روی خودش عملا کار نکنه. یارب بگو و به سمتم بیا، طلب و نیاز تو یارب توست. و وقتی به این لحظه رسیدی و دیگه به ذهنت برنگشتی، در خانه این لحظه ابدی هزاران مشتاق همچون خودت را ملاقات خواهی کرد.
خاک ماده ایست که حرکتی کند و آرام داره، که نماد انسانه در ذهن ماندهست. در اصل هر چقدر که همانیدگی های بیشتری در مرکزمان داریم، به همان اندازه بیشتر مشتاق و تشنه زنده شدن هستیم. چهار عنصر مادی نماد چهار بعد ماست، و دست پای ذهنی ما توان تبدیل و تغییر ما را نداره. در این تبدیل و تغییر و دگرگونی، ما فقط نیازمند خود او هستیم. و در این راه جبر من ذهنی به ما تحمیل کرده که توان تغییر را نداریم و همیشه خاک بیحرکت و کند باقی خواهیم ماند. در حالیکه حضرت مولانا میگه با سجده های شکر و صبر برو جلو و تن به تنبلی من ذهنی نده. ماندن در من ذهنی یعنی عدم سجده های شکر، که این همان جبر ذهن هست که میخواهد هوشیاری ما را در گور ذهن نگه داره.
هر که مانْد از کاهلی بیشُکر و صبر
او همین داند که گیرد پایِ جَبر
هر که جبر آورد، خود رنجور کرد
تا همان رنجوریاش، در گور کرد
مولوی، مثنوی، دفتر اول، ابیات ۱۰۶۸ و ۱۰۶۹- برنامه ۹۰۵
و وقتی که از جبر عدم تغییر خود بیرون آمدیم و سبک شدیم، پای دیگی پیدا خواهیم کرد.
ترک کن این جبر را که بس تُهیست
تا بدانی سِرِّ سِرِّ جبر چیست
ترک کن این جبرِ جمعِ مَنبَلان
تا خبر یابی از آن جبرِ چو جان
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، ابیات ۳۱۸۷ و ۳۱۸۸- برنامه ۹۰۵
و اون موقع ست که عالم هستی به تماشا مینشنه که از خاک مرده، خودگری، خودنگری، خودشکنی پیدا شده. حالا دیگه بوی سوختن من ذهنی به مشام حضور میرسه، و هر اندازه که در این راه تسلیم و بی واکنش باشیم، به همان اندازه شراب ناب ایزدی را دریافت خواهیم کرد.
خاموش و در خراب همیجوی گنجِ عشق
کاین گنج در بهار برویید از خراب
مولوی، مثنوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۸- برنامه ۹۰۵
و رمز مهم این گشایش را حضرت مولانا مثل همیشه در خاموشی و سکوت زبان و ذهن میدانه، که دست یافتن به گنج حضور را، در خرابی همانیدگی ها امکان پذیر میکنه.
نشنیدستی تو نامِ من در عالم؟
من هیچکسم هیچکسم هیچکسم
مولوی، دیوان شمس، رباعی شمارهی ۱۲۲۷- برنامه ۹۰۶
با تشکر فریده از هلند
خلاصه غزل ۵۸۸ دیوان شمس، برنامه ۸۹۸ گنج حضور - خانم شکوه
فایل صوتی «خلاصه غزل ۵۸۸ دیوان شمس، برنامه ۸۹۸ گنج حضور» - خانم شکوه
با سلام،
هر لحظه، هر ساعت، زندگی، این قمار باز قهار، ما را دعوت به قماری دیگر می کند. قماری که در آن فرصت آن را داریم که هم هویت شدگی ها را در ازای شادی بی بدیل، امنیت پایدار و آرامش مطلق، ریسک کنیم. عارفان نقش بازار گرم کن را در این معامله بازی می کنند. دستشان با زندگی در یک کاسه است. بیش از آنکه زندگی طلب می کند حاضرند از تعلقات دنیوی بگذرند. و مرتب این بازی را تبلیغ می کنند و سابقه ی بردشان را به رخ می کشند. تعریف می کنند که آنچه داده اند در قبال آنچه برده اند چون قطره ایی در برابر دریاست. وعدهی بردهای کلان را به ما می دهند. از آرامشی که نصیبشان شده سخن می گویند، اما ما همچنان با ترس و لرز، یک هم هویت شدگی کوچک را بر روی میز قمار می گذاریم و منتظریم ببینیم چه عایدمان می شود. غافل از آنکه زندگی از ما پاک باختگی می خواهد. ایمان ما را به خود می سنجد. یکی را که باختیم، لحظه ایی دیگر با اتفاقی دیگر، در لباسی دیگر، می آید و بساط قمار را باز راه می اندازد. و انقدر این بازی را ادامه می دهد تا بازی را یاد بگیریم و بالاخره یکروز با دل محکم هر چه داریم به قمار بگذاریم و به زندگی ببازیم، که این باختن، عین بردن است. چرا که دیگر نتیجه برایمان مهم نیست، فقط از بازی لذت می بریم. دیگر به دنبال آرام و قرار نیستیم و طالب بی قرار شده ایم. امید که این بازی را تا دیر نشده بیاموزیم و از آن لذت ببریم.
مولانا در غزل شماره ی ۵۸۸ دیوان شمس، مربوط به برنامه ی ۸۹۸ گنج حضور از چنین قماری سخن می گوید. ما را که ادعای عارف شدن و رندی داریم به قمار دعوت می کند و برای زندگی حریف می طلبد.
صلا رِندان دگرباره، که آن شاهِ قمار آمد
اگر تلبیسِ نو دارد هماناست او که پار آمد
بشتابید ای رندان عاشق، که «او»، زندگی، که ختم همه ی قماربازان است، بار دیگر آمده است تا در قماری دیگر، شما را به چالش بکشد. اگر چه با لباسی نو، با اتفاقی نو، آمده است، اما هم اوست که پارسال، یک لحظه ی پیش، آمده بود.
منظور مولانا شاید این است که مهم نیست شکل اتفاق این لحظه چه باشد. حریف همیشه زندگی است، و قاعده ی بازی، همان که بود. در این قمار حق شکایت و قضاوت و مقایسه نداری، از نتیجه خبر نداری، تنها توکل می کنی و هر چه داری، سرمایه ی یک عمرت را به قمار می گذاری. و لِم بردن بازی این است که صبر و شکر را بلد باشی.
پس از این توضیحات مولانا می پرسد:
ز رِندان کیست اینکاره؟ که پیشِ شاهِ خونخواره
میان بندد دگرباره که اینک وقتِ کار آمد
(با این توصیفی که کردم) کدامیک از شما رندان دلش را دارد که در مقابل دعوت زندگی، این شاه قمار باز بی رحم، که به هیچ هم هویت شدگی رحم نمی کند، کمر همت ببندد و در عمل نشان بدهد که اهل خطر است؟ و فقط به زبان لاف عاشقی نمی زند؟
و سپس مولانا گویی بازار را گرم می کند و خود پیش قدم می شود:
بیا ساقی سَبُکدستم، که من باری میان بستم
به جانِ تو که تا هستم مرا عشق اختیار آمد
بیا ای که کارت های قمار را پخش می کنی، و همیشه خوش دست هستی، و دستت برای من خوش یمن است. بیا که من دیگر کمر همت بسته ام و به جان تو قسم می خورم که تا زنده هستم، بجز عشق، بجز مهر، هیچ چیز در دل اختیار نکنم.
چو گلزارِ تو را دیدم، چو خار و گُل بروییدم
چو خارم سوخت در عشقت، گُلم بر تو نثار آمد
چرا که از وقتی قدم در گلستان عشق نهادم، خار و گل وجود من، عقل و دلم، هر دو رشد کردند، تا جاییکه دانستم دیگر با عقل نمی توانم در راه عشق پیش بروم و چون خار عقل را در آتش عشقت با درد هشیارانه سوزاندم، غنچه ی حضور در دلم شکفت و نثار تو شد. عقل تا وقتی حضور در نقاب است و آسیب پذیر در مسیر عشق مفید واقع می شود، همچون خار روی ساقه ی گل سرخ، تا گل حضور شکفته نشده را از ساقه جدا نکنند. اما وقتی دل قوی شد و گل حضور آماده ی شکفتن شد، دیگر باید از عقل گریخت و ساقه را به دست زندگی سپرد.
پیاپی فتنه انگیزی، ز فتنه بازنگریزی
ولیک این بار دانستم که یارِ من عیار آمد
ای زندگی، تو پشت سر هم حیله و ترفند به کار می بری تا هم هویت شدگی ها را از من بربایی، و دست از حیله بر نمی داری. اما اینبار با اینکه با چهره ی دیگری ظاهر شدی، تو را شناختم و دانستم که همان یار ودلبر راهزن قلب منی.
اگر بر رو زنَد یارم، رُخی دیگر بهپیش آرَم
ازیرا رنگِ رخسارم ز دستش آبدار آمد
اینبار در مقابل یار مقاومت نمی کنم و اگر بر یک گونه ام سیلی بزند، گونه ی دیگرم را پیش می آورم، چرا که رخ من از سیلی آبدار دوست است که چنین سرخ و شاداب شده است.
تویی شاها و دیرینه، مقامِ توست این سینه
نمیگویی کجا بودی؟ که جان بیتو نزار آمد
تو شاه و سرور من هستی و دیر زمانی است که این سینه منزلگاه تو ست. نمی خواهی به من بگویی که همه ی این مدت کجا بودی، که دل از دوری تو خون شد؟
شهم گوید در این دشتم، تو پنداری که گم گشتم
نمیدانی که صبرِ من غلافِ ذوالفقار آمد
می شنوم که شاه من می گوید که من همیشه در دشت فراخ سینه ی تو بوده ام و تو خیال می کردی که من گم شده ام. چه بگویم که گویی صبر من در دوری از دوست همچون غلاف شمشیر دو سر بود، که تا به آخر رسید، شمشیر به سرعت بر دلم فرود آمد.
مرا بُرّید و خون آمد، غزل پرخون برون آمد
بُرید از من صلاحُالدّین، بهسویِ آن دیار آمد
شمشیر دوست، سر «من»، سر هم هویت شدگی ها را، برید و خون زندگی به تله افتاده در آنها در رگ های من جاری شد. اینبار حکایت عشق من خونین شد و هشیاری دیگر کامل از جستجوی سعادت در دنیای مادی دست شست و به جهان معنا قدم گذاشت.
غزل به پایان می رسد و من از خود می پرسم: «آیا این غزل تو را قانع کرد که بالاخره این «من» را، نه پول، و نه وقتت را، این «من» را در قمار زندگی بدهی برود؟!...»
با احترام،
شکوه
دختر اهل سبا (شعر خوانده شده در برنامه تلفنی ۹۰۵-۱) - خانم مرجان از استرلیا
فایل صوتی «دختر اهل سبا» (شعر خوانده شده در برنامه تلفنی ۹۰۵-۱) - خانم مرجان از استرلیا
دختر اهل سبا
گویم اندر گوش جانت قصه ای
گوش دار و هوش، گر پر غصه ای
قصه ی باد صبا و هم وبا
دختری سی ساله از اهل سبا
داد حق او را بسی حسن و جمال
صحّت تن، گوش و هوشِ ذوالجلال
نیک مردی پیر، اندر راه عشق
شد وُرا رهدان و رهبان در روش
مولوی را کرد هادی رهش
عقل و دل ایمن، ز راه روشنش
حق بکرد او را قرین با عاشقان
شادمان و مست از آن درّ گران
کرد او را مغتنی زآن اهل دل
لقمه هایی چرب و شیرین زآب و گل
بر درِ درگاهِ آن اهل دلان
خوش بخوردی دم به دم زان قوت جان
تافت نور شاکران خوب کیش
بر ضمیرش، یافت او مولای خویش
بس سعادت زایدش در یوم دین
هر که با این خوشدلان باشد قرین
باشد آن درگاه، اوّل منزلش
چشمه ی آب حیات و قوت خوَش
****
شکر آن نگزارد دخت بی هنر
درگه ایمِن رها کرداو چو خر
بر در درگاه حق، آن بی وفا
سُجده های شکر ناورد او به جا !
ناسپاس و بی وفای کوی یار
کرد او جمله سگان را شرمسار
ناسپاسی شد ورا ره سوی چه
می نبود آگه ز کژدمهای ره
دست از دامان مولا واکشید
یاد ناورد آیه ی حبل الورید
او ز غفلت کرد خود را گم به جهل
رهسپار آفلان شد، سهل سهل !
طالب نان شد به درگاه زبون
کرد او را مبتلا، ریبُ المنون
در جفاها بس جفاها زد علم
این بود معنی قد جفَّ القلم
از ترازوی خدا گر کم کنی
کم کند از نور تو ای منحنی
ور زِ نورِ او، تو را شد نور جان
عدلِ او میباشد اندر کن فکان
****
دختر اهل صبا مرجان بوَد
او که جانش خسته و نالان بوَد
او که جانش ریشه ی پاکان بوَد
ای عجب کاو غافل از ایشان بوَد !
خاک بر فرق چنین آزاده ای
کاو بمانده خر، اسیر کاله ای
کاله، چرب و لنگ وشَلّ و بی هنر
لاجرم افکند جانش در ضرر
****
چند جان کندی ز سوز خارها؟
چند دیدی بخشش و تیمارها
چند کردی امتحان، درد و جفا؟
باز دیدی رحمت از آن باوفا
چند بشکستی تو آن عهد الست؟
هم ندیدی جز وفا، ای کور مست
قصدِ خون یوسُفِ خود چون کنی؟
هم به بویش گریه های خون کنی؟
چند گشتی مشتریِ صد عنا
چند شهبازت خرید از هر بلا؟
نیش خوردی بارها و بارها
چون گُزیدی یارها و یارها
صورتان را چون به دل ره میدهی؟
ابله آن صورت تو باید ده دهی
ژاژ خوایی و ندامت در حرج
چند خون آلود و عاجز چون فرج؟
یاد آور، نعره هایت از جگر
هم شنیدو جان خریدت آن پدر
چند شهبازِ جهان در گوش تو
خوانْد آیه ی صبر و شکر و انصتوا
چند افتادی به دام آن سبب؟
دام از حلقت کشید آن دست رب
****
یک وجب دوری ز کوی یار غار
لاجرم سوزد تو را در قعر نار
کاهل و بی شکر و صبر اندر قضا؟
رنجش و تب آردش جبّار ما
هم وُرا داد اختیار، عقل نکو
کِاتَّقوا بگزید، یاران، اتَّقوا
اذکروالله یاد دار ای خوش سرشت
ارجعی بر بندِ پایِ تو نوشت
گشتهای نومید زان درگاهِ بِه؟
صبر آر و صبر آرو صبر به
انصتوا گوید مرا آن مثنوی
باقی قصه تو گو یا مولوی
خانم مرجان از استرلیا
شعر خوانده شده در برنامه تلفنی ۹۰۵-۱
کشف فضای اِتَّقُوا - خانم سارا از آلمان
فایل صوتی «کشف فضای اِتَّقُوا» - خانم سارا از آلمان
کشف فضای اِتَّقُوا
آقای شهبازی در برنامههای گنج حضور بارها گفتند ابیاتِ کلیدی را تکرار کنید.
هفتهی پیش متوجه شدم که وقتی این صحبت را گوش میدهم فکر میکنم آن را به دیگران میگویند نه به من. ناز کردنِ خودم را دیدم. منِ ذهنی در من مثلِ بیماری است که پشتش زخم است و از آن خون میچکد ولی یک کت شلوار شیک پوشیده و در حال مرخص شدن از بیمارستان خیلی مودبانه از جراح هم تشکر میکند.
درک کردم که احساس اضطرار نعمتی بزرگ است.
وقتی با گنجِ حضور یا همان مولانا قرین شدهام مثل این است که آدمی را که خطرناکترین مار او را گزیده باشد به بهترین بیمارستانِ جهان در تخصصِ درمانِ زخمِ مار برده باشند.
جز خضوع و بندگیّ و اضطرار
اندرین حضرت ندارد اعتبار
- مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۲۳
بعد از احساس نعمتِ اضطرار و نیاز به درمان خود را دیدم که در بیمارستانِ مولانا خوش و خرّم خوابیدهام و اصلاً عجلهای برای مرخص شدن ندارم. پرستارها اطرافم هستند، یک نفر سرم وصل میکند، یک نفر شربتی درست کرده و با مهربانی و گرمی دستم را گرفته و میگه این را بخور، کمی تلخه ولی برایت خوبه، دکتر جراح هر روز به زخمِ من سر میزنه، با نهایتِ حوصله و صبر مرهم را عوض میکنه و یک مرهمِ تازه میگذاره، زخم هر روز بهتر میشه و من با رضایت، اعتماد و خیال راحت فقط شکر میکنم، دیگه دنبالِ اینکه کار زود تمام بشه و هر چه زودتر از زیر دستِ دکتر بیرون بیام نیستم.
نمیخواهم بیادبیِ عظیمِ آن شاگردِ ویلنی باشم که بهترین استادِ ویلون او را به خانهی باشکوهش دعوت کرده ولی این شاگرد میگوید وقت ندارم بیام، تازه خودم دیگه بلدم و تنهاییتمرین میکنم، بدونِ شما.
این آگاهی همراه بود با تکرار این بیت:
اختیار آن را نکو باشد که او
مالکِ خود باشد اندر اِتَّقُوا
- مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۶۴۹
این بیت بارها در برنامهی گنجِ حضور به عنوان بیتی کلیدی معرفی و به تکرار آن توصیه شده. به این فکر افتادم که شروع به تکرار این بیت کنم. موقع راه رفتن در خیابان، در یک مرکزِ خرید این بیت را تکرار میکردم. وقتی متوجه میشدم ناخودآگاه پشت ویترینِ یک مغازه ایستادم و به خریدِ چیزی که لازم ندارم فکر میکنم، وقتی از آدمی یا چیزی خیلی خوشم میآید، وقتی سر کار مشغول به فکر کردن به یک موضوع کاری بودم، وقتی فکر نوشتنِ پیغامِ معنوی به سرم میآمد و یک میلی برای خودنمایی از این طریق را میدیدم، احساس شرم و ملامتی که بعد از این شناسایی میآمد، در همهی این حالتها میگفتم:
اختیار آن را نکو باشد که او
مالکِ خود باشد اندر اِتَّقُوا
- مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۶۴۹
و این بیت یک دنیای جدیدی را باز میکند.
هر چی بیشتر تکرار میکنی، میبینی به آن بیشتر احتیاج داری، میدیدم که فکرهای بدونِ ناظرِ من تقریباً همهشان به زهر آلودهاند و فضای اِتَّقُوا من را از زهر حفظ میکند، بسیار مهربان است و میگوید نگذار فکر تو را بکشد، اینجا در این فضای اِتَّقُوا میتوانی مالکِ خودت باشی، از فکرهای همانیدهات هم نترس و ملامت نکن، آنها ده ویران تو هستند ولی فضای اِتَّقُوا از همین ده ویران گنجِ را نشان میدهد.
همچنین این بیت جلوی کارافزایی را میگرفت. به یادم میآورد برای هر کاری چقدر وقت و توجه بگذارم. اگر مثلاً میخواهم چیزی را بخرم برای انتخابِ آن وقت محدودی را تعیین کنم.
هر فکرِ همانیده مرکز انسان را زخمی میکند، انبوهِ این فکرهای همانیده در انجامِ کارها و تلاقی با جهان مثل غبار بلند میشوند و فضای اِتَّقُوا دم ایزدی و حقیقت وجودی انسان است، آن دم مثل یک مرهم عطراگین گرد و غبار را محو میکند.
اختیار آن را نکو باشد که او
مالکِ خود باشد اندر اِتَّقُوا
ـ مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۶۴۹
این بیت به بقیهی بیتهایکلیدی وصل است. برای مثال:
یار در آخر زمان کرد طَرَب سازیی
باطنِ او جِدِّ جِد، ظاهرِ او بازیی
- مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهی ۳۰۱۳
فضای اِتَّقُوا میگوید فکرت را، وضعیت را بازی ببین و جدی فقط این فضاست.
اگر نه عشق شمس الدین بُدی در روز و شب ما را،
فراغتها کجا بودی ز دام و از سبب ما را؟!
بُتِ شهوت برآوردی، دَمار از ما ز تابِ خود،
اگر از تابش عشقش، نبودی تاب و تب، ما را
- مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهی ۷۱
فضای اِتَّقُوا همان تابش و گرمای عشق شمس الدین است که لحظه لحظه کمک میکند. اگر آن نبود از دام یک فکر به دام فکری دیگر فرو میرفتیم.
چراغِ پر نور لا و اِتَّقُوا به یادِ انسان میآورد که به یکی شدن با چیزی که ذهن نشان میدهد بگو لا یعنی نه و پرهیز کن از جذب شدن به چیزی که ذهن خوشش میآید یا بدش میآید. در آن فضا وضعیت را هم خوب میبینم و با خرد زندگی پاسخِ خلاقانه به آن میدهیم.
با تکرار ابیاتِ کلیدی پیبردم به اینکه ماندن در زیر درختِ مولانا و یا ماندن در زیر درمان او ضروری است.
- مولانا، دفتر اول مثنوی بیت ۳۲۲۵ تا ۳۲۲۷:
ور نهد مَرْهَم بر آن ریشِ تو، پیر
آن زمان ساکن شود درد و نَفیر
تا که پنداری که صحّت یافتهست
پرتوِ مَرْهَم بر آنجا تافتهست
هین ز مَرْهَم سر مَکَش ای پشت ریش
و آن ز پرتو دان، مَدان از اصلِ خویش
پشت ریش کسی است که پشتش، مثلاً روی کمرش زخم دارد. یعنی زخمی که نمیتوانی آن را ببینی و دستِ خودت به آن نمیرسد. از مرهم سر نکشیدن معادل این است که فعالانه با فضای گشوده و ابیاتِ کلیدی قرین شوم، کاربرد آنها را به زندگی روزانهام راه دهم و با تکرار آن ابیات نورافزایی کنم.
خواهی ببری جانی، بگریز به سلطانی
در خدمتِ تریاقی تا زهر بنگزاید
در زیرِ درختِ او، میناز به بختِ او
تا جانِ پر از رحمت تا حشر بیاساید
- مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهی ۵۹۶
- با عشق و احترام، سارا از آلمان
برداشتی از غزل ۲۵۳۳ برنامه ۸۸۸ گنج حضور - خانم نسرین از گلستان
فایل صوتی «برداشتی از غزل ۲۵۳۳ برنامه ۸۸۸ گنج حضور» - خانم نسرین از گلستان
سلام و درود بر آقای شهبازی عزیز و دوستان جان گنج حضور
برداشتی از غزل ۲۵۳۳ برنامه ۸۸۸ گنج حضور
برآ بر بام، ای عارف، بکن هر نیمشب زاری
کبوترهای دلها را تویی شاهین اشکاری
مولانا خطاب به همه انسانها می فرمایند شما در ذات ،دانایی ایزدی دارید و عارفید بر بام بیایید یعنی از جاذبه ی همانیدگیها، مرکزتان را آزاد کنید و در این لحظه فضاگشایی کامل کنید، تو میتوانی کبوتر دل من ذهنی ات را با فضای گشوده شده همچون شاهین شکار کنی، تو از جنسِ زندگی هستی پس میتوانی بر روی من ذهنی خودت اثر بگذاری و به حضور خالص و یکتایی تبدیل شوی، پس با شناسایی هم هویت شدگیها و حضور ناظر بودن و سکوت و سکون در هر لحظه، به زندگی می رسیم و دیگر مقاومت و قضاوت نمیکنیم، چهار خاصیتِ عقل و قدرت و هدایت و حس امنیت را از عدم خواهیم گرفت به این ترتیب وسیله هدف را فاسد نخواهد کرد زیرا مجهز به دانایی ایزدی هستیم.
بود جانهای پابسته، شوند از بند تن رسته
بود دلهای افسرده ز حرّ تو شود جاری
باشد که منهای ذهنی از بند هم هویت شدگیها با گرمای هدایت مولانا و آقای شهبازی رها شوند، چگونه؟ از کنار موانع همچون آب جاری ردشویم، کاری به دیگران نداشته باشیم، هر لحظه هم هویت شدگیها را شناسایی کنیم زیرا شناسایی مساوی آزادی ست.
بسی اشکوفه و دلها که بنهادند در گِلها
همیپایند باران را به دعوتشان بکن یاری
چه بسیار شکوفه ها و دلهایی که مثل بذر گل زیر خاک همانیدگیها کاشته شده اند و منتظر بارانِ یاریِ عارفان و انسانهای به حضور رسیده هستند، مولانا می فرمایند تو نیز میتوانی با مرکز عدم دیگران را شکوفا کنی ولی تا رسیدن به این مرحله باید روی خود کار کنی و مطمئن شوی مرکزت عدم می باشد که البته خودِ زندگی آنرا به تو می نمایاند.
به کوری دی و بهمن، بهاری کن برین گلشن
در آور باغ مزمن را به پرواز و به طیّاری
زندگی قصد دارد بهار زیبا را در درون هر کسی درست کند اما از آنجا که ما نمیدانیم عارفیم و فکر میکنیم منِ ذهنی هستیم، به زندگی با مقاومت اجازه ی بهاری شدن خود را نمیدهیم و باغ خود را با من ذهنیِ تنگ نظر، خشک و بیروح میکنیم، اما مولانا، عارف بودن و توانایی فضاگشایی ما را به ما نشان میدهد و می فرمایند، تو عارفی، تو آسمانی در درونت داری که میتوانی هم خود و هم دیگران را از این کهنگی و عاجزی و درد و افسردگی نجات دهی.
ز بالا الصلایی زن که خندان است این گلشن
بخندان خار محزون را که تو ساقیّ اقطاری
تو ای انسان ساقی تمام کائناتی پس اگر فضا را بگشایی و سخنت رنگ و بوی حضور داشته باشد می توانی با ارتعاش خود، تمام کائنات را تازه، باطراوت و زنده کنی، حالا به قول آقای شهبازی از خودم بپرسم آیا من با دید من ذهنی به جهان نگاه میکنم یا با دید حضور ؟اگر با دید من ذهنی نگاه میکنم درد میبینم خارستان میبینم و چون خود مرده ای بیش نیستم جهان را مرده میبینم ولی اگر با دید حضور و فضاگشایی و مرکز عدم بببینم جهان و تمامی کائنات را زنده، پویا، شاداب، خندان و زیبا میبینم وبا ارتعاش زنده زندگی و از طریق قرین به آنچه که هدف زندگی ست خواهم رسید.
دلی دارم پراز آتش، بزن بر وی تو آبی خوش
نه ز آب چشمه ی جیحون، از آن آبی که تو داری
مولانا میفرمایند همه انسانها بالقوه پر از عشق هستند و خاصیت مهرورزی به تمام کائنات را دارند اما با همانیده شدن پر از درد و ترس و خواستن شدند، ای انسان بیا و با عدم کردن مرکز خود و با فضاگشایی و نیروی کن فکان، آب هشیاری را بر آتش دردهایت بزن و با ارتعاش خود مرکز انسانها را درمان کن و هم از مرکز عدم انسانهایی چون مولانا کمک بگیر.
به خاک پای تو امشب، مبند از پرسش من لب
بیا ای خوب خوش مذهب، بکن با روح سیّاری
وقتی انسان به بام میرود یعنی از جنس خدا می شود خاک پای او میشود و دیگر مقاومت و قضاوت و حسِّ وجودِ توهمی و من ذهنی ندارد خدا و عارف به او دسترسی پیدا می کنند و حال او را می پرسند و روح و هوشیاری پویا می شود دیگر فکرهای قدیمی به سراغش نمی آید چرا که هر عملی و هر فکری از مرکز عدم می آید.
چو امشب خواب من بستی مبند آخر ره مستی
که سلطان قوی دستی و هُش بخشی و هشیاری
زندگی خواب مرا در من ذهنی بسته ست تا حالا فکر می کردم انسانها و وضعیتها نمی گذارند در من ذهنی بخوابم ولی فهمیدم من ذهنی خودم هست که برایم درد ایجاد می کند، فهمیدم هوشیاری من اصلا کیفیت نداشت اگر کار خوبی انجام میدادم چون از هوشیاری جسمی سرچشمه میگرفت به نتیجه ی خوبی نمی رسید، پس ای خدا ای زندگی ای عارف حالا که نمی گذاری من در من ذهنی بخوابم و با تلنگری مرا بیدار میکنی.
پس راه مستی را برایم باز کن، زیرا تنها حضور ناظر تویی، تنها هوشیاری تو هستی و تنها تو میتوانی به من کمک کنی.
از آنجا که فهمیدم« توخواب مرا بستی» و از آنچه ذهنم نشان میدهد زندگی نخواهم «پس تا حدودی بیدار شدم» لطفی در حق من کن و حال مرا بپرس.
چرا بستی تو خواب من ؟برای نیکویی کردن
ازیرا گنج پنهانی و اندر قصد اظهاری
بعد از سالها زندگی در من ذهنی و پژمردگی و مردگی و افسردگی فهمیدم که چرا خداوند خوابم را آشفته میکرد، خدایا تو میخواستی به من خوبی کنی تو میخواستی خودت را از طریق من بیان کنی تو میخواستی از طریق من تمام الطاف و برکاتت را به من و تمام کائنات هدیه کنی تو میخواستی گوهرهای حس امنیت، عقل واقعی، هدایت واقعی ،قدرت واقعی، شادی بی سبب، توانایی پذیرش، آفرینندگی، شکر، صبر ،رضا، قدرت، اشتیاق و وحدت و در نهایت عشق را از طریق ما بیان کن، هزاران بار شکررررر.
زهی بیخوابی شیرین، بهیتر از گل و نسرین
فزون از شهد و از شکر به شیرینیّ و خوشخواری
دردهایم آنقدر زیاد بود که نمی توانستم تحمل کنم دنبال چاره ای بودم که برنامه گنج حضور مرا به سوی خود کشید.
به به چه بیخوابی شیرینی، من نیز فهمیدم که نباید هرگز به خواب دردها و فکرها بروم، این بیخوابی از گل و نسرین بهتر است چون تو کمک میکنی من در درونم فضاگشایی کنم این کار از عسل و شکر بهتر است، شیرینیّ که از فضاگشایی برایم حاصل می شود پایدار، خوش هضم، دلنشین است زیرا این هشیاری ریشه دار است عمق دارد کیفیت دارد و از فضای حضور می آید.
به جان پاکت ای ساقی، که امشب ترک کن عاقی
که جان از سوز مشتاقی ندارد هیچ صبّاری
قسم میخورم به جان پاک خدا که من این جان را شناختم ،جان من ذهنی را نمی خواهم وقتی به بالای بام آمدم یعنی از جاذبه ی همانیدگیها رها شدم فهمیدم جان پاک من، جان پاک توست دیگر نمیخواهم در ذهن بمانم دیگر مقاومت و قضاوت نمیکنم، این لحظه را می پذیرم دیگر مشتاق چیزها نیستم.
بیا تا روز بر روزن بگردیم ای حریف من
ازیرا مرد خواب افکن، در آمد شب به کرّاری
ای همدم من ای عارفان و تمامی انسانها بیایید تا روز شدن شب ذهن ،بر روزن یعنی مرکز عدم بگردیم و فضاگشایی کنیم مبادا از طریق من ذهنی عمل کنیم.
زیرا در این صورت مرد خواب افکن یا زندگی به دفعات به ما حمله خواهد کرد پس بیایید همه به هم کمک کنیم و روزن را باز کرده و مرکز را عدم کنیم.
بر این گردش حسد آرد، دوار چرخ گردونی
که این مغز است و آن قشر است و این نور است و آن ناری
اینکه ما انسانها همدم هم باشیم و خود را به عنوان عارف شناسایی کنیم و مرکز را عدم کرده و فضا را باز کنیم و بر روزن بگردیم مورد قبول و پسند من ذهنی نمی باشد و حسد میورزد من ذهنی فکرها را فعال کرده و زندگی را روی آنها بنا می کند و از وضعیتها و آدمها زندگی میخواهد در حالی که وضعیتها، آدمها، اتفاقات، افکار، آفل و توهمی، بیش نیست
چه کوتاه است پیش من شب و روز اندرین مستی
ز روز و شب رهیدم من بدین مستی و خماری
وقتی مست میشوم و فضا را باز میکنم و مرکزم عدم می گردد و با چشم عدم بین و سکوت شنو میبینم و میشنوم و حضور ناظر می گردم متوجه می شوم عمر من ذهنی چقدر کوتاه ست دیگر قضاوتی در کار نیست دیگر دوئیتی در کار نیست دیگر خوب و بد کردنی در کار نیست، دوئیت توهّم ذهنی ست همانطور که وقتی از جوّ زمین خارج شده و به زمین نگاه میکنیم میبینیم خورشید همیشه بر زمین می تابد و شب و روز زمانی ست که در روی زمین باشیم و همینطور هست وقتی در ذهنیم دوئیت و خوب و بد وجود پیدا می کند و به محض خروج از ذهن وحدت و یگانگی را تجربه خواهیم کرد.
حریف من شو ای سلطان به رغم دیدهی شیطان
که تا بینی رخ خوبان سر آن شاهدان خاری
گرچه این من ذهنی عینکهای هم هویت شدگی را بر چشم عدم من می گذارد ولی ای عارف ای خدا باز هم من همدم تو می شوم، از من ذهنی تا خدا خیلی راه نیست، اگر هر لحظه در راه یکی شدن با زندگی موفق شوم هم انسانها رخ زیبایشان را به من نشان می دهند و هم خود رخ زیبای خود را خواهند شناخت و اینگونه می شود جهان را تغییر داد.
مرا امشب شهنشاهی لطیف و خوب و دلخواهی
برآوردهست از چاهی رهانیده زبیماری
در شب دنیا شاهنشاهی که خدا یا زندگی ست مرا از چاه و بیماری همانیدگیها می رهاند در صورتیکه فضا را باز کنم، هر همانیدگی نیروی جاذبه دارد و فضا را می بندد ولی با نیروی صبر میتوانیم فضا را باز نگه داریم و هر چه فضا بازتر شود نیروی زندگی بیشتر می شود و عقل و خرد و شادی و قدرت زندگی را تجربه خواهیم کرد و اینکه اتفاقات را می بینیم شکرگزاری می کنیم زیرا چشم دل ما بینا شده است.
به گرد بام میگردم، که جام حارسان خوردم
تو هم میگرد گرد من، گرت عزم است میخواری
من اطراف بام می گردم زیرا شراب نگهبانان را خوردم زیرا نگهبان هوشیاری خود هستم که عدم را نگه دارم هوشیاری من جسمی نشود و از آنچه ذهنم نشان می دهد زندگی نخواهم در فکرهایم گم نشوم و چنان فضاگشایی عمیق می کنم که هیچ همانیدگی در من اثر نکرد تو هم گرد من مولانا بگرد ابیات را بخوان گرد برنامه گنج حضور بگرد و قدرش را بدان.
چو با مستان او گردی، اگر مسیّ تو زر گردی
وگر پایی تو سر گردی، وگر گنگی شوی قاری
اگر من ذهنی داریم باید با مستان خدا بگردیم تا مس هم هویت شدگیها و دردهایمان به ز رعدم و حضور تبدیل گردد و پای من ذهنیمان از سر عقل کل فرمان برد و اگر لال هستیم یعنی از زبان گنگ من ذهنی استفاده می کنیم همراه بودن با مستان خدا، زبان ما را به زبان عشق و زبان سکوت تبدیل می کندو زندگی از طریق ما حرف خواهد زد.
در این دل موجها دارم سر غواص میخارم
ولی کو دامن فهمی سزاوار گهرباری؟
مولانا می فرمایند در دل منِ انسان به حضور رسیده، موجها ست که به دنبال انسانهایِ طالبِ عشق و حضور می گردد، کجاست انسانی که گوهرهای دریای عشق و حضور مرا جمع کند و از اشعار گوهرین من استفاده کند و حتی به دیگران هدیه دهد، کجاست انسانی که این را بفهمد که درد دارد بفهمد تمام دردهایش از من ذهنی اش هست کجاست انسانی که بفهمد دست از مسّ وجودش بردارد، کجاست انسانی که بفهمد و بگوید فهمیده ام درد در درونم از خودِخودم هست و تمامی بلاهایم از خودم می باشد.
دهان بستم، خمش کردم، اگر چه پر غم و دردم
خدایا صبرم افزون کن، در این آتش به ستّاری
خدایا من خاموش می شوم و کیفیت هوشیاری خود را به عهده میگیرم و می دانم پر از دردم، پس صبر پیشه میگیرم تا تو با قدرت قضا و کن فکانت دردهایم را به تدریج به من نشان دهی و به من بنمایانی و مرا از درد من ذهنی رها کنی، تو عیب پوشاننده ای تو مهربانی تو می دانی که من توان تحمل تمام دردهایم را یکجا و ناگهان ندارم پس اندک اندک به من نشان می دهی، ای سراسر عشق و مهربانی شکرررررر.
با تشکر فراوان از برنامه گنج حضور
نسرین از گلستان
طلب، کلیدِ قفلِ زندان ذهن - خانم دیبا از کرج
فایل صوتی «طلب، کلیدِ قفلِ زندان ذهن» - خانم دیبا از کرج
خدایا شکر برای داشتن بزرگانی چون مولانا که با نور خِردشان، خانه تاریک ذهن ما را روشن می کنند و اگر ما طلب داشته باشیم خداوند کلیدِ قفلِ زندان ذهنمان را به ما می دهد.
گر همی خواهی که بفروزی چو روز
هستی همچون شبِ خود را بسوز
دفتر اول مثنوی بیت ۳۰۱۰
ذات بشر طالب نور هدایت است، تا مثل روز بتواند نعمتهایی را که در اختیار دارد ببیند و به حکمت آنها پِی ببرد، برای رسیدن به نور باید هستی من ذهنی را که نیازمندی به هم هویت شدگیهاست، بسوزانیم و با فضاگشایی نور عدم را به مرکزمان بیاوریم.
تا هوا تازه است، ایمان، تازه نیست
که این هوا جز قفل آن دروازه نیست
دفتر اول مثنوی بیت ۱۰۷۹
هر چه خواسته های من ذهنی بیشتر شود ما منقبض می شویم و فضای ایمان را می بندیم و قفلی بر دروازۀ روشنایی عدم می زنیم.
این طُرُق را، مخلصش یک خانه است
این هزاران سنبل از یک دانه است
دفتر ششم مثنوی بیت ۳۶۶۸
انسانها می خواهند، خدا، زندگی، بودن، حضور، و هزاران نام دیگر را از طریق دانش اکتسابی و ذهنی توصیف کنند و برای اثبات باورهای مذهبی، اجتماعی، سیاسی خود با هم می جنگند و همدیگر را می کشند، تنها راه نجات و خلاصی بشر از این جنگ ها، بیرون آمدن از جدایی اندیشی و تعاریف ذهنی است، همۀ ما از یک دانه که فضای عدم است، آمده ایم و به همان عدم باز می گردیم.
چون گل همه تن خندم نه از راه دهان تنها
زیرا که منم بی من با شاه جهان تنها
غزل ۸۴ دیوان شمس
گلها برای خندیدن و شکوفا شدن فکر و محاسبه نمی کنند، نگران نیستند، اگر ذهن را خاموش کنیم و از گلها و درختان سکوت و ریشه داری را بیاموزیم، خرد کل و نیروی مطلق که اداره و نظم تمامی کائنات و باشنده ها را به عهده دارد، زندگی کوچک ما را هم اداره می کند.
تو جوان بودی و قانع تر بُدی
زَر طلب گشتی، خود اول زَر بُدی
دفتر اول مثنوی بیت ۲۳۰۵
معمولا می گوییم ای کاش هنوز بچه بودیم، چون در کودکی هوشیاری ما مثل طلا خالص است و عظمت هر چیزی مثل: گُل، کوه، درخت، جاده و دریا را با تمام وجود حس می کند، اما هر چه بزرگتر شدیم، با چیزهای دنیا همانیده شدیم و آنها را مرکزمان گذاشتیم و برای از دست دادن آنها که به نظر من ذهنی ما طلا می آمد، به درد و بیماری افتادیم.
رضا به داده بده وَز جبین گره بگشای
که بر من و تو درِ اختیار نگشاده ست
دیوان حافظ غزل ۳۷
دنیا سَمَن زار رضاست و با قانون جذب کار می کند، با شکایت و ایجاد درد، به سوی همان جنس می رویم، هر کسی به اندازۀ شکر و رضایت و فضایی که باز می کند، انرژی های خوب را جذب می کند و درِ اختیار که روزن دل است بر انسان ناسپاس و ناراضی بسته است.
پس بداند که خطایی رفته است
که سَمَن زار رضا آشفته است
دفتر چهارم مثنوی بیت ۱۸۶۳
پس اگر وضعیتهای زندگی ما خراب و آشفته می شود، بدانیم با ناسپاسی خطا کردیم و با چیزی همانیده شدیم و فضا را بستیم.
دل چه نَهی بر جهان ، باش در او میهمان
بندۀ آن شو که او داند مهمانِ کیست؟
غزل ۴۶۷ دیوان شمس
آیا وقتی جایی دعوت می شویم، درست است که به آن مکان گذرا دل ببندیم و حریصانه چیزی برداریم و مال خود کنیم؟ مقصد ما در سفر دنیا یکی شدن با نور الهیست و باید ادب داشته باشیم زیرا خداوند مهمان بی ادب را از لطف خود محروم می کند.
بو نگهدار و بپرهیز از زُکام
تن بپوش از باد و بودِ سردِ عام
دفتر ششم مثنوی بیت ۸۷
مشام روح تشنۀ عطر خوش حضور است، مواظب من های ذهنی که ما را به واکنش و ستیزه می کشانند، باشیم تا به بیماری زُکام که مرض همانیدگیست دچار نشویم، از باد و بودِ من های ذهنی که به دنبال رفتارهای تقلیدی و تایید گرفتن از جمع هستند بپرهیزیم که بسیار مُضر و سرایت کننده است.
این هم از تاثیر آن بیماری است
زهر او در جمله جفتان ساری است
دفتر سوم مثنوی بیت ۲۶۸۱
غرقۀ جوی کَرَمم ، بندۀ آن صبحدمم
کان گُل خوش بوی کشد جانبِ گلزار مرا
غزل ۳۹ دیوان شمس
به جای غرق شدن در خبرهای بیرونی و دردهای ناشی از آن، مسئولانه فضای درون را باز کنیم تا غرق بخشش و لطف زندگی شویم، جوی کَرَم زندگی هر لحظه جاریست، اگر مقاومت نکنیم، نور عنایت ایزدی از ما می گذرد و عطر خوش فضای گشوده شده، ما را به گلزار فضای یکتایی می برد.
عاریه ست این ، کم همی باید فشارد
کآنچه بگرفتی ، همی باید گزارد
دفتر ششم مثنوی بیت ۳۵۹۳
من ذهنی یک چیز عاریه و موقتی ست، تا یک سنٌی برای بقای بشر و شناخت چیزهای دنیا لازم بوده است، ولی ما آنقدر من ذهنی را ادامه دادیم که اَلست را از یاد بردیم و زیر فشار همانیدگیها درد کشیدیم و عمر خود را تلف کردیم و باز هم حاضر نیستیم فضا را باز کنیم و چیزهای آفلی را که با آنها همانیده شدیم، بگذاریم و برویم.
دَم او جان دهدت ، رو زِ نَفَختُ بپذیر
کار او کن فیکون است ، نه موقوف عِلَل
غزل ۱۳۴۴ دیوان شمس
خدا روحش را در انسان دمید تا از طریق ما به خودش زنده شود، اما انسان به جای پذیرش، اسیر و موقوف علتهای ذهنی شد، با اعتماد به کن فکان خدا می توانیم فضاگشایی کنیم تا همانطور که خورشید هر صبح طلوع می کند، خورشید حضور ما هم طلوع کند.
زان رَهَش دور است تا دیدار دوست
که او نجوید سر ، رئیسیش آرزوست
دفتر پنجم مثنوی بیت ۳۵۲۸
چرا ما خدا را از خود جدا می دانیم وجویای عقل کل نیستیم؟ چون به عقل ناقص خود می نازیم و می گوییم: می دانم و در آرزوی اینکه به ما بگویند: رئیس، استاد، سرور ، سَر زندگی را از دست می دهیم و با من ذهنی همه کاره راه درست را گم می کنیم و به دیدار معشوق نایل نمی شویم.
درخت سبز داند قدر باران
تو خشکی قدر باران را چه دانی؟
غزل ۲۶۵۵ دیوان شمس
درخت سبز قدر باران را می داند نه چوبی که خشک و پوسیده است، جسم ما با شکر و فضاگشایی سبز شده و تشنۀ بارانِ خرد است، وقتی طالب رشد و شکوفایی باشیم، صادقانه به نقص ها و زخم های خود اقرار می کنیم تا ساقیانی مثل مولانا شراب زنده کننده را که از فضای یکتایی آورده اند بر جان تشنۀ ما بریزند.
پس ساقیان ابر همان دَم روان شوند
با جَرّه و قِنینه و با مُشک پر شراب
غزل ۳۰۸ دیوان شمس
هر چقدر طلب ما بیشتر باشد، باران رحمت الهی روان می شود و از طریق ساقیان ابر و انسانهای زنده به حضور در ظرفهای مختلفی که با ذهن نمی شود اندازه گرفت شراب عشق و خرد را می ریزند، خدا تشنگی ما را دوست دارد و به اندازه ای که فضا باز می کنیم از ابرهای عنایتش بر آسمان دل ما می بارد.
هزار ابر عنایت بر آسمان رضاست
اگر ببارم از آن ابر بر سرت بارم
غزل ۱۷۲۳ دیوان شمس
با سپاس فراوان از برنامه انسان ساز گنج حضور و همیاران متعهد و گرامی
دیبا از کرج
خواب - خانم یلدا از تهران
فایل صوتی «خواب» - خانم یلدا از تهران
باسلام
بارها در برنامه شنیدهایم که ۹۹٫۹۹ درصد اتم فضای خالی است پس جسم ما هم که از مجموعه اتمها تشکیل شده همینطور هست، جسمهای تمام کسانی که با آنها همانیده هستیم هم همینطور هستند، تمام چیزهایی که حرص میزنیم داشته باشیم هم همینطور است. از خودم میپرسم اگر این چیزی که من جسم خودم میبینیم همهاش فضای خالی است و درنهایت موج یا ذره است پس اصلاً چطوری میتواند چیزی داشته باشد؟ چطوری میتواند چیزی بشود؟ چطوری میتواند چیزی بهدست بیاورد؟
خود ندارم هیچ، بِه سازد مرا
که ز وَهمِ دارم است این صد عَنا
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۳۴ - برنامه ۹۰۰
عَنا: رنج
تمام دردهایی که میکشیم از وهم داشتن است، از وهم شدن است. از خودم میپرسم پس چهجوری اینقدر ما همهچیز را جسم میبینیم، خودمان را جسم میبینیم، دیگران را جسم میبینیم، چرا در عمل این قاعده خالی بودن فضای اتم روی ما تأثیر نمیگذارد؟ چرا خودمان را جسم میبینیم و نمیتوانیم چیزی بهجز جسم ببینیم؟ نکند حقیقتاً به این یافتۀ علمی هم اعتقاد نداریم؟ چرا این جهان و بهدست آوردن همانیدگی با آگاهی از این دانش برای ما ارزش خودش را از دست نمیدهد؟ این هفته حضرت مولانا با یک غزل و یک داستان جواب من را میدهد. خدا میگوید بیا من باش، عین من، همخوی من باش تا من در تو تجلی کنم، تا درست ببینی. تا ببینی این جسم تو خالی نیستی، تا ببینی هشیاری زیر این تن هستی.
که بیا من باش یا همخویِ من
تا ببینی در تجلّی رویِ من
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۷۹ - برنامه ۸۹۹
خداوند میگوید درست نمیبینی، همهاش جسم میبینی چون فضا را باز نمیکنی با من یکی شوی، چون نمیگذاری من بهصورت آفتاب از مرکز تو طلوع کنم. این لحظه اگر من تجلی کنم تو به این زنده میشوی که نیازی به هشیاری جسمی و ستارههای همانیدگی نداری، چون به اصلت که همان بیفرمی است زنده میشوی. اما لازمۀ این تجلی این است که منذهنی ما مثل کوه گران ستیزه نکند و با خرد عاریتی، تقلیدی و نااصلکارش در مقابلِ زندگی ناز نکند.
در تَجَلّی بنمایَد دو جهان چون ذرّات
گر شَوی ذَرّه و چون کوهِ گِران نَستیزی
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۲۸۶۲ - برنامه ۸۴۵
اگر این منِذهنیِ ما بهصورت کوهِ سنگین ستیزه نکند از درون ما این خورشید تجلی میکند و متوجه میشویم ذرات فکری که دو جهان را به ما نشان میدهند فکر بودند. این چیزهایی که ما میبینیم و بهخاطرشان این لحظه ناب تبدیل را از دست میدهیم چیزی بهجز فکر نیست و ما آن خورشید در حال طلوع هستیم اما لازمهاش ذره شدن و هیچ وجودی نداشتن است.
جهان طورست و من موسی که من بیهوش و او رقصان
ولیکن این کسی داند که بر میقاتِ من گردد
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۵۶۲ - برنامه ۸۹۲
رقصان: اشاره به کوه طور و تجّلی خداوند بر آن و شکافتن کوه
میقات: وقت دیدار
این جهانی که با ذهن اینقدر جسمگونه و جدی میبینیم، ذهن ما، بدن ما، جسمی که ما برای آدمهای دیگر قائلیم، روابط جسمگونه، کلاً هرچه که ذهن با فکر به ما نشان میدهد کوه طور و ما بهعنوان هشیاری موسی هستیم. اگر ما این عقل منذهنی را صفر کنیم تمام این فرمها به رقص درمیآیند، این حالت جامد و جدی خودشان را از دست میدهند میرقصند و رقصسشان ما را کم و زیاد نمیکند، ما را نمیترساند چون ما دیگر آنها نیستیم ما از جنس آن نیروی به رقص درآورنده هستیم. اما هرکسی این را متوجه نمیشود، برای همین هست که این موضوع که ۹۹٫۹۹ درصد فضای اتم خالی است به اکثر آدمها حتی دانشمندان در زندگی روزمرهشان کمک نمیکند چون آنها بر میقات نمیگردند، دنبال زنده شدن به اصلشان نیستند. کسی این صحبتها را میفهمد و به آن زنده میشود که حول محور دیدار با خدا میگردد.
از رهِ تقلید تو کردی قبول
سالکان، این دیده پیدا، بیرسول
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۷۳۴ - برنامه ۵۴۵
انسانهای زنده به حضور به این امر زنده شدند که دنیا خوابی بیش نیست، این جسم فضای خالی است، این دو جهان ذرات است چون به خدا زنده شدند و در تجلی حقیقت هستی را دیدند اما ما تقلید میکنیم برای همین این لحظه میگوییم جسم ما ۹۹٫۹۹ درصدش فضای خالی است بعد دوباره چند دقیقه بعد خودمان را جسم میبینیم و با جسم دیگران برخورد جسمی میکنیم و برای دو تکه جسم جهانی خودمان را از پا درمیآوریم. اینها به این خاطر است که ما بیهوش نشدیم، هوش و عقل ناشیاز همانیدگی داریم و همین هوش و عقل ذهنی باعث سردی ما شده است.
هوش و عقلِ آدمیزادی ز سَردیِّ وِیَست
چونکه آن مِی گرم کردَش عقل یا اَحلام کو؟
مولوی، دیوانشمس، غزل شمارۀ ۲۲۰۷ - برنامه ۸۰۲
جمعِ حُلم به معنی اوهام، رویا، خوابهای شوریده و درهم
بهمحضِ اینکه ما بهعنوانِ امتداد خدا با چیزی همانیده میشویم و آن را در مرکزمان میگذاریم، درد ایجاد میشود و آن درد ما را سرد میکند و آن چیز هم عقل ما میشود. عقلی که الآن داریم بهخاطرِ سرد شدن هشیاری است و به درد نمیخورد برای همین هیچچیز را درست نمیبیند. دنیا رویایی بیش نیست اما ما در منذهنی آن را باقی میبینیم، جسم میبینیم، آن چیزی که میبینیم را جدی میگیریم برای همین اینقدر درد میکشیم.
همچنان دنیا که حُلم نایِم است
خفته پندارد که این خود دایم است
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۶۵۴ - برنامه ۸۰۲
کسی که با چیزها همانیده شده و آنها را در مرکزش گذاشته و جهان و خدا را از پشت عینک همانیدگیها میبیند فکر میکند همهچیز دائمی است، این فرد درست مثل کسی است که در خواب چیزها و اتفاقات را واقعی میبیند. پیامبر فرمودهاند این جهانِ فرم رویایی بیش نیست. اگر بیدار شویم دیگر خودمان را از انسانهای دیگر جدا نمیبینیم، دیگر فرم و منذهنی انسانها را نمیبینیم، یا بهطورِ دقیقتر انسانها را فقط فرم نمیبینیم، دیگر برچسب نمیزنیم، دیگر نمیرنجیم و نمیرنجانیم همة اینها فقط در خواب ذهن اتفاق میافتد.
این جهان را که به صورت قائم است
گفت پیغمبر که حُلْمِ نائم است
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۷۳۳ - برنامه ۸۰۲
حُلم: خواب
نائم: شخصی که در خواب است، خوابیده
این جهانی که ذهن و پنج حس ما درک میکند اصلاً آنطوری که ما میبینیم نیست، این خوابی بیش نیست. اگر کسی از خواب ذهن بیدار شود، از خواب درد هم بیدار میشود. ما در قفس ذهن که همهچیز را جسم و دائمی میدانیم، دردهایمان را هم دائمی میبینیم باورمان نمیشود که این دردها را میتوان انداخت. اگر از می ایزدی سر ما گرم شود، مرکز ما گرم شود، یخ منذهنی کمی آب شود دیگر اثری از این عقل سرد ذهن و خواب منذهنی نمیماند، این لحظه خورشید زندگی طلوع میکند و ما جدی نبودن جهان را عیناً میبینیم. لحظهبهلحظه در هشیاریمان نگه داریم که این جهان خوابی بیش نیست و از دست رفتن یک دست در خواب غمی ندارد. اگر دستت قطع میشود، اگر دو نیمه بشوی اصلاً اگر صدپاره هم بشوی وقتی از خواب میپری تو آسیبی ندیدی.
گر به خواب اندر، سَرَت، بُبْرید گاز
هم سَرَت برجاست، هم عُمرت دراز
گر ببینی خوابْدر، خود را دو نیم
تندرستی چون بخیزی، نَی سقیم
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، ابیات ۱۷۳۰ تا ۱۷۴۲ - برنامه ۵۴۵
اگر در خواب سرت با قیچی بریده شود وقتی بیدار میشوی سرت سر جای خودش است و تو هنوز زندهای، همچنین اگر در خواب ببینی دو نیمه شدی وقتی بیدار میشوی سالمی و مریض نشدی، خلاصه در خواب هر نقصی پیدا کنی، هر ضربهای به تو بخورد تو وقتی بیدار میشوی سالمی پس اگر یک همانیدگی از دستت میرود، اگر کسی به تو درشت میگوید، اگر پولت را از دست میدهی، اگر جسم عزیزانت از بین میرود، اگر از دوستی دور میشوی، بهطور کلی اگر هر همانیدگی از دستت میرود غم نخور. تو اینها نیستی. در خواب هر اتفاقی بیفتد اصل تو ثابت و ساکن است، تغییرناپذیر است و بیش و کم نمیشود.
این جهان خواب است، اندر ظن مَایست
گر رَوَد در خواب دستی، باک نیست
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۷۴۵ - برنامه ۵۴۵
پس حالا که این جهانِ فرم ظن است، گمان است، خواب است، اصلاً آن چیزی که ما میبینیم نیست پس وسوسههای ذهن را نشنو تا در تجلی روی اصلی خودت و زندگی را ببینی. ببینی که تو در رهایی از این همانیدگیها نمیمیری اتفاقاً زندهتر هم میشوی، ببینی هیچچیزی شیرینتر از خالی شدن از همانیدگیها و ذهن و این اوهام نیست.
خوشتر از تجرید از تن وز مِزاج
نیست ای فرعونِ بیالهامِ گیج
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۷۴۵ - برنامه ۵۴۵
ای فرعون احمق و بدون شناخت، که یار کنارت است اما نمیتوانی آن را ببینی و بشناسی چون دردها تو را گیج کردهاند، ببین که هیچچیزی خوشتر از رها شدن از این قفس محدود تن، فکر و هیجانات نیست.
با تشکر
یلدا از تهران
ابزارها و کلیدهایی که در راه فضاگشایی از برنامه ۸۸۰ از سخنان ارزشمند آقای شهبازی برایم رهگشا بود - خ
فایل صوتی «ابزارها و کلیدهایی که در راه فضاگشایی از برنامه ۸۸۰ از سخنان ارزشمند آقای شهبازی برایم رهگشا بود» - خانم نسرین از گلستان
سلام و درود خدمت آقای شهبازی عزیز و گرامی و دوستان جان گنج حضور ، ابزارها و کلیدهایی که در راه فضاگشایی از برنامه ۸۸۰ از سخنان ارزشمند آقای شهبازی برایم رهگشا بود.
کلید ۱ : این را بدانیم که منظور ما از آمدن به این جهان ، زنده شدن به زندگی ست ، وقتی به این جهان می آییم به زمان می افتیم این زمان مجازی ست ، ما با زمان تغییر می کنیم ولی اصل ما ثابت است ، بدن ما تغییر می کند پیر می شویم و روزی جسم ما متلاشی می گردد چون در زمان است آن چیزی که متلاشی نمی شود خودِ ما هستیم که در این لحظه ابدی به بی نهایت او زنده شدیم ، اما اگر کسی من ذهنی را حفظ کند منظور آمدنش را بلد نبوده است.
کلید ۲ : اتفاق این لحظه بازی ست و فضای گشوده شده در اطراف اتفاق ، جدی ست.
یار در آخر زمان کرد طرب سازییی
باطن او جد جد ظاهر او بازیی
جمله عشاق را یار بدین علم کشت
تا نکند هان و هان جهل تو طنازیی
مولوی ، دیوان شمس، غزل ۳۰۳۱
انسان می تواند در این لحظه به بینهایت زندگی زنده شود و دیگر با زمان تغییر نکند اصلا معنی آخرزمان همین است در حالیکه در آخر زمان مجازی هستیم خداوند اسباب طرب ما را برای زنده شدن به خودش مهیا کرده است
اتفاق این لحظه بازی زندگی ست و فضاگشایی ما جدی ست ، فضاگشایی ،خرد زندگی را به فکر و عمل ما جاری می کند و به تمام ذرات وجود ما می ریزد.
کلید ۳ :با جهل و نادانی طنازی نکنم با من ذهنی در برابر اتفاقات هرگز نگویم ،« می دانم »، نگویم «من میخواهم خودم زندگی ام را اداره کنم» ، اگر تا حالا طنازی کرده ام دردهای آنرا نیز چشیده ام زیرا خود را بی نیاز از زندگی دانسته ام.
کلید۴ : وجود عدم در ما باعث شد فضاگشایی کنیم.
اگر نه عشق شمس الدین بدی در روز و شب ما را
فراغتها کجا بودی ز دام و از سبب مارا ؟
بت شهوت برآوردی دمار از ما زتاب خود
اگر از تابش عشقش نبودی تاب و تب مارا
مولوی ، دیوان شمس ، غزل ۷۱
اگر زنده شدن مجدد به زندگی نبود اگر اصل ما که عدم می باشد و امتداد خداست عاشق زندگی نمی شد نمی توانستیم فضا را باز کنیم و در دام و سببهای من ذهنی می افتادیم و از دام و سبب ،آرامش نداشتیم و همیشه در دردها گرفتار بودیم کما اینکه در دام من ذهنی افتاده ایم و از اتفاقات زندگی می خواهیم ، اما اگر اتفاق این لحظه را ابزاری بدانیم و در اطرافش فضاگشایی کنیم از دام من ذهنی بیرون می پریم و به فضای یکتایی می افتیم و از فضای گشوده شده ، عقل و خرد زندگی به فکر و عملمان جاری می شود.
کلید۵: با فضاگشایی عشق را تجربه میکنیم.
اتفاق این لحظه فقط برای اینست که ما در اطرافش فضا باز کنیم نباید جدی بگیریم اتفاق بازی بازی ست حتی با ذهن نگوییم من این اتفاق را می پذیرم
در این اتفاق عشق را تجربه کنیم با عدم کردن مرکزمان وحدت را تجربه کنیم حس کنیم ما و خدا یکی هستیم و بین من و خدا هیچ فکر و هیچ کسی نباید قرار بگیرد ، اتفاق را خدا یا قضا بوجود آورده و خودش با اراده خودش یعنی کن فکانش حل خواهد کرد ، من با او یکی هستم.
کلید ۶: هیچ کس و هیچ چیز در راه زنده شدن به زندگی و فضاگشایی و رهایی از من ذهنی نمی تواند به هیچ کس کمک کند.
گفت بهر شاه مبذول است جان
او چرا آید شفیع اندر میان
مولوی ، مثنوی ، دفتر چهارم ، بیت ۲۹۵۸
لی مع الله وقت بود آن دم مرا
لا یسع فیه نبی مجتبی
مولوی ، مثنوی دفتر چهارم ، بیت ۲۹۵۹
برای تسلیم شدن کامل باید ذهن را صفر کنم کاملا از ذهن خارج شوم هیچ چیز بین من و خدا نباشد ، حتی پیامبر یا هیچ فرشته ای نباید در حالت تسلیم کامل بین من و خدا باشد هیچ کس نمی تواند شفاعتم کند جز وحدت و یکی شدن با خدا ، از هیچ کس نمیتوانم کمک بگیرم .
کلید ۷: قرین.
می رود از سینه ها در سینه ها
از ره پنهان صلاح و کینه ها
مولوی ، مثنوی دفتر دوم ، بیت ۱۴۲۱
از قرین بی قول و گفت و گوی او
خو بدزدد دل نهان از خوی او
مولوی ، مثنوی ، دفتر پنجم بیت ۲۶۲۶
انسانها روی هم اثر می گذارند حتی اگر سخنی بین آنها رد و بدل نشود مواظب رفت و آمدهایمان باشیم در تجربه ی خودم از زمانی که با برنامه ی گنج حضور و مولانای جان قرین شده ام ترس و اضطراب و استرسم خیلی کمتر شد و ارتعاش آن در فرزندانم کاملا هویداست.
هر کسی مارا می بیند نیرویی را به ما اعمال می کند و می خواهد مارا از جنس خودش کند اگر مولانا باشد از جنس زندگی می کند اگر من ذهنی باشد از جنس من ذهنی می کند اگر کسی مرکزش درد داشته باشد درد او به ارتعاش در می آید و می خواهد مرکز مارا به درد آورد ما مثل آنتنهایی هستیم که روی هم اثر می گذاریم.
کلید ۸ :واهمانش و شناسایی همانیدگیها.
از مقامات تبتل تا فنا
پایه پایه تا ملاقات خدا
مولوی ،مثنوی ، دفتر سوم ، بیت ۴۲۳۵
تبتل یعنی بریدن ،یعنی واهمانش یعنی مرتب شناسایی کنیم که با چه چیزهایی همانیده هستیم و بطور هشیارانه با خدا یکی شویم و هیچ همانیدگی ای در مرکزمان نماند باید مقصود اصلی از آمدن به این جهان را دنبال کنیم و از طرفی چیزهایی که در مرکزم گذاشتم از مرکزم بیرون کنم و این را بدانم که من به عنوان من ذهنی نمی توانم این کار را کنم فقط در اطراف اتفاق این لحظه فضا را باز کنم و این فضای گشوده شده که خود اوست شناساییِ همانیدگی را به من می دهد.
کلید ۹ : ما از جنس خداییم خدا در این جهان هیچ چیز ندارد ما هم که از جنس اوییم هیچ چیز نداریم
چون الف چیزی ندارم ای کریم
جز دلی دلتنگتر از چشم میم
مولوی ، مثنوی ، دفتر ششم ، بیت ۲۳۲۹
در این لحظه تشخیص می دهیم که درست است که خانه ، فرزند و متعلقات دیگر داریم ولی در اصل لخت هستیم اینها را ذهن به ما نشان می دهد که داریم ما فعلا از اینها استفاده میکنیم ، هر چیز که ذهنم نشان می دهد دارم ، من ندارم ، اینها حال ما را خوب نمیکنند زیرا با آنها همانیده ایم و در مرکزمان قرار دادیم.
کلید ۱۰ :پیوسته فضاگشایی کنیم و اتقوا را رعایت کنیم.
زان مزد کار می نرسد مر تورا که تو
پیوسته نیستی تو در این کار گه گهی
مولوی ، دیوان شمس ، غزل ۲۹۸۱
فضاگشایی در اطراف اتفاقات و وضعیتها در واقع کارگاه ماست باید کار کنیم ما مثل آب روان هستیم اگر مانعی جلوی راهمان آمد از کنار یا بالای آن رد شویم پس وقتی من ذهنی داریم و می خواهیم کار کنیم و به وحدت مجدد با خدا برسیم باید سخت کار کنیم باید صبر کنیم و هر لحظه این کار را تمرین کنیم.
ور دو سه روز چشم را بند کنی باتقوا
چشمه چشم حس را بحر در عیان کنی
مولوی ،دیوان شمس ، غزل ۲۴۶۵
اگر مدتی فضاگشایی کنیم و با چیزها همانیده نشویم اتقوا را رعایت کرده ایم در این صورت چشم حسی ما عوض می شود و با من ذهنی دیگر نمی بینیم بلکه با عدم می بینیم و چیزهای بیرونی را به مرکزمان نمی آوریم .
کلید ۱۱: پیمان الست.
گر بروید و ر بریزد صد گیاه
عاقبت بر روید آن کشته اله
کشت نو کارید بر کشت نخست
این دوم فانی ست و آن اول درست
کشت اول کامل و بگزیده ست
تخم ثانی فاسد و پوسیده ست
مولوی ،مثنوی ،دفتر دوم ، ابیات ۱۰۵۷الی ۱۰۵۹
قبل از آمدن به این جهان ما با خداوند همانیده شدیم یعنی جنس اصلی مان در روز الست را تعیین کردیم وقتی وارد این جهان شدیم برای اینکه جسم را بشناسیم مجبور بودیم که با جسمها همانیده شویم مولانا می فرماید هر چیزی را که باید بشناسی باید از جنس اوشوی پس برای اینکه جسم را بشناسیم و جدایی را تجربه کنیم باید از جنس جسم شویم همینکه جسم را شناختیم باید به جنس اولیه ی خود برگردیم یعنی هشیارانه مجدداً به زندگی وصل شویم تا بتوانیم از خرد زندگی استفاده کنیم ، اما ما وقتی با جسم همانیده شدیم به اجسام چسبیدیم و تصویر ذهنی ساختیم و روی کشت اولیه دردها و تصویرهای ذهنی را کاشتیم و اینها کشت ثانویه هستند هر چقدر بکاریم وقت را تلف کردیم زیرا هرگز نخواهند رویید ، ما آن کشت اولیه هستیم که باید هشیارانه او شویم و آن خواهد رویید هر چقدر هم کشت ثانویه بکاریم با کاستن کشت ثانویه هشیاری مان پایین می آید ، پس فضا را انقدر باز می کنیم تا کشت های ثانویه بیفتند.
کلید ۱۲: انبساط، حکم خداست.
حکم حق گسترد بهر ما بساط
که بگویید از طریق انبساط
مولوی ، مثنوی ، دفتر اول ، بیت ۲۶۷۰
انسان از سن ده دوازده سالگی دائماً باید منبسط شود یعنی مثل آب روان فضا را باز کند و قبل از قضاوت و رفتن به ذهن بدون قید شرط از کنار اتفاقات رد شود و این منبسط شدن حکم خداوند است ، اگر به سروصدای من ذهنی که مثل صدای کلاغهاست در آسمان ، جذب نشویم از جنس خود که همان عدم هست خواهیم شد.
که درون سینه شرحت داده ایم
شرح اندر سینه ات بنهاده ایم
مولوی ، مثنوی ، دفتر پنجم ، بیت ۱۰۶۷
خداوند می گوید خاصیت انبساط را در درون تو گذاشته ایم پس این ویژگی را از من نخواه بلکه همیشه با توست.
که الم نشرح نه شرحت هست باز ؟
چون شدی توشرح جو و کدیه ساز ؟
مولوی، مثنوی ، دفتر پنجم ، بیت ۱۰۷۱
ما در مرکز تو خاصیت منبسط شوندگی را قرار داده ایم و انسان باید از آن استفاده کند نه از من ذهنی که ابزار مقاومت و انقباض است پس باید ببینیم اگر چالشی پیش می آید آیا فضاگشایی می کنم و از خرد زندگی استفاده می کنم یا دارم ستیزه و مقاومت می کنم؟
کلید ۱۳ :هر لحظه خداوند در کار جدیدی ست.
هر زمان دل را دگر میلی دهم
هر نفس بر دل دگر داغی نهم
کل اصباح لنا شان جدید
کل شی عن مرادی لا یحید
مولوی ، مثنوی ، دفتر سوم ، ابیات ۱۶۳۹ و ۱۶۴۰
خداوند هر لحظه به مرکزمان میلی می دهد که با چیزها همانیده شویم بعد داغ آنرا بر دلمان می گذارد برای اینکه بفهمیم نباید همانیده شویم خداوند هر لحظه در کار جدیدی ست و هیچ کاری از حیطه ی مشیت او خارج نیست او کاملا مسلط به زندگی و چهار بعد و مرکز ماست ، قضا و کن فکان در این لحظه کاملا مسلط به هر انسانی ست تنها کار ما فضاگشایی ست.
لحظه ای ماهم کند یک دم سیاه
خود چه باشد غیر این کار اله؟
پیش چوگانهای حکم کن فکان
می دویم اندر مکان و لامکان
مولوی ، مثنوی ، دفتر اول ، ابیات ۲۴۶۵ و ۲۴۶۶
وضعیتهای بیرونی (مکان )و درون ما (لامکان)یا فضای گشوده شده در دست کن فکان و قضا ست بنابراین باید فضاگشایی کنیم و تسلیم شویم یک لحظه مرا سیاه میکند و از جنس من ذهنی میکند یک لحظه ماه یعنی از جنس خودش میکند اگر ما اجازه دهیم زندگی پایش را به مرکز ما بگذارد با اتفاقات و چالشها دست به شناسایی می زنیم و دردهایمان می افتد و گویی می شویم در دست چوگان خداوند.
ترک جلدی کن کزین ناواقفی
لب ببند الله اعلم بالخفی
مولوی ، مثنوی ، دفتر سوم ، بیت ۴۴۵۳
اینقدر گستاخی نکن نگو می دانم ، ذهنت را خاموش کن مقاومت را صفر کن ، فضاگشایی کن.
کلید ۱۴ :باب صغیر.
ساخت موسی قدس در باب صغیر
تا فرود آرند سر قوم زحیر
زانکه جباران بدند و سر فراز
دوزخ آن باب صغیر است و نیاز
مولوی ، مثنوی ، دفتر سوم ، ابیات ۲۹۹۶و ۲۹۹۷
باب صغیر نماد من ذهنی و قدس نماد فضای یکتایی می باشد اگر می خواهی وارد فضای یکتایی شوی باید تسلیم شوی باید خم شوی اما با من ذهنی و اظهار بی نیازی به زندگی و تسلیم نشدن ، ما دوزخی بوجود می آوریم دوزخی از دردها که می خواهد به ما بفهماند که باید خم شوی ، تسلیم شوی و همانیدگی ها را رها کنی در غیر این صورت باید در دردها بسوزی.
ناز کردن خوشتر آید از شکر
لیک کم خایش که دارد صد خطر
ایمن آباد است آن راه نیاز
ترک نازش گیر و باآن ره بساز
مولوی ، مثنوی ، دفتر پنجم ، ابیات ۵۴۳ و ۵۴۴
نباید با من ذهنی در این لحظه ناز کنیم و بگوییم من به زندگی نیازی ندارم و عقل من ذهنی برایم کافی ست من ذهنی از این حرف خوشش می آید ، نباید حس بی نیازی از خداوند کنیم زیرا این حس بی نیازی صدها خطر دارد اما اگر فضا را باز کنیم ولو اینکه درد دارد و صرف نظر از اتفاق بگوییم من به خرد و قدرت و حس امنیت و هدایت زندگی نیازمندم من ذهنی را خلع سلاح می کنیم ، خداوند یا زندگی حاکم مطلق است و هر لحظه می داند چکار کند
حاکم است و یفعل الله ما یشا
او زعین درد انگیزد دوا
مولوی ، مثنوی ، دفتر دوم ، بیت ۱۶۱۹
این لحظه و هر لحظه خداوند می داند چکار کند و چگونه عمل کند و چگونه ما را تغییر دهد هر چه بخواهد می کند از عین درد ، دوا بر می انگیزد ، آن مشکل ،آمده که به ما کمک کند پس فضا را باز می کنیم و خرد زندگی را می بینیم.
کلید ۱۵ :طلب ، اکتساب و جهد.
گفت پیغمبر که بر رزق ای فتا
در فرو بسته ست و بر در قفلها
جنبش و آمد شد ما و اکتساب
هست مفتاحی بر آن قفل و حجاب
بی کلید این در گشادن راه نیست
بی طلب نان سنت الله نیست
مولوی ، مثنوی ، دفتر پنجم ، ابیات ۲۳۸۵الی ۲۳۸۷
بدون کلید فضاگشای ، درِمن ذهنی باز نمی شود اگر طلب نباشد خداوند به ما روزی نمی دهد، جهد و تسلیم و فضاگشایی، مطالعه ی اشعار مولانا ، اکتساب ماست همانطور که رزق این جهانی بدون طلب بدست نمی آید رزق حضور نیز بدون طلب و جهد و کوشش و خواستن بدست نخواهد آمد.
این طلب در تو گروگان خداست
زانکه هر طالب به مطلوبی سزاست
مولوی ،مثنوی ، دفتر پنجم ، بیت ۱۷۳۴
طلب و ستاندن خاصیتی ست که در درون ما وجود دارد که بسوی زندگی برویم ولی ما به زور به این جهان چسبیده ایم و خود را از جنس نازندگی کرده ایم.
دایه و مادر بهانه جو بود
تا که کی آن طفل او گریان شود
طفل حاجات شما را آفرید
تا بنالید و شود شیرش پدید
گفت ادعوالله بی زاری مباش
تا بجوشد شیرهای مهرهاش
مولوی ، مثنوی ، دفتر دوم ، ابیات ۱۹۵۲الی ۱۹۵۴
خداوند طفل نیازهای ما را آفرید مخصوصا نیازهای معنوی مارا که ما بنالیم یعنی بگوییم ، فضا را باز می کنم ، طلب دارم ،من تورا می خواهم ، من از این جهان زندگی نمی خواهم ، فهمیدم همانیدگیها زندگی ندارد ، به عنوان من بلند نمی شوم ، نمی گویم می دانم ، مقاومت و قضاوت را صفر می کنم ، فضا را باز می کنم ، عقلم را بی اثر می کنم در این صورت شیر عشق و مهر او می جوشد.
هوی هوی باد و شیر افشان ابر
در غم مااند یک ساعت تو صبر
مولوی ، مثنوی ، دفتر دوم ، بیت ۱۹۵۵
زمانیکه باد می وزد و ابرها را بالای سر ما می آورد یعنی کارخانه خلقت دارد کار می کند ، برای چه کسی ؟برای ما ، اگر با من ذهنی دخالت نکنیم خواهیم دید که خداوند در فکر ما بوده در غم ما بوده ، و هرگز ما را رها نخواهد کرد خداوند می خواست ما را از من ذهنی آزاد کند خداوند قصد زجر مارا ندارد.
کلید ۱۶ :خدا با ماست هرگز رهایمان نمی کند.
چه شکر فروش دارم که به من شکر فروشد
که نگفت عذر روزی که :برو شکر ندارم
مولوی ، دیوان شمس ، غزل ۱۶۲۰
این لحظه و هر لحظه یک شکر فروش داریم که اگر فضا را باز کنیم به ما شکر می دهد و هیچ موقع به ما نمی گوید شکر ندارم ، خداوند این لحظه و هر لحظه آماده ست که خرد، آرامش، قدرت، عشق و هزاران برکت را به ما هدیه کند اگر فضا را باز کنیم و تسلیم شویم.
و در پایان رباعی زیبای شماره ۱ از ابوسعید ابوالخیر:
باز آ بازآ هر آنچه هستی باز آ
گر کافر و گبر و بت پرستی بازآ
این درگه ما درگه نومیدی نیست
صد بار اگر توبه شکستی بازآ
با تشکر ، نسرین از گلستان
مرتد شدن کاتب وحی، برنامه ۸۹۲ - خانم فریده از هلند
فایل صوتی «مرتد شدن کاتب وحی، برنامه ۸۹۲» - خانم فریده از هلند
با سلام
برداشتی از مثنوی دفتر اول، مرتد شدن کاتب وحی، برنامه ۸۹۲
تاثیر پرتو وحی پیغمبر باعث شد که کاتب وحی فکر کنه که او هم حکمت و معرفتی پیدا کرده. همین امر نتنها باعث کبر و غرور او شد، بلکه دچار میدانم و کمال طلبی من ذهنی نیز شد. به همین دچار قهر خداوند شد، یعنی ناشکری و ناسپاسی من ذهنی. هم از راه معنوی دور شد و هم کینه پیامبر را بدل گرفت. کاتب وحی میتواند نماد هر انسانی باشه که در راه معنوی روی خودش کار میکنه، ولی توهم من ذهنی اون را به اشتباه بیاندازه. که بله من دیگه به نور خدا وصل شدم و نتها دیگه به حضرت مولانا احتیاجی ندارم بلکه خودم آورنده وحی و پیام شدم.
عدم اعتراف به نقص های خویش و خود را کامل دانستن، و ایراد گرفتن به بزرگان، دلیلی ست بر گمراهی ما. مقاومت و ستیزه داشتن، غم، غصه، ترس، حس تنهای و دها مرض دیگه همه نشانهای ست بر عدم وصل به زندگی. دلیلی ست بر اینکه اگر روشنایی در خانه ما بوده از نور حضرت مولانا بوده. پرتو مرهم بزرگان بر زخم های ما بوده، نه از من ذهنی خود ما.
خداوند یک چنین انسان متوهمی را دچار آهن صد منی میکنه. اهنی که از درون به دست و پای او بسته میشود، دچار ناموس مصنوی من ذهنی میکنه تا راه توبه کردن بر او بسته بشه. تا به جای اعتراف به اشتباهات به توجیه و دفاع از خود دست بزنه. یعنی توان اه کردن، تسلیم و فضاگشایی را از دست بده.
کرده حق ناموس را صد من حَدید
ای بسی بسته به بندِ ناپدید
کبر و کفر آنسان ببست آن راه را
که نیارد کرد ظاهر، آه را
مولوی، مثنوی، دفتر اول بیت ۳۲۴۰ و ۳۲۴۱
حق تعالی فرموده: ما بر گردن من های ذهنی غل و زنجیرها افکندیم و آن غل و زنجیر ها از بیرون نیست بلکه درونی و باطنی ست. در پشت سر کافران، من های ذهنی سدی قرار دادیم و چشمانشان را پوشاندیم، به همین جهت هیچکدامشان در پس و پیش خویش، آن سد و مانع را نمیبینند. آیه ۸ و ۹ سوره یس.
انسان دچار سد قضا میشه و من ذهنی، شاهد او میشود، یعنی من ذهنی بجای حضور میبینه و بجای حضور حرف میزنه، و دیگه نمیتواند حضور و خداوند را ببینه. دیگه فقط سودای دین را پیدا میکند و در بند ناموس من ذهنی و کبر و غرور میماند، و در پرده و حجاب فرو میروند و جرقه ایمان را در خود خاموش میکند.
رنگِ صحرا دارد آن سدّی که خاست
او نمیداند که آن سدِّ قضاست
مولوی، مثنوی، دفتر اول بیت ۳۲۴۴
سدی در او بوجود میاد بنام سد قضا. که بندی پنهان، درونی و آهنین است. یک هستی و وجود توهمی، که درونی ست و با هیچ تبری نمیشود اون را پاره کرد. و هر روز غم و درهای اون بیشتر میشوند. بندهای بیرونی را میشه پاره کرد و درمانی برای اون پیدا کرد. اما بند غیبی را کسی نمیتواند مدوا کنه.
ای بسا کفّار را سودایِ دین
بندِ او ناموس و کِبر و آن و این
بندِ پنهان، لیک از آهن بَتَر
بندِ آهن را بِدَرّانَد تبر
بندِ آهن را توان کردن جدا
بند غیبی را نداند کس دوا
مولوی، مثنوی، دفتر اول ابیات ۳۲۴۶ تا ۳۲۴۸
حضرت مولانا میفرمایید که اگه بیشتر از این بخواهم این بند پنهان قضا را توضیح بدهم میترسم که ناامید بشوی. اما ناامید نشو روی خودت کار کن و پیش اون فریادرس، فریاد کن، که ای خداوند عف کنندگان ما رو عفو کن. راه توبه را بر ما باز نگهدار.
زخمِ نیش، اما چو از هستیِّ توست
غم قوی باشد، نگردد درد سُست
شرحِ این، از سینه بیرون میجهد
لیک میترسم که نومیدی دهد
نی مشو نومید، خود را شاد کن
پیشِ آن فریادرس، فریاد کن
کای مُحِبِّ عفو، از ما عفو کُن
ای طبیبِ رنجِ ناسورِ کُهُن
مولوی، مثنوی، دفتر اول، ابیات ۳۲۵۰ تا ۳۲۵۳
پس حکمت و اسرار خداوند به قلب ما جاری و روان میشه اما این حکمت به واسطه وجود اولیا و یا حضرت مولانا به ما میرسه. این نور را ما از حضرت مولانا و از طریق برنامه گنج حضور، و به همت آقای شهبازی ست که دریافت میکنیم. درسته که خانه دل ما نورانی شده ولی این نور از پرتو نور خانه همسایه ست. به همین خاطر نباید دچار کبر و غرور من ذهنی بشویم که این تهدیدی ست بزرگ در این راه معنوی.
ای برادر، بر تو حکمت، جاریه است
آن ز اَبدال است و، بر تو عاریه است
گرچه در خود خانه نوری یافتهست
آن ز همسایه منوَّر تافتهست
مولوی، مثنوی، دفتر اول، ابیات ۳۲۵۵ و ۳۲۵۶
پس حضرت مولانا یادآور میشه که به جای کبر و غرور، شکر کن و خودبین مباش.
شکر کُن، غِرّه مشو، بینی مَکُن
گوش دار و هیچ خودبینی مَکُن
مولوی، مثنوی، دفتر اول بیت ۳۲۵۷
مولانا خودش را غلام انسانی میدانه که در خانه ذهن نماند. یعنی اگه به مرحله ای از پیشرفت رسیدی فکر نکنی که دیگه کار تمام شده، بلکه همچنان نور از خانه همسایه ست که میتابد. در همین مورد مثالی میزنه که اگه آهن سرخ و گداخته میشه، در اثر حرارت آتش هست نه از ذات خود آهن. و یا اگه سبزها و گیاهان سبز و خرم میشوند از وجود تابستان هست. حضرت مولانا قصد داره به ما بفهمانه که نور اصلی که خانه ما رو روشن میکنه نور خداست، و برای اینکه خانه دل ما برای همیشه روشن بمانه باید که به اون نور وصل بشویم، در غیر اینصورت در یک نور و روشنایی قرضی و عاریتی باقی خواهیم ماند.
تن همینازد به خوبیّ و جمال
روحْ پنهان کرده فَرّ و پَرّ و بال
گویدش کای مَزْبَله تو کیستی؟
یکدو روز از پرتوِ من زیستی
غَنج و نازت، مینگنجد در جهان
باش تا که من شوم از تو جهان
مولوی، مثنوی، دفتر اول، ابیات ۳۲۶۷ تا ۳۲۶۹
پس ای من ذهنی چرا این قدر به خوبی و جمال ظاهریت می نازی و اونها را مدام آشکار میکنی. در حالیکه روح شکوه و جلال خودش را در تن خاکی پنهان کرده. این تن خاکی که بدون اون روح، فقط یک جسم گندیده ایست که باید اون را زیر خاک پنهان کرد تا طعمه مور و مار بشه. پس چرا این قدر ناز و کرشمه داری و این نور را از خودت میدانی.!! چشم و گوش و هر توانمندی که در ما هست همه از پرتو وجود روح هست.
به همین خاطر سر تسلیم و سجده بر زمین خاکی میگذارم تا در روز قیامت که این لحظه ست، زمین گواه و شاهد من باشه.
سَر از آن رُو مینَهَم من بر زمین
تا گواهِ من بُوَد در یَوْمِ دین
یَوْمِ دین که زُلْزِلَت زِلْزالَها
این زمین باشد گُواهِ حالها
مولوی، مثنوی، دفتر اول ابیات ۳۲۷۵ و ۳۲۷۶
هر چند که من ذهنی حواس جمادات را منکر میشه چونکه خودش مغلوب دیو شده. مقاومت و ستیزه من ذهنی، شک و تردید، و اعتقاد سست، همه نشانه های همان دیوست. اینها را حضرت مولانا بعنوان خوی فلسفی نام میبره و میگه که مواظب باشیم که همه هفتاد و دو ملت، یعنی همه اختلافات و ستیزه های پیشی نیان در ما میتوانه وجود داشته باشد.
هرکه او را برگِ این ایمان بُوَد
همچو برگ، از بیمِ این لرزان بُوَد
مولوی، مثنوی، دفتر اول بیت ۳۲۸۹
پس اگر ایمان داریم که در روز قیامت که این لحظه ست، باطن همه انسانها آشکار و هویدا میشود، از ترس مثل برگ درختان لرزان باشیم. درسته که خوی فلسفی من ذهنی در ما هست اما حضرت مولانا یادآور میشه که عالمی بی منتها، بزرگ و بیکران نیز در ما وجود داره، که میتواند من ذهنی را در خودش محو کنه. پس مواظب باشیم که دچار ادعا و کبر و غرور نشویم که هر لحظه ممکنه دچار امتحان خداوند بشویم.
پَرده ای ستّار، از ما برمگیر
باش اندر امتحانِ ما مُجیر
مولوی، مثنوی، دفتر اول بیت ۳۲۹۳
و هر لحظه که يادمان افتاد از خداوند تقاضای عفو و بخشش کنیم.
کای مُحِبِّ عفو، از ما عفو کُن
ای طبیبِ رنجِ ناسورِ کُهُن
مولوی، مثنوی، دفتر اول بیت ۳۲۵۳
با احترام فریده از هلند
Archive
- April 2026
- September 2025
- March 2025
- February 2025
- January 2025
- December 2024
- November 2024
- October 2024
- September 2024
- August 2024
- June 2024
- March 2024
- February 2024
- January 2024
- December 2023
- November 2023
- October 2023
- September 2023
- August 2023
- July 2023
- June 2023
- May 2023
- April 2023
- March 2023
- February 2023
- January 2023
- December 2022
- November 2022
- October 2022
- September 2022
- August 2022
- July 2022
- June 2022
- May 2022
- April 2022
- March 2022
- February 2022
- January 2022
- December 2021
- November 2021
- October 2021
- September 2021
- August 2021
- July 2021
- June 2021
- May 2021
Today visitors:
25
Time base: Pacific Daylight Time








