: تماس با دفتر گنج حضور در آمریکا
Tel: 001 818 970 3345
Email: parviz4762@mac.com
Spiritual Messages: Page #95
اینرسی ذهن - خانم نرگس از نروژ
فایل صوتی «اینرسی ذهن» - خانم نرگس از نروژ
با سلام و عرض ادب
یک وجه از اینرسی ذهن در جهت تبدیل، بالا آوردن دردهاست. مخصوصا با یافتن نقاط مشترکی در این لحظه از اتفاقات تا ما را دچار قضاوت و مقاومت، سپس واکنش و تغذیه شدن آن درد، نتیجتا پایین آمدن هشیاری برای شناسایی آن درد و رو به عوامل بیرونی آوردن جهت این انقباض است، یعنی دنبال مقصر گشتن برای رفع مسئولیت خود و همینطور نتیجتا به دنبال سببی برای گشایش و گرفتن انرژی از جهان مادی برای پرت کردن حواس خود یا خوشی آنی است.
که بعد از مدتی هیچکدام از اینها کارساز نبوده و دردها طوری بالا میآیند که زندگی عادی ما مختل میشود و فکر و خلاقیت ما از کار میافتد و علناً متوجه میشویم تنها چیزی که ایراد دارد خودمان هستیم و هیچ راه حلی جز شناسایی ذهن، دردها و کشیدن درد هشیارانه، فضاگشایی و تبدیل نداریم.
یکی از برنامه های کمک کننده به من در هنگام بالا آمدن دردها، برنامه ۷۷۱ با تفسیر غزل شماره ۲۰ بوده، که خلاصهای از بیاناتتان را ارائه میدهم:
چندان که خواهی جنگ کن یا گرم کن تهدید را
میدان که دود گولخن هرگز نیاید بر سما
ور خود بر آید بر سما کی تیره گردد آسمان؟
کز دود آورد آسمان چندان لطیفی و ضیا
ای منذهنی من که محصولت درد بوده و الان درد ایجاد میکنی و یا مقاومت میکنی، یا تهدید میکنی و دود میکنی، هر چقدر میخواهی جنگ و تهدید کن، من دارم تو را نگاه میکنم، ما جدا از من ذهنی یک آسمان هستیم. با تسلیم و پذیرش اتفاق این لحظه، از جنس هوشیاری اولیه میشویم و دود من ذهنی به ما نمیرسد. حتی اگر کمی دودت به من برسد و یک ذره آسمان جمع شود، من تیره نخواهم شد چون من آسمان را از تو بیرون آوردم، و دوباره میتوانم آسمان را بیرون بیاورم. آن انرژی که ما هستیم باید از دردی که ما حمل میکنیم آزاد بشود. البته این کار با عجله نمیشود، باید تمرکز کنیم، روی خودمان کار کنیم با راهنمایی بزرگان.
سپس به آسمان پرداخت و آن دودی بود، پس به آسمان و زمین گفت: خواه یا ناخواه بیایید، گفتند فرمانبردار آمدیم.
-قرآن کریم، سور فصِّلَت، آیه ۱۱
خود را مرنجان ای پدر، سر را مکوب اندر حجر
با نقش گرمابه مکن، این جمله چالیش و غزا
گر تو کنی بر مه تفو، بر روی تو باز آید آن
ور دامن او را کشی، هم بر تو تنگ آید قبا
پیش از تو خامان دگر، در جوش این دیگ جهان
بس بر طپیدند و نشد، درمان نبود الّا رضا
-مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰
مولانا به انسانی که با فکر ها همانیده است و بر اساس دید ذهن تلاش میکند، میگوید خودت را اذیت نکن و کارهای بیهوده نکن، چرا که با خواهش زندگی از چیزهایی که ذهن نشان میدهد، دچار سرخوردگی شدی. چرا متوجه نیستی که این ذهن و دردهایش تو نیستی، تو این آسمان هستی، آیا تو واقعا فکر میکنی این جنگ و جدلها ی تو با خودت یا دیگران مقدس هم هست؟ اگر صبر داشته باشی، زندگی برایت راه دارد و خودش ساکنت میکند.
مقاومت ما در مقابل زندگی مانند تف کردن به ماه هست که به خودمان بر میگردد و ضررش به خود ما میرسد و ما با کوشش ذهنی نمیتوانیم خودمان فضا را باز کنیم بلکه درد ایجاد میکنیم. این کوششهای ذهنی ما مثل کشیدن دامان زندگی است ولی چون ما فعلا ذهن داریم و با ۵ حس و فکرمان کار میکنیم، دامن او را به ذهن تبدیل میکنیم، در واقع خودمان را جمع میکنیم، به محدودیت ذهن میافتیم. در حالتی که هر لحظه خدا میخواهد به ما کمک کند که ما آسمان را باز کنیم.
قبل از ما خامان دیگری بودند که فضا را باز نکرده بودند که به بلوغ معنوی برسند و هشیاری جسمی داشتند و میخواستند بوسیله الگوهای هم هویت شده و دردها خودشان را درمان کنند و نتوانستند و تنها راه حل رضاست. اینکه بدانیم این لحظه قضا یعنی قانون زندگی اتفاق را بوجود میآورد و آن را طوری طرح کرده که بهترین اتفاق برای ماست تا از خواب ذهن بیدار بشویم و در مقابل آن باید خرسند باشیم.
گرچه که ذهن میگوید تلخ است ولی شما خوشحال باقی میمانید بعنوان هشیاری، شما شکر میکنید از اینکه این بهترین اتفاق است که قضا تدارک دیده، بلافاصله بعد از قضا، کن فکان میآید و میگوید بشو و میشود.
شما به کن فکان نه تنها معتقد هستید، عملا عمل میکنید، در این لحظه راضی هستید از اتفاقی که دارد میافتد و در اطرافش فضا باز میکنید، شما با قضا همکاری میکنید، فضاگشایی میکنید که دردهای شما را شفا میدهد، فضا را باز میکند. یعنی آسمان را درست میکند و شما را از توی ذهن آزاد میکند.
بگرفت دم مار را یک خارپشت اندر دهن
سر در کشید و گِرد شد مانند گویی آن دغا
آن مار ابله خویش را بر خار میزد دم به دم
سوراخ سوراخ آمد از خود را زدن بر خارها
بیصبر بود و بیحیل، خود را بکشت او از عجل
گر صبر کردی یک زمان، رَستی ازو آن بد لقا
-مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰
خارپشت دردها مار هشیاری ما را میگیرد و گرد و غبار و دود ایجاد میکند تا ما را گیج کند و دید ما ضعیف بشود که کل این یک حیله است و تدبیرش زیاده خواهی است، هیجانات بد است مثل خشم و ترس، تدبیری ندارد بلکه حیله میکند که بیشتر انرژی بخورد.
ما اگر ابله شویم، برای خود درد ایجاد میکنیم، نتیجتا چون از جنس درد میشویم برای دیگران هم درد ایجاد میکنیم و هوشیاری خود را سوراخ سوراخ میکنیم. چراکه انسان همانیده شده، چون واکنش نشان میدهد در هیجانات منفی و درد افتاده و نه صبر دارد و نه تدبیر، چراکه صبر و تدبیر از فضای باز شده میآید. یعنی ما باید فضا را باز کنیم.
ما به موقع خودمان را از همانیدگیها بیرون نکشیدم پس باید با قضا همکاری کنیم و هم هویت شدگی را شناسایی کنیم، قضا به ما فرصت میدهد. اگر صبر داشته باشیم و با تدبیر زندگی شتابزده نباشیم، یک لحظه به زندگی وصل شده و فضا باز میشود و در اثر تسلیم اوضاع را درست میبینیم و همان یک لحظه به ما کمک میکند.
بر خارپشت هر بلا خود را مزن توهم هلا
ساکن نشین وین ورد خوان، جاء القضا ضاق الفضا
-مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰
وقتی قضا میآید و همانیدگی ما را نشانه میگیرد، ساکن نشستن ما یعنی واکنش نشان ندادن ما، ثبات داشتن ما خیلی مهم است. ما در این لحظه میدانیم من ذهنی فضا را خواهد بست، با قدرت زیاد فضا را گشوده نگه میداریم با صبر و به من ذهنی نگاه میکنیم و میگوییم، نه، نه حرکتی نکن، کسی به تو نگفته. که واکنش نشان بدهی، اصلا کسی از تو نمیپرسد که تو میخواهی سواستفاده کنی از این به قول تو بلا، یک خارپشت درست کنی. بنشین ساکن شو و واکنش نشان نده، فضا را باز کن و نگذار این برود به تمام ابعاد زندگی و از روی شرطی شدگی همه خاصیت تلخی بگیرد. ساکن بنشینم و این ورد را بخوانیم که قضا آمده و الان ممکن است فضا بسته شود ولی من باید با قدرت خدا این فضا را باز نگه دارم.
فرمود رب العالمین با صابرانم همنشین
ای همنشین صابران اَفرغ علینا صبرنا
-مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰
خدا فرموده که من با صبر کنندگان هستم، انسانی که فضا را باز میکند و باز نگه میدارد. صبر یعنی منذهنی و دردهایش میخواهد فضا را ببندد و شما واکنش نشان بدهید ولی شما به عنوان هشیاری این را باز نگه میدارید.
صابر کسی است که زیر فشار منذهنی صبر میکند، که من نمیخواهم این را قبول کنم، ولی شما قبول میکنید.
میگوید: ای خدا که همنشین صابران هستی به ما صبر ببار ، یعنی کسی که فضا را باز میکند، واقعا صبر کردن را یاد میگیرد . یکی دو بار به حرف منذهنی گوش ندهیم، دیگر گوش نمیدهیم و به حرف زندگی گوش میدهیم.
رفتم به وادی دگر، باقی تو فرما ای پدر
مر صابران را میرسان هر دم سلام نو زما
-مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰
در حال صبر و فضاگشایی از درون به زندگی وصل شده و خدا به ما بسته جدید خرد و شادی میدهد. سلام خدا هم برکت است، شناسایی ماست که ما را به عنوان خودش شناسایی میکند و ما خوشحال تر میشویم.
با عشق و احترام
نرگس از نروژ
جوینده یابنده است - آقای عباس از شیراز
فایل صوتی «جوینده یابنده است» - آقای عباس از شیراز
با سلام خدمت آقای شهبازی و دوستان گنج حضوری عزیز
دفتر سوم مثنوی معنوی
یافتن عاشق، معشوق را که جوینده یابنده بود
مثنوی معنوی، دفتر سوم، بیت 4481
سایۀ حق بر سرِ بنده بُوَد
عاقبت جوینده یابنده بُوَد
خداوند همیشه و در هر لحظه حواسش به بندگانش هست و در هر راهی که قدم بگذارند از آنها حمایت میکند هر کس به جستجوی هر چیزی باشد چه خدا چه عشق چه آرامش چه فراوانی در دنیای مادی اخر به آن به کمک خدا دست پیدا خواهد کرد.
مثنوی معنوی، دفتر سوم، بیت 4785
جمله دانند این ، اگر تو نگروی
هر چه می کاریش ، روزی بدروی
یک قاعده در جهان وجود دارد که همه آن را باور دارند هر چه که به این جهان میفرستی یک روز به تو باز خواهد گشت اگر هر روز در راه پیشرفت معنوی خود قدم بر میداری و بیشتر خودت را میشناسی بالاخره یک روز به آن حضور خالص دست پیدا خواهی کرد بالاخره به گنج حضورت دست پیدا میکنی برای هر چیزی که وقت میگذاری و هر ندا و فرکانسی که به این جهان میدهی بالاخره صدای آن ندا به تو باز خواهد گشت و به چیزی که فرستاده بودی دست پیدا خواهی کرد.
مثنوی معنوی، دفتر سوم، بیت 4787 تا ۴۷۹۱
آنکه روزی نیستش بخت و نجات
ننگرد عقلش ، مگر در نادِرات
کآن فلان کس کِشت کرد و بَر نداشت
و آن صدف بُرد و ، صدف گوهر نداشت
بَلعمِ باعور و ابلیسِ لعین
سود نآمدشان عبادت ها و دین
صد هزاران انبیا و رهروان
نآید اندر خاطرِ آن بَد گُمان
این دو را گیرد ، که تاریکی دهد
در دلش ، اِدبار ، جز این کی نهد؟
آن کسی که به حضور خدا به قدرت و هدایت و فراوانی خداوند دست پیدا نکرده آن کسی که به خدای خود ایمان واقعی ندارد فقط اتفاقات بد را میبیند و نا امید است در اینجا منظور مولانا از کشت، کشتهای معنوی ماست هر فکر و هر عمل و هر احساسی که ما میکنیم طبق گفته مولانا شکل گذاری میشود و به ما بر میگردد هر چه که ما بکاریم به ما برمیگردد در هر راهی که قدم بزاریم چه معنوی و چه مادی به نتیجه ای که میخواهیم میرسیم اگر بتوانیم نجواهای من ذهنیمان را کنترل کنیم و ایمان داشته باشیم. من ذهنی مثالهای نادری برای ما میاورد مانند کسی که به صدفی دست پیدا کرده اما آن صدف گوهر نداشته یا شیطان و ابلیس را مثال میزند که عباداتی داشته اند اما به نتیجه نرسیده اند این من ذهنی ابله هزاران پیغمبر و عارف را نمیبیند که عبادتهایشان نتیجه داد و به حضور رسیدند هزاران فرد موفق را در همین دنیای امروز ما نمیبیند که به حضور رسیدند و فراوانی درون و بیرون دارند و فقط ما را نا امید کند.
مثنوی معنوی، دفتر سوم، بیت ۴۷۹۶ تا ۴۷۹۸
این جهان پر آفتاب و نور ماه
او بهشته ، سر فرو برده به چاه
که اگر حق است ، پس کو روشنی ؟
سر زِ چَه بردار و ، بنگر ای دنی
جمله عالم ، شرق و غرب آن نور یافت
تا تو در چاهی ، نخواهد بر تو تافت
این جهان پر از نور است پر از عشق است پر از هدایت است پر از آرامش است پر از زیبایی است پر از فراوانی مادی است هر چیزی که ما بخواهیم چه از نظر مادی چه معنوی چه عشق فراهم است به قول مولانا گر چیز دگر خواهی آن چیز دگر آمد ولی ما سرمان را در چاه فرو کرده ایم ما با من ذهنیمان و افکار محدود کننده اش در چاه گیر افتادیم و نمیتوانیم این فراوانی را ببینیم باید من ذهنی و افکار پوسیده و محدود کننده اش را و ترس و خشم و افسردگی و اضطراب و تنبلیمان را شناسایی بکنیم و به خداوند نشان بدهیم تا خدا مانند نجاری ماهر این من ذهنی پوسیده ما را به حضوری زیبا تبدیل کند این جهان پر از نور است از چاه بیرون بیا تا آن را ببینی.
مثنوی معنوی، دفتر سوم، بیت ۴۸۰۰ تا ۴۸۰۲
هین مگو کاینک فلانی کِشت کرد
در فلان سالی ملخ کشتش بخورد
پس چرا کارم ؟ که اینجا خوف هست
من چرا افشانم این گندم ز دست ؟
و آنکه او نگذاشت کشت و کار را
پر کند کوری تو ، انبار را
ای من ذهنی انقدر پشت سر هم مثال های ناامید کننده را نیاور از افرادی که چه در راه معنوی و چه در راه مادی و چه در راه عشق موفق نشدند هر کسی به دنبال هر چیزی برود و امیدوار باشد و ایمان داشته باشد و برای رسیدن به هدفش فکر و عمل خوب و سازنده بکارد و در این راه تعهد داشته باشد عاقبت به کوری تو و به لطف خدا به هدفش خواهد رسید و فکر و اعمال سازنده اش به خودش باز خواهد گشت.
مثنوی معنوی، دفتر سوم، بیت ۴۸۰۶
ناشناسا تو سبب ها کرده یی
از در دوزخ بهشتم برده ای
ای خداوند بزرگ تو سببهایی را درست کرده ای تو مسبب اتفاقات هستی ولی ما نمیتوانیم تو را ببینیم و تو در این کار ناشناسی و با اتفاقاتی که شاید به ظاهر مانند جهنم باشند ما را به آن بهشتی که میخواهیم میرسانی تو همانند اتفاقی که برای ابراهیم افتاد آتش را برای ما تبدیل به گلستان میکنی.
مثنوی معنوی، دفتر سوم، بیت ۴۸۰۹
تو مبین که بر درختی یا به چاه
تو مرا بین که منم مِفتاحِ راه
تو نگاه نکن که برای رسیدن به عشق و حضور و آرامش و هدایت و قدرت الهی و فراوانی مادی و معنوی در چه وضعیتی قرارداری تو به من نگاه کن که چه عظمتی دارم و میخواهم تو را در این مسیر هدایت کنم و به تو کمک برسانم.
با تشکر از همه دوستان
عباس از شیراز
برداشتی از برنامه ۹۰۰ غزل ۴۸۳ - خانم فاطمه
فایل صوتی «برداشتی از برنامه ۹۰۰ غزل ۴۸۳» - خانم فاطمه
سلام و درود و سپاس خدمت آقای شهبازی و دوستان گنج حضور
برداشت از برنامه ۹۰۰ غزل ۴۸۳
هرآن که از سبب وحشت غمی تنهاست
بدان که خصم دل است و مراقب تنهاست
سالهای سال در من ذهنی، جدا شده از زندگی، درد کشیدیم وزیر بار این دردها با وحشت و غم زندگی کردیم و فکر می کردیم زندگی همین است دیگر، همه همین طور زندگی می کنند و بعد هم می میرند. چاره ای نیست. باید سوخت و ساخت. اما حالا پیام آور بزرگ زندگی، مولانای جان، به ما می گوید :نه، این غم کشیدن و با ترس زندگی کردن، اشکال دارد. زندگی طبیعی یک انسان نباید این گونه پر از درد و رنج باشد، یک جای کار می لنگد که غصه و غم داری. و در همین بیت اول پاسخ و راهکار ارائه می دهد، اگر گوش شنوایی برای شنیدن باشد. می فرماید تو ستیزه داری که رنج می کشی آن هم با دل خودت، باجان اصلی ات می جنگی، دشمن خودت شدهای با این همه جسم که گذاشته ای در مرکز دلت و آن ها را می پرستی و از آنها آرامش می خواهی. برای همین است که حالت خوش نیست. شاد نیستی و غم می خوری. ابزار شادی را گم کرده ای وهیچ کس هم نبوده که تو را آگاه کند به این ابزار و اگر هم بوده، یا نشنیده ای، یا نخواستی که بشنوی.
بزرگان را رها کرده ای. به آنها پشت کرده ای. وگرنه راهکار را همه ی بزرگان بیان کرده اند.
آنها همیشه به تو گفته اند که فضا را باز کن، نجنگ، ستیزه نکن با هیچ اتفاقی. اما تو گم شده بودی لابهلای کوهی از همانیدگی، و تمامی حواست را داده بودی به کلاغ ها، و آسمان و فضای بی نهایت اطراف آن را نمی دیدی، باور نمی کردی که اتفاقات درون تو می افتند. تو فضای بی نهایت اطراف اتفاقی. تو خود خداییتی.باورت نمیشد اگر هم کسی به تو می گفت. دیر باور بودی. همه ی باورها ی تقلیدی را گذاشته بودی مرکز دلت، به خدا که می رسید. به خود باوری که می رسیدی شک می کردی، تو یا تقلید می کردی از باور و رفتار دیگران، و آنها راهم به همانیدگی هایت اضافه می کردی، یا در شک بودی آن هم به اصلت، به واقعیت وجودی ات شک داشتی و به توهم فکری خودت و دیگران باور محکم و بی خلل.
حالا به من بگو درد داشتن و غم و غصه خوردن به نظرت عجیب می آید با این همه وارونگی و کژفهمی؟!
هزاران بیت از خود مولانا، میتوان
آورد برای توضیح این بیت. حالا اشعار عارفان بزرگ دیگر و سخنان پند آمیز دیگر بزرگان بماند. که به تو ای انسان، کمک کنند که، درد نکشی. زندگی را، قشنگ زندگی کنی. لذت واقعی ببری از زندگی ات.
مولانا نفرمود که:؟
شرط تسلیم است نه کار دراز
سود نبود در ضلالت ترکتاز
مولوی، مثنوی دفتر ششم بیت ۴۱۲۳
نفرموده که :
حکم حق گسترد بهر ما بساط
که بگویید از طریق انبساط
مولوی، مثنوی دفتر اول بیت ۲۶۷۰
و دیگر نفرموده :
که درون سینه شرحت داده ایم
شرح اندر سینه ان بگشا ده ایم
که الم نشرح نه شرحت هست باز
چون شدی تو شرح جو وکدیه ساز؟
مولوی، مثنوی دفتر پنجم ۱۰۶۷و۱۰۷۱
واز قران گرفته نشده این بیت؟
اَلَم نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَک
آیا سینه ات رانگشوده ایم؟
)قرآن کریم، سوره انشراح، آیه ی ۱(
و باز نفرموده :
اگر بر رو زند یارم، رخی دیگر به پیش آرم
ازیرا رنگ رخسارم زدستش، آبدارآمد
مولوی، دیوان شمس غزل ۵۸۸
که در این بیت مولانا به گفته ی مسیح هم اشاره می کند که فرموده :
اگر کسی به صورتت سیلی زد آن طرف صورتت را نیز پیش بیاور تا سیلی بزند.
و منظور فضا گشایی و تسلیم اطراف اتفاقات است نه اینکه واقعا اجازه بدهی کسی سیلی بزند. بلکه مثال می زند برای شدت فضا گشایی که باید انسان فضا گشایی و تسلیم را مرتب تمرین کند.
و باز مولانا می فرماید :
جز که تسلیم و رضا کو چاره ای؟
در کف شیر نر خون خواره ای؟
مولوی، مثنوی دفتر ششم بیت ۵۷۷
جز توکل جز که تسلیم تمام
در غم و راحت همه مکر است و دام
مولوی، مثنوی دفتر اول بیت ۴۶۸
لیک مقصود ازل تسلیم توست
ای مسلمان بایدت تسلیم جست
مولوی، مثنوی دفتر سوم بیت ۴۱۷۷
اگر بخواهم تعدادی از اشعار مولانا را بنویسم برای شرح این بیت، تازه بتوانم ذره ای از دریای معرفت او را بیان کنم در مورد این بیت، اما اگر تو ای انسان، بخواهی، تکرار می کنم اگر بخواهی که درست زندگی کنی، آن طور که غم نکشی، بزرگی همچون آقای شهبازی سالهاست دارد با شرح بسیار ساده و همه فهم، این ابیات را باز می کند و خرد درونش را برای هدایت تو به سوی زندگی بیرون می کشد. الان دیگر بهانه ای برای انسان امروزی باقی نمی ماند که کسی نیست و یا نبود که راه را نشان مان دهد، هرچند در هیچ زمانی زمین خدا از بزرگان و تعالیم شان خالی نبوده و نیست ولی هیچ زمانی مثل الان دسترسی به این خرد الهی آسان و کم هزینه نبوده است و یا بهتر است بگویم بی هزینه و سهل الوصول.
حالا بگو آیا باز هم می خواهی در ذهن تنها بمانی با فکرهای توهمی همانیدگی ها و درد بکشی؟ یا می خواهی بالا بیایی از این توهم و رنج؟ زندگی مرتب ما را صدا می زند می گوید :بالا بیا از این درد و رنج. تو لایق زنده شدن به زندگی هستی، نه اینکه در ذهن با آتش تو همهایت زندگی کنی و بسوزی.
من نمی گویم مرا هدیه دهید
بلکه گفتم لایق هدیه شوید
مولوی، مثنوی دفتر چهارم بیت ۵۷۴
قل تعالوا آیتی است از جذب حق
ما به جذبه ی حق تعالی می رویم
مولوی، دیوان شمس غزل ۱۶۷۴
بله اصل جذب حق است اما تو نمی توانی بنشینی و دست روی دست بگذاری، و در حالی که حواست به همانیدگی هایت است و مراقبی، چیزی از دستت نرود، انتظار زنده شدن هم، داشته باشی و بخواهی که شادی بی سبب و آفرینندگی و پویایی و سکون و هزاران برکت دیگر زندگی را، داشته باشی.
اصل خود جذب است لیک ای خواجه تاش
کار کن، موقوف آن جذبه مباش
مولوی، مثنوی دفتر ششم بیت ۱۴۷۷
وکاری کاراست که در آن من ذهنی ات کوچک و کوچکتر شود تا وقتی مرگش برسد و از بین برود:
کار آن کار است ای مشتاق مست
کاندر آن کار ار رسد مرگت خوش است
مولوی، مثنوی دفتر سوم بیت ۴۶۰۸
غیر مردن هیچ فرهنگی دگر
در نگیرد با خدا ای حیله گر
مولوی، مثنوی دفتر ششم بیت ۳۸۲۸
گر بروید ور بریزد صد گیاه
عاقبت بر روید آن کشته ی اله
کشت نو کارید بر کشت نخست
این دوم فانی است وآن اول درست
کشت اول کامل وبگزیده است
تخم ثانی فاسد و پوسیده است
مولوی، مثنوی دفتر ششم ابیات ۱۰۵۷ـ۱۰۵۸ـ۱۰۵۹
باز هم به تسلیم و فضا گشایی می رسیم و تنها همین کار است که ارزش دارد و کار محسوب می شود .و عاقبت باید از جنس این فضای گشوده شده ی زیر فکرهایت شوی. این همان رجعت مقدس توست. وصال با یار است و ساکن شدن در دار(خانه (سلامت و یکتایی و عشق. و روییدن کشت اول.
مولانا در بیت اول این غزل، هم درد را گفته، وهم درمانش را، و ابیات دیگر غزل تا نیمه ی غزل، شرح دردهای من ذهنی است و نیمه ی دیگرش، شرح درمان.
در بیت بعدی غزل میگوید :درد تو از این است که به صدای ذهنت خیلی اهمیت می دهی، و حواست نیست که این من ذهنی تو از جنس جسم آفل است و صدای فکرهای همانیده و توهمی ات، افسونی بیش نیست:
به چنگ و تنتن این تن،ن هاده ای گوشی
تن تو توده ی خاک است و دمدمه اش چو هواست
هوای نفس تو همچون هوای گرد انگیز
عدو دیده و بینایی است و خصم ضیاست
این هوای نفس و دمدمه و افسون من ذهنی تو است که دشمن دید روشن بین و دید نظر تو است که روی بحر عدم را پوشانده و نمی گذارد تو حقیقت وجودی خویش را ببینی.و مرتباً در تو دردآفرینی می کندو سرت را با این دردها گرم کرده.
تویی مگر مگس این مطاعم عسلین
که زِامْقُلوه تورادرد و ز ِانْقُلوه عناست
مطاعم : خوردنی ها
اِمقُلوه: غوطه دهید
انْقُلوه : بیرون آورید
در آن زمان که در این دوغ می فتی چو مگس
عجب که توبه و عقل و رَویَت تو کجاست؟
ای انسان تو در من ذهنی خودت را حد یک مگس پایین آورده ای که وقتی در عسل همانیدگی هایت غرق شدی درد می کشی و نمی توانی از آنها جدا شوی و وقتی هم از آنها جدا می شوی باز هم درد می کشی؟
تو در این حالت مصداق این حدیث هستی :
اگر در ظرف شما مگسی افتاد آن راغوطه دهید و بیرون بیآورید.
حالا که درون دوغ یا عسل همانیدگی گیر افتاده ای چرا چارهای نمی اندیشی برای خودت با فضا گشایی و تسلیم اطراف اتفاقات؟ عقل هوشیاری ات کجا رفته است؟
به عهد و توبه چرا چون فتیله می پیچی؟
که عهد تو چو چراغی رهین هر نکباست
هر وقت چالشی می آید تو به یاد داشته باش که از جنس خدا هستی همین توبه و وفای به عهد تو به جنس اصلی ات، تو را یاری می کند که به شعله ی حضورت روغن هوشیاری برسانی و شعله ات با باد چالش ها خاموش نشود و فتیله ی توبه ات تاب بر ندارد.
بگو به یوسف، یعقوب هجر را دریاب
که بی زپیرهن نصرت تو حبس عماست
این جا که تو عهد الست را به یاد می آوری با زبان حال به یوسف زندگی داری می گویی بیا و یعقوب هوشیاری را، از دوبینی و یا نابینایی ذهن نجات بده. زیرا بدون پیراهن هدایت زندگی ، من در هجران زندگی، با همانیدگی ها نابینا می مانم و به وصال تو نمی رسم.
چو گوشت پاره ضریریست مانده بر جایی
چومرده ای است ضریر وعقیله ی اِحیاست
ضریر:نابینا
به جای دارو، او، خاک میزند در چشم
بدان گمان که مگر، سرمه است خاک و، دواست
انسانی که در من ذهنی بینایی حضور را از دست داده مانند تکه گوشتی است که دیدنظر ندارد، پویایی و حرکت ندارد و مایه ی دردسر و گرفتاری برای انسان های زنده، و حتی من های ذهنی دیگر است. زیرا پر از درد است و مرتب درد پخش می کند و همه را مسموم می کند.
این انسان پردرد به جای اینکه نابینایی اش را با داروی فضا گشایی و حضور درمان کند، خاک همانیدگی ها ی بیشتر را درمان می داند و آنرا سرمه ی چشم نابینایش می کند و خودش را ضریرتر از قبل میکند.
چو لا تُعافِ مِنَ الکافِرینَ دَیارا
دعای نوح نبی است و او مجاب دعاست
همیشه کشتی احمق، غریق طوفان است
که زشت صنعت و مبغوض گوهر و رسواست
اگر چه بحر کرم موج می زند هرسو
به حکم عدل، خبیثات مر خبیثین راست
چنان که نوح نبی دو قانون زندگی را به ما انسان ها در دعایی یادآوری می کند که:
نوح گفت :ای پروردگار من به روی زمین هیچ یک از کافران را مگذار.
)قرآن کریم سوره نوح آیه۲۶(
یکی قانون جبران که هر عملی عکس العمل خودش را دارد و دیگر آنکه هر جنسی جنس خودش را جذب می کند.
پس هیچ کسی نیست که از این قوانین مستثنی باشد. و کسی که من ذهنی را نگه دارد حتما دچار غرق و طوفان خواهد شد. زیرا مقاومت دارد و بد کردار و بد اندیش است.
و دیگر اینکه با تمامی لطف و بخشش و کرم زندگی قانون جذب کار خودش را می کند و انسان های خبیث، هم جنس خودشان را جذب می کنند، چنان که انسان های پاک نیز هم جنس خودشان و پاکان را جذب می نمایند.
قفا همی خور و اندر مکش کلا گردن
که چنان گلو که تو داری سزای صفع و قفاست
صفع: سیلی
قفا: پس گردنی
کلا :ای کل، ای کچل
پس ای کچل من ذهنی، که سر ذهنت مرتب می خارد، یعنی از این فکر به آن فکر می پری، سرکشی نکن و درد سیلی زندگی را بکش، تا بیدار شوی. زیرا این گلوی سیری ناپذیر من ذهنی تو، سزاوار این سیلی خوردن است و این کاملا به عدل و حق است و هیچ ظلمی به تو نرفته است. این همان جف القلم است یعنی قلم خشک می شود به آنچه تو مینویسی در این لحظه، برای خودت.
کژ روی جَفَ القلم کژ آیدت
راستی آری سعادت زایدت
مولوی، مثنوی دفتر پنجم بیت ۳۱۳۳
جَفَ القلم بما اَنتَ لاقٍ
قلم خشک شد به آنچه سزاوار بودی
]حدیث [
گلو گشاده چو فرج ماده خران
که......خر نرهد زو، چو پیش او برخاست
بخور تو ای سگ گرگین، شکنبه و سرگین
شکنبه و دهن سگ، بلی سزا به سزاست
مولانا در تمامی این ابیات به قانون جذب اشاره دارد و قانون جبران، یعنی عمل و عکس العمل را بیان می کند که بله سزای انسانی که من ذهنی دارد همین است که مورد بدترین دردها واقع می شود ولی رها هم نمی کند این من ذهنی را و دردهایش را. و این سزا خیلی به جا و طبق قوانین زندگی است. این انسان خوراکش چیزهای پست و بدبو است که همان همانیدگی ها هستند و قاعدتاً درد آن را هم خواهد کشید. و باز می گوید:
بیا بخور خر مرده، سگ شکار نه ای
ز پوز و زشکم و طلعت تو خود پیداست
تودر من ذهنی لایق شکار کردن زندگی نیستی در این لحظه، چون تو برای شکار بزرگ وعالی تربیت نشده ای واین هااز افکار وگفتار ورفتار تو کاملا پیداست که این کاره نیستی.سگ ولگرد من ذهنی که دنبال شکار مرده وپراز درد می گردد،کی نویی وشادی وطرب وطراوت ودیگر برکات زندگی را دراین لحظه می تواند شکار کند؟ این نوع شکار کردن، کار انسان های زنده به حضور است که، آزاده هستندکه در فضای یکتایی به دنبال شکار هستند.
رها کن این همه را، نام یارو دلبر گو
که زشتها که بدو در رسد همه زیباست
که کیمیاست پناه وی و تعلق او
مُصَرَّف همه ذرات اسفل و اعلاست
نهان کند دو جهان را، درون یک ذرّه
که از تصرُّف او عقل گول و نابیناست
خوب حالا درد هایی که من ذهنی برایت به وجود آورده را دیدی و مرور کردی،این برای یادآوری چارق ایاز کافی است. حالا بیا به این لحظه، که زندگی در این لحظه است. درسته که هنوز دردهای زیادی را با خود حمل می کنی اما با ورود به این لحظه و فضا گشایی و صبر، شکر و پرهیز
زیبایی معشوق تو را در بر می گیرد، حالت به یکباره خوش می شود و از جنس شادی اصیل می شوی.
این قرین شدن با یار و ذکر او را گفتن، که همان فضا گشایی است، همانند کیمیا مس وجودت را به طلای حضور تبدیل می کند زیرا حس تعلق داشتن به زندگی و احساس یگانگی کردن با او در هر چیزی تصرف و تغییر ایجاد می کند، زیرا آن چیز و یا آن کس فورا جنس اصلی اش را که زندگی است شناسایی می کند و همانند زندگی پر از برکات عشق می شود.
نمی بینی که زندگی زیبایی، آفرینندگی، فراوانی، عشق، خرد، هدایت و امنیت و قدرت بی نهایت خودش و هزاران برکت دیگرش را در ذره ای به نام انسان پنهان کرده است؟ هرچند باعقل و دید جزوی نمی توان به هوشیاری حضور و عدم درون و برکاتش دست یافت.
بدان که زیرکی عقل جمله دهلیزی است
اگر به علم فلاطون بود، برون سراست
حالا دیگر با این همه دردی که از عقل من ذهنی کشیدی باید متوجه شده باشی که عقل زیرک من ذهنی که از همانیدگی ها وجهان بیرون می آید قابل اعتماد نیست و کارافزا است و تنها عقل کارآمد و نور افزاعقل زندگی است که از مرکز عدم می آید.
جنون عشق به از صد هزار گردون عقل
که عقل دعوی سر کرد و عشق بی سر و پاست
هر آنک سر بودش، بیم سر، همش باشد
حریف بیم نباشد، هر آنکه شیر وَغاست
و َغا:جنگ
رود درونه ی سم الخیاط، رشته ی عشق
که سر ندارد و بی سر، مجرد و یکتاست
عاشق واقعی سر ندارد و هر کس این موهبت عشق نصیبش شده باشد، عقل زندگی را دست اول، در این لحظه، می گیرد و بنابراین صادقانه می گوید، نمی دانم، اما، انسان من ذهنی، ادعای می دانم دارد و واقعاً فکر می کند همه چیز را می داند.
این انسان من ذهنی، همیشه نگران است که، نکند لو برود که، نمی داند، یا شرایط طبق می دانم هایش، پیش نرود و رسوا شود. امامرد حقّ که ادعای می دانم ندارد که بخواهد بترسد که آبرویش برود. بنابراین با اعتماد به زندگی در چالش ها، مردانه، پیش می رود و همانند شیر، زندگی می کند.
این شیر حق، با زندگی یکی شده است، سر ندارد. بنابراین راحت از روزن این لحظه که مانند سوراخ سوزن، تنگ است می گذرد.
سم الخیاط :سوراخ سوزن
قلاوزی کندش سوزن و روان کندش
که تا وصال ببخشد به پاره ها که جداست
زندگی همانند سوزن، این انسان بی سر را، هدایت و رهبری می کند. تا او در این لحظه، بتواند خودش را، از پاره های همانیدگی جمع کند و این هوشیاری آزاد شده را، به زندگی پیوند بزند و با زندگی یکتا شود.
حدیث سوزن و رشته بهل، که باریک است
حدیث موسی جان کن، که با ید بیضاست
حدیث و قصه ی آن بحر خوش دلی ها گو
که قطره قطره ی او مایه ی دو صد دریاست
اگر از مثال سوراخ سوزن و نخ متوجه نشدی که موضوع چیست، مهم نیست رها کن این مثال ها را، و جان را در خودت حس کن ، ببین این بدنت با چی حرکت می کنه. نفس می کشه و می بینه؟ یک جان ورای این جان حسی در خودت حس می کنی که چهار بعدت را اداره می کند، اون را حس کن، که از اون انرژی به دست و عملت می ریزه.
و اگر این جان را در خودت شناسایی کنی متوجه بی نهایت بودنش می شوی همانند دریای بی کرانه ای که پر از برکات است و هر قطره اش زنده کننده ی هزاران دریای دیگر است.
چو کاسه بر سر بحری و بی خبر ازبحر
ببین زموج ترا هر نفس چه گردش هاست
تو مانند یک کاسه روی بحر یکتایی قرار گرفته ای. نمی بینی که این بحر تو را به حرکت در می آورد و تکان هایی به صورت چالش، برایت پیش می آورد تا متوجه شوی، باید غرق این دریا شوی و هوای سرت را، بدهی برود و با عقل زندگی، خودت را آکنده سازی؟
باعشق و احترام
فاطمه
عجله من ذهنی و فضاگشایی - خانم زهره از کانادا
فایل صوتی «عجله من ذهنی و فضاگشایی» - خانم زهره از کانادا
با سلام
دیوان شمس، غزل شمارهی ۳۰۸، برنامه ۹۰۵
خوابم ببستهای، بگشا ای قمر نقاب
تا سجدههایِ شُکر کند پیشت آفتاب
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهی ۳۰۸
خواب بستن: شورانیدن و بازداشتن کسی از خواب
ای خدا ای زندگی و ای قمر! اینک به درگاه تو آمدهام و از تو طلب دارم که نقاب از پرده همانیدگیهایم بگشایی که این همانیدگیها مرا به خواب ذهن فرو بردهاند و حجابی شدهاند بر تبدیل و زندهشدنم به تو. که اگر تو این حجابها را از وجود من بزدایی، آفتاب درونم که ذرهذره در من بالا آمده سجده شکر به درگاهت به جا میآورد، هرلحظه به فضاگشایی ادامه میدهد و بدون هیچ مقاومت و قضاوتی تسلیم توست.
دامانِ تو گرفتم و دستم بتافتی
هین دست درکشیدم، روی از وفا متاب
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهی ۳۰۸
تافتن: برگرداندن
ای خدا! من با انواع روشهایی که ذهنم نشانم میداد دامان تو را گرفتم و تو با پس زدن من به من نشان دادی که برای رسیدن به تو سببهای ذهنیام راه درستی نیستند. اینک که با آموزههای مولانای جان به ناکارآمدی ذهنم در تبدیل شدن به زندگی پیبردهام، ذهنم را کنار میگذارم و این بار با تسلیم و فضاگشایی کامل و با سکوت و بدون هیچ سوالی به درگاه تو میآیم. خدای بزرگ بر من رحم کن و از من روی متاب.
گفتی: مکن شتاب که آن هست فعلِ دیو*
دیو او بُوَد که مینکند سویِ تو شتاب
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهی ۳۰۸
*اشاره به حدیث: التأنّي مِنَ الله والعجلة مِنَ الشيطان: درنگ از خداوند و شتاب از شیطان است. ای خدا! ای زندگی! بارها و با اتفاقات قضا به ما نشان دادهای که در دام عجله منذهنی نیفتیم چرا که منذهنی عجول است و با عجله کارافزایی میکند. اما در فضاگشایی و تبدیل چه؟ آنجا اگر عجله نکنیم و هر لحظه پشتسرهم فضاگشایی نکنیم منذهنی دیونشانان ما را به کاهلی میکشاند و در راه تبدیل شدنمان کارشکنی میکند.
یا رب کنم، ببینم بر درگهِ نیاز
چندین هزار یا رب، مشتاقِ آن جواب
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهی ۳۰۸
ای خدای بزرگ! از سر نیاز و وفا در این لحظه به درگاه تو میآیم و با فضاگشاییهای پیدرپی به مرکز عدم متعهد میمانم تا تبدیل من صورت بگیرد. آنجاست که عشق در درون من زنده شده و چشم عدمبینم باز میشود و عدم را در همه انسانها میبیند. آنجاست که آشکارا میبیند که چندین هزار انسان عاشق و فضاگشا و حتی انسانهای منذهنی به درگاه تو پناه آوردهاند و زخمهای خود را به تو میسپارند که تو به خودت زندهشان کنی.
از خاک بیشتر دل و جانهایِ آتشین
مُستَسقیانه کوزه گرفته که آب آب
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهی ۳۰۸
بیشتر: به کنایه بسیار و بیش از شمار
مستسقیانه: چون تشنگان
دل و جان آتشینم که فضاگشایی میکند و دردهشیارانه میکشد و همانیدگیهایش را میسوزاند، هم آن جان آن است که با درد و سوز و نیاز به درگاه تو آمده و طلب آب حیات از تو دارد که به خودت زنده کنیاش، که بسوزانی این جان بدلیاش را و از خاک وجودش نور حضور را بیرون بکشی.
بر خاک رحم کن که از این چار عنصر او
بی دست و پاتر آمد در سیر و انقلاب
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهی ۳۰۸
انقلاب: تحول، تبدیل
ای خدا! ای زندگی! بر ما رحم کن. جان منذهنیام کاهل است و میل دارد در این فضای جسمی بماند و مدام مرا به آن فضای جسمی میکشد. خدا جانم وجود خاکی و جسمی من در انقلاب و تبدیل پویایی ندارد و هر لحظه هشیاری مرا میبلعد. رحم کن بر این وجود جسمی ما که خودش راه تبدیل را نمیداند و کاری از دستش برنمیآید. ای خدا ای زندگی به تو پناه میبرم که با عنایت و شفقت خود این وجود پر از درد و همانیدگی مرا بسوزانی و به خودت زندهاش کنی.
وقتی که او سبک شود، آن باد، پایِ اوست
لنگانه برجهد دو سه گامی پیِ سحاب
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهی ۳۰۸
لنگانه: مجازاً آنکه به زحمت و کوشش بسیار راه رود.
سحاب: ابر
جان خاکی و جسمی ما هر لحظه با فضاگشایی و تسلیم شدن در درگاه تو است که همانیدگیهایش را که تو بر او مینمایی شناسایی میکند و میاندازد و با انداختن هر همانیدگی سبکتر میشود و پویاییاش بیشتر میشود و سرعت میگیرد. و در جهت تبدیل شدن به تو به حرکت و جنب و جوش درمیآید. در ابتدای مسیر که هنوز آب حیات زندگی کاملاً در وجودمان جاری نشده لنگانیم و با درد هشیارانه بیشتری خودمان را به سمت تو میکشیم اما اگر انرژی زنده حیات تو در وجود ما جاری گردد آنجاست که مثل باد سبک و رها میشویم و با نیروی تو به حرکت درمیآییم و با سرعت بیشتری به سمت تبدیل میرویم و از آن ابر پرعنایتت بهره میجوییم.
تا خنده گیرد از تکِ آن لنگ برق را
و اندر شفاعت آید آن رعدِ خوش خطاب
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهی ۳۰۸
تک: دویدن
ای خدا و ای زندگی! این رحمت و عنایت توست که حرکت لنگان من به سوی خودت را نیز میپذیری و کمکاری و لنگان به سوی تو آمدنم را بر من خرده نمیگیری. هر ذره تلاش ما و دردهای هشیارانه کشیدنهای اندکمان در راه تبدیل به زندگی برای خدا خوشایند است و با هر شکستن همانیدگی صدای رعد رحمت و باران عنایت خدا بر ما باریدن میگیرد. رحمت و بخشش خدا خیلی خیلی بیشتر از طلب ماست.
با ساقیانِ ابر بگوید که: برجَهید
کز تشنگانِ خاک بجوشید اضطراب
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهی ۳۰۸
ساقیان ابر همان انسانهای بزرگ و زندهشده به حضور هستند که خداوند آنها را به عنوان پیر و راهنما برای ما انسانها که تشنه و طالب آب حیات زندگی هستیم فرستاده است. مولانا در این بیت به ما میگوید که تو اگر طلب داشته باشی و تشنه آب زندگی باشی و با مرکز عدم اضطراب انداختن همانیدگیها را داشته باشی، خداوند پیرها و راهنماها و بزرگان را برای هدایت و دستگیری تو در سر راهت قرار میدهد و آن بزرگان همچون مولانا ساقیان آب حیات زندگیاند و با هر فضاگشایی و هر بیداری جرعهای از شراب زندگی به دست تو میدهند.
گیرم که من نگویم، آخر نمیرسد
اندر مشامِ رحمت بویِ دلِ کباب؟
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهی ۳۰۸
نیازی نیست که ما با حرفزدن و توضیحدادن و تفسیر کردن دردها و همانیدگیهای خود را شرح دهیم و با حرف زدن به درگاه خدا برویم. گفتن و حرفزدن بیان دردها با دیدذهنی است و هر بیانی سببسازی ذهن است و کارافزایی است و مسیر تبدیل ما را سختتر میکند. همینکه ما طلب داشته باشیم و سکوت کنیم و صبر کنیم، خداوند از درد دل ما آگاه میشود و با عنایت خودش ما را هر لحظه به سوی خود میکشد.
پس ساقیانِ ابر همان دم روان شوند
با جَرّه و قِنینه و با مَشکِ پرشراب
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهی ۳۰۸
جَرّه: سبو
قِنینه: صُراحی، ظرف مخصوص شراب
عنایت زندگی برای همه انسانها موجود است اما هر کسی بر اساس میزان طلب و حضور و ظرفیتش از این چشمه آب حیات زندگی مینوشد. ساقیان حیات برای هر یک از جانهای تشنه در اندازههای مختلف شراب زندگی را میریزند.
خاموش و در خراب همیجوی گنجِ عشق
کاین گنج در بهار برویید از خراب
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهی ۳۰۸
خاموش باش! ذهنت را خاموش کن و تمام الگوها و چیدمانهای ذهنی که از ابتدای زندگی در ذهنت چیدهای را خراب کن. تمام این الگوهای خواستن، کنترلگری، نظم پارکی، مقاومت، قضاوت و خلاصه همه الگوهای ذهنی و همانیدگیهای مرکزت را باید خراب کنی تا از این خرابه گنج حضور و عشق تو ظهور کند. که همانا بهار حضور تو و زندگی مجددت به خزان همانیدگیهایت متصل است و تا آنها را نیندازی و پژمردهشان نکنی به بهار نمیرسی.
با تشکر و احترام
زهره از کانادا
شرح مثنوی دفتر پنجم، خر گرفته شدن ، برنامه ۸۵۹ گنج حضور - خانم الناز از ایتالیا
فایل صوتی «شرح مثنوی دفتر پنجم، خر گرفته شدن ، برنامه ۸۵۹ گنج حضور» - خانم الناز از ایتالیا
باسلام و درود
شرح ابیات ۲۵۳۴ تا ۲۵۵۹ از دفتر پنجم مثنوی معنوی، مولانا_ برنامه ۸۵۹ گنج حضور
« حکایت آن شخص که از ترس خویشتن را در خانهای انداخت رخها زرد چون زعفران لبها کبود چون نیل دست لرزان چون برگ درخت، خداوند خانه پرسید که خِیرست چه واقعه است گفت بیرون خر میگیرند به سُخره، گفت مبارک خر میگیرند تو خر نیستی چه میترسی؟ گفت خر به جِد میگیرند تمییز برخاسته است امروز ترسم که مرا خر گیرند.»
این حکایت در میانه ی داستان خر و روباه و شیر آمده، که بیان می کرد که اگر من ذهنی و همانیدگی ها راحفظ کنیم، درک عمیقی از گرفتاریمان نخواهیم داشت یعنی درحالی که دانش داریم و راه رستگاری را می توانیم با آوردن دلایل محکم به خودمان و دیگران توضیح بدهیم ولی در عمل برعکسش را انجام می دهیم و اعمال نفوذ دیگران را هم نمی توانیم خنثی کنیم پس نهایتا خریت من ذهنی مغلوب وسوسه انگیزی های روباهیت من ذهنی مان شده و قربانی جهان بیرون می گردیم.
پس جناب مولانا می فرماید با استدلال کردن نمی توان از شر من ذهنی خود و دیگران خلاص شد و برای به عمل درآوردن معانی باید فضا را باز کنیم تا مرکز عدم شده و قرین خود زندگی گردیم در غیر این صورت خر گرفته می شویم.
آن یکی در خانه یی در می گُریخت
زرد رُو و لب کبود و رنگ ریخت
شخصی با چهره ای زرد و لب های کبود و با رنگی پریده شتابان در خانه ای پناه می گیرد .
صاحب خانه بگفتش خیر هست
که همی لرزد تو را چون پیر دست؟
صاحبخانه به او گفت: خیر است. چرا دستانت مانندِ سالخوردگان می لرزد؟
واقعه چون ست؟ چون بگریختی؟
رنگ رخساره چنین چون ریختی؟
مگر چه اتفاقی افتاده است؟ چرا گریزانی؟ چرا رنگِ چهره ات اینگونه پریده است؟
این خانه می تواند فضای یکتایی باشد، کسانی که فهمیده اند چه واقعه ای در جهان بیرون برای انسان رخ داده برای گریز از شر این بلا ، ترسان و لرزان می خواهند به آنجا پناه ببرند. واقعه چه هست؟ چرا کسانی که از آن بویی می برند از جهان بیرون بیمناک می شوند؟
گفت : بهرِ سُخرۀ شاهِ حَرون
خر همی گیرند امروز از بُرون
آن پناهجو می گوید بیرون دارند خر می گیرند و برای بیگاری دادن به شاه حرون می برند. (بیرون، یعنی به واسطه جاذبه ها یا دردهای جهان؛ خر می گیرند: کنایه از اینکه هوشیاری آزاد انسان ها را به من ذهنی می کشند و سپس به انجام کار بی مزد برای شاه حرون یعنی نیروی همانش جمعی، وا می دارند.)
گفت می گیرند، کو خر جانِ عَم؟
چون نِه یی خر، رو، تو را زین چیست غم؟
صاحبخانه می گوید تو که خر نیستی، پس نگران چی هستی؟
جناب مولانا بشارت می دهند که اگر مرکز همانیده نباشد ما خر نیستیم پس جاذبه های جهان یا دردها نخواهند توانست ما را فریب بدهند و به واکنش بیندازند. بنابراین کسی که مرکزش عدم است قربانی رفتار هیچ کسی یا هیچ رویدادی نمی شود .
گفت: بس جِدّند و گرم اندر گرفت
گر خَرَم گیرند هم نَبوَد شِگفت
آن انسانی که از دنیای بیرون فراری شده می گوید: مزدوران خیلی جدی مشغول خر گرفتن هستند و اگر مرا هم خر بگیرند جای تعجبی ندارد.
یعنی انسانی که دید دویی و جسم پنداری دارد خیلی متمایل است که باورها و طرز دید خودش را به بقیه تحمیل کند زیرا حس امنیتش وابسته به باورها و ارزش های جمع و محیط است و هرچه افراد بیشتری با باورهای مشابه ببیند اطمینان بیشتری به خودش می یابد ولی اگر کسی را متفاوت ببیند گویی هویتش به چالش کشیده می شود، پس با تفاوتها می ستیزد.
بهرِ خرگیری برآوردند دست
جدِّ جِد، تمییز هم برخاسته ست
چنان جدی و بی درنگ فقط به خر گرفتن مشغولند که آدمی را از خر تشخیص نمی دهند و دستشان به هر باشنده ای می رسد به جای خر می گیرند.
در واقع انسان های همانیده با من ذهنی آنچنان غرق باورها و الگوها هستند که نمی توانند تشخیص دهند برخی از انسان ها اصلا از جنس فکر و عقیده نیستند و سعی در تغییر فکر و عقیده ی آنها بی اساس است. مثلا کودکان و انسان هایی که در حال خودشناسی هستند و بزرگان معنوی، اینها ورای باورها و چهاچوب های فکری پیش ساخته سِیر می کنند و رفتارشان زنده و طبیعی و بِکر است ولی این برای انسان های محبوس در من ذهنی قابل تشخیص نیست و به اشتباه تفاوت عملکردی آنها را ناشی از تفاوت های باورهایشان پنداشته لذا سعی در تغییر باورهای انسانهای آزاده می کنند، غافل از آنکه آنها اصلا مقید به باورها و ارزش های منجمد نیستند .
چونکه بی تمییزیان مان سَروَرند
صاحبِ خَر را به جایِ خر بَرند
و او ادامه می دهد، چون این افراد از نظر تعداد غالب هستند و در نقش های والدین و مربیان و حاکمان و گردندگان رسانه ها هستند بنابراین بر دیگران تسلط دارند و می توانند طرز دید و فکر خودشان را به دیگران نفوذ بدهند.
نیست شاه شهر ما بیهوده گیر
هست تمییزش سمیع است و بصیر
حضرت مولانا از زبان صاحب خانه می فرمایند که شاه جهان هستی خود عقل کل است که گردش کائنات زیر تصرّف قوانین اوست و او بی علت کیفر نمی دهد. اگر دچار گرفتاری شدی یا خر گرفته شده ای بدان که مرکزت همانیده بوده است و از پشت عینک آن نگاه کرده ای و در واقع خودت هم قدرت تمییز نداشته ای، اگر مرکزت عدم باشد پس بینا و شنوا به هوشیاری نظر شده و قوه ی تشخیصت هم درست کار می کند پس به نرمی از دام ها ی دیگران می گریزی.
یک نکته ی بسیار مهم و آموزنده که آقای شهبازی فرمودند، که "اگر در امتداد و یا در مقابل رفتار یا سخنِ من های ذهنی دیگران شروع به واکنش یا حرف زدن کردید یعنی آنموقع حتما شما هم دارید با من ذهنی تان عمل می کنید، چرا که در برابر هرچیزی مقاومت کنی از همان جنس می شوی"؛ [در واقع خر گرفته می شوی[.
آدمی باش و ز خرگیران مترس
خر نِه یی ای عیسی دوران مترس
آدمی باش یعنی قوّه شرح صدر را به کار بینداز تا این لحظه دم زندگی از تو جریان بگیرد، و از هیچ چیز نترس.
هرلحظه باید در هوشیاریمان داشته باشیم که، ظاهر این لحظه بازی است، تا زمانی که ظاهر را جدی نگیریم و تمام تمرکزمان روی باز نگه داشتن فضای باطنی باشد هرگز خر گرفته نخواهیم شد، بلکه مانند حضرت مسیح واسطه ی رساندن دم زندگی بخش به اطرافیان خواهیم بود.
اگر هنوز از برخورد با دیگران احساس ناراحتی داری حتما یک همانیدگی در مرکزت هست و شاید هنوز ناموس داری، توقع داری، انتظار قدردانی شدن و درک شدن و دریافت احترام داری که می رنجی، زندگی می گوید باید اینها را شناسایی کرده و نفی کنی و فضا را بینهایت بگشایی.
چرخ چارُم هم زِ نورِ تو پُر است
حاشَ لله که مقامت آخُر است
ادامه می دهد که تو هم مثل حضرت عیسی می توانی بعد چهارم وجودت که آسمان درونت است را باز کنی و از آنجا نور عشق و خرد دریافت کرده و با دم مسیحایی ات به این لحظه برکت ببخشی و دلهای افسرده خر گیرندگان را هم به زندگی مرتعش کنی.
تو زِ چرخ و اختران هم برتری
گرچه بهر مصلحت در آخُری
اگرچه انسان با یک سری اقلام و با من ذهنی همانیده است ولی آن موقتی است و حالا که راه بقای فیزیکی اش را آموخته دیگر نیازی نیست به همانیدگی ادامه بدهد و این لحظه به هیچ قضاوت و تفسیر ذهنی اش احتیاج ندارد، پس می توانی بدون نگرانی روی از ذهن برگردانده و برحسب سبب هایی که ذهنت نشان می دهد نگران خر گرفته شدن نباشی.
میر آخُر دیگر و خر دیگر است
نه هر آنکه اندر آخُر شد خر است
هر انسانی که وارد جهان شده با من ذهنی اش همانیده گشته ولی برخی افراد توجه زنده شان را از داخل من ذهنی کشیده اند بیرون و ناظر بر آن شده اند و اختیار چهار بعدشان را از زیر سلطه ی شرطی شدگی ها خارج کرده و در این لحظه هماهنگ با نَوایِ زندگی شده اند.
چه در افتادیم در دنبال خر
از گلستان گوی و از گلهای تر
می گوید دنبال خر نیوفت برای اینکه همه اش باید حرف بزنی همه اش باید ذهن کار کند، ذهن هم که کار کند من ذهنی به وجود می آید.
هرگز یادمان نرود که در هر شرایطی مسئولیت کیفیت هوشیاریمان با خودمان است پس به جای تمرکز روی دیگران و روی وضعیت چرا فضا را برای جاری شدن برکت زندگی به رویداد این لحظه باز نکنیم تا آتشی که از قضاوت و مقاومت برخواسته خاکستر شده و تبدیل به گلستان معارف شود؟
از انار و از تُرنج و شاخ سیب
وز شراب و شاهدان بی حساب
می توانیم از این بگوییم که همه ی ما مثل دانه های یک انار هستیم در آغوش فضای یکتایی، که نظم حکیمانه زندگی هرکداممان را برای سامان بخشیدن به محیطمان در جایی نشانده. می توانیم از کِشش غیبی بگوییم که همچون عطر دل انگیز نارنج استشمام می کنیم و ما را در پی خود به فضای گشوده می کشاند؛ از ثمرات فضاگشایی بگوییم که مثل شاخ سیب پربار است و چون شراب به تمام ابعاد وجودی مان جاری می شود و به هزار گونه به ما پیام می دهد و برای بیداری مان یاری می رساند.
یا از آن دریا که موجش گوهر است
گوهرش گوینده و بیناور است
می توانیم از رحمت و عنایت زندگی بگوییم که شامل حالمان شده و چشمانمان را به روی حقیقت هستی باز کرده، و به صورت صبر و شکر و پرهیز و رضا و پیغامهای معنوی از طریق ما بیان می شوند.
یا از آن مرغان که گل چین می کنند
بیضه ها زرّین و سیمین می کنند
چرا از عارفانی نگوییم که فضا را باز می کنند و خرد و عشق زندگی را دریافت کرده و به صورت پیغام بیدارکننده بیان می کنند به طوری که وقتی ما گوش جان به آنها می سپاریم و رویشان تامل می کنیم هوشیاری ما هم بر می خیزد و پر و بال پرواز و رفتن به سوی اصلمان می گشاییم.
یا از آن بازان که کبکان پرورند
هم نگون اِشکم هم اِستان می پَرند
چرا از بزرگانی نگوییم که به زندگی زنده شده اند و طالبان حقیقت را هم از بیرون تعلیم می دهند و هم از درون با ارتعاششان روی مرکز آنها اثر می گذارند و چرا از خودمان نگوییم که داریم هم با کار های بیرونی مثل عبادت و مراقبه و ذکر آگاه می شویم هم از درون فضاگشایی می کنیم و به اصلمان تبدیل می گردیم؟!
نردبان هایی ست پنهان در جهان
پایه پایه تا عنان آسمان
هوشیارشدن مراتب مختلفی دارد که با هربار فضاگشایی و شناسایی، قسمتی از هوشیاری از داخل همانیدگی بیرون کشیده شده و یک پایه به سوی بینهایت شدن بالا می رویم. پس دیگر پندار کمال و عجله و ناامیدی و شک را که آوازِ غول است جدی نگیریم و تمام توجه را بگذاریم روی باطن که فضا باز کردن اطراف آن احساسات است، تا خر گرفته نشویم و از این پایه ها هم عبور کنیم و بالا تر برویم .
هر گُره را نردبانی دیگر است
هر روش را آسمانی دیگر است
می گوید زندگی، هر شخصی و هر گروهی را با روش ها و عبور دادن از مراتبِ متفاوتی به خودش بیدار می کند؛ پس اگر سطح خودتان را با دیگری مقایسه کنید یا روش های دیگران را بسنجید و قضاوت کنید به ذهن می افتید.
روشن می شود وقتی خرد زندگی در حال هدایت باشندگان با نردبان های مختلف است، حبر و سنی ما که می خواهیم دیگران را مجبور کنیم از نردبان بدلیِ ذهن ساز ما استفاده کنند جز کارافزایی و اتلاف نیروی زندگی نیست.
هر یکی از حال دیگر بیخبر
ملک با پهنا و بیپایان و سر
فضای یکتای هوشیاری، بینهایت است و زندگی از بینهایت جهت در حال بیدار کردن هرانسان به خودش است که این در بیرون به صورت های گوناگون تجلی می نماید ولی ذهن جسم بین فقط آن صورت های متفاوت را میبیند و از دیدن حقیقت مشترک و همگرای زیر آنها بیخبر است. پس برای در امان ماندن از خطای دید من ذهنی، در برابر دیگران تنها باید فضا را باز کنیم تا نه خودمان خر بشویم نه دیگری را خر بگیریم.
این در آن حیران، که او از چیست خوش
وآن درین خیره که حیرت چیستش؟
ما وقتی با دید جسم بینی نگاه می کنیم وضعیت دیگران را با چهارچوب های ارزشی خودمان می سنجیم و اگر با قالبهای فکری ما جور نباشند درک نمی کنیم چرا دیگران شاد هستند و تصور می کنیم الکی خوش اند ولی غافل از این هستیم که آنها ریشه شان به زندگی وصل است و در حال تغذیه از منبع شادی و زندگی هستند. و انسان های آزاده هم تعجب می کند که چرا افراد دردمند هم با اینکه ریشه در فضای یکتایی دارند ولی از آن بُعد وجودشان غافل اند و در سطح و ظاهر گم شده و شادی شان را در گِرو اقلام فانی گذاشته و کیفیت زندگی را بر حسب چندی و چونی چیزها اندازه میگیرند؟!
صحن عرض الله واسع آمده
هر درختی از زمینی سر زده
زندگی عرصه ی بی نهایتی است که در این لحظه به صورتهای گوناگون متجلی می شود یعنی تمام فرمها وجوه مختلف یک زندگی هستند و با ظاهر و روشی متفاوت در حال کار برای منظوری یگانه اند مثل درختهایی که همه از خاک یک زمین روییده اند و برحسب طبیعت وجودشان با شیوه های متفاوت یک خاک را تبدیل به میوه های گوناگون می کنند.
بر درختان شکرگویان برگ و شاخ
که زهی ملک و زهی عرصه ی فراخ
در فضای گشوده رهایی از چهارچوبهای توهمی و تنشها و استرسها، استعدادهای بالقوه چهار بعد مادیمان هم به فعل تبدیل می شوند یعنی ذوق زندگی از ما جریان گرفته و ساختارهای زیبا می آفریند.
بلبلان گرد شکوفه پر گره
که از آنچه می خوری، ما را بده
انسانی که فضا را بینهایت گشوده و قائم شده روی هوش کل، این لحظه چون درخت بهاری پوشیده از شکوفه است، یعنی انبوه معارف زنده کننده از او بیان میشوند، و حقیقت جویان چون بلبلان عاشق به دور او و پیام هایش می گردند تا آنها هم از فیض برخودار شده و بتوانند خوش بنالند، یعنی طلب صادقانه بیابند.
با سپاس
الناز از ایتالیا
دو بُعد وجودی انسان - خانم رضوان از تهران
فایل صوتی «دو بُعد وجودی انسان» - خانم رضوان از تهران
به نام خدا
سلام و عرض ادب خدمت استاد شهبازی نازنین و دوستان و همراهان عزیز
«دو بُعد وجودی انسان»
انسان بصورت هشیاری بی فرم وارد جهان شده و بر اساسِ طرحِ تکاملی زندگی، برای بقا خود و یادگیری جدایی، با اقلام جهانی همانیده می شود.
بر اساس پیمان الست قرار بوده که بعد از مدتِ کوتاهی با شناسایی، همانیدگیها از مرکز ما به حاشیه بروند، اما بر اثر ناآگاهی، تربیت غلط، نداشتنِ بینشِ لازم و مهمتر از همه آشِنا نبودن با بزرگان و مفاهیم اصیل معنوی همانیدگیها را در مرکز نگه داشتیم و به آنها چسبیدیم و حسِ وجود به آنها تزریق کردیم. غافل از اینکه با این کار مرکز عدم را که قرار بود چهار برکتِ اصلیِ زندگی یعنی عقل، حس امنیت، هدایت و قدرت را از او بگیریم پوشاندیم و عملا گرفتار کُفر شدیم و خود را در چاه تاریک ذهن زندانی کردیم. و بجای آنکه خواستار زندگی از هشیاری حضور و مرکز عدم که بُعد اصلی ماست باشیم گدای زندگی از من ذهنی که دارای عقل جزویی و محدود اندیش می باشد شدیم.
متاسفانه با پیروی کردن از عقل جسمی از مسیر اصلی زندگی دور شدیم و به درد و رنج افتادیم، و بر اثر تقلید از جمع، درد و رنج روال عادی زندگیمان شد.
خواستن تائید و توجه و برتر در آمدن، ما را در مسیر هرچه بیشتر بهتر انداخت، بدون اینکه فکر کنیم که آیا لازم است!؟
حتی در درد و رنج هم این شعار من ذهنی را عملی کردیم !هیچگاه با خود فکر نکردیم که آیا لازم است کینه و رنجش را سالها نگه داریم؟
آیا لازم است که اینقدر از اطرافیان خود توقع داشته باشیم؟
پرداختن به امیال و خواسته های من ذهنی سبب شد که بُعد جسمانی ما قویتر شود و از بُعد معنوی و مرکز عدم دور و دورتر شویم.
حال آنکه خداوند همیشه و در همه حال به فکر بُعدِ معنوی ما بوده و هست و اصل و ذات ما همیشه خواستار یکی شدن با زندگی می باشد.
مولانا در دفتر دوم دو بُعد وجودی انسان را اینگونه بیان می کند:
در وجود ما هزاران کرگ و خوک
صالح و ناصالح و خوب و خَشوک
حکم،آن خور است کان غالبتر است
چون که زَر بیش از مِس آمد آن زَر است
ساعتی گرگی درآید در بشر
ساعتی یوسف رُخی همچو قمر
ابیات ۱۴۱۷-۱۴۱۸ و ۱۴۲۰ از دفتر دوم مثنوی
و بسته به کیفیت فضاگشاییِ ما هر لحظه از مرکز ما خوی و صفتی نمایان میشود.
هر زمان در سینه نوعی سَر کُند
گاه دیو و، گه مَلَک، گه دام و دَد
مثنوی-دفتر دوم-بیت ۱۴۲۶
برای رهایی از من ذهنی و خاصیتهای مُخربِ آن تنها چاره ما تسلیم بودن در برابر زندگی و آشتی با اتفاقاتی ست که خداوند از سَرِ لطف برای بیداریِ ما بوجود میآورد که با فضاگشایی در اطراف آنها و تمرکز روی خود بشرط خاموش بودن ذهن و کنار زدن عینکِ همانیدگیها بدونِ مقاومت و قضاوت اجازه می دهیم گوش عدم شنو و چشم عدم بین ما وارد عمل شود تا بُعدِ معنوی ما تقویت شود.
مولانا می فرماید:
دل تو را در کویِ اهلِ دل کَشَد
تَن تو را در حَبس آب و گِل کَشَد
هین غذایِ دل بِده از هَمدلی
رو بِجو اِقبال را از مُقبِلی
مثنوی -دفتراول-ابیات ۷۲۵ و ۷۲۶
دل، مرکز عدم می خواهد ما را به فضای یکتایی بِبَرد در حالیکه هشیاری جسمی ما را در ذهن همانیده نگه میدارد، مولانا به ما هشدار می دهد که اگر می خواهی تبدیل در تو صورت بگیرد باید از فضای گشوده شده و مرکز عدم به دل و جانت غذا بدهی و اگر می خواهی از حقیقتِ فضای یکتایی آگاه شوی باید قرین انسانهای زنده به حضور شوی.
درون ما انسانها همیشه دو نیرو در تضاد و جدال با هم می باشند؛
آبِ گِل خواهد که در دریا رَود
گِل گرفته پایِ آب و می کشد
گر رهاند پایِ خود از دستِ گِل
گِل بِماند خُشک و او شُد مستقل
مثنوی-دفتر سوم-ابیات ۲۲۵۴ و ۲۲۵۵
در ارتباط با دو بُعد انسان شعری زیبا از زنده یاد فریدون مُشیری هست:
گُفت دانایی که: گرگی خیره سر
هست پنهان در نهادِ هر بَشر
هر که گرگش را در اندازد به خاک
رفته رفته می شود انسانِ پاک
وآن گه با گرگش مُدارا می کند
خلق و خوی گرگ پیدا می کند
در جوانی جانِ گرگت را بگیر
وای اگر این گرگ گَردت با تو پیر
روز پیری، گر که باشی هم چو شیر
ناتوانی در مصافِ گرگِ پیر
مردمان گر یکدگر را می درند
گرگهاشان رَهنما و رَهبرند
وآن ستمکاران که با هم مَحرم اند
گرگ هاشان آشنایانِ هم اند
گرگ ها همراه و انسانها غریب
با که باید گفت این حالِ عجیب؟
سپاس بیکران
با احترام، رضوان از تهران
قرین و تجربه شخصی - خانم زهرا سلامتی از زاهدان
فایل صوتی «قرین و تجربه شخصی» - خانم زهرا سلامتی از زاهدان
با درود و سپاس بر تمامی کائنات عالم هستی و آقای شهبازی نازنین.
برنامه ۹۰۴ بخش چهارم ، همراه با ابیات انتخابی.
و همراه با تجربیات زندگی شخصی ام.
موضوع :
عواملی که سبب میشود تغییر دادن خود سخت شود و انسان ها دچار جبر من ذهنی بشوند.
به نام خداوند عشق
ششمین عامل
حفظ نکردن خود از اثر قرین و اثر پذیری از جمع های من ذهنی.
ما انسان ها غافل از آنیم که بر روی یکدیگر در اثر هم صحبتی و همنشینی تاثیرگذار می باشیم.
و این پندار کمال ماست که خود را آسیب ناپذیر پنداشته که میگوییم :
هرجا بروم و با هر کسی رفت و آمد و گفتگو داشته باشم روی من اثر نمی گذارد و یا در هر جمعی می توانم حاضر شوم .
و جمع های من ذهنی اثرات منفی روی من نخواهند داشت .
میرود از سینه ها در سینه ها
از ره پنهان صلاح و کینهها
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۲۱
یعنی از مرکز من به مرکز دیگران هم صلاح که همان انرژی بیدار کننده و خوب، و هم انرژی محدود کننده و منقبض کننده منتقل می گردد و اثر گذار می باشد .
و اما تجربه شخصی و خانوادگی ام :
در گذشته در جمع همکارانم حاضر می شدم و در گفتگوهای آنها شرکت میکردم و در واقع میتوان گفت که مجلس گرمکن آنها .
و اهل سخنان بی مورد که در خیلی موارد مورد استقبال آنان واقع میشد .
و گفتگوهای که در این زمینه صورت میگرفت هیچکدام ثمره و نتیجه و بار معنوی را در بر نداشت .
و فقط برای پر کردن اوقات بیکاریمان بود .
و غافل از این بودم که چگونه وقت با ارزش خود را به بیهوده گویی و گزافه گویی صرف می کنم .
حق ذات پاک الله الصمد
که بود به مار بد از یار بد
مار بد جانی ستاند از سلیم
یار بد آرد سوی نار مقیم
از قرین بی قول و گفتگوی او
خو بدزدد دل نهان از خوی او
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، ابیات ۲۶۳۴ الی ۲۶۳۶
سوگند به ذات پاک خداوند متعال که من امتداد اویم .
و غافل از این بودم که :
دوستان و همکارانم انرژی زنده کننده مرا در دردهای خود ذخیره می کردند که خود از مار سمی گزنده تر و کشنده تر است.
و حتی بدون گفتگو کردن دل هایمان انرژی ها را از همدیگر دریافت می نمایند.
شاید آنها از من انرژی می گرفتند ولی برای شخص خود من هیچ سود و هیچ بار معنوی را در بر نداشت.
هر که را دیدی ز کوثر خشک لب
دشمنش می دار همچون مرگ و تب
گر چه بابای تو ست و مام تو
کو حقیقت ست خون آشام تو
از خلیل حق بیاموز این سیر
که شد او بیزار اول از پدر
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، ابیات ۱۲۳۷ الی ۱۲۳۹
چرا که آنها از جنس عشق و فراوان اندیشی و کوثر الهی نبودند و از من فقط برای پر کردن اوقات فراغت خود استفاده می کردند و با من ارتباط داشتند
حتی این داستان در جمع خانوادگی همسرم هم وجود داشت.
اما از زمانی که با برنامه گنج حضور آشنا شدم نگرش و بینش جدیدی در من شکل گرفت.
و آهسته آهسته و ناخواسته بدون اینکه خودم بخواهم یا بدانم از جمع دوستان و همکاران و بستگانم کنار گذاشته شدم.
و دیگر نتوانستم در گفتگوهای آنها شرکت کنم و بارها خودشان عنوان میکردند که دیگر زهرای سابق نیستی و از جمع ما خیلی فاصله گرفتهای .
خداوند را هزاران بار شکر و سپاس که این آگاهی در من صورت گرفت .
که از خلیل پیامبر بیاموزم که :
حال چه خانواده و چه دوستان و هر شخصی که می خواهد باشد من باید از خود مراقبت کرده و مواظبت .
که قرین و همنشینم را با گزینش و آگاهی انتخاب کنم که تا در من عشق و زندگی را به ارتعاش در بیاورد .
نه اینکه انرژی زنده کننده زندگی را از من بگیرد .
عامل هفتم :
تقلید از دیگران :
فضایی من ذهنی فضای شک و تقلید است و سیستم و برنامهریزی آن اینگونه بنا شده است که همواره ما را به شک و تقلید وا دارد .
مر مرا تقلیدشان بر باد داد
که دو صد لعنت بر آن تقلید باد
خاصه تقلید چنین بی حاصلان
خشم ابراهیم بر با آفلان
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۶۳ و ۵۶۴
و اگر بخواهم در این مورد تجربه دیگری را بیان کنم این است که :
چه تقلیدهای کورکورانه ای را مطابق با الگوهای پیشینیانم انجام میدادم بدون اینکه بدانم هدف از انجام دادن آنها چیست ؟
به عنوان مثال :
نمازهای چندین رکعتی را میخواندم که فقط خستگی جسمانی را برایم به همراه داشت .
و یا آداب و رسوم خاصی را در ایام مختلف انجام می دادم فقط صرفا برای این بود که اگر انجام نشود گناه محسوب میشود .
و یا عیب است و ایراد .
و یا مردم و جامعه چه خواهند گفت .
و حتی در انتخاب کردن نام فرزندانم هم این عقاید و رسوم را انجام داده ام .
از آنجایی که در روز خاصی متولد شده بودند حتماً بایستی به نام آن شخص خاص نامگذاری می کردیم و اسم آنها را انتخاب .
بدون اینکه خودمان میل و رغبتی برای آن نامگذاریها داشته باشیم .
و این انتخاب و تقلید از جمع و اجتماع بود که حق انتخاب را از ما گرفته بود .
و این اجازه به ما داده نشد در حالی که ما مجهز به چشم و گوش و خرد و دانایی ایزدی هستیم .
و هم اراده آزاد داریم و هم حق انتخاب .
ولی من تمرکزم را بر روی چیزهای گذرا قرار داده بودم و از آنها کورکورانه بر اساس الگوهای شرطی شده گی ذهن تقلید میکردم .
هشتمین عامل :
پرهیز نکردن از اخبار پر سر و صدای بیرونی و یا به طور کلی هر خوراک مسموم بیرونی.
در گذشته به شدت علاقمند به اخبار و مسائل سیاسی روز و اجتماع و جامعه بودم و همچنین برنامه ورزشی خاص تلویزیونی را با حرارت زیاد دنبال میکردم .
و این کار مرا معتاد که هر روز صبح که به سر کارم حاضر میشدم مسائل سیاسی و خبری جامعه و جهان را با همکارانم عنوان می کردم .
که بیشتر اوقات باعث دعوا و جر و بحث و دلخوری های ما میشد .
و آنچنان در پندار کمال خود غرق بودم که می پنداشتم که میتوانم جامعه و اجتماع و جهان را تغییر دهم و کاسه ی داغتر از آش شده بودم .
گفت مفتی ضرورت هم تویی
بی ضرورت گر خوری مجرم شوی
ور ضرورت هست هم پرهیز به
ور خوری باری ضمان آن بده
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۳۰ و ۵۳۱
و از مفتی ضرورت نا آگاه که :
آیا ضرورتی دارد که این انرژی مخرب سیاسی را وارد وجود خدایتم کنم؟
که اثرات منفی آن را در محیط کار و یا در محیط خانواده و جامعه پراکنده سازم؟
و غافل از اینکه :
در این زمینه جریمه خواهم شد و آن هم سر دردهای بود که ناشی از آن بحث های بی مورد بر من وارد می شد که باید با دل و جان خریداری می کردم .
بدون اینکه در این زمینه فکر و دور اندیشی داشته باشم .
که آیا لازم است که :
این کار را انجام می دهی؟
و آیا مربوط به تو می باشد که بدون آگاهی خود را دخالت می دهی؟
عامل نهم :
تمرکز بر تغییر دادن یک انسان دیگر و یا تغییر دادن جامعه به جای تمرکز بر تغییر دادن شخص خود .
تمرکز بر روی دیگران تمرکز روی خود و تمرکز تغییر دادن خود را از ما میگیرد و تمام انرژی ما صرف دیگران و تمرکز و کنترل کردن آنها می شود بدون اینکه نتیجه ای را در بر داشته باشد .
تا کنی مر غیر را حبر و سنی
خویش را بد خو و خالی می کنی
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۹۶
و حال تجربه شخصی ام:
از آنجایی که با همسر بیمار و مصرفکننده ام زندگی میکنم در گذشته تلاش و سعی ام بر این بود که او را بتوانم در مسیر تغییر قرار دهم که بهبودی او حاصل گردد.
و برایش نسخه پیچی می کردم و شروع به قضاوت کردن.
و با وهم و پندار کمالم می خواستم تجربیات و دانش ذهنی خود را در اختیار او قرار بدهم.
و ناآگاه از این بودم که اینها شاید برای شخص من کار برد دارد و به درد او نمی خورد.
او خودش باید تمایل و پذیرش تغییر را داشته باشد.
و این خود محیط خانوادگی ام را به شدت متشنج می کرد و مرا خسته و رنجورتر و خالی از خدایت درون می ساخت.
و یا همچنان در صدد این بودم که فرزندانم را مجبور به درس خواندن کنم که این خود باعث می شد از آنها دورتر و دورتر گردم.
مُرده خود را رها کرده ست او
مُرده بیگانه را جوید رفو
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۱
و همچنین در من ذهنی ام سرپوشی بر روی ایراداتم قرار داده بودم که مرا از خودم غافل می ساخت .
که اشتباهاتم را نمی توانستم ببینم و در افسانه من ذهنی ام دست و پا می زدم.
و روز به روز افسرده تر و لاغرتر میشدم.
ولی بر روی اشتباهات دیگران تمرکز داشته و انرژی زنده خود را صرف آنها می کردم .
دهمین عامل :
عدم قبول مسئولیت هوشیاری خود ، ملامت ، شکایت ، و انداختن تقصیر بر عهده دیگران .
و من نمیخواستم مسئولیت خود را قبول کنم و مسئولیت پذیر باشم .
چرا که سطح هوشیاری حضورم به شدت پایین آمده بود و در دردهایی که برای خود درست کرده گیج و سر در گم بودم .
و ناله و شکایت داشته و تقصیر را برگردن دیگران میانداختم .
و غافل از این بودم که :
فعل توست این غصه های دم به دم
این بود معنی قد جف القلم
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۸۲
و این اعمال و رفتار و کردار خودم بود که زندگی ام را ترسیم می کرد .
و انعکاس درون خودم بود که داستان زندگی ام را می نوشت .
چون بکاری جو نروید غیر جو
قرض تو کردی ز که خواهی گرو ؟
جرم خود را بر کسی دیگر منه
هوش و گوش خود بدین پاداش ده
جرم بر خود نه که تو خود کاشتی
با جزا و عدلِ حق کن آشتی
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، ابیات ۴۲۵ الی ۴۲۷
من جو دردهای من ذهنی را در خانوادهام پراکنده می کردم و انتظار داشتم که محصول دیگری را برداشت کنم
و جرم و ایراد و مسئولیت خود را بر دوش دیگران قرار داده بودم .
و از خداوند عزیز و مهربان شاکی که چرا زندگی ام درست نمیشود؟
و یا چرا زندگی مرا درست نمیکند؟
و با پاداش و عدل خداوند آشتی نبودم .
و می پنداشتم که اوست که این زندگی مرا اینگونه رقم زده است .
در حالی که غافل بودم :
خودم انتخاب خود را دردها و رنجش ها قرار داده .
و نمیخواستم که زیر بار مسئولیت بروم و به شکایت و ملامت و سرزنش کردن دیگران خود را مشغول ساخته .
و نمیتوانستم با عدل و جزای حق الهی آشتی کنم و مرکزم را از همانیدگی ها عدم سازم و فضا گشایی و پذیرش اتفاق لحظه را داشته باشم .
و در پایان: وقتی که خرد بیمنتهای کائنات سرگرم کار است زندگی شخصی کوچک من زهرا را هم اداره میکند.
ای ز غم مُرده که دست از نان تهی است
چون غفور است و رحیم این ترس چیست؟
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۸۷
پر انرژی و سالم بمانید .
خیلی ممنون، خدانگهدار شما .
زهرا سلامتی، از زاهدان .
پیغام عشق - خانم طاهره از بندرعباس
فایل صوتی «پیغام عشق» - خانم طاهره از بندرعباس
به نام عشق
ای عقل باش حیران نی وصل جو نه هجران
دیوان شمس، غزل ۳۰۶
فقط باش، یک باشنده و تماشاگر. عقلت را حیران کن. زندگی در حیرانیست. تا این عقل کوچک و همهچیزدان، ساکت نشود ما پیوسته در هوشیاری جسمی، دردها، باورها و همانیدگیها سرگردانیم. زیر شلاق خواستن های مکرر و تمام نشدنی این من توهمی هستیم .
تنها راه نجات بی خویشیست. تنها با تسلیم و رضاست که خویش تقلبی خود را رها میکنیم. ما بخاطر منمان به صلیب تن میخکوب میشویم. وقتی تسلیم میشویم از میخ درد و رنج آزاد میشویم. اگر ما به عشق تبریز که همان هوشیاری حضور است زنده شدیم و حس کردیم که زندگی ما را در آغوش گرفته و خودش را از ما بیان میکند، مثل یک آفتاب شروع به درخشیدن میکنیم و غم نمی تواند ما را تهدید کند. حس تنهایی نمیکنیم. حس تنهایی از مشخصات من ذهنیست. اگر از جنس عشق باشیم دیگر تنها نیستیم. چون با همه چیز و همه کس حس یکپارچگی میکنیم .در فضای وحدت حس تنهایی وجود ندارد.
با سپاس فراوان طاهره از بندر عباس
چشمهٔ ابدیِ حیات، دمِ ایزدی - خانم سارا از آلمان
فایل صوتی «چشمهٔ ابدیِ حیات، دمِ ایزدی» - خانم سارا از آلمان
چشمهی ابدیِ حیات، دمِ ایزدی:
ای بسا کاریزِ پنهان، همچنین
مُتَّصل با جانتان، یا غافِلین
- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۵۹۱
جز نَفَختُ، کآن ز وَهّاب آمدهست
روح را باش، آن دگرها بیهُدهست
- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۵۹۴
کاریز که در بیت بالا آمده یعنی قنات، جاییکه از آن آب جاری است. نَفَختُ یعنی دمیدم، وَهّاب مربوط به خداوند است و یعنی بسیار بخشنده. در قرآن آمده که خداوند روح خود را به انسان دمید.
مولانا میگوید چشمهی جاودانِ حیات این دمِ ایزدی است که خدواند بخشنده آن را در روحِ انسان دمیده. همهی حیات، زیبایی و برکات از آن دم میآید. امّا دمِ خدا یا زندگی از جنسِ جسم نیست، با هوشیاریِ جسمی نمیتوان آن را شناخت. باید با فضاگشایی به آن زنده شد. جان جسمیِ، تنِ فیزیکیِ، فکرها و هیجانات اصل نیستند، آنها مثلِ همهی جسمها فانی میشوند. اصل دمِ ایزدی است. مولانا آن دم را یک کاریز، یا چشمهی پنهانی مینامد که به جانِ هر انسانی وصل است. با هشیار شدن به این چشمه انسان برکات را به چهار بعدِ خود و به جهان جاری میکند و از آن چیزی که ذهن نشان میدهد و به چشمههای بیرون مربوط است بینیاز میشود. زندگی از درون انسان به بیرون جاری میشود نه برعکس.
شرطِ این بیداری این است که هشیارانه منِ ذهنی را بدهیم و بجای آن به اصلِ چشمه زنده شویم. یعنی در مسیر بیداری لحظه به لحظه منِ ذهنی را هشیارانه نفی کنیم. نفی کردنِ هشیارانهی منِ ذهنی یعنی ناظرِ به ذهن بودن و شناسایی آن چیزی که ما در اصل آن نیستیم. با فضاگشایی، ناظر بودن و صبر اطراف آن چیزی که نیستیم کنفکان زندگی به مرور ما را هر چه بیشتر به فضای گشوده که همان دمِ ایزدی است بیدار میکند.
این یعنیفضاگشایی اطراف ترسها و بقیهی دردها مثل خشم، حسادت، حس کمیابی، حرص، فضاگشایی اطرافِ هر چیزی که به خواستههای من ذهنی تعلق دارد، فضاگشایی اطرافِ انواع «رسمِ وفاها» یعنی باورهایی که از فکرهای پیشساخته میآیند و میگویند این کار را حتماً باید اینطور و آنطور انجام داد، یا اینکه به خدا میتوان با یک رسم وفای خاص که ذهن ما تعریف کرده زنده شد.
فضاگشایی همچنین یعنی راحت بودن با خراب شدن نظمِ پارکِ ذهن، نترسیدن از شاد بودن و فراوانیِ همه چیز، مهربانی با خود، بخشیدن و استفاده از همهی استعدادها و تواناییهاییکه زندگی به انسان بخشیده.
و نهایتاً مولانا میگوید با اجرای این شرطِ دادنِ منِ ذهنی، زندگی ما را به بینهایت و ابدیتش زنده میکند.
حَبَّذا آن شرط و شادا آن جزا
آن جزایِ دلنوازِ جانفزا
- مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۸۵
حَبَّذا یعنی خوشا. خوشا به این شرطِ مبارک و جزای شادیبخش که زنده شدن به زندگیست.
ای بسا کاریزِ پنهان، همچنین
مُتَّصل با جانتان، یا غافِلین
ای کشیده ز آسمان و از زمین
مایهها، تا گشته جسمِ تو سَمین
عاریهست این، کم همیباید فشارد
کآنچه بگرفتی، همی باید گزارد
جز نَفَختُ، کآن ز وَهّاب آمدهست
روح را باش، آن دگرها بیهُدهست
- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۵۹۱ تا ۳۵۹۴
دمِ او جان دهدت رو ز نَفَخْتُ بپذیر
کارِ او کُنْ فَیَکُونَست، نه موقوفِ علل
- مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۴۴
شُهره کاریزیست پُر آبِ حیات
آب کَش، تا بَردَمد از تو نبات
- مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۳۰۱
حَبَّذا کاریزِ اصلِ چیزها
فارغت آرَد ازین کاریزها
- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۵۹۶
حَبَّذا آن شرط و شادا آن جزا
آن جزایِ دلنوازِ جانفزا
- مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۸۵
- با عشق و احترام، سارا از آلمان -
اتقوا- خانم مهردخت از چالوس
فایل صوتی «اتقوا»- خانم مهردخت از چالوس
به نام عشق و ایزد منان و سلام بر همه عاشقانش.
آن دِرَم دادن، سخی را لایق است
جان سپردن خود سخایِ عاشق است
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۲۳۵
اگر ما عاشق واقعی هستیم، در جان سپردن هم سخاوتمندیم و از بخشیدن این جان منذهنی و دارائیهایش که همانیدگیهای ماست ترسی نداریم. همانطور که بخشیدن مادیات شایسته انسان سخاوتمند است، اگر همانیدگیهایمان را هم ببخشیم و جان منذهنی خود را نثار معشوق کنیم، آنوقت عاشق واقعی هستیم.
اگر عاشق واقعی باشیم و صداقت داشته باشیم و فکرهایمان را در این لحظه خودمان تولید کنیم، پس در فضای پرهیز هستیم و مالک فکرهای خودمان میشویم؛ درنتیجه اختیار ما در دست منذهنی نیست و در این لحظه ذهن نمیتواند ما را به هر سویی یا فکری بکشاند. اگر این قدرت اختیار و انتخاب را هم نداریم؛ یعنی نمیتوانیم اتّقوا را رعایت کنیم بهتر است بگوییم من نمیدانم و اختیار خود را بهدست بزرگی چون مولانا بسپاریم تا ما را راهنمایی کند و فضای پرهیز را در ما بیشتر سازد. ما به کمک ابیاتش باید به درجهای برسیم که این اختیار را داشته باشیم تا از فکری به فکر دیگر هرلحظه نپریم و ناظر ذهن خود شویم؛ بهعبارتی قرین ما، حضور ناظر ما شود که بهترین راه گشودن درِ فضای درون ماست، آنوقت آنچه ذهن به ما نشان میدهد برایمان بیاهمیت میشود و از کار میافتد.
اختیار آن را نکو باشد که او
مالکِ خود باشد اندر اِتَّقُوا
اِتَّقُوا: بترسید، تقوا پیشه کنید.
چون نباشد حفظ و تقوی، زینهار
دور کن آلت، بینداز اختیار
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، ابیات ۶۵۰-۶۴۹
زینهار: بر حذر باش، کلمه تنبیه
گاهیاوقات ما ممکن است در این لحظه قادر نباشیم ناظر ذهنمان شویم و قربانی اتفاق گردیم؛ اما حداقل مدت کوتاهی پس از آن اتفاق برگردیم و با کار کردن روی این ابیات اختیار را بهدست بگیریم تا درست عمل کنیم؛ یعنی بیاییم خود را بازبینی کنیم و نقص خود را ببینیم و دواسبه یا شتابان در رفع آن بکوشیم، وگرنه زهر این مار منذهنی تا مدت طولانی و تا ابد ما و اطرافیان را در آتش خود میسوزاند.
هر که نقصِ خویش را دید و شناخت
اندر اِستِکمال خود، دو اسبه تاخت
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۱۲
اِستِکمال: به کمال رسانیدن، کمال خواهی
دو اسبه تاختن: کنایه از شتاب کردن و به شتاب رفتن
خودم این تجربه را داشتم و این کار را کردم و چقدر نتیجهاش عالی بود. با آن اتفاق شناختم که منذهنی بودم که در ظاهر خود را میشکند و کوچک میکند و حرفهای زیبا میزند، یک دفعه یک اتفاق، سرگین مرا زیر و رو میکند و خصلت منِ بهظاهر خوشاخلاق و صاف را رو میکند. پس نباید پندار کمال از خودم داشته باشم که فرد معنوی شدم و زلالم، بلکه فقط این شرایطم را بپذیرم و به کار روی خودم ادامه دهم. آگاه باشم که این آرامشهای سطحی واقعی نیستند و حتی سبب کاهش جان اصلیام از طریق پندار کمال میشوند.
گرچه خود را بس شکسته بیند او
آبِ صافی دان و سِرگین زیرِ جُو
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۱۷
سِرگین: مدفوعِ چهارپایان
مولانای عزیز میگوید:
زآن نمیپَرّد به سویِ ذوالْجَلال
کو گُمانی میبَرَد خود را کمال
علّتی بتّر ز پندارِ کمال
نیست اندر جانِ تو ای ذُودَلال
مولوی، مثنوی، دفتر اول، ابیات ۳۲۱۴-۳۲۱۳
ذُودَلال: صاحب ناز و کرشمه
یکی از اقلام این پندار کمال «میدانمهای» ماست که ما خود را در همدان، فضای سرد منذهنی میبینیم. این همهدانیهای ما دردافزا و سرمازاست و ما با این تصویر ذهنی که همهدان است نمیتوانیم بهسوی خدا برویم و آینه او شویم. چون دیگران را مسئول دردهای خود میدانیم و خود را زیر نورافکن قرار نمیدهیم و زیر بار مسئولیت اشتباهات خود نمیرویم؛ پس این نوع زندگی باعث کاهش جان اصلی ما میشود.
ای بسا سرمستِ نار و نارجو
خویشتن را نورِ مطلق داند او
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ١٣۶۶
نار: آتش
یا تو پنداری که تو نان میخوری
زَهرِ مار و کاهشِ جان میخوری
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ٣۴۵۷
در پایان یادآور میشوم که از دو طریق میتوانیم خود را از چنگال منذهنی خود نجات دهیم: یکی از طریق فضاگشایی در اینلحظه و ناظر ذهن بودن تا خدا خودش کمکمان کند و دیگری از یک پیری چون مولانای جان کمک بگیریم؛ بهعبارتی انتخاب و اختیار منذهنی خود را کنار بگذاریم و به سخنان این پیر گوش دهیم و شک هم نکنیم تا جوی نفس ما را که با گل و لای تهنشین شده پاک کند و بدانیم با منذهنی ما نمیتوانیم این کار را انجام دهیم؛ زیرا مولانای عزیز میگوید:
در تگِ جُو هست سِرگین ای فَتی
گرچه جُو صافی نماید مر تو را
تَگ: ژرفا، عمق، پایین
فَتی': جوان، جوانمرد
هست پیرِ راهْدانِ پُرفِطَن
جویهایِ نفْس و تن را جویکَن
فِطَن: جمع فِطْنَه، به معنی زیرکی، هوشیاری، دانایی
جویْ خود را کَی توانَد پاک کرد؟
نافع از علمِ خدا شُد علمِ مرد
کی تراشد تیغ، دستهی خویش را؟
رَو، به جرّاحی سپار این ریش را
مولوی، مثنوی، دفتر اول، ابیات۳۲۲۲-۳۲۱۹
ریش: زخم، جراحت
و اگر پیر مرهمی هم بر زخم ما گذاشت، نگوییم خودمان کردیم و این دردها را درمان کردیم، چون این حرف ما هم جزو پندار کمال است و از علم و خرد خداوند که این لحظه به ما میتواند بریزد ذینفع نمیشویم.
ور نهد مَرْهَم بر آن ریشِ تو، پیر
آن زمان ساکن شود درد و نَفیر
مَرْهَم: دارویی که روی زخم می نهند
نَفیر: ناله و زاری و فریاد
تا که پنداری که صحّت یافتهست
پرتوِ مَرْهَم بر آنجا تافتهست
هین ز مَرْهَم سر مَکَش ای پشتْریش
و آن ز پرتو دان، مَدان از اصلِ خویش
مولوی، مثنوی، دفتر اول، ابیات ۳۲۲۷-۳۲۲۵
با سپاس فراوان
مهردخت از چالوس
Archive
- April 2026
- September 2025
- March 2025
- February 2025
- January 2025
- December 2024
- November 2024
- October 2024
- September 2024
- August 2024
- June 2024
- March 2024
- February 2024
- January 2024
- December 2023
- November 2023
- October 2023
- September 2023
- August 2023
- July 2023
- June 2023
- May 2023
- April 2023
- March 2023
- February 2023
- January 2023
- December 2022
- November 2022
- October 2022
- September 2022
- August 2022
- July 2022
- June 2022
- May 2022
- April 2022
- March 2022
- February 2022
- January 2022
- December 2021
- November 2021
- October 2021
- September 2021
- August 2021
- July 2021
- June 2021
- May 2021
Today visitors:
32
Time base: Pacific Daylight Time








