برنامه شماره ۱۰۵۵ گنج حضور
اجرا: پرویز شهبازی
تاریخ اجرا: ۱۲ می ۲۰۲۶ - ۲۳ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵
برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۵۵ بر روی این لینک کلیک کنید.
برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)
اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه
اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری
برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی بر روی این لینک کلیک کنید.
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۶۵۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1658, Divan e Shams
عاشقم، از عاشقان نگریختم
وز مَصاف ای پهلوان، نگریختم
حمله بردم سویِ شیران همچو شیر
همچو روبه از میان نگریختم
قصدِ بامِ آسمان میداشتم
از میانِ نردبان نگریختم
چونکه من دارو بُدَم هر درد را
از صُداعِ(۱) این و آن نگریختم
هیچ دیدی دارو کز دردی گریخت؟
داروَم من، همچنان نگریختم
پیروِ پیغامبران بودم به جان
من ز تهدیدِ خسان نگریختم
زنده کوشم در شکارِ زندگی
زنده باشم، چون ز جان نگریختم
چشمِ تیراندازش آنگه یافتم
که ز تیرِ خرکمان(۲) نگریختم
زخمِ تیغ و تیرِ من منصور شد
چونکه از زخمِ سِنان(۳) نگریختم
بحرِ قندم، از تُرُش باکیم نیست
سودمندم، از زیان نگریختم
شمس تبریزی چو آمد آشکار
ز آشکارا و نهان نگریختم
(۱) صُداع: زحمت، دردسر، سردرد
(۲) خرکمان: کمان بزرگ و قوی
(۳) سِنان: سرنیزه
-----------
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۹۰۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2904, Divan e Shams
عاقبت از عاشقان بگریختی
وز مَصاف(۴) ای پهلوان، بگریختی
سویِ شیران حمله بردی همچو شیر
همچو روبه از میان بگریختی
قصدِ بامِ آسمان میداشتی
از میانِ نردبان بگریختی
(۴) مَصاف: جنگ، میدان جنگ
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287
او فضولی بوده است از اِنقباض
کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۲۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #623, Divan e Shams
عاشق شدهای ای دل، سودات مبارک باد
از جا و مکان رَستی، آنجات مبارک باد
از هر دو جهان بگذر، تنها زن و تنها خور
تا مُلک و مَلَک گویند: تنهات مبارک باد
ای پیشروِ مردی، امروز تو برخوردی
ای زاهدِ فردایی(۵)، فردات مبارک باد
(۵) فردایی: منتظر فردای قیامت، منتظر آینده
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۲۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2029, Divan e Shams
ای مرغِ آسمانی، آمد گهِ پریدن
وی آهویِ معانی، آمد گهِ چریدن
ای عاشقِ جَریده(۶)، بر عاشقان گُزیده
بگذر ز آفریده، بنگر در آفریدن
(۶) جَریده: یگانه، تنها
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۳۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2834, Divan e Shams
همه خَلق در کَشاکَش، تو خراب و مست و دلخَوش
همه را نَظاره میکن، هَله از کنارِ بامی
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #27, Divan e Shams
غازی(۷) به دستِ پورِ(۸) خود شمشیرِ چوبین میدهد
تا او در آن اُستا(۹) شود، شمشیر گیرد در غَزا(۱۰)
عشقی که بر انسان بُوَد، شمشیرِ چوبین آن بود
آن عشق با رحمان شود، چون آخر آید ابتلا(۱۱)
عشقِ زلیخا ابتدا، بر یوسف آمد سالها
شد آخر آن عشقِ خدا، میکرد بر یوسف قَفا(۱۲و۱۳)
(۷) غازی: جنگجو
(۸) پور: پسر
(۹) اُستا: استاد
(۱۰) غَزا: جنگ
(۱۱) ابتلا: امتحان، بیماری
(۱۲) قَفا: پشت
(۱۳) قَفا کردن: پشت کردن، روی گردانیدن
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #1072
درنگر در شرحِ(۱۴) دل در اندرون
تا نیاید طعنهٔ لاٰتُبْصِرُون
قرآن کریم، سورهٔ ذاریات (۵۱)، آیهٔ ۲۱
Quran, Adh-Dhaariyat(#51), Line #21
«و فِي أَنفُسِکُمْ أَفَلَاٰ تُبْصِروُنَ.»
«آیات حق در درون شماست آیا نمیبینید؟»
(۱۴) شرح: باز کردن
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #348
چون جفا آری، فرستد گوشمال(۱۵)
تا ز نقصان(۱۶) وارَوی(۱۷) سویِ کمال
(۱۵) گوشمال: گوشمالی، تنبیه، تأدیب
(۱۶) نقصان: کمی، کاستی
(۱۷) وارفتن: برگشتن، بازگشتن
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۲۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3624
رحمتی، بی علّتی بی خدمتی
آید از دریا مبارک ساعتی
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ١٩۴١
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1941
رحمت اندر رحمت آمد تا به سَر
بر یکی رحمت فِرو مآ ای پسر
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۵۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2657
اصلشان بَد بود آن اهلِ سبا
میرمیدندی(۱۸) ز اسبابِ لِقا(۱۹)
(۱۸) میرمیدندی: ابراز انزجار میکردند؛ دوری میکردند، فرار میکردند.
(۱۹) اسبابِ لقا: چیزها و یا کسانی که سببِ دیدار خدا میشوند.
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ٣١۴۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3145
ذرّهای گر جهدِ تو افزون بُوَد
در ترازویِ خدا موزون بُوَد
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۴۰۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #400, Divan e Shams
لیک طبع(۲۰) از اصلِ(۲۱) رنج و غصّهها بررُسته است(۲۲)
در پِیِ رنج و بلاها، عاشقِ بیطایل(۲۳ و ۲۴) است
(۲۰) طبع: من ذهنی
(۲۱) اصل: در اینجا یعنی ریشه
(۲۲) بررُستهاست: روییدهاست.
(۲۳) طایل: وسیع، گسترده، فایده و سود
(۲۴) بیطایل: بیفایده، بیهوده
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۷۶۳
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2763
نردبانِ خلق، این ما و منیست
عاقبت زین نردبان افتادنیست
هر که بالاتر رود، ابلهتر است
کاستخوان او بَتَر خواهد شکست
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۳۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1337
خلقْ رنجورِ دِق(۲۵) و بیچارهاند
وز خِداعِ(۲۶) دیو، سیلیبارهاند(۲۷)
(۲۵) دِق: نوعی بیماریِ روانی
(۲۶) خِداع: حیلهگری
(۲۷) سیلیباره: کسیکه میل فراوانی به زدن سیلی دارد.
در اینجا مراد کسی است که خوی آزار و تهاجم بسیار داشته باشد.
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۶۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #362
قبض(۲۸) دیدی چارهٔ آن قبض کن
زآنکه سَرها جمله میرویَد زِ بُن(۲۹)
بسط دیدی، بسطِ خود را آب دِه
چون برآید میوه، با اصحاب(۳۰) دِه
(۲۸) قبض: گرفتگی، دلتنگی و رنج
(۲۹) بُن: ریشه
(۳۰) اصحاب: یاران
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۳۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1736
رحمتی دان امتحانِ تلخ را
نِقمتی(۳۱) دان مُلکِ مَرْو و بلخ را
(۳۱) نِقمت: عذاب، عقوبت
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۰۲
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #702
پیشِ این خورشید کاو بس روشنی است
در حقیقت هر دلیلی رهزنی است
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۳۸۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3389
با حضورِ آفتابِ باکمال
رهنمایی جُستن از شمع و ذُبال(۳۲)
(۳۲) ذُبال: ذُباله، فتیله، فتیلۀ شمع یا چراغ
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۳۹۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3391
بیگمان تَرکِ ادب باشد ز ما
کفرِ نعمت باشد و فعلِ هوا
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۴۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1941
هرکجا تابم ز مِشکاتِ(۳۳) دَمی
حل شد آنجا مشکلات عالَمی
(۳۳) مِشکات: چراغدان
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۹۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #97
ای لِقایِ(۳۴) تو جوابِ هر سؤال
مشکل از تو حَل شود بی قیل و قال
(۳۴) لِقا: دیدارِ خداوند
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۶۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #560
عقده(۳۵) را بگشاده گیر ای مُنتهی(۳۶)
عقدهای سخت است بر کیسهٔ تهی
در گشادِ عُقدهها گشتی تو پیر
عقدهٔ چندی دگر بگشاده گیر
عُقدهای کآن بر گلویِ ماست سخت
که بدانی که خَسی(۳۷) یا نیکبخت
(۳۵) عقده: گره، منظور مسائل ذهنی است.
(۳۶) مُنتهی: به انتها رسیده
(۳۷) خَس: خار، خاشاک، پست و فرومایه
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۳۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1938
رُو که بییَسْمَع وَ بییُبْصِر(۳۸) توی
سِر توی، چه جای صاحبسِر توی
(۳۸) بییَسْمَع و بییُبصِر: به وسیلهٔ من میشنود و به وسیلهٔ من میبیند.
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2876
پس بدید او بیحجاب اسرار را
سِیرِ روحِ مؤمن و کُفّار را
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ١۵٠٢
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1502
خویش را تسلیم کن بر دامِ مُزد
وانگه از خود بی زِ خود چیزی بدُزد
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۹۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #591
هیچ کُنجی بی دَد(۳۹) و بی دام نیست
جز به خلوتگاهِ حق، آرام نیست
کُنجِ زندانِ جهانِ ناگُزیر
نیست بی پامُزد(۴۰) و بی دَقُّالْحَصیر(۴۱)
واللَّـه ار سوراخِ موشی دررَوی
مُبتلایِ گربهچنگالی شَوی
(۳۹) دَد: حیوانِ درّنده و وحشی
(۴۰) پامُزد: حقّالقدم، اُجرتِ قاصد
(۴۱) دَقُّالْحَصیر: پاگشا، نوعی مهمانی برای خانهٔ نو
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۰۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4305
خادعِ(۴۲) دردَند درمانهایِ ژاژ(۴۳)
رهزناند و زرسِتانان، رسمِ باژ(۴۴)
(۴۲) خادع: فریبکار، نیرنگباز، فریبدهنده
(۴۳) ژاژ: بیهوده، یاوه
(۴۴) باژ: باج، خراج
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵٠٠
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2500
درگذر از فضل و از جَلدی(۴۵) و فن
کارْ خدمت دارد و خُلقِ حَسَن
(۴۵) جَلدی: چابکی، چالاکی
از صُداعِ این و آن نگریختم
چون جفا آری، فرستد گوشمال(۴۶)
تا ز نقصان(۴۷) وارَوی(۴۸) سویِ کمال
(۴۶) گوشمال: گوشمالی، تنبیه، تأدیب
(۴۷) نقصان: کمی، کاستی
(۴۸) وارفتن: برگشتن، بازگشتن
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۹۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #94
در حقیقت هر عدو(۴۹) داروی توست
کیمیا و نافع و دِلجویِ توست
که ازو اندر گُریزی در خَلا(۵۰)
استعانت(۵۱) جویی از لطفِ خدا
(۴۹) عدو: دشمن
(۵۰) خَلا: خلوت، خلوتگاه
(۵۱) استعانت: یاری خواستن، یاری، کمک
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۲۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3227
هین ز مَرْهَم(۵۲) سر مَکَش ای پشتریش(۵۳)
و آن ز پرتو دان، مَدان از اصلِ خویش
(۵۲) مَرْهَم: دارو
(۵۳) پشتریش: آنکه پشتش زخم است.
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۷۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3574
تاجِ کَرَّمْناست بر فرقِ سَرَت
طوقِ(۵۴) اَعْطَیْناکَ آویزِ بَرت
قرآن کریم، سورهٔ اسراء (۱۷)، آیهٔ ۷۰
Quran, Al-Israa(#17), Line #70
«وَ لَقَدْ كَرَّمْنَا بَنِي آدَمَ وَ …»
«ما فرزندان آدم را كرامت بخشيديم و …»
قرآن کریم، سورهٔ کوثر (۱۰۸)، آیهٔ ۱
Quran, Al-Kawthar(#108), Line #1
«إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ.»
«ما كوثر را به تو عطا كرديم.»
(۵۴) طوق: گردنبند
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۵۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #3150
بس جفا گویند شَهْ را پیشِ ما
که برو، جَفَّالقَلَم، کم کن وفا
معنی جَفَّالقَلَم کی آن بُوَد
که جفاها با وفا یکسان بُوَد؟
بَل جفا را هم جفا جَفَّالْقَلَم
وآن وفا را هم وفا جَفَّالْقَلَم
حدیث
«جَفَّالْقَلَمُ بِما اَنْتَ لاقٍ.»
«خشک شد قلم به آنچه سزاوار بودی.»
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۳۱۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #4319
پیروِ پیغمبرانیْ رَه سپر
طعنهٔ خلقان همه بادی شُمَر
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #407
در زمانه صاحبِ دامی بُوَد
همچو ما احمق که صیدِ خود کند؟!
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴٠٩
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #409
آنکه ارزد صید را، عشق است و بس
لیک او کِی گنجد اندر دامِ کس؟
تو مگر آییّ و صیدِ او شَوی
دام بگْذاری، به دامِ او رَوی
عشق میگوید به گوشم پستپست(۵۵)
صید بودن خوشتر از صیّادی است
(۵۵) پستپست: آهستهآهسته
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۱۶۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2164
از حضور اولیا گر بِسْکُلی(۵۶)
تو هلاکی، زآنکه جزوِ بی کُلی
(۵۶) بِسْکُلی: از مصدر سِکُلیدن و گُسلیدن بهمعنی جدا شدن، جدا شوی.
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۱۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2214
چون شَوی دور از حضورِ اولیا
در حقیقت گشتهیی دور از خدا
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۱۶۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2166
یک بَدَست(۵۷) از جمع رفتن یک زمان
مکرِ شیطان باشد، این نیکو بدان
(۵۷) بَدَست: وجب
که ز تیرِ خرکمان نگریختم
چونکه از زخمِ سِنان نگریختم
چون جفا آری، فرستد گوشمال(۵۸)
تا ز نقصان(۵۹) وارَوی(۶۰) سویِ کمال
چون تو وردی(۶۱) ترک کردی در روش(۶۲)
بر تو قبضی آید از رنج و تَبِش(۶۳)
آن ادب کردن بُوَد یعنی: مَکُن
هیچ تحویلی(۶۴ و ۶۵) از آن عهدِ کَهُن
پیش از آن کاین قبض زنجیری شود
این که دلگیریست، پاگیری شود
رنج معقولت شود محسوس و فاش
تا نگیری این اشارت را به لاش(۶۶)
(۵۸) گوشمال: گوشمالی، تنبیه، تأدیب
(۵۹) نقصان: کمی، کاستی
(۶۰) وارفتن: برگشتن، بازگشتن
(۶۱) وِرد: دعا، خواندنِ چیزی به دفعات
(۶۲) روش: سلوک
(۶۳) تَبِش: گرمی، حرارت
(۶۴) تحویل: تغییر و تبدیل، دگرگونی
(۶۵) تحویلی مکن: تغییر نده، (مَجاز) سرپیچی مکن.
(۶۶) به لاش گرفتن: آن را بیارزش شمردن
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳٠۵
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1305
تیر را مَشْکَن که آن تیرِ شَهیست
نیست پَرتاوی(۶۷)، ز شَصتِ آگهیست
ما رَمَیْتَ اِذ رَمَیْتَ گفت حق
کار حق بر کارها دارد سَبَق
قرآن کریم، سورهٔ انفال (۸)، آیهٔ ۱۷
Quran, Al-Anfaal(#8), Line #17
«… وَ مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ … .»
«… و آنگاه كه تير مىانداختى، تو تير نمىانداختى، خدا بود كه تير مىانداخت، … .»
خشمِ خود بشکن، تو مَشکن تیر را
چشمِ خشمت خون شمارَد شیر را
(۶۷) پَرتاوی: پرتابشده، پرتابی
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ٢۴٨٠
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2480
تا کنون کردی چنین، اکنون مکن
تیره کردی آب را، افزون مکن
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۶۵۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2654, Divan e Shams
جراحت راست دارو حُسنِ یوسف
دوا جُستن ز هر جرّاح تا کِی؟
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #20
قوم، بر وی سرکهها میریختند
نوح را دریا فزون میریخت قند
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۶۰۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1600
گر سخن خواهی که گویی چون شِکَر
صبر کن از حرص و، این حلوا مَخَور
صبر، باشد مُشْتَهای(۶۸) زیرکان
هست حلوا، آرزویِ کودکان
(۶۸) مُشْتَها: خواسته، خواهش
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۸۴۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1847
چون نپرسی، زودتر کشفت شود
مرغِ صبر از جمله پَرّانتر بُوَد
ور بپرسی دیرتر حاصل شود
سهل(۶۹) از بیصبریت مشکل شود
(۶۹) سَهل: آسان
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۹۰۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2907
گر شوم مشغولِ اِشکال و جواب
تشنگان را کِی توانم داد آب؟
گر تو اِشکالی به کلّی و حَرَج(۷۰)
صبر کن، اَلصّبرُ مِفتاحُ الْفَرَج(۷۱)
(۷۰) حَرَج: تنگی و فشار
(۷۱) الصّبرُ مِفتاحُ الْفَرَج: صبر کلیدِ درِ رستگاری و نجات است.
ای لِقایِ(۷۲) تو جوابِ هر سؤال
ترجمانی هر چه ما را در دل است
دستگیری هر که پایش در گِل است
(۷۲) لِقا: دیدار، در اینجا مراد دیدارِ خداوند است.
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۱۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1410
صبرِ جملهٔ انبیا با مُنکران
کردشان خاصِ حق و صاحِبقِران(۷۳)
هر که را بینی یکی جامهٔ دُرُست
دان که او آن را به صبر و کسب جُست
هرکه را دیدی برهنه و بینوا
هست بر بیصبریِ او آن گوا
هرکه مُستَوْحِش(۷۴) بُوَد، پُر غصّه جان
کرده باشد با دَغایی(۷۵) اِقتران
صبر اگر کردی و اِلفِ(۷۶) با وفا
از فِراق او نخوردی این قَفا
خُوی(۷۷) با حق ساختی، چون انگبین
با لَبَن(۷۸) که لاٰ اُحِبُّالْـآفِلین(۷۹)
لاجَرَم تنها نماندی همچنان
کآتشی مانده به راه از کاروان
چون ز بیصبری قرینِ غیر شد
در فِراقش پُرغم و بیخیر شد
صُحبتت چون هست زَرِّ دَهْدَهی(۸۰)
پیشِ خاین چون امانت مینهی؟
خوی با او کن کامانتهایِ تو
ایمن آید از اُفول و از عُتُو(۸۱)
خوی با او کن که خو را آفرید
خویهای انبیا را پَرورید
بَرّهیی بدْهی، رَمِه(۸۲) بازَت دهد
پرورندهٔ هر صفت خود رَب بُوَد
بَرّه پیشِ گرگ امانت مینهی!
گرگ و یوسف را مَفَرما همرهی
گرگ اگر با تو نماید روبَهی
هین مکن باور، که نآید زو بِهی
جاهل ار با تو نماید همدلی
عاقبت زخمت زند از جاهلی
(۷۳) صاحبقِران: نیکطالع، خوشاقبال
(۷۴) مُستَوْحِش: بیمناک
(۷۵) دغا: حیلهگر
(۷۶) اِلف: دوستی
(۷۷) خوی: عادت، در اینجا بهمعنی اُنس و اُلفت
(۷۸) لَبَن: شیر
(۷۹) لاٰ اُحِبُّالْـآفِلین: من چیزهای آفل و گذرا را دوست ندارم.
(۸۰) زَرِّ دَهدَهی: طلای ناب
(۸۱) عُتُو: مخففِ عُتُوّ بهمعنی تعدّی و تجاوز
(۸۲) رَمِه: گَلّهٔ گاو، گوسفند و یا اسب
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۹۰۱
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1901
ای خُنُک آن را که بیند رویِ تو
یا درافتد ناگهان در کویِ تو
ای روانِ پاک، بستوده تو را
چند گفتم ژاژ و بیهوده تو را
ای خداوند و شهنشاه و امیر
من نگفتم، جهلِ من گفت، آن مگیر
شَمّهیی(۸۳) زین حال اگر دانستمی
گفتنِ بیهوده کِی دانستمی؟
(۸۳) شَمّه: لفظاً به معنى يک بار بوييدن است،
اما در فارسى به معنى چيز اندک از هرچيز به كار مىرود.
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۳۹
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1739
باز مکرّر کردنِ صوفی، سؤال را
گفت صوفی: قادر است آن مُستعان(۸۴)
که کند سودایِ ما را بیزیان
آنکه آتش را کند وَرد(۸۵) و شَجَر(۸۶)
هم تواند کرد این را بیضرر
آنکه گُل آرَد برون از عینِ خار
هم تواند کرد این دی را بهار
آنکه زو هر سَرْو آزادی کند
قادر است ار غصّه را شادی کند
آنکه شد موجود از وی هر عدم
گر بدارد باقیاش، او را چه کم؟
آنکه تن را جان دهد تا حَی(۸۷) شود
گر نمیراند، زیانش کی شود؟
خود چه باشد گر ببخشد آن جواد(۸۸)؟
بنده را مقصودِ جان، بیاجتهاد
دور دارد از ضعیفان در کمین(۸۹)
مکرِ نَفْس و فتنهٔ دیوِ لعین(۹۰)
(۸۴) مُستَعان: یاریخواستهشده، یعنی کسی که از او استعانت کنند و یاری خواهند.
(۸۵) وَرد: گُل
(۸۶) شَجَر: درخت
(۸۷) حَی: زنده
(۸۸) جواد: بخشنده
(۸۹) کمین: پنهانگاه
(۹۰) لعین: لعنتشده، ملعون
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۴۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1747
جواب دادنِ قاضی، صوفی را
گفت قاضی: گر نبودی امرِ مُر(۹۱)
ور نبودی خوب و زشت و سنگ و دُر
ور نبودی نَفْس و شیطان و هوا
ور نبودی زخم و چالیش(۹۲) و وَغا(۹۳)
پس به چه نام و لقب خواندی مَلِک(۹۴)
بندگانِ خویش را ای مُنْتَهِک(۹۵)؟
چون بگفتی ای صبور و ای حَلیم(۹۶)؟
چون بگفتی ای شجاع و ای حکیم(۹۷)؟
صابرین(۹۸) و صادقین(۹۹) و مُنْفِقین(۱۰۰)
چون بُدی بیرهزن و دیوِ لعین(۱۰۱)؟
قرآن کریم، سورهٔ آل عمران (۳)، آیهٔ ۱۷
«الصَّابِرِينَ وَالصَّادِقِينَ وَالْقَانِتِينَ وَالْـمُنْفِقِينَ وَالْـمُسْتَغْفِرِينَ بِالْـأَسْحَارِ.»
«شكيبايان و راستگويان و فرمانبرداران و انفاقكنندگان و آنان كه در سحرگاهان آمرزش مىطلبند.»
رُستم و حمزه(۱۰۲) و مُخَنَّث(۱۰۳) یک بُدی
علم و حکمت باطل و مُنْدَک(۱۰۴) بُدی
علم و حکمت بهرِ راه و بیرهیست
چون همه ره باشد، آن حکمت تهیست
بهرِ این دُکّانِ طبعِ شورهآب
هر دو عالَم را روا داری خراب؟
من همی دانم که تو پاکی، نه خام
وین سؤالت هست از بهرِ عَوام(۱۰۵)
جُورِ(۱۰۶) دَوْران و هر آن رنجی که هست
سهلتر از بُعدِ(۱۰۷) حَقّ و غفلت است
زآنکه اینها بگذرند، آن نگذرد
دولت آن دارد که جان آگَه بَرد
(۹۱) مُر: تلخ
(۹۲) چالیش: چالِش، جنگ و کشمکش
(۹۳) وَغا: جنگ، پیکار
(۹۴) مَلِک: پادشاه
(۹۵) مُنْتَهِک: رسوا، در بعضی نسخهها مُنْهَتِک به معنی پردهدَر و هَتککننده آمده است.
(۹۶) حَلیم: فضاگشا
(۹۷) حَکیم: دانا، فرزانه
(۹۸) صابِرین: صبر کنندگان
(۹۹) صادقین: راستگویان
(۱۰۰) مُنْفِقین: انفاق کنندگان
(۱۰۱) لَعین: ملعون، لعنتشده
(۱۰۲) حَمزه: عموی پیامبر(ص)
(۱۰۳) مُخَنَّث: مردی که احوال و اطوار زنانه دارد. کنایه از مرد بدکار، ترسو
(۱۰۴) مُنْدَک: متلاشیشده
(۱۰۵) عَوام: عامهٔ مردم، مردم عادی و معمولاً بیسواد، همۀ خلق، اکثر مردم
(۱۰۶) جُور: ستم کردن
(۱۰۷) بُعد: دوری
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۵۸
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1758
حکایت در تقدیرِ آنکه صبر در رنجِ کار سهلتر از صبر در فِراقِ یار بود
آن یکی زن، شویِ خود را گفت: هی
ای مروّت را به یک ره کرده طی
هیچ تیمارم(۱۰۸) نمیداری چرا؟
تا به کِی باشم درین خواری چرا؟
گفت شو(۱۰۹): من نَفْقه(۱۱۰) چاره میکنم
گرچه عورم(۱۱۱)، دست و پایی میزنم
نفقه و کِسْوَهست(۱۱۲) واجب، ای صنم
از مَنَت این هر دو هست و نیست کم
آستینِ پیرهن بنمود زن
بس درشت و، پُر وَسَخ(۱۱۳) بُد پیرهن
گفت: از سختی تنم را میخورد
کس کسی را کِسوه زینسان آورد؟
گفت: ای زن یک سؤالت میکنم
مردِ درویشم، همین آمد فنم
این درشت است و غلیظ و ناپسند
لیک بِنْدیش، ای زنِ اندیشهمند
این درشت و زشتتر یا خود طلاق؟
این تو را مکروهتر یا خود فِراق
همچنان، ای خواجهٔ تشنیعزن(۱۱۴)
از بلا و فقر و از رنج و مِحَن(۱۱۵)
لاشک(۱۱۶)، این تَرکِ هوا تلخیدِه است
لیک از تلخیِّ بُعدِ(۱۱۷) حق بِهْ است
گر جِهاد و صَوْم(۱۱۸) سخت است و خشن
لیک این بهتر ز بُعدِ مُمْتحِن(۱۱۹)
رنج کی مانَد دَمی که ذُوالْـمِنَن(۱۲۰)
گویدت: چونی؟ تو ای رنجورِ من
ور نگوید، کِت(۱۲۱) نه آن فهم و فن است
لیک آن ذوقِ تو پرسش کردن است
آن مَلیحان(۱۲۲) که طبیبانِ دلاند
سویِ رنجوران به پرسش مایلاند
ور حذر(۱۲۳) از ننگ و از نامی کنند
چارهیی سازند و پیغامی کنند
ور نه، در دلْشان بود آن مُفْتَکَر(۱۲۴)
نیست معشوقی ز عاشق بیخبر
ای تو جویایِ نوادِر(۱۲۵) داستان
هم فسانهٔ عشقبازان را بخوان
بس بجوشیدی در این عهدِ مَدید(۱۲۶)
تُرکجوشی(۱۲۷) هم نگشتی ای قَدید(۱۲۸)
دیدهیی عمری تو داد و داوری
وآنگه از نادیدگان ناشیتری
هر که شاگردیش کرد، استاد شد
تو سپستر رفتهیی ای کورِ لُد(۱۲۹)
خود نبود از والدَیْنَت اختبار(۱۳۰)
هم نبودت عبرت از لیل و نهار؟
(۱۰۸) تیمار: پرستاری، نوازش، و مراقبت از شخص بیمار یا آسیبدیده، دلسوزی
(۱۰۹) شو: شوهر
(۱۱۰) نَفْقه: هزینۀ زندگی
(۱۱۱) عور: برهنه، در اینجا تهیدست
(۱۱۲) کِسْوَه: لباس
(۱۱۳) وَسَخ: چرک
(۱۱۴) تشنیعزن: ناسزاگو، بدگو، ایرادگیر
(۱۱۵) مِحَن: جمعِ محنت، رنجها، سختیها
(۱۱۶) لا شَک: بدون شک، بیتردید
(۱۱۷) بُعد: دوری
(۱۱۸) صَوم: روزه، روزه گرفتن
(۱۱۹) مُمتَحِن: امتحان کننده
(۱۲۰) ذُوالـْمِنَن: صاحب منتها، صاحب عطاها، از صفات خداوند
(۱۲۱) کِت: که تو را
(۱۲۲) مَلیح: نمکین، زیبا
(۱۲۳) حذر: پرهیز کردن، ترسیدن و دوری کردن از چیزی
(۱۲۴) مُفْتَکَر: در اینجا به معنی اندیشه و افتکار
(۱۲۵) نوادِر: جمعِ نادره، چیزهای کمیاب و نادر
(۱۲۶) مَدید: دراز، کشیده شده
(۱۲۷) تُرکجوش: گوشت نیمپز، نیمپخته
(۱۲۸) قَدید: گوشت خشک کردهٔ نمکسود
(۱۲۹) لُدّ: دشمنِ سرسخت، کوردل ستیزهگر
(۱۳۰) اختبار: آگاهی یافتن، آزمایش، تجربه
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۸۰
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1780
مَثَل
عارفی پُرسید از آن پیرِ کشیش
که تویی خواجه مُسِنتر یا که ریش؟
گفت: نه، من پیش از او زاییدهام
بی ز ریشی، بس جهان را دیدهام
گفت: ریشت شد سپید، از حال گشت
خویِ زشتِ تو نگردیدهست وَشْت(۱۳۱)
او پس از تو زاد و، از تو بگْذَرید
تو چنین خشکی ز سودایِ ثَرید(۱۳۲)
تو بر آن رنگی که اوّل زادهای
یک قدم زآن پیشتر ننهادهای
همچنان دوغی تُرُش در معدنی
خود نکردی زو مُخَلَّص(۱۳۳) روغنی(۱۳۴)
هم خمیری، خُمرهٔ طینه(۱۳۵) دری
گرچه عمری در تنورِ آذری(۱۳۶)
حدیث قدسی
«خَمَرْتُ طِینَةَ آدَمَ بِیَدِی أَرْبَعِینَ صَبَاحاً.»
«گِلِ آدم را به دست (قدرت) خویش، چهل صبح (روز) سرشتم (خمیر کردم).»
چون حشیشی پا به گِل بر پشتهای
گرچه از بادِ هوس سرگشتهای
همچو قومِ موسی اندر حَرِّ(۱۳۷) تیه(۱۳۸)
ماندهیی بر جای، چل سال ای سَفیه(۱۳۹)
میروی هر روز تا شب هَروَله(۱۴۰)
خویش میبینی در اوّل مرحله
نگذری زین بُعد، سیصد ساله تو
تا که داری عشقِ آن گوساله تو
تا خیالِ عِجْل(۱۴۱) از جانْشان نرفت
بُد بر ایشان تَیْه چون گردابِ تَفْت(۱۴۲)
غیرِ این عِجْلی کزو یابیدهای
بینهایت لطف و نعمت دیدهای
گاوْطبعی، زآن نکوییهایِ زفت
از دلت، در عشقِ این گوساله رفت
قرآن کریم، سورهٔ طه (۲۰)، آیهٔ ۸۸
Quran, Ta-Ha(#20), Line #88
«فَأَخْرَجَ لَهُمْ عِجْلًا جَسَدًا لَهُ خُوَارٌ فَقَالُوا هَٰذَا إِلَٰهُكُمْ وَإِلَٰهُ مُوسَىٰ فَنَسِيَ.»
«و برايشان تنديس گوسالهاى كه نعرهٔ گاوان را داشت بساخت و گفتند:
اين خداى شما و خداى موسى است. و موسى فراموش كرده بود.»
قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۹۳
Quran, Al-Baqarah(#2), Line #93
«… وَأُشْرِبُوا فِي قُلُوبِهِمُ الْعِجْلَ بِكُفْرِهِمْ … .»
«... بر اثر كفرشان عشق گوساله در دلشان جاى گرفت… .»
(۱۳۱) وَشْت: خوب، زیبا
(۱۳۲) ثَرید: تلیت، ترید، منظور امور نفسانی است.
(۱۳۳) مُخَلَّص: خلاصه، چکیده
(۱۳۴) مُخَلَّص کردنِ روغن: منظور گرفتنِ کره از دوغ است.
(۱۳۵) طینه: گِل
(۱۳۶) آذر: آتش
(۱۳۷) حَرّ: گرما، حرارت
(۱۳۸) تَیْه: بیابانِ شنزار و بی آب و علف؛
صحرای تیه بخشی از صحرای سینا است.
(۱۳۹) سَفیه: نادان، بیخرد
(۱۴۰) هَروَله: تند راه رفتن، حالتی بین راه رفتن و دویدن
(۱۴۱) عِجْل: گوساله
(۱۴۲) تَفْت: با حرارت، شتابان
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۲۵۶
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #2256
قُرصِ مَه را قُرصِ نان پنداشته
دستْ، سویِ آسمان برداشته
ننگِ درویشان، ز درویشیِّ ما
روز و شب از روزیاندیشیِّ ما
خویش و بیگانه شده از ما، رَمان(۱۴۳)
بر مثالِ سامری از مردمان
گر بخواهم از کسی یک مشت نَسْک(۱۴۴)
مر مرا گوید: خَمُش کن، مرگ و جَسْک(۱۴۵)
مر عرب را فخر، غَزْوست(۱۴۶) و عطا
در عرب تو، همچو اندر خط، خطا(۱۴۷)
چه غزا(۱۴۸)؟ ما بیغزا خود کُشتهایم
ما به شمشیرِ عدم، سرگشتهایم
چه عطا؟ ما بر گدایی میتنیم
مر مگس را در هوا رگ میزنیم
گر کسی مهمان رسد، گر من منم
شب بخُسبد(۱۴۹)، قصدِ دَلقِ(۱۵۰) او کنم
(۱۴۳) رَمان: رمنده
(۱۴۴) نَسْک: عدس
(۱۴۵) جَسْک: بلا و رنج
(۱۴۶) غَزْو: جنگ و هجوم
(۱۴۷) خَطا در خَطّ: کنایه از عیبی آشکار و روشن است،
زیرا در خطّ اگر خطایی رود، آن خطّ دیگر مقبول نیست.
(۱۴۸) غزا: جنگ و پیکار
(۱۴۹) خُسبیدن: خوابیدن
(۱۵۰) دَلق: جامهٔ ژندهٔ درویشان
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۲۷
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #3327
گر همیجویید دُرِّ بیبها(۱۵۱)
اُدْخُلُوا الْاَبْیاٰتَ مِنْ اَبْوابِها(۱۵۲)
قرآن کریم، سورۀ بقره (۲) آیه ۱۸۹
Quran, Al-Baqarah(#2), Line #189
«يَسْأَلُونَكَ عَنِ الْأَهِلَّةِ ۖ قُلْ هِيَ مَوَاقِيتُ لِلنَّاسِ وَالْحَجِّ ۗ وَلَيْسَ الْبِرُّ بِأَنْ تَأْتُوا الْبُيُوتَ
مِنْ ظُهُورِهَا وَلَٰكِنَّ الْبِرَّ مَنِ اتَّقَىٰ ۗ وَأْتُوا الْبُيُوتَ مِنْ أَبْوَابِهَا ۚ وَاتَّقُوا اللَّهَ لَعَلَّكُمْ تُفْلِحُونَ.»
«از تو درباره هلالهاى ماه مىپرسند، بگو: براى آن است كه مردم وقت كارهاى خويش و
زمان حجّ را بشناسند. و پسنديده نيست كه از پشت خانهها به آنها داخل شويد،
ولى پسنديده راه كسانى است كه پروا مىكنند و از درها به خانهها درآييد
و از خدا بترسيد تا رستگار شويد.»
میزن آن حلقهٔ دَر و بر باب بیست
از سویِ بامِ فلکْتان راه نیست
نیست حاجتْتان بدین راهِ دراز
خاکیای را دادهایم اسرارِ راز
پیشِ او آیید اگر خاین نیاید
نیشکر گردید ازو گرچه نیاید
سبزه رویانَد ز خاکت آن دلیل(۱۵۳)
نیست کم از سُمّ اسبِ جبرئیل
سبز گردی تازه گردی در نوی
گر تو خاکِ اسبِ جبریلی(۱۵۴) شوی
قرآن کریم، سورهٔ طه (۲۰)، آیهٔ ۹۶
Quran, Ta-Ha(#20), Line #96
«قَالَ بَصُرْتُ بِمَا لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُهَا وَكَذَٰلِكَ سَوَّلَتْ لِي نَفْسِي.»
«گفت: من چيزى ديدم كه آنها نمىديدند. مشتى از خاكى كه نقش پاى آن رسول بر آن بود
برگرفتم و در آن پيكر افكندم و نفس من اين كار را در چشم من بياراست.»
سبزهٔ جانبخش کآن را سامری
کرد در گوساله تا شد گوهری
جان گرفت و بانگ زد زآن سبزه او
آنچنان بانگی که شد فتنهٔ عدو(۱۵۵)
گر امین آیید سویِ اهلِ راز
وا رهید از سَرکُلَه مانندِ باز
سَرکلاهِ چشمبندِ گوشبند
که ازو بازست مسکین و نَژَند(۱۵۶)
زآن کُلَه مر چشمِ بازان را سَد است
که همه میلَش سویِ جنسِ خود است
چون بُرید از جنس، با شَه گشت یار
برگُشایَد چشمِ او را بازدار
(۱۵۱) دُرِّ بیبها: مرواریدی بس گرانبها، مَجازاً هشیاری حضور
(۱۵۲) اُدْخُلُوا الْاَبْیاٰتَ مِنْ اَبْوابِها: از طریق درها به خانهها درآیید.
(۱۵۳) دلیل: پیشوا
(۱۵۴) اسبِ جبرئیل: اشاره به مبارکقدمی جبرئیل دارد که هرجا قدم میگذارد،
آنجا سبز میگردد و موجبِ حیات و شکوفایی میشود.
(۱۵۵) عدو: دشمن
(۱۵۶) نَژَند: افسرده، اندوهگین
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۹۴
Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1794
باری اکنون تو ز هر جُزوت بپرس
صد زبان دارند این اجزایِ خُرس
ذکرِ نعمتهایِ رزّاقِ جهان
که نهان شد آن در اوراقِ زمان
روز و شب افسانهجویانی تو چُست
جزو جزوِ تو فسانهگویِ توست
جزو جزوت تا بِرُستهست از عدم
چند شادی دیدهاند و چند غم
زآنکه بیلذّت نروید هیچ جزو
بلکه لاغر گردد از هر پیچ جزو
جزو مانْد و آن خوشی از یاد رفت
بل نرفت آن، خُفیه شد از پنج و هفت
همچو تابستان که از وی پنبه زاد
مانْد پنبه، رفت تابستان ز یاد
یا مثالِ یخ که زاید از شِتا
شد شِتا پنهان و، آن یخ پیشِ ما
هست آن یخ زآن صُعوبت یادگار
یادگارِ صَیْف در دی این ثِمار
همچنان هر جزو جزوت ای فَتی
در تنت افسانهگویِ نعمتی
چون زنی که بیست فرزندش بُوَد
هر یکی حاکیِّ حالِ خوش بُوَد
حمل نَبْوَد بی ز مستی و ز لاغ
بی بهاری کِی شود زاینده باغ؟
حاملان و بچّگانْشان بر کنار
شد دلیلِ عشقبازی با بهار
هر درختی در رَضاع کودکان
همچو مریم حامل از شاهی نهان
گرچه در آب آتشی پوشیده شد
صد هزاران کف بر او جوشیده شد
گرچه آتش سخت پنهان میتند
کف به دَه انگشت اشارت میکند
همچنین اجزایِ مستانِ وصال
حامل از تِمثالهایِ حال و قال
در جمالِ حال وا مانده دهان
چشم، غایب گشته از نقشِ جهان
آن مَوالید از رهِ این چار نیست
لاجَرَم منظورِ این اَبصار نیست
آن موالید از تجلّی زادهاند
لاجَرَم مستورِ پردهٔ سادهاند
زاده گفتیم و حقیقت زاد نیست
وین عبارت جز پیِ اِرشاد نیست
هین خَمُش کن تا بگوید شاهِ قُل
بلبلی مفْروش با این جنس گُل
این گُلِ گویاست پُر جوش و خروش
بلبلا تَرکِ زبان کن، باش گوش
هر دو گون تمثالِ پاکیزه مِثال
شاهدِ عدلاند بر سِرِّ وصال
هر دو گون حُسنِ لطیفِ مُرتَضیٰ
شاهدِ اَحْبال و حشرِ مٰامَضیٰ
همچو یخ کاندر تَموزِ مُسْتَجَد
هر دم افسانهٔ زمستان میکند
ذکرِ آن اَریاحِ سرد و زَمْهَریر
اندر آن ایّام و ازمانِ عَسیر
همچو آن میوه که در وقتِ شِتا
میکند افسانهٔ لطفِ خدا
قصّه دُورِ تبسمهایِ شمس
وآن عروسانِ چمن را لَمس و طَمْس
حال رفت و، مانْد جزوت یادگار
یا از او واپرس، یا خود یاد آر
چون فرو گیرد غمت، گر چُستیای
زآن دَمِ نومیدْکن وا جُستیای
گفتیاش: ای غصهٔ مُنکِر به حال
راتبهٔ اِنعامها را زآن کمال
گر به هر دَم نهات بهار و خرّمیست
همچو چاشِ گُل تنت انبارِ چیست؟
چاشِ گُل، تن، فکرِ تو همچون گلاب
مُنکِر گُل شد گلاب، اینت عُجاب
از کَپیخویانِ کفران کَهْ دریغ
بر نَبیخویان نثارِ مِهر و میغ
آن لِجاجِ کفر، قانونِ کَپیست
وآن سپاس و شُکر، مِنهاجِ نبیست
با کَپیخویان تَهَتُّکها چه کرد؟
با نَبیرویان تَنَسُّکها چه کرد؟
در عمارتها سگاناند و عَقور
در خرابیهاست گنجِ عِزّ و نور
گر نبودی این بُزوغ اندر خُسوف
گُم نکردی راه چندین فیلسوف
زیرکان و عاقلان از گمرهی
دیده بر خُرطوم، داغِ ابلهی
(۱۵۷) خُرس: افراد گُنگ و لال
(۱۵۸) رزّاق: روزیدهنده
(۱۵۹) اوراق: صفحات
(۱۶۰) بل: بلکه
(۱۶۱) خُفیه: پنهانی، پوشیدگی
(۱۶۲) شِتا: مخفّفِ شِتاء به معنی زمستان
(۱۶۳) صُعوبت: دشواری، سختی
(۱۶۴) صَیْف: تابستان
(۱۶۵) ثِمار: جمعِ ثمر، میوهها
(۱۶۶) حمل: حاملگی
(۱۶۷) لاغ: شوخی، هزل
(۱۶۸) رَضاع: شیر دادن به کودک
(۱۶۹) تِمثال: تصویر، صورت، شبیه، در اینجا مناسبِ معنی تجلّی است.
(۱۷۰) مَوالید: جمعِ مولود به معنی فرزندان، در اینجا مراد احوال روحانی عارفان است.
(۱۷۱) چار: مخفّفِ چهار، اشاره به عناصر اربعه دارد.
(۱۷۲) لاجَرَم: بهناچار
(۱۷۳) مستور: پوشیده
(۱۷۴) قُل: بگو
(۱۷۵) شاهِ قُل: خداوند
(۱۷۶) مُرتَضیٰ: پسندیده
(۱۷۷) اَحْبال: جمعِ حَبَل، باروریها، آبستنیها
(۱۷۸) حشر: رستاخیز
(۱۷۹) مٰامَضیٰ: آنچه گذشت، گذشته، پیشین
(۱۸۰) مُسْتَجَد: تازهشده
(۱۸۱) اَریاح: جمعِ ریح، بادها
(۱۸۲) زَمْهَریر: سرمای سخت
(۱۸۳) عَسیر: دشوار، سخت
(۱۸۴) طَمْس: محو شدن و محو کردن
(۱۸۵) راتبه: دائم، ثابت، مستمری
(۱۸۶) چاش: غلّهٔ پاک کرده، خرمن کوفته، در اینجا مطلق خرمن
(۱۸۷) عُجاب: چیز عجیب و شگفتانگیز
(۱۸۸) کَپیخو: بوزینهصفت
(۱۸۹) کَهْ: کاه
(۱۹۰) مهر: خورشید
(۱۹۱) میغ: ابر
(۱۹۲) مِنهاج: راه روشن و آشکار، روش
(۱۹۳) تَهَتُّک: پردهدری
(۱۹۴) تَنَسُّک: پارسایی، زهد ورزیدن
(۱۹۵) عَقور: گزنده
(۱۹۶) عِزّ: بزرگی، عزّت
(۱۹۷) بُزوغ: تافتن، تابیدن
(۱۹۸) خُرطوم: دماغ، بینی
-------------------------
مجموع لغات:
----------------------------
************************
تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسان
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۶۵۸
وز مصاف ای پهلوان نگریختم
حمله بردم سوی شیران همچو شیر
قصد بام آسمان میداشتم
از میان نردبان نگریختم
چونکه من دارو بدم هر درد را
از صداع این و آن نگریختم
هیچ دیدی دارو کز دردی گریخت
داروم من همچنان نگریختم
پیرو پیغامبران بودم به جان
من ز تهدید خسان نگریختم
زنده کوشم در شکار زندگی
زنده باشم چون ز جان نگریختم
چشم تیراندازش آنگه یافتم
که ز تیر خرکمان نگریختم
زخم تیغ و تیر من منصور شد
چونکه از زخم سنان نگریختم
بحر قندم از ترش باکیم نیست
سودمندم از زیان نگریختم
عاشقم از عاشقان نگریختم
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۹۰۴
وز مصاف ای پهلوان بگریختی
سوی شیران حمله بردی همچو شیر
قصد بام آسمان میداشتی
از میان نردبان بگریختی
او فضولی بوده است از انقباض
کرد بر مختار مطلق اعتراض
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۲۳
عاشق شدهای ای دل سودات مبارک باد
از جا و مکان رستی آنجات مبارک باد
از هر دو جهان بگذر تنها زن و تنها خور
تا ملک و ملک گویند تنهات مبارک باد
ای پیشرو مردی امروز تو برخوردی
ای زاهد فردایی فردات مبارک باد
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰۲۹
ای مرغ آسمانی آمد گه پریدن
وی آهوی معانی آمد گه چریدن
ای عاشق جریده بر عاشقان گزیده
بگذر ز آفریده بنگر در آفریدن
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۸۳۴
همه خلق در کشاکش تو خراب و مست و دلخوش
همه را نظاره میکن هله از کنار بامی
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۷
غازی به دست پور خود شمشیر چوبین میدهد
تا او در آن استا شود شمشیر گیرد در غزا
عشقی که بر انسان بود شمشیر چوبین آن بود
آن عشق با رحمان شود چون آخر آید ابتلا
عشق زلیخا ابتدا بر یوسف آمد سالها
شد آخر آن عشق خدا میکرد بر یوسف قفا
درنگر در شرح دل در اندرون
تا نیاید طعنه لاتبصرون
قرآن کریم، سوره ذاریات (۵۱)، آیه ۲۱
چون جفا آری فرستد گوشمال
تا ز نقصان واروی سوی کمال
رحمتی بی علتی بی خدمتی
رحمت اندر رحمت آمد تا به سر
بر یکی رحمت فرو ما ای پسر
اصلشان بد بود آن اهل سبا
میرمیدندی ز اسباب لقا
ذرهای گر جهد تو افزون بود
در ترازوی خدا موزون بود
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۴۰۰
لیک طبع از اصل رنج و غصهها بررسته است
در پی رنج و بلاها عاشق بیطایل است
نردبان خلق این ما و منیست
هر که بالاتر رود ابلهتر است
کاستخوان او بتر خواهد شکست
خلق رنجور دق و بیچارهاند
وز خداع دیو سیلیبارهاند
قبض دیدی چاره آن قبض کن
زآنکه سرها جمله میروید ز بن
بسط دیدی بسط خود را آب ده
چون برآید میوه با اصحاب ده
رحمتی دان امتحان تلخ را
نقمتی دان ملک مرو و بلخ را
پیش این خورشید کاو بس روشنی است
با حضور آفتاب باکمال
رهنمایی جستن از شمع و ذبال
بیگمان ترک ادب باشد ز ما
کفر نعمت باشد و فعل هوا
هرکجا تابم ز مشکات دمی
حل شد آنجا مشکلات عالمی
ای لقای تو جواب هر سوال
مشکل از تو حل شود بی قیل و قال
عقده را بگشاده گیر ای منتهی
عقدهای سخت است بر کیسه تهی
در گشاد عقدهها گشتی تو پیر
عقده چندی دگر بگشاده گیر
عقدهای کان بر گلوی ماست سخت
که بدانی که خسی یا نیکبخت
رو که بییسمع و بییبصر توی
سر توی چه جای صاحبسر توی
سیر روح مومن و کفار را
خویش را تسلیم کن بر دام مزد
وانگه از خود بی ز خود چیزی بدزد
هیچ کنجی بی دد و بی دام نیست
جز به خلوتگاه حق آرام نیست
کنج زندان جهان ناگزیر
نیست بی پامزد و بی دقالحصیر
واللـه ار سوراخ موشی درروی
مبتلای گربهچنگالی شوی
خادع دردند درمانهای ژاژ
رهزناند و زرستانان رسم باژ
درگذر از فضل و از جلدی و فن
کار خدمت دارد و خلق حسن
در حقیقت هر عدو داروی توست
کیمیا و نافع و دلجوی توست
که ازو اندر گریزی در خلا
استعانت جویی از لطف خدا
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۲۷
هین ز مرهم سر مکش ای پشتریش
و آن ز پرتو دان مدان از اصل خویش
تاج کرمناست بر فرق سرت
طوق اعطیناک آویز برت
قرآن کریم، سوره اسراء (۱۷)، آیه ۷۰
قرآن کریم، سوره کوثر (۱۰۸)، آیه ۱
بس جفا گویند شه را پیش ما
که برو جفالقلم کم کن وفا
معنی جفالقلم کی آن بود
که جفاها با وفا یکسان بود
بل جفا را هم جفا جفالقلم
وآن وفا را هم وفا جفالقلم
پیرو پیغمبرانی ره سپر
طعنه خلقان همه بادی شمر
در زمانه صاحب دامی بود
همچو ما احمق که صید خود کند
آنکه ارزد صید را عشق است و بس
لیک او کی گنجد اندر دام کس
تو مگر آیی و صید او شوی
دام بگذاری به دام او روی
عشق میگوید به گوشم پستپست
صید بودن خوشتر از صیادی است
از حضور اولیا گر بسکلی
تو هلاکی زآنکه جزو بی کلی
چون شوی دور از حضور اولیا
یک بدست از جمع رفتن یک زمان
مکر شیطان باشد این نیکو بدان
چون تو وردی ترک کردی در روش
بر تو قبضی آید از رنج و تبش
آن ادب کردن بود یعنی مکن
هیچ تحویلی از آن عهد کهن
این که دلگیریست پاگیری شود
تا نگیری این اشارت را به لاش
تیر را مشکن که آن تیر شهیست
نیست پرتاوی ز شصت آگهیست
ما رمیت اذ رمیت گفت حق
کار حق بر کارها دارد سبق
قرآن کریم، سوره انفال (۸)، آیه ۱۷
خشم خود بشکن تو مشکن تیر را
چشم خشمت خون شمارد شیر را
تا کنون کردی چنین اکنون مکن
تیره کردی آب را افزون مکن
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۶۵۴
جراحت راست دارو حسن یوسف
دوا جستن ز هر جراح تا کی
قوم بر وی سرکهها میریختند
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۶۰۰
گر سخن خواهی که گویی چون شکر
صبر کن از حرص و این حلوا مخور
صبر باشد مشتهای زیرکان
هست حلوا آرزوی کودکان
چون نپرسی زودتر کشفت شود
مرغ صبر از جمله پرانتر بود
سهل از بیصبریت مشکل شود
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۹۰۷
گر شوم مشغول اشکال و جواب
تشنگان را کی توانم داد آب
گر تو اشکالی به کلی و حرج
صبر کن الصبر مفتاح الفرج
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۷
دستگیری هر که پایش در گل است
صبر جمله انبیا با منکران
کردشان خاص حق و صاحبقران
هر که را بینی یکی جامه درست
دان که او آن را به صبر و کسب جست
هست بر بیصبری او آن گوا
هرکه مستوحش بود پر غصه جان
کرده باشد با دغایی اقتران
صبر اگر کردی و الف با وفا
از فراق او نخوردی این قفا
خوی با حق ساختی چون انگبین
با لبن که لا احبالـافلین
لاجرم تنها نماندی همچنان
کاتشی مانده به راه از کاروان
چون ز بیصبری قرین غیر شد
در فراقش پرغم و بیخیر شد
صحبتت چون هست زر دهدهی
پیش خاین چون امانت مینهی
خوی با او کن کامانتهای تو
ایمن آید از افول و از عتو
خویهای انبیا را پرورید
برهیی بدهی رمه بازت دهد
پرورنده هر صفت خود رب بود
بره پیش گرگ امانت مینهی
گرگ و یوسف را مفرما همرهی
گرگ اگر با تو نماید روبهی
هین مکن باور که ناید زو بهی
ای خنک آن را که بیند روی تو
یا درافتد ناگهان در کوی تو
ای روان پاک بستوده تو را
من نگفتم جهل من گفت آن مگیر
شمهیی زین حال اگر دانستمی
گفتن بیهوده کی دانستمی
باز مکرر کردن صوفی سوال را
گفت صوفی قادر است آن مستعان
که کند سودای ما را بیزیان
آنکه آتش را کند ورد و شجر
آنکه گل آرد برون از عین خار
آنکه زو هر سرو آزادی کند
قادر است ار غصه را شادی کند
گر بدارد باقیاش او را چه کم
آنکه تن را جان دهد تا حی شود
گر نمیراند زیانش کی شود
خود چه باشد گر ببخشد آن جواد
بنده را مقصود جان بیاجتهاد
دور دارد از ضعیفان در کمین
مکر نفس و فتنه دیو لعین
جواب دادن قاضی صوفی را
گفت قاضی گر نبودی امر مر
ور نبودی خوب و زشت و سنگ و در
ور نبودی نفس و شیطان و هوا
ور نبودی زخم و چالیش و وغا
پس به چه نام و لقب خواندی ملک
بندگان خویش را ای منتهک
چون بگفتی ای صبور و ای حلیم
چون بگفتی ای شجاع و ای حکیم
صابرین و صادقین و منفقین
چون بدی بیرهزن و دیو لعین
قرآن کریم، سوره آل عمران (۳)، آیه ۱۷
رستم و حمزه و مخنث یک بدی
علم و حکمت باطل و مندک بدی
علم و حکمت بهر راه و بیرهیست
چون همه ره باشد آن حکمت تهیست
بهر این دکان طبع شورهآب
هر دو عالم را روا داری خراب
من همی دانم که تو پاکی نه خام
وین سوالت هست از بهر عوام
جور دوران و هر آن رنجی که هست
سهلتر از بعد حق و غفلت است
زآنکه اینها بگذرند آن نگذرد
دولت آن دارد که جان آگه برد
حکایت در تقدیر آنکه صبر در رنج کار سهلتر از صبر در فراق یار بود
آن یکی زن شوی خود را گفت هی
ای مروت را به یک ره کرده طی
هیچ تیمارم نمیداری چرا
تا به کی باشم درین خواری چرا
گفت شو من نفقه چاره میکنم
گرچه عورم دست و پایی میزنم
نفقه و کسوهست واجب ای صنم
از منت این هر دو هست و نیست کم
آستین پیرهن بنمود زن
بس درشت و پر وسخ بد پیرهن
گفت از سختی تنم را میخورد
کس کسی را کسوه زینسان آورد
گفت ای زن یک سوالت میکنم
مرد درویشم همین آمد فنم
لیک بندیش ای زن اندیشهمند
این درشت و زشتتر یا خود طلاق
این تو را مکروهتر یا خود فراق
همچنان ای خواجه تشنیعزن
از بلا و فقر و از رنج و محن
لاشک این ترک هوا تلخیده است
لیک از تلخی بعد حق به است
گر جهاد و صوم سخت است و خشن
لیک این بهتر ز بعد ممتحن
رنج کی ماند دمی که ذوالـمنن
گویدت چونی تو ای رنجور من
ور نگوید کت نه آن فهم و فن است
لیک آن ذوق تو پرسش کردن است
آن ملیحان که طبیبان دلاند
سوی رنجوران به پرسش مایلاند
ور حذر از ننگ و از نامی کنند
ور نه در دلشان بود آن مفتکر
ای تو جویای نوادر داستان
هم فسانه عشقبازان را بخوان
بس بجوشیدی در این عهد مدید
ترکجوشی هم نگشتی ای قدید
هر که شاگردیش کرد استاد شد
تو سپستر رفتهیی ای کور لد
خود نبود از والدینت اختبار
هم نبودت عبرت از لیل و نهار
مثل
عارفی پرسید از آن پیر کشیش
که تویی خواجه مسنتر یا که ریش
گفت نه من پیش از او زاییدهام
بی ز ریشی بس جهان را دیدهام
گفت ریشت شد سپید از حال گشت
خوی زشت تو نگردیدهست وشت
او پس از تو زاد و از تو بگذرید
تو چنین خشکی ز سودای ثرید
تو بر آن رنگی که اول زادهای
همچنان دوغی ترش در معدنی
خود نکردی زو مخلص روغنی
هم خمیری خمره طینه دری
گرچه عمری در تنور آذری
چون حشیشی پا به گل بر پشتهای
گرچه از باد هوس سرگشتهای
همچو قوم موسی اندر حر تیه
ماندهیی بر جای چل سال ای سفیه
میروی هر روز تا شب هروله
خویش میبینی در اول مرحله
نگذری زین بعد سیصد ساله تو
تا که داری عشق آن گوساله تو
تا خیال عجل از جانشان نرفت
بد بر ایشان تیه چون گرداب تفت
غیر این عجلی کزو یابیدهای
گاوطبعی زآن نکوییهای زفت
از دلت در عشق این گوساله رفت
قرآن کریم، سوره طه (۲۰)، آیه ۸۸
قرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۹۳
قرص مه را قرص نان پنداشته
دست سوی آسمان برداشته
ننگ درویشان ز درویشی ما
روز و شب از روزیاندیشی ما
خویش و بیگانه شده از ما رمان
بر مثال سامری از مردمان
گر بخواهم از کسی یک مشت نسک
مر مرا گوید خمش کن مرگ و جسک
مر عرب را فخر غزوست و عطا
در عرب تو همچو اندر خط خطا
چه غزا ما بیغزا خود کشتهایم
ما به شمشیر عدم سرگشتهایم
چه عطا ما بر گدایی میتنیم
گر کسی مهمان رسد گر من منم
شب بخسبد قصد دلق او کنم
گر همیجویید در بیبها
ادخلوا الابیات من ابوابها
قرآن کریم، سوره بقره (۲) آیه ۱۸۹
میزن آن حلقه در و بر باب بیست
از سوی بام فلکتان راه نیست
نیست حاجتتان بدین راه دراز
خاکیای را دادهایم اسرار راز
پیش او آیید اگر خاین نیاید
سبزه رویاند ز خاکت آن دلیل
نیست کم از سم اسب جبرئیل
گر تو خاک اسب جبریلی شوی
قرآن کریم، سوره طه (۲۰)، آیه ۹۶
سبزه جانبخش کان را سامری
آنچنان بانگی که شد فتنه عدو
گر امین آیید سوی اهل راز
وا رهید از سرکله مانند باز
سرکلاه چشمبند گوشبند
که ازو بازست مسکین و نژند
زآن کله مر چشم بازان را سد است
که همه میلش سوی جنس خود است
چون برید از جنس با شه گشت یار
برگشاید چشم او را بازدار
باری اکنون تو ز هر جزوت بپرس
صد زبان دارند این اجزای خرس
ذکر نعمتهای رزاق جهان
که نهان شد آن در اوراق زمان
روز و شب افسانهجویانی تو چست
جزو جزو تو فسانهگوی توست
جزو جزوت تا برستهست از عدم
زآنکه بیلذت نروید هیچ جزو
جزو ماند و آن خوشی از یاد رفت
بل نرفت آن خفیه شد از پنج و هفت
ماند پنبه رفت تابستان ز یاد
یا مثال یخ که زاید از شتا
شد شتا پنهان و آن یخ پیش ما
هست آن یخ زآن صعوبت یادگار
یادگار صیف در دی این ثمار
همچنان هر جزو جزوت ای فتی
در تنت افسانهگوی نعمتی
چون زنی که بیست فرزندش بود
هر یکی حاکی حال خوش بود
حمل نبود بی ز مستی و ز لاغ
بی بهاری کی شود زاینده باغ
حاملان و بچگانشان بر کنار
شد دلیل عشقبازی با بهار
هر درختی در رضاع کودکان
کف به ده انگشت اشارت میکند
همچنین اجزای مستان وصال
حامل از تمثالهای حال و قال
در جمال حال وا مانده دهان
چشم غایب گشته از نقش جهان
آن موالید از ره این چار نیست
لاجرم منظور این ابصار نیست
آن موالید از تجلی زادهاند
لاجرم مستور پرده سادهاند
وین عبارت جز پی ارشاد نیست
هین خمش کن تا بگوید شاه قل
بلبلی مفروش با این جنس گل
این گل گویاست پر جوش و خروش
بلبلا ترک زبان کن باش گوش
هر دو گون تمثال پاکیزه مثال
شاهد عدلاند بر سر وصال
هر دو گون حسن لطیف مرتضی
شاهد احبال و حشر مامضی
همچو یخ کاندر تموز مستجد
هر دم افسانه زمستان میکند
ذکر آن اریاح سرد و زمهریر
اندر آن ایام و ازمان عسیر
همچو آن میوه که در وقت شتا
میکند افسانه لطف خدا
قصه دور تبسمهای شمس
وآن عروسان چمن را لمس و طمس
حال رفت و ماند جزوت یادگار
یا از او واپرس یا خود یاد آر
چون فرو گیرد غمت گر چستیای
زآن دم نومیدکن وا جستیای
گفتیاش ای غصه منکر به حال
راتبه انعامها را زآن کمال
گر به هر دم نهات بهار و خرمیست
همچو چاش گل تنت انبار چیست
چاش گل تن فکر تو همچون گلاب
منکر گل شد گلاب اینت عجاب
از کپیخویان کفران که دریغ
بر نبیخویان نثار مهر و میغ
آن لجاج کفر قانون کپیست
وآن سپاس و شکر منهاج نبیست
با کپیخویان تهتکها چه کرد
با نبیرویان تنسکها چه کرد
در عمارتها سگاناند و عقور
در خرابیهاست گنج عز و نور
گر نبودی این بزوغ اندر خسوف
گم نکردی راه چندین فیلسوف
دیده بر خرطوم داغ ابلهی
Privacy Policy
Today visitors: 76 Time base: Pacific Daylight Time