Description
برنامه شماره ۱۰۵۰ گنج حضور اجرا: پرویز شهبازی تاریخ اجرا: ۳ مارس ۲۰۲۶ - ۱۳ اسفند ماه ۱۴۰۴
برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۵۰ بر روی این لینک کلیک کنید. برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی) متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی) متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت) تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)
اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری
برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی بر روی این لینک کلیک کنید.
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۸۱
تو عاشقی؟ چه کسی؟ از کجا رسیدستی؟ مرا چه مینگری کژ؟ به شب خریدستی؟
چه ظلم کردم بر تو؟ که چون ستمزدگان کُله زدی به زمین بر، قبا دریدستی
تَظَلُّمی(۱) به سَلَف(۲) میکنی، مگر پیشین که داغ و درد و غمِ عاشقان شنیدستی
غلط، ز رنگِ تو پیداست ز آلِ یعقوبی(۳) بدیدهای رخِ یوسف، که کف بریدستی
ز تیرِ غمزهٔ دلدار اگر نَخَست(۴) دلت چرا ز غصّه و غم چون کمان خمیدستی؟
ز آه و نالهٔ تو بویِ مُشک میآید یقین تو آهویِ نافی(۵)، سَمَن(۶) چریدستی
تو هرچه هستی میباش، یک سخن بشنو اگرچه میوهٔ حکمت بسی بچیدستی
حدیثِ جانِ توست این و گفتِ من چو صَداست اگر تو شیخِ شیوخی، وگر مُریدستی
تو خویش درد گمان بردهای، و درمانی تو خویش قفل گمان بردهای، کلیدستی
اگر ز وصفِ تو دزدم، تو شِحنهٔ(۷) عقلی وگر تمام بگویم، ابایزیدستی(۸)
دریغ از تو که در آرزویِ غیری تو جمالِ خویش ندیدی، که بیندیدستی(۹)
تو را کسی بشناسد که اوت کس کردهست دگر کسیت نداند، که ناپدیدستی
دلا برو برِ یار و مباش بستهٔ خویش که سایِح(۱۰) و سبک و چابک و جریدستی(۱۱)
به ترکِ مصر بگفتی ز شومیِ فرعون برِ شُعَیب چو موسی، فروخزیدستی
چو عمرِ ماست حدیثش، دراز اولیتر چنین دراز سخن را بدآن کشیدستی
همیدَوَم پیِ ظِلِّ(۱۲) تو، شمسِ تبریزی مگر منم عَرَفه(۱۳)؟ تو مگر که عیدستی؟
(۱) تَظَلُّم: ستم کشیدن، دادخواهی (۲) سَلَف: گذشته، درگذشته (۳) آلِ یعقوب: قوم بنیاسرائیل، اهلِ خانه، آشنا (۴) خَستن: زخمی کردن (۵) آهویِ ناف: آهویِ مُشک، آهویی که مُشک از نافهٔ آن به دست آید. (۶) سَمَن: یاسمین (۷) شِحنه: داروغه، پاسبان (۸) ابایزید: بایزید بسطامی، از عرفای بزرگ (۹) بیندید: بینظیر، بیهمانند (۱۰) سایِح: در اینجا یعنی مُلازمِ درگاه (۱۱) جریده: تنها، تنهارو (۱۲) ظِلّ: سایه، مجاز از پناه، عنایت (۱۳) عَرَفه: روز نهم ذیالحجه، روز قبل از عید قربان
—————————— ——————————
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۸۱
تو عاشقی؟ چه کسی؟ از کجا رسیدستی؟ مرا چه مینگری کژ؟ به شب خریدستی؟
چه ظلم کردم بر تو؟ که چون ستمزدگان کُله زدی به زمین بر، قبا دریدستی
تَظَلُّمی به سَلَف میکنی، مگر پیشین که داغ و درد و غمِ عاشقان شنیدستی
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷
او فضولی بوده است از اِنقباض کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض
——————————
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۹۰۵
اگر تو عاشقی، غم را رها کن عروسی بین و، ماتم را رها کن
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۴۹۶
کس نیابد بر دلِ ایشان ظَفَر بر صدف آید ضرر، نی بر گُهَر
ظَفَر: پیروزی
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۸
چون جفا آری، فرستد گوشمال تا ز نقصان وارَوی سویِ کمال
چون تو وردی ترک کردی در روش بر تو قبضی آید از رنج و تَبِش
آن ادب کردن بُوَد یعنی: مَکُن هیچ تحویلی از آن عهدِ کَهُن
گوشمال: گوشمالی، تنبیه، تأدیب نقصان: کمی، کاستی وارفتن: برگشتن، بازگشتن وِرد: دعا، خواندنِ چیزی به دفعات وَرد: گُل روش: سلوک تَبِش: گرمی، حرارت تحویل: تغییر و تبدیل، دگرگونی تحویلی مکن: تغییر نده، (مجاز) سرپیچی مکن.
——————————
پیش از آن کاین قبض زنجیری شود این که دلگیریست، پاگیری شود
رنج معقولت شود محسوس و فاش تا نگیری این اشارت را به لاش
به لاش گرفتن: آن را بیارزش شمردن
——————————
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۲۳
چون کرد بر عالَم گذر، سلطانِ مازاغَ الْبَصَر نقشی بدید آخر که او بر نقشها عاشق نشد
——————————
قرآن کریم، سورۀ نجم (۵۳)، آیۀ ۱۷
«مَا زَاغَ الْبَصَرُ وَمَا طَغَىٰ.»
«چشم لغزش نكرد و از حد درنگذشت. (طغیان نکرد.)»
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۹۷
باد بر تختِ سلیمان رفت کژ پس سلیمان گفت: بادا کژ مَغَژ
باد هم گفت: ای سلیمان کژ مرو ور رَوی کژ، از کژم خشمین مشو
کژ: کج
——————————
این ترازو بهرِ این بنهاد حق تا رود انصاف ما را در سَبَق
از ترازو کم کُنی، من کم کنم تا تو با من روشنی، من روشنم
سَبَق: نیروی ازلی، فضای یکتایی، فضای همه امکانات، درس یک روزه، مسابقه
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۹۰۶
پس سلیمان اَندرونه راست کرد دل بر آن شهوت که بودش، کرد سرد
بعد از آن تاجش همآن دَم راست شد آنچنانکه تاج را میخواست شد
——————————
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۵۳
بی همگان به سَر شود، بی تو به سر نمیشود داغِ تو دارد این دلم جای دگر نمیشود
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۰۵
خادعِ دردَند درمانهایِ ژاژ رهزنند و زرسِتانان، رسمِ باژ
خادع: فریبکار، نیرنگباز، فریبدهنده ژاژ: بیهوده، یاوه باژ: باج، خراج
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۱۱
رُو ز درمانِ دروغین میگریز تا شود دردت مُصیب و مُشکبیز
مُصیب: اصابتکننده، در اینجا یعنی درد تو را متوجّهِ خود سازد. مُشکبیز: غربالکنندهٔ مُشک، در اینجا کنایه از افشاکنندهٔ نهانیهاست.
——————————
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۴۸
قدحِ چو آفتابت چو به دور اندر آید برهد جهانِ تیره ز شب و ز شبشماری
شبشماری: مجازاً خود و انسانهای دیگر را از جنس من ذهنی یا شب دیدن، با عینک جهل من ذهنی، به جای دیدن به صورت زندگی، مجازاً حالت انتظار و بیقراری برای حصول مطلبی
——————————
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۱۲
نه غم و نه غمپرستم، ز غمِ زمانه رَستم که حریفِ او شدهستَم، که دَرِ ستم ببست او
حریف: دوست، رفیق، یار، همدم
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۳
بر قضا کم نِهْ بهانه، ای جوان جُرمِ خود را چون نهی بر دیگران؟
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۲۷
جُرم بر خود نِه، که تو خود کاشتی با جزا و عدلِ حقْ کُن آشتی
——————————
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۳۰
وآن غصّه که میگویی: آن چاره نکردم دی هر چاره که پنداری، آن نیز غَرَر باشد
دی: دیروز، روز گذشته غَرَر: هلاکت، فریب خوردن، فریبخوردگی
——————————
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۴۸
که ز فکرتِ دقیقه، خللی است در شقیقه تو روان کن آبِ درمان، بگشا رهِ مجاری
شقیقه: گیجگاه
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۳۳۰
هرکه بسْتاید تو را، دشنام دِهْ سود و سرمایه به مُفْلِس وام دِهْ
مُفْلِس: تهیدست
——————————
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۸۱
تو عاشقی؟ چه کسی؟ از کجا رسیدستی؟ مرا چه مینگری کژ؟ به شب خریدستی؟
چه ظلم کردم بر تو؟ که چون ستمزدگان کُله زدی به زمین بر، قبا دریدستی
تَظَلُّمی به سَلَف میکنی، مگر پیشین که داغ و درد و غمِ عاشقان شنیدستی
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۴۸۸
گفت شیطان که بِما اَغْوَیْتَنی کرد فعلِ خود نهان، دیو دَنی
«شیطان به خداوند گفت که تو مرا گمراه کردی. او گمراهی خود را به حضرتِ حق نسبت داد و آن دیوِ فرومایه کار خود را پنهان داشت.»
گفت آدم که ظَلَمْنا نَفْسَنا او ز فعل حق نَبُد غافل چو ما
«ولی حضرت آدم گفت: پروردگارا، ما به خود ستم کردیم. و او همچون ما از حکمتِ کار حضرت حق بیخبر نبود.»
بِما اَغْوَیْتَنی: به سبب آنکه مرا گمراه کردی. دَنی: فرومایه، پست ظَلَمْنا نَفْسَنا: ما به خود ستم کردیم.
——————————
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۸۱
تَظَلُّمی به سَلَف میکنی، مگر پیشین که داغ و درد و غمِ عاشقان شنیدستی
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۹۸
گفت آدم: توبه کردم زین نظر اینچنین گستاخ ننْدیشم دگر
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۳۵
جَنگِ خَلقان، همچو جَنگِ کودکان جمله بیمعنی و بیمغز و مُهان
جمله با شمشیرِ چوبین جَنگشان جمله در لٰایَنْفَعی آهنگشان
جُملهشان گشته سواره بر نیای کین بُراقِ ماست یا دُلْدُل پیای
مُهان: خوار کرده شده لٰایَنْفَعی: بیفایده و بیهوده دُلْدُل: استر پیامبر(ص) که حاکم اسکندریه برای ایشان فرستاده بود.
——————————
حاملاند و، خود ز جهل افراشته راکبِ و محمولِ رَه پنداشته
باش تا روزی که محمولانِ حق اسبْتازان بگذرند از نُه طَبَق
راکب: سوارکار محمول: حملشده اسبتازان: در حال تازیدنِ اسب
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٣۴۴١
همچو طفلان، جملهتان دامنسوار گوشۀ دامن گرفته، اسبوار
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۷۶
گفت: نامت چیست؟ برگو بیدهان گفت: خَرّوب است ای شاهِ جهان
گفت: اندر تو چه خاصیّت بُوَد؟ گفت: من رُستَم، مکان ویران شود
من که خَرّوبم، خرابِ منزلم هادمِ بنیادِ این آب و گِلم
رُستَن: روییدن هادِم: ویران کننده، نابود کننده
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۱۴
چون شوی دور از حضورِ اولیا در حقیقت گشتهیی دور از خدا
چون نتیجۀ هَجرِ همراهان غم است کی فراقِ رویِ شاهان زآن کم است؟
سایۀ شاهان طلب هر دَم شتاب تا شوی ز آن سایه بهتر ز آفتاب
——————————
گر سفر داری، بدین نیّت برو ور حَضَر باشد، از این غافل مشو
حَضَر: مقابلِ سفر، اقامت و حضور در شهر
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۱۶۴
از حضور اولیا گر بِسْکُلی تو هلاکی، زآنکه جزوِ بی کُلی
هرکه را دیو از کریمان وا بُرَد بیکَسَش یابد، سَرش را او خُورَد
یک بَدَسْت از جمع رفتن یک زمان مکرِ شیطان باشد، این نیکو بدان
بِسْکُلی: جدا شوی، بریده شوی وابُریدن: قطع کردن، بریدن بَدَست: وجب
————————————————
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۸۱
تو عاشقی؟ چه کسی؟ از کجا رسیدستی؟ مرا چه مینگری کژ؟ به شب خریدستی؟
چه ظلم کردم بر تو؟ که چون ستمزدگان کُله زدی به زمین بر، قبا دریدستی
تَظَلُّمی به سَلَف میکنی، مگر پیشین که داغ و درد و غمِ عاشقان شنیدستی
——————————
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۸۱
غلط، ز رنگِ تو پیداست ز آلِ یعقوبی بدیدهای رخِ یوسف، که کف بریدستی
ز تیرِ غمزهٔ دلدار اگر نَخَست دلت چرا ز غصّه و غم چون کمان خمیدستی؟
ز آه و نالهٔ تو بویِ مُشک میآید یقین تو آهویِ نافی، سَمَن چریدستی
————————————————
تو هرچه هستی میباش، یک سخن بشنو اگرچه میوهٔ حکمت بسی بچیدستی
حدیثِ جانِ توست این و گفتِ من چو صَداست اگر تو شیخِ شیوخی، وگر مُریدستی
تو خویش درد گمان بردهای، و درمانی تو خویش قفل گمان بردهای، کلیدستی
———————————
اگر ز وصفِ تو دزدم، تو شِحنهٔ عقلی وگر تمام بگویم، ابایزیدستی
دریغ از تو که در آرزویِ غیری تو جمالِ خویش ندیدی، که بیندیدستی
تو را کسی بشناسد که اوت کس کردهست دگر کسیت نداند، که ناپدیدستی
——————————
دلا برو برِ یار و مباش بستهٔ خویش که سایِح و سبک و چابک و جریدستی
به ترکِ مصر بگفتی ز شومیِ فرعون برِ شُعَیب چو موسی، فروخزیدستی
چو عمرِ ماست حدیثش، دراز اولیتر چنین دراز سخن را بدآن کشیدستی
——————————
همیدَوَم پیِ ظِلِّ تو، شمسِ تبریزی مگر منم عَرَفه؟ تو مگر که عیدستی؟
——————————
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۸۱
تو خویش درد گمان بردهای، و درمانی تو خویش قفل گمان بردهای، کلیدستی
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۰۷۳
قُفلِ زَفت است و گشاینده خدا دست در تسلیم زن وَانْدَر رضا
زَفت: بزرگ، عظیم
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۰۷۴
ذرّه ذرّه گر شود مفتاحها این گشایش نیست جز از کبریا
مفتاح: کلید کبریا: خداوند
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۶۱۹
حاکم است و یَفْعَلُ الله ما یَشا او ز عینِ درد انگیزد دوا
«زیرا حق تعالی حاکم و فرمانروای جهان است و او هر چه خواهد همان کند. چنانکه از ذات درد و مرض، دوا و درمان میآفریند.»
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۹۴
در حقیقت هر عَدو داروی توست کیمیا و نافع و دِلجویِ توست
که ازو اندر گُریزی در خَلا استعانت جویی از لطفِ خدا
در حقیقت دوستانت دشمنند که ز حضرت دور و مشغولت کنند
عَدو: دشمن خَلا: خلوت، خلوتگاه اِستِعانَت: یاری خواستن، یاری، کمک
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۰۲
درد، دارویِ کهن را نو کند درد، هر شاخِ ملولی خو کند کیمیایِ نوکننده، دردهاست کو ملولی آنطرف که درد خاست؟ هین مزن تو از ملولی آهِ سرد درد جو و، درد جو و، درد، درد
خو کردن: هَرَس کردن درخت خاست: بلند شد، بهوجود آمد، پدید آمد. جو: بجوی، جستوجو کن، طلب کن.
——————————
بیت ۱۰ مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۸۱
اگر ز وصفِ تو دزدم، تو شِحنهٔ عقلی وگر تمام بگویم، ابایزیدستی
——————————
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۸۴
خواجه تو عارف بُدهای، نوبتِ دولت زدهای کامل جان آمدهای، دست به استاد مده
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۰۷۱
کُلَّ يَوْمٍ هُوَ فیٖ شأنٍ بخوان مر وَرا بیکار و بیفعلی مدان
——————————
قرآن کریم، سورهٔ رحمن (۵۵)، آیهٔ ۲۹
«يَسْأَلُهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ.»
«هر كس كه در آسمانها و زمين است سائل درگاه اوست، و او هر روز در كارى است.»
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۴۰
کُلُّ اَصْباحٍ لَنٰا شَأْنٌ جَدید کُلُّ شَیءٍ عَنْ مُرادی لایَحید
«در هر بامداد کاری تازه داریم، و هیچ کاری از حیطهٔ مشیَّت من خارج نمیشود.»
——————————
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۲۷
هر لحظه و هر ساعت یک شیوهٔ نو آرَد شیرینتر و نادرتر، زآن شیوهٔ پیشینش
——————————
بیت ۱۱ مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۸۱
دریغ از تو که در آرزویِ غیری تو جمالِ خویش ندیدی، که بیندیدستی
——————————
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۴۰
تو هنوز ناپدیدی، ز جمالِ خود چه دیدی سحری چو آفتابی، ز درونِ خود برآیی
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ٣۵٧٣
تو خوش و خوبی و کانِ هر خَوشی تو چرا خود منّتِ باده کَشی؟
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۷۳
از خدا غیر خدا را خواستن ظَنِّ افزونیست و، کُلّی کاستن
——————————
بیت ۱۲ مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۸۱
تو را کسی بشناسد که اوت کس کردهست دگر کسیت نداند، که ناپدیدستی
——————————
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۶۲۷
هر چند ازین سوی تو را خلق ندانند آن سوی که سو نیست، چه بیمثل و نظیری
——————————
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۷۲
باز آ که در آن مَحبَس، قدرِ تو نداند کس با سنگدلان منْشین چون گوهرِ این کانی
مَحبَس: زندان
——————————
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۶۲
تو چه دانی، تو چه دانی که چه کانی و چه جانی؟ که خدا داند و بیند هنری کز بشر آید
——————————
بیت ۱۳ مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۸۱
دلا برو برِ یار و مباش بستهٔ خویش که سایِح و سبک و چابک و جریدستی
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۱۷
کافیَم، بدْهم تو را من جمله خیر بیسبب، بیواسطهٔ یاریِ غیر
——————————
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۱۲
تو اگرچه سخت مستی، برسان قدح به چُستی مشکن تو شیشه، گرچه دو هزار کف بِخَست او
قدح: پیالهٔ پُر از شراب و بهمَجاز شراب به چُستی: با چابکی و چالاکی، به مهارت و ماهرانه، مجازاً با فضایِ گشودهشده دو هزار: بسیار زیاد، علامتِ کثرت است. خَستن: زخمی کردن، مجازاً آزرده کردن
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۰۱
بگْذران از جانِ ما سُوءُالْقَضا وامَبُر ما را ز اِخوانِ رضا
اِخوانِ رضا: برادرانی که راضیاند به رضای حق
——————————
حافظ، دیوان غزلیات، غزل شمارهٔ ۴۵
جَریده رو که گذرگاهِ عافیت تنگ است پیاله گیر که عمرِ عزیز بیبَدَل است
بیبَدَل: بدونِ مانند
——————————
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۲۹
ای عاشق جَریده، بر عاشقان گزیده بگذر ز آفریده، بنگر در آفریدن
——————————
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۲۳
از هر دو جهان بگذر، تنها زن و تنها خَور تا مُلک و مَلَک گویند: تنهات مبارک باد
——————————
بیت ۱۴ مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۸۱
به ترکِ مصر بگفتی ز شومیِ فرعون برِ شُعَیب چو موسی، فروخزیدستی
——————————
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۱۳
در حرکت باش از آنک، آبِ روان نَفسُرد کز حرکت یافت عشق سِرِّ سَراندازیی
فِسُردن: یخ بستن، منجمد شدن
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۸۴۰
جهدِ فرعونی چو بیتوفیق بود هرچه او میدوخت، آن تفتیق بود
تَفتیق: شکافتن
——————————
حافظ، دیوان غزلیات، غزل شمارهٔ ۱۸۸
شبانِ وادیِ اَیْمَن گهی رسد به مراد که چند سال به جان خدمتِ شعیب کند
شبان: چوپان وادیِ اَیْمَن: وادی مقدس را گویند و آن بیابان و صحرایی است که در آنجا به حضرت موسی وحی رسید.
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۵۹
من غلامِ آنکه اندر هر رِباط خویش را واصل نداند بر سِماط
بس رِباطی که بباید ترک کرد تا به مَسکَن دررسد یک روز مرد
رِباط: خانه، سرا، منزل، کاروانسرا سِماط: بساط، سفره، خوان، فضای یکتایی، فضای بینهایتِ گشودهشده
——————————
گرچه آهن سرخ شد، او سرخ نیست پرتوِ عاریّتِ آتشزنیست
گر شود پُرنور روزن یا سرا تو مدان روشن مگر خورشید را
عاریت: قرضی آتشزن: آتشزنه
——————————
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۱
چون راه، رفتنیست، توقّف هلاکت است چُونَت قُنُق کند که بیا، خَرگَهْ اندرآ
قُنُق: مهمان خَرگَه: خرگاه، خیمه، سراپرده
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۹۶۱
بینهایت حضرت است این بارگاه صدر را بگذار، صدرِ توست راه
——————————
بیت ۱۵ مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۸۱
چو عمرِ ماست حدیثش، دراز اولیتر چنین دراز سخن را بدآن کشیدستی
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۰۱
اوّل و آخِر تویی ما در میان هیچ هیچی که نیاید در بیان
« همانطور که عظمت بینهایت الهی قابل بیان نیست و باید به آن زنده شویم، ناچیزی ما هم به عنوان من ذهنی قابل بیان نیست و ارزش بیان ندارد. باید هر چه زودتر آن را انکار کنیم و به او زنده شویم.»
قرآن کریم، سورهٔ حدید (۵۷)، آیهٔ ۳
«هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ ۖ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ.»
«اوست اوّل و آخر و ظاهر و باطن، و او به هر چيزى داناست.»
——————————
فردوسی، شاهنامه، آغاز کتاب، گفتار اندر آفرینش مردم
تو را از دو گیتی برآوردهاند به چندین میانجی بپروردهاند
نخستینِ فِطرَت پَسینِ شمار تویی خویشتن را به بازی مدار
——————————
بیت ۱۶ مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۸۱
همیدَوَم پیِ ظِلِّ تو، شمسِ تبریزی مگر منم عَرَفه؟ تو مگر که عیدستی؟
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۲۳
سایهییّ و عاشقی بر آفتاب شمس آید، سایه لا گردد شتاب
—————————— ——————————
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۷۸
صد هزاران مَرد پنهان در یکی صد کمان و تیر دَرجِ ناوَکی
ماٰ رَمَیْتَ اِذْ رَمَیْتی، فتنهای صد هزاران خِرمن اندر حَفنهای
آفتابی در یکی ذَرّه نهان ناگهان آن ذرّه بگشاید دهان
دَرْج: گنجانيدن چيزى در چيزى ديگر ناوَک: نوعى تير كوچک كه آن را در غلاف آهنین يا چوبین كه مانند ناوی باريک بود میگذاشتند. فتنه: آشوب، برهمزنندهٔ اوضاع حَفْنه: مشتی از طعامِ گندم و نظیرِ آن
——————————
قرآن كريم، سورهٔ انفال (۸)، آيهٔ ۱۷
«… وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ الـلَّهَ رَمَىٰ … .»
«… و آنگاه كه تير مىانداختى، تو تير نمىانداختى، خدا بود كه تير مىانداخت، … .»
——————————
ذرّه ذرّه گردد افلاک و زمین پیشِ آن خورشید، چون جَست از کمین این چنین جانی چه در خوردِ تن است؟ هین بشُو ای تن از این جان هر دو دست
ای تنِ گشته وِثاقِ جان، بس است چند تانَد بحر در مَشکی نشست؟
کَمین: نهانگاه، کَمینگاه وِثاق: اتاق، خرگاه تانَد: میتواند
—————————— ای هزاران جبرئیل اندر بش ای مسیحانِ نهان در جَوْفِ خر ای هزاران کعبه پنهان در کَنیس ای غلطاندازِ عِفریت و بِلیس سَجدهگاهِ لامکانی در مکان مر بِلیسان را ز تو ویران دکان
جَوْف: شكم و داخلِ هر چیزی کَنیس: در اینجا یعنی بتخانه غلطانداز: به اشتباه در آورنده عِفریت: دیو
—————————— که چرا من خدمتِ این طین کنم؟ صورتی را من لقب چون دین کنم؟ نیست صورت، چشم را نیکو بمال تا ببینی شَعْشَعهٔ نورِ جلال
طین: گِل
—————————— ——————————
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۸۹ «باز آمدن به شرح قصّهٔ شاهزاده و ملازمتِ او در حضرتِ شاه»
شاهزاده پیشِ شَه حَیرانِ این هفت گردون دیده در یک مشت طین هیچ ممکن نی به بحثی لب گشود لیک جان با جان دَمی خامُش نبود آمده در خاطرش کاین بس خفیست اینهمه معنی است، پس صورت ز چیست؟
——————————
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶
یا دیدنِ دوست، یا هوایش، دیگر چه کند کسی جهان را؟!
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۹۲ صورتی از صورتت بیزارکُن خفتهیی هر خفته را بیدارکُن آن کلامت میرهاند از کلام وآن سَقامت میجهاند از سَقام پس سَقامِ عشق، جانِ صحّت است رنجهااَش حسرتِ هر راحت است
بیزارکُن: بیزار کُننده بیدارکُن: بیدار کُننده سَقام: بیماری
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷۷
انبیا گفتند: در دل علّتیست که از آن در حقشناسی آفتیست
علّت: بیماری
——————————
نعمت از وی جملگی علّت شود طعمه در بیمار، کِی قوّت شود؟
چند خوش پیش تو آمد ای مُصِر جمله ناخوش گشت و صافِ او کدر
تو عدوِّ این خوشیها آمدی گشت ناخوش هرچه بر وی کف زدی
مُصِر: اصرارکننده عدوّ: دشمن
——————————
هرکه او شد آشنا و یارِ تو شد حقیر و خوار در دیدارِ تو
هر که او بیگانه باشد با تو، هم پیش تو او بس مِه است و محترم
این هم از تأثیرِ آن بیماری است زهرِ او در جمله جُفتان ساری است
مِه: بزرگ و بلندقدر، بزرگوار جُفتان: جمعِ جُفت بهمعنیِ زوج، قرین، همنشین ساری: سرایتکننده
——————————
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵٩۵ ای تن اکنون دستِ خود زین جان بشو ور نمیشویی، جز این جانی بجو حاصل آن شه، نیک او را مینواخت او از آن خورشید، چون مه میگداخت آن گُدازِ عاشقان باشد نمو همچو مَهْ اندر گُدازش تازه رُو
نمو: رشد
—————————— جمله رنجوران، دوا دارند امید نالد این رنجور، کِم افزون کنید خوشتر از این سَم، ندیدم شربتی زین مرض خوشتر، نباشد صحّتی زین گنه بهتر، نباشد طاعتی سالها، نسبت بدین دَم، ساعتی
کِم: که مرا صحّت: سلامتی طاعت: اطاعت، فرمانبرداری
—————————— مدّتی بُد پیشِ این شه زین نَسَق دل کباب و جان نهاده بر طبق گفت: شه از هر کسی یک سر بُرید من ز شه هر لحظه قربانم جدید من فقیرم از زر، از سر مُحتشم صد هزاران سر خَلَف دارد سرم
نَسَق: نظم، ترتیب خَلَف: جانشین مُحتشم: بزرگوار
—————————— با دو پا در عشق نتْوان تاختن با یکی سَر عشق نتوان باختن هر کسی را خود دو پا و یک سَر است با هزاران پا و سَر، تن نادر است زین سبب هَنگامهها شد کُل هدر هست این هَنگامه هر دَم گرمتر
هَنگامه: هیاهو، فریاد و غوغا، معرکه
—————————— معدنِ گرمی است اندر لامکان هفت دوزخ از شرَارش یک دُخان
دُخان: دود
—————————— ——————————
|
Sign in to post comments.