Parviz Shahbazi - پرویز شهبازی

GanjeHozour #1061 Program

برنامه تصویری شماره ۱۰۶۱ گنج حضور

  • Currently 4.05/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
out of 19 votes
Comments (0)

    
Sorry, your favorites list is FULL.

Link to this video/audio

Description

برنامه شماره ۱۰۶۱ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی

تاریخ اجرا: ۴ اوت  ۲۰۲۶ - ۱۴ مرداد ماه ۱۴۰۵


برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۶۱ بر روی این لینک کلیک کنید.

برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.


متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)

تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)


اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه

اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه


خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی

خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری


برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی‌ بر روی این لینک کلیک کنید.


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۱


اگر یارِ مرا از من غم و سودا نَبایستی

مرا صد در دکان بودی، مرا صد عقل و رایستی


وگر کشتیِّ رختِ من نگشتی غرقهٔ دریا

فلک با جمله گوهرهاش پیشِ من گدایستی


وگر از راهِ اندیشه بدین مستان رهی بودی

خرد در کارِ عشقِ ما چرا بی‌دست و پایستی؟


وگر خسرو از این شیرین یکی انگشت لیسیدی

چرا قیدِ کُلَه بودی، چرا قیدِ قبایستی؟


طبیبِ عشق اگر دادی به جالینوس یک معجون

چرا بهرِ حَشایش(۱) او بدین حد ژاژخایستی(۲)؟


ز مستیِّ تجلّی گر سرِ هر کوه را بودی

مثالِ ابر هر کوهی معلّق بر هوایستی


وگر غولانِ اندیشه همه یک گوشه رفتندی

بیابان‌هایِ بی‌مایه پر از نوش و نوایستی(۳)


وگر در عهدهٔ عهدی وفایی آمدی از ما

دلارامِ جهان‌پرور بر آن عهد و وفایستی


وگر این گندمِ هستی سبک‌تر(۴) آرد می‌گشتی

متاعِ هستیِ خلقان برون زین آسیایستی


وگر خضری دراشکستی به ناگه کشتیِ تن را

در این دریا همه جان‌ها چو ماهی آشنایستی


ستایش می‌کند شاعر مَلِک را و اگر او را

ز خویشِ خود خبر بودی، مَلِک شاعر ستایستی


وگر جبّار(۵) بربستی شکسته ساق و دستش را

نه در جبر و قدر بودی، نه در خوف(۶) و رَجایستی(۷)


در آن اشکستگی او گر بدیدی ذوقِ اشکستن

نه از مرهم بپرسیدی نه جویایِ دوایستی


نشان از جان، تو این داری که می‌باید، نمی‌باید

نمی‌باید شدی باید، اگر او را ببایستی


وگر از خرمنِ خدمت تو دِه‌سالارِ مَنبَل(۸) را

یکی برگِ کهی بودی، گنه بر کهربایستی


فرازِ آسمان صوفی همی‌رقصید و می‌گفت این

زمین کل آسمان گشتی، گَرَش چون من صفایستی


خمش کن، شعر می‌ماند و می‌پرّند معنی‌ها

پر از معنی بُدی عالم، اگر معنی بپایستی



(۱) حَشایش: جمعِ حَشیش، گیاهان خشک

(۲) ژاژخا: بیهوده‌گو، یاوه‌گو

(۳) نوش و نوا: نوای نوشِ می‌گساران و نوای مطربان، مجاز از عیش و عشرت

(۴) سبک‌تر: آسان‌تر، زودتر

(۵) جبّار: شکسته‌بند، مجاز از چاره‌ساز

(۶) خوف: ترس

(۷) رَجا: امید

(۸) مَنبَل: کاهل، بیکار


———

———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۱


اگر یارِ مرا از من غم و سودا نَبایستی

مرا صد در دکان بودی، مرا صد عقل و رایستی


وگر کشتیِّ رختِ من نگشتی غرقهٔ دریا

فلک با جمله گوهرهاش پیشِ من گدایستی


وگر از راهِ اندیشه بدین مستان رهی بودی

خرد در کارِ عشقِ ما چرا بی‌دست و پایستی؟


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷


او فضولی بوده است از اِنقباض

کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۸۳۹


عرضه‌گری رها کن، ای خواجه خویش لا کن

تا ذرهٔ وجودت شمس مُنیر باشد


مُنیر: درخشان، نوردهنده


———


مولوی، دیوان شمس، رباعی شمارهٔ ۸۳۶


گر راه روی، راه بَرَت بگشایند

ور نیست شوی، به هستیَت بگرایند


ور پست شوی، نگنجی اندر عالم

وآنگاه تو را، بی‌تو، به تو بنمایند


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۱۵۲


وآن گنه در وی ز جنسِ جُرمِ توست

باید آن خو را ز طبعِ خویش شُست


———


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۸۳۶


چون‌که غم بینی، تو استغفار کن

غم به امرِ خالق آمد، کار کن

‌‌ 

استغفار: معذرت‌خواهی، طلبِ بخشش و مغفرت کردن


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۱۵


گر ز صندوقی به صندوقی رَوَد

او سَمایی نیست، صندوقی بُوَد


فُرجهٔ صندوقْ نونو مُسکِر است

دَرنیابد کاو به صندوق اندر است


سَمایی: آسمانی، مجازاً از جنسِ زندگی و حضور

فُرجه: گشایش

نونو: تازه به تازه

مُسکِر: مست‌کننده


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۳۷


خلق، رنجورِ دِق و بیچاره‌اند

وز خِداعِ دیو، سیلی‌باره‌اند


دِق: نوعی بیماریِ روانی

خِداع: حیله‌گری

سیلی‌باره: کسی که میل فراوانی به زدن سیلی دارد. در اینجا مراد کسی است که خوی آزار و تهاجم بسیار داشته باشد.


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۳


دل، تو این آلوده را پنداشتی

لاجَرَم دل ز اهلِ دل برداشتی


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۶۸


از هر جهتی تو را بلا داد

تا بازکَشَد به بی‌جَهاتَت


بی‌جَهات: موجودی که برتر از جا و جهت است، عالَمِ الهی


———


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۰۶۳


تا به دیوارِ بلا نآید سَرش

نشنود پندِ دل آن گوشِ کرش


———


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۷۱۴


لوله‌‌ها بربند و پُر دارش ز خُم

گفت: غُضُّوا عَنْ هَوا أبصارکُمْ‌‌


غُضُّوا عَنْ هَوا أبصارکُمْ‌‌: دیدگانتان را از هوی و هوس فروبندید.


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۰۱


هرچه نَفْست خواست، داری اختیار

هرچه عقلت خواست، آری اضطرار


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۹۶۱


بی‌نهایت حضرت است این بارگاه

صدر را بگذار، صدرِ توست راه


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۱


چون راهْ رفتنی‌ست، توقّف هلاکت‌ است

چُونَت قُنُق کند که بیا، خَرگَهْ اندر آ

 

قُنُق: مهمان

خَرگَهْ: خرگاه، خیمه، سراپرده


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۲۵


صبر و پرهیز این مرض را، دان زیان

هرچه خواهد دل، درآرَش در میان


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۳۳


سیلی‌اش اندر بَرَم در معرکَه

زآن‌که لاٰ تُلْقُوا بِاَیْدیٖ تَهْلُکَه


«سیلی‌ای به پسِ‌ گردنِ او می‌زنم تا طبق آیهٔ قرآن که خداوند گفته‌است: «خود را با دست خود به هلاکت نیفکنید.» من نیز خودم را به هلاکت نیندازم.»


قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۱۹۵


«وَ أَنْفِقُوا فِي سَبِيلِ اللَّـهِ وَ لَا تُلْقُوا بِأَيْدِيكُمْ إِلَى التَّهْلُكَةِ وَ أَحْسِنُوا إِنَّ اللَّـهَ يُحِبُّ الْـمُحْسِنِينَ.»


«در راه خدا انفاق كنيد و خويشتن را به‌دست خويش به هلاكت ميندازيد و نيكى كنيد كه خدا نيكوكاران را دوست دارد.»


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۳۴


تَهْلُکَه‌ست این صبر و پرهیز ای فلان

خوش بکوبَش، تن مزن چون دیگران


تَهْلُکه: هلاکت


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۳۴


آنکه مُردن، پیشِ چشمش تَهْلُکه‌ست

اَمرِ لاٰتُلْقُوا بگیرد او به دست


وآنکه مُردن پیشِ او شد فتحِ باب

سٰارِعُوا آید مَر او را در خِطاب



تَهْلُکه: هلاکت

لاٰتُلْقُوا: میفکنید، نیندازید.

فتحِ باب‏: گشوده شدنِ در، مراد اولین گشایش مرکز درون انسان است که خود را به صورت زندگی شناسایی می‌کند.

ساٰرِعُوا: شتاب کنید، پیشی گیرید.



قرآن کریم، سورهٔ آل عمران (۳)، آیهٔ ۱۳۳


«وَسَارِعُوا إِلَىٰ مَغْفِرَةٍ مِنْ رَبِّكُمْ وَجَنَّةٍ عَرْضُهَا السَّمَاوَاتُ وَالْأَرْضُ أُعِدَّتْ لِلْمُتَّقِينَ»


«بر يكديگر پيشى گيريد براى آمرزش پروردگار خويش و رسيدن به آن بهشت كه پهنايش به قدر همه آسمانها و زمين است و براى پرهيزگاران مهيا شده است.»


———


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۹۸


هَیْبَتش بیداری و فِطنت دهد

سهو و نسیان از دلش بیرون جهد

 

فِطنت: زیرکی و هوشیاری

نسیان: فراموشی


———


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۱۰۳


گرچه نسیان لابُد و ناچار بود

در سبب ورزیدن او مختار بود


لابُد:  بدونِ چاره


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۳۹


ای زننده بی‌گناهان را قفا

در قفایِ خود نمی‌بینی جزا؟


قفا: پشت گردن، پسِ سر


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۸۹۹


هیچ برگی در نیفتد از درخت

بی‌قضا و حکمِ آن سلطانِ بخت


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۳٠


گفت: مُفتیِّ ضرورت هم تویی

بی‌ضرورت‌ گر خوری، مُجرم شَوی


ور ضرورت هست، هم پرهیز بِهْ

ور خوری، باری ضَمانِ آن بِده


مُفتی: فتوادهنده

ضَمان: تعهد کردن، به عهده گرفتن


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۷۶


گفت: نامت چیست؟ برگو بی‌دهان

گفت: خَرّوب است ای شاهِ جهان


گفت: اندر تو چه خاصیّت بُوَد؟

گفت: من رُستَم، مکان ویران شود


من که خَرّوبم، خرابِ منزلم

هادمِ بنیادِ این آب و گِلم


خَرُّوب: گیاه خَرنُوب که بوته‌ای بیابانی و مرتفع و خاردار است و در هر بنایی بروید آن را ویران می‌کند؛ بسیار خراب‌کننده.


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۸٧


آن زمان کِت امتحان مطلوب شد

مسجدِ دینِ تو، پُرخَرّوب شد


خَرُّوب: بسیار خراب‌کننده


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۹


کی رسد مر بنده را که با خدا

آزمایش پیش آرَد ز ابتلا؟


بنده را کی زَهره باشد کز فُضول

امتحانِ حق کند ای گیجِ گُول؟


آن، خدا را می‌رسد کو امتحان

پیش آرد هر دَمی با بندگان


ابتلا: در این‌جا رنج، بلا، مصیبت و به‌عبارتی حال‌خرابی

فُضول: فضولی و گستاخی

گول: نادان، احمق


———


تا به ما، ما را نماید آشکار

که چه داریم از عقیده در سِرار


سِرار: باطن، نهانخانه، دل یا مرکز انسان


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۶۱۹


حاکم است و یَفْعَل‌ُاللَّـه ما یَشا

او ز عینِ دَرد انگیزد دوا


«زیرا حق‌تعالی حاکم و فرمانروای جهان است و او هرچه خواهد همان کند. چنانکه از ذات درد و مرض، دوا و درمان می‌آفریند.»


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۴۴


دم او جان دَهَدَت رو ز نَفَخْتُ بپذیر

کارِ او کُنْ فَیکون‌ است نه موقوفِ علل


نَفَخْتُ: دمیدم.


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۸۵


همچنان دوغی تُرُش در معدنی

خود نکردی زو مُخَلَّص روغنی

 

هم خمیری، خُمرهٔ طینه دری

گرچه عمری در تنورِ آذری

 

چون حشیشی پا به گِل بر پشته‌ای

گرچه از بادِ هوس سرگشته‌ای


مُخَلَّص: خلاصه، چکیده

مُخَلَّص کردنِ روغن: منظور گرفتنِ کره از دوغ است.

طینه: گِل

آذر: آتش


———


حدیث قدسی


«خَمَرْتُ طِینَةَ آدَمَ بِیَدِی أَرْبَعِینَ صَبَاحاً.»


«گِلِ آدم را به دست (قدرت) خویش، چهل صبح (روز) سرشتم (خمیر کردم).»


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۵۰


داری دری پنهان‌صفت، شش در مجو و شش جهت

پنهان‌دری که هر شبی زآن در همی‌ بیرون پری


چون می‌پری، بر پایِ تو رشتهٔ خیالی بسته‌اند

تا واکِشَندَت صبحدم تا برنپرّی یک سری


بازآ به زندانِ رحم، تا خلقتت کامل شدن

هست این جهان همچون رحم، این جمله خون زآن می‌خوری


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۹۸


زآنکه بی‌لذّت نروید هیچ جزو

بلکه لاغر گردد از هر پیچ جزو


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۱۵


هین خَمُش کن تا بگوید شاهِ قُل

بلبلی مفْروش با این جنس گُل

 

این گُلِ گویاست پُر جوش و خروش

بلبلا تَرکِ زبان کن، باش گوش


قُل: بگو

شاهِ قُل: خداوند


———


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۶۲۲


چون تو گوشی، او زبان، نی جنس تو

گوش‌ها را حق بفرمود: اَنْصِتُوا


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۰۸


گرچه در آب آتشی پوشیده شد

صد هزاران کف بر او جوشیده شد

 

گرچه آتش سخت پنهان می‌تند

کف به دَه انگشت اشارت می‌کند

 

همچنین اجزایِ مستانِ وصال

حامل از تِمثال‌هایِ حال و قال


تِمثال‌: تصویر، صورت، شبیه، در اینجا مناسبِ معنی تجلّی است.

 

———


در جمالِ حال وامانده دهان

چشم، غایب گشته از نقشِ جهان

 

آن مَوالید از رهِ این چار نیست

لاجَرَم منظورِ این اَبصار نیست


آن موالید از تجلّی زاده‌اند

لاجَرَم مستورِ پردهٔ ساده‌اند



مَوالید: جمعِ مولود به معنی فرزندان، در اینجا مراد احوال روحانی عارفان است.

چار: مخفّفِ چهار، اشاره به عناصر اربعه دارد.

لاجَرَم: به‌ناچار

مستور: پوشیده


———

 

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۲۳


حال رفت و، مانْد جزوت یادگار

یا از او واپرس، یا خود یاد آر

 

چون فرو گیرد غمت، گر چُستی‌ای

زآن دَمِ نومیدْکن وا جُستی‎ای

 

———


گفتی‎اش: ای غصهٔ مُنکِر به حال

راتبهٔ اِنعام‌ها را زآن کمال

 

گر به هر دَم نه‎ات بهار و خرّمی‌ست

همچو چاشِ گُل تنت انبارِ چیست؟


راتبه: دائم، ثابت، مستمری

چاش: غلّهٔ پاک کرده، خرمن کوفته، در اینجا مطلق خرمن


———

 

چاشِ گُل، تن، فکرِ تو همچون گلاب

مُنکِر گُل شد گلاب، اینت عُجاب

 

از کَپی‌خویانِ کفران کَهْ دریغ

بر نَبی‌خویان نثارِ مِهر و میغ



عُجاب: چیز عجیب و شگفت‌انگیز

کَپی‌خو: بوزینه‌صفت

کَهْ: کاه

مهر: خورشید

میغ: ابر


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢٢۶٩


دل نباشد غیر آن دریایِ نور

دل نظرگاهِ خدا، و آنگاه کور؟


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢٢۷۱


ریزهٔ دل را بِهِلْ، دل را بجو

تا شود آن ریزه چون کوهی از او


بِهِل: رها کن


———


دل محیط ا‌‌‌‌ست اندرین خِطّهٔ وجود

زر همی‌‌افشانَد از احسان و جود

 

از سلامِ حق، سلامت‌ها نثار

می‌کند بر اهلِ عالَم اختیار

 

هر که را دامن درست است و مُعَدّ

آن نثارِ دل بدآن کس می‌رسد


مُعَدّ: آماده‌شده، شمرده‌شده


———

 

دامنِ تو آن نیاز است و حضور

هین منه در دامن آن سنگِ فُجور

 

تا ندرَّد دامنت ز آن سنگ‌ها

تا بدانی نقد را از رنگ‌ها

 

سنگ پُر کردی تو دامن از جهان

هم ز سنگِ سیم و زر چون کودکان


فُجور: تبهکاری، گناه کردن


———

 

از خیالِ سیم و زر، چون زر نبود

دامنِ صدقت درید و، غم فزود

 

کِی نماید کودکان را سنگ، سنگ؟

تا نگیرد عقل، دامنْشان به چنگ

  

پیر، عقل آمد، نه آن مویِ سپید

مو نمی‌گنجد در این بخت و امید

 

———


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۲۶


بشنو اَلفاظِ حکیمِ پَرده‌‌ای

سر همآنجا نِهْ که باده خَورده‌‌ای‌‌

 

مست از میخانه‌ای چون ضال شد

تَسْخُر و بازیچهٔ‌‌ اطفال شد


می‌‌فُتد این سو و آن سو هر رهی

در گِل و، می‌‌خنددش هر اَبلهی‌‌


حکیمِ پَرده‌‌ای: منظور حکیم سنایی است.

ضالّ: گمراه، در این‌جا کسی که راه منزلش را گم کرده‌ باشد.


———

 

او چنین و کودکان اندر پَی‌‌اش

بی‌‌خبر از مستی و ذوقِ مَی‌‌اش‌‌

 

خلق، اطفال‌‌اند، جُز مستِ خدا

نیست بالغ، جُز رهیده از هوا

 

گفت: دنیا لَعْب و لهو است و شما

کودکیت و راست فرماید خدا


———


قرآن کریم، سورهٔ حدید (۵۷)، آیهٔ ۲۰

 

«اعْلَمُوا أَنَّمَا الْحَيَاةُ الدُّنْيَا لَعِبٌ وَلَهْوٌ وَزِينَةٌ وَتَفَاخُرٌ بَيْنَكُمْ وَتَكَاثُرٌ فِي الْأَمْوَالِ وَالْأَوْلَادِ… .»


«بدانيد كه زندگى اينجهانى بازيچه است و بيهودگى و آرايش و فخرفروشى و افزون‌جويى در اموال و اولاد… .»


———


از لَعِب بیرون نرفتی، کودکی

بی‌‌ذَکاتِ روح کی باشد ذَکیّ؟‌‌


لَعِب: بازیچه

ذَکات: آتش زدن یا کشتن و ذبح حیوانات

ذَکیّ: هوشیار و تیزهوش


———

 

مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۳۵

  

جَنگِ خلقان، همچو جَنگِ کودکان

جمله بی‌‌معنی و بی‌‌مغز و مُهان‌‌


جُمله با شمشیرِ چوبین جنگشان

جُمله در لٰاینْفعی آهنگشان‌‌


مُهان: خوار کرده شده

 لٰا‌یَنْفَعی: بی‌فایده و بیهوده


———

 

جُمله‌‌شان گشته سواره بر نی‌ای

کین بُراقِ ماست یا دُلْدُل پی‌ای‌‌

 

حامل‌‌اند و، خود ز جهل افراشته

راکبِ و محمولِ رَه پنداشته‌‌

 

باش تا روزی که محمولانِ حق

اسب‌تازان بگذرند از نُه طَبَق‌‌


دُلْدُل: استر پیامبر(ص) که حاکم اسکندریه برای ایشان فرستاده بود.

راکب: سوارکار

محمول: حمل‌شده


———


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٣۴۴١


همچو طفلان، جمله‌تان دامن‌سوار

گوشۀ دامن گرفته، اسب‌وار


از حق انَّ‌ الظَّنَّ لایُغنیٖ رسید

مَرکبِ ظن بر فلک‌ها کِی دوید؟



قرآن کریم، سورهٔ یونس (۱۰)، آیهٔ ۳۶


«وَمَا يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلَّا ظَنًّا إِنَّ الظَّنَّ لَا يُغْنِي مِنَ الْحَقِّ شَيْئًا إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ بِمَا يَفْعَلُونَ؛»


«بيشترشان فقط تابع گمانند، و گمان نمى‌تواند جاى حق را بگيرد. هر آينه خدا به كارى كه مى‌كنند آگاه است.»


———


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۴۴۴


آنگهی بینید مَرْکَب‌هایِ خویش

مَرْکَبی سازیده‌‌اید از پایِ خویش‌‌


وهم و فکر و حس و ادراکِ شما

همچو نی دان مرکبِ کودک، هلا


———

———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۵۹


«وسوسه‌ای که پادشاه‌زاده را پیدا شد، از سببِ اِستغنایی و کشفی که از شاهِ دل او را حاصل شده بود، و قصدِ ناشُکری و سرکشی می‌کرد، شاه را از راهِ الهام و سِرّ خبر شد، دلش درد کرد، روحِ او را زخمی زد چنانکه صورتِ شاه را خبر نبود اِلیٰ آخِرِهِ»

 

چون مُسَلَّم گشت بی‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ بَیْع و شِریٰ

از درونِ شاه در جانش جِریٰ


قُوت می‌خوردی ز نورِ جانِ شاه

ماهِ جانش همچو از خورشید، ماه

 

راتبهٔ‌ جانی ز شاهِ بی‌نَدید

دَم به دَم در جانِ مستش می‌رسید


 بَیْع و شِری: خرید و فروش، در این‌جا به معنی بی‌واسطه است.

 جِری: مخفّف و ممالِ اجراء، به معنی مستمری و مقرّری است.

راتبه: مقرری، مستمرّی، در این‌جا رزقِ معنوی و روحانی‌ای که مستمراً برسد.

نَدید: همتا، نظیر


———

 

آن نَه که ترسا و مُشرِک می‌خورند

زان غذایی که مَلایِک می‌خورند

 

اندرونِ خویش، استغنا بدید

گشت طُغیانی ز استغنا پدید

 

که نَه من هم شاه و هم شه‌زاده‌ام؟

چون عِنانِ خود بدین شه داده‌ام؟


اِستِغنا: توانگری، بی‌نیازی

عِنان: افسار، لگام، دهانه‌ اسب


———


چون مرا ماهی بر‌آمد با لُـمَع

من چرا باشم غُباری را تَبَع؟

 

آب در جویِ من است و وقتِ ناز

نازِ غیر از چه کَشَم من بی‌نیاز؟

 

سر چرا بندم؟ چو دردِ سر نماند

وقتِ رویِ زرد و چشمِ تر نماند


لُـمَع: جمع لُـمْعَه، روشنی‌ها، درخشش‌ها و پرتوها

 تَبَع: پیرو، تابع

آب در جوی داشتن: ضرب‌المثلی است در کامیابی و نیک‌بختی


———

 

چون شِکَرلب گشته‌ام، عارض‌قَمَر

باز باید کرد دکّانِ دگر

 

زین منی چون نفس زاییدن گرفت

صد هزاران ژاژ خاییدن گرفت

  

صد بیابان زآنسوِی حرص و حسد

تا بدآنجا چشمِ بَد هم می‌رسد


 عارض‌قَمَر: آن‌که رخساره‌‌ای همچو ماه دارد، زیبا‌ رخسار

 ژاژ خاییدن: یاوه‌گویی کردن، بیهوده‌‌گویی کردن


———

 

بحرِ شه که مرجعِ هر آب، اوست

چون نداند آنچه اندر سیل و جُوست؟

 

شاه را دل، درد کرد از فکرِ او

ناسپاسیِّ عطایِ بکرِ او

 

گفت: آخِر ای خَسِ واهی‌ادب

این سزایِ دادِ من بود؟ ای عجب


واهی‌اَدَب: نافرهیخته، گستاخ


———


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۷۹


بی‌‌ادب تنها نه خود را داشت بد

بلکه آتش در همه آفاق زد


آفاق: جمع اُفُق


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ٢٠١١


قُلْ تَعالَوْا قُلْ تَعالَوْا گفت رَب

ای سُتورانِ رَمیده از ادب


قُلْ تَعالَوْا: خطاب به پیامبر از طرف خدا «بگو بیایید.»

ستور: حیوان چهارپا مانند اسب و خر


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۲۲۲


پیشِ بینایان کُنی ترکِ ادب

نارِ شهوت را از آن گشتی حَطَب‏


نار: آتش

حَطَب‏: هیزم


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۰۷۲


پیشِ بینا شد خموشی نفعِ تو

بهرِ این آمد خطابِ اَنْصِتُوا


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۷۰۵


وآن‌که اندر وَهْم او ترکِ ادب

بی‌ادب را سرنگونی داد رب


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۶۲۰


ای دل به ادب بنشین، برخیز ز بدخویی

زیرا به ادب یابی آن چیز که می‌گویی


———


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۲۱


سرنگون زآن شد، که از سَر دور ماند

خویش را سَر ساخت و تنها پیش راند


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴٧٧١


بحرِ شه که مرجعِ هر آب، اوست

چون نداند آنچه اندر سیل و جُوست؟

 

شاه را دل، درد کرد از فکرِ او

ناسپاسیِّ عطایِ بکرِ او

 

گفت: آخِر ای خَسِ واهی‌ادب

این سزایِ دادِ من بود؟ ای عجب


واهی‌اَدَب: نافرهیخته، گستاخ


———

 

من چه کردم با تو زین گنجِ نفیس؟

تو چه کردی با من از خویِ خسیس؟

  

من تو را ماهی نهادم در کنار

که غروبش نیست تا روزِ شمار

 

در جزایِ آن عطایِ نورِ پاک

تو زدی در دیدهٔ‌ من خار و خاک؟


نفیس: ارزشمند، قیمتی

ماه: در این‌جا کنایه از ایمان و اعمالِ صالحه است.


———

 

من تو را بر چرخ گشته نردبان

تو شده در حَربِ من تیر و کمان

 

دردِ غیرت آمد اندر شه پدید

عکسِ دردِ شاه اندر وی رسید

 

مرغِ دولت در عِتابش برطپید

پرده‌ٔ آن گوشه گشته بردرید


حَرب: جنگ، پیکار

 عِتاب: خشم‌ گرفتن، درشتی کردن


———

 

چون درونِ خود بدید آن خوش‌پسر

از سیه‌ کاریِّ خود گَرد و اثر

 

آن وظیفهٔ‌ لطف و نعمت کم شده

خانهٔ‌ شادیِّ او پُر غم شده

 

با خود آمد او ز مستیِّ عُقار

زآن گنه گشته سرش خانهٔ‌ خُمار


وظیفه: مقرّری، مستمرّی

 عُقار: شراب

خُمار: کلافگی و سر‌دردی که دراثر زوال حالت مستی پیش آید.


———

 

خورده گندم، حُلّه زو بیرون شده

خُلد بر وی بادیه و هامون شده

 

دید کآن شربت وَرا بیمار کرد

زهرِ آن ما و منی‌ها کار کرد

 

جانِ چون طاووس در گُلزارِ ناز

همچو چغدی شد به ویرانه‌ٔ مَجاز


حُلّه: جامه‌، پارچهٔ‌ ‌لطیف

 خُلْد: بهشت

 بادیه: بیابان

چغد: جغد



قرآن کریم، سورهٔ اعراف(۷)، آیهٔ ۲۲


«فَدَلَّاهُمَا بِغُرُورٍ فَلَمَّا ذَاقَا الشَّجَرَةَ بَدَتْ لَهُمَا سَوْآتُهُمَا وَطَفِقَا يَخْصِفَانِ عَلَيْهِمَا مِنْ وَرَقِ الْجَنَّةِ ۖ وَنَادَاهُمَا رَبُّهُمَا أَلَمْ أَنْهَكُمَا عَنْ تِلْكُمَا الشَّجَرَةِ وَأَقُلْ لَكُمَا إِنَّ الشَّيْطَانَ لَكُمَا عَدُوٌّ مُبِينٌ»


«و آن دو را بفريفت و به پستى افكند. چون از آن درخت خوردند شرمگاه‌هايشان آشكار شد و به پوشيدن خويش از برگهاى بهشت پرداختند. پروردگارشان ندا داد: آيا شما را از آن درخت منع نكرده بودم و نگفته بودم كه شيطان به آشكارا دشمن شماست؟»


———

 

همچو آدم دور ماند او از بهشت

در زمین می‌راند گاوی بهرِ کشت

 

اشک می‌راند او که ای هندویِ زاو

شیر را کردی اسیرِ دُمِّ گاو

 

کردی ای نَفْسِ بَدِ بارِد‌نَفَس

بی‌حِفاظی با شهِ فریادرس


 زاو: ماهر، چابک‌دست، نیرومند

شیر را اسیرِ دمِ گاو کردن: کنایه است از عزیزی را به ذلّت افکندن.

 بارِدنَفَس: آن که نَفَسی سرد دارد.

 بی‌حِفاظی: گستاخی، بی‌شرمی


———


حدیث


«اَلْعِزُّ فی نَواصِی الْخَیْلِ وَالذُّلٌ فی اَذْنابِ الْبَقَر.»


«عزّت در پیشانیِ رَمهٔ اسبان است و خواری در دُمِ گاوان.»


———

 

دام بگزیدی ز حرصِ گندمی

بر تو شد هر گندمِ او کژدمی

 

در سَرَت آمد هوایِ ما و من

قید بین بر پایِ خود پنجاه من

 

نوحه می‌کرد این نَمَط بر جانِ خویش

که چرا گشتم ضِدِ سلطانِ خویش؟


 کَژدُم: عقرب

 قید: زنجیر، بند

 نَمَط: طریقه، روش


———

 

آمد او با خویش و، استغفار کرد

با اِنابت چیزِ دیگر یار کرد

 

درد، کآن از وحشتِ ایمان بُوَد

رحم کن کآن درد، بی‌درمان بُوَد

 

 اِسْتِغفار: طلب مغفرت‌ کردن، آمرزش خواستن

 انابت: توبه‌ کردن و بازگشتن به‌سوی خداوند


———


مر بشر را خود مَبا جامهٔ‌ درست

چون رهید از صبر، در حین صدر جُست

 

مر بشر را پَنْجه و ناخُن مَباد

که نه دین اندیشد آنگَه نه سَداد

 

آدمی اندر بلا کُشته، بِهْ است

نَفْس کافر نعمت است و گمره است

 

مَبا: مباد!

سَداد: راستی و درستی


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۱


اگر یارِ مرا از من غم و سودا نَبایستی

مرا صد در دکان بودی، مرا صد عقل و رایستی


وگر کشتیِّ رختِ من نگشتی غرقهٔ دریا

فلک با جمله گوهرهاش پیشِ من گدایستی


وگر از راهِ اندیشه بدین مستان رهی بودی

خرد در کارِ عشقِ ما چرا بی‌دست و پایستی؟


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۱


وگر خسرو از این شیرین یکی انگشت لیسیدی

چرا قیدِ کُلَه بودی، چرا قیدِ قبایستی؟


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۱


طبیبِ عشق اگر دادی به جالینوس یک معجون

چرا بهرِ حَشایش او بدین حد ژاژخایستی؟


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۶۶


این سگان کرَّاند ز امر اَنصِتُوا

از سَفَه وَع‌وَع‌کنان بر بَدرِ تو


اَنصِتُوا: خاموش باشید. ذهنتان را خاموش کنید.

سَفَه: حماقت، ابلهی، نادانی

وَع‌وَع‌: بانگ سگ و گرگ

بَدر: ماهِ کامل، ماهِ شبِ چهارده


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۱


ز مستیِّ تجلّی گر سرِ هر کوه را بودی

مثالِ ابر هر کوهی معلّق بر هوایستی


———


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۳


شاد باش ای عشقِ خوش‌سودایِ ما

ای طبیبِ جمله علّت‌هایِ ما


ای دوایِ نَخْوَت و ناموسِ ما

ای تو افلاطون و جالینوسِ ما


جسم خاک از عشق بر افلاک شد

کوه در رقص آمد و چالاک شد


علّت‌: مرض، بیماری

نَخْوَت: خودبزرگ‌بینی، تکبّر

ناموس: حیثیت بدلی

افلاطون: کنایه از بزرگترین‌ فیلسوف

جالینوس: کنایه از بزرگترین پزشک


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۱


وگر غولانِ اندیشه همه یک گوشه رفتندی

بیابان‌هایِ بی‌مایه پر از نوش و نوایستی


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٢٨٢۴


قسمتِ خود، خود بُریدی تو ز جهل

قسمتِ خود را فزاید مردِ اهل


قسمت: روزی

جهل: نادانی

فزاید: افزایش دهد.

مردِ اهل: انسان لایق، شایسته و سزاوار


———


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۹۶


تا کنی مر غیر را حَبْر و سَنی

خویش را بدخُو و خالی می‌کنی


 حَبر: دانشمند، دانا

سَنی: رفیع، بلند مرتبه



مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۱


مردهٔ خود را رها کرده‌ست او

مردهٔ بیگانه را جوید رَفو



مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۴۷۹


دیده آ، بر دیگران، نوحه‌گری

مدّتی بنشین و، بر خود می‌گِری


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۱


وگر در عهدهٔ عهدی وفایی آمدی از ما

دلارامِ جهان‌پرور بر آن عهد و وفایستی


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۱


وگر این گندمِ هستی سبک‌تر آرد می‌گشتی

متاعِ هستیِ خلقان برون زین آسیایستی


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴٩۶


چون نباشد قوّتی، پرهیز بِهْ

در فرارِ لا یُطاق آسان بِجِهْ


لا یُطاق: که تاب نتوان آوردن

آسان بِجِهْ: به آسانی فرار کن.


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۸۷


چون آب باش و بی‌گِرِه، از زخمِ دندان‌ها بجِهْ

من تا گِرِه دارم، یقین می‌کوبی و می‌سایی‌ام


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۱


وگر خضری دراشکستی به ناگه کشتیِ تن را

در این دریا همه جان‌ها چو ماهی آشنایستی


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۱


ستایش می‌کند شاعر مَلِک را و اگر او را

ز خویشِ خود خبر بودی، مَلِک شاعر ستایستی


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۱


وگر جبّار بربستی شکسته ساق و دستش را

نه در جبر و قدر بودی، نه در خوف و رَجایستی


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۴


پس نبیند جمله را با طِمّ و رِمّ

حُبُّکَ الْاَشْیاءَ یُعْمی و یُصِمّ


طِمّ: دریا و آب فراوان

رِمّ: زمین و خاک

با طِمّ و رِمّ: در اینجا یعنی با جزئیات


———


حدیث


«حُبُّکَ الْاَشَّیءَ یُعْمی و یُصِمّ.»


«عشق تو به اشيا [همانیدگی‌ها] تو را كور و كر می‌کند.»


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۲۸


دشمن خویشیم و یار آن‌که ما را می‌کُشد‌

غرق دریاییم و ما را موج دریا می‌کُشد


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۱


در آن اشکستگی او گر بدیدی ذوقِ اشکستن

نه از مرهم بپرسیدی نه جویایِ دوایستی


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۱


نشان از جان، تو این داری که می‌باید، نمی‌باید

نمی‌باید شدی باید، اگر او را ببایستی


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۴۶


کورمرغانیم و بس ناساختیم

کآن سلیمان را دَمی نشناختیم‏


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۹۱


دیو آن دَم از عداوت بَیْن بَیْن

بانگ زد کای سگ‌پرستان، عِلّتَیْن


مرگ و جَسْک، ای اهلِ انکار و نفاق

عاقبت خواهد بُدَن این اتفاق


عداوت: دشمنی

بَیْن بَیْن: میانهٔ نیک و بد

کای: که اِی (که + اِی)

عِلّتَیْن: دو بیماریِ انکار و نفاق

جَسْک: رنج و بلا و پریشانی


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۱


وگر از خرمنِ خدمت تو دِه‌سالارِ مَنبَل را

یکی برگِ کهی بودی، گنه بر کهربایستی


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵٠٠


درگذر از فضل و از جَلدی و فن

کارْ خدمت دارد و خُلقِ حَسَن


جَلدی: چابکی، چالاکی


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۲۲


بندگانِ حق، رحیم و بُردبار

خویِ حق دارند در اصلاحِ کار


مهربان، بی‌رَشوتان، یاری‌گَران

در مقامِ سخت و، در روزِ گران


هین بجو این قوم را ای مبتلا

هین غنیمت دارشان پیش از بلا


بی‌رَشوت: کنایه از بدون چشم‌داشت بودن

مبتلا: بیمار


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۱


فرازِ آسمان صوفی همی‌رقصید و می‌گفت این

زمین کل آسمان گشتی، گَرَش چون من صفایستی


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۱


خمش کن، شعر می‌ماند و می‌پرّند معنی‌ها

پر از معنی بُدی عالم، اگر معنی بپایستی


———

———




Comments

Be the first to comment

Sign in to post comments.
Parviz Shahbazi - پرویز شهبازی
GanjeHozour #1061 Program
برنامه تصویری شماره ۱۰۶۱ گنج حضور
Category:
برنامه های تصویری گنج حضور
برنامه های تصویری ۱۱۰۰ - ۱۰۰۱
Views: 146
Submitted by: admin, Aug 05 2026






حمایت گنج حضور


 بیننده عزیز برنامه گنج حضور:

  با سلام و احوالپرسی، با تشکر و قدردانی ازشما که این برنامه را تماشا می کنید، از شما تقاضا  داریم که عضو خانواده گنج حضور شوید و به هر اندازه که می توانید و می خواهید این برنامه و تلویزیون را ،هر ماهه، حمایت مالی کنید. لطفاً به این امر مهم توجه فرمایید که برای ادامه خدمات  فرهنگی این تلویزیون حمایت مالی اشخاصی که از آن استفاده می کنند، ضروری است. این تلویزیون منبع دیگری برای درآمد ندارد. لطفاً تصمیم خود را در این مورد به ایمیل: support@parvizshahbazi.com اطلاع دهید.


در صورت لزوم با ‍پشتیبانی گنج حضور با شماره 001-438-686-7580 تماس بگیرید.


حمایت مالی به روشهای آسان زیر امکان پذیر است:

     

   
   

    ۱- از طریق کردیت کارت و Paypal







۲- از طریق دادن کردیت کارت خودتان به ما، تا هر ماهه به مقداری که شما می خواهید، بعنوان حق عضویت، چارج شود.





۳- از طریق فرستادن چک به آدرس زیر: 







Parviz Shahbazi

P.O. Box 745 Woodland Hills, CA

91365 USA. 







               

۴- از طریق فرستادن پول نقد به حساب بانکی گنج حضور، از تمام نقاط دنیا غیر از ایران، یا واریز (Deposit) کردن از نقاط مختلف آمریکا یا کانادا، به شرح  زیر:



 

 

 

WELLS FARGO BANK



6001 Topanga Canyon Blvd
Woodland Hills, CA

91367 USA.

Beneficiary Name: TREASURE OF PRESENCE FOUNDATION, INC.


Account #: 9375957264 Routing: 121000248


Swift #WFBIUS6S