Description
برنامه شماره ۱۰۶۴ گنج حضور
اجرا: پرویز شهبازی
تاریخ اجرا: ۱۵ سپتامبر ۲۰۲۶ - ۲۶ شهریور ماه ۱۴۰۵
برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۶۴ بر روی این لینک کلیک کنید.
برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)
اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه
اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری
برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی بر روی این لینک کلیک کنید.
برنامه شماره ۱۰۶۴ گنج حضور اجرا: پرویز شهبازی تاریخ اجرا: ۱۵ سپتامبر ۲۰۲۶ - ۲۶ شهریور ماه ۱۴۰۵
برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۶۴ بر روی این لینک کلیک کنید. برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی) متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی) متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت) تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)
اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری
برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی بر روی این لینک کلیک کنید.
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۰
گر آبت بر جگر بودی، دلِ تو پس چه کارهستی؟ تنت گر آنچنان بودی که گفتی، دلنگارهستی(۱)
وگر بر کار بودی دل، درونِ کارگاهِ عشق ملالت بر برونِ تو نمیگویی چه کارهستی؟
غنیمت دار رمْضان را، چو عیدت روی ننمودهست ز عیدت گر کنارستی، ز غم جان بر کنارهستی
چو روشن گشتی از طاعت، شدی تاریک از عصیان دلِ بیچاره را میدان که او محتاجِ چارهستی
وگر محتاجِ این طاعت نماندستی دلِ مسکین ورای کفر و ایمان، دل همیشه در نظارهستی
تو گویی جانِ من لعل است، مگر نَبْوَد بدین لعلی ز تابشهایِ خورشیدش مبُر، گو سنگِ خارهستی
به گردِ قلعهٔ ظلمت نماندی سنگ یکپاره اگر خود مَنجَنیقِ(۲) صوم(۳) دایم سویِ بارهستی(۴)
بزن این مَنجَنیقِ صوم قلعهٔ کفر و ظلمت بر اگر بودی مسلمانی، مؤذّن بر منارهستی
اگر از عیدِ قربانِ سرافرازان بدانندی نه هر پاره ز گاوِ نَفْس آویزِ(۵) قَنارهستی(۶)
اگر سوزِ دلِ مسکین بدیدیای از این لقمه ز بهرِ ساکنی سوزَش، شکمسوزی همارهستی(۷)
در اوّل منزلت این عشق با این لوت(۸) ضدّانند اگر این عشقبارهستی(۹) چرا او لوتبارهستی(۱۰)؟
همه عالم خر و گاوان به عیش اندر خزیدندی اگر عاشق بُدی آنکس که دایم لوتخوارهستی(۱۱)
اگر دیدی تو ظلمتها ز قوّتهایِ این لقمه ز جورِ(۱۲) نَفْسِ تَردامن(۱۳) گریبانهات پارهستی
بهتدریج ار کُنی تو پی(۱۴) خرِ دجّال از روزه ببینی عیسیِ مریم که در میدان سوارهستی
اگر امرِ تَصُومُوا(۱۵) را نگه داری به امرِ رب به هر یا رب که میگویی تو، لبّیکت(۱۶) دوبارهستی
(۱) دلنگاره: دارای صُوَر و نقوش قلبی، نقش دل کِشَنده (۲) مَنجَنیق: سنگانداز، آلتی که در جنگهای قدیم برای پرتاب کردن سنگ یا گلولههای آتش به کار میرفته. (۳) صوم: روزه گرفتن، روزه (۴) باره: حصار، قلعه (۵) آویز: آویخته، آویزان (۶) قَناره: چوب یا آهنی که قصّابان از آن گوشت آویزان کنند. (۷) هماره: دایم، پیوسته (۸) لوت: غذا، طعام (۹) عشقباره: عاشقپیشه (۱۰) لوتباره: حریص، شکمباره (۱۱) لوتخواره: کسی که غذاهای لذیذ خورَد. (۱۲) جور: جفا، ستم (۱۳) تَردامن: [مجاز] بدکار، گناهکار (۱۴) پی کردن: رگ و پی پا را قطع کردن، عاجز کردن (۱۵) تَصُومُوا: اشاره به سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۱۸۴. (۱۶) لبّیک: فرمانت را ایستادهام، جواب دادن، امرِ تو را اطاعت میکنم.
قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۱۸۴
«... وَأَنْ تَصُومُوا خَيْرٌ لَكُمْ ۖ إِنْ كُنْتُمْ تَعْلَمُونَ.»
«… و اگر میخواهید بدانید، بهتر آن است كه خود روزه بداريد.»
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۰
گر آبت بر جگر بودی، دلِ تو پس چه کارهستی؟ تنت گر آنچنان بودی که گفتی، دلنگارهستی
وگر بر کار بودی دل، درونِ کارگاهِ عشق ملالت بر برونِ تو نمیگویی چه کارهستی؟
غنیمت دار رمْضان را، چو عیدت روی ننمودهست ز عیدت گر کنارستی، ز غم جان بر کنارهستی
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷
او فضولی بوده است از اِنقباض کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۰۶
پس جزایِ آنکه دید او را مُعین ماند یوسف حبس در بِضْعَ سِنین
مُعین: یار، یاریکننده بِضْعَ سِنین: چند سال
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۱۲
گر خُفاشی رفت در کور و کبود بازِ سلطاندیده را باری چه بود؟
پس ادب کردَش بدین جُرم اوستاد که مَساز از چوبِ پوسیده عِماد
کور و کبود: در اینجا بهمعنی زشت و ناقص، گول و نادان، منذهنی باز: نوعی پرندۀ شکاری که در قدیم آن را برای شکار کردن جانوران تربیت میکردند. اوستاد: استاد عِماد: ستون، تکیهگاه
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۹٢
دست کورانه به حَبْلُ الله زن جز بر امر و نهیِ یزدانی مَتن
چیست حَبْلُالله؟ رها کردن هوا کین هوا شد صَرصَری مر عاد را
صَرصَر: تند باد
قرآن کریم، سورهٔ آلعمران (۳)، آیهٔ ۱۰۳
« وَاعْتَصِمُوا بِحَبْلِ اللَّهِ جَمِيعًا وَلَا تَفَرَّقُوا وَاذْكُرُو … .»
«و همگان دست در ريسمان خدا زنيد و پراكنده مشويد … .»
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۴
صورتی را چون به دل ره میدهند از ندامت آخرش دَه میدهند
توبه میآرند هم پروانهوار باز نِسیان میکَشَدْشان سویِ کار
همچو پروانه ز دور آن نار را نور دید و بست آن سو بار را
دَه میدهند: اظهار انزجار و نفرت میکنند. نسیان: فراموشی، فراموش کردن خداوند نار: آتش
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۶۷
چونکه اصلِ کارگاه آن نیستیست که خلا و بینشان است و تهیست
جمله استادان پیِ اظهارِ کار نیستی جویند و جایِ اِنکسار
لاجَرَم استادِ استادان صَمَد کارگاهش نیستیّ و لا بُوَد
اِنکسار: شکسته شدن، شکستگی؛ مجازاً خضوع و فروتنی صَمَد: بینیاز و پاینده، از صفاتِ خداوند
———
هر کجا این نیستی افزونتر است کارِ حق و کارگاهش آن سَر است
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢٢۶٩
دل نباشد غیرِ آن دریایِ نور دل نظرگاهِ خدا وآنگاه کور؟!
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۳
دل تو این آلوده را پنداشتی لاجَرَم دل ز اهلِ دل برداشتی
لاجَرَم: بهناچار
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۷۱
دل و جان به آبِ حکمت، ز غبارها بشویید هَله تا دو چشمِ حسرت سوی خاکدان نماند
هَله: از اداتِ تنبیه، آگاه باش! خاکدان: مجازاً این دنیای مادی
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۴۳ ای دلا منظورِ حق آنگه شوی که چو جزوی سویِ کُلِّ خود رَوی حق همی گوید: نظرمان بر دل است نیست بر صورت که آن آب و گِل است تو همی گویی: مرا دل نیز هست دل فرازِ عرش باشد، نی به پست
———
حدیث
«إنَّ اللهَ لا يَنْظُرُ إاِلى صُوَرِكُمْ و اَموالِكُمْ وَلكِنْ يَنْظُرُ اِلى قُلوبِكُم وأعمالِكُم.»
«همانا خداوند، ننگرد به صورتها و دارایی شما، بل نگرد به دلها و رفتار شما.»
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۲ دل محیط است اندرین خِطّهٔ وجود زر همیافشانَد از احسان و جود از سلامِ حق، سلامتها نثار میکند بر اهلِ عالَم اختیار هر که را دامن درست است و مُعَدّ آن نثارِ دل بدآن کس میرسد
مُعَدّ: آمادهشده، شمردهشده
——— دامنِ تو آن نیاز است و حضور هین منه در دامن آن سنگِ فُجور
فُجور: تبهکاری، گناه کردن ———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۸ از خیالِ سیم و زر، چون زر نبود دامنِ صدقت درید و، غم فزود کِی نماید کودکان را سنگ، سنگ؟ تا نگیرد عقل، دامنْشان به چنگ
———
حافظ، دیوان غزلیات، غزل شمارهٔ ۴۴۵
بکش جفایِ رقیبان مدام و جور حسود که سهل باشد اگر یارِ مهربان داری
به وصلِ دوست گرت دست میدهد یک دَم برو که هر چه مراد است در جهان داری
چو گُل به دامن از این باغ میبَری حافظ چه غم ز ناله و فریادِ باغبان داری؟
جفا: ستم جور: ستم سهل: آسان دست دادن: کنایه از میّسر گشتن و حاصل شدن مراد: مقصود، منظور
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۶۳
چو آبت بر جگر باشد، درختِ سبز را مانی که میوهٔ نو دهد دایم، درونِ دل سفر دارد
———
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۴۹۳
آبِ باران باغِ صد رنگ آورَد ناودان همسایه در جنگ آورَد
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۹۱۷
نمیبینم تو را آن مردی و زور
که بر گردون رَوی نارفته در گور
چرا دنیا به نکتهٔ مُستَحیله
فریبد چون تو زیرک را به حیله؟
تو را عمری کشید این غول در تیه
بکن با غول خود بحثی به توجیه
مُستَحیله: مؤنث مُستَحیل، محال، غیرممکن، جسمی که تبدیل به جسم دیگر شده باشد، تغییریافته، دگرگون، مبدل تیه: بیابان
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۶
چشم اگر داری تو، کورانه مَیا ور نداری چشم، دست آور عصا
آن عصایِ حَزم و استدلال را چون نداری دید، میکُن پیشوا
ور عصایِ حَزم و استدلال نیست بی عصاکَش بر سَرِ هر رَه مَایست
حزم: تأمّل با هشیاری نظر، دوراندیشی
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۲
حق همیخواهد که تو زاهد شوی تا غَرَض بگذاری و شاهد شوی
کاین غَرَضها پردهٔ دیده بُوَد بر نظر چون پرده پیچیده بُوَد پس نبیند جمله را با طِمّ و رِمّ حُبُّکَالْـاَشیاءَ یُعْمی و یُصِمّ
طِمّ: دریا و آب فراوان رِمّ: زمین و خاک طِمّ و رِمّ: در اینجا یعنی با جزئیات
حدیث
«حُبُّکَ الْاَشَّیءَ یُعْمی و یُصِمّ.»
«عشق تو به اشيا [همانیدگیها] تو را كور و كر میکند.»
——— در دلش خورشید چون نوری نشاند پیشش اختر را مقادیری نماند
اختر: ستاره
———
«زُهد در نکتهٔ مُستَحیله، زُهدِ بیاثرِ من ذهنی است.»
———
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۰
زهد و پیری، ضعف بر ضعف آمده واندر آن زُهدش گشادی ناشده
رنج دیده، گنج نادیده ز یار کارها دیده، ندیده مزدِ کار
یا نبود آن کارِ او را خود گُهَر یا نیامد وقتِ پاداش از قَدَر
———
«صبرِ نکتهٔ مُستَحیله، تحمّلِ توأم با دردِ من ذهنی است.»
———
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۳۷۸
چون کسی کو خورده باشد آشِ بَد میبشوراند دلش تا قِی کند
قِی: استفراغ
———
عبادت:
من ذهنی عبادتِ راستین که حضور، فضاگشایی و اتّصالِ پیوسته به زندگی است را به تکرارِ تکلّفبار و بدون حضور الفاظ و باورهای منجمد ذهنی تبدیل کرده است. آداب و عاداتی که برای من ذهنی هیچ ثمر و میوهای در بر ندارند.
———
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۹۳
وز نماز و از زَکات و غیرِ آن لیک یک ذَرّه ندارد ذوقِ جان
میکند طاعات و افعالِ سَنی لیک یک ذَرّه ندارد چاشنی
سَنی: بلند، رفیع
———
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۹۶
ذوق باید، تا دهد طاعات، بَر مغز باید، تا دهد دانه، شَجَر
بَر: بار درخت، میوه، محصول شَجَر: درخت
———
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۸۱
بشنو از اَخبارِ آن صدرِ صُدور لٰا صَلٰوةَ تَمَّ اِلّٰا بِالْحُضور
«ای انسان از آن بزرگِ بزرگان یعنی حضرت رسول یاد بگیر که میفرماید: هیچ نمازی و هیچ عبادتی بدون «حضور ناظر» یا فضاگشایی کامل و تمام نیست.»
صدر صُدور: بزرگ بزرگان
حدیث
«لا صَلوةَ اِلّا بِالْحُضور الْقَلْب.»
«نماز (عبادت)، بدونِ حضور کامل نیست.»
———
درد هشیارانه:
من ذهنی دردِ آگاهانه همراه با صبر، شناساییِ همانیدگیها و تبدیل هشیاری را به عذاب و درد کشیدنِ بینتیجه تغییرِ ماهیت میدهد. با این توجیه که در آن دنیا در راحتی و آرامش خواهد بود.
———
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۷۲
حَد ندارد وصفِ رنجِ آن جهان سهل باشد رنجِ دنیا، پیشِ آن
———
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۷۵
من همی گفتم که یا رب آن عذاب هم درین عالَم بِران بَر من شتاب
———
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۷۶
تا در آن عالَم فراغت باشدم در چنین درخواست حلقه میزدم
———
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۸۱
گفت: هَی هَی این دعا دیگر مکُن بَر مَکَن تو خویش را از بیخ و بن تو چه طاقت داری ای مورِ نَژَند که نَهَد بر تو چنان کوهِ بلند؟ گفت: توبه کردم ای سلطان که من از سَرِ جَلْدی نلافم هیچ فن
نَژَند: افسرده، پژمرده، پریشان جَلْدی: گستاخی
قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۲۸۶
«… وَلَا تُحَمِّلْنَا مَا لَا طَاقَةَ لَنَا بِهِ وَاعْفُ عَنَّا وَاغْفِرْ لَنَا وَارْحَمْنَا أَنْتَ مَوْلَانَا … .»
«… اى پروردگار ما، آنچه را كه طاقت آن نداريم، بر ما تكليف مكن. گناه ما ببخش و ما را بيامرز و بر ما رحمت آور. تو مولاى ما هستى … .»
——— این جهان تیه است و، تو موسی و ما از گُنه در تیه مانَد مبتلا سالها رَه میرویم و، در اخیر همچنان در منزلِ اوّل اسیر گر دل موسی ز ما راضی بُدی تیه را راه و کران پیدا شدی
تیه: بیابان کران: انتها، کناره
———
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۵۱
گفت پیغمبر: مَر آن بیمار را این بگو کِای سهلْکُن دشوار را
سهلکُن: آسان کننده
———
آتِنا فی دارِ دُنیانا حَسَن آتِنا فی دارِ عُقْبانا حَسَن
«ای خدا در سرای دنیا بر ما خیر و نیکی ارزانی دار، و در سرای آخرت نیز خیر و نیکی بر ما عطا فرما.»
راه را بر ما چو بُستان کن لطیف منزلِ ما، خود تو باشی ای شَریف
قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۲۰۱
«… رَبَّنَا آتِنَا فِي الدُّنْيَا حَسَنَةً وَفِي الْآخِرَةِ حَسَنَةً وَقِنَا عَذَابَ النَّارِ.»
«… پروردگارا در دنيا، به ما نيكى عطا فرما و در آخرت نیز نیکی ارزانی دار و ما را از کیفر دوزخ [دردهای منذهنی] مصون دار.»
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۱۳
یار در آخِرزمان کرد طَرَبسازیی باطنِ او جِدِّ جِد، ظاهرِ او بازیی
جملهٔ عشّاق را یار بدین عِلم کُشت تا نکُند هان و هان، جهلِ تو طنّازیی
در حرکت باش از آنک، آبِ روان نَفسُرد کز حرکت یافت عشق سِرِّ سَراندازیی
فِسُردن: یخ بستن، منجمد شدن
———
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۰
من سبب را ننگرم، کآن حادِث است زآنکه حادث، حادِثی را باعث است
لطفِ سابق را نِظاره میکنم هرچه آن حادِث، دوپاره میکنم
حادث: تازهپدیدآمده، جدید، نو
———
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۰
مَنفَذی داری به بحر، ای آبگیر ننگ دار از آب جُستن از غدیر
که اَلَمْ نَشْرَحْ نه شرحت هست باز؟ چون شدی تو شرحجو و کُدیهساز؟ درنگر در شرحِ دل در اندرون تا نیاید طعنهٔ لٰاتُبْصِرُون
غدیر: آبگیر، برکه کُدیهساز: گدایی کننده، تکدّیکننده
———
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۵۳۵
ای خُنُک آن مرد کز خود رَسته شد در وجودِ زندهٔ پاینده شد
خُنُک: خوشا رَسته شد: رها شد.
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۵۸
همچنین جویایِ درگاهِ خدا چون خدا آمد، شود جوینده لا
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۳۶۴
مُرده است از خود، شده زنده به رب ز آن بُوَد اسرارِ حقّش در دو لب
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۳۶۵
مُردنِ تن در ریاضت، زندگیست رنجِ این تن، روح را پایندگیست
———
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۶۵
همرهِ غم باش، با وحشت بساز میطلب در مرگِ خود عُمرِ دراز
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۶۰
بهرِ روزِ مرگ، این دَم مُرده باش تا شوی با عشقِ سَرمَد، خواجهتاش
سَرمَد: جاوان، همیشگی، منظور خداوند است. خواجهتاش: هریک از غلام یا نوکرانی که یک خواجه یا رئیس دارند. در اینجا بهمعنی ملازم و همراه است.
———
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۲۷۲
مرگِ پیش از مرگ، اَمن است ای فَتیٰ این چنین فرمود ما را مُصطفیٰ
فَتی: جوانمرد، جوان
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۹۱۰
ای فسرده عاشقِ ننگیننَمَد کو ز بیم جان ز جانان میرَمَد
سویِ تیغ عشقش ای ننگِ زنان صد هزاران جان نگر، دَستَکزنان
میرَمَد: فرار میکند. دَستکزنان: شادیکنان
———
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۱۲
وآنکه ایشان را شِکَر باشد اَجَل چون نظرْشان مست باشد در دُوَل؟
تلخ نَبْود پیشِ ایشان مرگِ تن چون رَوَند از چاه و زندان در چمن
وارهیدند از جهانِ پیچ پیچ کس نَگِریَد بر فَواتِ هیچ، هیچ
اَجَل: مرگ دُوَل: جمع دولت، دولتها، منظور همانیدگیها است. فَوات: فوت شدن، از بین رفتن، مرگ
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۳۴
خود ندارم هیچ، بِهْ سازد مرا که ز وَهمِ دارم است این صد عَنا
عَنا: رنج
———
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۰۰
هم ز اوّل تو دهی میلِ دعا تو دهی آخِر دعاها را جزا
اوّل و آخِر تویی ما در میان هیچِ هیچی که نیاید در بیان
———
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۷۳
از خدا غیر خدا را خواستن ظَنِّ افزونیست و، کُلّی کاستن
———
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۰
بس دعاها کآن زیان است و هلاک وز کَرَم مینشنود یزدانِ پاک
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۸۸۰
قومِ دیگر میشناسم ز اولیا که دهانْشان بسته باشد از دعا
از رضا که هست رامِ آن کِرام جُستنِ دفعِ قضاشان شد حرام
در قضا ذوقی همی بینند خاص کفرشان آید طلب کردن خلاص
کِرام: جمعِ کریم، به معنی بزرگوار، بخشنده، جوانمرد
———
حُسنِ ظَنّی بر دلِ ایشان گشود که نپوشند از غمی جامهٔ کبود
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۳۰۳
از همهٔ کارِ جهان، پرداخته کو و کو میگو به جان، چون فاخته نیک بنگر اندرین ای مُحْتَجِب که دعا را، بست حق بر اَسْتَجِبْ هر که را دل پاک شد از اِعْتلال آن دعااش میرود تا ذوالجلال
فاخته: پرندهای خاکی رنگ، کوچکتر از کبوتر مُحْتَجِب: حجابدار، پنهان أَسْتَجِبْ: پاسخ دهم اِعتلال: بیماری، علّت، عارضه
———
قرآن کریم، سورهٔ غافر (۴۰)، آیهٔ ۶۰
«وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ»
«پروردگارتان گفت: بخوانيد مرا تا شما را پاسخ گويم. آنهايى كه از پرستش من سركشى مىكنند زودا كه در عين خوارى به جهنم درآيند.»
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۶
گفت حق: گر فاسقی وَ اهلِ صَنَم چون مرا خوانی، اجابتها کُنم
تو دعا را سخت گیر و میشُخول عاقبت برهاندت از دستِ غُول
فاسِق: بدکار اهلِ صَنَم: بتپرست میشُخول: از مصدرِ شخولیدن به معنی نالیدن، فریاد زدن
———
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۱۵
بُرجِ زندان را شکست اَرکانیی هیچ ازو رنجد دل ِزندانیی؟
اَرکانی: در اینجا یعنی کسی که از جنس زندگی است.
———
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۲۰
تلخ کِی باشد کسی را کِش بَرَند از میانِ زهرِ ماران سویِ قند؟
جان مجرّد گشته از غوغایِ تن میپَرَد با پَرِّ دل، بی پایِ تن
مجرّد: تنها
———
حافظ، دیوان غزلیات، غزل شمارهٔ ۴۵
جَریده رو که گذرگاهِ عافیت تنگ است پیاله گیر که عمرِ عزیز بیبَدَل است
جَریده: تنها، یگانه، یکتا بیبَدَل: بدونِ مانند
———
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۵۹۳
پس رِجال از نَقلِ عالَم شادمان وز بقایش شادمان این کودکان
رِجال: مراد از تمامی انسانهای به حضور رسیده چه زن و چه مرد
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۴۴
جانْش را این دَم به بالا مَسکنیست گر بمیرد، روحِ او را نقل نیست
زآنکه پیش از مرگ، او کردهست نقل این به مُردن فهم آید، نه به عقل
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۱
صلوات بر تو آرم که فزوده باد قُربت که به قُربِ کلّ گردد همه جزوها مُقَرَّب
قُرب: نزدیکی، نزدیک شدن، منزلت مُقَرَّب: نزدیک شده، آنکه به کسی نزدیک شده و نزد او قرب و منزلت پیدا کرده
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۳۶
بمیرید، بمیرید، در این عشق بمیرید در این عشق چو مُردید، همه روح پذیرید
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۵۴
بهرِ این گفت آن رسولِ خوشپیام رمزِ مُوتُوا قَبْلَ مَوْتٍ یاٰ کِرام
همچنانکه مُردهام من، قَبلِ مَوْت زآن طرف آوردهام این صیت و صوت
کِرام: بزرگواران صیت: شهرت
———
حدیث
«مُوتُوا قَبْلَ اَنْ تَمُوتُوا.»
«بمیرید پیش از آنکه بمیرید.»
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۹۳۷
چون تَمَنَّوْا موت گفت، ای صادقین صادقم، جان را برافشانم برین
———
قرآن کریم، سورهٔ جمعه (۶۲)، آیهٔ ۶
«قُلْ يَا أَيُّهَا الَّذِينَ هَادُوا إِنْ زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِيَاءُ لِلَّـهِ مِنْ دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِنْ كُنْتُمْ صَادِقِينَ.»
«بگو: اى قوم يهود، هرگاه مىپنداريد كه شما دوستان خدا هستيد، نه مردم ديگر، پس تمناى مرگ كنيد اگر راست مىگوييد.»
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۹۵۱
مرگ، شیرین گشت و نَقلم زین سرا چون قفس هَشتن، پریدن، مرغ را
نَقل: انتقال یافتن هَشتن: رها کردن
———
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۵۴۱
مرغ، کو اندر قفس زندانی است مینجوید رَستن، از نادانی است
روحهایی کز قفسها رَستهاند انبیایِ رهبرِ شایستهاند
رَستن: رها شدن، آزاد شدن
———
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۲۴۲
جانِ شورِ تلخ، پیشِ تیغ بَر جانِ چون دریایِ شیرین را بخر
———
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۱۷۳
جنسِ ما چون نیست جنسِ شاهِ ما مایِ ما شد بهرِ مایِ او فنا
———
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۱
گفتِ هر یکْتان دهد جنگ و فِراق گفتِ من آرد شما را اتّفاق پس شما خاموش باشید اَنْصِتُوا تا زبانْتان من شوم در گفت وگو گر سخنْتان در توافق مُوثَقه است در اثر مایهٔ نزاع و تفرقه است
فِراق: دوری اَنْصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید. مُوثَقه: مورد اطمینان و وثوق نزاع: درگیری
———
قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۲۰۴
«وَ إِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَ أَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ.»
«چون قرآن خوانده شود به آن گوش فرادهيد و خاموش باشيد، شايد مشمول رحمت خدا شويد.»
———
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۶۲۲
چون تو گوشی، او زبان، نی جنس تو گوشها را حق بفرمود: اَنْصِتُوا
———
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۶۶
این سگان کرَّاند زَامرِ اَنصِتوا از سَفَه، وَعوَعکنان بر بَدرِ تو
اَنصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید. سَفَه: حماقت، ابلهی، نادانی وَعوَعکنان: بانگ سگ و گرگ بَدر: ماهِ کامل، ماهِ شبِ چهارده
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۸۲
تو کُل را جمعِ این اجزا مپندار تو گل را لطف و خندیدن میاموز
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۰۱
اَمرِ غُضُّوا غَضَّةً أبصارَکُمْ هم شنیدی، راست ننْهادی تو سُم
«با اینکه این فرمانِ خدا را شنیدی که «چشمانِ خود را از نارواها فروبندید.» ولی باز درست گام برنداشتی.»
———
قرآن کریم، سورهٔ نور (۲۴)، آیهٔ ۳۰
«قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ … .»
«به مردان مؤمن بگو كه چشمان خويش را از نارواها فروگيرند … .»
———
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۸۷
غیرِ معشوق اَر تماشایی بُوَد عشق نَبْوَد، هرزه سودایی بُوَد
اَر: اگر
———
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۴۵
حَیْثُ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُم نَحْوَهُ هٰذَا الَّذی لَمْ یَنْهَکُم
«در هر وضعیتی هستید روی خود را بهسویِ آن وحدت و یا آن سلیمان بگردانید که این چیزی است که خدا شما را از آن بازنداشتهاست.»
———
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۵۴
گرچه دوری، دور میجُنبان تو دُم حَیثُ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُمْ
«گرچه در ذهن هستی و از او دوری، از دور دُمِ آشنایی با او (از جنسِ او بودن) را به حرکت دَرآور. به این آیهٔ قرآن توجه کن که میگوید: در هرجا که هستی روی به او کن.»
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۵۹
ننگرم کس را و گر هم بنگرم او بهانه باشد و، تو مَنْظَرم
عاشقِ صُنعِ تواَم در شُکر و صبر عاشقِ مصنوع کِی باشم چو گَبر؟
عاشقِ صُنعِ خدا با فَر بوَد عاشقِ مصنوعِ او کافر بُوَد
مَنْظَر: جای نگریستن و نظر انداختن صُنع: قدرتِ آفریدگاری، آفریدن، آفرینش شُکر و صبر: در اینجا کنایه از نعمت و بلاست. مصنوع: آفریده، مخلوق گبر: کافر
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۰
گر آبت بر جگر بودی، دلِ تو پس چه کارهستی؟ تنت گر آنچنان بودی که گفتی، دلنگارهستی
وگر بر کار بودی دل، درونِ کارگاهِ عشق ملالت بر برونِ تو نمیگویی چه کارهستی؟
غنیمت دار رمْضان را، چو عیدت روی ننمودهست ز عیدت گر کنارستی، ز غم جان بر کنارهستی
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۰
چو روشن گشتی از طاعت، شدی تاریک از عصیان دلِ بیچاره را میدان که او محتاجِ چارهستی
وگر محتاجِ این طاعت نماندستی دلِ مسکین ورای کفر و ایمان، دل همیشه در نظارهستی
———
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۹۴
بر سرِ عیسیٰ نهاده تَنگِ بار خر سِکیزه میزند در مَرغزار
سِکیزه: جُفتَک مَرغزار: سبزهزار
———
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۷۵۲
چونکه حیران گشتی و گیج و فنا با زبانِ حال گفتی اِهْدِنا زَفتِ زَفتست و چو لرزان میشوی میشود آن زَفت، نرم و مُستوی زآنکه شکلِ زَفْت بهر مُنکِر است چونکه عاجز آمدی لطف و بِر است
اِهْدِنا: ما را هدایت کن. زَفت: بزرگ، فربه مُستوی: برابر، یکسان بِر: نیکی
———
قرآن کریم، سورهٔ حمد(۱)، آیهٔ ۶
« اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ.»
« ما را به راهِ راست هدايت کن.»
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۸
چون جفا آری، فرستد گوشمال تا ز نقصان وارَوی سویِ کمال
چون تو وِردی ترک کردی در روش بر تو قبضی آید از رنج و تَبِش
آن ادب کردن بُوَد یعنی: مَکُن هیچ تحویلی از آن عهدِ کَهُن
گوشمال: گوشمالی، تنبیه، تأدیب وارفتن: برگشتن، بازگشتن وِرد: دعا، خواندنِ چیزی به دفعات روش: سلوک تَبِش: گرمی، حرارت تحویل: تغییر و تبدیل، دگرگونی تحویلی مکن: تغییر نده، (مجاز) سرپیچی مکن.
———
پیش از آن کاین قبض زنجیری شود این که دلگیریست، پاگیری شود
رنج معقولت شود محسوس و فاش تا نگیری این اشارت را به لاش
به لاش گرفتن: آن را بیارزش شمردن
———
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۶۷
که بگفتی چند کردم من گناه وَز کَرَم نگْرفت در جُرمم اله
عکس میگویی و مقلوب، ای سَفیه ای رها کرده ره و، بگرفته تیه
چند چندت گیرم و، تو بیخَبَر در سَلاسِل ماندهای پا تا به سر
سَفیه: نادان تیه: بیابان سَلاسِل: زنجیرها، جمع سلسله
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۰
چو روشن گشتی از طاعت، شدی تاریک از عصیان دلِ بیچاره را میدان که او محتاجِ چارهستی
وگر محتاجِ این طاعت نماندستی دلِ مسکین ورای کفر و ایمان، دل همیشه در نظارهستی
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۰
تو گویی جانِ من لعل است، مگر نَبْوَد بدین لعلی ز تابشهایِ خورشیدش مبُر، گو سنگِ خارهستی
———
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۷۵۷
چون شکسته میرهد، اِشکسته شُو اَمن در فقر است، اندر فقر رُو
———
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۶۸۵
چون شکستهدل شدی از حالِ خویش جابِرِ اشکستگان دیدی به پیش جابِر: شکستهبند
———
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۸۲
چون شکستهبند آمد دستِ او پس رفو باشد یقین اشکستِ او
———
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۷
عیب کردن خویش را دارویِ اوست چون شکسته گشت، جای اِرْحَمُواست
گر همان عیبت نبود، ایمن مباش بوک آن عیب از تو گردد نیز فاش
اِرْحَمُوا: فعل امر به معنی رحم کنید. بوک: بُوَد که، باشد که
———
حدیث
«اِرْحَمُوا تُرحَمُوا»
«رحم کنید، تا بر شما رحم شود.»
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۴۲
ور نگویی عیبِ خود، باری خَمُش از نمایش وز دَغَل خود را مَکُش
دَغَل: حیله
———
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۱
باز آن ابلیس، بحث آغاز کرد که بُدَم من سُرخرو، کردیم زرد
رنگ، رنگِ توست، صَبّاغم تویی اصلِ جُرم و آفت و داغم تویی
صَبّاغ: رنگرز
———
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۴۸۸
گفت شیطان که بِمٰا اَغْوَیْتَنی کرد فعلِ خود نهان، دیو دَنی
«شیطان به خداوند گفت که تو مرا گمراه کردی. او گمراهی خود را به حضرت حق، نسبت داد و آن دیو فرومایه، کار خود را پنهان داشت.»
———
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۴۲
بندگیّ او بِهْ از سلطانی است که اَنا خَیْرٌ دمِ شیطانی است
———
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۱۶
علّتِ ابلیس اَنَاخَیری بُدهست وین مرض در نَفْسِ هر مخلوق هست
علّت: مرض، بیماری اَنَاخَیری: من بهترم.
———
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۳۶۶
ای بسا سرمستِ نار و نارجو خویشتن را نورِ مطلق داند او
نار: آتش، مجازاً درد
———
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۲۷
هین ز مَرهَم سر مَکَش ای پشتریش و آن ز پرتو دان، مَدان از اصلِ خویش
مَرهَم: دارو پشتریش: پشتزخم، آن کسی که پشتش زخم است.
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۵۲
بحر گوید: من تو را در خود کَشَم لیک میلافی که من آب خَوشم
لافِ تو محروم میدارد تو را تَرکِ آن پنداشت کن، در من درآ
بحر: دریا
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۷۵۱
لافْ وادادِ کَرَمها میکُند شاخِ رحمت را ز بُن برمیکَند
وادادِ کَرَم کردن: پس دادن و رد کردن بخشش و عطا
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۰
چو روشن گشتی از طاعت، شدی تاریک از عصیان دلِ بیچاره را میدان که او محتاجِ چارهستی
وگر محتاجِ این طاعت نماندستی دلِ مسکین ورای کفر و ایمان، دل همیشه در نظارهستی
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۰
تو گویی جانِ من لعل است، مگر نَبْوَد بدین لعلی ز تابشهایِ خورشیدش مبُر، گو سنگِ خارهستی
به گردِ قلعهٔ ظلمت نماندی سنگ یکپاره اگر خود مَنجَنیقِ صوم دایم سویِ بارهستی
بزن این مَنجَنیقِ صوم قلعهٔ کفر و ظلمت بر اگر بودی مسلمانی، مؤذّن بر منارهستی
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۴۹
گر سعیدی از مَناره اوفتید بادش اندر جامه افتاد و رهید
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۶۸
مانع آید از سخنهایِ مهم انبیا بردند امرِ فَاسْتَقِمْ
فاسْتَقِم: پس استقامت کن.
———
قرآن کریم، سورهٔ هود (۱۱)، آیهٔ ۱۱۲
«فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَمَنْ تَابَ مَعَكَ وَلَا تَطْغَوْا إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ.»
«همراه با آنان كه با تو رو به خدا كردهاند، همچنان كه مأمور شدهاى ثابتقدم باش. و طغيان مكنيد كه او به هر كارى كه مىكنيد بيناست.»
———
قرآن کریم، سورهٔ شورى (۴۲)، آیهٔ ۱۵
«… وَاسْتَقِمْ … .»
«… پايدارى ورز … .» «… استقامت کن … .»
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۰
تو گویی جانِ من لعل است، مگر نَبْوَد بدین لعلی ز تابشهایِ خورشیدش مبُر، گو سنگِ خارهستی
به گردِ قلعهٔ ظلمت نماندی سنگ یکپاره اگر خود مَنجَنیقِ صوم دایم سویِ بارهستی
بزن این مَنجَنیقِ صوم قلعهٔ کفر و ظلمت بر اگر بودی مسلمانی، مؤذّن بر منارهستی
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۰
اگر از عیدِ قربانِ سرافرازان بدانندی نه هر پاره ز گاوِ نَفْس آویزِ قَنارهستی
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۴۲
آن قفاها کَانبیا برداشتند زآن بلا سَرهایِ خود افراشتند
قفا: پسگردنی، سیلی
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۰
اگر سوزِ دلِ مسکین بدیدیای از این لقمه ز بهرِ ساکنی سوزَش، شکمسوزی همارهستی
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۰
در اوّل منزلت این عشق با این لوت ضدّانند اگر این عشقبارهستی چرا او لوتبارهستی؟
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۵۹
گرچه آن وصلت بقا اندر بقاست لیک ز اوّل آن بقا، اندر فناست
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۰
همه عالم خر و گاوان به عیش اندر خزیدندی اگر عاشق بُدی آنکس که دایم لوتخوارهستی
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۰
اگر دیدی تو ظلمتها ز قوّتهایِ این لقمه ز جورِ نَفْسِ تَردامن گریبانهات پارهستی
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۰
بهتدریج ار کُنی تو پی خرِ دجّال از روزه ببینی عیسیِ مریم که در میدان سوارهستی
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۲۰
اگر امرِ تَصُومُوا را نگه داری به امرِ رب به هر یا رب که میگویی تو، لبّیکت دوبارهستی
———
|
Sign in to post comments.