Description
برنامه شماره ۱۰۵۸ گنج حضور
اجرا: پرویز شهبازی
تاریخ اجرا: ۲۳ ژوئن ۲۰۲۶ - ۳ تیر ماه ۱۴۰۵
برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۵۸ بر روی این لینک کلیک کنید.
برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)
اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه
اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری
برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی بر روی این لینک کلیک کنید.
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۸۲
ای جان و دل از عشقِ تو در بزمِ تو پا کوفته
سرها بریده بیعدد در رزمِ تو پا کوفته
چون عزمِ میدانِ زمین کردی تو ای روحِ امین
ذرّاتِ خاکِ این زمین از عزمِ تو پا کوفته
فرمانِ خرّمشاهیت در خونِ دل توقیع(۱) شد
کف کرد خون بر رویِ خون از جزمِ(۲) تو پا کوفته
ای حزمِ جمله خسروان از عهدِ آدم تا کنون
بستان گرو از من به جان کز حزمِ تو پا کوفته
خوارزمیان منکر شده دیدارِ بیچون را ولی
از بینشِ بیچونِ تو خوارزمِ تو پا کوفته
ای آفتابِ رویِ تو کرده هَزیمَت(۳) ماه را
وآن ماه در راه آمده از هَزمِ(۴) تو پا کوفته
چون شمسِ تبریزی کند در مُصحَفِ(۵) دل یک نظر
اِعرابِ(۶) او رقصان شده هم جَزمِ(۷) تو پا کوفته
(۱) توقیع: امضا کردن نامه، فرمان، نوشتن عبارتی در ذیل نامه و کتاب
(۲) جَزم: تصمیم قطعی و استوار
(۳) هَزیمَت: شکست، عقبنشینی
(۴) هزم: هَزیمَت دادن، شکست دادن
(۵) مُصحَف: کتاب، قرآن
(۶) اِعراب: علایمی که روی حروف مختلف در زبان عربی می گذارند، تا درست و مطابق قواعد عربی خوانده شود.
(۷) جَزم: علامت سکون در دستور زبان عربی
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۸۲
ای جان و دل از عشقِ تو در بزمِ تو پا کوفته
سرها بریده بیعدد در رزمِ تو پا کوفته
چون عزمِ میدانِ زمین کردی تو ای روحِ امین
ذرّاتِ خاکِ این زمین از عزمِ تو پا کوفته
فرمانِ خرّمشاهیت در خونِ دل توقیع شد
کف کرد خون بر رویِ خون از جزمِ تو پا کوفته
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷
او فضولی بوده است از اِنقباض
کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۷۱
دل و جان به آبِ حکمت ز غبارها بشویید
هَله تا دو چشمِ حسرت سوی خاکدان نماند
هَله: از اداتِ تنبیه، آگاه باش!
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۲۹
ای مرغِ آسمانی، آمد گهِ پریدن
وی آهویِ معانی، آمد گهِ چریدن
ای عاشقِ جَریده، بر عاشقان گُزیده
بگذر ز آفریده، بنگر در آفریدن
جَریده: یگانه، تنها
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۲۳
از هر دو جهان بگذر، تنها زن و تنها خَور
تا مُلک و مَلَک گویند: تنهات مبارک باد
———
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۳۷
گفته او را من زبان و چَشمِ تو
من حواس و من رضا و خشمِ تو
رُو که بی یَسْمَع وَ بی یُبْصِر توی
سِر توی، چه جایِ صاحبسِر توی
چون شدی مَنْ کٰانَ لِـلَّه از وَلَه
من تو را باشم که کٰانَاللهُ لَه
بی یَسْمَع و بی یُبصِر: به وسیلهٔ من میشنود و به وسیلهٔ من میبیند.
وَلَه: حیرت
———
حدیث
«مَنْ كانَ لَله كانَ اللهُ لَه»
«هرکه برای خدا باشد، خدا نیز برای اوست.»
———
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۴۱
هرکجا تابم ز مِشکاتِ دَمی
حل شد آنجا مشکلات عالَمی
مِشکات: چراغدان
———
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۴۴
ناز کردن خوشتر آید از شِکَر
لیک کم خایَش، که دارد صد خطر
ایمنآباد است آن راه نیاز
تَرکِ نازش گیر و با آن ره بساز
ای بسا نازآوری زد پرّ و بال
آخِرُالْاَمر، آن بر آن کس شد وَبال
کم خایَش: کم بجو؛ از مصدر خاییدن به معنی جویدن
آخِرُالْاَمر: عاقبت، در آخر کار
وَبال: بدبختی، رنج
———
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۹۰۶
ناز را رویی بباید همچو وَرد
چون نداری، گِردِ بدخویی مگرد
زشت باشد رویِ نازیبا و ناز
سخت باشد چشمِ نابینا و درد
پیشِ یوسف، نازِش و خوبی مکن
جز نیاز و آهِ یعقوبی مکن
وَرد: گُل، گُلِ سرخ
نازِش: به خود بالیدن
———
مولوی، مثنوی،، دفتر دوم، بیت ۱۹۵۲
دایه و مادر، بهانهجو بُوَد
تا که کِی آن طفلِ او گریان شود
طفلِ حاجاتِ شما را آفرید
تا بنالید و شود شیرش پدید
گفت: اُدعُوا الله، بیزاری مباش
تا بجوشد شیرهای مِهرهاش
اُدْعُوا: بخوانید
———
قرآن کریم، سورهٔ اسراء(۱۷)، آیهٔ ۱۱۰
«قُلِ ادْعُوا اللَّهَ … .»
«بگو: خدا را بخوانید… .»
———
هوی هوی باد و شیرافشانِ ابر
در غمِ مااَند، یک ساعت تو صبر
———
فِی السَّماءِ رِزْقُکُم نشنیدهیی؟
اندرین پستی چه برچَفْسیدهیی؟
«مگر نشنیدهای که حق تعالی میفرماید: روزیِ شما در آسمان است؟ پس چرا به این دنیای پست چسبیدهای؟»
چَفْسیدهیی: چسبیدهای
———
قرآن کریم، سورهٔ ذاريات(۵۱)، آیهٔ ٢٢
«وَفِي السَّمَاءِ رِزْقُكُمْ وَمَا تُوعَدُونَ.»
«و رزق شما و هر چه به شما وعده شده در آسمان است.»
———
ترس و نومیدیت دان آوازِ غول
میکَشَد گوشِ تو تا قَعْرِ سُفول
هر ندایی که تو را بالا کشید
آن ندا میدان که از بالا رسید
هر ندایی که تو را حرص آورد
بانگِ گرگی دان که او مَردُم دَرَد
سُفول: پستی
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۲۳
جز خضوع و بندگیّ و اضطرار
اندر این حضرت ندارد اعتبار
اضطرار: درمانده شدن، بیچارگی
———
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۷۵۲
چونکه حِیران گشتی و گیج و فنا
با زبانِ حال گفتی اِهْدِنا
زَفتِ زَفتست و چو لرزان میشوی
میشود آن زَفت، نرم و مُستوی
زآنکه شکلِ زَفْت بهر مُنکِر است
چونکه عاجز آمدی لطف و بِر است
اِهْدِنا: ما را هدایت کن.
زَفت: بزرگ، فربه
مُستوی: برابر، یکسان
بِر: نیکی
—————
قرآن کریم، سورهٔ حمد(۱)، آیهٔ ۶
« اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ.»
« ما را به راهِ راست هدايت کن.»
———
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۳۱
بسته در زنجیر، چون شادی کند؟
کِی اسیر حبس، آزادی کُند؟
ور تو میبینی که پایت بستهاند
بر تو سرهنگانِ شَه بنشستهاند
پس تو سرهنگی مکن با عاجزان
زآنکه نَبْوَد طبع و خویِ عاجز، آن
سرهنگ: پیشرو لشکر، پهلوان، مأمورِ اجرای حکمِ کیفر
سرهنگی: حالت و عملِ سرهنگان، کنایه از بکار گرفتنِ زور و ضرب و امر و نهی
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۹۸
دیدِ رویِ جز تو شد غُلِّ گلو
کُلُّ شَیْءٍ مٰاسِوَیالله باطِلُ
«دیدن روی هرکس بجز تو زنجیری است بر گردن. زیرا هر چیز جز خدا باطل است.»
باطلند و مینمایندم رَشَد
زآنکه باطل، باطلان را میکَشَد
غُلّ: زنجیر
———
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ١٩۴١
رحمت اندر رحمت آمد تا به سَر
بر یکی رحمت فِرو مآ ای پسر
«حضرت حق سراپا رحمت است. بر یک رحمت قناعت مکن.»
تا به سَر: ابدی، اِلَی الاَبد
فِرو مآ: نایست
———
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۲۳
کُلُّ شَیْءٍ ما خَلَااللَّـهْ بٰاطِلُ
اِنَّ فَضْلَاللهِ غَیْمٌ هاطِلُ
«همهٔ اشیا غیر از خدا باطل و نابود است، همانا فضل خداوند همانند ابری پُرباران و ریزان است.»
———
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۷۲
شاد باش و فارِغ و ایمن که من
آن کنم با تو که باران، با چمن
من غمِ تو میخورم تو غم مَخَور
بر تو من مشفقترم از صد پدر
فارِغ: راحت و آسوده
ایمن: رستگار، محفوظ و در امان، سالم
———
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۹۶
تا کنی مر غیر را حَبْر و سَنی
خویش را بدخو و خالی میکنی
مُتَّصل چون شُد دِلَت با آن عَدَن
هین بگو مَهْراس از خالی شُدن
امر قُل زین آمدش کای راستین
کم نخواهد شد بگو، دریاست این
حَبر: دانشمند، دانا
سَنی: رفیع، بلند مرتبه
عَدَن: عالَمِ قُدس و جهانِ حقیقت
مَهْراس: نترس، فعل از مصدر هراسیدن
———
اَنصِتُوا یعنی که آبت را به لاغ
هین تلف کم کن که لبخشکست باغ
اَنصِتُوا: خاموش باشید
لاغ: بیهوده
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۵
در دلش خورشید چون نوری نشاند
پیشَش اختر را مقادیری نماند
پس بدید او بیحجاب اسرار را
سِیرِ روحِ مؤمن و کُفّار را
اختر: ستاره، در اینجا مراد همانیدگیها هستند.
———
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۱۶
گَر بِپَرّانیم تیر، آن نی زِ ماست
ما کَمان و تیراَندازَش خداست
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۴
پس نبیند جمله را با طِمّ و رِمّ
حُبُّکَ الْاَشْیاءَ یُعْمی و یُصِمّ
طِمّ و رِمّ: جزییات، زیاد و کم، تر و خشک
———
حدیث
«حُبُّکَ الْاَشَّیءَ یُعْمی و یُصِمّ.»
«عشق تو به اشيا [همانیدگیها] تو را كور و كر میکند.»
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۷۰
سِحْر کاهی را به صنعت کُه کند
باز کوهی را چو کاهی میتند
زشتها را نغز گرداند به فنّ
نغزها را زشت گرداند به ظنّ
کارِ سِحر این است کو دَم میزند
هر نَفَس، قلبِ حقایق میکند
———
آدمی را خر نماید ساعتی
آدمی سازد خری را، وآیتی
اینچنین ساحردرون توست و سِرّ
اِنَّ فِی الْوَسْواسِ سِحْراً مُسْتَتِرّ
«چنین ساحری در باطن و درون تو نهان است، همانا در وسوسهگریِ نفْس، سِحری نهفته شدهاست.»
اندر آن عالَم که هست این سِحرها
ساحران هستند جادویی گشا
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۱
ز سلامِ خوشسلامان بکشم ز کبر دامان
که شدهست از سلامت دل و جانِ ما مُطَیَّب
مُطَیَّب: پاکیزه و خوشبو شده
———
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۴۸۸
گفت شیطان که بِمٰا اَغْوَیْتَنی
کرد فعلِ خود نهان، دیو دَنی
«شیطان به خداوند گفت که تو مرا گمراه کردی.
او گمراهی خود را به حضرت حق، نسبت داد و آن دیو فرومایه، کار خود را پنهان داشت.»
دَنی: فرومایه، پست
———
قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۱۶
«قَالَ فَبِمَا أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ»
«گفت: حال که مرا گمراه ساختهای، من هم ایشان را از راه راست تو منحرف میکنم.»
[ما بهعنوان منذهنی هم خودمان را گمراه میکنیم و هم به هرکسی که میرسیم او را به واکنش درمیآوریم.]
———
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۴۸۹
گفت آدم که ظَلَمْنا نَفْسَنا
او ز فعل حق نَبُد غافل چو ما
«ولی حضرت آدم گفت: «پروردگارا، ما به خود ستم کردیم.»
و او همچون ما از حکمت کار حضرت حق بیخبر نبود.»
قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۲۳
«قَالَا رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ.»
«گفتند: اى پروردگار ما به خود ستم كرديم و اگر ما را نيامرزى و بر ما رحمت نياورى از زيانديدگان خواهيم بود.»
———
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۷۸
من که خَرّوبم، خرابِ منزلم
هادمِ بنیادِ این آب و گِلم
خَرُّوب: گیاه خَرنُوب که بوتهای بیابانی و مرتفع و خاردار است و در هر بنایی بروید آن را ویران میکند. بسیار خرابکننده.
هادِم: ویرانکننده، نابودکننده
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۷۱
از نصیحتهای تو کر بودهام
بُتشکن دعویِ بتگر بودهام
———
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۶۰
بنده را کی زَهره باشد کز فُضول
امتحانِ حق کند ای گیجِ گُول؟
آن، خدا را میرسد کو امتحان
پیش آرد هر دَمی با بندگان
تا به ما، ما را نماید آشکار
که چه داریم از عقیده در سِرار
فُضول: فضولی و گستاخی
گول: نادان، احمق
سِرار: باطن، نهانخانه، دل یا مرکز انسان
———
هیچ آدم گفت حق را که تو را
امتحان کردم درین جُرم و خطا؟
———
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۱
باز آن ابلیس، بحث آغاز کرد
که بُدَم من سُرخرو، کردیم زرد
———
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۵
همچو آن ابلیس و ذُرّیاتِ او
با خدا در جنگ و اندر گفتوگو
ذُرّیّات: جمعِ ذُرّیّه بهمعنی فرزند، نسل
———
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۱۷
موسیا، بسیارگویی، دور شو
ورنه با من گُنگ باش و کور شو
ور نرفتی، وز ستیزه شِستهای
تو به معنی رفتهای بگْسَستهای
چون حَدَث کردی تو ناگه در نماز
گویدت: سویِ طهارت رَو بتاز
شِسته: مخفّفِ نشسته است
———
وَر نرفتی، خشک جُنبان میشوی
خود نمازت رفت پیشین ای غَوی
رو برِ آنها که همجفتِ تُوَند
عاشقان و تشنۀ گفتِ تُوَند
پاسبان بر خوابناکان بر فزود
ماهیان را پاسبان، حاجت نبود
پیشین: از پیش
غَوی: گمراه
———
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۶۵
ای خدا، بنْمای تو هر چیز را
آنچنانکه هست در خُدعهسرا
خُدعهسرا: نیرنگخانه، کنایه از دنیا
———
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۹۲۱
دیدهٔ ما چون بسی علّت دروست
رو فنا کُن دید خود در دید دوست
دیدِ ما را دیدِ او نِعْمَالْعِوَض
یابی اندر دید او کُلِّ غَرَض
علّت: بیماری
نِعْمَالْعِوَض: بهترین عوض
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۲۴
زآنکه خود ممدوح، جز یک بیش نیست
کیشها زین روی، جز یک کیش نیست
ممدوح: آنکه مورد مدح و ستایش قرار گیرد، منظور خداوند است.
کیش: آیین، دین
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۶۰
لذّتِ بیکرانهایست، عشق شدهست نام او
قاعده خود شکایت است، ورنه جفا چرا بُوَد؟
———
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ٢۴٨٠
تا کنون کردی چنین، اکنون مکن
تیره کردی آب را، افزون مکن
برمشوران، تا شود این آب صاف
واندر او بین ماه و اختر در طواف
برمشوران: برهم نزن.
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۸۲
ای جان و دل از عشقِ تو در بزمِ تو پا کوفته
سرها بریده بیعدد در رزمِ تو پا کوفته
چون عزمِ میدانِ زمین کردی تو ای روحِ امین
ذرّاتِ خاکِ این زمین از عزمِ تو پا کوفته
فرمانِ خرّمشاهیت در خونِ دل توقیع شد
کف کرد خون بر رویِ خون از جزمِ تو پا کوفته
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢٣۶٢
کوری عشق است این کوریِّ من
حُبِّ یُعْمی و یُصِمّ است ای حَسَن
کورم از غیرِ خدا، بینا بدو
مقتضایِ عشق این باشد بگو
مقتضا: لازمه، اقتضاشده
———
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۲۴
رُو اَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّار باش
خاک بر دلداریِ اَغیار پاش
«برو نسبتبه کافران سخت و باصلابت باش و بر سر عشق و دوستی نامحرمانِ بَدنَهاد، خاک بپاش.»
بر سرِ اَغیار چون شمشیر باش
هین مکُن روباهبازی، شیر باش
اَغْیار: جمع غیر، نامحرمان، منهای ذهنی
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ٢۴۵۵
راست کُنی وعدۀ خود، دست نداری ز کِشِش
تا همه را رقصکنان جانب میدان نَبَری
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۸۲
ای جان و دل از عشقِ تو در بزمِ تو پا کوفته
سرها بریده بیعدد در رزمِ تو پا کوفته
چون عزمِ میدانِ زمین کردی تو ای روحِ امین
ذرّاتِ خاکِ این زمین از عزمِ تو پا کوفته
فرمانِ خرّمشاهیت در خونِ دل توقیع شد
کف کرد خون بر رویِ خون از جزمِ تو پا کوفته
———
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۲۷
مؤمنی، آخر در آ در صفّ رزم
که تو را بر آسمان بودهست بزم
بر امیدِ راهِ بالا کن قیام
همچو شمعی پیشِ محراب، ای غلام
اشک میبار و همی سوز از طلب
همچو شمعِ سَربُریده جمله شب
شمعِ سَربُریده: شمعی که سوختگیهای فتیلهاش را زده باشند تا بهتر بسوزد.
———
لب فروبند از طعام و از شراب
سویِ خوانِ آسمانی کُن شتاب
دَم به دَم بر آسمان میدار امید
در هوای آسمان رقصان چو بید
خوان: سفره
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۸۲
ای جان و دل از عشقِ تو در بزمِ تو پا کوفته
سرها بریده بیعدد در رزمِ تو پا کوفته
چون عزمِ میدانِ زمین کردی تو ای روحِ امین
ذرّاتِ خاکِ این زمین از عزمِ تو پا کوفته
فرمانِ خرّمشاهیت در خونِ دل توقیع شد
کف کرد خون بر رویِ خون از جزمِ تو پا کوفته
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۲۴
چون فرو گیرد غمت، گر چُستیای
زآن دَمِ نومیدْکن وا جُستیای
گفتیاش: ای غصهٔ مُنکِر به حال
راتبهٔ اِنعامها را زآن کمال
گر به هر دَم نهات بهار و خرّمیست
همچو چاشِ گُل تنت انبارِ چیست؟
راتبه: دائم، ثابت، مستمری
چاش: غلّهٔ پاک کرده، خرمن کوفته، در اینجا مطلق خرمن
———
چاشِ گُل، تن، فکرِ تو همچون گلاب
مُنکِر گُل شد گلاب، اینت عُجاب
عُجاب: چیز عجیب و شگفتانگیز
———
از کَپیخویانِ کفران کَهْ دریغ
بر نَبیخویان نثارِ مِهر و میغ
آن لِجاجِ کفر، قانونِ کَپیست
وآن سپاس و شُکر، مِنهاجِ نبیست
با کَپیخویان تَهَتُّکها چه کرد؟
با نَبیرویان تَنَسُّکها چه کرد؟
کَپیخو: بوزینهصفت
کَهْ: کاه
مهر: خورشید
میغ: ابر
مِنهاج: راهِ روشن و آشکار، روش
تَهَتُّک: پردهدری
تَنَسُّک: پارسایی، زهد ورزیدن
———
در عمارتها سگاناند و عَقور
در خرابیهاست گنجِ عِزّ و نور
گر نبودی این بُزوغ اندر خُسوف
گُم نکردی راه چندین فیلسوف
زیرکان و عاقلان از گمرهی
دیده بر خُرطوم، داغِ ابلهی
عَقور: گزنده
عِزّ: بزرگی، عزّت
بُزوغ: تافتن، تابیدن
خُرطوم: دماغ، بینی
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۵۰۷
شاد از وی شو، مشو از غیرِ وی
او بهارست و دگرها، ماهِ دی
هر چه غیرِ اوست، اِستدراجِ توست
گرچه تخت و ملک توست و تاجِ توست
شاد از غم شو، که غم دامِ لقاست
اندرین ره، سویِ پستی ارتقاست
ماهِ دی: مراد زمستان است.
اِستدراج: به تدریج به سوی نابودی رفتن
لقا: دیدار، در اینجا یعنی دیدارِ خدا
———
قرآن کریم، سورهٔ اعراف(۷)، آیات ۱۸۱ و ۱۸۲
«وَمِمَّنْ خَلَقْنَا أُمَّةٌ يَهْدُونَ بِالْحَقِّ وَبِهِ يَعْدِلُون»
«از آفريدگان ما گروهى هستند كه به حق راه مىنمايند و به عدالت رفتار مىكنند.»
«وَالَّذِينَ كَذَّبُوا بِآيَاتِنَا سَنَسْتَدْرِجُهُمْ مِنْ حَيْثُ لَا يَعْلَمُونَ»
«و آنان را كه آيات ما را دروغ انگاشتند، از راهى كه خود نمىدانند به تدريج خوارشان مىسازيم، (به تدريج به افسانهٔ من ذهنی میکشانیم).»
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۸۲
ای جان و دل از عشقِ تو در بزمِ تو پا کوفته
سرها بریده بیعدد در رزمِ تو پا کوفته
چون عزمِ میدانِ زمین کردی تو ای روحِ امین
ذرّاتِ خاکِ این زمین از عزمِ تو پا کوفته
فرمانِ خرّمشاهیت در خونِ دل توقیع شد
کف کرد خون بر رویِ خون از جزمِ تو پا کوفته
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۸۲
ای حزمِ جمله خسروان از عهدِ آدم تا کنون
بستان گرو از من به جان کز حزمِ تو پا کوفته
———
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۴۶۱
مشتری کو سود دارد، خود یکیست
لیک ایشان را در او رَیب و شکیست
از هوایِ مشتریِّ بی شُکوه
مشتری را باد دادند این گروه
رَیب: شک و تردید
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۸۲
خوارزمیان منکر شده دیدارِ بیچون را ولی
از بینشِ بیچونِ تو خوارزمِ تو پا کوفته
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۹۸۱
سیْرِ جسمانه رها کرد او کنون
میرود بیچون نهان، در شکلِ چون
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۸
پیش از آنکه شب شود، جامه بجو
روز را ضایع مکن در گفتوگو
جامه: لباس، تنپوش، (مَجاز) لباسِ حضور
ضایع کردن: تباه کردن، به هدر دادن، از دست دادن
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۸۲
ای آفتابِ رویِ تو کرده هَزیمَت ماه را
وآن ماه در راه آمده از هَزمِ تو پا کوفته
———
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۱۰٣
خلق را طاق و طُرُم عاریّتیست
امر را طاق و طُرُم ماهیّتیست
از پیِ طاق و طُرُم خواری کَشند
بر امیدِ عِزّ در خواری خَوشند
طاق و طُرُم: جلال و شکوهِ ظاهری؛ مراد از آن سروصدای ظاهری و جلوه و عظمتِ ناپایداری است که عامِ خلق را مفتون میدارد.
عاریتی: قرضی
———
«خطرناکترین کار ذهن که به حسّ حقارت و خودکمبینی میانجامد، «مقایسه» است.»
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۰۶۰
تو بر این دکّان زمانی صبر کن
تا گزارم فرض و خوانم لَمْ یَکُنْ
فرض: چیزِ واجب
گزارم فرض: نماز بخوانم. مراد زنده شدن به زندگی و اقرار به از جنسِ خدا بودن است.
———
قرآن کریم، سورهٔ توحید (۱۱۲)، آیهٔ ۴
«وَلَمْ يَكُنْ لَهُ كُفُوًا أَحَدٌ.»
«و نه هيچ كس همتاى اوست.»
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۸۲
چون شمسِ تبریزی کند در مُصحَفِ دل یک نظر
اِعرابِ او رقصان شده هم جَزمِ تو پا کوفته
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۸۲
ای حزمِ جمله خسروان از عهدِ آدم تا کنون
بستان گرو از من به جان کز حزمِ تو پا کوفته
———
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۴۶۱
مشتری کو سود دارد، خود یکیست
لیک ایشان را در او رَیب و شکیست
از هوایِ مشتریِّ بی شُکوه
مشتری را باد دادند این گروه
رَیب: شک و تردید
———
مُشتریِّ ماست اَللهُاشْتَریٰ
از غمِ هر مُشتری هین برتر آ
«کسی که فرموده است: «خداوند میخرد»، مشتری ماست.
بهوش باش، از غم مشتریانِ فاقد اعتبار بالاتر بیا.»
اِشترىٰ: خريد.
———
قرآن کریم، سورهٔ توبه (۹)، آیهٔ ۱۱۱
«إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَىٰ مِنَ الْـمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ … .»
« خداوند، جان و مال مومنان را به بهای بهشت خریده است … .»
———
مشتریی جو که جویانِ تو است
عالِمِ آغاز و پایانِ تو است
هین مَکَش هر مشتری را تو به دست
عشقبازی با دو معشوقه بَد است
دست کشیدن: لمس کردن، گدایی کردن، دست دراز کردن از روی طمع. در اینجا منظور طلب کردن است.
———
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ١۴٧٠
مُشتری را صابران دریافتند
چون سویِ هر مشتری نشتافتند
آنکه گردانید رو زآن مشتری
بخت و اقبال و بقا شد زو بَری
بَری: بیزار، منزجر، دوریگزیننده
———
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۰۷
کالهٔ معیوب بخْریده بُدم
شُکْر کز عیبش پگه واقف شدم
پگه: سحرگاه
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۰۵
غالبی بر جاذبان، ای مشتری
شاید ار درماندگان را واخَری
غالب: چیره
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۹۰
در دعا ایشان و در زاریّ و آه
بر فلک ز ایشان شده دودِ سیاه
دیو آن دَم از عداوت بَیْن بَیْن
بانگ زد کای سگپرستان عِلّتَیْن
مرگ و جَسْک، ای اهلِ انکار و نفاق
عاقبت خواهد بُدَن این اتفاق
عداوت: دشمنی
بَیْن بَیْن: میانهٔ نیک و بد
عِلّتَیْن: دو بیماریِ انکار و نفاق
جَسْک: رنج و بلا و پریشانی
———
قرآن کریم، سورۀ جاثیه (۴۵)، آیهٔ ٢٣
« أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَٰهَهُ هَوَاهُ … .»
« آیا آن کس را که هوسش را چون خدای خود گرفت دیدهای؟ … .»
———
چشمتان تر باشد از بعدِ خلاص
که شوید از بهرِ شهوت دیوِ خاص
یادتان ناید که روزی در خطر
دستتان بگرفت یزدان از قَدَر
این همیآمد ندا از دیو، لیک
این سخن را نشنود جز گوشِ نیک
قَدَر: معانی بسیار دارد از آن جمله به معنی تنگ کردن است.
———
راست فرمودهست با ما مصطفیٰ
قطب و شاهنشاه و دریایِ صفا
کانچه جاهل دید خواهد عاقبت
عاقلان بینند ز اوّلمرتبت
کارها ز آغاز اگر غیب است و سِرّ
عاقل اول دید و، آخِر آن مُصِرّ
مُصِّر: در اینجا منظور اصرارکنندۀ بر گناه و لغزش است.
———
اوّلش پوشیده باشد و آخِر آن
عاقل و جاهل ببیند در عیان
گر نبینی واقعهٔ غیب ای عَنود
حَزْم را سیلاب کِی اندر ربود؟
حزم چه بود؟ بدگُمانی بر جهان
دَم به دم بیند بلایِ ناگهان
عَنود: ستیزهگر
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۵
خارِ سهسویَست هر چون کِش نَهی
درخَلَد، وز زخمِ او تو کِی جَهی؟
درخَلَد: فرورَوَد.
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۵۴
نَفْس را تسبیح و مُصحَف در یَمین
خنجر و شمشیر اندر آستین
مُصحَف: قرآن مجید
یَمین: دست راست، در اینجا مطلق دست موردِنظر است.
———
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۷۱۱
اندرونِ هر حدیثِ او شَر است
صد هزاران سِحر در وی مُضمَر است
حدیث: سخن، گفته، ماجرا
شَر (شَرّ): ضرر، زیان، صدمه، بدی، مقابلِ خیر
سِحر: افسون، جادو، (مَجاز) دیدن برحسبِ همانیدگیها و دردها
مُضمَر: پنهان، پوشیده
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۷۰
سختتر افشردهام در شَر قَدَم
که لَفیٖ خُسْرم ز قهرت دَمبهدَم
قهر: در مقابلِ آشتی، به معنای خدشهدار شدن پیوند دوستی
لَفی خُسْرَم: قطعاً در زیانکاری هستم.
———
قرآن کریم، سورهٔ عصر (۱۰۳)، آیهٔ ۱ تا ۳
«وَالْعَصْرِ.»
«سوگند به عصر [سوگند به ارزش و اهمیت هشیاری در این لحظه].»
«إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ.»
«که آدمی [در منذهنی که مرکزش همانیده است] در زیانکاری است [به خودش و دیگران ضرر میزند.]»
«إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ.»
«مگر آنها كه ايمان آوردند [فضاگشایی کردهاند و از فضای گشودهشده] كارهاى نیک [فکر و عمل] كردند و يکديگر را به حق سفارش کردند و يکديگر را به صبر سفارش كردند.»
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۸۴۱
یا به حالِ اوّلینان بنگرید
یا سویِ آخِر به حزمی در پَرید
حَزْم چه بْوَد؟ در دو تدبیر احتیاط
از دو آن گیری که دور است از خُباط
خُباط: افكارِ من ذهنی یا فکری که بر پایهٔ من ذهنی است؛ شوریدگیِ مغز، شکست خوردن
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۸۶۷
هر که او را مقتدا سازد، بِرَست
در مقامِ امن و، آزادی نشست
ز آنکه شاهِ حازمان آمد دلش
تا گلستان و چمن شد منزلش
حزم ازو راضیّ و او راضی ز حزم
این چنین کن، گر کنی تدبیر و عزم
———
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۵۶۸
بیحس و بیگوش و بیفکرت شوید
تا خِطابِ اِرْجِعی را بشنوید
———
قرآن کریم، سورهٔ فجر (۸۹)، آیهٔ ۲۷ و ۲۸
«يَا أَيَّتُهَا النَّفْسُ الْمُطْمَئِنَّةُ، ارْجِعِي إِلَىٰ رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً.»
«اى روح آرامش يافته، راضی و مرضی به سوى پروردگارت بازگرد. ]در حالی که تو از خداوند خشنودی و خداوند نیز از تو خشنود است. زمانی که ناظر و منظور یکی میشوند.[»
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۶۵۳
در فَرَججویی، خِرَد سرتیز بِهْ
از کمینگاهِ بلا، پرهیز بِهْ
فَرَججویی: جُستنِ راه نجات
سرتیز: هرآنچه که دارای نوکی تیز باشد و در اجسام فرورَوَد، کنایه از نافذ و دقیق بودن
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۰۲
«تصوّراتِ مردِ حازم»
آنچنانکه ناگهان شیری رسید
مرد را بربود و در بیشه کشید
او چه اندیشد در آن بُردن؟ ببین
تو همان اندیش ای استادِ دین
میکشد شیرِ قضا در بیشهها
جانِ ما مشغولِ کار و پیشهها
———
آنچنان کز فقر میترسند خلق
زیرِ آب شور رفته تا به حلق
گر بترسندی از آن فقرآفرین
گنجهاشان کشف گشتی در زمین
جملهشان از خوفِ غم در عینِ غم
در پیِ هستی فتاده در عدم
———
قرآن کریم، سورۀ اعراف (٧)، آیۀ ٩۶
«وَلَوْ أَنَّ أَهْلَ الْقُرَىٰ آمَنُوا وَاتَّقَوْا لَفَتَحْنَا عَلَيْهِمْ بَرَكَاتٍ مِنَ السَّمَاءِ وَالْأَرْضِ … .»
«اگر مردم قريهها ايمان آورده و پرهيزگارى پيشه كرده بودند بركات آسمان و زمين را به رويشان مىگشوديم … .»
———
|
Sign in to post comments.