Description
برنامه شماره ۱۰۶۰ گنج حضور اجرا: پرویز شهبازی تاریخ اجرا: ۲۱ ژوئیه ۲۰۲۶ - ۳۱ تیر ماه ۱۴۰۵
برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۶۰ بر روی این لینک کلیک کنید. برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی) متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی) متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت) تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)
اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری
برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی بر روی این لینک کلیک کنید.
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۳۴
ای طبلِ رَحیل(۱) از طرفِ چرخ شنیده وی رَخت ازینجای بدآنجای کشیده
ای نرگسِ چشم و رخِ چون لاله، کجایی؟ از گورِ تو آن نرگس و آن لاله دمیده
اندر لحدِ(۲) بیدر و بیبام مقیمی ای بر در و بر بام به صد ناز دویده
کو شیوهٔ ابرویِ تو؟ کو غمزهٔ چشمت؟ ای چشمِ بدِ مرگ بدآن هر دو رسیده
ای دستِ تو بوسهگهِ لبهای عزیزان در دستِ فنا مانده تو با دستِ بریده
اینها همه سهل است، اگر مرغِ ضمیرت بر چرخ پریده بُوَد و دام دریده
صورت چه کم آید چو بَرَد جان به سلامت؟ موزه(۳) چه کم آید چو بُوَد پای رهیده(۴)؟
صد شُکر کند جان، چو رهد از تن و صورت ای بیخبر از چاشنیِ(۵) جانِ جَریده(۶)
کو لذّتِ آب و گِل و کو آبِ حیاتی کو قبّهٔ(۷) گردونی و کو بامِ خمیده
یا رب چه طلسم است کز آن خُلد(۸) نَفوریم(۹) ما در تکِ(۱۰) این دوزخِ اَمْشاج(۱۱) خزیده
محسودِ(۱۲) فلک بوده و مسجودِ(۱۳) ملایک وز همّتِ ناپاک ز ما دیو رمیده
باغ آی و ز باران سخنِ نرگس و گُل چین نرگس ندهد قطرهای از بام چکیده
بربند دهان از سخن و بادهٔ لب نوش تا قصّه کند چشمِ خمار از رهِ دیده
(۱) رَحیل: کوچ، کوچیدن (۲) لحد: گور، قبر (۳) موزه: نوعی پایافزار، چکمه، کفش (۴) رهیده: رهاشده (۵) چاشنی: مزه، طعم (۶) جَریده: تنها، مجرّد، یگانه (۷) قبّه: گنبد (۸) خُلد: بهشت (۹) نَفور: رمنده، گریزنده (۱۰) تک: ته، قعر (۱۱) اَمْشاج: جمعِ مَشْج، چیزهای درهمآمیخته، اشاره به آیهٔ ۲ سورهٔ انسان (۷۶) (۱۲) مَحسود: مورد حَسَد قرارگرفته (۱۳) مَسجود: مورد سجده قرارگرفته
——— ———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۳۴
یا رب چه طلسم است کز آن خُلد نَفوریم ما در تکِ این دوزخِ اَمْشاج خزیده
قرآن کریم، سورهٔ انسان (۷۶)، آیهٔ ۲
«إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعًا بَصِيرًا»
«ما آدمى را از نطفهاى آميخته بيافريدهايم، تا او را امتحان كنيم. و شنوا و بينايش ساختهايم.»
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۳۴
ای طبلِ رَحیل از طرفِ چرخ شنیده وی رَخت ازینجای بدآنجای کشیده
ای نرگسِ چشم و رخِ چون لاله، کجایی؟ از گورِ تو آن نرگس و آن لاله دمیده
اندر لحدِ بیدر و بیبام مقیمی ای بر در و بر بام به صد ناز دویده
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷
او فضولی بوده است از اِنقباض کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۱۵
گر ز صندوقی به صندوقی رَوَد او سَمایی نیست، صندوقی بُوَد
فُرجهٔ صندوقْ نونو مُسکِر است دَرنیابد کاو به صندوق اندر است
سَمایی: آسمانی، مجازاً از جنسِ زندگی و حضور فُرجه: گشایش نونو: تازه به تازه مُسکِر: مستکننده
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۱۰
ذوقِ آزادی ندیده جانِ او هست صندوقِ صُوَر میدانِ او
دایماً محبوس عقلش در صُوَر از قفس اندر قفس دارد گذر
صُوَر: صورتها محبوس: زندانی
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۸۸
همچو قومِ موسی اندر حَرِّ تیه ماندهای بر جای، چل سال ای سفیه
حَرّ: گرما، حرارت تیه: بیابان شنزار و بی آب و علف، صحرای تیه بخشی از صحرای سینا است. سَفیه: نادان، بیخرد
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۵١۴
گام در صحرای دل باید نهاد زآنکه در صحرای گِل نَبْوَد گشاد
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۳۲
گر نبودی این بُزوغ اندر خُسوف گُم نکردی راه چندین فیلسوف
«اگر این تابش و روشنیِ نور خداوند در خسوف ذهن پوشیده نشده بود، فیلسوفان یا منهای ذهنیِ باسوادی که اهل فضاگشایی و صنع نیستند و به دانش ذهنی و کتابی بسنده کردهاند، راه را گم نمیکردند.»
بُزوغ: تافتن، تابیدن
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۰۵
خادعِ دردَند درمانهایِ ژاژ رهزناند و زرسِتانان، رسمِ باژ
آبِ شوری نیست درمانِ عطش وقتِ خوردن گر نماید سرد و خَوش لیک خادع گشت و مانع شد ز جُست زآبِ شیرینی کز او صد سبزه رُست
خادع: فریبکار، نیرنگباز، فریبدهنده ژاژ: بیهوده، یاوه باژ: باج، خراج آبِ شور: مَجازاً آبی که از ذهن میآید. عطش: تشنگی جُست: جُستن، طلب رُست: رویید، سبز شد، بهوجود آمد.
———
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۰
من سبب را ننگرم، کآن حادِث است زآنکه حادث، حادِثی را باعث است
لطفِ سابق را نِظاره میکنم هرچه آن حادِث، دوپاره میکنم
حادث: تازهپدیدآمده
———
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۰
مَنفَذی داری به بحر، ای آبگیر ننگ دار از آب جُستن از غدیر
که اَلَمْ نَشْرَحْ نه شرحت هست باز؟ چون شدی تو شرحجو و کُدیهساز؟ درنگر در شرحِ دل در اندرون تا نیاید طعنهٔ لٰاتُبْصِرُون
غدیر: آبگیر، برکه کُدیهساز: گدایی کننده، تکدّیکننده
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹۱۴
ز ناسپاسیِ ما بسته است روزنِ دل خدایْ گفت که انسان لِربِّه لَکَنود
———
قرآن کریم، سورهٔ عادیات (۱۰۰)، آیهٔ ۶
«إِنَّ الْإِنْسَانَ لِرَبِّهِ لَكَنُودٌ.»
«همانا آدمی نسبتبه پروردگارش بسیار ناسپاس است.»
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۲۸
از کَپیخویانِ کفران کَهْ دریغ بر نَبیخویان نثارِ مِهر و میغ
کَپیخو: بوزینهصفت کَهْ: کاه مِهر: خورشید میغ: ابر
———
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۱
گفتِ هر یکتان دهد جنگ و فِراق گفتِ من آرد شما را اتّفاق پس شما خاموش باشید اَنْصِتُوا تا زبانْتان من شوم در گفت وگو گر سخنْتان در توافق مُوثَقه است در اثر مایهٔ نزاع و تفرقه است
فِراق: دوری اَنْصِتُوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید. مُوثَقه: مورد اطمینان و وثوق نزاع: درگیری
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۹۳۱
خموش کن، خبرِ مَن صَمَت نَجا بشنو اگر رقیبِ سخن جوی ما روا دارد
سخن جو: سخن جوینده، خوش گفتار
حدیث
«مَنْ صَمَتَ نَجا.»
«هرکه خموشی گُزید، رستگار شد.»
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳٨١١
مَنْ صَمَت مِنْکُم نَجٰا، بُد یاسِهاش خامُشان را بود کیسه و کاسهاش
یاسه: یاسا، قاعده، قانون
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۳۴
ای طبلِ رَحیل از طرفِ چرخ شنیده وی رَخت ازینجای بدآنجای کشیده
ای نرگسِ چشم و رخِ چون لاله، کجایی؟ از گورِ تو آن نرگس و آن لاله دمیده
اندر لحدِ بیدر و بیبام مقیمی ای بر در و بر بام به صد ناز دویده
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۳۴
کو شیوهٔ ابرویِ تو؟ کو غمزهٔ چشمت؟ ای چشمِ بدِ مرگ بدآن هر دو رسیده
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۰۱
اَمرِ غُضُّوا غَضَّةً أبصارَکُمْ هم شنیدی، راست ننهادی تو سُم
«با اینکه این فرمانِ خدا را شنیدی که «چشمانِ خود را از نارواها فروبندید.» ولی باز درست گام برنداشتی.»
———
قرآن کریم، سورهٔ نور (۲۴)، آیهٔ ۳۰
«قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ … .»
«به مردان مؤمن بگو كه چشمان خويش را از نارواها فروگيرند … .»
———
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۷۱۴
لولهها بربند و پُر دارش ز خُم گفت: غُضُّوا عَنْ هَوا أبصارکُمْ
غُضُّوا عَنْ هَوا أبصارکُمْ: دیدگانتان را از هوی و هوس فروبندید.
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۳۴
ای دستِ تو بوسهگهِ لبهای عزیزان در دستِ فنا مانده تو با دستِ بریده
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۳۴
اینها همه سهل است، اگر مرغِ ضمیرت بر چرخ پریده بُوَد و دام دریده
صورت چه کم آید چو بَرَد جان به سلامت؟ موزه چه کم آید چو بُوَد پای رهیده؟
———
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ٢۴٨٠
تا کنون کردی چنین، اکنون مکن تیره کردی آب را، افزون مکن
———
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۴۱
هرکجا تابم ز مِشکاتِ دَمی حل شد آنجا مشکلات عالَمی
مِشکات: چراغدان
———
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۷
ای لِقایِ تو جوابِ هر سؤال مشکل از تو حل شود بی قیل و قال لِقا: دیدارِ خداوند
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۴۲
در پناهِ شیر کَم ناید کباب روبَها، تو سوی جیفه کم شتاب
جیفه: لاشه، مردار
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۳۴
صد شُکر کند جان، چو رهد از تن و صورت ای بیخبر از چاشنیِ جانِ جَریده
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۲۹
ای عاشق جریده بر عاشقان گزیده بگذر ز آفریده بنگر در آفریدن
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۸۸۰
چون رهیدی، شُکرِ آن باشد که هیچ سویِ آن دانه نداری پیچ پیچ
پیچپیچ: خَم در خَم و سخت پیچیده
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۳۴
کو لذّتِ آب و گِل و کو آبِ حیاتی کو قبّهٔ گردونی و کو بامِ خمیده
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ١٢٩۶
چون از آن اقبال، شیرین شد دهان سرد شد بر آدمی مُلکِ جهان
اقبال: نیکبختی
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۵
در دلش خورشید چون نوری نشاند پیشَش اختر را مقادیری نماند
اختر: ستاره
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۳۴
یا رب چه طلسم است کز آن خُلد نَفوریم ما در تکِ این دوزخِ اَمْشاج خزیده
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ٣۵٠٠
آنکه در چَه زاد و در آبِ سیاه او چه داند لطفِ دشت و رنجِ چاه؟
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۳۴
محسودِ فلک بوده و مسجودِ ملایک وز همّتِ ناپاک ز ما دیو رمیده
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۳۴
باغ آی و ز باران سخنِ نرگس و گُل چین نرگس ندهد قطرهای از بام چکیده
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۳۴
بربند دهان از سخن و بادهٔ لب نوش تا قصّه کند چشمِ خمار از رهِ دیده
——— ———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۳۴
یا رب چه طلسم است کز آن خُلد نَفوریم ما در تکِ این دوزخِ اَمْشاج خزیده
———
قرآن کریم، سورهٔ انسان (۷۶)، آیهٔ ۱
«هَلْ أَتَىٰ عَلَى الْإِنْسَانِ حِينٌ مِنَ الدَّهْرِ لَمْ يَكُنْ شَيْئًا مَذْكُورًا»
«هرآينه بر انسان مدتى از زمان گذشت و او چيزى در خور ذكر نبود.»
———
قرآن کریم، سورهٔ انسان (۷۶)، آیهٔ ۲
«إِنَّا خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ مِنْ نُطْفَةٍ أَمْشَاجٍ نَبْتَلِيهِ فَجَعَلْنَاهُ سَمِيعًا بَصِيرًا»
«ما آدمى را از نطفهاى آميخته بيافريدهايم، تا او را امتحان كنيم. و شنوا و بينايش ساختهايم.»
———
قرآن کریم، سورهٔ انسان (۷۶)، آیهٔ ۳
«إِنَّا هَدَيْنَاهُ السَّبِيلَ إِمَّا شَاكِرًا وَإِمَّا كَفُورًا»
«راه را به او نشان دادهايم. يا سپاسگزار باشد يا ناسپاس.»
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۱
«انکار کردنِ آن جماعت، بر دعا و شفاعتِ دَقوقی و پَریدنِ ایشان و ناپیدا شدن در پردهٔ غیب و حیران شدن دَقوقی که بر هوا رفتند یا بر زمین؟» چون رهید آن کشتی و، آمد به کام شد نمازِ آن جماعت هم تمام فُجْفُجی افتادشان با همدگر کاین فضولی کیست از ما ای پدر؟
هر یکی با آن دگر، گفتند سِر از پسِ پشتِ دَقوقی مُسْتَتِر
فُجفُج: سخن به آهسته گفتن مُستَتِر: پوشیده، پنهان شده
——— ———
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۹۲۶
چون جُنَید از جُندِ او دید آن مدد خود مقاماتش فزون شد از عدد
جُنَید: جُنَیدِ بغدادی، پیشوای بزرگ تصوّف بغداد جُند: سپاه، لشکر
———
بایزید اندر مَزیدش راه دید نام قطبُالْعارفین از حق شنید
چون که کَرخی، کَرخِ او را شد حَرَس شد خلیفهٔ عشق و ربّانینَفَس پورِ اَدهم، مَرْکَب، آن سو رانْد شاد گشت او سلطانِ سلطانانِ داد
مَزید: افزودنی، بسیاری کَرخی: معروفِ کَرخی از پیشروان مکتب صوفیان بغداد بوده است. کَرخ: نام محلّهای در بغداد است، کنایه از شهرِ معشوق حَرَس: پاسبان، نگهبان ربّانینَفَس: دارای دمِ الهی پور: پسر
——— و آن شَقیق از شَقِّ آن راهِ شِگَرف گشت او خورشیدرأی و تیزطَرْف صد هزاران پادشاهانِ نهان سَرفرازانند زآن سویِ جهان نامشان از رشکِ حق پنهان بماند هر گدایی نامشان را برنخواند
شَقیق: شَقیقِ بلخی از مشایخ و بزرگان صوفیهٔ نخستین است. شقّ: شکافتن، گشودن، رنج کشیدن طَرْف: چشم
———
حدیث قدسی
«أولیایی تَحْتَ قِبابی لایَعْرِفُهُمْ غَیْری.»
«اولیای من در زیر آسمانهای من به سر برند، در حالیکه کسی آنان را نشناسد.»
———
قرآن کریم، سورهٔ فتح (۴۸)، آیهٔ ۲۵
«… وَلَوْلَا رِجَالٌ مُؤْمِنُونَ وَنِسَاءٌ مُؤْمِنَاتٌ لَمْ تَعْلَمُوهُمْ … .»
«… اگر مردان مسلمان و زنان مسلمانى كه آنها را نمىشناسيد در ميان آنها نبودند، كافرانشان را به عذابى دردآور عذاب مىكرديم … .»
———
حقِّ آن نور و حقِ نورانیان کاندر آن بحرند همچون ماهیان
بحرِ جان و جانِ بحر ار گویمش نیست لایق، نامِ نو میجویمش حقِّ آن آنی که این و آن ازوست مغزها نسبت بدو باشد چو پوست
——— که صفاتِ خواجهتاش و یارِ من هست صد چندان که این گفتارِ من آنچه میدانم ز وصفِ آن نَدیم باورت نآید، چه گویم؟ ای کریم
خواجهتاش: دو غلام که یک خواجه و سرور دارند. نَدیم: مصاحب و همنشين
——— ———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۱
چون رهید آن کشتی و، آمد به کام شد نمازِ آن جماعت هم تمام فُجْفُجی افتادشان با همدگر کاین فضولی کیست از ما ای پدر؟
هر یکی با آن دگر، گفتند سِر از پسِ پشتِ دَقوقی مُسْتَتِر
فُجفُج: سخن به آهسته گفتن مُستَتِر: پوشیده، پنهان شده
——— گفت هر یک: من نکردستم کنون این دعا، نی از برون، نی از درون
گفت: مانا کاین امامِ ما ز درد بوالفضولانه مناجاتی بکرد گفت آن دیگر که ای یارِ یقین مر مرا هم مینماید اینچنین
مانا: گویی، پنداری
——— او فضولی بوده است از اِنقباض کرد بر مُختارِ مطلق، اِعتراض
——— چون نگه کردم سپس، تا بنگرم که چه میگویند آن اهلِ کرم یک از ایشان را ندیدم در مقام رفته بودند از مقامِ خود تمام نی به چپ، نی راست، نی بالا، نه زیر چشمِ تیز من نشد بر قوم، چیر
چیر: چیره، پیروز
——— دُرها بودند، گویی آب گشت نی نشانِ پا و، نی گَردی به دشت در قِبابِ حق شدند آن دَم همه در کدامین روضه رفتند آن رمه؟ در تحیّر ماندم، کاین قوم را چون بپوشانید حق بر چشمِ ما؟
قِباب: جمعِ قُبّه، به معنی گنبد، آسمان
——— آنچنان پنهان شدند از چشم او مثل غوطهٔ ماهیان در آبِ جو سالها در حسرتِ ایشان بماند عمرها در شوقِ ایشان، اشک راند تو بگویی مردِ حق اندر نظر کِی درآرد با خدا ذکرِ بشر؟
غوطه: شیرجه زدن و فرو رفتن در آب
——— خر ازین میخسپد اینجا ای فلان که بشر دیدی تو ایشان را، نه جان کار ازین ویران شدهست ای مردِ خام که بشر دیدی مر اینها را چو عام تو همآن دیدی که ابلیسِ لعین گفت: من از آتشم، آدم ز طین
عام: مردم عامه طین: گِل
——— قرآن کریم، سورهٔ ابراهیم (۱۴)، آیهٔ ۱۰
«… قَالُوا إِنْ أَنْتُمْ إِلَّا بَشَرٌ مِثْلُنَا تُرِيدُونَ أَنْ تَصُدُّونَا عَمَّا كَانَ يَعْبُدُ آبَاؤُنَا فَأْتُونَا بِسُلْطَانٍ مُبِينٍ»
«… گفتند: شما جز مردمانى همانند ما نيستيد. مىخواهيد ما را از آنچه پدرانمان مىپرستيدند باز داريد. براى ما دليلى روشن بياوريد.»
———
قرآن کریم، سورهٔ ص (۳۸)، آیهٔ ۷۶
«قَالَ أَنَا خَيْرٌ مِنْهُ ۖ خَلَقْتَنِي مِنْ نَارٍ وَخَلَقْتَهُ مِنْ طِينٍ»
«گفت: من از او بهترم. مرا از آتش آفريدهاى و او را از گِل.»
———
چشمِ ابلیسانه را یکدم ببند چند بینی صورت، آخِر؟ چند؟ چند؟ ای دَقوقی با دو چشمِ همچو جو هین مَبُر اومید، ایشان را بجو هین بجو، که رکنِ دولت، جُستن است هر گشادی، در دل اندر بستن است
——— از همهٔ کارِ جهان، پرداخته کو و کو میگو به جان، چون فاخته نیک بنگر اندرین ای مُحْتَجِب که دعا را، بست حق بر اَسْتَجِبْ هر که را دل پاک شد از اِعْتلال آن دعااش میرود تا ذوالجلال
فاخته: پرندهای خاکی رنگ، کوچکتر از کبوتر مُحْتَجِب: حجابدار، پنهان اِعتلال: بیماری، علّت، عارضه
———
قرآن کریم، سورهٔ غافر (۴۰)، آیهٔ ۶۰
«وَقَالَ رَبُّكُمُ ادْعُونِي أَسْتَجِبْ لَكُمْ ۚ إِنَّ الَّذِينَ يَسْتَكْبِرُونَ عَنْ عِبَادَتِي سَيَدْخُلُونَ جَهَنَّمَ دَاخِرِينَ»
«پروردگارتان گفت: بخوانيد مرا تا شما را پاسخ گويم. آنهايى كه از پرستش من سركشى مىكنند زودا كه در عين خوارى به جهنم درآيند.»
——— ———
|
Sign in to post comments.