Description
برنامه شماره ۱۰۴۵ گنج حضور اجرا: پرویز شهبازی تاریخ اجرا: ۲۳ دسامبر ۲۰۲۵ - ۳ دی ماه ۱۴۰۴
برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۴۵ بر روی این لینک کلیک کنید. برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی) متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی) متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت) تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)
اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری
برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی بر روی این لینک کلیک کنید.
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۵۹۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1596, Divan e Shams
چون همه یارانِ ما رفتند و تنها ماندیم یارِ تنهاماندگان را دمبهدم میخواندیم
جمله یاران چون خیال از پیشِ ما برخاستند ما خیالِ یارِ خود را پیشِ خود بنشاندیم
ساعتی از جویِ مهرش آب بر دل میزدیم ساعتی زیر درختش میوه میافشاندیم
ساعتی میکرد بر ما شِکّر و گوهر نثار ساعتی از شِکّرِ او ما مگس میراندیم
چون خیالِ او درآمد، بر درش دربان شدیم چون خیالِ او برون شد، ما در این درماندیم
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۵۹۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1596, Divan e Shams
چون همه یارانِ ما رفتند و تنها ماندیم یارِ تنهاماندگان را دمبهدم میخواندیم
جمله یاران چون خیال از پیشِ ما برخاستند ما خیالِ یارِ خود را پیشِ خود بنشاندیم
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287
او فضولی بوده است از اِنقباض کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۹۹ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1399
هرکه را باشد ز سینه فتحِ باب(۱) او ز هر شهری ببیند آفتاب
حق پدید است از میانِ دیگران همچو ماه، اندر میانِ اختران
(۱) فتحِ باب: گشوده شدنِ در، مراد اولین گشایش مرکز درون انسان است که خود را به صورت زندگی شناسایی میکند. ----------- مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۵۰ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3550
چشم تو بیدار و دل خفته به خواب چشمِ من خفته، دلم در فتحِ باب
مر دلم را پنج حسِّ دیگرست حسِّ دل را هر دو عالَم مَنْظَرست
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۹۵ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2295
گفت: یارب توبه کردم زین شتاب چون تو در بستی، تو کن هم فتحِ باب
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۳۹ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3339
سَجده کرد و، رفت گریان و خراب گشت دیوانه ز عشقِ فتحِ باب
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۰۷۳ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1073, Divan e Shams
خویِ بد دارم، ملولم، تو مرا معذور دار خویِ من کی خوش شود بی رویِ خوبت، ای نگار؟
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۰۷۳ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1073, Divan e Shams
آبِ جان محبوس میبینم در این گردابِ تن خاک را برمیکَنَم، تا ره کنم سویِ بِحار(۲)
(۲) بِحار: جمعِ بحر، دریاها ----------- گردابِ تن:
بیمرادی عدمِ رضایت انقباض جفا ریبالمنون تنبیه عدم فضاگشایی (فراموشیِ وِرد)
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۰۵ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4305
خادعِ(۳) دردَند درمانهایِ ژاژ(۴) رهزنَند و زرسِتانان، رسمِ باژ(۵) آبِ شوری، نیست درمانِ عطش وقتِ خوردن گر نماید سرد و خَوش لیک خادع گشت و، مانع شد ز جُست زآب شیرینی، کز او صد سبزه رُست(۶)
(۳) خادع: فریبکار، نیرنگباز (۴) ژاژ: بيهوده، ياوه (۵) باژ: باج، حراج (۶) رُست: رویید، سبز شد، بهوجود آمد. ----------- مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۲۳۹ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1239
او جوانتر میشود، تو پیرتر زود باش و روزگارِ خود مَبَر خارْبُن دان هر یکی خویِ بدت بارها در پای، خار آخِر زدت بارها از خویِ خود خسته شدی حس نداری، سخت بیحسّ آمدی گر ز خسته گشتنِ دیگر کسان که ز خُلق زشتِ تو هست آن رسان غافلی، باری ز زخمِ خود نهای تو عذابِ خویش و هر بیگانهای
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۶۱ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #761
در همه عالَم اگر مرد و زناند دَم به دَم در نَزْع(۷) و اندر مُردناند
(۷) نَزْع: جانکندن، جان دادن، احتضار ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۶۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #766
ور غرضها این نظر گردد حجاب این غرضها را برون افکن ز جیب ور نیآری، خشک بر عجزی مَایست دان که با عاجز، گُزیده مُعْجِزیست(۸) عجز زنجیری است، زنجیرت نهاد چشم در زنجیرْنِهْ(۹)، باید گشاد پس تضرّع(۱۰) کن که ای هادیِّ(۱۱) زیست باز بودم، بسته گشتم، این ز چیست؟ سختتر افشردهام در شَر قَدَم که لَفیٖ خُسْرم(۱۲) ز قهرت(۱۳) دَمبهدَم قرآن کریم، سوره عصر (۱۰۳)، آیهٔ ۱ تا ۳ Quran, Al-Asr(#103), Line #1-3
«وَالْعَصْرِ.»
«سوگند به عصر [سوگند به ارزش و اهمیت هشیاری در این لحظه].
«إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ.»
«که آدمی [در منذهنی که مرکزش همانیده است] در زیانکاری است [به خودش و دیگران ضرر میزند.]»
«إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ.»
«مگر آنها كه ايمان آوردند [فضاگشایی کردهاند و از فضای گشودهشده] كارهاى نیک [فکر و عمل] كردند و يکديگر را به حق سفارش کردند و يکديگر را به صبر سفارش كردند.»
از نصیحتهای تو کر بودهام بُتْشکن دعویِّ بتگر بودهام
یادِ صُنعت(۱۴) فرضتر یا یادِ مرگ؟ مرگ مانند خزان، تو اصلِ برگ
(۸) مُعْجِز: عاجز کننده (۹) زنجیرْنِهْ: زنجیر نهنده (۱۰) تضرّع: ناله کردن، لابه و التماس کردن (۱۱) هادی: هدایتکننده (۱۲) لَفی خُسْرَم: قطعاً در زیانکاری هستم. (۱۳) قهر: در مقابلِ آشتی، به معنای خدشهدار شدن پیوند دوستی (۱۴) یادِ صُنع: اندیشیدن به ساختهها و مصنوعات ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۰۵ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2905
غالبی(۱۵) بر جاذبان، ای مشتری شاید ار درماندگان را واخَری
(۱۵) غالب: چیره ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۵۲ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4552
در جَوالِ(۱۶ و ۱۷) نَفْسِ خود چندین مَرُو از خریدارانِ خود غافل مَشُو
(۱۶) جَوال/جُوال: کیسهٔ بزرگِ پشمی و خشن (۱۷) در جَوالِ کسی (چیزی) رفتن: فریبِ او (آن) را خوردن ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۹۸ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2898
دیدِ رویِ جز تو شد غُلِّ(۱۸) گلو کُلُّ شَیْءٍ ماسِوَیاللَّـه باطِلُ
«دیدنِ روی هر کس بهجز تو زنجیری است بر گردن. زیرا هر چیز جز خدا باطل است.»
باطلند و مینمایندم رَشَد زآنکه باطل باطلان را میکَشَد
(۱۸) غُلّ: زنجیر ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۵۸ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2358
جاهَدوا فینا بگفت آن شهریار جاهَدوا عنّا نگفت ای بیقرار
خداوند در قرآن فرمودهاست در من، یعنی در فضای گشودهشده، مجاهدت و کار کنید تا به زندگی زنده شوید و مرکزتان عدم گردد. اما ای بیقرار، خداوند هرگز نفرمود که بیرون از من، در فضای ذهن، کار و تلاش کنید، از فضای یکتایی دور شده و به اتفاق این لحظه واکنش نشان بدهید.
قرآن کریم، سورهٔ عنکبوت (۲۹)، آیهٔ ۶۹ Quran, Al-Ankaboot(#29), Line #69
«وَ الَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ۚ وَ إِنَّ اللَّـهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ.»
«كسانى را كه در راهِ ما مجاهدت كنند، به راههاى خويش هدايتشان مىكنيم، و خدا با نيكوكاران است.»
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۲۳ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3923
کُلُّ شَیْءٍ ما خَلَااللَّـهْ بٰاطِلُ اِنَّ فَضْلَ اللهِ غَیْمٌ هاطِلُ
همهٔ اشیا غیر از خدا باطل و نابود است، همانا فضلِ خداوند همانند ابری پُرباران و ریزان است.
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۶۲۰ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #620
مرغِ فتنۀ دانه، بر بام است او پَر گُشاده بستۀ دام است او
چون به دانه داد او دل را به جان ناگرفته مر ورا بگرفته دان
آن نظرها که به دانه میکند آن گِرِه دان کو به پا برمیزند
دانه گوید: گر تو میدزدی نظر من همی دزدم ز تو صبر و مَقَر(۱۹)
(۱۹) مَقَر: جایگاه ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۵ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2875
در دلش خورشید چون نوری نشاند پیشَش اختر را مقادیری نماند
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۱ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3691
گفتِ هر یکْتان دهد جنگ و فراق(۲۰) گفتِ من آرَد شما را اتّفاق
پس شما خاموش باشید اَنْصِتوا(۲۱) تا زبانْتان من شَوم در گفتوگو
گر سخنْتان در توافق مُوثَقهست(۲۲) در اثر مایهٔ نزاع(۲۳) و تفرقهست
(۲۰) فراق: دوری (۲۱) اَنْصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید. (۲۲) مُوثَقه: موردِاطمینان و وثوق (۲۳) نزاع: درگیری ----------- مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۳۲۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #4326
تو چو عزم دین کنی با اِجتِهاد دیو، بانگت بر زند اندر نَهاد
که مَرو زآن سو، بیندیش ای غَوی(۲۴) که اسیر رنج و درویشی شوی
بینوا گردی، ز یاران وابُری خوار گردیّ و پشیمانی خوری
تو ز بیمِ بانگِ آن دیوِ لعین(۲۵) واگُریزی در ضَلالت(۲۶) از یقین
(۲۴) غَوی: گمراه (۲۵) لعین: ملعون، لعنتشده، نفرینشده (۲۶) ضَلالت: گمراهی ----------- مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱۳۱ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2131, Divan e Shams
اندیشهات جایی رود وآنگه تو را آنجا کَشَد ز اندیشه بگذر چون قضا، پیشانه(۲۷) شو، پیشانه شو
(۲۷) پیشانه: پیشین، پیشرو ----------- مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۵۸ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3558
حاکمِ اندیشهام محکوم نی زآنکه بَنّا(۲۸) حاکم آمد بر بِنا
(۲۸) بِنا: ساختمان ----------- مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۹۴ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #94
در حقیقت هر عَدو(۲۹) داروی توست کیمیا و نافع و دلجوی توست
که ازو اندر گُریزی در خَلا(۳۰) استعانت(۳۱) جویی از لطفِ خدا
در حقیقت دوستانت دشمنند که ز حضرت دُور و مشغولت کنند
(۲۹) عَدو: دشمن (۳۰) خَلا: خلوت، خلوتگاه (۳۱) استعانت: یاری خواستن، یاری، کمک ----------- مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۳۴ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1134, Divan e Shams
تو را هر آنکه بیازرد، شیخ و واعظِ(۳۲) توست که نیست مهرِ جهان را چو نقشِ آبْ قرار
(۳۲) واعِظ: پنددهنده، راهنما، هدایتگر ----------- مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۰۷ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3107
هرچه اندیشی، پذیرایِ فناست آنکه در اندیشه نآید، آن خداست
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵٢ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #452
یارَکانِ(۳۳) پنجروزه یافتی رو ز یارانِ کهن برتافتی؟
(۳۳) یارَکانِ: دوستان حقیر و کوچک ----------- مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۶۸ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #368, Divan e Shams
از هر جهتی تو را بلا داد تا باز کَشَد به بیجهاتت
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۴ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #344
صورتی را چون به دل ره میدهند از ندامت(۳۴) آخرش دَه میدهند(۳۵)
توبه میآرند هم پروانهوار باز نِسیان میکَشَدْشان سویِ کار
همچو پروانه ز دور آن نار را نور دید و بست آن سو بار را
(۳۴) ندامت: پشیمانی (۳۵) دَه میدهند: ابراز حس انزجار و نفرت میکنند. ----------- مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۱۰۳ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #4103
گرچه نسیان لابُد(۳۶) و ناچار بود در سبب ورزیدن او مختار بود
که تَهاوُن(۳۷) کرد در تعظیمها تا که نسیان زاد یا سهو و خطا
(۳۶) لابُد: بدونِ چاره (۳۷) تَهاوُن: سستی، سهلانگاری ----------- مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۷۱۱ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2711
اندرونِ هر حدیثِ(۳۸) او شَر است صد هزاران سِحر در وَی مُضْمَر(۳۹) است
(۳۸) حدیث: سخن (۳۹) مُضْمَر: پنهان ----------- مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۲ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1052
کارْ عارف راست، کاو نه اَحْوَل(۴۰) است چشمِ او بر کِشتهای اوّل است
(۴۰) اَحْوَل: لوچ، دوبین ----------- مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۳۸ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #638
یک سگ است، و در هزاران میرود هرکه در وِی رفت، او او میشود
هر که سَردت کرد، میدان کاو در اوست دیو، پنهان گشته اندر زیرِ پوست
چون نیابد صورت، آید در خیال تا کَشانَد آن خیالت در وَبال(۴۱)
(۴۱) وَبال: سختی، عذاب، بدبختی ----------- مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۳۲ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2532
نیست غم گر دیر بیاو ماندهیی دیرگیر و، سختگیرش خواندهیی دیر گیرد، سخت گیرد رحمتش یک دَمت غایب ندارد حضرتش
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۵۹۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1596, Divan e Shams
چون همه یارانِ ما رفتند و تنها ماندیم یارِ تنهاماندگان را دمبهدم میخواندیم
جمله یاران چون خیال از پیشِ ما برخاستند ما خیالِ یارِ خود را پیشِ خود بنشاندیم
ساعتی از جویِ مهرش آب بر دل میزدیم ساعتی زیر درختش میوه میافشاندیم مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۹۱۵ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #915
گر زنی در شاخ دستی(۴۲)، کِی هِلَد(۴۳)؟ هر کجا پیوند سازی، بِسْکُلَد(۴۴)
(۴۲) دست در چیزی زدن: آن را گرفتن، (مَجاز) به آن متوسّل شدن (۴۳) هِلَد: رها کند. (۴۴) بِسْکُلَد: بشکافد، پاره کند. ----------- مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۶۳ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #563, Divan e Shams
چو آبت بر جگر باشد، درختِ سبز را مانی که میوهٔ نو دهد دایم، درونِ دل سفر دارد
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۵۹۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1596, Divan e Shams
ساعتی میکرد بر ما شِکّر و گوهر نثار ساعتی از شِکّرِ او ما مگس میراندیم
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۳۰ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #630, Divan e Shams
بر هر چه امیدستت، کِی گیرد او دستت؟ بر شکلِ عصا آید وآن مارِ دوسر باشد
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۵۹۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1596, Divan e Shams
چون خیالِ او درآمد، بر درش دربان شدیم چون خیالِ او برون شد، ما در این درماندیم
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۶۲ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1862
زآن جِرایِ روح چون نُقصان(۴۵) شود جانَش از نُقصانِ آن لرزان شود
پس بداند که خطایی رفته است که سَمَنزارِ(۴۶) رضا آشفته است
(۴۵) نُقصان: کمی، کاستی، زیان (۴۶) سَمَنزار: باغِ یاسمن و جای انبوه از درختِ یاسمن، آنجا که سَمَن رویَد. ----------- مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۸ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #348
چون جفا آری، فرستد گوشمال(۴۷) تا ز نُقصان وارَوی(۴۸) سویِ کمال
چون تو وِردی(۴۹و۵۰) ترک کردی در روش(۵۱) بر تو قَبضی آید از رنج و تبش(۵۲)
آن ادب کردن بُوَد، یَعنی: مَکُن هیچ تحویلی(۵۳و۵۴) از آن عهدِ کَهُن
پیش از آن کاین قبض زنجیری شود این که دلگیریست، پاگیری شود
رنجِ معقولت شود محسوس و فاش تا نگیری این اشارت را به لاش(۵۵)
(۴۷) گوشمال: گوشمالی، تنبیه، تأدیب (۴۸) وارفتن: برگشتن، بازگشتن (۴۹) وِرد: دعا، خواندنِ چیزی به دفعات (۵۰) وَرد: گُل (۵۱) روش: سلوک (۵۲) تَبِش: گرمی، حرارت (۵۳) تحویل: تغییر و تبدیل، دگرگونی (۵۴) تحویلی مکن: تغییر نده، مجازاً سرپیچی مکن. (۵۵) به لاش گرفتن: به هیچ شمردن، پشیزی ارزش قائل نشدن ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۱۰ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2910
هر یکی خاصیّتِ خود را نمود آن هنرها جمله بدبختی فزود آن هنرها گردنِ ما را ببست زآن مَناصِب(۵۶) سرنگونساریم و پست
آن هنر فی جیدِنا حَبْلٌ مَسَد روزِ مُردن نیست زآن فنها مدد
قرآن کریم، سورهٔ لهب (۱۱۱)، آیهٔ ۵ Quran, Al-Masad(#111), Line #5
«فِي جِيدِهَا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ»
«و بر گردن ريسمانى از ليف خرما دارد.»
جز همان خاصیّتِ آن خوشحواس که به شب بُد چشمِ او سلطانشناس
آن هنرها جمله غولِ راه بود غیرِ چشمی کو ز شه آگاه بود
(۵۶) مَناصِب: جمع منصب، درجه، مرتبه، مقام ----------- مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۳۳ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3333
جان چو افزون شد، گذشت از انتها شد مُطیعش جانِ جملهٔ چیزها
مرغ و ماهیّ و، پَریّ و، آدمی زآنکه او بیش است و، ایشان در کمی
ماهیان، سوزَنگرِ(۵۷) دَلْقش شوند سُوزَنان را رشتهها تابع بُوَند
(۵۷) سوزَنگر: آنکه سوزن را میسازد ----------- مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۳۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3336
بقیّهٔ قصّهٔ ابراهیم قَدَّسَ اللّـهُ رُوحَه بر لبِ آن دریا
چون نَفاذِ(۵۸) امرِ شیخ آن میر دید ز آمدِ ماهی شدش وجدی پدید
گفت: اه ماهی ز پیران آگه است شُه(۵۹) تنی را کو لعین درگه است
ماهیان از پیر آگه، ما بعید ما شَقی(۶۰) زین دولت و، ایشان سعید
سَجده کرد و، رفت گریان و خراب گشت دیوانه ز عشقِ فتحِ باب(۶۱)
پس تو ای ناشُستهرو(۶۲) در چیستی؟ در نزاع(۶۳) و در حسد با کیستی؟
با دُمِ شیری تو بازی میکنی بر ملایک تُرکتازی میکنی
بَد چه میگویی تو خیرِ محض را؟ هین تَرَفُّع(۶۴) کم شُمَر آن خَفْض(۶۵) را
بَد چه باشد؟ مِسِّ محتاجِ مُهان(۶۶) شیخ کهبْوَد؟ کیمیایِ بیکران
مِس اگر از کیمیا قابل نَبُد کیمیا از مِسّ، هرگز مِس نشد
بَد چه باشد؟ سرکشی آتشعمل شیخ کهبْوَد؟ عینِ دریایِ ازل
دایم آتش را بترسانند ز آب آب کِی ترسید هرگز ز التهاب؟
در رخِ مَه، عیببینی میکُنی در بهشتی، خارچینی میکُنی
گر بهشت اندر رَوی تو خارجو هیچ خار آنجا نیابی غیرِ تو
میبپوشی آفتابی در گِلی رخنه میجویی ز بَدرِ کاملی
آفتابی که بتابد در جهان بهرِ خُفّاشی کجا گردد نهان؟
عیبها از رَدِّ پیران عیب شد غیبها از رَشکِ(۶۷) پیران غیب شد
باری ار دوری ز خدمت یار باش در ندامت چابک و بر کار باش
تا از آن راهت نسیمی میرسد آبِ رحمت را چه بندی از حسد؟
گرچه دوری، دور میجُنبان تو دُم حَیْثُ ماٰکُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُمْ
گرچه در ذهن هستی و از او دوری، از دور دُم آشنایی با او (از جنس او بودن) را به حرکت درآر. به این آیهٔ قرآن توجه کن که میگوید: «در هر جا که هستی رو به او کن.»
قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۱۴۴ Quran, Al-Baqarah(#2), Line #144
«قَدْ نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَ حَيْثُ مَا كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ وَ إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ مَا اللّـهُ بِغَافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ.»
«نگريستنت را به اطراف آسمان مىبينيم. تو را بهسوى قبلهاى كه مىپسندى مىگردانيم. پس روى به جانب مسجدالحرام كن. و هر جا كه باشيد روى بدان جانب كنيد. اهل كتاب مىدانند كه اين دگرگونى به حق و از جانب پروردگارشان بودهاست. و خدا از آنچه مىكنيد غافل نيست.»
چون خَری در گِل فتد از گامِ تیز دَم به دَم جُنبد برایِ عزمِ خیز
جای را هموار نَکْند بهرِ باش دانَد او که نیست آن جایِ معاش
حسِّ تو از حسِّ خر کمتر بُدهست که دلِ تو زین وَحَلها(۶۸) بَرنَجَست
در وَحَل تأویلِ(۶۹) رُخصَت میکُنی چون نمیخواهی کز آن دل بَرکَنی
کاین رَوا باشد مرا، من مُضْطَرم(۷۰) حق نگیرد عاجزی را، از کَرَم
خود گرفتستت، تو چون کفتارِ کور این گرفتن را نبینی از غُرور
میگُوَند: این جایگه کفتار نیست از بُرون جویید، کاندر غار نیست
این همیگویند و بندش مینهند او همیگوید: ز من بیآگهند
گر ز من آگاه بودی این عَدُو(۷۱) کِی ندا کردی که این کفتار کو؟
(۵۸) نَفاذ: نفوذ کردن (۵۹) شُه: از اصواتی که کراهت و نفرت را اظهار میکند. اُف (۶۰) شَقی: بدبخت (۶۱) فتحِ باب: گشوده شدنِ در، مراد اولین گشایش مرکز درون انسان است که خود را به صورت زندگی شناسایی میکند. (۶۲) ناشُستهرو: ناپاک، ناتمیز، نادان، بیتجربه (۶۳) نزاع: ستیزه (۶۴) تَرَفُّع: بلندی جستن، کنایه از غرور و تکبُّر (۶۵) خَفْض: پست کردن، پستی (۶۶) مُهان: خوار کرده شده، ذلیل (۶۷) رَشک: در اینجا معادل غیرت (۶۸) وَحَل: گِل و لای که چهارپا در آن بمانَد. (۶۹) تأویل: در اینجا یعنی توجیه کردن موضوعی (۷۰) مُضْطَر: بیچاره، درمانده (۷۱) عَدُو: دشمن ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۸۸ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2288
گفت آن درویش: ای دانایِ راز از پیِ این گنج کردم یاوهتاز(۷۲) دیوِ حرص و آز(۷۳) و مُسْتَعجِلتَگی(۷۴) نی تَأَنّی جُست و نی آهستگی من ز دیگی لقمهای نندوختم کف سیه کردم، دهان را سوختم
(۷۲) یاوهتاز: کسی که بیهوده دوندگی میکند. (۷۳) آز: طَمَع (۷۴) مُسْتَعجِلتَگی: به شتاب دویدن؛ مراد عجلهٔ من ذهنی است. ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۴۱ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4741
نیستم اومیدوار از هیچ سو وآن کَرَم میگویدم: لاتَیْأَسُوا(۷۵)
(۷۵) لاتَیْأَسُوا: نومید مشوید. ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۹۳ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2293
آن گِرِه کو زد، هَمو بگْشایدش مُهره کو انداخت، او بِربایَدَش
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۹۷ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2297
کو هنر؟ کو من؟ کجا دلْ مُستَوی(۷۶)؟ این همه عکسِ تو است و خود توی
(۷۶) مُستَوی: راست و درست ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۹۴ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2294
گرچه آسانت نمود آنسان سُخُن کِی بُوَد آسان رموزِ مِنْ لَدُن(۷۷)؟
(۷۷) مِنْ لَدُن: از جانبِ پروردگار ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۲۱ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2321
شب شکسته کَشتیِ فهم و حواس نه امیدی مانده، نه خوف و نه یاس(۷۸)
(۷۸) یاس: یأس، ناامیدی ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۹۸ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2298
هر شبی تدبیر و فرهنگم به خواب همچو کشتی غرقه میگردد ز آب خود نه من میمانم و نه آن هنر تن چو مُرداری فتاده بیخبر تا سَحَر جملهٔ شب آن شاهِ عُلیٰ(۷۹) خود همی گوید اَلَستیّ و بلیٰ
کو بَلیٰگو؟ جمله را سیلاب بُرد یا نهنگی خورد کُل را، کِرد و مُرد(۸۰) صبحدم چون تیغِ گوهردارِ خَود از نیامِ(۸۱) ظلمتِ شب برکَنَد آفتابِ شرق، شب را طی کند این نهنگ آن خوردهها را قی کند(۸۲)
رَسته چون یونس ز معدهٔ آن نهنگ منتشر گردیم اندر بو و رنگ خلق چون یونس مُسبِّح آمدند کاندر آن ظلمات، پُرراحت شدند
هر یکی گوید به هنگامِ سَحَر چون ز بطنِ حُوتِ(۸۳) شب آید به در کای کریمی که در آن لیلِ وَحِش(۸۴) گنجِ رحمت بنْهی و چندین چَشِش چشم، تیز و گوش، تازه، تن سبک از شبِ همچون نهنگِ ذُوالْحُبُک(۸۵)
(۷۹) عُلیٰ: بلندمرتبه (۸۰) کِرد و مُرد: هیچ و پوچ (۸۱) نیام: غلافِ شمشیر (۸۲) قی کردن: خورده را از دهان بیرون آوردن، استفراغ کردن (۸۳) بطنِ حُوت: شکمِ ماهی (۸۴) وَحِش: مَهیب، ترسناک (۸۵) ذُوالْحُبُک: دارای راهها ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۱۵ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2315
با کَفَش نامُسْتَحِقّ و مُسْتَحِقّ(۸۶) مُعْتَقانِ(۸۷) رحمتند از بندِ رِقّ(۸۸) به بركت دست بخشندهٔ الهی، سزاواران و ناسزاواران هر دو به رحمت او از بند ذّلت و بندگیِ شهوات خواهند رست.
(۸۶) مُسْتَحِقّ: سزاوار، مستوجب (۸۷) مُعْتَق: آزادشونده، بندهای که از قید بندگی رهیده باشد. (۸۸) رِقّ: بندگی ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۲۷ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2327
چون کَفَم زین حلّ و عقدِ(۸۹) او تُهیست ای عجب این مُعْجِبیِّ(۹۰) من زِ کیست؟ دیده را نادیده خود انگاشتم باز زنبیلِ دعا برداشتم چون الف چیزی ندارم، ای کریم جز دلی دلتنگتر از چشمِ میم
این الف وین میم، اُمِّ بودِ ماست میمِ اُم تنگ است، الف زو نَرگداست(۹۱) آن الف چیزی ندارد، غافلیست میمِ دلتنگ، آن زمانِ عاقلیست در زمانِ بیهُشی، خود هیچْ من در زمانِ هوش، اندر پیچ من هیچِ دیگر بر چنین هیچی منه نامِ دولت بر چنین پیچی منه خود ندارم هیچ، بِهْ سازد مرا که زِ وَهمِ دارم است این صد عَنا(۹۲) در ندارم هم تو داراییم کن رنج دیدم، راحت افزاییم کن
(۸۹) حلّ و عقد: گشودن و بستن (۹۰) مُعْجِبی: خودبینی، کبر (۹۱) نَرگدا: گداى سمج، گداى بىحيا (۹۲) عَنا: رنج ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۴۲ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2342
قطرهیی زآن زین دو صد جیحون بِهْ است که بدآن یک قطره، انس و جن بِرَست چونکه باران جُست آن روضهٔ بهشت چون نجوید آب، شوره خاکِ زشت؟ ای اَخی دست از دعا کردن مدار با اجابت یا ردِ اویت چه کار؟ نان که سَدّ و مانعِ این آب بود دست از آن نان میبباید شست زود خویش را موزون و چُست و سُخته(۹۳) کن زآبِ دیده نانِ خود را پُخته کن
(۹۳) سُخته: سنجیده و موزون ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۴۷ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2347
آواز دادنِ هاتف مر طالبِ گنج را، و اعلام کردن از حقیقتِ اسرارِ آن اندرین بود او که اِلهام آمدش کشف شد این مشکلات از ایزدش کو بگفتت: در کمان تیری بِنِهْ کِی بگفتندت که: اندرکَش تو زِه او نگفتت که کمان را سخت کش در کمان نِهْ گفت او، نِهْ پُر کُنش از فضولی، تو کمان افراشتی صنعتِ قوّاسیی(۹۴) برداشتی تَرکِ این سَخته کمانی رُو بگو در کمان نِهْ تیر و، پرّیدن مجو چون بیُفتد، بَرکَن آنجا، میطلب زور بگذار و به زاری جو ذَهَب(۹۵) آنچه حقّست اَقْرَب از حبل الْوَرید تو فگنده تیرِ فکرت را بعید آن كسى كه از رگ گردن انسان بدو نزديكتر است او همان حضرت حق است. امّا تا حالا كار تو اين بوده است كه تيرِ انديشهات را به مسافتهاى دوردست پرتاب كنى.
قرآن کریم، سورهٔ ق (۵۰)، آیهٔ ۱۶ Quran, Qaaf(#50), Line #16
«وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ ۖ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ»
«ما آدمى را آفريدهايم و از وسوسههاى نَفْسِ او آگاه هستيم، زيرا از رگِ گردنش به او نزديکتريم.»
ای کمان و تیرها برساخته صید نزدیک و تو دور انداخته هر که دور اندازتر، او دورتر وز چنین گنج است او مهجورتر(۹۶) فلسفی خود را از اندیشه بکُشت گو: بِدَو کو راست سویِ گنج، پشت گو: بِدَو چندانکه افزون میدود از مرادِ دل جداتر میشود جٰاهَدوا فینٰا بگفت آن شهریار جٰاهَدوا عَنّا نگفت ای بیقرار
قرآن کریم، سورهٔ عنکبوت (۲۹)، آیهٔ ۶۹ Quran, Al-Ankaboot(#29), Line #69
«وَ الَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَ إِنَّ اللَّـهَ لَـمَعَ الْـمُحْسِنِينَ.»
«كسانى را كه در راه ما مجاهدت كنند، به راههاى خويش هدايتشان مىكنيم، و خدا با نيكوكاران است.» همچو کنعان کو ز ننگِ نوح رفت بر فرازِ قلّهٔ آن کوهِ زفت(۹۷) هر چه افزونتر همی جُست او خلاص سویِ کُهْ میشد جداتر از مَناص(۹۸) همچو این درویش، بهرِ گنج و کان هر صباحی سختتر جُستی کمان هر کمانی کو گرفتی سختتر بود از گنج و نشان بدبختتر این مَثَل اندر زمانه جانی است جانِ نادانان به رنج ارزانی است زآنکه جاهل(۹۹) ننگ دارد ز اوستاد لاجَرَم رفت و دکانی نو گشاد آن دکان بالایِ استاد، ای نگار(۱۰۰) گَنده و پُر کژدم(۱۰۱) است و پُر ز مار زود ویران کُن دکان و بازگَرد سویِ سبزه و گُلْبُنان و آبخَورد(۱۰۲) نه چو کنعان، کو ز کبر و ناشناخت از کُهِ عاصم(۱۰۳)، سفینهٔ(۱۰۴) فوز(۱۰۵) ساخت علمِ تیراندازیَش آمد حجاب وآن مراد او را بُده حاضر به جیب ای بسا علم و ذَکاوات(۱۰۶) و فِطَن(۱۰۷) گشته رهرو را چو غول و راهزن بیشتر اصحابِ جَنَّت ابلهند تا ز شرِّ فیلسوفی میرهند خویش را عریان کن از فَضل و فُضول تا کند رحمت به تو هر دَم نزول زیرکی ضدِّ شکست است و نیاز زیرکی بگذار و با گولی(۱۰۸) بساز زیرکی دان دامِ بُرد و طمْع و کاز(۱۰۹) تا چه خواهد، زیرکی را پاکباز زیرکان، با صنعتی قانع شده ابلهان، از صُنْع(۱۱۰) در صانع(۱۱۱) شده زآنکه طفلِ خُرد را مادر نَهار(۱۱۲) دست و پا باشد نهاده بر کنار
(۹۴) قوّاسی: کمانگيرى، كمانكشى، تيراندازى با كمان (۹۵) ذَهَب: طلا (۹۶) مهجور: جدامانده، دورافتاده (۹۷) زَفت: سخت و محکم (۹۸) مَناص: پناهگاه (۹۹) جاهل: نادان (۱۰۰) نگار: محبوب، معشوق (۱۰۱) کژدم: عقرب (۱۰۲) آبخَورد: محلّی که از آن آب خورند، آبشخور، برکه (۱۰۳) عاصِم: نگهدارنده (۱۰۴) سفینه: کشتی (۱۰۵) فوز: نجات، رستگاری (۱۰۶) ذَکاوات: جمعِ ذَکاوت، تیزهوشیها، هوشیاریها (۱۰۷) فِطَن: جمعِ فِطنَت، زیرکیها (۱۰۸) گولی: حماقت، در اینجا بلاهتِ عارفانه، جهل نسبتبه منافعِ دنیایی (۱۰۹) کاز: فریبکاری (۱۱۰) صُنْع: قدرت آفریدگاری (۱۱۱) صانع: آفریدگار (۱۱۲) نَهار: روز ------------------------- مجموع لغات:
(۱) فتحِ باب: گشوده شدنِ در، مراد اولین گشایش مرکز درون انسان است که خود را به صورت زندگی شناسایی میکند. (۲) بِحار: جمعِ بحر، دریاها (۳) خادع: فریبکار، نیرنگباز (۴) ژاژ: بيهوده، ياوه (۵) باژ: باج، حراج (۶) رُست: رویید، سبز شد، بهوجود آمد. (۷) نَزْع: جانکندن، جان دادن، احتضار (۸) مُعْجِز: عاجز کننده (۹) زنجیرْنِهْ: زنجیر نهنده (۱۰) تضرّع: ناله کردن، لابه و التماس کردن (۱۱) هادی: هدایتکننده (۱۲) لَفی خُسْرَم: قطعاً در زیانکاری هستم. (۱۳) قهر: در مقابلِ آشتی، به معنای خدشهدار شدن پیوند دوستی (۱۴) یادِ صُنع: اندیشیدن به ساختهها و مصنوعات (۱۵) غالب: چیره (۱۶) جَوال/جُوال: کیسهٔ بزرگِ پشمی و خشن (۱۷) در جَوالِ کسی (چیزی) رفتن: فریبِ او (آن) را خوردن (۱۸) غُلّ: زنجیر (۱۹) مَقَر: جایگاه (۲۰) فراق: دوری (۲۱) اَنْصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید. (۲۲) مُوثَقه: موردِاطمینان و وثوق (۲۳) نزاع: درگیری (۲۴) غَوی: گمراه (۲۵) لعین: ملعون، لعنتشده، نفرینشده (۲۶) ضَلالت: گمراهی (۲۷) پیشانه: پیشین، پیشرو (۲۸) بِنا: ساختمان (۲۹) عَدو: دشمن (۳۰) خَلا: خلوت، خلوتگاه (۳۱) استعانت: یاری خواستن، یاری، کمک (۳۲) واعِظ: پنددهنده، راهنما، هدایتگر (۳۳) یارَکانِ: دوستان حقیر و کوچک (۳۴) ندامت: پشیمانی (۳۵) دَه میدهند: ابراز حس انزجار و نفرت میکنند. (۳۶) لابُد: بدونِ چاره (۳۷) تَهاوُن: سستی، سهلانگاری (۳۸) حدیث: سخن (۳۹) مُضْمَر: پنهان (۴۰) اَحْوَل: لوچ، دوبین (۴۱) وَبال: سختی، عذاب، بدبختی (۴۲) دست در چیزی زدن: آن را گرفتن، (مَجاز) به آن متوسّل شدن (۴۳) هِلَد: رها کند. (۴۴) بِسْکُلَد: بشکافد، پاره کند. (۴۵) نُقصان: کمی، کاستی، زیان (۴۶) سَمَنزار: باغِ یاسمن و جای انبوه از درختِ یاسمن، آنجا که سَمَن رویَد. (۴۷) گوشمال: گوشمالی، تنبیه، تأدیب (۴۸) وارفتن: برگشتن، بازگشتن (۴۹) وِرد: دعا، خواندنِ چیزی به دفعات (۵۰) وَرد: گُل (۵۱) روش: سلوک (۵۲) تَبِش: گرمی، حرارت (۵۳) تحویل: تغییر و تبدیل، دگرگونی (۵۴) تحویلی مکن: تغییر نده، مجازاً سرپیچی مکن. (۵۵) به لاش گرفتن: به هیچ شمردن، پشیزی ارزش قائل نشدن (۵۶) مَناصِب: جمع منصب، درجه، مرتبه، مقام (۵۷) سوزَنگر: آنکه سوزن را میسازد (۵۸) نَفاذ: نفوذ کردن (۵۹) شُه: از اصواتی که کراهت و نفرت را اظهار میکند. اُف (۶۰) شَقی: بدبخت (۶۱) فتحِ باب: گشوده شدنِ در، مراد اولین گشایش مرکز درون انسان است که خود را به صورت زندگی شناسایی میکند. (۶۲) ناشُستهرو: ناپاک، ناتمیز، نادان، بیتجربه (۶۳) نزاع: ستیزه (۶۴) تَرَفُّع: بلندی جستن، کنایه از غرور و تکبُّر (۶۵) خَفْض: پست کردن، پستی (۶۶) مُهان: خوار کرده شده، ذلیل (۶۷) رَشک: در اینجا معادل غیرت (۶۸) وَحَل: گِل و لای که چهارپا در آن بمانَد. (۶۹) تأویل: در اینجا یعنی توجیه کردن موضوعی (۷۰) مُضْطَر: بیچاره، درمانده (۷۱) عَدُو: دشمن (۷۲) یاوهتاز: کسی که بیهوده دوندگی میکند. (۷۳) آز: طَمَع (۷۴) مُسْتَعجِلتَگی: به شتاب دویدن؛ مراد عجلهٔ من ذهنی است. (۷۵) لاتَیْأَسُوا: نومید مشوید. (۷۶) مُستَوی: راست و درست (۷۷) مِنْ لَدُن: از جانبِ پروردگار (۷۸) یاس: یأس، ناامیدی (۷۹) عُلیٰ: بلندمرتبه (۸۰) کِرد و مُرد: هیچ و پوچ (۸۱) نیام: غلافِ شمشیر (۸۲) قی کردن: خورده را از دهان بیرون آوردن، استفراغ کردن (۸۳) بطنِ حُوت: شکمِ ماهی (۸۴) وَحِش: مَهیب، ترسناک (۸۵) ذُوالْحُبُک: دارای راهها (۸۶) مُسْتَحِقّ: سزاوار، مستوجب (۸۷) مُعْتَق: آزادشونده، بندهای که از قید بندگی رهیده باشد. (۸۸) رِقّ: بندگی (۸۹) حلّ و عقد: گشودن و بستن (۹۰) مُعْجِبی: خودبینی، کبر (۹۱) نَرگدا: گداى سمج، گداى بىحيا (۹۲) عَنا: رنج (۹۳) سُخته: سنجیده و موزون (۹۴) قوّاسی: کمانگيرى، كمانكشى، تيراندازى با كمان (۹۵) ذَهَب: طلا (۹۶) مهجور: جدامانده، دورافتاده (۹۷) زَفت: سخت و محکم (۹۸) مَناص: پناهگاه (۹۹) جاهل: نادان (۱۰۰) نگار: محبوب، معشوق (۱۰۱) کژدم: عقرب (۱۰۲) آبخَورد: محلّی که از آن آب خورند، آبشخور، برکه (۱۰۳) عاصِم: نگهدارنده (۱۰۴) سفینه: کشتی (۱۰۵) فوز: نجات، رستگاری (۱۰۶) ذَکاوات: جمعِ ذَکاوت، تیزهوشیها، هوشیاریها (۱۰۷) فِطَن: جمعِ فِطنَت، زیرکیها (۱۰۸) گولی: حماقت، در اینجا بلاهتِ عارفانه، جهل نسبتبه منافعِ دنیایی (۱۰۹) کاز: فریبکاری (۱۱۰) صُنْع: قدرت آفریدگاری (۱۱۱) صانع: آفریدگار (۱۱۲) نَهار: روز
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۵۹۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1596, Divan e Shams
چون همه یارانِ ما رفتند و تنها ماندیم یارِ تنهاماندگان را دمبهدم میخواندیم
جمله یاران چون خیال از پیشِ ما برخاستند ما خیالِ یارِ خود را پیشِ خود بنشاندیم
ساعتی از جویِ مهرش آب بر دل میزدیم ساعتی زیر درختش میوه میافشاندیم
ساعتی میکرد بر ما شِکّر و گوهر نثار ساعتی از شِکّرِ او ما مگس میراندیم
چون خیالِ او درآمد، بر درش دربان شدیم چون خیالِ او برون شد، ما در این درماندیم
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۵۹۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1596, Divan e Shams
چون همه یارانِ ما رفتند و تنها ماندیم یارِ تنهاماندگان را دمبهدم میخواندیم
جمله یاران چون خیال از پیشِ ما برخاستند ما خیالِ یارِ خود را پیشِ خود بنشاندیم
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287
او فضولی بوده است از اِنقباض کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۹۹ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1399
هرکه را باشد ز سینه فتحِ باب(۱) او ز هر شهری ببیند آفتاب
حق پدید است از میانِ دیگران همچو ماه، اندر میانِ اختران
(۱) فتحِ باب: گشوده شدنِ در، مراد اولین گشایش مرکز درون انسان است که خود را به صورت زندگی شناسایی میکند. ----------- مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۵۰ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3550
چشم تو بیدار و دل خفته به خواب چشمِ من خفته، دلم در فتحِ باب
مر دلم را پنج حسِّ دیگرست حسِّ دل را هر دو عالَم مَنْظَرست
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۹۵ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2295
گفت: یارب توبه کردم زین شتاب چون تو در بستی، تو کن هم فتحِ باب
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۳۹ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3339
سَجده کرد و، رفت گریان و خراب گشت دیوانه ز عشقِ فتحِ باب
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۰۷۳ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1073, Divan e Shams
خویِ بد دارم، ملولم، تو مرا معذور دار خویِ من کی خوش شود بی رویِ خوبت، ای نگار؟
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۰۷۳ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1073, Divan e Shams
آبِ جان محبوس میبینم در این گردابِ تن خاک را برمیکَنَم، تا ره کنم سویِ بِحار(۲)
(۲) بِحار: جمعِ بحر، دریاها ----------- گردابِ تن:
بیمرادی عدمِ رضایت انقباض جفا ریبالمنون تنبیه عدم فضاگشایی (فراموشیِ وِرد)
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۰۵ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4305
خادعِ(۳) دردَند درمانهایِ ژاژ(۴) رهزنَند و زرسِتانان، رسمِ باژ(۵) آبِ شوری، نیست درمانِ عطش وقتِ خوردن گر نماید سرد و خَوش لیک خادع گشت و، مانع شد ز جُست زآب شیرینی، کز او صد سبزه رُست(۶)
(۳) خادع: فریبکار، نیرنگباز (۴) ژاژ: بيهوده، ياوه (۵) باژ: باج، حراج (۶) رُست: رویید، سبز شد، بهوجود آمد. ----------- مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۲۳۹ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1239
او جوانتر میشود، تو پیرتر زود باش و روزگارِ خود مَبَر خارْبُن دان هر یکی خویِ بدت بارها در پای، خار آخِر زدت بارها از خویِ خود خسته شدی حس نداری، سخت بیحسّ آمدی گر ز خسته گشتنِ دیگر کسان که ز خُلق زشتِ تو هست آن رسان غافلی، باری ز زخمِ خود نهای تو عذابِ خویش و هر بیگانهای
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۶۱ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #761
در همه عالَم اگر مرد و زناند دَم به دَم در نَزْع(۷) و اندر مُردناند
(۷) نَزْع: جانکندن، جان دادن، احتضار ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۶۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #766
ور غرضها این نظر گردد حجاب این غرضها را برون افکن ز جیب ور نیآری، خشک بر عجزی مَایست دان که با عاجز، گُزیده مُعْجِزیست(۸) عجز زنجیری است، زنجیرت نهاد چشم در زنجیرْنِهْ(۹)، باید گشاد پس تضرّع(۱۰) کن که ای هادیِّ(۱۱) زیست باز بودم، بسته گشتم، این ز چیست؟ سختتر افشردهام در شَر قَدَم که لَفیٖ خُسْرم(۱۲) ز قهرت(۱۳) دَمبهدَم قرآن کریم، سوره عصر (۱۰۳)، آیهٔ ۱ تا ۳ Quran, Al-Asr(#103), Line #1-3
«وَالْعَصْرِ.»
«سوگند به عصر [سوگند به ارزش و اهمیت هشیاری در این لحظه].
«إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ.»
«که آدمی [در منذهنی که مرکزش همانیده است] در زیانکاری است [به خودش و دیگران ضرر میزند.]»
«إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ.»
«مگر آنها كه ايمان آوردند [فضاگشایی کردهاند و از فضای گشودهشده] كارهاى نیک [فکر و عمل] كردند و يکديگر را به حق سفارش کردند و يکديگر را به صبر سفارش كردند.»
از نصیحتهای تو کر بودهام بُتْشکن دعویِّ بتگر بودهام
یادِ صُنعت(۱۴) فرضتر یا یادِ مرگ؟ مرگ مانند خزان، تو اصلِ برگ
(۸) مُعْجِز: عاجز کننده (۹) زنجیرْنِهْ: زنجیر نهنده (۱۰) تضرّع: ناله کردن، لابه و التماس کردن (۱۱) هادی: هدایتکننده (۱۲) لَفی خُسْرَم: قطعاً در زیانکاری هستم. (۱۳) قهر: در مقابلِ آشتی، به معنای خدشهدار شدن پیوند دوستی (۱۴) یادِ صُنع: اندیشیدن به ساختهها و مصنوعات ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۰۵ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2905
غالبی(۱۵) بر جاذبان، ای مشتری شاید ار درماندگان را واخَری
(۱۵) غالب: چیره ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۵۲ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4552
در جَوالِ(۱۶ و ۱۷) نَفْسِ خود چندین مَرُو از خریدارانِ خود غافل مَشُو
(۱۶) جَوال/جُوال: کیسهٔ بزرگِ پشمی و خشن (۱۷) در جَوالِ کسی (چیزی) رفتن: فریبِ او (آن) را خوردن ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۹۸ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2898
دیدِ رویِ جز تو شد غُلِّ(۱۸) گلو کُلُّ شَیْءٍ ماسِوَیاللَّـه باطِلُ
«دیدنِ روی هر کس بهجز تو زنجیری است بر گردن. زیرا هر چیز جز خدا باطل است.»
باطلند و مینمایندم رَشَد زآنکه باطل باطلان را میکَشَد
(۱۸) غُلّ: زنجیر ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۵۸ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2358
جاهَدوا فینا بگفت آن شهریار جاهَدوا عنّا نگفت ای بیقرار
خداوند در قرآن فرمودهاست در من، یعنی در فضای گشودهشده، مجاهدت و کار کنید تا به زندگی زنده شوید و مرکزتان عدم گردد. اما ای بیقرار، خداوند هرگز نفرمود که بیرون از من، در فضای ذهن، کار و تلاش کنید، از فضای یکتایی دور شده و به اتفاق این لحظه واکنش نشان بدهید.
قرآن کریم، سورهٔ عنکبوت (۲۹)، آیهٔ ۶۹ Quran, Al-Ankaboot(#29), Line #69
«وَ الَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ۚ وَ إِنَّ اللَّـهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ.»
«كسانى را كه در راهِ ما مجاهدت كنند، به راههاى خويش هدايتشان مىكنيم، و خدا با نيكوكاران است.»
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۲۳ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3923
کُلُّ شَیْءٍ ما خَلَااللَّـهْ بٰاطِلُ اِنَّ فَضْلَ اللهِ غَیْمٌ هاطِلُ
همهٔ اشیا غیر از خدا باطل و نابود است، همانا فضلِ خداوند همانند ابری پُرباران و ریزان است.
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۶۲۰ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #620
مرغِ فتنۀ دانه، بر بام است او پَر گُشاده بستۀ دام است او
چون به دانه داد او دل را به جان ناگرفته مر ورا بگرفته دان
آن نظرها که به دانه میکند آن گِرِه دان کو به پا برمیزند
دانه گوید: گر تو میدزدی نظر من همی دزدم ز تو صبر و مَقَر(۱۹)
(۱۹) مَقَر: جایگاه ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۵ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2875
در دلش خورشید چون نوری نشاند پیشَش اختر را مقادیری نماند
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۱ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3691
گفتِ هر یکْتان دهد جنگ و فراق(۲۰) گفتِ من آرَد شما را اتّفاق
پس شما خاموش باشید اَنْصِتوا(۲۱) تا زبانْتان من شَوم در گفتوگو
گر سخنْتان در توافق مُوثَقهست(۲۲) در اثر مایهٔ نزاع(۲۳) و تفرقهست
(۲۰) فراق: دوری (۲۱) اَنْصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید. (۲۲) مُوثَقه: موردِاطمینان و وثوق (۲۳) نزاع: درگیری ----------- مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۳۲۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #4326
تو چو عزم دین کنی با اِجتِهاد دیو، بانگت بر زند اندر نَهاد
که مَرو زآن سو، بیندیش ای غَوی(۲۴) که اسیر رنج و درویشی شوی
بینوا گردی، ز یاران وابُری خوار گردیّ و پشیمانی خوری
تو ز بیمِ بانگِ آن دیوِ لعین(۲۵) واگُریزی در ضَلالت(۲۶) از یقین
(۲۴) غَوی: گمراه (۲۵) لعین: ملعون، لعنتشده، نفرینشده (۲۶) ضَلالت: گمراهی ----------- مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱۳۱ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2131, Divan e Shams
اندیشهات جایی رود وآنگه تو را آنجا کَشَد ز اندیشه بگذر چون قضا، پیشانه(۲۷) شو، پیشانه شو
(۲۷) پیشانه: پیشین، پیشرو ----------- مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۵۸ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3558
حاکمِ اندیشهام محکوم نی زآنکه بَنّا(۲۸) حاکم آمد بر بِنا
(۲۸) بِنا: ساختمان ----------- مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۹۴ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #94
در حقیقت هر عَدو(۲۹) داروی توست کیمیا و نافع و دلجوی توست
که ازو اندر گُریزی در خَلا(۳۰) استعانت(۳۱) جویی از لطفِ خدا
در حقیقت دوستانت دشمنند که ز حضرت دُور و مشغولت کنند
(۲۹) عَدو: دشمن (۳۰) خَلا: خلوت، خلوتگاه (۳۱) استعانت: یاری خواستن، یاری، کمک ----------- مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۳۴ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1134, Divan e Shams
تو را هر آنکه بیازرد، شیخ و واعظِ(۳۲) توست که نیست مهرِ جهان را چو نقشِ آبْ قرار
(۳۲) واعِظ: پنددهنده، راهنما، هدایتگر ----------- مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۰۷ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3107
هرچه اندیشی، پذیرایِ فناست آنکه در اندیشه نآید، آن خداست
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵٢ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #452
یارَکانِ(۳۳) پنجروزه یافتی رو ز یارانِ کهن برتافتی؟
(۳۳) یارَکانِ: دوستان حقیر و کوچک ----------- مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۶۸ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #368, Divan e Shams
از هر جهتی تو را بلا داد تا باز کَشَد به بیجهاتت
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۴ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #344
صورتی را چون به دل ره میدهند از ندامت(۳۴) آخرش دَه میدهند(۳۵)
توبه میآرند هم پروانهوار باز نِسیان میکَشَدْشان سویِ کار
همچو پروانه ز دور آن نار را نور دید و بست آن سو بار را
(۳۴) ندامت: پشیمانی (۳۵) دَه میدهند: ابراز حس انزجار و نفرت میکنند. ----------- مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۱۰۳ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #4103
گرچه نسیان لابُد(۳۶) و ناچار بود در سبب ورزیدن او مختار بود
که تَهاوُن(۳۷) کرد در تعظیمها تا که نسیان زاد یا سهو و خطا
(۳۶) لابُد: بدونِ چاره (۳۷) تَهاوُن: سستی، سهلانگاری ----------- مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۷۱۱ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2711
اندرونِ هر حدیثِ(۳۸) او شَر است صد هزاران سِحر در وَی مُضْمَر(۳۹) است
(۳۸) حدیث: سخن (۳۹) مُضْمَر: پنهان ----------- مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۲ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1052
کارْ عارف راست، کاو نه اَحْوَل(۴۰) است چشمِ او بر کِشتهای اوّل است
(۴۰) اَحْوَل: لوچ، دوبین ----------- مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۳۸ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #638
یک سگ است، و در هزاران میرود هرکه در وِی رفت، او او میشود
هر که سَردت کرد، میدان کاو در اوست دیو، پنهان گشته اندر زیرِ پوست
چون نیابد صورت، آید در خیال تا کَشانَد آن خیالت در وَبال(۴۱)
(۴۱) وَبال: سختی، عذاب، بدبختی ----------- مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۳۲ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2532
نیست غم گر دیر بیاو ماندهیی دیرگیر و، سختگیرش خواندهیی دیر گیرد، سخت گیرد رحمتش یک دَمت غایب ندارد حضرتش
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۵۹۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1596, Divan e Shams
چون همه یارانِ ما رفتند و تنها ماندیم یارِ تنهاماندگان را دمبهدم میخواندیم
جمله یاران چون خیال از پیشِ ما برخاستند ما خیالِ یارِ خود را پیشِ خود بنشاندیم
ساعتی از جویِ مهرش آب بر دل میزدیم ساعتی زیر درختش میوه میافشاندیم مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۹۱۵ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #915
گر زنی در شاخ دستی(۴۲)، کِی هِلَد(۴۳)؟ هر کجا پیوند سازی، بِسْکُلَد(۴۴)
(۴۲) دست در چیزی زدن: آن را گرفتن، (مَجاز) به آن متوسّل شدن (۴۳) هِلَد: رها کند. (۴۴) بِسْکُلَد: بشکافد، پاره کند. ----------- مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۶۳ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #563, Divan e Shams
چو آبت بر جگر باشد، درختِ سبز را مانی که میوهٔ نو دهد دایم، درونِ دل سفر دارد
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۵۹۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1596, Divan e Shams
ساعتی میکرد بر ما شِکّر و گوهر نثار ساعتی از شِکّرِ او ما مگس میراندیم
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۳۰ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #630, Divan e Shams
بر هر چه امیدستت، کِی گیرد او دستت؟ بر شکلِ عصا آید وآن مارِ دوسر باشد
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۵۹۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1596, Divan e Shams
چون خیالِ او درآمد، بر درش دربان شدیم چون خیالِ او برون شد، ما در این درماندیم
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۶۲ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1862
زآن جِرایِ روح چون نُقصان(۴۵) شود جانَش از نُقصانِ آن لرزان شود
پس بداند که خطایی رفته است که سَمَنزارِ(۴۶) رضا آشفته است
(۴۵) نُقصان: کمی، کاستی، زیان (۴۶) سَمَنزار: باغِ یاسمن و جای انبوه از درختِ یاسمن، آنجا که سَمَن رویَد. ----------- مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۸ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #348
چون جفا آری، فرستد گوشمال(۴۷) تا ز نُقصان وارَوی(۴۸) سویِ کمال
چون تو وِردی(۴۹و۵۰) ترک کردی در روش(۵۱) بر تو قَبضی آید از رنج و تبش(۵۲)
آن ادب کردن بُوَد، یَعنی: مَکُن هیچ تحویلی(۵۳و۵۴) از آن عهدِ کَهُن
پیش از آن کاین قبض زنجیری شود این که دلگیریست، پاگیری شود
رنجِ معقولت شود محسوس و فاش تا نگیری این اشارت را به لاش(۵۵)
(۴۷) گوشمال: گوشمالی، تنبیه، تأدیب (۴۸) وارفتن: برگشتن، بازگشتن (۴۹) وِرد: دعا، خواندنِ چیزی به دفعات (۵۰) وَرد: گُل (۵۱) روش: سلوک (۵۲) تَبِش: گرمی، حرارت (۵۳) تحویل: تغییر و تبدیل، دگرگونی (۵۴) تحویلی مکن: تغییر نده، مجازاً سرپیچی مکن. (۵۵) به لاش گرفتن: به هیچ شمردن، پشیزی ارزش قائل نشدن ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۱۰ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2910
هر یکی خاصیّتِ خود را نمود آن هنرها جمله بدبختی فزود آن هنرها گردنِ ما را ببست زآن مَناصِب(۵۶) سرنگونساریم و پست
آن هنر فی جیدِنا حَبْلٌ مَسَد روزِ مُردن نیست زآن فنها مدد
قرآن کریم، سورهٔ لهب (۱۱۱)، آیهٔ ۵ Quran, Al-Masad(#111), Line #5
«فِي جِيدِهَا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ»
«و بر گردن ريسمانى از ليف خرما دارد.»
جز همان خاصیّتِ آن خوشحواس که به شب بُد چشمِ او سلطانشناس
آن هنرها جمله غولِ راه بود غیرِ چشمی کو ز شه آگاه بود
(۵۶) مَناصِب: جمع منصب، درجه، مرتبه، مقام ----------- مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۳۳ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3333
جان چو افزون شد، گذشت از انتها شد مُطیعش جانِ جملهٔ چیزها
مرغ و ماهیّ و، پَریّ و، آدمی زآنکه او بیش است و، ایشان در کمی
ماهیان، سوزَنگرِ(۵۷) دَلْقش شوند سُوزَنان را رشتهها تابع بُوَند
(۵۷) سوزَنگر: آنکه سوزن را میسازد ----------- مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۳۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3336
بقیّهٔ قصّهٔ ابراهیم قَدَّسَ اللّـهُ رُوحَه بر لبِ آن دریا
چون نَفاذِ(۵۸) امرِ شیخ آن میر دید ز آمدِ ماهی شدش وجدی پدید
گفت: اه ماهی ز پیران آگه است شُه(۵۹) تنی را کو لعین درگه است
ماهیان از پیر آگه، ما بعید ما شَقی(۶۰) زین دولت و، ایشان سعید
سَجده کرد و، رفت گریان و خراب گشت دیوانه ز عشقِ فتحِ باب(۶۱)
پس تو ای ناشُستهرو(۶۲) در چیستی؟ در نزاع(۶۳) و در حسد با کیستی؟
با دُمِ شیری تو بازی میکنی بر ملایک تُرکتازی میکنی
بَد چه میگویی تو خیرِ محض را؟ هین تَرَفُّع(۶۴) کم شُمَر آن خَفْض(۶۵) را
بَد چه باشد؟ مِسِّ محتاجِ مُهان(۶۶) شیخ کهبْوَد؟ کیمیایِ بیکران
مِس اگر از کیمیا قابل نَبُد کیمیا از مِسّ، هرگز مِس نشد
بَد چه باشد؟ سرکشی آتشعمل شیخ کهبْوَد؟ عینِ دریایِ ازل
دایم آتش را بترسانند ز آب آب کِی ترسید هرگز ز التهاب؟
در رخِ مَه، عیببینی میکُنی در بهشتی، خارچینی میکُنی
گر بهشت اندر رَوی تو خارجو هیچ خار آنجا نیابی غیرِ تو
میبپوشی آفتابی در گِلی رخنه میجویی ز بَدرِ کاملی
آفتابی که بتابد در جهان بهرِ خُفّاشی کجا گردد نهان؟
عیبها از رَدِّ پیران عیب شد غیبها از رَشکِ(۶۷) پیران غیب شد
باری ار دوری ز خدمت یار باش در ندامت چابک و بر کار باش
تا از آن راهت نسیمی میرسد آبِ رحمت را چه بندی از حسد؟
گرچه دوری، دور میجُنبان تو دُم حَیْثُ ماٰکُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُمْ
گرچه در ذهن هستی و از او دوری، از دور دُم آشنایی با او (از جنس او بودن) را به حرکت درآر. به این آیهٔ قرآن توجه کن که میگوید: «در هر جا که هستی رو به او کن.»
قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۱۴۴ Quran, Al-Baqarah(#2), Line #144
«قَدْ نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَ حَيْثُ مَا كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ وَ إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ مَا اللّـهُ بِغَافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ.»
«نگريستنت را به اطراف آسمان مىبينيم. تو را بهسوى قبلهاى كه مىپسندى مىگردانيم. پس روى به جانب مسجدالحرام كن. و هر جا كه باشيد روى بدان جانب كنيد. اهل كتاب مىدانند كه اين دگرگونى به حق و از جانب پروردگارشان بودهاست. و خدا از آنچه مىكنيد غافل نيست.»
چون خَری در گِل فتد از گامِ تیز دَم به دَم جُنبد برایِ عزمِ خیز
جای را هموار نَکْند بهرِ باش دانَد او که نیست آن جایِ معاش
حسِّ تو از حسِّ خر کمتر بُدهست که دلِ تو زین وَحَلها(۶۸) بَرنَجَست
در وَحَل تأویلِ(۶۹) رُخصَت میکُنی چون نمیخواهی کز آن دل بَرکَنی
کاین رَوا باشد مرا، من مُضْطَرم(۷۰) حق نگیرد عاجزی را، از کَرَم
خود گرفتستت، تو چون کفتارِ کور این گرفتن را نبینی از غُرور
میگُوَند: این جایگه کفتار نیست از بُرون جویید، کاندر غار نیست
این همیگویند و بندش مینهند او همیگوید: ز من بیآگهند
گر ز من آگاه بودی این عَدُو(۷۱) کِی ندا کردی که این کفتار کو؟
(۵۸) نَفاذ: نفوذ کردن (۵۹) شُه: از اصواتی که کراهت و نفرت را اظهار میکند. اُف (۶۰) شَقی: بدبخت (۶۱) فتحِ باب: گشوده شدنِ در، مراد اولین گشایش مرکز درون انسان است که خود را به صورت زندگی شناسایی میکند. (۶۲) ناشُستهرو: ناپاک، ناتمیز، نادان، بیتجربه (۶۳) نزاع: ستیزه (۶۴) تَرَفُّع: بلندی جستن، کنایه از غرور و تکبُّر (۶۵) خَفْض: پست کردن، پستی (۶۶) مُهان: خوار کرده شده، ذلیل (۶۷) رَشک: در اینجا معادل غیرت (۶۸) وَحَل: گِل و لای که چهارپا در آن بمانَد. (۶۹) تأویل: در اینجا یعنی توجیه کردن موضوعی (۷۰) مُضْطَر: بیچاره، درمانده (۷۱) عَدُو: دشمن ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۸۸ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2288
گفت آن درویش: ای دانایِ راز از پیِ این گنج کردم یاوهتاز(۷۲) دیوِ حرص و آز(۷۳) و مُسْتَعجِلتَگی(۷۴) نی تَأَنّی جُست و نی آهستگی من ز دیگی لقمهای نندوختم کف سیه کردم، دهان را سوختم
(۷۲) یاوهتاز: کسی که بیهوده دوندگی میکند. (۷۳) آز: طَمَع (۷۴) مُسْتَعجِلتَگی: به شتاب دویدن؛ مراد عجلهٔ من ذهنی است. ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۴۱ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4741
نیستم اومیدوار از هیچ سو وآن کَرَم میگویدم: لاتَیْأَسُوا(۷۵)
(۷۵) لاتَیْأَسُوا: نومید مشوید. ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۹۳ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2293
آن گِرِه کو زد، هَمو بگْشایدش مُهره کو انداخت، او بِربایَدَش
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۹۷ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2297
کو هنر؟ کو من؟ کجا دلْ مُستَوی(۷۶)؟ این همه عکسِ تو است و خود توی
(۷۶) مُستَوی: راست و درست ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۹۴ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2294
گرچه آسانت نمود آنسان سُخُن کِی بُوَد آسان رموزِ مِنْ لَدُن(۷۷)؟
(۷۷) مِنْ لَدُن: از جانبِ پروردگار ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۲۱ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2321
شب شکسته کَشتیِ فهم و حواس نه امیدی مانده، نه خوف و نه یاس(۷۸)
(۷۸) یاس: یأس، ناامیدی ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۹۸ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2298
هر شبی تدبیر و فرهنگم به خواب همچو کشتی غرقه میگردد ز آب خود نه من میمانم و نه آن هنر تن چو مُرداری فتاده بیخبر تا سَحَر جملهٔ شب آن شاهِ عُلیٰ(۷۹) خود همی گوید اَلَستیّ و بلیٰ
کو بَلیٰگو؟ جمله را سیلاب بُرد یا نهنگی خورد کُل را، کِرد و مُرد(۸۰) صبحدم چون تیغِ گوهردارِ خَود از نیامِ(۸۱) ظلمتِ شب برکَنَد آفتابِ شرق، شب را طی کند این نهنگ آن خوردهها را قی کند(۸۲)
رَسته چون یونس ز معدهٔ آن نهنگ منتشر گردیم اندر بو و رنگ خلق چون یونس مُسبِّح آمدند کاندر آن ظلمات، پُرراحت شدند
هر یکی گوید به هنگامِ سَحَر چون ز بطنِ حُوتِ(۸۳) شب آید به در کای کریمی که در آن لیلِ وَحِش(۸۴) گنجِ رحمت بنْهی و چندین چَشِش چشم، تیز و گوش، تازه، تن سبک از شبِ همچون نهنگِ ذُوالْحُبُک(۸۵)
(۷۹) عُلیٰ: بلندمرتبه (۸۰) کِرد و مُرد: هیچ و پوچ (۸۱) نیام: غلافِ شمشیر (۸۲) قی کردن: خورده را از دهان بیرون آوردن، استفراغ کردن (۸۳) بطنِ حُوت: شکمِ ماهی (۸۴) وَحِش: مَهیب، ترسناک (۸۵) ذُوالْحُبُک: دارای راهها ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۱۵ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2315
با کَفَش نامُسْتَحِقّ و مُسْتَحِقّ(۸۶) مُعْتَقانِ(۸۷) رحمتند از بندِ رِقّ(۸۸) به بركت دست بخشندهٔ الهی، سزاواران و ناسزاواران هر دو به رحمت او از بند ذّلت و بندگیِ شهوات خواهند رست.
(۸۶) مُسْتَحِقّ: سزاوار، مستوجب (۸۷) مُعْتَق: آزادشونده، بندهای که از قید بندگی رهیده باشد. (۸۸) رِقّ: بندگی ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۲۷ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2327
چون کَفَم زین حلّ و عقدِ(۸۹) او تُهیست ای عجب این مُعْجِبیِّ(۹۰) من زِ کیست؟ دیده را نادیده خود انگاشتم باز زنبیلِ دعا برداشتم چون الف چیزی ندارم، ای کریم جز دلی دلتنگتر از چشمِ میم
این الف وین میم، اُمِّ بودِ ماست میمِ اُم تنگ است، الف زو نَرگداست(۹۱) آن الف چیزی ندارد، غافلیست میمِ دلتنگ، آن زمانِ عاقلیست در زمانِ بیهُشی، خود هیچْ من در زمانِ هوش، اندر پیچ من هیچِ دیگر بر چنین هیچی منه نامِ دولت بر چنین پیچی منه خود ندارم هیچ، بِهْ سازد مرا که زِ وَهمِ دارم است این صد عَنا(۹۲) در ندارم هم تو داراییم کن رنج دیدم، راحت افزاییم کن
(۸۹) حلّ و عقد: گشودن و بستن (۹۰) مُعْجِبی: خودبینی، کبر (۹۱) نَرگدا: گداى سمج، گداى بىحيا (۹۲) عَنا: رنج ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۴۲ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2342
قطرهیی زآن زین دو صد جیحون بِهْ است که بدآن یک قطره، انس و جن بِرَست چونکه باران جُست آن روضهٔ بهشت چون نجوید آب، شوره خاکِ زشت؟ ای اَخی دست از دعا کردن مدار با اجابت یا ردِ اویت چه کار؟ نان که سَدّ و مانعِ این آب بود دست از آن نان میبباید شست زود خویش را موزون و چُست و سُخته(۹۳) کن زآبِ دیده نانِ خود را پُخته کن
(۹۳) سُخته: سنجیده و موزون ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۴۷ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2347
آواز دادنِ هاتف مر طالبِ گنج را، و اعلام کردن از حقیقتِ اسرارِ آن اندرین بود او که اِلهام آمدش کشف شد این مشکلات از ایزدش کو بگفتت: در کمان تیری بِنِهْ کِی بگفتندت که: اندرکَش تو زِه او نگفتت که کمان را سخت کش در کمان نِهْ گفت او، نِهْ پُر کُنش از فضولی، تو کمان افراشتی صنعتِ قوّاسیی(۹۴) برداشتی تَرکِ این سَخته کمانی رُو بگو در کمان نِهْ تیر و، پرّیدن مجو چون بیُفتد، بَرکَن آنجا، میطلب زور بگذار و به زاری جو ذَهَب(۹۵) آنچه حقّست اَقْرَب از حبل الْوَرید تو فگنده تیرِ فکرت را بعید آن كسى كه از رگ گردن انسان بدو نزديكتر است او همان حضرت حق است. امّا تا حالا كار تو اين بوده است كه تيرِ انديشهات را به مسافتهاى دوردست پرتاب كنى.
قرآن کریم، سورهٔ ق (۵۰)، آیهٔ ۱۶ Quran, Qaaf(#50), Line #16
«وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ ۖ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ»
«ما آدمى را آفريدهايم و از وسوسههاى نَفْسِ او آگاه هستيم، زيرا از رگِ گردنش به او نزديکتريم.»
ای کمان و تیرها برساخته صید نزدیک و تو دور انداخته هر که دور اندازتر، او دورتر وز چنین گنج است او مهجورتر(۹۶) فلسفی خود را از اندیشه بکُشت گو: بِدَو کو راست سویِ گنج، پشت گو: بِدَو چندانکه افزون میدود از مرادِ دل جداتر میشود جٰاهَدوا فینٰا بگفت آن شهریار جٰاهَدوا عَنّا نگفت ای بیقرار
قرآن کریم، سورهٔ عنکبوت (۲۹)، آیهٔ ۶۹ Quran, Al-Ankaboot(#29), Line #69
«وَ الَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَ إِنَّ اللَّـهَ لَـمَعَ الْـمُحْسِنِينَ.»
«كسانى را كه در راه ما مجاهدت كنند، به راههاى خويش هدايتشان مىكنيم، و خدا با نيكوكاران است.» همچو کنعان کو ز ننگِ نوح رفت بر فرازِ قلّهٔ آن کوهِ زفت(۹۷) هر چه افزونتر همی جُست او خلاص سویِ کُهْ میشد جداتر از مَناص(۹۸) همچو این درویش، بهرِ گنج و کان هر صباحی سختتر جُستی کمان هر کمانی کو گرفتی سختتر بود از گنج و نشان بدبختتر این مَثَل اندر زمانه جانی است جانِ نادانان به رنج ارزانی است زآنکه جاهل(۹۹) ننگ دارد ز اوستاد لاجَرَم رفت و دکانی نو گشاد آن دکان بالایِ استاد، ای نگار(۱۰۰) گَنده و پُر کژدم(۱۰۱) است و پُر ز مار زود ویران کُن دکان و بازگَرد سویِ سبزه و گُلْبُنان و آبخَورد(۱۰۲) نه چو کنعان، کو ز کبر و ناشناخت از کُهِ عاصم(۱۰۳)، سفینهٔ(۱۰۴) فوز(۱۰۵) ساخت علمِ تیراندازیَش آمد حجاب وآن مراد او را بُده حاضر به جیب ای بسا علم و ذَکاوات(۱۰۶) و فِطَن(۱۰۷) گشته رهرو را چو غول و راهزن بیشتر اصحابِ جَنَّت ابلهند تا ز شرِّ فیلسوفی میرهند خویش را عریان کن از فَضل و فُضول تا کند رحمت به تو هر دَم نزول زیرکی ضدِّ شکست است و نیاز زیرکی بگذار و با گولی(۱۰۸) بساز زیرکی دان دامِ بُرد و طمْع و کاز(۱۰۹) تا چه خواهد، زیرکی را پاکباز زیرکان، با صنعتی قانع شده ابلهان، از صُنْع(۱۱۰) در صانع(۱۱۱) شده زآنکه طفلِ خُرد را مادر نَهار(۱۱۲) دست و پا باشد نهاده بر کنار
(۹۴) قوّاسی: کمانگيرى، كمانكشى، تيراندازى با كمان (۹۵) ذَهَب: طلا (۹۶) مهجور: جدامانده، دورافتاده (۹۷) زَفت: سخت و محکم (۹۸) مَناص: پناهگاه (۹۹) جاهل: نادان (۱۰۰) نگار: محبوب، معشوق (۱۰۱) کژدم: عقرب (۱۰۲) آبخَورد: محلّی که از آن آب خورند، آبشخور، برکه (۱۰۳) عاصِم: نگهدارنده (۱۰۴) سفینه: کشتی (۱۰۵) فوز: نجات، رستگاری (۱۰۶) ذَکاوات: جمعِ ذَکاوت، تیزهوشیها، هوشیاریها (۱۰۷) فِطَن: جمعِ فِطنَت، زیرکیها (۱۰۸) گولی: حماقت، در اینجا بلاهتِ عارفانه، جهل نسبتبه منافعِ دنیایی (۱۰۹) کاز: فریبکاری (۱۱۰) صُنْع: قدرت آفریدگاری (۱۱۱) صانع: آفریدگار (۱۱۲) نَهار: روز ------------------------- مجموع لغات:
(۱) فتحِ باب: گشوده شدنِ در، مراد اولین گشایش مرکز درون انسان است که خود را به صورت زندگی شناسایی میکند. (۲) بِحار: جمعِ بحر، دریاها (۳) خادع: فریبکار، نیرنگباز (۴) ژاژ: بيهوده، ياوه (۵) باژ: باج، حراج (۶) رُست: رویید، سبز شد، بهوجود آمد. (۷) نَزْع: جانکندن، جان دادن، احتضار (۸) مُعْجِز: عاجز کننده (۹) زنجیرْنِهْ: زنجیر نهنده (۱۰) تضرّع: ناله کردن، لابه و التماس کردن (۱۱) هادی: هدایتکننده (۱۲) لَفی خُسْرَم: قطعاً در زیانکاری هستم. (۱۳) قهر: در مقابلِ آشتی، به معنای خدشهدار شدن پیوند دوستی (۱۴) یادِ صُنع: اندیشیدن به ساختهها و مصنوعات (۱۵) غالب: چیره (۱۶) جَوال/جُوال: کیسهٔ بزرگِ پشمی و خشن (۱۷) در جَوالِ کسی (چیزی) رفتن: فریبِ او (آن) را خوردن (۱۸) غُلّ: زنجیر (۱۹) مَقَر: جایگاه (۲۰) فراق: دوری (۲۱) اَنْصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید. (۲۲) مُوثَقه: موردِاطمینان و وثوق (۲۳) نزاع: درگیری (۲۴) غَوی: گمراه (۲۵) لعین: ملعون، لعنتشده، نفرینشده (۲۶) ضَلالت: گمراهی (۲۷) پیشانه: پیشین، پیشرو (۲۸) بِنا: ساختمان (۲۹) عَدو: دشمن (۳۰) خَلا: خلوت، خلوتگاه (۳۱) استعانت: یاری خواستن، یاری، کمک (۳۲) واعِظ: پنددهنده، راهنما، هدایتگر (۳۳) یارَکانِ: دوستان حقیر و کوچک (۳۴) ندامت: پشیمانی (۳۵) دَه میدهند: ابراز حس انزجار و نفرت میکنند. (۳۶) لابُد: بدونِ چاره (۳۷) تَهاوُن: سستی، سهلانگاری (۳۸) حدیث: سخن (۳۹) مُضْمَر: پنهان (۴۰) اَحْوَل: لوچ، دوبین (۴۱) وَبال: سختی، عذاب، بدبختی (۴۲) دست در چیزی زدن: آن را گرفتن، (مَجاز) به آن متوسّل شدن (۴۳) هِلَد: رها کند. (۴۴) بِسْکُلَد: بشکافد، پاره کند. (۴۵) نُقصان: کمی، کاستی، زیان (۴۶) سَمَنزار: باغِ یاسمن و جای انبوه از درختِ یاسمن، آنجا که سَمَن رویَد. (۴۷) گوشمال: گوشمالی، تنبیه، تأدیب (۴۸) وارفتن: برگشتن، بازگشتن (۴۹) وِرد: دعا، خواندنِ چیزی به دفعات (۵۰) وَرد: گُل (۵۱) روش: سلوک (۵۲) تَبِش: گرمی، حرارت (۵۳) تحویل: تغییر و تبدیل، دگرگونی (۵۴) تحویلی مکن: تغییر نده، مجازاً سرپیچی مکن. (۵۵) به لاش گرفتن: به هیچ شمردن، پشیزی ارزش قائل نشدن (۵۶) مَناصِب: جمع منصب، درجه، مرتبه، مقام (۵۷) سوزَنگر: آنکه سوزن را میسازد (۵۸) نَفاذ: نفوذ کردن (۵۹) شُه: از اصواتی که کراهت و نفرت را اظهار میکند. اُف (۶۰) شَقی: بدبخت (۶۱) فتحِ باب: گشوده شدنِ در، مراد اولین گشایش مرکز درون انسان است که خود را به صورت زندگی شناسایی میکند. (۶۲) ناشُستهرو: ناپاک، ناتمیز، نادان، بیتجربه (۶۳) نزاع: ستیزه (۶۴) تَرَفُّع: بلندی جستن، کنایه از غرور و تکبُّر (۶۵) خَفْض: پست کردن، پستی (۶۶) مُهان: خوار کرده شده، ذلیل (۶۷) رَشک: در اینجا معادل غیرت (۶۸) وَحَل: گِل و لای که چهارپا در آن بمانَد. (۶۹) تأویل: در اینجا یعنی توجیه کردن موضوعی (۷۰) مُضْطَر: بیچاره، درمانده (۷۱) عَدُو: دشمن (۷۲) یاوهتاز: کسی که بیهوده دوندگی میکند. (۷۳) آز: طَمَع (۷۴) مُسْتَعجِلتَگی: به شتاب دویدن؛ مراد عجلهٔ من ذهنی است. (۷۵) لاتَیْأَسُوا: نومید مشوید. (۷۶) مُستَوی: راست و درست (۷۷) مِنْ لَدُن: از جانبِ پروردگار (۷۸) یاس: یأس، ناامیدی (۷۹) عُلیٰ: بلندمرتبه (۸۰) کِرد و مُرد: هیچ و پوچ (۸۱) نیام: غلافِ شمشیر (۸۲) قی کردن: خورده را از دهان بیرون آوردن، استفراغ کردن (۸۳) بطنِ حُوت: شکمِ ماهی (۸۴) وَحِش: مَهیب، ترسناک (۸۵) ذُوالْحُبُک: دارای راهها (۸۶) مُسْتَحِقّ: سزاوار، مستوجب (۸۷) مُعْتَق: آزادشونده، بندهای که از قید بندگی رهیده باشد. (۸۸) رِقّ: بندگی (۸۹) حلّ و عقد: گشودن و بستن (۹۰) مُعْجِبی: خودبینی، کبر (۹۱) نَرگدا: گداى سمج، گداى بىحيا (۹۲) عَنا: رنج (۹۳) سُخته: سنجیده و موزون (۹۴) قوّاسی: کمانگيرى، كمانكشى، تيراندازى با كمان (۹۵) ذَهَب: طلا (۹۶) مهجور: جدامانده، دورافتاده (۹۷) زَفت: سخت و محکم (۹۸) مَناص: پناهگاه (۹۹) جاهل: نادان (۱۰۰) نگار: محبوب، معشوق (۱۰۱) کژدم: عقرب (۱۰۲) آبخَورد: محلّی که از آن آب خورند، آبشخور، برکه (۱۰۳) عاصِم: نگهدارنده (۱۰۴) سفینه: کشتی (۱۰۵) فوز: نجات، رستگاری (۱۰۶) ذَکاوات: جمعِ ذَکاوت، تیزهوشیها، هوشیاریها (۱۰۷) فِطَن: جمعِ فِطنَت، زیرکیها (۱۰۸) گولی: حماقت، در اینجا بلاهتِ عارفانه، جهل نسبتبه منافعِ دنیایی (۱۰۹) کاز: فریبکاری (۱۱۰) صُنْع: قدرت آفریدگاری (۱۱۱) صانع: آفریدگار (۱۱۲) نَهار: روز ---------------------------- ************************ تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسان
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۵۹۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1596, Divan e Shams
چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم یار تنهاماندگان را دمبهدم میخواندیم
جمله یاران چون خیال از پیش ما برخاستند ما خیال یار خود را پیش خود بنشاندیم
ساعتی از جوی مهرش آب بر دل میزدیم ساعتی زیر درختش میوه میافشاندیم
ساعتی میکرد بر ما شکر و گوهر نثار ساعتی از شکر او ما مگس میراندیم
چون خیال او درآمد بر درش دربان شدیم چون خیال او برون شد ما در این درماندیم
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۵۹۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1596, Divan e Shams
چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم یار تنهاماندگان را دمبهدم میخواندیم
جمله یاران چون خیال از پیش ما برخاستند ما خیال یار خود را پیش خود بنشاندیم
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287
او فضولی بوده است از انقباض کرد بر مختار مطلق اعتراض
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۳۹۹ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #1399
هرکه را باشد ز سینه فتح باب او ز هر شهری ببیند آفتاب
حق پدید است از میان دیگران همچو ماه اندر میان اختران
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۵۰ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3550
چشم تو بیدار و دل خفته به خواب چشم من خفته دلم در فتح باب
مر دلم را پنج حس دیگرست حس دل را هر دو عالم منظرست
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۹۵ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2295
گفت یارب توبه کردم زین شتاب چون تو در بستی تو کن هم فتح باب
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۳۹ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3339
سجده کرد و رفت گریان و خراب گشت دیوانه ز عشق فتح باب
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۰۷۳ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1073, Divan e Shams
خوی بد دارم ملولم تو مرا معذور دار خوی من کی خوش شود بی روی خوبت ای نگار
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۰۷۳ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1073, Divan e Shams
آب جان محبوس میبینم در این گرداب تن خاک را برمیکنم تا ره کنم سوی بحار
گرداب تن:
بیمرادی عدم رضایت انقباض جفا ریبالمنون تنبیه عدم فضاگشایی (فراموشی ورد)
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۰۵ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4305
خادع دردند درمانهای ژاژ رهزنند و زرستانان رسم باژ آب شوری نیست درمان عطش وقت خوردن گر نماید سرد و خَوش لیک خادع گشت و مانع شد ز جست زآب شیرینی کز او صد سبزه رست
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۲۳۹ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1239
او جوانتر میشود تو پیرتر زود باش و روزگار خود مبر خاربن دان هر یکی خوی بدت بارها در پای خار آخر زدت بارها از خوی خود خسته شدی حس نداری سخت بیحس آمدی گر ز خسته گشتن دیگر کسان که ز خلق زشت تو هست آن رسان غافلی باری ز زخم خود نهای تو عذاب خویش و هر بیگانهای
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۶۱ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #761
در همه عالم اگر مرد و زناند دم به دم در نزع و اندر مردناند
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۶۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #766
ور غرضها این نظر گردد حجاب این غرضها را برون افکن ز جیب ور نیاری خشک بر عجزی مایست دان که با عاجز گزیده معجزیست عجز زنجیری است زنجیرت نهاد چشم در زنجیرنه باید گشاد پس تضرع کن که ای هادی زیست باز بودم بسته گشتم این ز چیست سختتر افشردهام در شر قدم که لفی خسرم ز قهرت دمبهدم قرآن کریم، سوره عصر (۱۰۳)، آیه ۱ تا ۳ Quran, Al-Asr(#103), Line #1-3
«وَالْعَصْرِ.»
«سوگند به عصر [سوگند به ارزش و اهمیت هشیاری در این لحظه].
«إِنَّ الْإِنْسَانَ لَفِي خُسْرٍ.»
«که آدمی [در منذهنی که مرکزش همانیده است] در زیانکاری است [به خودش و دیگران ضرر میزند.]»
«إِلَّا الَّذِينَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ.»
«مگر آنها كه ايمان آوردند [فضاگشایی کردهاند و از فضای گشودهشده] كارهاى نیک [فکر و عمل] كردند و يکديگر را به حق سفارش کردند و يکديگر را به صبر سفارش كردند.»
از نصیحتهای تو کر بودهام بتشکن دعوی بتگر بودهام
یاد صنعت فرضتر یا یاد مرگ مرگ مانند خزان تو اصل برگ
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۰۵ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2905
غالبی بر جاذبان ای مشتری شاید ار درماندگان را واخری
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۵۲ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4552
در جوال نفس خود چندین مرو از خریداران خود غافل مشو
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۹۸ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2898
دید روی جز تو شد غل گلو کل شیء ماسویاللـه باطل
دیدن روی هر کس بهجز تو زنجیری است بر گردن زیرا هر چیز جز خدا باطل است
باطلند و مینمایندم رشد زآنکه باطل باطلان را میکشد
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۵۸ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2358
جاهدوا فینا بگفت آن شهریار جاهدوا عنا نگفت ای بیقرار
خداوند در قرآن فرمودهاست در من یعنی در فضای گشودهشده مجاهدت و کار کنید تا به زندگی زنده شوید و مرکزتان عدم گردد اما ای بیقرار خداوند هرگز نفرمود که بیرون از من، در فضای ذهن کار و تلاش کنید از فضای یکتایی دور شده و به اتفاق این لحظه واکنش نشان بدهید
قرآن کریم، سوره عنکبوت (۲۹)، آیه ۶۹ Quran, Al-Ankaboot(#29), Line #69
«وَ الَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا ۚ وَ إِنَّ اللَّـهَ لَمَعَ الْمُحْسِنِينَ.»
«كسانى را كه در راهِ ما مجاهدت كنند، به راههاى خويش هدايتشان مىكنيم، و خدا با نيكوكاران است.»
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۲۳ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3923
کل شیء ما خلااللـه باطل ان فضل الله غیم هاطل
همه اشیا غیر از خدا باطل و نابود است همانا فضل خداوند همانند ابری پرباران و ریزان است
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۶۲۰ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #620
مرغ فتنه دانه بر بام است او پر گشاده بسته دام است او
چون به دانه داد او دل را به جان ناگرفته مر ورا بگرفته دان
آن نظرها که به دانه میکند آن گره دان کو به پا برمیزند
دانه گوید گر تو میدزدی نظر من همی دزدم ز تو صبر و مقر
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۵ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2875
در دلش خورشید چون نوری نشاند پیشش اختر را مقادیری نماند
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۱ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3691
گفت هر یکتان دهد جنگ و فراق گفت من آرد شما را اتفاق
پس شما خاموش باشید انصتوا تا زبانتان من شوم در گفتوگو
گر سخنتان در توافق موثقهست در اثر مایه نزاع و تفرقهست
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۳۲۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #4326
تو چو عزم دین کنی با اجتهاد دیو بانگت بر زند اندر نهاد
که مرو زآن سو بیندیش ای غوی که اسیر رنج و درویشی شوی
بینوا گردی ز یاران وابری خوار گردی و پشیمانی خوری
تو ز بیم بانگ آن دیو لعین واگریزی در ضلالت از یقین
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۱۳۱ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #2131, Divan e Shams
اندیشهات جایی رود وآنگه تو را آنجا کشد ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۵۸ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3558
حاکم اندیشهام محکوم نی زآنکه بنا حاکم آمد بر بنا
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۹۴ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #94
در حقیقت هر عدو داروی توست کیمیا و نافع و دلجوی توست
که ازو اندر گریزی در خلا استعانت جویی از لطف خدا
در حقیقت دوستانت دشمنند که ز حضرت دور و مشغولت کنند
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۱۳۴ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1134, Divan e Shams
تو را هر آنکه بیازرد شیخ و واعظ توست که نیست مهر جهان را چو نقش آب قرار
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۰۷ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3107
هرچه اندیشی پذیرای فناست آنکه در اندیشه ناید آن خداست
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵٢ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #452
یارکان پنجروزه یافتی رو ز یاران کهن برتافتی
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۶۸ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #368, Divan e Shams
از هر جهتی تو را بلا داد تا باز کشد به بیجهاتت
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۴ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #344
صورتی را چون به دل ره میدهند از ندامت آخرش ده میدهند
توبه میآرند هم پروانهوار باز نسیان میکشدشان سوی کار
همچو پروانه ز دور آن نار را نور دید و بست آن سو بار را
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۱۰۳ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #5, Line #4103
گرچه نسیان لابد و ناچار بود در سبب ورزیدن او مختار بود
که تهاون کرد در تعظیمها تا که نسیان زاد یا سهو و خطا
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۷۱۱ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2711
اندرون هر حدیث او شر است صد هزاران سحر در وی مضمر است
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۲ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1052
کار عارف راست کاو نه احول است چشم او بر کشتهای اول است
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۳۸ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #638
یک سگ است و در هزاران میرود هرکه در وی رفت او او میشود
هر که سردت کرد میدان کاو در اوست دیو، پنهان گشته اندر زیر پوست
چون نیابد صورت آید در خیال تا کشاند آن خیالت در وبال
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۳۲ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #2532
نیست غم گر دیر بیاو ماندهیی دیرگیر و سختگیرش خواندهیی دیر گیرد سخت گیرد رحمتش یک دمت غایب ندارد حضرتش
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۵۹۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1596, Divan e Shams
چون همه یاران ما رفتند و تنها ماندیم یار تنهاماندگان را دمبهدم میخواندیم
جمله یاران چون خیال از پیش ما برخاستند ما خیال یار خود را پیش خود بنشاندیم
ساعتی از جوی مهرش آب بر دل میزدیم ساعتی زیر درختش میوه میافشاندیم مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۹۱۵ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #915
گر زنی در شاخ دستی کی هلد هر کجا پیوند سازی بسکلد
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۶۳ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #563, Divan e Shams
چو آبت بر جگر باشد درخت سبز را مانی که میوه نو دهد دایم درون دل سفر دارد
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۵۹۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1596, Divan e Shams
ساعتی میکرد بر ما شکر و گوهر نثار ساعتی از شکر او ما مگس میراندیم
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۶۳۰ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #630, Divan e Shams
بر هر چه امیدستت کی گیرد او دستت بر شکل عصا آید وآن مار دوسر باشد
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۵۹۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1596, Divan e Shams
چون خیال او درآمد بر درش دربان شدیم چون خیال او برون شد ما در این درماندیم
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۸۶۲ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #1862
زآن جرای روح چون نقصان شود جانش از نقصان آن لرزان شود
پس بداند که خطایی رفته است که سمنزار رضا آشفته است
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۸ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #348
چون جفا آری فرستد گوشمال تا ز نقصان واروی سوی کمال
چون تو وردی ترک کردی در روش بر تو قبضی آید از رنج و تبش
آن ادب کردن بود یعنی مکن هیچ تحویلی از آن عهد کهن
پیش از آن کاین قبض زنجیری شود این که دلگیریست پاگیری شود
رنج معقولت شود محسوس و فاش تا نگیری این اشارت را به لاش
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۱۰ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2910
هر یکی خاصیت خود را نمود آن هنرها جمله بدبختی فزود آن هنرها گردن ما را ببست زآن مناصب سرنگونساریم و پست
آن هنر فی جیدنا حبل مسد روز مردن نیست زآن فنها مدد
قرآن کریم، سوره لهب (۱۱۱)، آیه ۵ Quran, Al-Masad(#111), Line #5
«فِي جِيدِهَا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ»
«و بر گردن ريسمانى از ليف خرما دارد.»
جز همان خاصیت آن خوشحواس که به شب بد چشم او سلطانشناس
آن هنرها جمله غول راه بود غیر چشمی کو ز شه آگاه بود
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۳۳ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3333
جان چو افزون شد گذشت از انتها شد مطیعش جان جمله چیزها
مرغ و ماهی و پری و آدمی زآنکه او بیش است و ایشان در کمی
ماهیان سوزنگر دلقش شوند سوزنان را رشتهها تابع بوند
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۳۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #3336
بقیه قصه ابراهیم قدس اللـه روحه بر لب آن دریا
چون نفاذ امر شیخ آن میر دید ز آمد ماهی شدش وجدی پدید
گفت اه ماهی ز پیران آگه است شه تنی را کو لعین درگه است
ماهیان از پیر آگه ما بعید ما شقی زین دولت و ایشان سعید
سجده کرد و رفت گریان و خراب گشت دیوانه ز عشق فتح باب
پس تو ای ناشستهرو در چیستی در نزاع و در حسد با کیستی
با دم شیری تو بازی میکنی بر ملایک ترکتازی میکنی
بد چه میگویی تو خیر محض را هین ترفع کم شمر آن خفض را
بد چه باشد مس محتاج مهان شیخ کهبود کیمیای بیکران
مس اگر از کیمیا قابل نبد کیمیا از مس هرگز مس نشد
بد چه باشد سرکشی آتشعمل شیخ کهبود عین دریای ازل
دایم آتش را بترسانند ز آب آب کی ترسید هرگز ز التهاب
در رخ مه عیببینی میکنی در بهشتی خارچینی میکنی
گر بهشت اندر روی تو خارجو هیچ خار آنجا نیابی غیر تو
میبپوشی آفتابی در گلی رخنه میجویی ز بدر کاملی
آفتابی که بتابد در جهان بهر خفاشی کجا گردد نهان
عیبها از رد پیران عیب شد غیبها از رشک پیران غیب شد
باری ار دوری ز خدمت یار باش در ندامت چابک و بر کار باش
تا از آن راهت نسیمی میرسد آب رحمت را چه بندی از حسد
گرچه دوری دور میجنبان تو دم حیث ماکنتم فولوا وجهکم
گرچه در ذهن هستی و از او دوری از دور دم آشنایی با او از جنس او بودن را به حرکت درآر به این آیه قرآن توجه کن که میگوید در هر جا که هستی رو به او کن
قرآن کریم، سوره بقره (۲)، آیه ۱۴۴ Quran, Al-Baqarah(#2), Line #144
«قَدْ نَرَىٰ تَقَلُّبَ وَجْهِكَ فِي السَّمَاءِ فَلَنُوَلِّيَنَّكَ قِبْلَةً تَرْضَاهَا فَوَلِّ وَجْهَكَ شَطْرَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ وَ حَيْثُ مَا كُنْتُمْ فَوَلُّوا وُجُوهَكُمْ شَطْرَهُ وَ إِنَّ الَّذِينَ أُوتُوا الْكِتَابَ لَيَعْلَمُونَ أَنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّهِمْ وَ مَا اللّـهُ بِغَافِلٍ عَمَّا يَعْمَلُونَ.»
«نگريستنت را به اطراف آسمان مىبينيم. تو را بهسوى قبلهاى كه مىپسندى مىگردانيم. پس روى به جانب مسجدالحرام كن. و هر جا كه باشيد روى بدان جانب كنيد. اهل كتاب مىدانند كه اين دگرگونى به حق و از جانب پروردگارشان بودهاست. و خدا از آنچه مىكنيد غافل نيست.»
چون خری در گل فتد از گام تیز دم به دم جنبد برای عزم خیز
جای را هموار نکند بهر باش داند او که نیست آن جای معاش
حس تو از حس خر کمتر بدهست که دل تو زین وحلها برنجست
در وحل تاویل رخصت میکنی چون نمیخواهی کز آن دل برکنی
کاین روا باشد مرا من مضطرم( حق نگیرد عاجزی را از کرم
خود گرفتستت تو چون کفتار کور این گرفتن را نبینی از غرور
میگوند این جایگه کفتار نیست از برون جویید کاندر غار نیست
این همیگویند و بندش مینهند او همیگوید ز من بیآگهند
گر ز من آگاه بودی این عدو کی ندا کردی که این کفتار کو
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۸۸ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2288
گفت آن درویش ای دانای راز از پی این گنج کردم یاوهتاز دیو حرص و آز و مستعجلتگی نی تانی جست و نی آهستگی من ز دیگی لقمهای نندوختم کف سیه کردم دهان را سوختم
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۴۱ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4741
نیستم اومیدوار از هیچ سو وآن کرم میگویدم لاتیاسوا
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۹۳ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2293
آن گره کو زد همو بگشایدش مهره کو انداخت او بربایدش
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۹۷ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2297
کو هنر کو من کجا دل مستوی این همه عکس تو است و خود توی
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۹۴ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2294
گرچه آسانت نمود آنسان سخن کی بود آسان رموز من لدن
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۲۱ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2321
شب شکسته کشتی فهم و حواس نه امیدی مانده نه خوف و نه یاس
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۹۸ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2298
هر شبی تدبیر و فرهنگم به خواب همچو کشتی غرقه میگردد ز آب خود نه من میمانم و نه آن هنر تن چو مرداری فتاده بیخبر تا سحر جمله شب آن شاه علی خود همی گوید الستی و بلی
کو بلیگو جمله را سیلاب برد یا نهنگی خورد کل را کرد و مرد صبحدم چون تیغ گوهردار خود از نیام ظلمت شب برکند آفتاب شرق شب را طی کند این نهنگ آن خوردهها را قی کند
رسته چون یونس ز معده آن نهنگ منتشر گردیم اندر بو و رنگ خلق چون یونس مسبح آمدند کاندر آن ظلمات پرراحت شدند
هر یکی گوید به هنگام سحر چون ز بطن حوت شب آید به در کای کریمی که در آن لیل وحش گنج رحمت بنهی و چندین چشش چشم تیز و گوش تازه تن سبک از شب همچون نهنگ ذوالحبک
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۱۵ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2315
با کفش نامستحق و مستحق معتقان رحمتند از بند رق به بركت دست بخشنده الهی سزاواران و ناسزاواران هر دو به رحمت او از بند ذلت و بندگی شهوات خواهند رست
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۲۷ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2327
چون کفم زین حل و عقد او تهیست ای عجب این معجبی من ز کیست دیده را نادیده خود انگاشتم باز زنبیل دعا برداشتم چون الف چیزی ندارم ای کریم جز دلی دلتنگتر از چشم میم
این الف وین میم ام بود ماست میم ام تنگ است الف زو نرگداست آن الف چیزی ندارد غافلیست میم دلتنگ آن زمان عاقلیست در زمان بیهشی خود هیچ من در زمان هوش اندر پیچ من هیچ دیگر بر چنین هیچی منه نام دولت بر چنین پیچی منه خود ندارم هیچ به سازد مرا که ز وهم دارم است این صد عنا در ندارم هم تو داراییم کن رنج دیدم راحت افزاییم کن
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۴۲ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2342
قطرهیی زآن زین دو صد جیحون به است که بدآن یک قطره انس و جن برست چونکه باران جست آن روضه بهشت چون نجوید آب شوره خاک زشت ای اخی دست از دعا کردن مدار با اجابت یا رد اویت چه کار نان که سد و مانع این آب بود دست از آن نان میبباید شست زود خویش را موزون و چست و سخته کن زآب دیده نان خود را پخته کن
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۴۷ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #2347
آواز دادن هاتف مر طالب گنج را و اعلام کردن از حقیقت اسرار آن اندرین بود او که الهام آمدش کشف شد این مشکلات از ایزدش کو بگفتت در کمان تیری بنه کی بگفتندت که اندرکش تو زه او نگفتت که کمان را سخت کش در کمان نه گفت او نه پر کنش از فضولی تو کمان افراشتی صنعت قواسیی برداشتی ترک این سخته کمانی رو بگو در کمان نه تیر و پریدن مجو چون بیفتد برکن آنجا میطلب زور بگذار و به زاری جو ذهب آنچه حقست اقرب از حبل الورید تو فگنده تیر فکرت را بعید آن كسى كه از رگ گردن انسان بدو نزديكتر است او همان حضرت حق است اما تا حالا كار تو اين بوده است كه تير انديشهات را به مسافتهاى دوردست پرتاب كنى
قرآن کریم، سوره ق (۵۰)، آیه ۱۶ Quran, Qaaf(#50), Line #16
«وَلَقَدْ خَلَقْنَا الْإِنْسَانَ وَنَعْلَمُ مَا تُوَسْوِسُ بِهِ نَفْسُهُ ۖ وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْ حَبْلِ الْوَرِيدِ»
«ما آدمى را آفريدهايم و از وسوسههاى نَفْسِ او آگاه هستيم، زيرا از رگِ گردنش به او نزديکتريم.»
ای کمان و تیرها برساخته صید نزدیک و تو دور انداخته هر که دور اندازتر او دورتر وز چنین گنج است او مهجورتر فلسفی خود را از اندیشه بکشت گو بدو کو راست سوی گنج پشت گو بدو چندانکه افزون میدود از مراد دل جداتر میشود جاهدوا فینا بگفت آن شهریار جاهدوا عنا نگفت ای بیقرار
قرآن کریم، سوره عنکبوت (۲۹)، آیه ۶۹ Quran, Al-Ankaboot(#29), Line #69
«وَ الَّذِينَ جَاهَدُوا فِينَا لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنَا وَ إِنَّ اللَّـهَ لَـمَعَ الْـمُحْسِنِينَ.»
«كسانى را كه در راه ما مجاهدت كنند، به راههاى خويش هدايتشان مىكنيم، و خدا با نيكوكاران است.» همچو کنعان کو ز ننگ نوح رفت بر فراز قله آن کوه زفت هر چه افزونتر همی جست او خلاص سوی که میشد جداتر از مناص همچو این درویش بهر گنج و کان هر صباحی سختتر جستی کمان هر کمانی کو گرفتی سختتر بود از گنج و نشان بدبختتر این مثل اندر زمانه جانی است جان نادانان به رنج ارزانی است زآنکه جاهل ننگ دارد ز اوستاد لاجرم رفت و دکانی نو گشاد آن دکان بالای استاد ای نگار گنده و پر کژدم است و پر ز مار زود ویران کن دکان و بازگرد سوی سبزه و گلبنان و آبخورد نه چو کنعان کو ز کبر و ناشناخت از کهِ عاصم سفینه فوز ساخت علم تیراندازیش آمد حجاب وآن مراد او را بده حاضر به جیب ای بسا علم و ذکاوات و فطن گشته رهرو را چو غول و راهزن بیشتر اصحاب جنت ابلهند تا ز شر فیلسوفی میرهند خویش را عریان کن از فضل و فضول تا کند رحمت به تو هر دم نزول زیرکی ضد شکست است و نیاز زیرکی بگذار و با گولی بساز زیرکی دان دام برد و طمع و کاز تا چه خواهد زیرکی را پاکباز زیرکان با صنعتی قانع شده ابلهان از صنع در صانع شده زآنکه طفل خرد را مادر نهار دست و پا باشد نهاده بر کنار
|
Sign in to post comments.