Parviz Shahbazi - پرویز شهبازی

GanjeHozour #1067 audio Program

برنامه صوتی شماره ۱۰۶۷ گنج حضور

  • Currently 4.13/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
out of 23 votes
Comments (0)

    
Sorry, your favorites list is FULL.

Link to this video/audio

Description

برنامه شماره ۱۰۶۷ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی

تاریخ اجرا: ۳ نوامبر  ۲۰۲۶ - ۱۳ آبان ماه ۱۴۰۵


برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۶۷ بر روی این لینک کلیک کنید.

برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.


متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)

تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)


اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه

اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه


خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی

خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری


برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی‌ بر روی این لینک کلیک کنید.


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۸۶


چون نداری تابِ ذاتش، چشم بگشا در صفات

چون نبینی بی‌جهت را، نورِ او بین در جهات


حوریان بین، نوریان بین، زیرِ این اَزرَق‌تُتُق(۱-۳)

مُسْلِمٰاتٍ مُؤمِنٰاتٍ قٰانِتٰاتٍ تٰائبٰاتْ(۴)


هر یکی با نازباز و هر یکی عاشق‌نواز

هر یکی شمعِ طراز(۵) و هر یکی صبحِ نجات


هر یکی بسته‌دهان و موشکاف اندر بیان

هر یکی شکّرستان و هر یکی کانِ نبات


جانِ کهنه می‌فشان و جانِ تازه می‌ستان

در فقیری می‌خرام و می‌ستان زیشان(۶) زکات


شیرِ جان زین مریمان خور چونکه زادهٔ ثانیی(۷)

تا چو عیسی فارغ آیی از بَنین(۸) و از بَنات(۹)


روز و شب را چون دو مجنون درکشان در سلسله(۱۰)

ای که هر روزت چو عید و هر شبت قدر و بَرات(۱۱)


چونکه شه بنمود رخ را، اسب شد همراهِ پیل

عقلِ مسکین گشت مات و جان میانِ برد و مات


عاشقان را وقتِ شورش ابله و شَبْشَبْ(۱۲) مبین

کوهِ جودی(۱۳) عاجز آید پیشِ ایشان در ثبات


جانِ جمله پیشه‌ها عشق است امّا آن‌که او

ترّه‌زارِ دل نبیند، درفتد در تُرّهات(۱۴)


من خمش کردم، چو دیدم خوش‌تر از خود ناطقی

پیشِ او میرم، بگویم: اُقْتُلُونی یٰا ثِقٰات(۱۵)


شمسِ تبریزی چو بگشاید دهانِ چون شِکَر

از طرب در جنبش آید هم رَمیم(۱۶) و هم رُفات(۱۷)


رو خمش کن، قول(۱۸) کم گو، بعد از این فعّال باش

چند گویی فاعلاتن فاعلاتن فاعلات؟



(۱) اَزرَق‌: آبی، نیلگون

(۲) تُتُق: خیمه، چادر بزرگ

(۳) اَزرَق‌تُتُق: کنایه از آسمان

(۴) مُسْلِمٰاتٍ مُؤمِنٰاتٍ قٰانِتٰاتٍ تٰائبٰاتْ: زنانى مسلمان، مؤمن، فرمانبردار، توبه‌كننده، اشاره به سورهٔ تحریم (۶۶)، آیهٔ ۵

(۵) طراز: نام شهری است در ترکستان. شمعِ طراز: کنایه از خوبرویان و معشوقانِ زیبا رخسار

(۶) زیشان: از ایشان

(۷) زادهٔ ثانی‌: کنایه از کسی که از ذهن متولد می‌شود و به بی‌نهایت و ابدیت زندگی (یا خداوند)، زنده می‌شود.

(۸) بَنین: پسران

(۹) بَنات: دختران

(۱۰) سلسله: زنجیر

(۱۱) بَرات: فرمان آزادی

(۱۲) شَبْشَبْ: مضطرب، شتاب‌زده

(۱۳) کوهِ جودی: نام کوهی که کشتی نوح بر آن نشست. اشاره به سورهٔ هود (۱۱)، آیهٔ ۴۴

(۱۴) تُرّهات: جمعِ تُرّهه، سخنان یاوه و بیهوده

(۱۵) اُقْتُلُونی یٰا ثِقٰات: ای یاران مورد اعتماد مرا بکشید، شعر حسین بن منصور حلّاج

(۱۶) رَمیم: پوسیده، اشاره به سورهٔ یس (۳۶)، آیهٔ ۷۸

(۱۷) رُفات: از هم‌ پاشیده، اشاره به سورهٔ اسراء (۱۷)، آیهٔ ۴۹ و ۹۸

(۱۸) قول: گفتار، تصنیف



قرآن کریم، سورهٔ تحریم (۶۶)، آیهٔ ۵


«… مُسْلِمَاتٍ مُؤْمِنَاتٍ قَانِتَاتٍ تَائِبَاتٍ … .»


«… زنانى مسلمان، مؤمن، فرمانبردار، توبه‌كننده، ….»


———


قرآن کریم، سورهٔ هود (۱۱)، آیهٔ ۴۴


«وَقِيلَ يَا أَرْضُ ابْلَعِي مَاءَكِ وَيَا سَمَاءُ أَقْلِعِي وَغِيضَ الْـمَاءُ وَقُضِيَ الْأَمْرُ وَاسْتَوَتْ عَلَى الْجُودِيِّ ۖ وَقِيلَ بُعْدًا لِلْقَوْمِ الظَّالِـمِينَ»


«و گفته شد: اى زمين آب خود فروبر و اى آسمان بازايست. 

آب فروشد و كار به پايان آمد و كشتى بر كوه جودى قرار گرفت و ندا آمد كه اى لعنت باد بر مردم ستمكاره.»


———


قرآن کریم، سورهٔ یس (۳۶)، آیهٔ ۷۸


«وَضَرَبَ لَنَا مَثَلًا وَنَسِيَ خَلْقَهُ ۖ قَالَ مَنْ يُحْيِي الْعِظَامَ وَهِيَ رَمِيمٌ»


«در حالى كه آفرينش خود را از ياد برده است، براى ما مَثَل مى‌زند كه چه كسى اين استخوانهاى پوسيده را زنده مى‌كند؟»


———


قرآن کریم، سورهٔ اسراء (۱۷)، آیهٔ ۴۹


«وَقَالُوا أَإِذَا كُنَّا عِظَامًا وَرُفَاتًا أَإِنَّا لَـمَبْعُوثُونَ خَلْقًا جَدِيدًا»


«گفتند: آيا اگر از ما استخوانى بماند و خاكى، باز هم با آفرينشى نو از قبر برمى‌خيزيم؟»



قرآن کریم، سورهٔ اسراء (۱۷)، آیهٔ ۹۸


«ذَٰلِكَ جَزَاؤُهُمْ بِأَنَّهُمْ كَفَرُوا بِآيَاتِنَا وَقَالُوا أَإِذَا كُنَّا عِظَامًا وَرُفَاتًا أَإِنَّا لَـمَبْعُوثُونَ خَلْقًا جَدِيدًا»


اين كيفر آنهاست، زيرا به آيات ما ايمان نياوردند و گفتند:

آيا چون ما استخوان شديم و خاكى، ما را به صورت تازه‌اى زنده مى‌كنند؟


———

———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۸۶


چون نداری تابِ ذاتش، چشم بگشا در صفات

چون نبینی بی‌جهت را، نورِ او بین در جهات


حوریان بین، نوریان بین، زیرِ این اَزرَق‌تُتُق

مُسْلِمٰاتٍ مُؤمِنٰاتٍ قٰانِتٰاتٍ تٰائبٰاتْ


هر یکی با نازباز و هر یکی عاشق‌نواز

هر یکی شمعِ طراز و هر یکی صبحِ نجات


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷


او فضولی بوده است از اِنقباض

کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۸۶


حوریان بین، نوریان بین، زیرِ این اَزرَق‌تُتُق

مُسْلِمٰاتٍ مُؤمِنٰاتٍ قٰانِتٰاتٍ تٰائبٰاتْ


———


قرآن کریم، سورهٔ تحریم (۶۶)، آیهٔ ۵


«… مُسْلِمَاتٍ مُؤْمِنَاتٍ قَانِتَاتٍ تَائِبَاتٍ … .»


«… زنانى مسلمان، مؤمن، فرمانبردار، توبه‌كننده، ….»


———


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۰۵۱


چون نبودی فانی اندر پیشِ من

فضل آمد مر تو را گردن زدن


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۵۸


هم‌چنین جویایِ درگاهِ خدا

چون خدا آمد، شود جوینده لا


گرچه آن وصلت بقا اندر بقاست

لیک زَاوّل آن بقا اندر فناست


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۶۰


سایه‌هایی که بُوَد جویایِ نور

نیست گردد چون کند نورش ظهور


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۳۰


چون نمُردی، گشت جان کندن دراز

مات شو در صبح، ای شمعِ طَراز


تا نگشتند اخترانِ ما نهان

دان که پنهان است خورشیدِ جهان


———


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۹۲۸


ظاهرش مرگ و، به باطن زندگی

ظاهرش اَبتَر، نهان پایندگی‌‌


اَبتَر: دُم‌بریده، ناقص


———


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۹۶۶


چون که اندر مرگ بیند صد وجود

همچو پروانه بسوزاند وجود


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۹۵۱


مرگ، شیرین گشت و نَقلم زین سرا

چون قفس هَشتن، پریدن، مرغ را


نَقل: انتقال یافتن

هَشتن: رها کردن


———


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۵۴۱


مرغ، کو اندر قفس زندانی است

 می‌‌نجوید رَستن، از نادانی است‌‌


روح‌هایی کز قفس‌ها رَسته‌‌اند

انبیایِ رهبرِ شایسته‌‌اند


رَستن: رها شدن، آزاد شدن


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۱۷۳


جنسِ ما چون نیست جنسِ شاهِ ما

مایِ ما شد بهرِ مایِ او فنا


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۴۲


چونکه کشته گردد این جسمِ گران

زنده گردد هستیِ اسراردان‏


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۶۵


همرهِ غم باش، با وحشت بساز

می‏‌طلب در مرگِ خود عُمرِ دراز


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۲۷۲


مرگِ ‌پیش از مرگ، اَمن است ای فَتیٰ

این چنین فرمود ما را مُصطفیٰ


فتیٰ: جوان‌مرد، جوان


———


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۲۰


تلخ کِی باشد کسی را کِش بَرَند

از میانِ زهرِ ماران سویِ قند؟


———


جان مجرّد گشته از غوغایِ تن

می‌پَرَد با پَرِّ دل، بی‌پایِ تن


مجرّد: تنها


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۵۹۳


پس رِجال از نَقلِ عالَم شادمان

وز بقایش شادمان این کودکان


رِجال: مراد از تمامی انسان‌های به‌حضوررسیده چه زن و چه مرد


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۴۴


جانْش را این دَم به بالا مَسکنی‌ست

گر بمیرد، روحِ او را نقل نیست


———


زآنکه پیش از مرگ، او کرده‌ست نَقل

این به مُردن فهم آید، نه به عقل


نقل: منتقل شدن، نقل کردن، گذر کردن


———


ولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۵۴


بهرِ این گفت آن رسولِ خوش‌پیام

رمزِ مُوتُوا قَبْلَ مَوْتٍ یاٰ کِرام


کِرام: بزرگواران



حدیث

 

«مُوتُوا قَبْلَ اَنْ تَمُوتُوا.»

 

 «بمیرید پیش از آن‌که بمیرید.»


———


همچنانکه مُرده‌ام من، قَبلِ موت

زآن طرف آورده‌ام این صیت و صوت


موت: مرگ

صیت: شهرت


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۵۸


همچنین جویایِ درگاهِ خدا

چون خدا آمد، شود جوینده لا


گرچه آن وصلت بقا اندر بقاست

لیک ز اوّل آن بقا، اندر فناست


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۹۸


این چنین معدوم کو از خویش رفت

بهترینِ هست‌ها افتاد و زَفت


معدوم: از بین رفته شده

زَفت: فربه و بزرگ


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۳۰


از مات تو قوتی کن، یاقوت شو او را تو

تا او تو شوی، تو او، این حِصن و مَفَر باشد


قوت: غذا، طعام

حِصن: قلعه، پناهگاه

مَفَر: گریزگاه، پناهگاه


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۸۷


چون چنین بُردی‌ست ما را بَعدِ مات

راست آمد اِنَّ فی قَتْلی حَیاٰت


اِنَّ فی قَتْلی حَیاٰت: همانا در مرگ من زندگی است.


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۷


در بلا هم می‏‌چشم لذّاتِ او

ماتِ اویم، ماتِ اویم، ماتِ او


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۱۰


گفت: دردَت چینَم، او خود دُرد بود

مات بود، ارچه به ظاهر بُرد بود


دُرد: ناخالصی‌ها و موادِ ته‌نشین‌شدهٔ مایعات به‌ویژه شراب


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۶۸۵


چون شکسته‌‌دل شدی از حالِ خویش

جابِرِ اشکستگان دیدی به پیش


جابِر: شکسته‌بند، از نام‌های خداوند


———


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۸۲


چون شکسته‌بند آمد دستِ او

پس رفو باشد یقین اشکستِ او


شكسته‌بند: به‌معنىِ جبّار، يكى از اسماءالله است.

رفو: دوختن پارگی‌ها چنان‌‌که ظاهراً معلوم نباشد.


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۷


عیب کردن خویش را دارویِ اوست

چون شکسته گشت، جای اِرْحَمُواست‏


گر همان عیبت نبود، ایمن مباش

بو‌ک آن عیب از تو گردد نیز فاش‏


اِرْحَمُوا: فعل امر به‌معنیِ رحم کنید.

بوک: بُوَد که، باشد که


حدیث


«اِرْحَمُوا تُرحَمُوا.»


«رحم کنید، تا بر شما رحم شود.»


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۷۵۷


چون شکسته می‌رهد، اِشکسته شُو

اَمن در فقر است، اندر فقر رُو


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۷۲۳

 

هزار ابر عنایت بر آسمان رضاست

اگر ببارم، از آن ابر بر سَرَت بارم


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۴۴


دَمِ او جان دَهَدَت رُو ز نَفَخْتُ بپذیر

کارِ او کُنْ فَیکون‌ است نه موقوفِ عِلَل


نَفَخْتُ: دمیدم.

عِلل: اسباب و علت‌های ذهنی


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۶۱۹


حاکم است و یَفْعَل‌ُاللَّـه ما یَشا

او ز عینِ درد انگیزد دوا


«زیرا حق تعالی حاکم و فرمانروای جهان است و او هر چه خواهد همان کند.

چنانکه از ذات درد و مرض، دوا و درمان می آفریند.»


———


قرآن كريم، سورهٔ ابراهيم (۱۴)، آیهٔ ۲۷


«…وَ يَفْعَلُ اللَّـهُ مَا يَشَاءُ.»


 «…خدا هرچه خواهد همان مى‌كند.»


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۸۶


ای مُعافِ یَفْعَلُ‌اللَّـه ماٰ یَشا

بی‏‌مُحابا رو زبان را بَرگُشا


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۹۷


تو مگو همه به جنگند و ز صلحِ من چه آید

تو یکی نِه‌ای هزاری، تو چراغِ خود برافروز


———


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۱۱


مُرده باید بود پیش حکمِ حق

تا نیاید زخم، از رَب‌ُّالْفَلَق


رَب‌ُّالْفَلَق: پروردگار آفریدگان، پروردگار بامدادان، اشاره به سورهٔ فلق(۱۱۳)


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۰۵۳


با عاشقان نشین و همه عاشقی گُزین

با آن‌که نیست عاشق یک دَم مشو قَرین‎


ور زآن‌که یار پردهٔ عزّت فروکشید

آن را که پرده نیست بر او، رویِ او ببین


آن روی بین که بر رُخَش آثارِ رویِ اوست

آن را نگر که دارد خورشید بر جَبین


گُزین: انتخاب کن، برگزین، فعلِ امر از مصدرِ گُزیدن

قَرین: نزدیک، یار، همدم

جَبین: پیشانی


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۵۹


ننگرم کس را و گر هم بنگرم

او بهانه باشد و، تو مَنْظَرم


مَنْظَر: جای نگریستن و نظر انداختن


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۰۱


اَمرِ غُضُّوا غَضَّةً أبصارَکُمْ

هم شنیدی، راست ننهادی تو سُم


«با اینکه این فرمانِ خدا را شنیدی که «چشمانِ خود را از نارواها فروبندید.»ولی باز درست گام برنداشتی.»


———


قرآن کریم، سورهٔ نور (۲۴)، آیهٔ ۳۰


«قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ … .»


«به مردان مؤمن بگو كه چشمان خويش را از نارواها فروگيرند … .»


———


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۷۱۴


لوله‌‌ها بربند و پُر دارش ز خُم

گفت: غُضُّوا عَنْ هَوا أبصارکُمْ‌‌


غُضُّوا عَنْ هَوا أبصارکُمْ‌‌: دیدگانتان را از هوی و هوس فروبندید.


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ٣٣۵۴


گرچه دوری، دور می‌جُنبان تو دُم

حَیثُ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُمْ


«گر‌چه در ذهن هستی و از او دوری، از دور دُمِ آشنایی با او (از جنسِ او بودن) را به حرکت دَر‌آور.

به این آیهٔ قرآن توجه کن که می‌گوید: در هر‌جا که هستی روی به او کن.»


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۴۵


حَیْثُ ما کُنْتُم فَوَلُّوا وَجْهَکُم

نَحْوَهُ هٰذَا الَّذی لَمْ یَنْهَکُم


«در هر وضعیتی هستید روی خود را به‌سویِ آن وحدت و یا آن سلیمان بگردانید

که این چیزی است که خدا شما را از آن باز نداشته‌ است.»


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۲۴


رُو اَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّار باش

خاک بر دلداریِ اَغیار پاش


«برو نسبت‌به کافران سخت و باصلابت باش و بر سر عشق و دوستی نامحرمانِ بَدنَهاد، خاک بپاش.»


بر سرِ اَغیار چون شمشیر باش

هین مکُن روباه‌بازی، شیر‌ باش


اَغْیار: جمع غیر، نامحرمان، من‌های ذهنی


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۱۵۲


وآن گنه در وی ز جنسِ جُرمِ توست

باید آن خو را ز طبعِ خویش شُست


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۱۰۸


بادْ تُند است و چراغم اَبْتَری

زو بگیرانم چراغِ دیگری


اَبْتَر: ناقص و به‌دردنخور


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۱۱۲


او نکرد این فهم، پس داد از غِرَر

شمعِ فانی را به فانیی دِگر


غِرَر: جمع غِرَّه به‌معنی غفلت و بی‌خبری و غرور

فانی: زوال‌پذیر، هالِک، ناپایدار


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢٢۶٩


دل نباشد غیرِ آن دریایِ نور

دل نظرگاهِ خدا وآن‌گاه کور؟!


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۳


دل تو این آلوده را پنداشتی

لاجَرَم دل ز اهلِ دل برداشتی


لاجَرَم: به‌ناچار


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۷۲

 

دل محیط ا‌‌‌‌ست اندرین خِطّهٔ وجود

زر همی‌‌افشانَد از احسان و جود

 

خِطّه: سرزمین


———


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم بیت ۸۸۱


صد جَوالِ زر بیآری ای غَنی

حق بگوید دل بیار ای مُنحَنی


جَوال: کیسۀ بزرگ از نخ ضخیم یا پارچۀ خشن که برای حمل بار درست می‌کردند، بارجامه.

مُنحَنی: خمیده، خمیده‌قامت، بیچاره و درمانده


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۸۶


چون نداری تابِ ذاتش، چشم بگشا در صفات

چون نبینی بی‌جهت را، نورِ او بین در جهات


حوریان بین، نوریان بین، زیرِ این اَزرَق‌تُتُق

مُسْلِمٰاتٍ مُؤمِنٰاتٍ قٰانِتٰاتٍ تٰائبٰاتْ


هر یکی با نازباز و هر یکی عاشق‌نواز

هر یکی شمعِ طراز و هر یکی صبحِ نجات


———


بیت ۳ و ۴


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۸۶


هر یکی با نازباز و هر یکی عاشق‌نواز

هر یکی شمعِ طراز و هر یکی صبحِ نجات


هر یکی بسته‌دهان و موشکاف اندر بیان

هر یکی شکّرستان و هر یکی کانِ نبات


———


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۹۴


بر سرِ عیسیٰ نهاده تَنگِ بار

خر سِکیزه می‌زند در مَرغزار


سِکیزه: جُفتَک

مَرغزار: سبزه‌زار


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۶۶


این سگان کرَّاند زَامرِ اَنصِتوا

از سَفَه، وَع‌وَع‌کنان بر بَدرِ تو


اَنصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید.

سَفَه: حماقت، ابلهی، نادانی

وَع‌وَع‌کنان: بانگ سگ و گرگ

بَدر: ماهِ کامل، ماهِ شبِ چهارده


———


بیت ۵


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۸۶


جانِ کهنه می‌فشان و جانِ تازه می‌ستان

در فقیری می‌خرام و می‌ستان زیشان زکات


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۲۷۰


پندِ من بشنو که تن بندِ قَوی‌ست

کُهنه بیرون کُن، گرت مَیلِ نُوی‌ست


———


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۲۴۱


این جهان نفی است، در اثبات جو

صورتت صِفْر است، در مَعنیت جو


جانِ شورِ تلخ، پیشِ تیغ بَر

جانِ چون دریایِ شیرین را بخر


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۷۵۷


چون شکسته می‌رهد، اِشکسته شُو

اَمن در فقر است، اندر فقر رُو


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۷۲


چون نکردی هیچ سودی زین حِیَل

ترک حیلت کن که پیش آید دُوَل


حیَل: حیلت‌ها

دُوَل: جمع دولت


———


چون یکی لحظه نخوردی بَر ز فَن

ترک فن گو، می‌طلب رَبُ المِنَن


بَر: میوه

رَبُ المِنَن: پروردگار نعمت‌ها، از نام‌های خداوند


———


چون مبارک نیست بر تو این علوم

خویشتن گولی کن و، بگذر ز شوم


گول: نادان، احمق

شوم: نحسی


———


چون ملایک گو که لا عِلْمَ لَنا

یا الهی، غَیْرَ ما عَلَّمْتَنا


«مانند فرشتگان بگو: «خداوندا، ما را دانشی نیست جز آنچه خود به ما آموختی.»»


———


قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۳۲


« قَالُوا سُبْحَانَکَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ.»


« گفتند: منّزهى تو. ما را جز آنچه خود به ما آموخته‌اى دانشى نيست. تويى داناى حكيم.»


———


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۰۹


تازه می‌گیر و کهن را می‌سپار

که هر امسالت فزون است از سه پار


پار: سال گذشته


———


بیت ۵


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۸۶


جانِ کهنه می‌فشان و جانِ تازه می‌ستان

در فقیری می‌خرام و می‌ستان زیشان زکات


———


بیت ۶


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۸۶


شیرِ جان زین مریمان خور چونکه زادهٔ ثانیی

تا چو عیسی فارغ آیی از بَنین و از بَنات


———


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۱۵


بُرجِ زندان را شکست اَرکانیی

هیچ ازو رنجد دل ِزندانیی؟


اَرکانی: در این‌جا یعنی کسی که از جنس زندگی است.


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۰۳۴


این عجب که جان به زندان اندر است

وآنگهی مفتاحِ زندانش به دست


مفتاح: کلید


———


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ١۶۴۰


طفلِ جان از شیرِ شیطان باز کُن

بعد از آنَش با مَلَک انباز کُن


انباز: شریک


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۰۲۹


ای عاشقِ موفّق، وی صادقِ مصدّق

می‌بایدت چو گردون بر قطبِ خود تنیدن


در بی‌خودی تو خود را می‌جوی تا بیابی

زیرا فراق صعب است، خاصه ز حق بریدن


لب را ز شیرِ شیطان می‌کوش تا بشویی

چون شسته شد، توانی پستانِ دل مکیدن


قطب: میلهٔ ثابت در سنگ زیرین آسیا که سنگ رویی آسیا به دور آن می‌چرخد.

صعب: دشوار، مشکل


———


بیت ۶


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۸۶


شیرِ جان زین مریمان خور چونکه زادهٔ ثانیی

تا چو عیسی فارغ آیی از بَنین و از بَنات


———


بیت ۷


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۸۶


روز و شب را چون دو مجنون درکشان در سلسله

ای که هر روزت چو عید و هر شبت قدر و بَرات


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۵۹


ننگرم کس را و گر هم بنگرم

او بهانه باشد و، تو مَنْظَرم


عاشقِ صُنعِ تواَم در شُکر و صبر

عاشقِ مصنوع کِی باشم چو گَبر؟


مَنْظَر: جای نگریستن و نظر انداختن

صُنع: قدرت آفریدگاری، آفریدن

شُکر و صبر: در این‌جا کنایه از نعمت و بلاست.

گبر: کافر


———


بیت ۷


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۸۶


روز و شب را چون دو مجنون درکشان در سلسله

ای که هر روزت چو عید و هر شبت قدر و بَرات


———


بیت ۸


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۸۶


چونکه شه بنمود رخ را، اسب شد همراهِ پیل

عقلِ مسکین گشت مات و جان میانِ برد و مات


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۸۷


چون چنین بُردی‌ست ما را بَعدِ مات

راست آمد اِنَّ فی قَتْلی حَیاٰت


اِنَّ فی قَتْلی حَیاٰت: همانا در مرگ من زندگی است.


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۵۸


هم‌چنین جویایِ درگاهِ خدا

چون خدا آمد، شود جوینده لا


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ٢٣٧٢


چو رُخِ شاه بدیدی، برو از خانه چو بَیذَق

رُخِ خورشید چو دیدی، هله گم شو چو ستاره


چو بدآن بنده‌نوازی، شده‌ای پاک و نمازی

همگان را تو صلا گو چو مؤذّن ز مناره


تو در این ماه نظر کن، که دلت روشن از او شد

تو در این شاه نگه کن، که رسیده‌است سواره


بیذَق: پیادۀ بازی شطرنج، سرباز پیاده

صَلا: دعوت عمومی


———


بیت ۸


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۸۶


چونکه شه بنمود رخ را، اسب شد همراهِ پیل

عقلِ مسکین گشت مات و جان میانِ برد و مات


———


بیت ۹


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۸۶


عاشقان را وقتِ شورش ابله و شَبْشَبْ مبین

کوهِ جودی عاجز آید پیشِ ایشان در ثبات


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۶۸


مانع آید از سخن‌هایِ مهم

انبیا بردند امرِ فَاسْتَقِمْ


فاسْتَقِم: پس استقامت کن.


———


قرآن کریم، سورهٔ شورى (۴۲)، آیهٔ ۱۵


  «… وَاسْتَقِمْ … .»


 «… پايدارى ورز … .»

«… استقامت کن … .»


———


قرآن کریم، سورهٔ هود (۱۱)، آیهٔ ۱۱۲


«فَاسْتَقِمْ كَمَا أُمِرْتَ وَمَنْ تَابَ مَعَكَ وَلَا تَطْغَوْا إِنَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ.»


«همراه با آنان كه با تو رو به خدا كرده‌اند، همچنان كه مأمور شده‌اى ثابت‌قدم باش.

و طغيان مكنيد كه او به هر كارى كه مى‌كنيد بيناست.»


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۰۲۸


بهرِ اظهار است این خلقِ جهان

تا نمانَد گنجِ حکمت‌ها نهان


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۶۸۵


چون شکسته‌‌دل شدی از حالِ خویش

جابِرِ اشکستگان دیدی به پیش

 

جابِر: شکسته‌بند، از نام‌های خداوند


———


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۸۲


چون شکسته‌بند آمد دستِ او

پس رفو باشد یقین اشکستِ او


رفو:‌ مَجاز از درست و اصلاح کردن


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۳۷


عیب کردن خویش را دارویِ اوست

چون شکسته گشت، جای اِرْحَمُواست‏


اِرْحَمُوا: فعل امر به‌معنیِ رحم کنید.


———


حدیث


«اِرْحَمُوا تُرحَمُوا.»


«رحم کنید، تا بر شما رحم شود.»


———


بیت ۹


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۸۶


عاشقان را وقتِ شورش ابله و شَبْشَبْ مبین

کوهِ جودی عاجز آید پیشِ ایشان در ثبات



———


بیت ۱۰


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۸۶


جانِ جمله پیشه‌ها عشق است امّا آن‌که او

ترّه‌زارِ دل نبیند، درفتد در تُرّهات


———


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۴۲


قُلْ اَعُوذَت خوانْد باید کِای اَحَد

هین ز نَفّاثات، افغان وَز عُقَد


«در اینصورت باید سوره قُل اَعوذُ را بخوانی و بگویی که ای خداوند یگانه، به فریاد رس از دست این دمندگان و این گره‌ها.»


قُلْ: بگو

اَعُوذُ: پناه می‌برم

نَفّاثات: بسیار دمنده

عُقَد: جمعِ عقده، گره‌ها


————


می‌دمند اندر گِرِه آن ساحرات

اَلْغیاث اَلْمُستغاث از بُرد و مات


«آن زنان جادوگر در گره‌های افسون می‌دمند.

ای خداوندِ دادرس به فریادم رس از غلبهٔ دنیا و مقهور شدنم به دست دنیا.»


اَلْغیاث: کمک، فریادرسی

اَلْمُستغاث: فریادرس، کسی که به فریادِ درماندگان رسد. از نام‌های خداوند


———


لیک برخوان از زبانِ فعل نیز

که زبانِ قول سُست است ای عزیز


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۰۴


زین کَشِش‌ها ای خدایِ رازدان

تو به جذبِ لطفِ خودْمان دِهْ امان


غالبی بر جاذبان، ای مشتری

شاید ار درماندگان را واخَری


غالب: چیره

شاید: شایسته است.


———


بیت ۱۱


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۸۶


من خمش کردم، چو دیدم خوش‌تر از خود ناطقی

پیشِ او میرم، بگویم: اُقْتُلُونی یٰا ثِقٰات


———


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۱۶


گَر بِپَرّانیم تیر، آن نی زِ ماست

ما کَمان و تیراَنْدازَش خداست


———


قرآن کریم، سورهٔ انفال (۸)، آیهٔ ۱۷


 «... وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ ... .»


«… و آن‌گاه که تیر می‌انداختی، تو تیر نمی‌انداختی، خدا بود که تیر می‌انداخت … .»


———


بیت ۱۲


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۸۶


شمسِ تبریزی چو بگشاید دهانِ چون شِکَر

از طرب در جنبش آید هم رَمیم و هم رُفات


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۵۹


گرچه آن وصلت بقا اندر بقاست

لیک زَاوّل آن بقا اندر فناست


———


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۸۰۷


در فناها این بقا را دیده‌ای

بر بقایِ جسم چون چَفسیده‌ای؟


چَفسیده‌ای: چسبیده‌ای.


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٣٨٣٨


آزمودم مرگِ من در زندگی‌ست

چون رَهَم زین زندگی، پایندگی‌ست


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۵۰۳


این همی‌‌گوید ‌که ‌آن ضال ‌است ‌و‌ گم

بی‌خبر از حالِ او، وَز امرِ قُمْ


ضال: گمراه


———


قرآن کریم، سورهٔ مدثر (۷۴)، آیهٔ ۲


«قُمْ فَأَنْذِرْ»


«برخيز و بيم ده.»


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ١۴۵۶


هین قُمِ‌ اللَّیْلَ که شمعی، ای هُمام

شمع اندر شب بُوَد اندر قیام


«به‌هوش باش ای جوانمرد، در شبِ ذهن و دنیا به خواب همانیدگی‌ها نرو و بیدار بمان،

زیرا شمع حضورت با فضای گشوده‌شده در تاریکیِ این شب باید شروع به قیام کند و فروزان باشد.»


———


قرآن کریم، سورهٔ مزمل (۷۳)، آیهٔ ۱-۲


«يَا أَيُّهَا الْمُزَّمِّلُ.»


«اى جامه بر خود پيچيده.»


«قُمِ اللَّيْلَ إِلَّا قَلِيلًا.»


«شب را زنده بدار، مگر اندكى را.»


———


بیت ۱۲


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۸۶


شمسِ تبریزی چو بگشاید دهانِ چون شِکَر

از طرب در جنبش آید هم رَمیم و هم رُفات


———


بیت ۱۳


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۸۶


رو خمش کن، قول کم گو، بعد از این فعّال باش

چند گویی فاعلاتن فاعلاتن فاعلات؟


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵٠٠


درگذر از فضل و از جَلدی و فن

کارْ خدمت دارد و خُلقِ حَسَن


جَلدی: چابکی، چالاکی


———


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۴۷


گر توکّل می‌کنی، در کار کن

کِشت کن، پس تکیه بر جَبّار کن


جبّار: از نام‌های خداوند


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ٢٠۶٢


خامُشی بحر است و گفتن هم‌چو جو

بحر می‌جویَد تو را، جو را مجو


بحر: دریا


———


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۵۸


همچو یوسف که درونِ قعرِ چاه

کشف شد پایانِ کارش از اِله



قرآن کریم، سورهٔ یوسف (۱۲)، آیهٔ ۱۵


«فَلَمَّا ذَهَبُوا بِهِ وَأَجْمَعُوا أَنْ يَجْعَلُوهُ فِي غَيَابَتِ الْجُبِّ وَأَوْحَيْنَا إِلَيْهِ لَتُنَبِّئَنَّهُمْ بِأَمْرِهِمْ هَٰذَا وَهُمْ لَا يَشْعُرُونَ.»


«چون او را بردند و هماهنگ شدند كه در عمق تاريک چاهش بيفكنند،

به او وحى كرديم كه ايشان را از اين كارشان آگاه خواهى ساخت و خود ندانند.»


———


هر که را فتح و ظفر پیغام داد

پیشِ او یک شد مُراد و بی‌مُراد

 

هر که پایَندانِ وَی شد وصلِ یار

او چه ترسد از شکست و کارزار؟

 

چون یقین گشتش که خواهد کرد مات

فوتِ اسب و پیل هستش تُرَّهات


فتح: گشایش و پیروزی

 ظَفَر: پیروزی، کامروایی

پایَندان: ضامن، کفیل

تُرَّهات: سخنانِ یاوه و بی‌ارزش، جمع تُرَّهه؛ در این‌جا به معنی بی‌ارزش و بی‌اهمیت


———

 

گر بَرَد اسبش هرآنکه اسب‌جوست

اسب رُو گو، نه که پیش‌آهنگ اوست؟

 

مرد را با اسب کِی خویشی بُوَد؟

عشقِ اسبش از پیِ پیشی بُوَد

 

بهرِ صورت‌ها مَکَش چندین زَحیر

بی‌صُداعِ صورتی، معنی بگیر


زَحیر: ناله‌ای که از خستگی و آزردگی بر‌آید.

صُداع: سردرد، زحمت


———

 

هست زاهد را غمِ پایانِ کار

تا چه باشد حالِ او روزِ شمار؟

 

عارفان، ز آغاز گشته هوشمند

از غم و احوالِ آخِر فارغ‌اند

 

بود عارف را همین خوف و رجا

سابقه‌دانیش، خورد آن هر دو را


خوف و رَجا: بیم و امید


———

 

دید، کو سابق زراعت کرد ماش

او همی‌داند چه خواهد بود چاش

 

عارف است و باز رَست از خوف و بیم

های‌هو را کرد تیغِ حق دو نیم

 

بود او را بیم و اومید از خدا

خوف فانی شد، عِیان گشت آن رَجا


چاش: محصول

های‌هو: هیاهو


———

 

چون شکست او گوهرِ خاص آن زمان

زآن امیران خاست صد بانگ و فغان

 

کاین چه بی‌باکی‌ است؟ والله کافر است

هر که این پُرنور گوهر را شکست

 

وآن جماعت جمله از جهل و عَما

درشکسته دُرِّ امرِ شاه را


خاستن: بلند‌شدن، بر‌پا‌شدن، بر‌خاستن

عَما: کوری


———

 

قیمتی‌گوهر نتیجهٔ مِهر و وُد

بر چنان خاطر چرا پوشیده شد؟


وُدّ: دوستی


———

  

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۷۵


«تشنیع زدنِ اُمرا بر اَیاز که چرا شکستن؟ و جواب دادنِ ایاز ایشان را»

 

گفت ایاز: ای مهترانِ نامور

امرِ شه بهتر به قیمت یا گهر


امرِ سلطان بِهْ بُوَد پیشِ شما

یا که این نیکوگُهَر؟ بهرِ خدا

 

ای نظرتان بر گُهَر بر شاه نَه

قبله‌تان غول‌ست و جادهٔ راه نَه


مِهتران: بزرگان

نامور: نامدار، مشهور


———

 

من ز شَه بر می‌نگردانم نظر

من چو مُشرِک روی نآرَم با حَجَر

 

بی‌گُهَر جانی که رنگین سنگ را

برگُزیند، پس نهد شاهِ مرا

  

پشت سویِ لُعبتِ گلرنگ کُن

عقل در رنگ‌آورنده دَنگ کُن


حَجَر: سنگ

لُعبتِ: بازیچه، بت

دَنگ: ابله، احمق، مبهوت


———


 مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۶۲


«فَسْخُ عَزایِمَ وَ نَقْضُهاٰ، جهتِ باخبر کردنِ آدمی را از آنکه مالک و قاهر اوست و گاه‌گاه عزِم او را فسخ ناکردن و نافذ داشتن،

تا طمعِ او را بر عزم کردن دارد تا باز عزمش را بشکند، تا تنبیه بر تنبیه بود.»


فَسْخُ عَزایِمَ وَ نَقْضُهاٰ: برهم زدن و گسستن اراده‌ها و تصمیم‌ها



 عزم‌ها و قصدها در ماجَرا

گاه‌گاهی راست می‌آید تو را


تا به طَمْعِ آن دلت نیّت کند

بارِ دیگر نیّتت را بشکند


طَمْع: زیاده‌خواهی، حرص، آز


———


ور به کلّی بی‌مرادت داشتی

دل شدی نومید، اَمَل کی کاشتی؟


ور نکاریدی اَمَل، از عوری‌اش

کِی شدی پیدا بر او مَقهوری‌اش؟


عوری: برهنگی

مقهوری: مقهور بودن، شکست‌خوردگی، مخالف قهّار

اَمَل: آرزو


———


عاشقان از بی‌مرادیِ‌هایِ خویش

باخبر گشتند از مولایِ خویش


بی‌مرادی شد قَلاووزِ بهشت

حُفَّتِ الْجَنَّة شنو ای خوش‌سرشت


که مراداتت همه اِشکسته‌پاست

پس کسی باشد که کامِ او رَواست؟


قَلاووز:‌ پیشآهنگ، پیشرو لشکر


———


حدیث نبوی


«حُفَّتِ الْجَنَّةُ بِالْمَكَارِهِ وَحُفَّتِ النَّارُ بِالشَّهَوَاتِ.»


«بهشت در چیزهای ناخوشایند پوشیده شده و دوزخ در شهوات.»


———


پس شدند اشکسته‌اش آن صادقان

لیک کو خود آن شکستِ عاشقان؟

 

عاقلان، اشکسته‌اش از اضطرار

عاشقان، اِشکسته با صد اختیار


عاقلانش، بندگانِ بندی‌اند

عاشقانش، شِکّری و قندی‌اند


———


اِئْتیِاٰ کَرْهاً مهارِ عاقلان

اِئْتِیاٰ طَوْعاً بهارِ بیدلان


«از روی کراهت و بی‌میلی بیایید، افسار عاقلان است، اما از روی رضا و خرسندی بیایید، بهار عاشقان است.»


———


قرآن كريم، سورهٔ فصّلت(۴۱)، آيهٔ ۱۱


« ثُمَّ اسْتَوَىٰ إِلَى السَّمَاءِ وَهِيَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ.»


«سپس به آسمان پرداخت و آن دودى بود. پس به آسمان و زمين گفت: خواه يا ناخواه بياييد. گفتند: فرمانبردار آمديم.»


———


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۰


زهد و پیری، ضعف بر ضعف آمده

واندر آن زُهدش گشادی ناشده

 

رنج دیده، گنج نادیده ز یار

کارها دیده، ندیده مزدِ کار

 

یا نبود آن کارِ او را خود گُهَر

یا نیامد وقتِ پاداش از قَدَر


———

 

یا که بود آن سعی چون سعیِ جُهود

یا جزا وابستهٔ میقات بود


———

 

مر وَرا درد و مصیبت این بس است

که درین وادیِّ پُرخون بی‌کس است

 

چشم پُردرد و نشسته او به کُنج

رُو تُرُش کرده، فرو افکنده لُنج

 

نه یکی کَحّال، کاو را غم خورَد

نیش، عقلی که به کُحْلی پی بَرَد


لُنج: لب

کَحّال: طبیب چشم در دوران پیشین، چشم پزشک، کسی که به چشم‌ها سرمه می‌کشید.

نیش: مخفّفِ نی‌اش، یعنی نیست او را، ندارد

کُحل: سرمه، سرمه کشیدن


———

 

اجتهادی می‌کند با حَرْز و ظن

کار، در بوک است تا نیکو شدن

 

زان رَهَش دور است تا دیدارِ دوست

کاو نجویَد، سَر، رئیسیش آرزوست


حَرْز: حدس، تخمین

بوک: باشد که، کاش

رئیسی: ریاست


———

 

ساعتی او با خدا اندر عِتاب

که نصیبم رنج آمد زین حساب

 

ساعتی با بختِ خود اندر جدال

که همه پَرّان و ما ببْریده بال

 

هر که محبوس است اندر بو و رنگ

گرچه در زُهدست، باشد خُوش تنگ


عِتاب: ملامت کردن، سرزنش

خُوش تنگ: مخفّفِ خوی‌اش تنگ است.


———

 

تا برون ناید ازین ننگین مُناخ

کِی شود خُویَش خوش و صدرَش فَراخ؟

 

زاهدان را در خلا پیش از گشاد

کارد و اُستُرّه نشاید هیچ راد

 

کز ضَجَر خود را بدرّاند شکم

غصّهٔ آن بی‌مُرادی‌ها و غم



مُناخ: خوابگاه شتر، در اینجا به‌معنی حصار

اُستُره: تیغ سلمانی، تیغ سَرتراشی

ضَجَر: دلتنگی


———

———


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۳۵


«انداختنِ مُصطفیٰ‌ عَلَیه‌السَّلام، خود را از کوهِ حِریٰ از وحشتِ دیر نمودنِ جبرئیل علیه‌السَّلام،

و نمودنِ جبرئیل علیه‌السَّلام، خود را به وی که مَیَنداز که تو را دولت‌ها در پیش است.»

 

مصطفیٰ را هَجْر چون بفراختی

خویش را از کوه می‌انداختی

 

تا بگفتی جبرئیلش: هین مکن

که تو را بس دولت است از امرِ کُن

 

مصطفیٰ ساکن شدی ز انداختن

باز هِجران آوریدی تاختن


هَجْر: دوری



 قرآن کریم، سوره یس (۳۶)، آیهٔ ۸۲


«إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»


«چون بخواهد چيزى را بيافريند، فرمانش اين است كه مى‌گويد: موجود شو، پس موجود مى‌شود.»


———

 

باز خود را سرنگون از کوه، او

می‌فکندی از غم و اندوه او

 

باز خود پیدا شدی آن جبرئیل

که مکن این، ای تو شاهِ بی‌بدیل

 

همچنین می‌بود تا کشفِ حجاب

تا بیابید آن گهر را او ز جیب


بی‌بدیل: بی‌نظیر


———

 

بهرِ هر محنت چو خود را می‌کُشند

اصلِ محنت‌هاست این، چونش کَشَند؟

 

از فدایی مردمان را حیرتی‌ست

هر یکی از ما فِدای سیرتی‌ست

 

ای خُنُک آن‌که فدا کرده‌ست تن

بهرِ آنک ارزد فدایِ آن شدن


محنت: رنج

چونش کَشَند: چگونه تحملش می‌کنند؟

آنک: آن‌که


———

 

هر یکی چونکه فداییِّ فنی‌ست

کاندر آن رَه صرفِ عُمر و کُشتنی‌ست

 

کُشتنی اندر غروبی یا شُروق

که نه شایق مانَد آنگه نه مَشوق

 

باری این مُقبِل فدایِ این فن است

کاندر او صد زندگی در کُشتن است


شایق: مشتاق، در این‌جا به‌معنی عاشق

مَشوق: هرآن‌چه مورد اشتیاق است. در این‌جا به‌معنی معشوق

مُقبِل: خوش‌اقبال، نیک‌بخت


———

 

عاشق و معشوق و عشقش بر دوام

در دو عالَم بهره‌مند و نیک‌نام


———

 

یا کِرامی اِرْحَموا اَهْل‌َالْهَویٰ

شَأْنُهُمْ وِرْدُالتَّویٰ بَعْدُالتَّویٰ


«ای یاران بزرگوارم بر عُشّاق رحم آرید، زیرا کار آنان این است که از هر مرگ به مرگی دیگر درآیند.»


———




Comments

Be the first to comment

Sign in to post comments.
Parviz Shahbazi - پرویز شهبازی
GanjeHozour #1067 audio Program
برنامه صوتی شماره ۱۰۶۷ گنج حضور
Category:
برنامه های صوتی گنج حضور
برنامه های صوتی ۱۱۰۰ - ۱۰۰۱
Views: 162
Submitted by: admin, Nov 04 2026






حمایت گنج حضور


 بیننده عزیز برنامه گنج حضور:

  با سلام و احوالپرسی، با تشکر و قدردانی ازشما که این برنامه را تماشا می کنید، از شما تقاضا  داریم که عضو خانواده گنج حضور شوید و به هر اندازه که می توانید و می خواهید این برنامه و تلویزیون را ،هر ماهه، حمایت مالی کنید. لطفاً به این امر مهم توجه فرمایید که برای ادامه خدمات  فرهنگی این تلویزیون حمایت مالی اشخاصی که از آن استفاده می کنند، ضروری است. این تلویزیون منبع دیگری برای درآمد ندارد. لطفاً تصمیم خود را در این مورد به ایمیل: support@parvizshahbazi.com اطلاع دهید.


در صورت لزوم با ‍پشتیبانی گنج حضور با شماره 001-438-686-7580 تماس بگیرید.


حمایت مالی به روشهای آسان زیر امکان پذیر است:

     

   
   

    ۱- از طریق کردیت کارت و Paypal







۲- از طریق دادن کردیت کارت خودتان به ما، تا هر ماهه به مقداری که شما می خواهید، بعنوان حق عضویت، چارج شود.





۳- از طریق فرستادن چک به آدرس زیر: 







Parviz Shahbazi

P.O. Box 745 Woodland Hills, CA

91365 USA. 







               

۴- از طریق فرستادن پول نقد به حساب بانکی گنج حضور، از تمام نقاط دنیا غیر از ایران، یا واریز (Deposit) کردن از نقاط مختلف آمریکا یا کانادا، به شرح  زیر:



 

 

 

WELLS FARGO BANK



6001 Topanga Canyon Blvd
Woodland Hills, CA

91367 USA.

Beneficiary Name: TREASURE OF PRESENCE FOUNDATION, INC.


Account #: 9375957264 Routing: 121000248


Swift #WFBIUS6S