Parviz Shahbazi - پرویز شهبازی

GanjeHozour #1049 audio Program

برنامه صوتی شماره ۱۰۴۹ گنج حضور

  • Currently 3.78/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
out of 23 votes
Comments (0)

    
Sorry, your favorites list is FULL.

Link to this video/audio

Description

برنامه شماره ۱۰۴۹ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی

تاریخ اجرا: ۱۷ فوریه  ۲۰۲۶ - ۲۹ بهمن ماه ۱۴۰۴


برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۴۹ بر روی این لینک کلیک کنید.

برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.


متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)

تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)


اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه

اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه


خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی

خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری


برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی‌ بر روی این لینک کلیک کنید.



مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۴۸


سحر است، خیز ساقی، بکن آنچه خوی داری

سرِ خُنب برگشای و برسان شرابِ ناری(۱)


چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد؟

خوش و شیرگیر گردد ز کَفَت دو سه خماری؟


قدحِ چو آفتابت چو به دور اندر آید

برهد جهانِ تیره ز شب و ز شب‌شماری(۲)


ز شرابِ چون عقیقت، شکفد گلِ حقیقت

که حیاتِ مرغِ زاری و بهارِ مَرغزاری(۳)


بدهیم جانِ شیرین به شرابِ خسروانی(۴)

چو سرِ خمارِ ما را به کفِ کَرَم بخاری(۵)


که ز فکرتِ دقیقه، خللی است در شقیقه(۶)

تو روان کن آبِ درمان، بگشا رهِ مجاری


همه آتشی تو مطلق، برِ ما شد این محقّق

که هزار دیگِ سر را به تَفی(۷) به جوش آری


همه مطربان خروشان، همه از تو گشته جوشان

همه رختِ خود فروشان، خوششان همی‌فشاری



(۱) شرابِ ناری: شرابِ سرخ و گیرا

(۲) شب‌شماری: مجازاً حالت انتظار و بی‌قراری برای حصول مطلبی

(۳) مَرغزار: چمنزار، سبزه‌زار

(۴) خسروانی: شاهانه

(۵) سر کسی به کَرَم خاریدن: آن کس را با احسان مورد تفقّد قرار دادن

(۶) شقیقه: گیجگاه

(۷) تَف: گرما، حرارت


—————

—————


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۴۸، بیت ۱


سحر است، خیز ساقی، بکن آنچه خوی داری

سرِ خُنب برگشای و برسان شرابِ ناری


چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد؟

خوش و شیرگیر گردد ز کَفَت دو سه خماری؟


قدحِ چو آفتابت چو به دور اندر آید

برهد جهانِ تیره ز شب و ز شب‌شماری


—————


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷


او فضولی بوده است از اِنقباض

کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض


—————


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۰۷۳


خویِ بد دارم، ملولم، تو مرا معذور دار

خویِ من کی خوش شود بی‌ رویِ خوبت، ای نگار؟


بی‌ تو هستم چون زمستان، خلق از من در عذاب

با تو هستم چو گلستان، خویِ من خویِ بهار


بی‌ تو بی‌عقلم، ملولم، هرچه گویم کژ بود

من خجل از عقل و عقل از نورِ رویت شرمسار


—————


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۱۲


تو بمال گوشِ بَربَط، که عظیم کاهل است او

بشکن خُمار را سر، که سرِ همه شکست او


بنواز نغمهٔ تر، به نشاطِ جامِ اَحمَر

صدفی‌ست بحرپیما، که دُر آورد به دست او


چو درآمد آن سَمَن‌بر، درِ خانه بسته بهتر

که پَریر کرد حیله، ز میانِ ما بِجَست او


بَربَط: نوعی ساز موسیقی

خُمار: كلافگى و سردردى كه بر اثر زوال حالت مستى پيش آيد.

تر: مجازاً خوشایند و دلنشین

احمر: سرخ

دُرّ: مروارید

سَمَن‌بر: کسی که یاسمن در بر و آغوش گرفته و بوی خوش از وی برآید.

پَریر: مخفّفِ پریروز، روز پیش از روز گذشته


—————


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶


گُستاخ مکن تو ناکَسان را

در چشم، مَیار این خَسان را


دَرزی دزدی چو یافت فرصت،

کم آرَد جامهٔ رَسان را


ایشان را دار حلقه بر در

هم نیز نه‌اَند لایق، آن را


خَس: فرومایه و پست

دَرزی: خیّاط

رَسان: رسنده، رساننده. جامهٔ رَسان یعنی لباسی که به اندازه و مناسب، دوخته شده باشد.


—————


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۴۸


سحر است، خیز ساقی، بکن آنچه خوی داری

سرِ خُنب برگشای و برسان شرابِ ناری


—————


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۶۴٣


اَعْجَمی تُرکی سَحَر آگاه شد

وز خُمارِ خَمر، مُطرب‌خواه شد


مُطربِ جان مونس مستان بُوَد

نُقل و قوت و قُوَّتِ مست آن بُوَد


مُطرِب ایشان را سویِ مستی کشید

باز مستی از دَمِ مُطرِب چشید


آگاه شد: در این‌جا یعنی به‌ هوش آمد، از مستی خارج شد.

خُمار: رنجی که پس از رفتن مستی شراب حاصل شود.

خَمر: شراب

قوت: طعام، غذا


—————


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۴۸


چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد؟

خوش و شیرگیر گردد ز کَفَت دو سه خماری؟


—————


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۶۸


تو هنوز از خارج آن را طالبی؟

مَحْلَبی، از دیگران چون حالِبی؟


چشمهٔ شیرست در تو، بی‌کنار

تو چرا می‌ شیر جویی از تَغار؟


مَحْلَب: جای دوشیدن شیر؛

مِحْلَب: ظرفی که در آن شیر بدوشند.

حالِب: دوشندهٔ شیر، در اینجا به معنی جویندهٔ شیر

تَغار: ظرف سفالی بزرگی که در آن ماست می‌ریزند.


—————


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۱۲


تو اگرچه سخت مستی، برسان قدح به چُستی

مشکن تو شیشه، گرچه دو هزار کف بِخَست او


قدحی رسان به جانم، که بَرَد به آسمانم

مدهم به دستِ فکرت، که کشد به سویِ پست او


خَستن: زخمی ‌کردن، مجازاً آزرده ‌کردن


—————


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٣٧۴٨


گر ز شیرِ دیو، تن را وابُری

در فِطامِ او، بسی نعمت خوری


فِطام: از شیر گرفتن کودک؛ جدا کردن چیزی از چیز دیگر


—————


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۴۷


هر یکی از ما مسیحِ عالَمی‌ست

هر اَلَم را در کفِ ما مَرهَمی‌ست‌‌


اَلَم: درد، رنج


—————


حافظ، دیوان غزلیات، غزل شماره ۱۴۳


فیضِ روح‌ُالْقُدُس ار باز مدد فرماید

دیگران هم بکنند آنچه مسیحا می‌کرد


—————


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۴۸


قدحِ چو آفتابت چو به دور اندر آید

برهد جهانِ تیره ز شب و ز شب‌شماری


—————


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۲۵۰۱


نَک جهان در شب بمانده میخ‌دوز

منتظر، موقوفِ خورشید است روز


میخ‌دوز: دوخته به میخ، کسی‌ که او را با میخ به زمین می‌بستند.


—————


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۸۶


مُنبسط بودیم و یک جوهر همه

بی‌ سَر و بی ‌پا بُدیم آن سَر همه


یک گُهَر بودیم همچون آفتاب

بی‌ گِرِه بودیم و صافی همچو آب


چون به صورت آمد آن نورِ سَره

شد عدد چون سایه‌هایِ کنگره


مُنبسط: گسترده و گشاده، بدون قید و تعیّن

بی‌ سَر و بی‌ پا: کنایه از نامحدود و نامتعیّن

آن‌ سَر: کنایه از عالم غیب، ذات حق

بی‌ گِرِه: کنایه از پاک و خالص

نورِ سَره: پاک و خالص و گزیده

کنگره: دندانه‌های مثلث یا نیم‌دایره که از گل، سنگ، یا آجر بر بالای دیوار، برج، و بارو می‌سازند.


—————


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۱


گفتِ هر یک‌ْتان دهد جنگ و فِراق

گفتِ من آرد شما را اتّفاق‏

 

پس شما خاموش باشید اَنْصِتُوا

تا زبان‌ْتان من شوم در گفت ‏وگو

 

گر سخنْ‌تان در توافق مُوثَقه است

در اثر مایهٔ‏ نزاع و تفرقه است


فِراق: دوری

 اَنْصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید.

مُوثَقه: مورد اطمینان و وثوق

نزاع: درگیری


—————


قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۲۰۴


«وَإِذَا قُرِئَ الْقُرْآنُ فَاسْتَمِعُوا لَهُ وَأَنْصِتُوا لَعَلَّكُمْ تُرْحَمُونَ»


«چون قرآن خوانده شود به آن گوش فرا دهيد و خاموش باشيد، شايد مشمول رحمت خدا شويد.»


—————


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۹۱۰


آن‌که کف‌ها دید، باشد در شمار

وآن‌که دریا دید، شد بی‌اختیار


—————


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۴۸


سحر است، خیز ساقی، بکن آنچه خوی داری

سرِ خُنب برگشای و برسان شرابِ ناری


چه شود اگر ز عیسی دو سه مرده زنده گردد؟

خوش و شیرگیر گردد ز کَفَت دو سه خماری؟


قدحِ چو آفتابت چو به دور اندر آید

برهد جهانِ تیره ز شب و ز شب‌شماری


—————


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۴۸، بیت ۴


ز شرابِ چون عقیقت، شکفد گلِ حقیقت

که حیاتِ مرغِ زاری و بهارِ مرغزاری


—————


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۴۸، بیت ۵


بدهیم جانِ شیرین به شرابِ خسروانی

چو سرِ خمارِ ما را به کفِ کَرَم بخاری


—————


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۲۸


زآن‌ چنین خندان و خوش ما جان شیرین می‌دهیم‌

کآنْ مَلِک ما را به شهد و قند و حلوا می‌کُشد


مَلِک: پادشاه


—————


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۴۸، بیت ۶


که ز فکرتِ دقیقه، خللی است در شقیقه

تو روان کن آبِ درمان، بگشا رهِ مجاری


—————


مولوی، دیوان‌شمس، غزل شماره‌ی ۹۵۴


ز دیده موی بِرُست از دقیقه‌بینی‌ها

چرا به موی و به رویِ خوشش نمی‌نگرید؟


بِرُست: رویید، رشد کرد.


—————


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۴۸، بیت ۷


همه آتشی تو مطلق، برِ ما شد این محقّق

که هزار دیگِ سر را به تَفی به جوش آری


—————


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۱۲


شده‌ایم آتشین‌پا، که رَویم مست آن‌جا

تو برو نخست بنگر که کنون به خانه هست او؟


آتشین‌پا: مجازاً شتابان و تندرو، بی‌قرار


—————


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۱۶


فُرجهٔ صندوقْ نونو مُسکِر است

دَرنیابد کاو به صندوق اندر است


فُرجه: گشایش

نونو: تازه به تازه

مُسکِر: مست‌کننده


—————


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۴۸، بیت ۸


همه مطربان خروشان، همه از تو گشته جوشان

همه رختِ خود فروشان، خوششان همی‌فشاری


—————


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۵۹۶


«بیانِ استمدادِ عارف از سرچشمه‌ٔ حیاتِ ابدی و مستغنی شدنِ او از استمداد و اجتذاب از چشمه‌های آبهای بی‌وفا که عَلامَةُ ذالِکَ التَّجافی عَنْ دارِالْغُرور که آدمی چون بر مددهایِ آن چشمه‌ها اعتماد کند در طلبِ چشمه‌ٔ باقی دایم سست شود.»


التَّجافی عَنْ دارِالْغُرور: دوری گزیدن از سرای فریب


—————


مولوی، دیوان شمس، رباعی شمارهٔ ۷۷۷


 کاری ز درونِ جانِ تو می‌باید

کز عاریه‌ها تو را دَری نگشاید

 

یک چشمه‌ٔ آب از درونِ خانه

بِهْ زآن جویی که آن ز بیرون آید


—————


حدیث


«اِذا دَخَلَ النُّورُالْقَلْبَ انْشَرَحَ وَانْفَسَحَ قیلَ وَ ما عَلامَةُ ذلِکَ؟ قالَ التَّجافی عَنْ دارِالْغُرورِ وَالْاِنابَةُ اِلی دارِالْخُلودِ وَالْاِسْتِعْدادُ لِلْمَوْتِ قَبْلَ نُزُولِهِ.»


«هرگاه نور به قلبِ آدمی درآید، قلب گشوده و فراخ شود. سؤال شد: علامتِ آن نور چیست؟ فرمود: برکنار شدن و دوری گُزیدن از سرای غرور و بازگشت به سرای جاودان و آماده شدن برای مرگ، پیش از آنکه بر آدمی فرود آید.»


—————


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۰۷۸


زین بُد ابراهیمِ اَدْهَم دیده خواب

بسطِ هندُستانِ دل را بی‌حجاب


لٰاجَرَم زنجیرها را بردَرید

مملکت برهم زد و شد ناپدید


آن نشانِ دیدِ هندُستان بُوَد

که جَهَد از خواب و دیوانه شود


لاجَرَم: به ناچار

بردَرید: پاره کرد


—————


می‌فشانَد خاک بر تدبیرها

می‌دَراند حلقهٔ‌ زنجیرها


آنچنان که گفت پیغمبر ز نور

که نشانش آن بُوَد اَندر صُدور


که تجافی آرَد از دارُالْغُرور

هم اِنابت آرَد از دارُالسُّرور


تجافی: دور شدن از ریشه

دارُالْغُرور: دنیا

اِنابت:‌ بازگشت

دارُالسُّرور: آخرت


—————


«بررسی شجره‌ نامهٔ کیخسرو در شاهنامه»


کیخسرو، از پادشاهان ایران در شاهنامهٔ فردوسی، از یک شجرهٔ سلطنتی و اسطوره‌ای برخوردار است. او نوهٔ کیکاووس، پادشاهِ ایران و فرزندِ سیاوش است، که خود به واسطهٔ ازدواج با فرنگیس، دخترِ افراسیاب، در شجره نامه‌ای پیچیده جای گرفته‌است. این پیچیدگی از بابت آن است که کیخسرو را به دو دنیای متفاوت پیوند می‌دهد. از طرف پدر، او به سلسلهٔ پادشاهانِ ایران تعلق دارد و از طرف مادر، نوهٔ یکی از بزرگ‌ترین دشمنان ایران، یعنی افراسیاب است!


«تولد کیخسرو و بزرگ شدن او دور از چشم افراسیاب»


همانطور که در داستان سیاوش و سودابه در شاهنامه آورده شده، سیاوش پس از اینکه به دلیل تهمت‌ها و خیانت‌های سودابه مجبور به ترک ایران می‌شود، به توران می‌رود و با فَرَنگیس، دختر افراسیاب، ازدواج می‌کند. از این ازدواج کیخسرو به دنیا می‌آید. اما سیاوش، پیش از تولد پسرش، به دست افراسیاب به ناحق کشته می‌شود. در شاهنامه، تولد کیخسرو در شرایط سخت و خطرناکی رخ داد، زیرا پس از قتل سیاوش، او یک تهدید جدی برای افراسیاب به شمار می‌آمد.


—————


اینطور بود که کیخسرو، پنهانی در توران نگهداری شد. مادرش، فرنگیس، و پهلوان پیری به نام پیران ویسه، که از نزدیکان و مشاوران افراسیاب بود، نقش مهمی در محافظت و پنهان کردن او ایفا کردند. پیران، که خود به افراسیاب وفادار بود، تصمیم گرفت کیخسرو را از دید افراسیاب پنهان کند. پیران ویسه، به دلیل دلسوزی‌اش نسبت به سیاوش و عشق و حمایتی که از فرنگیس داشت، کیخسرو را به مناطق دورافتاده برد تا جان او در امان بماند.


—————


«داستان کیخسرو در شاهنامه: تهدیدی برای افراسیاب»


اما به چه علت کیخسرو به عنوان تهدیدی بزرگ برای افراسیاب شناخته می‌شد؟ افراسیاب که خون سیاوش را به ناحق ریخته بود، از عاقبت کار خود وحشت داشت و از جمله دلایل آن می‌توان به موارد زیر اشاره کرد:

 

ترس از انتقام‌جویی: افراسیاب به دلیل قتل سیاوش از خشم و انتقام احتمالی کیخسرو وحشت داشت. او می‌دانست که فرزند سیاوش، به خصوص به عنوان یک شاهزادهٔ ایرانی، حق و انگیزهٔ کافی برای انتقام گرفتن از قاتلان پدرش دارد. این ترس سبب شد که در داستان کیخسرو در شاهنامه، افراسیاب همیشه به او به چشم یک دشمن بالقوه نگاه کند.


شایستگی پادشاهی: کیخسرو به عنوان فرزند سیاوش، وارث قانونی تاج و تخت و از خون شاهان ایران بود. این شایستگی باعث شد افراسیاب نگران شود که کیخسرو بتواند متحدانی در ایران و حتی در توران پیدا کند و علیه او قیام کند.


اتحاد دو ملت: کیخسرو به دلیل اینکه هم از خون ایرانی و هم از خون تورانی بود، توانایی ایجاد اتحاد میان این دو ملت را داشت. این موضوع در داستان کیخسرو در شاهنامه، برای افراسیاب یک خطر جدی بود، زیرا او همواره به دنبال تسلط کامل بر ایران بود و نمی‌خواست که یک شخصیت دوگانه تبار، اتحاد احتمالی میان دو کشور را به نفع ایران ایجاد کند.


—————


«بازگشت کیخسرو نزد کیکاووس»


پس از شنیدن خبرهای پنهانی مبنی بر زنده بودن کیخسرو در توران، کیکاووس پهلوانان ایرانی را فراخواند تا به توران سفر کنند و نوه‌اش را پیدا کرده و او را به ایران بازگرداند. گیو، پهلوان شجاع و وفادار ایران، از افرادی بود که مأموریت یافت به توران برود و کیخسرو را به وطن بازگرداند. او برای انجام این مأموریت، تمام خطرات را به جان خرید و پس از جستجوی بسیار، سرانجام کیخسرو را پیدا کرد.


—————


بازگشت کیخسرو به ایران ساده نبود. در ادامهٔ داستانِ کیخسرو در شاهنامه آمده که افراسیاب از این ماجرا آگاه شد و تلاش کرد مانع از بازگشت کیخسرو به ایران شود. اما گیو و کیخسرو توانستند با مهارت های جنگی و پهلوانی، از چنگ دشمنان فرار کنند و به سوی ایران حرکت کنند. سرانجام پس از رسیدن به ایران، کیکاووس با دیدن نوه‌اش، او را به عنوان وارث قانونی تاج و تخت به رسمیت شناخت و پادشاهی کیخسرو آغاز شد.


—————


«انتقام خون سیاوش توسط کیخسرو»


انتقام خون پدر، یکی از اصلی‌ترین انگیزه‌ها در داستانِ کیخسرو در شاهنامه است. او با به دست گرفتن قدرت و حمایت پهلوانانی مانند رستم و گیو، جنگ‌هایی علیه توران به راه انداخت که مهم ترین آن، جنگ دوازده رخ بود.


—————


در این جنگ، دوازده نبرد تن‌ به‌ تن میان پهلوانان برجسته دو سپاه ایران و توران شکل گرفت. این نبردها به دستور کیخسرو و افراسیاب ترتیب داده شد تا تکلیف جنگ چندیدن سالهٔ این دو ملّت مشخص شود. در نهایت، پهلوانان ایرانی همچون گیو و گودرز با شجاعت و مهارت خود تورانیان را شکست دادند. پس از پیروزی ایرانیان، افراسیاب مجبور به فرار شد، اما سرانجام توسط کیخسرو دستگیر و به قتل رسید.


—————


«کناره گیری و پایان پادشاهی کیخسرو»


داستانِ کیخسرو در شاهنامه و پادشاهی او به عنوان یکی از موفق‌ترین و صلح آمیزترین دوره‌های شاهنامه شناخته می‌شود. کیخسرو با تدبیر و حکمت، توانست همواره میان مردم و پهلوانان خود صلح و ثبات ایجاد کند. این دوران، نتیجهٔ سیاست‌های خردمندانه و عدالت‌محور کیخسرو بود که همواره از جنگ‌های غیرضروری پرهیز می‌کرد و به دنبال تقویت وحدت میان ایرانیان بود.


—————


«یکی از برجسته‌ترین بخش‌های داستان کیخسرو در شاهنامه، کناره گیری او از حکومت است


پس از سال‌ها پادشاهی و برقرار کردن عدالت و صلح، کیخسرو دنیا و تعلقات آن را رها و سلطنت را به جانشین خود، لهراسب، واگذار می‌کند. سپس به همراه چند پهلوان وفادار به دل کوه‌ها رفته و ناپدید می‌شود. گفته می‌شود که او به دنیایی ماورایی پیوست و پهلوانانی که با او همراه شده بودند، به علت نداشتن فرّ ایزدی در برف ناپدید شدند. این کناره‌گیری، به عنوان یکی از شگفت‌انگیزترین بخش‌های داستان پادشاهی کیخسرو در شاهنامه به حساب می‌آید که او را به یک نماد جاودانه تبدیل کرده است.


—————


پادشاهی کیخسرو نمونه‌ای از دوره‌ای آرمانی در شاهنامه است. از ویژگی‌های او عدالت، خرد و ایمان و همچنین توانایی درک فراسوی دنیای مادی و گرایش به معنویت بود که او را از دیگر پادشاهان شاهنامه متمایز می‌کند. کیخسرو همچنین نماد اتحاد فرهنگی ایران و توران است. درنهایت می‌توان گفت داستان پادشاهی کیخسرو با عناصر عرفانی و اسطوره‌ای فراوانی همراه است و یکی از مهم‌ترین روایت‌های شاهنامه به شمار می‌رود.


—————


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۵۹۶


حَبَّذا کاریزِ اصلِ چیزها

فارغت آرَد از این کاریزها

 

تو ز صد یَنبوع، شربت می‌کَشی

هر چه زآن صد کم شود، کاهَد خوشی

 

چون بجوشید از درون، چشمهٔ‌ سَنی

ز استراقِ چشمه‌ها گَردی غنی



حَبَّذا: خوشا، زهی

کاریز: مجرای آب روان در زیر زمین، قنات

یَنبوع: چشمه

سَنی: رفیع، بلند مرتبه

استراق: دزدیدن


—————


قُرَّةُالْعَیْنَت چو ز آب و گِل بُوَد

راتبهٔ‌‌‌ این قُرّه دردِ دل بُوّد

 

قلعه را چون آب آید از برون

در زمانِ امن باشد بر فزون

 

چونکه دشمن گِرِد آن حلقه کُند

تا که اندر خونشان غرقه کُند


قُرَّةُالْعَیْنَت: سیاهیِ چشمت

راتبه: حقوق، دستاورد

قُرّه: نورِ چشم


—————


آبِ بیرون را ببُرّند آن سپاه

تا نباشد قلعه را زآنها پناه

 

آن زمان یک چاهِ شوری از درون

بِهْ ز صد جیحونِ شیرین از برون

 

جیحون: رود، رودخانه


—————


قاطِعُ‌الْـاَسباب و لشکرهایِ مرگ

همچو دَی آید به قطع شاخ و برگ

 

در جهان نبود مَدَدْشان از بهار

جز مگر در جان، بهارِ رویِ یار

 

زآن، لقب شد خاک را دارُالْغُرور

کو کَشَد پا را سپس یَوْم‌َالْعُبور


قاطِع‌ُالْـاَسباب: صفت مرگ است، از آنرو که مرگ قطّاع رسن آرزوها و وابستگی‌های دنیوی آدمی است.

دارُالْغُرور: سرای نیرنگ

سپس: عقب

یَوْم‌َالْعُبور: هنگام مرگ


—————

 

پیش از آن بر راست و بر چپ می‌دوید

که بچینم دردِ تو، چیزی نچید

 

او بگفتی مر تو را وقتِ غَمان

دور از تو رنج و، دَه کُهْ در میان

 

چون سپاهِ رنج آمد، بست دَم

خود نمی‌گوید تو را من دیده‌ام


کُهْ: کوه


—————

 

حق پیِ شیطان بدین‌سان زد مثل

که تو را در رزم آرَد با حِیَل

 

که تو را یاری دهم، من با تواَم

در خَطَرها پیشِ تو من می‌دوم

  

اِسْپَرَت باشم گَهِ تیرِ خدنگ

مَخْلَصِ تو باشم اندر وقتِ تنگ



حِیَل: حیله‌ها

 خدنگ: نوعی درخت است که چوب محکم دارد.

مَخْلَص: گریزگاه، محل خلاصی



قرآن کریم: سورهٔ انفال(۸)، آیهٔ ۴۸


«وَإِذْ زَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ أَعْمَالَهُمْ وَقَالَ لَا غَالِبَ لَكُمُ الْيَوْمَ مِنَ النَّاسِ وَإِنِّي جَارٌ لَكُمْ ۖ فَلَمَّا تَرَاءَتِ الْفِئَتَانِ نَكَصَ عَلَىٰ عَقِبَيْهِ وَقَالَ إِنِّي بَرِيءٌ مِنْكُمْ إِنِّي أَرَىٰ مَا لَا تَرَوْنَ إِنِّي أَخَافُ اللَّهَ ۚ وَاللَّهُ شَدِيدُ الْعِقَابِ»


«شيطان كردارشان را در نظرشان بياراست و گفت: امروز از مردم كسى بر شما پيروز نمى‌شود و من پناه شمايم. ولى چون دو فوج روبه‌رو شدند او بازگشت و گفت: من از شما بيزارم، كه چيزهايى مى‌بينم كه شما نمى‌بينيد، من از خدا مى‌ترسم كه او به سختى عقوبت مى‌كند.»


—————

 

جان فِدایِ تو کنم در اِنتعاش

رُستمی، شیری، هِلا مردانه باش

 

سویِ کفرش آوَرَد زین عِشوه‌ها

آن جَوالِ خُدعه و مکر و دَها

 

چون قدم بنهاد، در خندق فتاد

او به قاها قاهِ خنده لب گشاد

 

اِنتعاش: نکو حال شدن، بهبودی

هِلا: از ادات تنبیه است، هان

عِشوه: فریب، خودنمایی

دَها: زیرکی


—————


هَی، بیآ من طمع‌ها دارم ز تو

گویدش: رُو رُو که بیزارم ز تو

  

تو نترسیدی ز عدلِ کردگار

من همی‌ ترسم، دو دست از من بدار

 

گفت: حق خود او جدا شد از بِهی

تو بدین تزویرها هم کی رَهی؟


بِهی: خوبی، نیکی، سعادت، نیکبخت


—————

 

فاعل و مفعول در روزِ شمار

روسیاهند و حریفِ سنگسار

 

رَه‌زَده و، رَه‌زن یقین در حکم و داد

در چَهِ بُعدند و در بِئْسَ الْمِهاد

 

گول را و، غول را کو را فریفت

از خِلاص و فَوز می‌باید شِکیفت


رَه‌زَده و رَه‌زن: گمراه و گمراه کننده

 بِئْسَ الْمِهاد: بد جایگاهی است، منظور دوزخ است.

فَوز: رستگاری


—————


قرآن کریم، سورهٔ بقره(۲)، آیهٔ ۲۰۶


«وَإِذَا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ ۚ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ ۚ وَلَبِئْسَ الْمِهَادُ»


«و چون به او گويند كه از خدا بترس، خودخواهى‌اش او را به گناه كشاند. جهنم، آن آرامگاه بد، او را بس باشد».


—————

 

هم خر و خرگیر اینجا در گِلند

غافلند اینجا و آنجا آفلند

 

جز کسانی را که وا‌گردند از آن

در بهارِ فضل آیند از خزان

 

توبه آرند و، خدا توبه‌پذیر

امرِ او گیرند و، او نِعْم‌َالْـاَمیر


نِعْم‌َاْلاَمیر: نکو فرمانرواست.


—————

 

چون بر‌‌آرند از پشیمانی حَنین

عرش لرزد از اَنینُ‌الْـمُذْنِبین

 

آنچنان لرزد، که مادر بر وَلَد

دستشان گیرد، به بالا می‌کَشَد

 

کِای خداتان وا‌خریده از غُرور

نَک ریاضِ فضل و، نک رَبِّ غفور


حَنین: ناله

اَنینُ الْـمُذْنِبین: نالهٔ گنه کاران

ریاض: باغ، بوستان

غَفور: بسیارآمرزنده، از صفات خداوند


—————

 

بعد از این‌تان برگ و رزقِ جاودان

از هوایِ حق بُوَد، نه از ناودان

 

چونکه دریا بر وسایط رشک کرد

تشنه چون ماهی، به ترکِ مَشک کرد


وسایط: وسایل


—————

—————


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۱۱۲


عقل، پنهان است و ظاهر، عالَـمی

 صورتِ ما موج و، یا از وی، نَمی‌‌

 

هر چه صورت می‌وسیلت سازدش

 زان وسیلت بحر، دور اندازدش‌‌


تا نبیند دل، دهندهٔ راز را

 تا نبیند تیر، دورانداز را


—————

 

اسبِ خود را یاوه داند وز ستیز

 می‌‌دوانَد اسبِ خود در راه، تیز

 

اسبِ خود را یاوه داند آن جَواد

 و اسبِ خود او را کَشان کرده چو باد

 

در فغان و جُست‌وجو آن خیره‌‌سر

 هر طرف، پُرسان و جویان، دربه‌در


یاوه: گم‌شده، مفقود، مجاز از سخن هرزه و هذیان

جَواد: جوانمرد

خیره‌‌سر: پریشان و آشفته


—————

 

کآن که دزدید اسبِ ما را کو و کیست؟

 اینکه زیرِ رانِ توست ای خواجه چیست؟‌‌

 

آری این اسب است، لیکن اسب کو؟

 با خود آ، ای شهسوارِ اسب‌جو


—————

—————


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۴۹


این کسی دیده‌ست کز یک مَشکِ آب

گشت چندین مَشکْ پُر بی‌اضطراب؟

 

مَشک،‌ خود روپوش بود و موجِ فضل

می‌رسید از امرِ او از بحرِ اصل


—————

 

آب از جوشش همی‌گردد هوا

و آن هوا، گردد ز سردی آب‌ها


بلکه بی‌علّت وَ بیرون زین حِکَم

آب رویانید تکوین از عدم


تکوین: به‌وجود آوردن، آفریدن


—————


تو ز طفلی چون سبب‌ها دیده‌يی

در سبب، از جهل بر چفسیده‌‌يی


با سبب‌ها از مُسبِّب غافلی

سویِ این روپوش‌ها ز آن مایلی


چون سبب‌ها رفت، بَر سَر می‌زنی

ربَّنا و ربَّناها می‌کُنی


چفسیده‌‌يی: چسبیده‌ای


—————


ربّ می‌گوید: برو سویِ سبب

چون ز صُنعم یاد کردی؟ ای عجب


گفت: زین پس من تو را بینم همه

ننگرم سویِ سبب و آن دَمدَمه


گویدش: رُدُّوا لَعادُوا، کارِ توست

ای تو اندر توبه و میثاق، سُست


صُنع: آفرینش، آفریدن، عمل، کار، نیکی کردن، احسان

دَمدَمه: شهرت، آوازه، مکر و فریب

رُدُّوا لَعادُوا: اگر آنان به این جهان برگردانده شوند، دوباره به آنچه که از آن نهی شده‌اند، بازگردند.


قرآن كريم، سورهٔ انعام(۶)، آيهٔ ٢٨


  «بَلْ بَدَا لَهُمْ مَا كَانُوا يُخْفُونَ مِنْ قَبْلُ ۖ وَلَوْ رُدُّوا لَعَادُوا لِمَا نُهُوا عَنْهُ وَإِنَّهُمْ لَكَاذِبُونَ.»


«بلکه آنچه را که زین پیش پوشیده می‌داشتند بر آنان آشکار شود، و اگر آنان بدین جهان باز آورده شوند، دوباره بدانچه از آن نهی شده‌اند بازگردند. و البته ایشان‌اند دروغ‌زنان.»


—————

 

لیک من آن ننگرم، رحمت کنم

رحمتم پُرّست، بر رحمت تنم


ننگرم عهِد بَدت، بِدْهم عطا

از کَرَم، این دَم چو می‌خوانی مرا


—————

—————


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۶۳


«مَشکِ آن غلام از غیب پُر آب کردن به معجزه و آن غلام سیاه را سپیدرو کردن باذن‌ِاللهِ تَعاٰلیٰ»

 

ای غلام اکنون تو پُر بین مشکِ خَود

تا نگویی در شکایت نیک و بَد

 

آن سیه، حیران شد از بُرهانِ او

می‌دمید از لامکان، ایمانِ او

 

چشمه‌یی دید از هوا ریزان شده

مَشکِ او روپوشِ فیضِ آن شده


—————

 

ز آن نظر، روپوش‌ها هم بردرید

تا معیّن چشمهٔ‌ غیبی بدید

 

چشم‌ها پُر آب کرد آن دَم غلام

شد فراموشش ز خواجه وز مقام

 

دست و پایش مانْد از رفتن به راه

زلزله افگند در جانَش اِله


—————

—————


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۹۰


تن‌شناسان زود ما را گم کنند

آب‌نوشان ترکِ مَشک و خُم کنند

 

جان‌شناسان از عددها فارغند

غرقه‌ٔ دریایِ بی‌چونند و چند

 

جان شُو و، از راهِ جان، جان را شناس

یارِ بینش شو، نه فرزندِ قیاس


—————

 

چون مَلَک با عقل یک سَررشته‌اند

بهرِ حکمت را، دو صورت گشته‌اند

 

آن مَلَک چون مرغ، با او پَر گرفت

وین خِرَد بگذاشت پَرّ و، فَر گرفت


لاجَرَم هر دو مُناصِر آمدند

هر دو خوش‌رو، پشتِ همدیگر شدند


مُناصِر: یاور و پشتیبان


—————

 

هم مَلَک، هم عقل، حق را واجدی

هر دو، آدم را مُعین و ساجدی

 

نَفْس و شیطان بود ز اوّل واحدی

بوده آدم را عَدو و حاسدی

 

آنکه آدم را بَدَن دید، او رمید

و آنکه نورِ مؤتمن دید، او خمید


واجد: دارَنده، انسانِ به‌حضوررسیده، از نام‌های خداوند است، کسی که دارای وَجد است.

مُعین: یاری‌کننده

عدو: دشمن

مؤتَمَن: موردِ اعتماد


—————

 

آن دو، دیده‌روشنان بودند از این

وین دو را دیده ندیده غیرِ طین


این بیان اکنون چو خر بر یخ بماند

چون‌ نشاید بر جهود، انجیل خواند

 

کِی توان با شیعه گفتن از عُمَر؟

کِی توان بَرْبَط زدن در پیشِ کَر؟


طین: گِل


—————

 

لیک‌ گر در دِه ‌به گوشه یک‌ کس است

های هویی که برآوردم، بس است

 

مستحقِّ شرح را، سنگ و کلوخ

ناطقی گردد، مُشرِّح، با رسوخ


مُشرِّح: تشریح کننده، بیان کننده

رسوخ: تأثیر، نفوذ


—————

—————


Tags



Comments

Be the first to comment

Sign in to post comments.
Parviz Shahbazi - پرویز شهبازی
GanjeHozour #1049 audio Program
برنامه صوتی شماره ۱۰۴۹ گنج حضور
Category:
برنامه های صوتی گنج حضور
برنامه های صوتی ۱۱۰۰ - ۱۰۰۱
Views: 146
Submitted by: admin, Feb 18 2026






حمایت گنج حضور


 بیننده عزیز برنامه گنج حضور:

  با سلام و احوالپرسی، با تشکر و قدردانی ازشما که این برنامه را تماشا می کنید، از شما تقاضا  داریم که عضو خانواده گنج حضور شوید و به هر اندازه که می توانید و می خواهید این برنامه و تلویزیون را ،هر ماهه، حمایت مالی کنید. لطفاً به این امر مهم توجه فرمایید که برای ادامه خدمات  فرهنگی این تلویزیون حمایت مالی اشخاصی که از آن استفاده می کنند، ضروری است. این تلویزیون منبع دیگری برای درآمد ندارد. لطفاً تصمیم خود را در این مورد به ایمیل: support@parvizshahbazi.com اطلاع دهید.


در صورت لزوم با ‍پشتیبانی گنج حضور با شماره 001-438-686-7580 تماس بگیرید.


حمایت مالی به روشهای آسان زیر امکان پذیر است:

     

   
   

    ۱- از طریق کردیت کارت و Paypal







۲- از طریق دادن کردیت کارت خودتان به ما، تا هر ماهه به مقداری که شما می خواهید، بعنوان حق عضویت، چارج شود.





۳- از طریق فرستادن چک به آدرس زیر: 







Parviz Shahbazi

P.O. Box 745 Woodland Hills, CA

91365 USA. 







               

۴- از طریق فرستادن پول نقد به حساب بانکی گنج حضور، از تمام نقاط دنیا غیر از ایران، یا واریز (Deposit) کردن از نقاط مختلف آمریکا یا کانادا، به شرح  زیر:



 

 

 

WELLS FARGO BANK



6001 Topanga Canyon Blvd
Woodland Hills, CA

91367 USA.

Beneficiary Name: TREASURE OF PRESENCE FOUNDATION, INC.


Account #: 9375957264 Routing: 121000248


Swift #WFBIUS6S