Description
برنامه شماره ۱۰۵۷ گنج حضور اجرا: پرویز شهبازی تاریخ اجرا: ۹ ژوئن ۲۰۲۶ - ۲۰ خرداد ماه ۱۴۰۵
برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۵۷ بر روی این لینک کلیک کنید. برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی) متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی) متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت) تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)
اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری
برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی بر روی این لینک کلیک کنید.
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۹۲
هر بشری که صاف شد در دو جهان ورا دلی دید غرض که فقر بُد بانگِ الست را «بلی»
عالمِ خاک همچو تَل(۱)، فقر چو گنج زیرِ او شادیِ کودکان بُوَد، بازی و لاغ(۲) بر تلی
چشمِ هر آنکه بسته شد، تابشِ حرص خسته شد وآنکه ز گنج رَسته شد، گشت گران و کاهلی
گنجِ جمالِ همچو مه، جانْش بدیده گفته: خَه(۳) بر رهِ او هزار شه، آه شگرف حاصلی
وصفِ لبش بگفتمی، چهرهٔ جان شکفتمی راهِ بیان برُفتمی، لیک کجاست واصلی؟
جان بجهان و هم بجه، سر بمکش، سَرَک بنه(۴) گرچه درونِ هر دو دِه، نیست درونِ قابلی
ای تبریزِ مُشتَهَر(۵)، بند به شمسِ دین کمر زآنکه مبارک است سر، بر کفِ پایِ کاملی
(۱) تَل: تودۀ بزرگ خاک یا شن، تپه، پُشته (۲) لاغ: بازی، شوخی (۳) خَه: آفرین، احسنت (۴) سَرَک بنه: تسلیم شو، سر فرود آور. (۵) مُشتَهَر: مشهور، نامور
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۹۲
هر بشری که صاف شد در دو جهان ورا دلی دید غرض که فقر بد بانگِ الست را «بلی»
قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۱۷۲
«… أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَىٰ … .»
«… آيا من پروردگارتان نيستم؟ گفتند: آرى … .»
——— ———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۹۲
هر بشری که صاف شد در دو جهان ورا دلی دید غرض که فقر بُد بانگِ الست را بلی
عالمِ خاک همچو تَل، فقر چو گنج زیرِ او شادیِ کودکان بُوَد، بازی و لاغ بر تلی
چشمِ هر آنکه بسته شد، تابشِ حرص خسته شد وآنکه ز گنج رَسته شد، گشت گران و کاهلی
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷
او فضولی بوده است از اِنقباض کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض
———
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۶۳
فقر خواهی، آن به صحبت قایم است نه زبانت کار میآید، نه دست
دانشِ آن را سِتانَد جان ز جان نه ز راهِ دفتر و، نه از زبان
در دلِ سالک اگر هست آن رُموز رمزدانی نیست سالک را هنوز
سِتانَد: بگیرد، بهدست آورَد.
———
تا دلش را شرحِ آن سازد ضیا پس اَلَمْ نَشْرَحْ بفرماید خدا
که درونِ سینه شرحت دادهایم شرح اندر سینهات بنهادهایم
تو هنوز از خارج آن را طالبی؟ مَحْلَبی، از دیگران چون حالِبی؟
ضیا: نورِ ایزدی مَحْلَب: جای دوشیدن شیر؛ مِحْلَب: ظرفی که در آن شیر بدوشند. حالِب: دوشندهٔ شیر، در اینجا به معنی جویندهٔ شیر
———
قرآن کریم، سورهٔ انشراح (۹۴)، آیات ۱ تا ۳
«أَلَمْ نَشْرَحْ لَکَ صَدْرَکَ. وَوَضَعْنَا عَنْکَ وِزْرَکَ. الَّذِی أَنْقَضَ ظَهْرَکَ.»
«آيا سينهات را برايت نگشوديم؟ و بار گرانَت را از پشتت برنداشتيم؟ بارى كه بر پشتِ تو سنگينى مىكرد؟»
———
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۷۲
درنگر در شرحِ دل در اندرون تا نیاید طعنهٔ لٰاتُبْصِرُون
———
قرآن کریم، سورهٔ ذاریات(۵۱)، آیهٔ ۲۱
«وَفِي أَنْفُسِكُمْ ۚ أَفَلَا تُبْصِرُونَ»
«و نيز در وجود خودتان. آيا نمىبينيد؟»
———
قرآن کریم، سورهٔ واقعه(۵۶)، آیهٔ ۸۵
«وَنَحْنُ أَقْرَبُ إِلَيْهِ مِنْكُمْ وَلَٰكِنْ لَا تُبْصِرُونَ»
«ما از شما به او نزديكتريم ولى شما نمىبينيد.»
———
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۷
گر برویَد، ور بریزد صد گیاه عاقبت بررویَد آن کِشتهٔ اله کِشتِ نو کارید بر کِشتِ نخست این دوم فانیست و آن اوّل دُرُست
کِشتِ اوّل کامل و بُگزیده است تخمِ ثانی فاسد و پوسیده است
—————— افکن این تدبیرِ خود را پیشِ دوست گر چه تدبیرت هم از تدبیرِ اوست کارْ آن دارد که حق افراشته است آخر آن رویَد که اوّل کاشته است
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۴۰
کُلُّ اَصْباحٍ لَنٰا شَأْنٌ جَدید کُلُّ شَیءٍ عَنْ مُرادی لایَحید
«در هر بامداد کاری تازه داریم، و هیچ کاری از حیطهٔ مشیَّت من خارج نمیشود.»
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۲۸
هر لحظه و هر ساعت، بر کوریِ هشیاری صد رطل درآشامم، بیساغر و بیآلت
رَطل: سطل، پیمانه، پیالۀ شراب ساغر: جام، پیالۀ شرابخوری
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۲۷
هر لحظه و هر ساعت یک شیوهٔ نو آرَد شیرینتر و نادرتر، زآن شیوهٔ پیشینش
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۶۶
عاشقان از بیمرادیِهایِ خویش باخبر گشتند از مولایِ خویش
بیمرادی شد قَلاووزِ بهشت حُفَّتِ الْجَنَّة شنو ای خوشسرشت
قَلاووز: پیشآهنگ، پیشرو لشکر
———
حدیث
«حُفَّتِ الْجَنَّةُ بِالْـمَكَارِهِ وَحُفَّتِ النَّارُ بِالشَّهَوَاتِ.»
«بهشت در چیزهای ناخوشایند پوشیده شده و دوزخ در شهوات.»
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۹۶
ساخت موسی قدس در، بابِ صغیر تا فرود آرند سر قومِ زَحیر
زآنکه جَبّاران بُدند و سرفراز دوزخ آن بابِ صغیر است و نیاز
قومِ زَحیر: مردمِ بیمار و آزاردهنده
———
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۴۴
ناز کردن خوشتر آید از شِکَر لیک، کم خایَش، که دارد صد خطر
ایمنآباد است آن راه نیاز تَرکِ نازش گیر و با آن ره بساز
ای بسا نازآوری زد پَرّ و بال آخِرُالْاَمر، آن بر آن کس شد وَبال
کم خایَش: کم بِجَو، از مصدر خاییدن بهمعنی جویدن. آخِرُالْاَمر: در آخر وَبال: بدبختی
———
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ٢٨٠۴
خانه را من روفتم از نیک و بد خانهام پُرّ است از عشقِ احد
احد: یگانه، از نامهای خداوند
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۱۶
فُرجهٔ صندوقْ نونو مُسکِر است دَرنیابد کاو به صندوق اندر است
فُرجه: گشایش نونو: تازه به تازه مُسکِر: مستکننده
———
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۷۵۲
چونکه حیران گشتی و گیج و فنا با زبانِ حال گفتی اِهْدِنا زَفتِ زَفتست و چو لرزان میشوی میشود آن زَفت، نرم و مُستوی زآنکه شکلِ زَفْت بهر مُنکِر است چونکه عاجز آمدی لطف و بِر است
اِهْدِنا: ما را هدایت کن. زَفت: بزرگ، فربه مُستوی: برابر، یکسان بِر: نیکی
———
قرآن کریم، سوره حمد(۱)، آیه ۶
« اهْدِنَا الصِّرَاطَ الْمُسْتَقِيمَ.»
« ما را به راهِ راست هدايت کن.»
———
ما در جهان بیرون، به «فکر و عمل» دست میزنیم و به «داشتن» مشغول هستیم.
———
انواع همانیدگی: - درد - باور - جسم (پول، بدن، هرچه موجودیت فیزیکی دارد.)
———
بیمرادی از نوعِ بانگِ اَلَست است. زندگی ما را بیمراد میکند تا ما به جنسِ خودمان که «زندگی» است، آگاه شویم. ما از هر بیمرادی یاد میگیریم که همانیدگیای را بیندازیم. یعنی «فقیر»تر میشویم.
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۳۷
خلق، رنجورِ دِق و بیچارهاند وز خِداعِ دیو، سیلیبارهاند
خِداع: حیلهگری سیلیباره: کسی که میل فراوانی به زدن سیلی دارد. در اینجا مراد کسی است که خوی آزار و تهاجم بسیار داشته باشد.
———
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۵۹۳
واللَّـه ار سوراخِ موشی دررَوی مُبتلایِ گربهچنگالی شَوی
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۲۴
چون فرو گیرد غمت، گر چُستیای زآن دَمِ نومیدْکن وا جُستیای گفتیاش: ای غصهٔ مُنکِر به حال راتبهٔ اِنعامها را زآن کمال گر به هر دَم نهات بهار و خرّمیست همچو چاشِ گُل تنت انبارِ چیست؟
راتبه: دائم، ثابت، مستمری چاش: غلّهٔ پاک کرده، خرمن کوفته، در اینجا مطلق خرمن
——— چاشِ گُل، تن، فکرِ تو همچون گلاب مُنکِر گُل شد گلاب، اینت عُجاب
عُجاب: چیز عجیب و شگفتانگیز
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۸۲۸
از کَپیخویانِ کفران کَهْ دریغ بر نَبیخویان نثارِ مِهر و میغ آن لِجاجِ کفر، قانونِ کَپیست وآن سپاس و شُکر، مِنهاجِ نبیست با کَپیخویان تَهَتُّکها چه کرد؟ با نَبیرویان تَنَسُّکها چه کرد؟
کَپیخو: بوزینهصفت کَهْ: کاه مهر: خورشید میغ: ابر مِنهاج: راه روشن و آشکار، روش تَهَتُّک: پردهدری تَنَسُّک: پارسایی، زهد ورزیدن
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۹۲
چشمِ هر آنکه بسته شد، تابشِ حرص خسته شد وآنکه ز گنج رَسته شد، گشت گران و کاهلی
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۰۱
حَزم چهبْوَد؟ بدگمانی بر جهان دَم به دَم بیند بلایِ ناگهان
حَزم: دوراندیشی، تأمّل با هشیاری حضور
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۵
در دلش خورشید چون نوری نشاند پیشَش اختر را مقادیری نماند
اختر: ستاره، در اینجا مراد همانیدگیها هستند.
———
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۷۹۴
کَهْ نیَم، کوهم ز حِلم و صبر و داد کوه را کی دررُباید تُندباد؟
کَهْ: مخفّفِ كاه حِلم: فضاگشایی
———
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۷۴
پس نبیند جمله را با طِمّ و رِمّ حُبُّکَ الْاَشْیاءَ یُعْمی و یُصِمّ
طِمّ: دریا و آب فراوان رِمّ: زمین و خاک با طِمّ و رِمّ: در اینجا یعنی با جزئیات
———
حدیث
«حُبُّکَ الْاَشَّیءَ یُعْمی و یُصِمّ.»
«عشق تو به اشيا [همانیدگیها] تو را كور و كر میکند.»
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۶۲
قبض دیدی چارهٔ آن قبض کن زآنکه سَرها جمله میرویَد زِ بُن
بسط دیدی، بسطِ خود را آب دِه چون برآید میوه، با اصحاب دِه
بُن: ریشه
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۴۵۲
چون مرا، تو آفریدی کاهلی زخمخواری، سستجُنبی مَنبلی
بر خرانِ پشتریشِ بیمُراد بارِ اسبان و استران نتوان نهاد
کاهلم چون آفریدی، ای مَلی روزیام دِه هم ز راهِ کاهلی
زخمخوار: صدمهدیده، زخمخورده سستجُنب: سستحال مَنبل: تنبل پشتریش: پشتزخم کاهل: تنبل ملی: مخففِ مَلیء، بینیاز و غنی، توانگر
———
کاهلم من، سایهخُسپم در وجود خفتم اندر سایهٔ این فضل و جود
کاهلان و سایهخُسپان را مگر روزیی بنوشتهیی نوعی دگر؟
هرکه را پاییست، جوید روزیی هر که را پا نیست، کُن دلسوزیی
سایهخُسپ: کنایه از افراد تنبل و بیکار جود: بخشش کاهلان: تنبلان
———
رزق را میران به سویِ آن حَزین ابر را میکَش به سویِ هر زمین
چون زمین را پا نباشد، جودِ تو ابر را رانَد به سویِ او دوتو
طفل را چون پا نباشد، مادرش آید و ریزد وظیفه بر سَرَش
رزق: روزی دوتو: دولایه
———
روزیی خواهم بناگه بیتَعَب که ندارم من ز کوشش جز طلب
بناگه: ناگهانی بیتَعَب: بیرنج
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۹۲
هر بشری که صاف شد در دو جهان ورا دلی دید غرض که فقر بُد بانگِ الست را بلی
عالمِ خاک همچو تَل، فقر چو گنج زیرِ او شادیِ کودکان بُوَد، بازی و لاغ بر تلی
چشمِ هر آنکه بسته شد، تابشِ حرص خسته شد وآنکه ز گنج رَسته شد، گشت گران و کاهلی
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۹۲
گنجِ جمالِ همچو مه، جانْش بدیده گفته: خَه بر رهِ او هزار شه، آه شگرف حاصلی
———
«گنج» همان فقر است.
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۹۲
وصفِ لبش بگفتمی، چهرهٔ جان شکفتمی راهِ بیان برُفتمی، لیک کجاست واصلی؟
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۹۲
جان بجهان و هم بجه، سر بمکش، سَرَک بنه گرچه درونِ هر دو دِه، نیست درونِ قابلی
———
سر بمکش، سَرَک بنه:
دائم بگو: «بَهبَه» نگو: «اَهاَه»
———
درونِ دو دِه، یعنی رونق و شکستِ ذهنی؛ دوییِ ذهنی دو دِه یعنی با خوب و بد کار کردن
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۶۰
عاشقِ صُنعِ تواَم در شُکر و صبر عاشقِ مصنوع کی باشم چو گَبر؟
شُکر و صبر: در اینجا کنایه از نعمت و بلاست. گبر: کافر
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۱
سر کشیدی تو که من صاحبدلم حاجتِ غیری ندارم، واصلم
آنچنانکه آب در گِل سرکَشَد که منم آب و چرا جُویم مَدَد؟
حاجت: نیاز واصل: وصلکننده
———
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۵۲۸
زان رَهَش دور است تا دیدارِ دوست کو نجویَد، سَر، رئیسیش آرزوست
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۴۹۲
ای تبریزِ مُشتَهَر، بند به شمسِ دین کمر زآنکه مبارک است سر، بر کفِ پایِ کاملی
———
فردوسی، شاهنامه، آغاز کتاب، گفتار اندر آفرینش مردم
تو را از دو گیتی برآوردهاند به چندین میانجی بپروردهاند
نخستینِ فِطرَت پَسینِ شمار تویی خویشتن را به بازی مدار
———
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۸۲
سَرَک بر آستان نِه همچو مِسمار که گردون این چنین سَر را نساید
مِسمار: میخ
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۰۸۴
«پیش رفتنِ دَقوقی به امامت»
این سخن پایان ندارد تیز دو هین نماز آمد، دَقوقی پیش رو
ای یگانه، هین دوگانه برگزار تا مُزََیَّن گردد از تو روزگار
مُزََیَّن: آراسته
———
ای امامِ چشمروشن در صَلا چشمِ روشن باید اندر پیشوا
در شریعت هست مکروه ای کیا در امامت پیش کردن کور را
گرچه حافظ باشد و چُست و فقیه چشم، روشن بِهْ، و گر باشد سفیه
صَلا: نماز سفیه: نادان، احمق
———
کور را پرهیز نبود از قَذَر چشم باشد اصلِ پرهیز و حَذَر
او پلیدی را نبیند در عبور هیچ مؤمن را مبادا چشم کور
کورِ ظاهر در نجاسهٔ ظاهر است کورِ باطن در نجاساتِ سِر است
قَذَر: پلیدی، پلید شدن، در اینجا یعنی نجاست
———
این نجاسهٔ ظاهر از آبی رَوَد آن نجاسهٔ باطن افزون میشود
جز به آبِ چشم نتوان شستن آن چون نجاساتِ بواطن شد عیان
چون نَجَس خواندهست کافر را خدا آن نجاست نیست بر ظاهر ورا
بواطن: جمعِ باطن
———
قرآن کریم، سورهٔ توبه (۹)، آیهٔ ۲۸
«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا إِنَّمَا الْـمُشْرِكُونَ نَجَسٌ فَلَا يَقْرَبُوا الْمَسْجِدَ الْحَرَامَ بَعْدَ عَامِهِمْ هَٰذَا وَإِنْ خِفْتُمْ عَيْلَةً فَسَوْفَ يُغْنِيكُمُ اللَّـهُ مِنْ فَضْلِهِ إِنْ شَاءَ إِنَّ اللَّـهَ عَلِيمٌ حَكِيمٌ.»
«اى كسانى كه ايمان آوردهايد، مشركان نجسند و از سال بعد نبايد به مسجد الحرام نزديک شوند. و اگر از بينوايى مىترسيد، خدا اگر بخواهد به فضل خويش بىنيازتان خواهد كرد. زيرا خدا دانا و حكيم است.»
———
ظاهرِ کافر ملوَّث نیست، زین آن نجاست هست در اخلاق و دین
این نجاست بویش آید بیست گام وآن نجاست بویش از رِی تا به شام
بلکه بویش آسمانها بررود بَر دماغِ حور و، رِضْوان بر شود
ملوَّث: نجس حور: زیباچشمان، زنان زیبا رِضوان: نام فرشتهای که نگهبان بهشت است.
———
اینچه میگویم به قدرِ فهم توست مُردم اندر حسرتِ فهم دُرست
فهم، آب است و وجودِ تن، سبو چون سبو بشکست، ریزد آب از او
این سبو را پنج سوراخ است ژرف اندر او نی آب مانَد خود، نه برف
سبو: کوزه ژرف: عمیق
———
اَمرِ غُضُّوا غَضَّةً أبصارَکُمْ هم شنیدی، راست ننهادی تو سُم
«با اینکه این فرمانِ خدا را شنیدی که «چشمانِ خود را از نارواها فروبندید.» ولی باز درست گام برنداشتی.»
———
قرآن کریم، سورهٔ نور (۲۴)، آیهٔ ۳۰
«قُلْ لِلْمُؤْمِنِينَ يَغُضُّوا مِنْ أَبْصَارِهِمْ وَيَحْفَظُوا فُرُوجَهُمْ ذَٰلِكَ أَزْكَىٰ لَهُمْ إِنَّ اللَّـهَ خَبِيرٌ بِمَا يَصْنَعُونَ.»
«به مردان مؤمن بگو كه چشمان خويش فروگيرند و شرمگاه خود نگه دارند. اين برايشان پاكيزهتر است. زيرا خدا به كارهايى كه مىكنند آگاه است.»
———
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۷۱۴
لولهها بربند و پُر دارش ز خُم گفت: غُضُّوا عَنْ هَوا أبصارکُمْ
غُضُّوا عَنْ هَوا أبصارکُمْ: دیدگانتان را از هوی و هوس فروبندید.
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۰۲
از دهانت نُطق، فهمت را بَرَد گوش چون ریگ است، فهمت را خورَد
همچنین سوراخهایِ دیگرت میکشاند آبِ فهم مُضْمَرت
گر ز دریا آب را بیرون کنی بی عوض، آن بحر را هامون کنی
نُطق: سخن گفتن، در اینجا منظور سخنِ یاوه و بیهوده است. مُضْمَر: پوشیدهشده هامون: بیابان، دشت
———
بیگه است، ار نی بگویم حال را مَدْخَلِ اَعواض را و اَبدال را
کآن عِوضها و آن بدلها بحر را از کجا آید ز بعدِ خرجها؟
مَدْخَل: محل ورود عِوضها و بدلها: تعویض و مبادلهها
———
صد هزاران جانور زو میخَورند ابرها هم از بُرونش میبرند
باز دریا آن عِوضها میکشد از کجا؟ دانند اصحابِ رَشَد
اصحابِ رَشَد: اهلِ فن، آنان که توسط زندگی هدایت میشوند.
———
قصّهها آغاز کردیم، از شتاب ماند بیمَخْلَص درونِ این کتاب
ای ضیاءُالحق حُسامالدّینِ راد که فلک و ارکان چو تو شاهی نزاد
تو به نادر آمدی در جان و دل ای دل و جان از قدومِ تو خَجِل
بیمَخْلَص: بدون محلِّ گریز، بدونِ اتمام
———
چند کردم مدحِ قومِ ماٰمَضیٰ قصدِ من ز آنها تو بودی ز اقتضا
خانهٔ خود را شناسد خود دعا تو به نام هرکه خواهی، کُن ثنا
بهرِ کتمانِ مَدیح از نامَحَل حق نهادَهست این حکایات و مثل
ماٰمَضیٰ: پیشین؛ قومِ ماٰمَضیٰ: گذشتگان ز اقتضا: از نظر مناسبت و قابلیت ثنا: ستایش، در اینجا منظور دعا میباشد. کتمان: پنهان کردن
———
گر چنان مدح از تو هم آمد خَجِل لیک بپْذیرد خدا جُهْدُالْـمُقِل
حق پذیرد کسرهای، دارد مُعاف کز دو دیدهٔ کور دو قطره کَفاف
مرغ و ماهی داند آن ابهام را که ستودم مُجمَل این خوشنام را
خَجِل: شرمنده جُهْدُالْـمُقِل: نهایت سعی و تلاش و یا بخشش فردِ تهیدست و بیمایه کَسْره: شکسته از هر چیزی، کنایه از ناچیز مُجمَل: بهطور اجمالی، مختصر، کوتاه
———
حدیث
«أَفْضَلُ اَلصَّدَقَةِ جُهْدُ اَلْمُقِلِّ وابدأْ بمن تَعُولُ»
«برترین احسان، بهترین کوشش درویش است. احسان را از کسی آغاز کن که هزینه معاشش به عهده توست.»
———
مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۱۰۳
هست آن پیدا به پیشِ چشمِ دل جَهد کن، سویِ دل آ، جُهْدُالْمُقِل
جُهْدُالْمُقِل: نهایت سعی و تلاش و یا بخشش فردِ تهیدست و بیمایه. اشاره به حدیثی از پیامبر.
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۱۸
تا بر او آهِ حسودان کم وزد تا خیالش را به دندان کم گزد
خود خیالش را کجا یابد حسود؟ در وِثاق موش، طوطی کی غُنود؟
آن خَیالِ او بُوَد از اِحتیال مویِ اَبروی وِی است آن، نی هِلال
وِثاق: اتاق غُنود: آرَمیدن و آسودن، استراحت کردن اِحتیال: حیلهگری
———
مدحِ تو گویم بُرون از پنج و هفت برنویس اکنون: دَقوقی پیش رفت
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۲۲
«پیش رفتنِ دَقوقی به امامتِ آن قوم»
در تحیّات و سَلام الصّاٰلحین مَدحِ جملهٔ انبیا آمد عَجین
مدحها شد جملگی آمیخته کوزهها در یک لگن در ریخته
زآنکه خود ممدوح، جز یک بیش نیست کیشها زین روی، جز یک کیش نیست
تحیّات: جمعِ تحیّت به معنی «حیات و بقا بر تو باد.» عَجین: معجون، سرشته، آمیخته
———
دان که هر مدحی به نورِ حق رود بر صُوَر، وَ اشخاص عاریت بود
مدحها جز مُسْتَحِق را کِی کنند؟ لیک بر پنداشت گمره میشوند
صُوَر: صورتها عاریت: قرضی مُسْتَحِق: شایسته و سزاوار
———
همچو نوری تافته بر حایِطی حایِط، آن انوار را چون رابطی
لاجَرَم چون سایه سویِ اصل رانْد ضالّ مَه گُم کرد و زِاسْتایش بمانْد
حایِط: دیوار ضالّ: گمراه، بیراه، آواره
———
یا ز چاهی عکس ماهی وانمود سَر به چَه دَر کرد و آن را میستود
در حقیقت مادحِ ماه است او گرچه جهلِ او به عکسش کرد رو
مدحِ او، مَه راست، نی آن عکس را کفر شد آن، چون غلط شد ماجرا
مادحِ: مدحکننده، ستاینده، ستایشگر
———
کز شقاوت گشت گُمره آن دلیر مَه به بالا بود و او پنداشت زیر
زین بُتان، خلقان پریشان میشوند شهوتِ رانده پشیمان میشوند
شقاوت: سختی، بدبختی، سختدلی
———
زآنکه شهوت با خیالی رانده است وز حقیقت دورتر وامانده است
با خیالی میلِ تو چون پَر بُوَد تا بدآن پَر بر حقیقت بَر شود
چون بِراندی شهوتی، پَرَّت بریخت لَنگ گشتیّ و آن خیال از تو گریخت
———
پَر نگهدار و چنین شهوت مَران تا پَرِ مِیلَت بَرَد سویِ جِنان
خلق پندارند عشرت میکُنند بَر خیالی پَرِّ خود برمیکَنند
وامدارِ شرحِ این نکته شدم مُهلَتَم دِه، مُعْسِرم زآن تَن زدم
جِنان: جمع جنّة بهمعنی بهشتها، باغهای بهشت عشرت: کامرانی، خوشگذرانی مُعْسِر: نیازمند، تنگدست و فقیر تَن زدن: خاموش بودن، ساکت شدن، امتناع کردن
———
قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۲۸۰
«وَإِنْ كَانَ ذُو عُسْرَةٍ فَنَظِرَةٌ إِلَىٰ مَيْسَرَةٍ... .»
«و اگر وامدار، تنگدست بود، مهلتی باید تا توانگر گردد... .»
——— ———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۴۰
«اقتدا کردنِ قوم، از پسِ دَقوقی»
پیشدر شد آن دَقوقی در نماز قوم همچون اطلس آمد، او طِراز
اقتدا کردند آن شاهان قطار در پیِ آن مقتدایِ نامدار
چونکه با تکبیرها مقرون شدند همچو قربان از جهان بیرون شدند
طِراز: زینتِ پارچه، حاشیهٔ جامه
———
معنیِ تکبیر این است ای امام کای خدا پیشِ تو ما قربان شدیم
وقتِ ذبح، اَللّـهُ اکبر میکُنی همچنین در ذبحِ نَفْسِ کُشتنی
تن چو اسماعیل و جان همچون خلیل کرد جان، تکبیر بر جسمِ نَبیل
نَبیل: بزرگ، نجیب
———
گشت کُشته تن ز شهوتها و آز شد بِه بسم الله، بِسْمِل در نماز
چون قیامت پیشِ حق صفها زده در حساب و در مناجات آمده
ایستاده پیشِ یزدان اشکریز بر مثالِ راستخیزِ رستخیز
آز: حرص و طمع بِسْمِل: ذبح کردن حیوان
———
حق همی گوید: چه آوردی مرا اندر این مهلت که دادم من تو را؟
عمرِ خود را در چه پایان بردهای؟ قوت و قُوَّت در چه فانی کردهای؟
گوهرِ دیده کجا فرسودهای؟ پنج حس را در کجا پالودهای؟
فرسودن (قدیمی): کم شدن، کاهش یافتن، مقابلِ افزودن، (مَجاز) پیر شدن و کم نور شدنِ چشم پالودن: در اینجا یعنی صرف کردن، تصفیه کردن، پالایش، پاک کردنِ ضمیر، (مَجاز) تبدیل شدن
———
چشم و گوش و هوش و گوهرهایِ عرش خرج کردی، چه خریدی تو ز فرش؟
دست و پا دادَمْت چون بیل و کُلند من ببخشیدم ز خود آن کِی شدند؟
همچنین پیغامهایِ دردگین صد هزاران آید از حضرت چنین
عرش: آسمان فرش: جای پست و پایین، در اینجا مراد دنیا است، زمین عرش و فرش: آسمان و زمین، کُلِ عالمِ هستی
———
قرآن کریم، سورهٔ اسراء (۱۷)، آیهٔ ۳۶
«وَلَا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ إِنَّ السَّمْعَ وَالْبَصَرَ وَالْفُؤَادَ كُلُّ أُولَٰئِكَ كَانَ عَنْهُ مَسْئُولًا.»
«از پى آنچه ندانى كه چيست مرو، زيرا گوش و چشم و دل، همه را، بدان بازخواست كنند.»
———
در قیام، این گفتها دارد رجوع وز خجالت شد دوتا او در رکوع
قوّتِ اِستادن از خجلت نماند در رکوع از شرم، تسبیحی بخواند
باز فرمان میرسد: بردار سر از رکوع و پاسخِ حق بَرشُمَر
———
سر برآرد از رکوع آن شرمسار باز اندر رو فتد آن خامکار
باز فرمان آیدش: بردار سر از سجود و وا دِه از کرده خبر
سر برآرَد او دگر ره شرمسار اندر افتد باز در رو همچو مار
خامکار: کار ناآزموده، بیتجربه
———
باز گوید: سر برآر و بازگو که بخواهم جُست از تو مو به مو
قوّتِ پا ایستادن نَبْوَدَش که خطابِ هَیبتی بر جان زدش
پس نشیند، قَعده زآن بارِ گران حضرتش گوید: سخن گو با بیان
———
نعمتت دادم، بگو شکرت چه بود؟ دادمت سرمایه، هین بنمای سود
رو به دستِ راست آرَد در سلام سویِ جانِ انبیا و آن کِرام
یعنی: ای شاهان، شفاعت کاین لئیم سخت در گِل مانْدش پای و گلیم
کِرام: بزرگان لئیم: فرومایه
———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۶۷
«بیانِ اشارتِ سلام سویِ دست راست در قیامت از هیبتِ محاسبهٔ حق و از انبیاء استعانت و شفاعت خواستن» انبیا گویند: روزِ چاره رفت چاره آنجا بود و، دستافزارِ زَفْت مرغِ بیهنگامی ای بدبخت، رو ترکِ ما گو، خونِ ما اندر مَشو
دستافزار: ابزار زَفْت: مهیب، بزرگ
——— رو بگرداند به سویِ دستِ چپ در تبار و خویش، گویندش که خَپ
هین جوابِ خویش گو با کردگار ما کهایم؟ ای خواجه دست از ما بدار نی ازین سو، نی از آن سو چاره شد جانِ آن بیچارهدل، صد پاره شد
خَپ: خفه شو، فعل امر از خَپیدن
———
قرآن کریم، سورهٔ عبس (٨٠)، آیات ۳۴ تا ۳۶
«يَوْمَ يَفِرُّ الْمَرْءُ مِنْ أَخِيهِ»
«روزى كه آدمى از برادرش مىگريزد،»
«وَأُمِّهِ وَأَبِيهِ»
«و از مادرش و پدرش،»
«وَصَاحِبَتِهِ وَبَنِيهِ»
«و از زنش و فرزندانش.»
——— از همه نومید شد مسکینکیا پس برآرد هر دو دست اندر دعا کز همه نومید گشتم ای خدا اول و آخِر توییّ و منتها
——— در نماز این خوشاشارتها ببین تا بدانی، کاین بخواهد شد یقین
بچّه بیرون آر از بیضهٔ نماز سر مزن چون مرغِ بیتعظیم و ساز
بیضه: تخم مرغ ساز: منظور آمادگی روحی و قلبی است.
——— ——— مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۷۶
«شنیدنِ دَقوقی در میانِ نماز، افغانِ آن کشتی که غرق خواست شدن» آن دَقوقی در امامت کرد ساز اندر آن ساحل درآمد در نماز و آن جماعت در پیِ او در قیام اینْت زیبا قوم و، بگزیده امام
——— ناگهان چشمش سویِ دریا فتاد چون شنید از سویِ دریا داد داد در میانِ موج دید او کشتیی در قضا و در بلا و زشتیی هم شب و، هم ابر و، هم موجِ عظیم این سه تاریکی و، از غرقابِ بیم
———
قرآن کریم، سورهٔ نور (٢۴)، آیهٔ ۴٠
«أَوْ كَظُلُمَاتٍ فِي بَحْرٍ لُجِّيٍّ يَغْشَاهُ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ مَوْجٌ مِنْ فَوْقِهِ سَحَابٌ ۚ ظُلُمَاتٌ بَعْضُهَا فَوْقَ بَعْضٍ … .»
«يا همانند تاريكیهايى است در دريايى ژرف، كه موجش فرو پوشد و بر فراز آن موجى ديگر و بر فرازش ابرى است تيره، تاريكیهايى بر فراز يكديگر … .»
——— تندبادی همچو عزراییل خاست موجها آشوفت اندر چپّ و راست اهلِ کشتی از مَهابت کاسته نعرهٔ واویْلها برخاسته دستها در نوحه بر سر میزدند کافر و مُلْحِد همه مُخْلِص شدند
مَهابت: بیم و ترس واویْل: از ادات ناله و حسرت مُلْحِد: کافر، بیدین
———
قرآن کریم، سورهٔ عنکبوت (٢٩)، آیهٔ ۶٧
«أَوَلَمْ يَرَوْا أَنَّا جَعَلْنَا حَرَمًا آمِنًا وَيُتَخَطَّفُ النَّاسُ مِنْ حَوْلِهِمْ ۚ أَفَبِالْبَاطِلِ يُؤْمِنُونَ وَبِنِعْمَةِ اللَّـهِ يَكْفُرُونَ»
«آيا ندانستهاند كه حرم را جاى امن مردم قرار داديم، حال آنكه مردم در اطرافشان به اسارت ربوده مىشوند؟ آيا به باطل ايمان مىآورند و نعمت خدا را كفران مىكنند؟»
——— با خدا با صد تضرّع آن زمان عهدها و نذرها کرده به جان سر برهنه در سجود، آنها که هیچ رویشان قبله ندید از پیچپیچ گفته که بیفایدهست این بندگی آن زمان دیده در آن صد زندگی
تضرّع: زاری کردن پیچ پیچ: تو در تو، پر پیچ و خم، مراد گیجیِ همانیدگیهاست.
——— از همه اومید بُبْریده تمام دوستان و خال و عَمّ، بابا و مام زاهد و فاسق شد آن دَم، مُتَّقی همچو در هنگامِ جانکندن، شَقی نی ز چَپْشان چاره بود و، نی ز راست حیلهها چون مُرد، هنگامِ دعاست
خال و عَمّ: خاله و عَمو مام: مادر مُتَّقی: تقواپیشهکننده، پرهیزکار فاسق: بدکاره، پست شَقی: بدبخت
———
در دعا ایشان و در زاریّ و آه بر فلک ز ایشان شده دودِ سیاه دیو آن دَم از عداوت بَیْن بَیْن بانگ زد کای سگپرستان عِلّتَیْن مرگ و جَسْک، ای اهلِ انکار و نفاق عاقبت خواهد بُدَن این اتفاق
عداوت: دشمنی بَیْن بَیْن: میانهٔ نیک و بد عِلّتَیْن: دو بیماریِ انکار و نفاق جَسْک: رنج و بلا و پریشانی
———
قرآن کریم، سورۀ جاثیه (۴۵)، آیهٔ ٢٣
« أَفَرَأَيْتَ مَنِ اتَّخَذَ إِلَٰهَهُ هَوَاهُ … .»
« آیا آن کس را که هوسش را چون خدای خود گرفت دیدهای؟ … .»
——— چشمتان تر باشد از بعدِ خلاص که شوید از بهرِ شهوت دیوِ خاص یادتان ناید که روزی در خطر دستتان بگرفت یزدان از قَدَر این همیآمد ندا از دیو، لیک این سخن را نشنود جز گوشِ نیک
قَدَر: معانی بسیار دارد از آن جمله به معنی تنگ کردن است.
——— راست فرمودهست با ما مصطفیٰ قطب و شاهنشاه و دریایِ صفا کانچه جاهل دید خواهد عاقبت عاقلان بینند ز اوّلمرتبت کارها ز آغاز اگر غیب است و سِرّ عاقل اول دید و، آخِر آن مُصِرّ
مُصِّر: در اینجا منظور اصرارکنندۀ بر گناه و لغزش است.
——— اوّلش پوشیده باشد و آخِر آن عاقل و جاهل ببیند در عیان گر نبینی واقعهٔ غیب ای عَنود حَزْم را سیلاب کِی اندر ربود؟ حزم چه بود؟ بدگُمانی بر جهان دَم به دم بیند بلایِ ناگهان
عَنود: ستیزهگر
——— ———
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۰۲ «تصوّراتِ مردِ حازم» ———
|
Sign in to post comments.