Description
برنامه شماره ۱۰۴۶ گنج حضور اجرا: پرویز شهبازی تاریخ اجرا: ۶ ژانویه ۲۰۲۶ - ۱۷ دی ماه ۱۴۰۴
برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۴۶ بر روی این لینک کلیک کنید. برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.
متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی) متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت رنگی) متن نوشته شده پیغامهای تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخهی مناسب پرینت سیاه و سفید)
تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت) تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)
اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه
خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری
برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی بر روی این لینک کلیک کنید.
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams
گُستاخ مکن تو ناکَسان را در چشم، مَیار این خَسان(۱) را
دَرزی(۲) دزدی چو یافت فرصت، کم آرَد جامهٔ رَسان(۳) را
ایشان را دار حلقه بر در هم نیز نهاَند لایق، آن را
پیشَت به فُسون و سُخره آیند از طَمْع، مپوش این عِیان را
ایشان چو ز خویش پُر غماناند چُون دُور کنند ز تو غمان را؟!
جز خلوتِ عشق نیست درمان رنجِ باریکِ اندُهان(۴) را
یا دیدنِ دوست، یا هوایش، دیگر چه کند کسی جهان را؟!
تا دیدنِ دوست در خیالش، میدار تو در سُجود، جان را
پیشش چو چراغپایه(۵) میایست چون فرصتهاست مر مِهان(۶) را
وامانده از این زمانه باشی، کی بینی اصلِ این زمان را؟!
چون گشت گُذاره از مکان، چشم، زو بیند جان، آن مکان را
جان خوردی(۷)، تن چو قازغانی(۸) بر آتش نِهْ تو قازغان را
تا جوش ببینی ز اندرونت ز آن پس نخَری تو داستان(۹) را
نَظّارهٔ(۱۰) نقدِ حالِ خویشی نَظّاره، درونْست راستان را
این حال، بدایتِ(۱۱) طریق است با گُمشدگان دَهَم نشان را
چون صد منزل از این گذشتند، این چون گویم مر آن کسان را؟!
مقصود از این بگو و رَستی یعنی که چراغِ آسمان را
مَخدومم(۱۲) شمسِ حقّ و دین را کاو هست پناه، اِنس و جان را
تبریز از او چو آسمان شد دل گُم مَکُناد نردبان را
(۱) خَس: فرومایه و پست (۲) دَرزی: خیّاط (۳) رَسان: رسنده، رساننده. جامهٔ رَسان یعنی لباسی که به اندازه و مناسب، دوخته شده باشد. (۴) اندُهان: جمعِ اندُه، در اینجا یعنی صاحبانِ اندوه (۵) چراغپایه: ستونْمانندى از چوب يا مس يا سيم و زر كه قاعدهٔ آن شبيه به لگن است و بر سرِ آن ظرفى شبيه به بشقاب يا كاسهٔ كوتاهى قرار دارد و چراغ را روى آن مىنهند. (۶) مِهان: بزرگان (۷) خورد: طعام، خورد و خوراک، غذا (۸) قازغان: دیگ بزرگ که در آن طعام پزند. (۹) داستان: حیله، ترفند، دستان (۱۰) نَظّاره: دیدن، تماشا کردن (۱۱) بدایت: آغاز، اول چیزی، اول کار (۱۲) مَخدوم: کسی که به او خدمت میکنند، سَرور، آقا ----------- مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams
گُستاخ مکن تو ناکَسان را در چشم، مَیار این خَسان را
دَرزی دزدی چو یافت فرصت، کم آرَد جامهٔ رَسان را
ایشان را دار حلقه بر در هم نیز نهاَند لایق، آن را
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287
او فضولی بوده است از اِنقباض کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۴۲۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2426
من عصا و نور بگرفته به دست شاخِ گستاخِ تو را خواهم شکست واقعاتِ سهمگین، از بهرِ این گونه گونه مینمودت رَبِّ دین درخور(۱۳) سِرّ بَد و طغیانِ تو تا بدانی کاوست درخوردانِ تو
تا بدانی کو حکیم است و خبیر(۱۴) مُصلحِ اَمراضِ درمانناپذیر تو به تأویلات(۱۵) میگشتی از آن کور و کر، کاین هست از خوابِ گران
(۱۳) درخور: شایسته، سزاوار (۱۴) خبیر: آگاه (۱۵) تأویل: تبیین، تعبیر کردن ----------- مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۳۵ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1335, Divan e Shams
هر که درآید که منم، بر سرِ شاخش بزنم کاین حرمِ عشق بُوَد، ای حیوان، نیست اِغِل(۱۶)
(۱۶) اِغِل: جای نگهداری گاو و گوسفند ----------- مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۰۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1306
ما رَمَیْتَ اِذ رَمَیْتَ گفت حق کار حق بر کارها دارد سَبَق
قرآن کریم، سورهٔ انفال (۸)، آیهٔ ۱۷ Quran, Al-Anfaal(#8), Line #17
«… وَ مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ … .»
«… و هنگامی که تیر پرتاب کردی، تو پرتاب نکردی، بلکه خدا پرتاب کرد … .»
مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۹۷۷ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3977
نیم بهرِ حق شد و، نیمی هوا شرکت اندر کارِ حق، نَبْوَد روا
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۶۳ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1063
گِردِ نفْسِ دزد و کارِ او مپیچ هرچه آن نه کارِ حق، هیچ است هیچ
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ١۴٧٠ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1470
هر کجا این نیستی افزونتر است کارِ حق و کارگاهش آن سَر است
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۳۵۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3356
گر نماید غیر، هم تَمْویهِ(۱۷) اوست ور رود غیر از نظر، تنبیهِ اوست پس یقین گشتش که جذبه زآن سَری است کارِ حق هر لحظه نادِرآوری است اسبِ سنگین، گاوِ سنگین، ز ابتلا میشود مَسجود، از مکرِ خدا
پیشِ کافر نیست بُت را ثانیای نیست بُت را فَرّ و نه رُوحانیای چیست آن جاذب نهان اندر نهان در جهان تابیده از دیگر جهان
(۱۷) تَمْویه: زراندود كردن، آب طلا دادن، آب نقره دادن. در اينجا به معنى ظاهرسازى و وارونهكارى. ----------- مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۲۷ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1227, Divan e Shams
هر لحظه و هر ساعت یک شیوهٔ نو آرَد شیرینتر و نادرتر زآن شیوهٔ پیشینش
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۴۰ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1640
کُلُّ اَصْباحٍ لَناٰ شَأْنٌ جَدید کُلُّ شَیءٍ عَنْ مُرادی لایَحید
در هر بامداد کاری تازه داریم، و هیچ کاری از حیطهٔ مشیت من خارج نمیشود.
قرآن کریم، سورهٔ الرحمن (۵۵)، آیهٔ ۲۹ Quran, Ar-Rahman(#55), Line #29
«يَسْأَلُهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ.»
«هر كس كه در آسمانها و زمين است سائل درگاه اوست، و او هر لحظه در كارى جدید است.»
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۲۱ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #121 راست کُن اَجزات را از راستان سر مَکَش ای راسترو، زآن آستان هم ترازو را ترازو راست کرد هم ترازو را ترازو کاست کرد هرکه با ناراستان هَمسَنگ(۱۸) شد در کمی افتاد و، عقلش دَنگ(۱۹) شد
رُو اَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّار باش خاک بر دلداریِ اَغیار پاش
برو نسبت به کافران، سخت و با صلابت باش و بر سر عشق و دوستی نامحرمانِ بَدنَهاد، خاک بپاش.
قرآن کریم، سورهٔ فتح (۴۸)، آیهٔ ۲۹ Quran, Al-Fath(#48), Line #29
«… أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ …»
«… بر کافران سختگیر و با خود شفیق و مهربان …»
بر سرِ اَغیار چون شمشیر باش هین مکُن روباهبازی، شیر باش تا ز غیرت از تو یاران نَسْکُلند(۲۰) زآنکه آن خاران، عدوِّ این گُلَند
(۱۸) هَمسَنگ: هموزن، همتایی، در اینجا مصاحبت (۱۹) دَنگ: احمق، بیهوش (۲۰) سِکُلیدن: پاره کردن، بُریدن ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳٨١١ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3811
مَنْ صَمَت مِنْکُم نَجٰا، بُد یاسِهاش(۲۱) خامُشان را بود کیسه و کاسهاش
«قانون و قاعدهٔ صدر جهان این بود که «هرکس خاموش باشد نجات مییابد. او از کیسه و کاسهٔ زرش تنها به کسانی که ساکت بودند و تقاضایی نداشتند، میبخشید.»
حدیث
«مَنْ صَمَتَ نَجا.»
«هر که خموشی گُزید رستگار شد.»
(۲۱) یاسه: یاسا، قاعده، قانون ----------- مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams
گُستاخ مکن تو ناکَسان را در چشم، مَیار این خَسان را
دَرزی دزدی چو یافت فرصت، کم آرَد جامهٔ رَسان را
ایشان را دار حلقه بر در هم نیز نهاَند لایق، آن را
پیشَت به فُسون و سُخره آیند از طَمْع، مپوش این عِیان را
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۵ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #475
حازِمی(۲۲) باید که ره تا دِه بَرَد حَزم نبود طَمعْ طاعون آورد
او یکی دُزدَست فتنهسیرتی چون خیالْ او را به هر دَم صورتی
کَس نداند مکرِ او اِلّـا خدا در خدا بگریز و وارَه زآن دَغا(۲۳) (۲۲) حازم: محتاط و زیرک، باتدبیر (۲۳) دَغا: حیلهگر ----------- مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams
ایشان را دار حلقه بر در هم نیز نهاَند لایق، آن را
پیشَت به فُسون و سُخره آیند از طَمْع، مپوش این عِیان را
ایشان چو ز خویش پُر غماناند چُون دُور کنند ز تو غمان را؟!
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۱۰ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4310
گفت: دردَت چینَم، او خود دُرد بود مات بود، ار چه به ظاهر بُرد بود
مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams
پیشَت به فُسون و سُخره آیند از طَمْع، مپوش این عِیان را
ایشان چو ز خویش پُر غماناند چُون دُور کنند ز تو غمان را؟!
جز خلوتِ عشق نیست درمان رنجِ باریکِ اندُهان را
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷۷ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2677
انبیا گفتند: در دل علّتیست(۲۴) که از آن در حقشناسی آفتیست
نعمت از وی جملگی علّت شود طعمه در بیمار، کِی قوّت شود؟
چند خوش پیش تو آمد ای مُصِر(۲۵) جمله ناخوش گشت و صافِ او کدر
تو عدوِّ(۲۶) این خوشیها آمدی گشت ناخوش هرچه بر وی کف زدی
هرکه او شد آشنا و یارِ تو شد حقیر و خوار در دیدارِ تو
هر که او بیگانه باشد با تو، هم پیش تو او بس مِه(۲۷) است و محترم
این هم از تأثیرِ آن بیماری است زهرِ او در جمله جُفتان(۲۸) ساری(۲۹) است
(۲۴) علّت: بیماری (۲۵) مُصِر: اصرارکننده (۲۶) عدوّ: دشمن (۲۷) مِه: بزرگ و بلندقدر، بزرگوار (۲۸) جُفتان: جمعِ جُفت بهمعنیِ زوج، قرین، همنشین (۲۹) ساری: سرایتکننده ----------- مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۴۰۰ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #400, Divan e Shams
لیک طبع از اصلِ(۳۰) رنج و غصّهها بررُسته است(۳۱) در پِیِ رنج و بلاها، عاشقِ بیطایل(۳۲و۳۳) است
(۳۰) اصل: در اینجا یعنی ریشه (۳۱) بررُستهاست: روییدهاست. (۳۲) طایل: وسیع، گسترده، فایده و سود (۳۳) بیطایل: بیفایده، بیهوده ----------- مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۲ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1052
کارْ عارف راست، کاو نه اَحْوَل(۳۴) است چشمِ او بر کِشتهای اوّل است
(۳۴) اَحْوَل: لوچ، دوبین ----------- مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams
ایشان چو ز خویش پُر غماناند چُون دُور کنند ز تو غمان را؟!
جز خلوتِ عشق نیست درمان رنجِ باریکِ اندُهان را
یا دیدنِ دوست، یا هوایش، دیگر چه کند کسی جهان را؟!
تا دیدنِ دوست در خیالش، میدار تو در سُجود، جان را
پیشش چو چراغپایه میایست چون فرصتهاست مر مِهان را
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۰۷۳ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #3073
قُفلِ زَفت(۳۵) است و گشاینده خدا دست در تسلیم زن وَانْدَر رضا
ذرّه ذرّه گر شود مفتاحها(۳۶) این گشایش نیست جز از کبریا(۳۷)
چون فراموشت شود تدبیرِ خویش یابی آن بختِ جوان از پیرِ خویش
چون فراموش خودی، یادت کنند بنده گشتی، آنگه آزادت کنند
(۳۵) زَفت: بزرگ، عظیم (۳۶) مفتاح: کلید (۳۷) کبریا: مجازاً خداوند ----------- مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams
تا دیدنِ دوست در خیالش، میدار تو در سُجود، جان را
پیشش چو چراغپایه میایست چون فرصتهاست مر مِهان را
وامانده از این زمانه باشی، کی بینی اصلِ این زمان را؟!
چون گشت گُذاره از مکان، چشم، زو بیند جان، آن مکان را
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۸۰ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1480
مرغِ جذبه ناگهان پَرَّد ز عُش(۳۸) چون بدیدی صبح، شمع آنگه بکُش
چشمها چون شد گذاره(۳۹)، نورِ اوست مغزها میبیند او در عینِ پوست
بیند اندر ذَرّه خورشیدِ بقا بیند اندر قطره، کُلِّ بحر(۴۰) را
(۳۸) عُش: آشیانهٔ پرندگان (۳۹) گذاره: آنچه از حدّ در گذرد، گذرنده. (۴۰) بحر: دریا ----------- مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams
وامانده از این زمانه باشی، کی بینی اصلِ این زمان را؟!
چون گشت گُذاره از مکان، چشم، زو بیند جان، آن مکان را
جان خوردی، تن چو قازغانی بر آتش نِهْ تو قازغان را
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۹۳ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1293
این جهان همچون درخت است ای کِرام ما بر او چون میوههایِ نیمخام
سخت گیرد خامها مر شاخ را ز آنکه در خامی، نشاید کاخ را
چون بپخت و گشت شیرین، لبگزان(۴۱) سست گیرد شاخها را بعد از آن
(۴۱) لبگزان: لبگزنده، بسیار شیرین، میوهای که از فرط شیرینی لب را بگزد. ----------- مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams
چون گشت گُذاره از مکان، چشم، زو بیند جان، آن مکان را
جان خوردی، تن چو قازغانی بر آتش نِهْ تو قازغان را
تا جوش ببینی ز اندرونت ز آن پس نخَری تو داستان را
نَظّارهٔ نقدِ حالِ خویشی نَظّاره، درونْست راستان را
این حال، بدایتِ طریق است با گُمشدگان دَهَم نشان را
چون صد منزل از این گذشتند، این چون گویم مر آن کسان را؟!
مقصود از این بگو و رَستی یعنی که چراغِ آسمان را
مَخدومم شمسِ حقّ و دین را کاو هست پناه، اِنس و جان را
تبریز از او چو آسمان شد دل گُم مَکُناد نردبان را
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۵۰ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1650
«جوابِ قاضی، سؤالِ صوفی را، و قصهٔ ترک و درزی(۴۲) را مَثَل آوردن»
گفت قاضی: بس تهیرو(۴۳) صوفیای خالی از فِطْنَت(۴۴) چو کافِ کوفیای
تو بِنَشنیدی که آن پُرقندْلب(۴۵) غَدرِ خیّاطان همیگفتی به شب؟ خلق را در دزدیِ آن طایفه مینمود افسانههای سالِفه(۴۶)
قصّهٔ پارهرُبایی در بُرین(۴۷) میحکایت کرد او با آن و این در سَمَر(۴۸) میخواند دُزدیْنامهای(۴۹) گِردِ او جمع آمده هنگامهای(۵۰) مُستمِع(۵۱) چون یافت جاذِب زآن وُفُود(۵۲) جمله اَجزایش حکایت گشته بود
(۴۲) درزی: خیّاط (۴۳) تهىرو: كسى كه بيهوده راه مىرود. منظور سالكى است كه در امر سلوک، سطحى و سرسرى است. (۴۴) فِطْنَت: زيركى، هوشيارى (۴۵) پُرقندْلب: آنكه لبى بس شيرين دارد. كنايه از نقّالى كه با زبانى شيرين و بيانى دلنشين داستان نقل میكند. (۴۶) سالفه: پيشين، گذشته (۴۷) بُرین: بُریدن (۴۸) سَمَر: حكايت، داستانسرايى (۴۹) دُزدىنامه: كتابى كه در شرح احوال و كارهاى دزدان نوشته شود. (۵۰) هنگامه: معركه، جمعيتى كه براى تماشا جمع مىشوند. (۵۱) مُستمِع: شنونده (۵۲) وُفُود: جماعتها. جمعِ وافِد به معنی پيک خبر. در اینجا معنی اوّل مراد است. ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۵۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1656
«قٰالَ النَّبیُّ عَلَیْهِ السَّلامُ: اِنَّ اللهَ یُلَقِّنُ الْحِکْمَةَ عَلیٰ لِسٰانِ الْواعِظینَ بِقَدْرِهِمَمِ الْمُسْتَمعینَ» «حضرت رسول عَلَیْهِ السَّلامُ فرمودند: خداوند، دانش را به قدر همت شنوندگان در قلب اندرزدهندگان میافکند.»
جَذبِ سمع است ار کسی را خوش لبیست گرمی و جِدّ مُعلِّم از صَبیست(۵۳) چنگیی را کو نَوازَد بیست و چار چون نیابد گوش، گردد چنگ بار نه حَراره(۵۴) یادش آید، نه غزل نه دَه انگشتش بجُنبد در عمل
گر نبودی گوشهایِ غیبگیر وحی نآوردی ز گردون یک بشیر(۵۵) ور نبودی دیدهایِ صُنعْبین نه فلک گشتی، نه خندیدی زمین آن دَمِ لَوْلٰاک این باشد که کار از برایِ چشمِ تیز است و نَظار(۵۶)
حدیث
«لَوْلٰاکَ لَما خَلَقْتُ الْأَفْلاکَ.»
«ای انسان اگر تو نبودی جهان را نمیآفریدم.»
عامه را از عشقِ همخوابه و طَبَق(۵۷) کی بُوَد پروایِ عشقِ صُنعِ حق؟ آبِ تُتماجی(۵۸) نریزی در تَغار تا سگی چندی نباشد طُعمهخوار رُو، سگِ کهفِ خداوندیش باش تا رَهانَد زین تَغارت اِصطِفاش(۵۹)
چونکه دزدیهای بیرحمانه گفت که کنند آن دَرْزیان اندر نهفت اندر آن هنگامه، تُرکی از خِطا(۶۰) سخت طَیْره شد(۶۱) ز کشفِ آن غِطا(۶۲) شب چو روزِ رستخیز آن رازها کشف میکرد از پیِ اهلِ نُهیٰ(۶۳)
هر کجا آیی تو در جنگی فراز بینی آنجا دو عدو در کشفِ راز آن زمان را محشرِ مذکور دان وآن گلویِ رازْگو را صُور دان که خدا اسبابِ خشمی ساختهست و آن فَضایح(۶۴) را به کوی انداختهست
بس که غَدرِ(۶۵) درزیان را ذکر کرد حیف آمد تُرک را و خشم و درد گفت: ای قَصّاص(۶۶) در شهرِ شما کیست اُستاتر در این مکر و دَغا؟
(۵۳) صَبی: کودک (۵۴) حَراره: ترانه، سرود (۵۵) بشير: بشارتدهنده. در اينجا مراد پيامبر است. (۵۶) نَظار: مخفّفِ نَظّار به معنى بسيار نگرنده و بيناست. (۵۷) طَبَق: سينى، مجمعه، ظرف غذا. در اینجا منظور خودِ غذاست. (۵۸) تُتْماج: نوعى آش كه با آرد گندم مىپزند. در اينجا به معنى طعمه و غذا. (۵۹) اِصطِفا: گزین کردن، برگزیدن (۶۰) خِطا: ناحيتى در چين شمالى. بدان خَتا هم گويند. (۶۱) طَيْره شدن: خشمگين شدن (۶۲) غِطا: مخفّفِ غِطاء به معنى پرده (۶۳) اهل نُهىٰ: خردمندان، صاحبان عقول. جمعِ نُهْيَه به معنى عقل است. (۶۴) فَضایح: جمعِ فضیحت، رسواییها (۶۵) غَدر: مکر، حیله، نیرنگ (۶۶) قَصّاص: قَصّهگو، نقّال ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۷۳ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1673 «دعوی کردنِ تُرک و گرو بستن او که: درزی از من چیزی نتواند بُردن» گفت: خیاطی است نامش پورِشُش اندر این چُستی و دزدی خَلْقکُش گفت: من ضامن، که با صد اضطراب او نیآرَد بُرد پیشم، رشته تاب پس بگفتندش که از تو چُستتر(۶۷) ماتِ او گشتند، در دعوی مَپَر
رُو به عقلِ خود چنین غِرّه مباش که شوی یاوه(۶۸) تو در تزویرهاش گرمتر شد تُرک و، بَست آنجا گِرو که نیآرد بُرد، نی کهنه، نه نو مُطمِعانش(۶۹) گرمتر کردند زود او گِرو بست و رِهان(۷۰) را برگشود
که گِرو این مَرکبِ تازیِّ(۷۱) من بِدْهم اَرْ دزدد قُماشم(۷۲) او به فن ور نتاند بُرد، اسپی از شما واسِتانم بهرِ رهنِ مبتدا تُرک را آن شب نبرد از غصّه خواب با خیالِ دزد میکرد او حِراب(۷۳)
بامدادان اطلسی زد در بغل شد به بازار و دُکانِ آن دَغَل(۷۴) پس سلامش کرد گرم و، اوستاد جَست از جا، لب به ترحیبَش(۷۵) گشاد گرم پرسیدش، ز حدِّ تُرک بیش تا فگند اندر دلِ او مهرِ خویش
چون بدید از وی نوایِ بلبلی پیشش افگند اطلسِ اِستنبُلی(۷۶) که بِبُر این را قبایِ روزِ جنگ زیرِ نافم واسِع و بالاش تنگ تنگ، بالا بهرِ جِسمْآرای را زیر، واسع(۷۷) تا نگیرد پای را
گفت: صد خدمت کنم ای ذُو وَداد(۷۸) در قبولش دست بر دیده نهاد پس بپیمود(۷۹) و بدید او رویِ کار بعد از آن بگشاد لب را در فُشار(۸۰) از حکایتهایِ میرانِ دگر وز کَرَمها و عطای آن نفر
وَز بخیلان و ز تَحْشیراتِشان(۸۱) از برایِ خنده هم داد او نشان همچو آتش، کرد مِقراضی(۸۲) برون میبُرید و، لب پُر افسانه و فسون
(۶۷) چُستتر: چالاکتر، زرنگتر (۶۸) ياوه: تباه و تلف (۶۹) مُطْمِع: به طمع درآورنده، انگيزنده به طمع (۷۰) رِهان: شرط بندى (۷۱) مَرکبِ تازی: اسب عربی، اسب نژاده و اصیل (۷۲) قُماش: پارچه (۷۳) حِراب: پيكار كردن، محاربه (۷۴) دَغَل: حيلهگر، كلاهبردار (۷۵) تَرْحيب: خوشامدگويى (۷۶) اِستنبُلی: استانبولی (۷۷) واسِع: فراخ، گشاد (۷۸) ذووَداد: صاحب دوستى و مودّت، دوست، مهربان (۷۹) پيمودن: اندازه گرفتن (۸۰) فُشار: سخن ياوه. در اينجا طنز و لطيفه. (۸۱) تحشير: در اينجا به معنى خسّت و تنگ چشمى است. (۸۲) مِقراض: قیچی ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۹۳ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1693
«مَضاحِک گفتنِ(۸۳) درزی، و تُرک را از قوّتِ خنده بسته شدنِ دو چشمِ تنگِ او و فرصت یافتنِ درزی»
تُرک خندیدن گرفت از داستان چشمِ تنگش گشت بسته آن زمان پارهیی دزدید و کردش زیرِ ران از جُزِ حق، از همه اَحیا نهان حق همی دید آن، ولی سَتّارْخُوست لیک چون از حَد بَری، غَمّاز(۸۴) اوست
تُرک را از لذّتِ افسانهاش رفت از دل دعویِ پیشانهاش اطلسِ چی؟ دعویِ چی؟ رهنِ چی؟ تُرک، سرمست است در لاغِ(۸۵) اَچی(۸۶) لابه کردش تُرک، کز بهرِ خدا لاغ میگو، که مرا شد مُغْتَذا(۸۷)
گفت لاغی خَندُمینی(۸۸) آن دَغا(۸۹) که فتاد از قهقهه او بر قَفا پارهیی اطلس، سَبُک بر نیفه(۹۰) زد تُرک غافل خوش مَضاحِک میمَزَد(۹۱) همچنین بارِ سوم، تُرکِ خِطا گفت: لاغی گویْ از بهرِ خدا
گفت لاغی خَندُمینتر ز آن دو بار کرد او این تُرک را کُلّی شکار چشم بسته، عقل جَسته، مُولِهه(۹۲) مست، تُرکِ مدّعی از قهقهه پس سوم بار از قبا دزدید شاخ(۹۳) که ز خندهش یافت میدانِ فراخ چون چهارم بار آن تُرکِ خِطا لاغ از آن اُستا همیکرد اقتضا رحم آمد بر وی آن استاد را کرد در باقی فن و بیداد را گفت: مُولَع(۹۴) گشت این مفتون در این بیخبر کین چه خَسار(۹۵) است و غَبین(۹۶)
بوسهافشان کرد بر استاد او که به من بهرِ خدا افسانه گو ای فسانه گشته و محو از وجود چند افسانه بخواهی آزمود؟ خَندُمینتر از تو هیچ افسانه نیست بر لبِ گورِ خرابِ خویش ایست
ای فرو رفته به گورِ جهل و شک چند جویی لاغ و دستانِ(۹۷) فلک؟ تا به کی نوشی تو عشوهٔ این جهان؟ که نه عقلت مانْد بر قانون، نه جان لاغِ این چرخِ ندیمِ کِرد و مُرد آبرویِ صد هزاران چون تو بُرد
میدرد میدوزد این درزیِّ عام(۹۸و۹۹) جامهٔ صد سالکانِ طفلِ خام لاغِ او گر باغها را داد داد چون دِی آمد، داده را برباد داد پیرهطفلان، شِسته پیشش بهرِ کَد(۱۰۰) تا به سعد و نحس، او لاغی کند
(۸۳) مَضاحِک گفتن: حرفهای خندهآور زدن (۸۴) غَمّاز: سخنچین (۸۵) لاغ: شوخی، هزل (۸۶) اَچی: برادر بزرگ (۸۷) مُغْتَذا: غذا، طعام (۸۸) خَندُمين: خندهآور، مُضْحِک (۸۹) دَغا: حيلهگر (۹۰) نيفه: ليفهٔ شلوار، بند شلوار (۹۱) میمَزَد: میچشد، در اينجا به معنى لذّت بردن (۹۲) مُولِهه: حيران، سرگشته (۹۳) شاخ: تكه، پاره (۹۴) مُولَع: آزمند و حريص، آنكه حرصش بر چيزى انگيخته شده باشد. (۹۵) خسار: زيانمندى، ضرر (۹۶) غَبين: زيان بُردن در معامله، مغبون و زيان ديده (۹۷) دستان: فلک (۹۸) عامّ: عمومی، فراگیر (۹۹) عام: سال (۱۰۰) کَدّ: گدایی ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۱۷ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1717 «گفتنِ درزی، تُرک را: هَی خاموش، که اگر مَضاحِکِ دگر گویم قَبات تنگ آید» گفت درزی: ای طَواشی(۱۰۱) برگذر وای بر تو گر کنم لاغی دگر پس قبایت تنگ آید باز پس این کند با خویشتن خود هیچکس؟ خندهٔ چه؟ رمزی ار دانستیی تو به جایِ خنده، خون بگرِستیی
(۱۰۱) طَواشی: خواجه، مخنّث ----------- مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۲۰ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1720
«بیانِ آنکه بیکاران و افسانهجویان مثلِ آن تُرکاند، و عالَم غَرّارِ(۱۰۲) غدّار(۱۰۳) همچو آن دَرزی، و شهوات و زنان مَضاحِک گفتنِ این دنیاست، و عُمْر همچو آن اطلس پیشِ این درزی، جهتِ قبایِ بقا و لباسِ تقویٰ ساختن» اطلسِ عُمرت به مِقْراضِ(۱۰۴) شُهور(۱۰۵) بُرد پاره پاره خَیّاطِ غَرور(۱۰۶) تو تمنّا میبَری کاختر مُدام لاغ کردی سعد بودی بر دوام سخت میتُولی(۱۰۷) ز تربیعاتِ(۱۰۸) او وز دَلال(۱۰۹) و کینه و آفاتِ او
سخت میرنجی ز خاموشیِّ او وز نُحوس و قبض و کینکوشیِّ(۱۱۰) او که چرا زُهرهٔ طَرَب در رقص نیست؟ بر سُعود(۱۱۱) و رقصِ سعدِ(۱۱۲) او مَایست اخترت گوید که: گر افزون کنم لاغ را، پس کُلّیات مغبون کنم
تو مَبین قَلّابیِ(۱۱۳) این اختران عشقِ خود بر قَلبزن(۱۱۴) بین ای مُهان(۱۱۵)
(۱۰۲) غَرّار: مکّار، بسیار فریبنده (۱۰۳) غَدّار: حیلهگر، فریبکار (۱۰۴) مِقْراض: قيچى (۱۰۵) شُهور: جمعِ شَهْر، ماهها (۱۰۶) غَرور: بسيار فريبنده، فريفتار (۱۰۷) مىتُولى: مىرمى، نفرت مىدارى (۱۰۸) تربیعات: اتفاقات بد، جمع تربیع به معنی قرار گرفتن دو کوکب سیار به اندازۀ یکچهارم دورۀ فلک (سه برج) از یکدیگر، کنایه از نحسی و بدشگونی (۱۰۹) دَلال: ناز، عشوه (۱۱۰) كينكوشى: كينهتوزى (۱۱۱) سُعود: فرخندگی، سعادت، مبارک شدن (۱۱۲) سعد: مبارک، خجسته (۱۱۳) قَلّابى: تقلّب، زدن سكههاى بدلى (۱۱۴) قلبْزَن: متقلّب، كسى كه سكّه هاى تقلّبى مىزند. (۱۱۵) مُهان: خوار كرده شده، خوار، ذليل ------------------------- مجموع لغات:
(۱) خَس: فرومایه و پست (۲) دَرزی: خیّاط (۳) رَسان: رسنده، رساننده. جامهٔ رَسان یعنی لباسی که به اندازه و مناسب، دوخته شده باشد. (۴) اندُهان: جمعِ اندُه، در اینجا یعنی صاحبانِ اندوه (۵) چراغپایه: ستونْمانندى از چوب يا مس يا سيم و زر كه قاعدهٔ آن شبيه به لگن است و بر سرِ آن ظرفى شبيه به بشقابيا كاسهٔ كوتاهى قرار دارد و چراغ را روى آن مىنهند. (۶) مِهان: بزرگان (۷) خورد: طعام، خورد و خوراک، غذا (۸) قازغان: دیگ بزرگ که در آن طعام پزند. (۹) داستان: حیله، ترفند، دستان (۱۰) نَظّاره: دیدن، تماشا کردن (۱۱) بدایت: آغاز، اول چیزی، اول کار (۱۲) مَخدوم: کسی که به او خدمت میکنند، سَرور، آقا (۱۳) درخور: شایسته، سزاوار (۱۴) خبیر: آگاه (۱۵) تأویل: تبیین، تعبیر کردن (۱۶) اِغِل: جای نگهداری گاو و گوسفند (۱۷) تَمْویه: زراندود كردن، آب طلا دادن، آب نقره دادن. در اينجا به معنى ظاهرسازى و وارونهكارى. (۱۸) هَمسَنگ: هموزن، همتایی، در اینجا مصاحبت (۱۹) دَنگ: احمق، بیهوش (۲۰) سِکُلیدن: پاره کردن، بُریدن (۲۱) یاسه: یاسا، قاعده، قانون (۲۲) حازم: محتاط و زیرک، باتدبیر (۲۳) دَغا: حیلهگر (۲۴) علّت: بیماری (۲۵) مُصِر: اصرارکننده (۲۶) عدوّ: دشمن (۲۷) مِه: بزرگ و بلندقدر، بزرگوار (۲۸) جُفتان: جمعِ جُفت بهمعنیِ زوج، قرین، همنشین (۲۹) ساری: سرایتکننده (۳۰) اصل: در اینجا یعنی ریشه (۳۱) بررُستهاست: روییدهاست. (۳۲) طایل: وسیع، گسترده، فایده و سود (۳۳) بیطایل: بیفایده، بیهوده (۳۴) اَحْوَل: لوچ، دوبین (۳۵) زَفت: بزرگ، عظیم (۳۶) مفتاح: کلید (۳۷) کبریا: مجازاً خداوند (۳۸) عُش: آشیانهٔ پرندگان (۳۹) گذاره: آنچه از حدّ در گذرد، گذرنده. (۴۰) بحر: دریا (۴۱) لبگزان: لبگزنده، بسیار شیرین، میوهای که از فرط شیرینی لب را بگزد. (۴۲) درزی: خیّاط (۴۳) تهىرو: كسى كه بيهوده راه مىرود. منظور سالكى است كه در امر سلوک، سطحى و سرسرى است. (۴۴) فِطْنَت: زيركى، هوشيارى (۴۵) پُرقندْلب: آنكه لبى بس شيرين دارد. كنايه از نقّالى كه با زبانى شيرين و بيانى دلنشين داستان نقل میكند. (۴۶) سالفه: پيشين، گذشته (۴۷) بُرین: بُریدن (۴۸) سَمَر: حكايت، داستانسرايى (۴۹) دُزدىنامه: كتابى كه در شرح احوال و كارهاى دزدان نوشته شود. (۵۰) هنگامه: معركه، جمعيتى كه براى تماشا جمع مىشوند. (۵۱) مُستمِع: شنونده (۵۲) وُفُود: جماعتها. جمعِ وافِد به معنی پيک خبر. در اینجا معنی اوّل مراد است. (۵۳) صَبی: کودک (۵۴) حَراره: ترانه، سرود (۵۵) بشير: بشارتدهنده. در اينجا مراد پيامبر است. (۵۶) نَظار: مخفّفِ نَظّار به معنى بسيار نگرنده و بيناست. (۵۷) طَبَق: سينى، مجمعه، ظرف غذا. در اینجا منظور خودِ غذاست. (۵۸) تُتْماج: نوعى آش كه با آرد گندم مىپزند. در اينجا به معنى طعمه و غذا. (۵۹) اِصطِفا: گزین کردن، برگزیدن (۶۰) خِطا: ناحيتى در چين شمالى. بدان خَتا هم گويند. (۶۱) طَيْره شدن: خشمگين شدن (۶۲) غِطا: مخفّفِ غِطاء به معنى پرده (۶۳) اهل نُهىٰ: خردمندان، صاحبان عقول. جمعِ نُهْيَه به معنى عقل است. (۶۴) فَضایح: جمعِ فضیحت، رسواییها (۶۵) غَدر: مکر، حیله، نیرنگ (۶۶) قَصّاص: قَصّهگو، نقّال (۶۷) چُستتر: چالاکتر، زرنگتر (۶۸) ياوه: تباه و تلف (۶۹) مُطْمِع: به طمع درآورنده، انگيزنده به طمع (۷۰) رِهان: شرط بندى (۷۱) مَرکبِ تازی: اسب عربی، اسب نژاده و اصیل (۷۲) قُماش: پارچه (۷۳) حِراب: پيكار كردن، محاربه (۷۴) دَغَل: حيلهگر، كلاهبردار (۷۵) تَرْحيب: خوشامدگويى (۷۶) اِستنبُلی: استانبولی (۷۷) واسِع: فراخ، گشاد (۷۸) ذووَداد: صاحب دوستى و مودّت، دوست، مهربان (۷۹) پيمودن: اندازه گرفتن (۸۰) فُشار: سخن ياوه. در اينجا طنز و لطيفه. (۸۱) تحشير: در اينجا به معنى خسّت و تنگ چشمى است. (۸۲) مِقراض: قیچی (۸۳) مَضاحِک گفتن: حرفهای خندهآور زدن (۸۴) غَمّاز: سخنچین (۸۵) لاغ: شوخی، هزل (۸۶) اَچی: برادر بزرگ (۸۷) مُغْتَذا: غذا، طعام (۸۸) خَندُمين: خندهآور، مُضْحِک (۸۹) دَغا: حيلهگر (۹۰) نيفه: ليفهٔ شلوار، بند شلوار (۹۱) میمَزَد: میچشد، در اينجا به معنى لذّت بردن (۹۲) مُولِهه: حيران، سرگشته (۹۳) شاخ: تكه، پاره (۹۴) مُولَع: آزمند و حريص، آنكه حرصش بر چيزى انگيخته شده باشد. (۹۵) خسار: زيانمندى، ضرر (۹۶) غَبين: زيان بُردن در معامله، مغبون و زيان ديده (۹۷) دستان: فلک (۹۸) عامّ: عمومی، فراگیر (۹۹) عام: سال (۱۰۰) کَدّ: گدایی (۱۰۱) طَواشی: خواجه، مخنّث (۱۰۲) غَرّار: مکّار، بسیار فریبنده (۱۰۳) غَدّار: حیلهگر، فریبکار (۱۰۴) مِقْراض: قيچى (۱۰۵) شُهور: جمعِ شَهْر، ماهها (۱۰۶) غَرور: بسيار فريبنده، فريفتار (۱۰۷) مىتُولى: مىرمى، نفرت مىدارى (۱۰۸) تربیعات: اتفاقات بد، جمع تربیع به معنی قرار گرفتن دو کوکب سیار به اندازۀ یکچهارم دورۀ فلک (سه برج) از یکدیگر، کنایه از نحسی و بدشگونی (۱۰۹) دَلال: ناز، عشوه (۱۱۰) كينكوشى: كينهتوزى (۱۱۱) سُعود: فرخندگی، سعادت، مبارک شدن (۱۱۲) سعد: مبارک، خجسته (۱۱۳) قَلّابى: تقلّب، زدن سكههاى بدلى (۱۱۴) قلبْزَن: متقلّب، كسى كه سكّه هاى تقلّبى مىزند. (۱۱۵) مُهان: خوار كرده شده، خوار، ذليل ---------------------------- ************************ تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسان
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams
گستاخ مکن تو ناکسان را در چشم میار این خسان را
درزی دزدی چو یافت فرصت کم آرد جامه رسان را
ایشان را دار حلقه بر در هم نیز نهاند لایق آن را
پیشت به فسون و سخره آیند از طمع مپوش این عیان را
ایشان چو ز خویش پر غماناند چون دور کنند ز تو غمان را
جز خلوت عشق نیست درمان رنج باریک اندهان را
یا دیدن دوست یا هوایش دیگر چه کند کسی جهان را
تا دیدن دوست در خیالش میدار تو در سجود جان را
پیشش چو چراغپایه میایست چون فرصتهاست مر مهان را
وامانده از این زمانه باشی کی بینی اصل این زمان را
چون گشت گذاره از مکان چشم زو بیند جان آن مکان را
جان خوردی تن چو قازغانی بر آتش نه تو قازغان را
تا جوش ببینی ز اندرونت ز آن پس نخری تو داستان را
نظاره نقد حال خویشی نظاره درونست راستان را
این حال بدایت طریق است با گمشدگان دهم نشان را
چون صد منزل از این گذشتند این چون گویم مر آن کسان را
مقصود از این بگو و رستی یعنی که چراغ آسمان را
مخدومم شمس حق و دین را کاو هست پناه انس و جان را
تبریز از او چو آسمان شد دل گم مکناد نردبان را
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams
گستاخ مکن تو ناکسان را در چشم میار این خسان را
درزی دزدی چو یافت فرصت کم آرد جامه رسان را
ایشان را دار حلقه بر در هم نیز نهاند لایق آن را
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287
او فضولی بوده است از انقباض کرد بر مختار مطلق اعتراض
مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۴۲۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2426
من عصا و نور بگرفته به دست شاخ گستاخ تو را خواهم شکست واقعات سهمگین از بهر این گونه گونه مینمودت رب دین درخور سر بد و طغیان تو تا بدانی کاوست درخوردان تو
تا بدانی کو حکیم است و خبیر مصلح امراض درمانناپذیر تو به تاویلات میگشتی از آن کور و کر کاین هست از خواب گران
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۳۵ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1335, Divan e Shams
هر که درآید که منم بر سر شاخش بزنم کاین حرم عشق بود ای حیوان نیست اغل
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۰۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1306
ما رمیت اذ رمیت گفت حق کار حق بر کارها دارد سبق
قرآن کریم، سوره انفال (۸)، آیه ۱۷ Quran, Al-Anfaal(#8), Line #17
«… وَ مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ … .»
«… و هنگامی که تیر پرتاب کردی، تو پرتاب نکردی، بلکه خدا پرتاب کرد … .»
مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۷۷ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3977
نیم بهر حق شد و نیمی هوا شرکت اندر کار حق نبود روا
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۶۳ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1063
گرد نفس دزد و کار او مپیچ هرچه آن نه کار حق هیچ است هیچ
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ١۴٧٠ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1470
هر کجا این نیستی افزونتر است کار حق و کارگاهش آن سر است
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۳۵۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3356
گر نماید غیر هم تمویه اوست ور رود غیر از نظر تنبیهِ اوست پس یقین گشتش که جذبه زآن سری است کار حق هر لحظه نادرآوری است اسب سنگین گاو سنگین ز ابتلا میشود مسجود از مکر خدا
پیش کافر نیست بت را ثانیای نیست بت را فر و نه روحانیای چیست آن جاذب نهان اندر نهان در جهان تابیده از دیگر جهان
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۲۷ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1227, Divan e Shams
هر لحظه و هر ساعت یک شیوه نو آرد شیرینتر و نادرتر زآن شیوه پیشینش
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۴۰ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1640
کل اصباح لنا شان جدید کل شیء عن مرادی لایحید
در هر بامداد کاری تازه داریم و هیچ کاری از حیطه مشیت من خارج نمیشود
قرآن کریم، سوره الرحمن (۵۵)، آیه ۲۹ Quran, Ar-Rahman(#55), Line #29
«يَسْأَلُهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ.»
«هر كس كه در آسمانها و زمين است سائل درگاه اوست، و او هر لحظه در كارى جدید است.»
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۲۱ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #121 راست کن اجزات را از راستان سر مکش ای راسترو زآن آستان هم ترازو را ترازو راست کرد هم ترازو را ترازو کاست کرد هرکه با ناراستان همسنگ شد در کمی افتاد و عقلش دنگ شد
رو اشداء علی الکفار باش خاک بر دلداری اغیار پاش
برو نسبت به کافران سخت و با صلابت باش و بر سر عشق و دوستی نامحرمان بدنهاد خاک بپاش
قرآن کریم، سوره فتح (۴۸)، آیه ۲۹ Quran, Al-Fath(#48), Line #29
«… أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ …»
«… بر کافران سختگیر و با خود شفیق و مهربان …»
بر سر اغیار چون شمشیر باش هین مکن روباهبازی شیر باش تا ز غیرت از تو یاران نسکلند زآنکه آن خاران عدو این گلند
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳٨١١ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3811
من صمت منکم نجا بد یاسهاش خامشان را بود کیسه و کاسهاش
قانون و قاعده صدر جهان این بود که هرکس خاموش باشد نجات مییابد او از کیسه و کاسه زرش تنها به کسانی که ساکت بودند و تقاضایی نداشتند میبخشید
حدیث
«مَنْ صَمَتَ نَجا.»
«هر که خموشی گُزید رستگار شد.»
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams
گستاخ مکن تو ناکسان را در چشم میار این خسان را
درزی دزدی چو یافت فرصت کم آرد جامه رسان را
ایشان را دار حلقه بر در هم نیز نهاند لایق آن را
پیشت به فسون و سخره آیند از طمع مپوش این عیان را
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۵ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #475
حازمی باید که ره تا ده برد حزم نبود طمع طاعون آورد
او یکی دزدست فتنهسیرتی چون خیال او را به هر دم صورتی
کس نداند مکر او الـا خدا در خدا بگریز و واره زآن دغا مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams
ایشان را دار حلقه بر در هم نیز نهاند لایق آن را
پیشت به فسون و سخره آیند از طمع مپوش این عیان را
ایشان چو ز خویش پر غماناند چون دور کنند ز تو غمان را
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۱۰ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4310
گفت دردت چینم او خود درد بود مات بود ار چه به ظاهر برد بود
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams
پیشت به فسون و سخره آیند از طمع مپوش این عیان را
ایشان چو ز خویش پر غماناند چون دور کنند ز تو غمان را
جز خلوت عشق نیست درمان رنج باریک اندهان را
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷۷ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2677
انبیا گفتند در دل علتیست که از آن در حقشناسی آفتیست
نعمت از وی جملگی علت شود طعمه در بیمار کی قوت شود
چند خوش پیش تو آمد ای مصر جمله ناخوش گشت و صاف او کدر
تو عدو این خوشیها آمدی گشت ناخوش هرچه بر وی کف زدی
هرکه او شد آشنا و یار تو شد حقیر و خوار در دیدار تو
هر که او بیگانه باشد با تو هم پیش تو او بس مه است و محترم
این هم از تاثیر آن بیماری است زهر او در جمله جفتان ساری است
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۴۰۰ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #400, Divan e Shams
لیک طبع از اصل رنج و غصهها بررسته است در پی رنج و بلاها عاشق بیطایل است
مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۲ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1052
کار عارف راست، کاو نه احول است چشم او بر کشتهای اول است
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams
ایشان چو ز خویش پر غماناند چون دور کنند ز تو غمان را
جز خلوت عشق نیست درمان رنج باریک اندهان را
یا دیدن دوست یا هوایش دیگر چه کند کسی جهان را
تا دیدن دوست در خیالش میدار تو در سجود جان را
پیشش چو چراغپایه میایست چون فرصتهاست مر مهان را
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۰۷۳ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #3073
قفل زفت است و گشاینده خدا دست در تسلیم زن واندر رضا
ذره ذره گر شود مفتاحها این گشایش نیست جز از کبریا
چون فراموشت شود تدبیر خویش یابی آن بخت جوان از پیر خویش
چون فراموش خودی یادت کنند بنده گشتی آنگه آزادت کنند
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams
تا دیدن دوست در خیالش میدار تو در سجود جان را
پیشش چو چراغپایه میایست چون فرصتهاست مر مهان را
وامانده از این زمانه باشی کی بینی اصل این زمان را
چون گشت گذاره از مکان، چشم، زو بیند جان آن مکان را
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۸۰ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1480
مرغ جذبه ناگهان پرد ز عش چون بدیدی صبح شمع آنگه بکش
چشمها چون شد گذاره نور اوست مغزها میبیند او در عین پوست
بیند اندر ذره خورشید بقا بیند اندر قطره کل بحر را
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams
وامانده از این زمانه باشی کی بینی اصل این زمان را
چون گشت گذاره از مکان چشم زو بیند جان آن مکان را
جان خوردی تن چو قازغانی بر آتش نه تو قازغان را
مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۹۳ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1293
این جهان همچون درخت است ای کرام ما بر او چون میوههای نیمخام
سخت گیرد خامها مر شاخ را ز آنکه در خامی نشاید کاخ را
چون بپخت و گشت شیرین لبگزان سست گیرد شاخها را بعد از آن
مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams
چون گشت گذاره از مکان چشم زو بیند جان آن مکان را
جان خوردی تن چو قازغانی بر آتش نه تو قازغان را
تا جوش ببینی ز اندرونت ز آن پس نخری تو داستان را
نظاره نقد حال خویشی نظاره درونست راستان را
این حال بدایت طریق است با گمشدگان دهم نشان را
چون صد منزل از این گذشتند این چون گویم مر آن کسان را
مقصود از این بگو و رستی یعنی که چراغ آسمان را
مخدومم شمس حق و دین را کاو هست پناه انس و جان را
تبریز از او چو آسمان شد دل گم مکناد نردبان را
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۵۰ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1650
جواب قاضی سوال صوفی را و قصه ترک و درزی را مثل آوردن
گفت قاضی بس تهیرو صوفیای خالی از فطنت چو کاف کوفیای
تو بنشنیدی که آن پرقندلب غدر خیاطان همیگفتی به شب خلق را در دزدی آن طایفه مینمود افسانههای سالفه
قصه پارهربایی در برین میحکایت کرد او با آن و این در سمر میخواند دزدینامهای گرد او جمع آمده هنگامهای مستمع چون یافت جاذب زآن وفود جمله اجزایش حکایت گشته بود
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۵۶ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1656
قال النبی علیه السلام: ان الله یلقن الحکمه علی لسان الواعظین بقدرهمم المستمعین حضرت رسول علیه السلام فرمودند: خداوند دانش را به قدر همت شنوندگان در قلب اندرزدهندگان میافکند
جذب سمع است ار کسی را خوش لبیست گرمی و جد معلم از صبیست چنگیی را کو نوازد بیست و چار چون نیابد گوش گردد چنگ بار نه حراره یادش آید نه غزل نه ده انگشتش بجنبد در عمل
گر نبودی گوشهای غیبگیر وحی ناوردی ز گردون یک بشیر ور نبودی دیدهای صنعبین نه فلک گشتی نه خندیدی زمین آن دم لولاک این باشد که کار از برای چشم تیز است و نظار
حدیث
«لَوْلٰاکَ لَما خَلَقْتُ الْأَفْلاکَ.»
«ای انسان اگر تو نبودی جهان را نمیآفریدم.»
عامه را از عشق همخوابه و طبق کی بود پروای عشق صنع حق آب تتماجی نریزی در تغار تا سگی چندی نباشد طعمهخوار رو سگ کهف خداوندیش باش تا رهاند زین تغارت اصطفاش
چونکه دزدیهای بیرحمانه گفت که کنند آن درزیان اندر نهفت اندر آن هنگامه ترکی از خطا سخت طیره شد ز کشف آن غطا شب چو روز رستخیز آن رازها کشف میکرد از پی اهل نهی
هر کجا آیی تو در جنگی فراز بینی آنجا دو عدو در کشف راز آن زمان را محشر مذکور دان وآن گلوی رازگو را صور دان که خدا اسباب خشمی ساختهست و آن فضایح را به کوی انداختهست
بس که غدر درزیان را ذکر کرد حیف آمد ترک را و خشم و درد گفت ای قصاص در شهر شما کیست استاتر در این مکر و دغا
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۷۳ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1673 دعوی کردن ترک و گرو بستن او که: درزی از من چیزی نتواند بردن گفت خیاطی است نامش پورشش اندر این چستی و دزدی خلقکش گفت من ضامن که با صد اضطراب او نیارد برد پیشم رشته تاب پس بگفتندش که از تو چستتر مات او گشتند در دعوی مپر
رو به عقل خود چنین غره مباش که شوی یاوه تو در تزویرهاش گرمتر شد ترک و بست آنجا گرو که نیارد برد نی کهنه نه نو مطمعانش گرمتر کردند زود او گرو بست و رهان را برگشود
که گرو این مرکب تازی من بدهم ار دزدد قماشم او به فن ور نتاند برد اسپی از شما واستانم بهر رهن مبتدا ترک را آن شب نبرد از غصه خواب با خیال دزد میکرد او حراب
بامدادان اطلسی زد در بغل شد به بازار و دکان آن دغل پس سلامش کرد گرم و اوستاد جست از جا لب به ترحیبش گشاد گرم پرسیدش ز حد ترک بیش تا فگند اندر دل او مهر خویش
چون بدید از وی نوای بلبلی پیشش افگند اطلس استنبلی که ببر این را قبای روز جنگ زیر نافم واسع و بالاش تنگ تنگ بالا بهر جسمآرای را زیر واسع تا نگیرد پای را
گفت صد خدمت کنم ای ذو وداد در قبولش دست بر دیده نهاد پس بپیمود و بدید او روی کار بعد از آن بگشاد لب را در فشار از حکایتهای میران دگر وز کرمها و عطای آن نفر
وز بخیلان و ز تحشیراتشان از برای خنده هم داد او نشان همچو آتش کرد مقراضی برون میبرید و لب پر افسانه و فسون
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۹۳ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1693
مضاحک گفتن درزی و ترک را از قوت خنده بسته شدن دو چشم تنگ او و فرصت یافتن درزی
ترک خندیدن گرفت از داستان چشم تنگش گشت بسته آن زمان پارهیی دزدید و کردش زیر ران از جز حق از همه احیا نهان حق همی دید آن ولی ستارخوست لیک چون از حد بری غماز اوست
ترک را از لذت افسانهاش رفت از دل دعوی پیشانهاش اطلس چی دعوی چی رهن چی ترک سرمست است در لاغ اچی لابه کردش ترک کز بهر خدا لاغ میگو که مرا شد مغتذا
گفت لاغی خندمینی آن دغا که فتاد از قهقهه او بر قفا پارهیی اطلس سبک بر نیفه زد ترک غافل خوش مضاحک میمزد همچنین بار سوم ترک خطا گفت لاغی گوی از بهر خدا
گفت لاغی خندمینتر ز آن دو بار کرد او این ترک را کلی شکار چشم بسته عقل جسته مولهه مست ترک مدعی از قهقهه پس سوم بار از قبا دزدید شاخ که ز خندهش یافت میدان فراخ چون چهارم بار آن ترک خطا لاغ از آن استا همیکرد اقتضا رحم آمد بر وی آن استاد را کرد در باقی فن و بیداد را گفت مولع گشت این مفتون در این بیخبر کین چه خسار است و غبین
بوسهافشان کرد بر استاد او که به من بهر خدا افسانه گو ای فسانه گشته و محو از وجود چند افسانه بخواهی آزمود خندمینتر از تو هیچ افسانه نیست بر لب گور خراب خویش ایست
ای فرو رفته به گور جهل و شک چند جویی لاغ و دستان فلک تا به کی نوشی تو عشوه این جهان که نه عقلت ماند بر قانون نه جان لاغ این چرخ ندیم کرد و مرد آبروی صد هزاران چون تو برد
میدرد میدوزد این درزی عام جامه صد سالکان طفل خام لاغ او گر باغها را داد داد چون دِی آمد داده را برباد داد پیرهطفلان شسته پیشش بهر کد تا به سعد و نحس او لاغی کند
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۱۷ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1717 گفتن درزی ترک را هی خاموش که اگر مضاحک دگر گویم قبات تنگ آید گفت درزی ای طواشی برگذر وای بر تو گر کنم لاغی دگر پس قبایت تنگ آید باز پس این کند با خویشتن خود هیچکس خنده چه رمزی ار دانستیی تو به جای خنده خون بگرستیی
مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۲۰ Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1720
بیان آنکه بیکاران و افسانهجویان مثل آن ترکاند و عالم غرار غدار همچو آن درزی و شهوات و زنان مضاحک گفتن این دنیاست و عمر همچو آن اطلس پیش این درزی جهت قبای بقا و لباس تقوی ساختن اطلس عمرت به مقراض شهور برد پاره پاره خیاط غرور تو تمنا میبری کاختر مدام لاغ کردی سعد بودی بر دوام سخت میتولی ز تربیعات او وز دلال و کینه و آفات او
سخت میرنجی ز خاموشی او وز نحوس و قبض و کینکوشی او که چرا زهره طرب در رقص نیست بر سعود و رقص سعد او مایست اخترت گوید که گر افزون کنم لاغ را پس کلیات مغبون کنم
تو مبین قلابی این اختران عشق خود بر قلبزن بین ای مهان
|
Sign in to post comments.