Parviz Shahbazi - پرویز شهبازی

GanjeHozour #1054 audio Program

برنامه صوتی شماره ۱۰۵۴ گنج حضور

  • Currently 4.63/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
out of 8 votes
Comments (0)

    
Sorry, your favorites list is FULL.

Link to this video/audio

Description

برنامه شماره ۱۰۵۴ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی

تاریخ اجرا: ۲۸ آوریل  ۲۰۲۶ - ۹ اردیبهشت ماه ۱۴۰۵


برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۵۴ بر روی این لینک کلیک کنید.

برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.


متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)

تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)


اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه

اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه


خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی

خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری


برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی‌ بر روی این لینک کلیک کنید.



مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۹۰۴


عاقبت از عاشقان بگریختی

وز مَصاف(۱) ای پهلوان، بگریختی


سویِ شیران حمله بردی همچو شیر

همچو روبه از میان بگریختی


قصدِ بامِ آسمان می‌داشتی

از میانِ نردبان بگریختی


تو چگونه دارویی هر درد را

کز صُداعِ(۲) این و آن بگریختی؟


پس‌رَویِّ(۳) انبیا چون می‌کنی

چون ز تهدیدِ خسان بگریختی؟


مُرده‌رنگی(۴) و نداری زندگی

مرده باشی، چون ز جان بگریختی


دست‌مزدِ شادمانی صبرِ توست

رُو که وقتِ امتحان بگریختی


صبر می‌کن در حصارِ غم کنون

چون ز بانگِ پاسبان بگریختی


کی ببینی چشمِ تیرانداز را

چون ز تیرِ خرکمان(۵) بگریختی؟


زخمِ تیغ و تیر چون خواهی کشید

چون تو از زخمِ زبان بگریختی؟


رو خمش کن، بی‌نشانی خامشی‌ست

پس چرا سویِ نشان بگریختی؟



(۱) مَصاف: جنگ، میدان جنگ

(۲) صُداع: زحمت، دردسر، سردرد

(۳) پس‌رَوی: دنباله‌روی، پیروی

(۴) مُرده‌رنگ: مُرده‌صفت، تهی از اوصاف مردم زنده

(۵) خرکمان: کمان بزرگ و قوی


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۹۰۴


عاقبت از عاشقان بگریختی

وز مَصاف ای پهلوان، بگریختی


سویِ شیران حمله بردی همچو شیر

همچو روبه از میان بگریختی


قصدِ بامِ آسمان می‌داشتی

از میانِ نردبان بگریختی


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷


او فضولی بوده است از اِنقباض

کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۴


عذاب است این جهان بی‌تو، مبادا یک زمان بی‌تو

به جانِ تو، که جان بی‌تو، شکنجه‌ست و بلا بر ما


———


نکته: انسجام و هم‌چسبی سیستم باوری ذهن سبب سفتی و عدم تغییر آن است. تغییرِ اقلامِ ذهنی سببِ ناهمنواییِ کاذبِ من ذهنی می‌شود. ناهمنوایی سببِ تهدیدِ من ذهنی و حسِّ عدمَ امنیت می‌شود که ذهن آن را دوست ندارد. به همین دلیل است که ما با وجودِ شواهدِ عینی و علمی برای غلط بودنِ باورهایمان و مضر بودن آنها به حالمان حاضر به تغییر آنها نیستیم.


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۱


هست احوالم خِلافِ هم‌دگر

هریکی با هم مخالف در اثر


چونکه هر دَم راهِ خود را می‌زنم

با دگر کس سازگاری چون کنم؟


موجِ لشکرهایِ احوالم ببین

هر‌‌یکی با دیگری در جنگ‌ و‌ کین


———


می‌نگر در خود چنین جنگِ گران

پس چه مشغولی به جنگِ دیگران؟


یا مگر زین جنگ، حقّت واخَرَد

در جهان صلحِ یک‌رنگَت بَرَد


———


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۵


بشنوید ای دوستان این داستان

خود، حقیقت نقدِ حالِ ماست آن‌‌


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۵۷


اصلشان بَد بود آن اهلِ سبا

می‌رمیدندی ز اسبابِ لِقا


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۸


کِشتِ نو کارید بر کِشتِ نخست

این دوم فانی‌ست و آن اوّل دُرُست


کِشتِ اوّل کامل و بُگْزیده است

تخمِ ثانی فاسد و پوسیده است‏


———


من ذهنی از اسباب‌های لِقا از قبیلِ، تسلیم، فضاگشایی، صبر، شُکر، رضا، توکّل، در هر لحظه در فکر و کارِ جدید بودن، خاموشی، و هم‌نشینی با بزرگان می‌گریزد.


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۶۹

 

سیزده پیغمبر آنجا آمدند

گمرهان را جمله رهبر می‌شدند


که هَله نعمت فزون شد، شُکر کو؟

مَرکبِ شُکر اَر بخُسپد، حَرِّکُوا

 

شُکرِ مُنعِم، واجب آید در خِرَد

ورنه، بگشاید درِ خشمِ اَبَد


هَله: از اداتِ تنبیه و بیداری است؛ به معنی آگاه باشید.

اَر: اگر

خسپیدن: خوابیدن

حَرِّکُوا: حرکت دهید

مُنعِم: نعمت‌دهنده


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷۷


انبیا گفتند: در دل علّتی‌ست

که از آن در حق‌شناسی آفتی‌ست


علّت: بیماری


———


خاصیت‌های خطرناک من ذهنی:


- تحقیر: من ذهنی خودش را بی‌ارزش می‌بیند، و هر که در اطرافش هست را نیز بی‌ارزش می‌داند؛ در عوض هر که با او بیگانه باشد، برای او باارزش است.


- ساری (سرایت‌کننده) است: وجودِ تنها یک من ذهنی در جمعِ عاشقان کافی‌ست که جمع را تهدید کند و به خراب‌کاری بپردازد.


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۸۱


هر که او شد آشنا و یارِ تو

شد حقیر و خوار در دیدارِ تو


هر که او بیگانه باشد با تو، هم

پیش تو او بس مِه است و محترم


مِه: بزرگ و بلندقدر، بزرگوار


———


این هم از تأثیرِ آن بیماری است

زهرِ او در جمله جُفتان ساری ‌است


دفعِ آن علّت بباید کرد زود

که شِکَر با آن، حَدَث خواهد نمود



جُفتان: جمعِ جُفت به‌معنیِ زوج، قرین، هم‌نشین

ساری: سرایت‌کننده

حَدَث: مدفوع


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۴۰


من سبب را ننگرم، کآن حادث است

زآن‌که حادث حادثی را باعث است


لطفِ سابق را نظاره می‌کنم

هرچه آن حادث، دوپاره می‌کنم


حادث: تازه پدید‌آمده، جدید، نو


———


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۱۶


گَر بِپَرّانیم تیر، آن نی زِ ماست

ما کَمان و تیراَنْدازَش خداست


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۴۰


کُلُّ اَصْباحٍ لَناٰ شَأْنٌ جَدید

کُلُّ شَیءٍ عَنْ مُرادی لایَحید


«در هر بامداد کاری تازه داریم، و هیچ کاری از حیطهٔ مشیَّت من خارج نمی‌شود.»


———


قرآن کریم، سورهٔ الرحمن (۵۵)، آیهٔ ۲۹


«يَسْأَلُهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَ الْأَرْضِ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ.»


«هركس كه در آسمان‌ها و زمين است سائل درگاه اوست، و او هر روز در كارى است.»


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۶۱۹


حاکم است و یَفْعَل‌ُاللَّـه ما یَشا

او ز عینِ دَرد انگیزد دوا


«زیرا حق‌تعالی حاکم و فرمانروای جهان است و او هرچه خواهد همان کند. چنانکه از ذات درد و مرض، دوا و درمان می‌آفریند.»


یَفْعَل‌ُاللَّـه ما یَشا: خداوند هرچه بخواهد همان کند. قرآن کریم، سورهٔ آل عمران (۳)، آیهٔ ۴۰


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۱۶۴


از حضور اولیا گر بِسْکُلی

تو هلاکی، ز‌آن‌که جزوِ بی‌ کُلی


بِسْکُلی: از مصدر سِکُلیدن و گُسلیدن به‌معنی جدا شدن، جدا شوی.


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۱۴


چون شَوی دور از حضورِ اولیا

در حقیقت گشته‌‏یی دور از خدا


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۱۶۶


یک بَدَست از جمع رفتن یک زمان

مکرِ شیطان باشد، این نیکو بدان


بَدَست: وجب


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۲۲

 

ور نمی‌بینی، گمانی بُرده‌ای

که صباح‌َست و، تو اندر پَرده‌ای


کوریِ خود را مکن زین گفت، فاش

خامُش و، در انتظارِ فضل باش


صَباح: صبح


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳٨١١


مَنْ صَمَتَ مِنْکُم نَجٰا، بُد یاسِه‌اش

خامُشان را بود کیسه و کاسه‌اش


یاسه‌: یاسا، قاعده، قانون


———


حدیث

 

«مَنْ صَمَتَ نَجا.»


«هرکه خموشی گُزید، رستگار شد.»


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۰۲


پیشِ این خورشید کاو بس روشنی است

در حقیقت هر دلیلی رهزنی است


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۳۴


همه خَلق در کَشاکَش، تو خراب و مست و دلخَوش

همه را نَظاره می‌کن، هَله از کنارِ بامی


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۶۲


 قبض دیدی چارهٔ آن قبض کن

زآنکه سَرها جمله می‌رویَد زِ بُن


بسط دیدی، بسطِ خود را آب دِه

چون برآید میوه، با اصحاب دِه


قبض: گرفتگی، دلتنگی و رنج

بُن: ریشه

اصحاب: یاران


———


چند نکته


نکته - مقایسه خط کش غلط برای اندازه‌گیری زندگی است.


———


نکته - ذهن شکاف ایجاد می‌کند و سعی می کند با ابزارهای ذهنی شکاف را ببندد. در کوشش‌ها وعدم توانایی ذهن برای بستن شکاف‌ها انرژی زندهٔ ما تلف می‌شود.


———


نکته - شکاف یا فاصله بین تحریک و پاسخ را ببینید. فضاگشایی سبب این دید می‌شود.


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۵۱۶


فُرجهٔ صندوقْ نونو مُسکِر است

دَرنیابد کاو به صندوق اندر است


فُرجه: گشایش

نونو: تازه به تازه

مُسکِر: مست‌کننده


———


حزم: هیچ چیز فوری و اورژانس نیست، قبل از پاسخ، تأمل کن.


———


وضعیت، اتفاق، یا نتیجهٔ فکر و عمل شما، هر چه باشد، هویّتِ شما نیست. فکر کردنِ هویّت‌دار نفرین و توطئهٔ شما بر علیهِ خودتان است. سازندگی بوسیلهٔ فکرهایی صورت می‌گیرد که حسِّ وجود در آنها نیست. علّتِ عدمِ موفقیّتِ ما برای خاموشی و سکوت این است که در فکرهای ما حسِّ وجود، یا هویّت وجود دارد. تصور می‌کنیم که اگر جریان فکر پی در پی، بایستد، ما می‌میریم. اگر بینِ خودِ اصلیِ ما، که امتدادِ زندگی است، و نتیجهٔ عملِ ما، چه خوب و چه بد از نظرِ ذهن، فضا باشد، دیگر ذهن نمی‌تواند ما را که از جنسِ زندگی هستیم، به خود بپیچد و در ذهن نگه دارد و دچار دویی کند که با نتیجهٔ خوب حسِّ غرورِ کاذبِ ذهنی، و با شکست حسِّ حقارت و عدم شایستگی بکنیم.


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۰۷


عقل اسیرست و، همی خواهد ز حق

روزیِ بی‌رنج و، نعمت بر طَبَق


روزیِ بی‌رنجِ او موقوفِ چیست؟

آنکه بکشد گاو را، کاصلِ بدی‌ست


طَبَق: سینی


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۱۱


روزیِ بی‌رنج می‌دانی که چیست؟

قُوتِ ارواح‌َست و، ارزاقِ نبی‌ست


لیک موقوف‌ است بر قربانِ گاو

گنج اندر گاو دان ای کُنجکاو


قوت: غذا، طعام

ارزاق:‌ جمعِ رِزق به‌معنی روزی

گاو: مراد همان نَفْس یا من ذهنی است.


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۵۵۲


مزن پهلو به آن نوری، که مانی تا ابد کوری

تو با شیران مکن زوری، که روباهی به سودایی


که با شیران مِریٰ کردن، سگان را بشکند گردن

نه مکری ماند و نی فن، نه دورویی، نه صدتایی


 مِریٰ کردن: جنگ کردن، پیکار کردن


———


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۳۸۹


سهل شیری دان که صف‌ها بشکند

شیر آن است آن که خود را بشکند


شیر: (مَجاز) شخصِ شجاع، دلاور و پهلوان


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ١۵٠٢


خویش را تسلیم کن بر دامِ مُزد

وانگه از خود بی زِ خود چیزی بدُزد


———


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۵۷۰


مکرِ شیطان‌ست تعجیل و شتاب

لطفِ رحمان‌ست صبر و احْتساب


تَعجیل: عجله کردن

اِحْتِساب: حساب‌ کردن، در این‌جا به‌معنی حسابگری


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۷۱


پرده‏‌‌هایِ دیده را دارویِ صبر

هم بسوزد هم بسازد شرحِ صدر


شرحِ صدر: باز کردنِ سینه، فضاگشایی


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۰۷


یارِ بد نیکوست بهرِ صبر را

که گشاید صبر کردن صدر را


صدر: سینه


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۳۴۸


هر که خوابی دید از روزِ اَلَسْت

مست باشد در رَهِ طاعات، مست

 

می‌کشد چون اُشترِ مست این جوال

بی‌فُتور و، بی‌گُمان و، بی‌ملال

 

کفکِ تصدیقش به گِردِ پوزِ او

شد گواهِ مستی و دلسوزِ او


فُتور: سُستی، بی‌حالی

کفک‌: در اینجا کف دهانِ شتر


———

 

اُشتر از قُوَّت چو شیرِ نر شده

زیرِ ثِقلِ بار، اندک‌خور شده

 

ز آرزویِ ناقه صد فاقه بر او

می‌نماید کوه پیشش تارِ مو


ثِقل: سنگینی

ناقه: شتر ماده

فاقه: فقر، تنگ‌دستی


———

 

در اَلست آن‌ کاو چنین خوابی ندید

اندرین دنیا نشد بنده و مُرید

 

ور بشد، اندر تردّد، صددله

یک زمان شُکرستش و، سالی گِلِه

 

پای، پیش و، پای، پس در راهِ دین

می‌نهد با صد تردّد بی‌یقین


———


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۴۶۹


اِسپرِ آهن بُوَد صبر ای پدر

حق نبشته بر سپر جاءَالظَّفَر


اِسپر: سپر

جاءَالظَّفَر: پیروزی حتما بیاید.


———


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۹۸۹


تیغِ حِلم از تیغِ آهن تیزتر

بل ز صد لشکر ظفرانگیزتر


حِلم: فضاگشایی

ظفرانگیز: پیروزی‌آفرین


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۴۸


چون جفا آری، فرستد گوشمال

تا ز نقصان وارَوی سویِ کمال


چون تو وردی ترک کردی در روش

بر تو قبضی آید از رنج و تَبِش


آن ادب کردن بُوَد یعنی: مَکُن

هیچ تحویلی از آن عهدِ کَهُن


گوشمال: گوشمالی، تنبیه، تأدیب

نقصان: کمی، کاستی

وارفتن: برگشتن، بازگشتن

وِرد: دعا، خواندنِ چیزی به دفعات

روش: سلوک

تَبِش: گرمی، حرارت

تحویل: تغییر و تبدیل، دگرگونی

تحویلی مکن: تغییر نده، (مَجاز) سرپیچی مکن.


———


پیش از آن کاین قبض زنجیری شود

این که دل‌گیری‌ست، پاگیری شود


رنج معقولت شود محسوس و فاش

تا نگیری این اشارت را به لاش


به لاش گرفتن: آن را بی‌ارزش شمردن


———


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۶۵


ای خدا، بنْمای تو هر چیز را

آن‌چنان‌که هست در خُدعه‌سرا


خُدعه‌سرا: نیرنگ‌خانه، کنایه از دنیا


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۰۱


تنِ با سَر نداند سرِّ کُن را

تنِ بی‌سر شناسد کاف و نون را


کاف و نون: کُن، اشاره به آیهٔ ۸۲، سورهٔ یس(۳۶)


———


قرآن کریم، سورهٔ یس(۳۶)، آیهٔ ۸۲


«إِنَّمَا أَمْرُهُ إِذَا أَرَادَ شَيْئًا أَنْ يَقُولَ لَهُ كُنْ فَيَكُونُ»


«چون بخواهد چيزى را بيآفريند، فرمانش اين است كه مى‌گويد: موجود شو، پس موجود مى‌شود.»


———


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۲۲۹


زاغ، کو حکمِ قضا را مُنْکِر است

 گر هزاران عقل دارد، کافر است‌‌


در تو تا کافی بُوَد از کافران

جایِ گَنْد و شهوتی چون کافِ ‌ران‌‌


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۸۸


گفت: ای یاران از آن دیوان نیَم

که ز لٰاحَوْلی ضعیف آید پیَم


لاحَوْل: منظور لاحَوْلَ و لا قُوَّة اِلّا بِالله به معنی نیست نیرویی به جز نیروی خدا

پی: بنیان، ارکانِ وجود


———


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۴۰۰۳


صبر آرَد آرزو را، نه شتاب

صبر کن، وَاللهُ اَعْلَم بِالصَّواب


وَاللهُ اَعْلَم بِالصَّواب: و خداوند به راستی و درستی آگاه‌تر است.


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۰۰


صبر از ایمان بیابد سَر کُلَه

حَیْثَ لٰاصَبْرَ فَلٰا ایمانَ لَه‏


«صبر از ایمان تاجِ سر پیدا می‌کند. یعنی آن چیزی که به صبر ارزش می‌دهد ایمان است. آن‌جا که آدمی صبر ندارد، پس درواقع ایمان ندارد.


سَرکُلَه: تاجِ سر، کلاه


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۰۱


گفت پیغمبر: خداش ایمان نداد

هر که را صبری نباشد در نهاد


———


حدیث


«مَنْ لا صَبْرَ لَهُ، لا ايمانَ لَهُ.»


«هرکه را صبر نباشد، وی را ایمان نباشد.»



———


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۰۶۸


هر که مانْد از کاهلی بی‌‌ شُکر و صبر

 او همین داند که گیرد پایِ جبر


کاهلی: تنبلی


———


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۰۴۰


صبر کن اندر جِهاد و در عَنا

دَم به دم می‌بین بقا اندر فنا


جِهاد: کوشش و مبارزه

عَنا: رنج و مَشقَّت


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۰۴۰


با سیاست‌های جاهل صبر کن

خوش مُدارا کن به عقلِ مِن لَدُن


صبر با نااهل، اهلان را جِلاست

صبر، صافی می‌کند هر جا دلی‌ست


آتشِ نَمرود ابراهیم را

صَفوتِ آیینه آمد در جَلا


سیاست‌: تنبیه

عقلِ مِن لَدُن: عقل رَبّانی، عقلِ کُل

صَفوت: پاکیزه، خالص

جَلا: مخففِ جَلاء به معنی صیقل دادن و زدودن زنگ از فلزات و غیره


———


جورِ کفرِ نوحیان و صبرِ نوح

نوح را شد صَیقلِ مِرآتِ روح


جور: ستم

مرآت: آینه


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۱۲


صبر مرا آینه بیماری است

آینهٔ عاشق غمخواری است


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۱۳۸


گرنه صبرم می‌کشیدی بارِ زن

کِی کشیدی شیرِ نر بیگارِ من؟


اُشترانِ بُختییم اندر سَبَق

مست و بی‌خود زیرِ مَحْمِل‌هایِ حق


من نی‌ام در امر و فرمان نیم‌خام

تا بیندیشم من از تشنیعِ عام



بُختی: شتر قوی‌هیکل و نیرومند

مَحمِل: آنچه در آن کسی یا چیزی را حمل کنند.

بیندیشم: در اینجا یعنی بترسم.

تشنیع: بدگویی کردن، معایب کسی را آشکار ساختن


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۴۴۶


گر چپّ و راست طعنه و تشنیعِ بیهده‌ست

از عشق برنگردد آن‌ کس که دلشده‌ست


مه نور می‌فشاند و سگ بانگ می‌کند

مه را چه جُرم؟ خاصیتِ سگ چنین بده‌ست


———


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۸۷۷


بس کن ای دون‌همّتِ کوته‌بَنان

 تا کِی‌ات باشد حیاتِ جان به نان؟‌‌

 

زآن ندارد میوه‌‌ای، مانندِ بید

 کآبِ رو بُردی پیِ نانِ سپید

 

گر ندارد صبر زین نان جانِ حس

 کیمیا را گیر و زر گردان تو مِس‌‌


دون‌همّت: كسى كه همّتِ كوتاه و پايينى دارد، كسى كه فقط به امورِ مادّى مى‌پردازد.

بَنان: انگشت، سرانگشت

كوته‌بَنان: كوتاه‌انگشت، كسى كه دسترسى به مراتب بالاى جهان هستى را ندارد.

گردان: تبدیل کن


———

 

جامه‌شویی کرد خواهی ای فلان

 رو مگردان از محلهٔ‌‌ گازُران‌‌


فلان: برای اشاره به هر شخص، جا، موضوع یا هر چیزِ مبهم و نامعین به‌کار می‌رود.

گازُر: جامه‌شوى، رخت‌شوى


———


گرچه نان بشکست مر روزه‌‌ٔ تو را

 در شکسته‌بند پیچ و برتر آ

 

چون شکسته‌بند آمد دستِ او

 پس رفو باشد یقین اشکستِ او

 

گر تو آن را بشکنی، گوید: بیا

 تو دُرستش کن، نداری دست و پا


شكسته‌بند: به‌معنىِ جبّار، يكى از اسماءالله است. ريشهٔ اين اسم «جبر» است و «جبر» به‌معنىِ اصلاحِ شىء توأم با قهر و غلبه است. اين‌كه به خداوند جبّار می‌گويند به‌‌واسطهٔ اين است كه حق‌تعالى نقايصِ ممكنات را با افاضهٔ دائمى خود برطرف و جبران مى‌كند.


——— 

 

پس شکستن، حقِّ او باشد که او

 مر شکسته گشته را داند رفو

 

آنکه داند دوخت، او داند دَرید

 هر چه را بفروخت، نیکوتر خرید


رَفو: دوختنِ پارگى‌ها چنان‌كه ظاهراً معلوم نباشد. فارسيان با ضمّهٔ «ر» تلفّظ كنند.


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۹۱


چونکه، سلطان، شاه محمود کریم

بر گذر زد آن طرف خیمهٔ عظیم


با سپاهی همچو اِستارهٔ اثیر

اَنْبُه و پیروز و صَفْدَر مُلْک‌گیر


اَثیر:آسمان، کُره آتش که بالای کُره هواست.

اَنبُه: انبوه، بی‌شمار

صَفْدَر: صف‌شکن


———

 

اُشتری بُد کو بُدی حَمّالِ کوس

بُختّیی بُد پیش‌رُو همچون خروس

 

بانگِ ‌کوس ‌و طبل ‌بر وَی روز و شب

می‌زدی اندر رجوع و در طلب

 

اندر آن مَزرع درآمد آن شتر

کودک آن طبلک بزد در حفظِ بُر


بُختی: شتر قوی هیکل دو کوهانه، نوعی شترِ قوی و سرخ رنگ

حمّال:‌ حمل‌کننده

کوس: طبل جنگی

بُر: گندم


———


عاقلی گفتش: مزن طبلک که او

پُختهٔ‌ طبل است، با آنْش است خُو

 

پیش او چه‌بْوَد تبوراکِ تو طفل؟

که کَشد او طبلِ سلطان، ‌بیست ‌کِفل


تَبوراکِ: طبل کوچکی که کشاورزان برای راندن جانوران از مزرعه می‌زنند.

کِفل: بهره، قسمت، واحدِ وزن


———


عاشقم من، کشتهٔ قربانِ لا

جانِ من نوبتگَهِ طبلِ بَلا


خود تَبوراک است این تهدیدها

پیشِ آنچه دیده است این دیدها


نوبتگه: جایی که طبل و نقاره و دهل می زنند.


———


ای حریفان من از آنها نیستم

کز خیالاتی در این رَه بیستم


من چو اسماعیلیانم، بی‌حَذَر

بل چو اسماعیل آزادم ز سَر


فارغم از طُمْطُراق و از ریا

قُلْ تَعالَوا گفت جانم را بیا


بیستَم: بایستم، توقف کنم.

حَذَر: ترس، بیم

طُمطُراق: کرّ و فرّ، نمایشِ شکوه و جلال، خودنمایی، سروصدا


———


قرآن کریم، سورهٔ انعام (۶)، آیهٔ ۱۵۱


«قُلْ تَعَالَوْا أَتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ… .»


«بگو: بياييد تا آنچه را كه پروردگارتان بر شما حرام كرده است برايتان بخوانم … .»


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۰۹۴


همّتی دار عالی، کآن شَهِ لااُبالی

غیرِ انبارِ دنیا، دارد انبارِ دیگر


لااُبالی: نترس؛ کنایه از کسی که به آن‌چه ذهن جدی نشان می‌دهد، توجهی نمی‌کند.


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۹۰۴


عاقبت از عاشقان بگریختی

وز مَصاف ای پهلوان، بگریختی


سویِ شیران حمله بردی همچو شیر

همچو روبه از میان بگریختی


قصدِ بامِ آسمان می‌داشتی

از میانِ نردبان بگریختی


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۰۸


چون سگِ کهفی که از مُردار رَست

بر سَرِ خوانِ شهنشاهان نشست

 

تا قیامت می‌خورد او پیشِ غار

آبِ رحمت، عارفانه بی‌تَغار


 تَغار: ظرفى سُفالين و يا گِلى كه در آن ماست و يا خمير نان مى‌ريزند. در اين‌جا اشاره دارد به اين‌كه فيض و رحمت الهى، واسع و بى‌كران است.


———

 

ای بسا سگ‌پوست کاو را نام نیست

لیک اندر پَرده، بی‌ آن جام نیست


جان بده از بهرِ این جام ای پسر

بی‌جهاد و صبر کِی باشد ظَفَر؟


صبر کردن بهرِ این نَبْوَد حَرَج

صبر کُن کِالصَّبْرُ مِفتاحُ‌الْفَرَج


سَگ‌پُوست: ظاهراً كنايه از افرادى كه در نظر سطحى‌انديشان از راه حق بدورند.

حَرَج: تنگی و فشار، شکایت و اعتراض

کِالصَّبْرُ مِفتاحُ‌الْفَرَج: صبر کلید گشایش است.


———

 

زین‌ کمین، بی‌صبر و حَزْمی کس نَجَست

حَزْم را خود، صبر آمد پا و دست


حَزْم کن از خورد، کاین زهرین‌گیاست

حَزْم کردن زور و نورِ انبیاست

 

کاه باشد کو به هر بادی جَهَد

کوه کی مر باد را وزنی نهد؟

 

حَزْم: تأمل با هشیاریِ نظر، دوراندیشی

پا و دست: كنايه از وسيله و ابزار

زهرین‌گیا: گیاهِ زهرآگین، گیاهِ سمّی


———


هر طرف غولی همی ‌خوانَد تو را

کای برادر راه خواهی؟ هین بیا

 

ره نمایم، همرهت باشم رفیق

 من قلاووزم در این راهِ دقیق


نی قلاووزست و، نی رَه داند او

یوسفا کم رُو سویِ آن گرگ‌خو


غول: موجودی که در بیابان‌ها به انسان‌ها راهِ غلط نشان می‌دهد.

قلاووز: پیشاهنگ، پیشروِ لشکر


———


حزم، آن باشد که نفْریبد تو را

چرب و نوش و دام‌هایِ این سرا


که نه چربِش دارد و، نی نوش، او

سِحر خوانَد، می‌دمد در گوش، او


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۵


حازمی باید که ره تا دِه بَرَد

حزم نبْود طَمْع طاعون آورد


حازم: حزم‌کننده، باتدبیر، محتاط و زیرک

طَمْع: طَمَع


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵٠٠


درگذر از فضل و از جَلدی و فن

کارْ خدمت دارد و خُلقِ حَسَن


جَلدی: چابکی، چالاکی


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۴


می‌نگر در خود چنین جنگِ گران

پس چه مشغولی به جنگِ دیگران؟


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۹۵


همچو آن ابلیس و ذُرّیاتِ او

با خدا در جنگ و اندر گفت‌و‌گو


ذُرّیّات: جمعِ ذُرّیّه به‌معنی فرزند، نسل


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۳


بر قضا کم نِهْ بهانه، ای جوان

جُرمِ خود را چون نهی بر دیگران؟


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۲۶


جُرمِ خود را بر کسی دیگر منِهْ

هوش و گوش خود بدین پاداش دِهْ


جُرم بر خود نِه، که تو خود کاشتی

با جزا و عدلِ حقْ کُن آشتی


رنج را باشد سبب بد کردنی

بد ز فعلِ خود شناس، از بخت نی


———


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۱۰۳


گرچه نسیان لابُد و ناچار بود

در سبب ورزیدن او مختار بود


که تَهاوُن کرد در تعظیم‌ها

تا که نسیان زاد یا سهو و خطا


نسیان: فراموشی

لابُد:  بدونِ چاره

تَهاوُن: سستی، سهل‌انگاری


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۹۰۴


تو چگونه دارویی هر درد را

کز صُداعِ این و آن بگریختی؟


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۰۲


درد، دارویِ کهن را نو کند

درد، هر شاخِ ملولی خو کند

 

کیمیایِ نوکننده، دردهاست

کو ملولی آن‌طرف که درد خاست؟

 

هین مزن تو از ملولی آهِ سرد

درد جو و، درد جو و، درد، درد


خو کردن: وَجین کردن، هَرَس کردن درخت

خاست: بلند شد، به‌وجود آمد، پدید آمد.

جو: بجوی، جست‌وجو کن، طلب کن.


———


خادعِ دردَند درمان‌هایِ ژاژ

رهزنَند و زرسِتانان، رسمِ باژ


خادع: فریب‌کار، نیرنگ‌باز

ژاژ: بيهوده، ياوه

باژ: باج، حراج


———


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۹۸۰


گر به هر زخمی تو پُرکینه شوی

پس کجا بی‌‌صیقل، آیینه شوی؟‌‌


———


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۰۰۲


ای برادر، صبر کُن بر دردِ نیش

تا رهی از نیشِ نَفْسِ گَبرِ خویش‌‌


کآن گروهی که رهیدند از وجود

چرخِ مِهر و ماهِشان، آرَد سجود


دردِ نیش: كنايه از مجاهده با نَفْس و رياضت است.

گبر: کافر


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۹۷۸


چون قلاووزیِّ صبرت پَر شود

جان به اوج عرش و کرسی بر‌ شود


قلاووزی: رهبری و هدایت


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۹۰۴


تو چگونه دارویی هر درد را

کز صُداعِ این و آن بگریختی؟


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۹۰۴


پس‌رَویِّ انبیا چون می‌کنی

چون ز تهدیدِ خسان بگریختی؟


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۸۱


رنجِ بَدخویان کشیدن زیرِ صبر

منفعت دادن به خلقان همچو ابر


———


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۴۱۶


بر بدی‌هایِ بَدان، رحمت کنید

بر منی و خویش‌بینی کم تنید

 

هین مبادا غیرت آید از کمین

سرنگون افتید در قعرِ زمین‌‌

 

هر دو گفتند: ای خدا فرمان، تو راست

بی‌‌اَمانِ تو، اَمانی خود کجاست؟‌‌


تنيدن: دراصل به معنى بافتن است. اما در اينجا به معنى به كارى پرداختن آمده. اين فعل بدين معنى در مثنوى فراوان آمده است.


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵٠٠


درگذر از فضل و از جَلدی و فن

کارْ خدمت دارد و خُلقِ حَسَن


جَلدی: چابکی، چالاکی


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ١٩۴١


رحمت اندر رحمت آمد تا به سَر

بر یکی رحمت فِرو مآ ای پسر


فِرو مآ: نایست.


———


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۲۳


کُلُّ شَیْ‌‌ءٍ ما خَلَااللَّـهْ بٰاطِلُ

اِنَّ فَضْل‌َاللهِ غَیْمٌ هاطِلُ


«همهٔ اشیا غیر از خدا باطل و نابود است، همانا فضل خداوند همانند ابری پُرباران و ریزان است.»


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۶۹۳


من ابرِ آب‌دارم، چرخِ گهرنثارم

بر تشنگانِ خاکی آبِ حیات بارَم


تشنگانِ خاکی: (مَجاز) من‌های ذهنیِ همانیده، پُردرد‌، خشک و تشنه‌اند‌.


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۱۴۹


چون بسازی با خسیِّ این خَسان

گَردی اندر نورِ سُنت‎ها رسان


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۱۵۰


کانبیا رنجِ خَسان بس دیده‌اند

از چنین ماران بسی پیچیده‌اند


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۱۸۱


هر نبیّی زو برآورده بَرات

اِسْتَعینُوا مِنْهُ صَبْراً اَوْ صَلات


«هر پيامبرى از خداوند، حجّت و فرمانى آورده كه مفاد آن اين است كه اى قوم به‌‌وسيلهٔ صبر و نماز از او يارى بجوييد.»


 برات: نوشته‌اى كه به موجب آن پادشاه و يا دولت حوالهٔ وجهى دهد. در اينجا به‌معنى منشور و فرمان الهى است.


———


قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۴۵


«وَاسْتَعِينُوا بِالصَّبْرِ وَالصَّلَاةِ  وَإِنَّهَا لَكَبِيرَةٌ إِلَّا عَلَى الْخَاشِعِينَ.»


«از شكيبايى و نماز يارى جوييد. و اين دو، كارى دشوارند، جز براى اهل خشوع.»


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۱۴۲


صبر همی‌گفت که من مژده‌دهِ وصلم ازو

شُکر همی‌گفت که من صاحبِ انبارم ازو


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۹۷۹


مصطفیٰ بین که چو صبرش شد بُراق

بر کشانیدش به بالایِ طِباق


بُراق: مرکبی که حضرت رسول با آن به معراج رفت.

طِباق: طبقات بالای آسمان


———


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۵۹۲


سال‌ها باید که اندر آفتاب

لعل یابد رنگ و رخشانی و تاب‌‌


———


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ٢۴٧٢


تا که پُشکی مُشک گردد ای مُرید

سال‌ها باید در آن روضه چرید


پُشک: مدفوع


———


حافظ، دیوان غزلیات، غزل شمارهٔ ۲۲۶


گویند سنگْ لعل شود در مقامِ صبر

آری شود، ولیک به خونِ جگر شود


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۱۴


حَزْم کن از خورد، کاین زهرین‌گیاست

حَزْم کردن زور و نورِ انبیاست


زهرین‌گیا: گیاهِ زهرآگین، گیاهِ سمّی


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۳۴


جُز مگر مرغی که حَزْمش داد حق

تا نگردد گیجِ آن دانه و مَلَق


مَلَق: چاپلوسی، تملّق


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۱۷


کافیَم، بدْهم تو را من جمله خیر

بی‌سبب، بی‌واسطهٔ یاریِ غیر


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۲۰


کافیَم بی‌داروَت درمان کنم

گور را و چاه را میدان کنم


———


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۶۵۵


گر بُدی صبر و حِفاظم راهبر

برفزودی ز اختیارم کَرّ و فر


کَرّ ‌و‌ فَر: شکوه و جلال


——————


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۰۷۴


ای که صبرت نیست از دنیایِ دون

صبر چون داری ز نِعْم‌َالْـماهِدُون؟


دون: پست، نازل


———


قرآن کریم، سورهٔ ذاریات (۵۱)، آیهٔ ۴۸


«وَالْأَرْضَ فَرَشْنَاهَا فَنِعْمَ الْـمَاهِدُونَ»


«و زمين را گسترديم، و چه نيكو گسترندگانيم.»


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۴۵


صبر کردن، جانِ تسبیحاتِ توست

صبر کن، کآن است تسبیحِ دُرُست‏


هیچ تسبیحی ندارد آن دَرَج

صبر کُن، اَلصَّبْرُ مِفتاحُ الْفَرَج



دَرَج: درجه

اَلصَّبْرُ مِفْتاحُ الْفَرَج: صبرْ کلید رستگاری است.


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۹۰۴


پس‌رَویِّ انبیا چون می‌کنی

چون ز تهدیدِ خسان بگریختی؟


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۹۰۴


مُرده‌رنگی و نداری زندگی

مرده باشی، چون ز جان بگریختی


———


از خاصیت‌های مُرده‌رنگی:


-  عدمِ رواداشت و عدمِ کمک به دیگران

- تمام هیجانات من ذهنی از جمله حسادت

- از همانیدگی‌ها زندگی خواستن: مثلا زیاد شدن پول سببِ خوشحالی شود.

 

———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۴۵


صِبْغَةَاللَّـه هست، خُمِّ رنگِ هُو

پیسه‌ها یک‌رنگ گردد اندرو


چون در آن خُم افتد و، گوییش: قُمْ

از طَرَب گوید: منم خُم، لاتَلُمْ‏


صِبْغَةَاللَّـه: رنگ خدا

پیسه‌: هر رنگی با رنگی دیگر آمیخته باشد.

قُمْ: برخیز

لاتَلُمْ‏: سرزنش مکن


———


قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۱۳۸


«صِبْغَةَ اللَّـهِ ۖ وَمَنْ أَحْسَنُ مِنَ اللَّـهِ صِبْغَةً ۖ وَنَحْنُ لَهُ عَابِدُونَ»


«اين رنگ خداست و رنگ چه كسى از رنگ خدا بهتر است. ما پرستندگان او هستيم.»


———


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۷۶۶


صِبْغَةَالله، نامِ آن رنگِ لطیف

لعْنَةُالله، بویِ آن رنگِ کثیف


صِبْغَةُالله: رنگِ خدا

لعْنَةُالله: لعنت و نفرینِ خدا


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۹۰۴


دست‌مزدِ شادمانی صبرِ توست

رُو که وقتِ امتحان بگریختی


صبر می‌کن در حصارِ غم کنون

چون ز بانگِ پاسبان بگریختی


———


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۸۴۴


از برای غصّه‌ٔ نان سوختی

دیده‌ٔ صبر و توکّل دوختی


———


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۸۵۱


هین توکّل کن، ملرزان پا و دست

رزقِ تو بر تو ز تو عاشق‌تر است


———


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۸۵۳


گر تو را صبری بُدی، رزق آمدی

خویشتن چون عاشقان بر تو زدی


———


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۸۶۸


سال‌ها خوردی و کم نامد ز خَور

ترکِ مستقبل کن و ماضی نگر


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۸۹۴


ما همی ‌گفتیم: کم نال از حَرَج

صبر کن کِالصَّبْرُ مِفتٰاحُ‌الْفَرَج


حَرَج: سختی و تنگی

کِالصَّبْرُ مِفتٰاحُ‌الْفَرَج: صبر، کلید باب گشایش و نجات است.


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره‌ٔ ۱۱۹۷


تو مگو همه به جنگند و ز صلحِ من چه آید؟

تو یکی نِه‌ای، هزاری، تو چراغِ خود برافروز


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۸۹۵


این کلیدِ صبر را اکنون چه شد؟

ای عجب منسوخ شد قانون؟ چه شد؟


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۶۱


صبر، می‌بیند ز پرده‌ اجتهاد

روی چون گُلنار و زُلفینِ مُراد


اِجتهاد: جهد کردن، کوشیدن، تحّمل کردن رنج و مشقَّت

زلفین: زلف


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۵۱


صبر کن در مو‌زه‌د‌و‌ز‌ی تو هنو‌‌ز

و‌ر بو‌ی بی‌صبر، گر‌دی پا‌ره‌د‌و‌ز


موزه‌دوزی: کفش‌دوزی

بُوی: باشی


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۲۷۶


یوسفِ حُسنیّ و، این عالَم چو چاه

وین رَسَن صبرست بر امرِ اِله‏


یوسفا، آمد رَسَن، دَر زَن دو دَست

از رَسَن غافل مشو، بیگه شده‌ست


رَسَن: ریسمان، طناب


———————


حمد‌ُلِلَّـه، کاین رَسَن آویختند

فضل و رحمت را به هم آمیختند


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۹۰۴


دست‌مزدِ شادمانی صبرِ توست

رُو که وقتِ امتحان بگریختی


صبر می‌کن در حصارِ غم کنون

چون ز بانگِ پاسبان بگریختی


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۹۰۴


کی ببینی چشمِ تیرانداز را

چون ز تیرِ خرکمان بگریختی؟


زخمِ تیغ و تیر چون خواهی کشید

چون تو از زخمِ زبان بگریختی؟


————————


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۷


غازی به دستِ پورِ خود شمشیرِ چوبین می‌دهد

تا او در آن اُستا شود، شمشیر گیرد در غَزا


عشقی که بر انسان بُوَد، شمشیرِ چوبین آن بود

آن عشق با رحمان شود، چون آخر آید ابتلا


غازی: جنگجو

پور: پسر

اُستا: استاد

غَزا: جنگ

ابتلا:‌ امتحان، بیماری


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۱۴۹


تو چه دانی ذوقِ صبر، ای شیشه‌دل؟

خاصه صبر از بهرِ آن نقشِ چِگِل


چِگِل: نام شهری است در ترکستان که مردم آنجا به‌غایت زیبا هستند و در تیراندازی بی‌مانند.


—————


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۷۰


گر تو کوری، نیست بر اَعْمیٰ حَرَج

ورنه، رُو کِالصّبْرُ مِفتاحُ الْفَرَج


اَعْمیٰ: کور

حَرَج: تنگنا، گناه

اَلصَّبْرُ مِفتاحُ‌الْفَرَج: صبر کلید باب نجات است.


———


قرآن کریم، سورهٔ فتح (۴۸)، آیهٔ ۱۷


«لَيْسَ عَلَى الْأَعْمَىٰ حَرَجٌ وَلَا عَلَى الْأَعْرَجِ حَرَجٌ وَلَا عَلَى الْمَرِيضِ حَرَجٌ ۗ وَمَنْ يُطِعِ اللَّـهَ وَرَسُولَهُ يُدْخِلْهُ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ ۖ وَمَنْ يَتَوَلَّ يُعَذِّبْهُ عَذَابًا أَلِيمًا»


«بر كور حرجى نيست، و بر لنگ حرجى نيست و بر بيمار حرجى نيست. و هر كه از خدا و پيامبرش اطاعت كند، او را به بهشت‌هايى داخل مى‌كند كه در آن نهرها روان است. و هر كه سر برتابد به عذابى دردآورش عذاب مى‌كند.»


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۹۱۵


گر زنی در شاخ دستی، کِی هِلَد؟

هر کجا پیوند سازی، بِسْکُلَد


دست در چیزی زدن: آن را گرفتن، (مَجاز) به آن متوسّل شدن.

هِلَد: رها کند.

بِسْکُلَد: بشکافد، پاره کند.


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۹۰۴


رو خمش کن، بی‌نشانی خامشی‌ست

پس چرا سویِ نشان بگریختی؟


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۲۵


صبر و خاموشی جذوبِ رحمت است

وین نشان جُستن نشانِ علّت است


جذوب: بسیار جذب‌کننده

علّت: بیماری


———


Tags



Comments

Be the first to comment

Sign in to post comments.
Parviz Shahbazi - پرویز شهبازی
GanjeHozour #1054 audio Program
برنامه صوتی شماره ۱۰۵۴ گنج حضور
Category:
برنامه های صوتی گنج حضور
برنامه های صوتی ۱۱۰۰ - ۱۰۰۱
Views: 66
Submitted by: admin, Apr 29 2026






حمایت گنج حضور


 بیننده عزیز برنامه گنج حضور:

  با سلام و احوالپرسی، با تشکر و قدردانی ازشما که این برنامه را تماشا می کنید، از شما تقاضا  داریم که عضو خانواده گنج حضور شوید و به هر اندازه که می توانید و می خواهید این برنامه و تلویزیون را ،هر ماهه، حمایت مالی کنید. لطفاً به این امر مهم توجه فرمایید که برای ادامه خدمات  فرهنگی این تلویزیون حمایت مالی اشخاصی که از آن استفاده می کنند، ضروری است. این تلویزیون منبع دیگری برای درآمد ندارد. لطفاً تصمیم خود را در این مورد به ایمیل: support@parvizshahbazi.com اطلاع دهید.


در صورت لزوم با ‍پشتیبانی گنج حضور با شماره 001-438-686-7580 تماس بگیرید.


حمایت مالی به روشهای آسان زیر امکان پذیر است:

     

   
   

    ۱- از طریق کردیت کارت و Paypal







۲- از طریق دادن کردیت کارت خودتان به ما، تا هر ماهه به مقداری که شما می خواهید، بعنوان حق عضویت، چارج شود.





۳- از طریق فرستادن چک به آدرس زیر: 







Parviz Shahbazi

P.O. Box 745 Woodland Hills, CA

91365 USA. 







               

۴- از طریق فرستادن پول نقد به حساب بانکی گنج حضور، از تمام نقاط دنیا غیر از ایران، یا واریز (Deposit) کردن از نقاط مختلف آمریکا یا کانادا، به شرح  زیر:



 

 

 

WELLS FARGO BANK



6001 Topanga Canyon Blvd
Woodland Hills, CA

91367 USA.

Beneficiary Name: TREASURE OF PRESENCE FOUNDATION, INC.


Account #: 9375957264 Routing: 121000248


Swift #WFBIUS6S