Members

Username
نام کاربری
Password :
کلمه عبور
Remember Me


کاربران عزیز! جهت استفاده از امکانات سایت از جمله : ارسال نظر در زیر هر موزیک ویدیو، تشکیل لیستی از ویدیو های مورد علاقه تان و غیره ، لطفاً از همین فرم برای ورود به سایت استفاده کنید ، در صورت نداشتن نام کاربری و کلمه عبور لطفاً اینجا را کلیک فرمایید.

Spiritual Messages

برای مشاهده ویدیو های بیشتر لطفاً از صفحه بندی زیر استفاده نمایید.

    نوشتن آن غلام، قصه‌ی شکایت نقصان اجری سوی پادشاه از برنامه ۸۹۹ - خانم سرور از شیراز



    فایل صوتی «نوشتن آن غلام، قصه‌ی شکایت نقصان اجری سوی پادشاه از برنامه ۸۹۹» - خانم سرور از شیراز


        


    «به نام خدا»

    با سلام خدمت پدر عزیز و مهربانم آقای شهبازی جان و تمام دوستان و همراهان بیدار. برنامه‌ی ۸۹۹، نوشتن آن غلام، قصه‌ی شکایت نقصان اَجری سوی پادشاه

     

    اَجری: مقرری، جیره

     

    قصه کوته کن برای آن غلام

    که سوی شَه برنوسته‌ست او پیام

    مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۶۲

     

    قصه‌ی پرجنگ و پرهستیّ و کین

    می‌فرستد پیشِ شاه نازنین

    مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۶۳

     

    غلام، نامه‌ای پر از ستیزه، برای کم بودن مقرری، سوی شاه عزیز می‌فرستد.

    قضاوت و مقاومت ما انسان‌ها، لحظه به لحظه، در برابر قضا و کن‌فکان الهی یعنی در برابر اتفاقات و وضعیت‌ها، همان نامه‌ی پر از ستیزه‌ی غلام است که از کم بودن مقرری، در محضر شاه زندگی، شکایت دارد.

     

    کالبد نامه‌ست، اندر وی نِگر

    هست لایق شاه را؟ آنگه بِبَر

    مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۶۴

     

    نامه‌ی غلام، نامه‌ی اظهار وجود و هستی و می‌دانم ذهن در برابر خداوندست، که با هر لحظه ادرار کردن در جوی روان و زلال زندگی، با کمال بی‌ادبی، با عدم پذیرش، ستیزه و مقاومت، خواسته‌ای دارد و اگر دیده‌ی دل به‌حقیقت باز باشد، این بی‌ادبی و بی‌شرمی و وقاحت ذهن، قابل مشاهده که این نامه‌ی سراسر ننگ، لایق شاه زندگی نیست.

     

    گوشه‌یی رو نامه را بگشا بخوان

    بین که حرفش هست در خورد شهان؟

    مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۶۵

     

    برای خواندن نامه‌ی وجود، باید به گوشه‌ای رفت؛ گوشه‌ای خاموش از سروصدا و هیجانات ذهن؛ در فضای بی‌فکری و سکوت که از هیجانات ذهن رَسته باشد تا نامه‌ای که هر لحظه برای خداوند نوشته می‌شود را بخواند و دریابد که آیا در تمامی لحظات، وجودش نامه‌ای درست اِنشا می‌کند و برای خداوند می‌نویسد یا نه؛ هر لحظه با تندتند فکر کردن و قد علم کردن به‌صورت می‌دانم، معترض رویدادها و اتفاقات است و بی‌ادبانه در حضور شاه، نامه می‌نویسد؟!

     

    گر نباشد درخور آن را پاره کن

    نامه‌ی دیگر نویس و چاره کن

    مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۶۶

     

    و حتماً نامه‌ای که به دست ذهن نوشته شده، نامه‌ی زیبایی نیست، نامه‌ای درخور شاه نیست و باید کاملاً پاره و ویران شود و با هر لحظه فضاگشایی و تسلیم صحیح در درگاه خداوند و مدد جستن از او نامه‌یی درخور حضور زندگی نوشت.

     

    لیک فتح نامه‌ی تن زَپ مدان

    ورنه هرکس سِرّ دل دیدی عَیان

    مولوی، مثنوی، دفتر چهارم ، بیت ۱۵۶۷

     

    نامه بگشادن چه دشوارست و صَعْب

    کارمردانست، نه طفلان کَعْب

    مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۶۸

     

    زَپ: مفت، آسان

    طفلان کعب: کودکان مشغول بازی.

     

    گشودن نامه‌ی وجود، چندان کار آسانی نیست که ذهن نیز در این بیداری بی‌کار نخواهد نشست و تمام خدعه و نیرنگ‌های خود را برای بقایش انجام خواهد داد.

    این کار، کار عاشقان و سالکان حقیقی است؛ نه هر مدعی و دورویی که در کار عشق نیز با حرص و طمع ذهن وارد می‌شود.

     

    کجا باشد دورویان را میان عاشقان جایی

    که با صدرو طمع دارد ز روز عشق فردایی

    مولوی، دیوان شمس، غزل شمار‌ه‌ی ۲۵۵۲

     

    جمله بر فهرست قانع گشته‌ایم

    زآنکه در حرص و هوا آغشته‌ایم

    مولوی، مثنوی، دفتر، بیت۱۵۶۹

     

    باشد آن فهرست، دامی عامه را

    تا چنان دانند متن نامه را

    مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۷۰

     

    و اما آنقدر در حرص و طمع ذهن، در گرفتن تأیید و توجه و اعتبارات مصنوعی از نقطه‌چین‌های آفل پیچیده‌ایم، که به کشیدنِ نام انسان به یدک برای خود اِکتفا کرده و ارزش تکریم و بزرگداشت خداوند در مقام حقیقی انسان که جانشین و خلیفه‌ی او در روی زمین است را ندانسته‌ایم.

     

    که ای بلند نظر شاهباز سدره‌نشین

    نشیمن تو نه این کنج محنت‌آباد است

     

    تو را ز کنگره‌ی عرش می‌زنند صفیر

    ندانمت که در این دامگه چه افتادست!

    حافظ، دیوان غزلیات، غزل شماره‌ی ۳۷

     

    صفیر: آواز، بانگ

     

    بازکن سرنامه را گردن متاب

    زین سخن واللّهُ اَعلَم بِالصَّواب

    مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۷۱

     

    نامه را باید گشود و خواند؛ هرچند بسیار نازیبا و ناهماهنگ و ناموزون، اما جرأت و جسارت روبه‌رو شدن با بخش تاریک ذهن، همان رسالت انسان است که باید زیر مسئولیت آن برود و شانه خالی نکند. این‌گونه خواندن که خداوند به راستی و درستی آگاه‌تر و داناتر است و اوست که از تمام زشتی‌ها، پاک و مبراست و تنها با اتصال به آن بخش از وجود می‌توان دافع این تاریکی و سیاهی‌ها بود.

     

    هست آن عنوان چو اِقرار زبان

    متن نامه‌ی سینه را کن امتحان

    مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۷۳

     

    که موافق هست با اِقرار تو؟

    تا منافق‌وار نبود کار تو

    مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۷۴

     

    دیدن پلیدی‌ها و سیاهی درون، مانند مرحله‌ی اول ایمان آوردن و گفتن لفظ «اَشْهَدُ أنْ لا اِلهَ اِلّا اللّه» است؛ یعنی خدایا شهادت می‌دهم که خدایی جز تو وجود ندارد؛ اما در مرحله‌ی عملی و «لا» کردن همانیدگی‌ها، سالک عاشق از مدعی بازشناخته می‌شود.

     

     

    عشق آن شعله ‌ست کو چون برفروخت

    هرچه جز معشوق باقی جمله سوخت

    مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۸۸

     

    تیغ لا در قتل غیر حق براند

    درنگر زآن پس که بعد لا چه ماند؟

    مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۸۹

     

    ماند اِلا اللّه، باقی جمله رفت

    شاد باش ای عشق شرکت‌سوز زَفت

    مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۹۰

     

    زَفت: گران‌بها

    یعنی هیچ تویی در میان نباشد و همه او باشد و فعل و افعال او که از فضای گشوده‌ی عدم، جاری و بیان می‌شود.

     

    چون جَوالی بس گرانی می‌بری

    زآن نباید کم، که در وی بنگری؟

    مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۷۴

     

     جوال: کیسه

    که چه داری در جوال از تلخ و خَوش

    گر همی ارزد کشیدن را بِکش

    مولوی، مثنوی، دفترچهارم ، بیت ۱۵۷۵

     

    و در حمل این‌همه درد و رنج انباشته از مرکز همانیده، فشار درد راهنمایی برای دوباره در کیسه‌ نظر اَنداختن، که چرا باید حامل این همه درد و اندوه باشم و آیا به حقیقت رسالت من از آمدن به این دنیا، غمِ این‌همه همانیدگی را خوردن است یا نه؛ برای اظهار عشق و دوباره به عشق زنده شدن آمده‌ام؟!

     

    شهباز دست پادشهم این چه حالت است

    کز یاد برده‌اند هوای نشیمنم

    حافظ، دیوان غزلیات، غزل شماره‌ی ۳۴۳

    نشیمن: منزل، مسکن

     

    ورنه خالی کن، جوالت را ز سنگ

    بازخر خود را از این بیگار و ننگ

    مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۷۶

     

    و آنگاه است که با عشق، رسالت همانیدگی‌ها به پایان می‌رسد و کیسه را به لطف و عنایت پروردگار با هوشیاری نظر، خالی می‌کنی و آنگاه:

     

    در جَوال آن کن که می‌باید کشید

    سوی سلطانان و شاهان رشید

    مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۵۷۷

     

    جَوال و کیسه‌ی خود را با پرهیز، شکر، صبر، تسلیم، رضا، وفاداری لحظه‌به‌لحظه به مرکز عدم و اثبات این وفاداری در کشیدن درد هوشیارانه، پُر کن و هر لحظه امیدوار به عنایت و جذبه‌ی خداوند.

     

    کای مِحبِّ عفو، از ما عفو کن

    ای طبیبِ رنجِ ناسورِ کهن

    مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۲۵۳

    ناسور: زخم

     

    والسلام

    با احترام، سرور از شیراز

    فایل متن «نوشتن آن غلام، قصه‌ی شکایت نقصان اجری سوی پادشاه از برنامه ۸۹۹» - خانم سرور از شیراز

    کارگشاها و کارافزاها - خانم مرضیه از نجف‌آباد



    فایل صوتی «کارگشاها و کارافزاها» - خانم مرضیه از نجف‌آباد


        


    سلام خدمت آقای شهبازی عزیز

    و دوستان همراه گنج حضور

     

     

    غزل ۴۹۲ برنامه ۸۹۶

     «کارگشاها و کارافزاها»

     

     

    *کارگشاها و فضاگشاهای این‌لحظه:

    دانه، خانه، تنورِ آتشِ عشق و زبانه، میانه، جمالِ یار و شرابِ مُغانه، بهانه، زمانه، یگانه، فلانه، نشانه

     

    *کارافزاها و فضابندهای این‌لحظه:

    توجه نکردن به ۱۰ فضاگشای بالا -که ۱۰ ویژگیِ فضای‌گشوده‌شده است- و به‌جای آن توجه کردن به: دام، بام، افسرده ماندن در ذهن و حسِ وجود داشتن، ز دور گشتن به گردِ آتشِ عشق، غم و اندیشه، سردْ وجودی، شکایت از زمانه، وسوسه، فلانه گفتن (انسان‌ها، اتفاقات، اجسام و هرآنچه جزوِ این‌لحظه است را به تصویر و صورتِ ذهنی درآوردن و توصیف کردن)

     

     ز دام چند بپرسی و دانه را چه شده‌ست؟

     

    هوشیاری را آورده‌ایم در دامِ جسم به‌امید یافتن دانه‌ی حضور ولی مشغولِ تزیین دام شده‌ایم: آبروی مصنوعی، موفقیت‌های مختلف، حرص و جمع‌کردن، پز دادن، معنوی‌نما شدن و ...

    ما مرغی هستیم که هرچه ذهن نشان می‌دهد یک دام است تا واردِ آن شده و دانه‌ی حضورش را بخوریم، یعنی با حضور و بودن در این‌لحظه‌ای که ذهن نشان می‌دهد، بر عمرِ جان بیفزاییم و جانِ اصلی را افزایش دهیم.

     

     به بام چند برآیی و خانه را چه شده‌ست؟

     

    توجه و هشیاری‌ام همواره باید پیشِ خودم بماند، در مرکزم، در خانه‌ی دلم که خانه‌ی خداست. اگر مرتب بیایم در محدوده‌ی ذهن و هشیاریم را بیاورم در سطحِ فکرها، که دیگر در دسترسِ زندگی نیستم تا اگر کاری با من داشت یا پیامی و درسی را که می‌خواست به ‌گوشِ جانم بگوید، بشنوم.

    پس همواره باید موبایلِ توجهم را از روی حالتِ «هواپیما و پرواز در فکرها» خارج کرده و روی حالتِ «دردسترسِ خدا بودن» قرار دهم، تا اگر تماسی از طرفِ زندگی برقرار شد و موردِ نیازِ خدا بودم تا دستِ او در کارها شوم، متوجه شده و انجامِ وظیفه کنم.

     

     فسرده چند نشینی میانِ هستیِ خویش؟

     

    تا کی این سایه‌ی ناامیدی و خبط و شکست و پشیمانی و بی‌ارزشی را بر جانم احساس کنم؟ که: من نمی‌توانم به حضور برسم، من پیشرفت نکرده‌ام، من هرچه حضور جمع کرده‌ بودم را بر باد دادم و ... این‌ها همه حسِ وجود است، خودِ غم و افسردگی و این حالاتِ گرفتگی و انقباض، همه از حسِ جدایی با زندگی می‌آید.

     

     تنور آتشِ عشق و زبانه را چه شده‌ست؟

     

    اگر تمامِ این‌ حس‌ها را به‌عنوانِ جزیی از این‌لحظه بپذیرم، فقط بپذیرم بدون این‌که جدی بگیرم و همراهشان حالم را بد کنم، همین‌ها هیزمِ آتشِ عشق می‌شوند و هرچه بیشتر در حال و هوایِ این‌لحظه‌ام وارد شوند، باعث زبانه کشیدن و هرچه شعله‌ورتر شدنِ آتشِ سوختنِ من‌ذهنی و همانیدگی‌ها می‌شوند. این‌ها را فقط ذهنِ من نشان می‌دهد، دلیلی بر حقیقت داشتنِ آن‌ها نیست و هرچه ذهن نشان می‌دهد تنها برای این است که اطرافش فضا باز کنم، به‌همین سادگی. اصلاً نیازی به نگران شدن و دنبالِ دلیل گشتن که برای چه این حس را دارم یا چگونه از آن رها شوم، به هیچ‌یک از این‌ها -که تنها کارافزایی‌های ذهن است- نیازی نیست.

    فضا را گشوده تا همگی سوخته و باعث ایجاد گرما و روشنایی خانه‌ی دلم شود.

     

     به گردِ آتشِ عشقش ز دور می‌گردی

     اگر تو نقره‌ی صافی، میانه را چه شده‌ست؟

     

    هر حسِ درونی یا اتفاقِ بیرونی که از طرف زندگی آمد و خودش را به هوشیاریم نشان داد، تا سوخته، جانم را گرم کرده و ارتعاش در ۴بعدم را بالا ببرد، از دور گشتن دُورِ آتشِ عشق است.

    حالا که من بارها تجربه کرده و با حضورِ ناظر بودن یقین پیدا کرده‌ام که این اتفاقات بر گهرم ضرر نمی‌رسانند و تنها صدفِ من‌ذهنی درد کشیده، می‌سوزد و کوچک می‌شود، وقتِ آن آمده که خودم داوطلبانه میانِ آتشِ عشق بپرم:

    -جاهایی که دعوتم و هرگاه می‌روم من‌ذهنی مورد توجه و بزرگ‌شدن قرار می‌گیرد، نمی‌روم (زندگی دلایل و بهانه‌هایی برای من‌ذهنی خودم و دیگران جور می‌کند که بسیار موجّه باشد)؛ یا اگر مجبور به رفتن شدم خودشیرینی و صحبتِ غیرضروری نمی‌کنم.

    -پیامِ جالبی که برای گروهِ دوستان می‌فرستم و مورد تأیید و توجه قرار می‌گیرد و من‌ذهنی‌ام از آبِ گل‌آلود ماهی گرفته و حسِ خوشی و دانایی پیدا می‌کند، نمی‌فرستم.

    -هرشروع کردنی و انجام کاری که قرار است من‌ذهنی از آن شیره بکشد و فرصتِ تنیده‌شدن پیدا کند را فعلاً به‌تعویق می‌اندازم. (در مرحله‌ی «اَنصِتوا»یِ ذهن، هیچ مورد اورژانسی برای شروع به‌ کاری یا ایجاد رابطه‌ای ندارم، فعلاً به همین‌هایی که دارم قناعت کرده و روزگار می‌گذرانم.)

     

     گفت: مُفتیِّ ضرورت هم تویی

     بی‌ضرورت گر خوری، مُجرِم شوی

     

     ور ضرورت هست، هم پرهیز بِهْ

     ور خوری، باری ضَمانِ آن بده

    دفتر ششم، ابیات ۵۳۱ و ۵۳۰

     

     

     ز دُردی غم و اندیشه سیر چون نشوی؟

     

    آنقدر ضمانِ خرابکاری‌ها و کارافرایی‌های من‌ذهنی را داده‌ام که دیگر توان ندارم. دیگر بس است درد کشیدن و درد دادن و تازه آن هم به‌نامِ خیرخواهی و یاری‌رسانی.

    واقعاً سیر نشدی از این‌همه کارافزاییِ من‌ذهنی که حکمِ به‌ضرورت داده بود؟ وقتی هشیاری را فریفته و همراهِ خرابکاری‌های خودش کرده بود و در نهایت که حقیقتِ آن‌لحظه نمایان می‌شد، می‌دیدی که هیچ ضرورت نداشته و تنها ترساندن‌های بی‌موردِ من‌ذهنیِ خودت و دیگران، در آن‌لحظه تو را باعجله واردِ اقدام کرده بود و چه بهتر بود که در مواردِ حکمِ به‌ضرورت هم‌ پرهیز می‌کردی.

    چقدر و تا کِی باید جبرانِ تهدیدها، ترساندن‌ها، درد دادن‌ها و درد کشیدن‌ها را بکنی؟ این‌ها همه ضمانِ یک‌لحظه غفلت و نبودن در دسترسِ خداست.

     

     جمالِ یار و شرابِ مُغانه را چه شده‌ست؟

     

    وقتی در مقابلِ هیجانات مثبت و منفی که می‌خواهند سببِ حالِ خوب یا بدِ من‌ذهنی‌ام شوند، فضا را گشوده و سبب و علتِ نشان‌داده توسطِ ذهن را بی‌کار کنم (جدی نگیرم) بابَتَش شادی و غمی نداشته باشم، زیباییِ مسبّب را می‌بینم، یارِ مهربان (ذاتِ خودم را که هرلحظه منتظر و مشتاقِ ملاقات در مرکزم نشسته تا من متوجهِ این‌لحظه شده و به‌خود بیایم). هشیاری بر هشیاری منطبق شده و «شرابِ بی‌خودی : که من این من‌ذهنی نیستم» را به‌ جانم بنوشاند و مرا مستِ این شادیِ بی‌سبب کند، تا همواره همین دلیلِ بی‌دلیل مرا به مربع حقیقت بکشاند.

     

     

     اگرچه سردْ وجودیت گرم درپیچید

     به ره كُنَش به بهانه، بهانه را چه شده‌ست؟

     

    گاهی من‌ذهنی چنان با کولاک و یخبندان وارد می‌شود که امیدی به بهبودِ روابط، شادیِ بی‌سبب، باز گشت به روزهای بی‌درد و آرامشِ زیر فکرها ندارم.

    این هم لطفِ زندگی‌ست که بیاموزم حتی با دشمنِ قسم‌خورده‌ی خداییت و هشیاری هم نباید با روشِ انقباض و واکنش و سردی برخورده کرده و در کل «جوابِ بدی را نباید با بدی بدهم.»

    با من ذهنی باید با روشِ خودش که بهانه‌آوردن است، برخورد کنم. هرچه گفت را نباید انجام بدهم ولی درعین حال بدون واکنش و درنهایتِ لطافت که برخواسته از فضای‌گشوده شده است، بهانه‌ی مناسبی بیاورم تا متقاعد شده که خطری هشیاریم را تهدید نمی‌کند، با او آشتی کرده و او را راضی می‌کنم تا نگران من نبوده و شب‌بخیر گفته و بخوابد.

    آخر او دایه‌ی مهربان و غلامِ هندویِ خدمتگزارِ هشیاریم بوده، او که جز در خدمتِ هشیاری کل و خدا بودن، کارِ خطایی نکرده که مستحقِ خشونت و ملامت و واکنشِ من باشد.

    «بهترین بهانه برای من‌ذهنی، بهانه‌ی گشودنِ فضا است: من‌ذهنیِ عزیزم تو که در حضورِ ناظر شدن دیده‌ای که چقدر فضاگشایی حالِ جسمی‌ام را بهبود بخشیده، به روابط و وضعیت‌ها سروسامان داده، بدونِ زحمت و دردِسر بارِ گرانِ وظایف و نقش‌هایم را به‌دوش کشیده و مرا سبک‌روح ساخته، پس لطفاً نگران نباش، که فضاگشاییِ من در این‌لحظه هوای همه‌چیز و همه‌کس را دارد.»

     

     

     شكایت ار ز زمانه كند، بگو تو وُرا

     زمانه بی‌تو خوش است و زمانه را چه شده‌ست؟

     

    هرچه من‌ذهنی آمد درِ گوشِ هشیاری و وضعیت‌های دردزا و نابسامان را به یادت آورد، شکایت کرد و نالید، ترساند و ملامت کرد، تو بگو: مطمئن باش همه‌ی این‌هایی که شکایت می‌کنی بدونِ حضورِ تو سامان پیدا می‌کنند، کافی‌ست تو از میانه به‌پا خیزی تا خوشی‌ها و شادی‌ها، خلاقیت‌ها و برکات شروع شود.

    زمانه‌ی اصلی، نه گذشته‌هایی‌ست که نشان می‌دهی و غم و تأسف را بر جانم تحمیل می‌کنی و نه آینده‌ای‌ست که در توهّم بابتش مرا می‌ترسانی و نگران می‌کنی، «زمانه» این‌لحظه‌ی ابدی‌ست. تنها سرمایه‌ای که دارم این‌لحظه از عمرم است که باید چون گوهری گرانبها مراقبش باشم تا توسطِ دزدانِ هشیاری دزدیده نشود.

     

     

     درخت‌وار چرا شاخ‌شاخ وسوسه‌ای

     یگانه باش چو بیخ و یگانه را چه شده‌ست؟

     

    وقتی توجه و هشیاریم را (خودم را) بر همانیدگی‌های مختلف تقسیم می‌کنم و مرتب کنترل کرده و مراقبشان هستم تا مبادا کم شده یا ازدست بروند، آن‌ها هم مرتب مرا به‌سمت خود جذب کرده و با هر تغییرشان از ریشه‌ی زندگی می‌کَنَند و در هوای این‌لحظه سرگردان می‌کنند. بارها خودم را دیده‌ام که در مواقع حساس و سرنوست‌ساز چقدر سُست‌بنیاد هستم و هیچ اراده‌ای برای تصمیم‌گیریِ درست ندارم.

    پس آن دُردانه‌ی یگانه کجاست؟ خودِ اصلیم را می‌گویم که وقتی یگانه می‌شوم با تو، هشیاری منطبق روی هشیاری می‌شوم، با همه‌ی جهان و انسان‌ها حس یکتایی می‌کنم. خدایا عروة‌الوثقیِ فضای‌گشوده شده را می‌خواهم تا مرا محکم به اصل و ریشه‌ام نگه دارد تا در بادِ حوادث و اتفاقات قربانی نشده و توجه تیز و هشیار بمانم و لحظات عمرِ عزیز را دست این من‌ذهنی خرابکار و کارافزا ندهم.

     

     

     در آن خُتَن كه در او شخص هست و صورت نیست

     مگو فلان چه‌كس است و فلانه را چه شده‌ست؟

     

    وقتی با همه یگانه شدم وارد فضای یکتایی شده و می‌بینم که هرچه ذهن نشان داده صورت‌ است. در سمن‌زارِ رضای درونم همه‌ی اشخاص با هر ویژگی که دارند جا می‌شوند و جای دیگری را تنگ نمی‌کنند، هرچیزی جای خودش را دارد و همه‌چیز و همه‌کس همان‌طور هستند که باید باشند و نیازی به تغییر دادنِ من نیست، همه خیر و خوبی و فراوانی‌ست، شهرِ یکتایی در اَمن و امان است. پس دیگر با بیانِ هیچ‌ویژگی‌های هرچند مثبت، اشخاص را طبقه‌بندی نکن و به تصویر در نیاور، تنها به فلانه توجه کن: فلانه‌ی گشوده‌شده در درونت که هربار به‌صورتی خودش را نشان می‌دهد و هربار به‌گونه‌ای نو به نو خودش را بر هشیاریت باز می‌کند، «فلانه است: ناشناخته‌ی همیشه آشنا.»

     

     

     نشانِ عشق شد این دل ز شمسِ تبریزی

     ببین ز دولتِ عشقش نشانه را چه شده‌ست؟

     

    گمشده‌ای که سال‌ها به‌دنبالش بودم، نشانیِ خدا را می‌خواستم تا به او برسم و قرار بیابم، همین‌جا در درونِ خودم بود، دل و مرکزِ وصل‌شده به زندگی بود.

    وقتی از تواناییِ عدم‌بینی و سکوت‌شنوی در این‌لحظه استفاده می‌کنم، اجازه می‌دهم آفتابِ یکتاییِ درونم طلوع کند و چشمِ جانم را بینا به این خوشبختی کند، تا دیگر دنبال خوشبختی از بیرون نباشم.

    نشانه‌ی حضورِ خدا در این‌لحظه‌ام لازم نیست چیزِ بزرگی از نظر ذهن باشد، صبح‌ها منتظر بودن گنجشک‌ها و کبوترهای حیاط برای ریختن نان‌خیس‌خورده در ظرف‌شان، نشانه‌ی اوست. البته همین‌که با ذهن شناخته شد، نباید مهم و جدی گرفته شود و جای توجه به عدم را بگیرد.

     

    دیگر دنبالِ هیچ نشانه‌ای و ردِپایی برای بودن در فضای یکتایی و در حضور بودن نیستم، که هر جستجویی کارِ ذهن است، من‌ذهنیِ موذی آمده تا از راهی جدید وارد شود؛ مراقب هستم تا به خانه‌ی دلم راهش ندهم.

     

     

    شاد و سلامت باشید.

    مرضیه از نجف‌آباد

    فایل متن «کارگشاها و کارافزاها» - خانم مرضیه از نجف‌آباد

    شرح بیت اول غزل ۵۶۰ دیوان شمس و بیان یک تجربه - خانم وفا



    فایل صوتی «شرح بیت اول غزل ۵۶۰ دیوان شمس و بیان یک تجربه» - خانم وفا


        


    شرح بیت اول غزل ۵۶۰ دیوان شمس مولانا و بیان یک تجربه:

     

    عاشق دلبر مرا شرم و حیا چرا بُوَد؟

    چون که جمال این بُوَد رسم وفا چرا بُوَد؟

     

    مولانا در این بیت سوال می‌کند کسی که عاشق خداست چرا باید شرم و حیای من ذهنی داشته باشد؟ و چرا برای وفای به الست باید خود را در چارچوب آداب و رسوم محدود کند؟ و توضیح می‌دهد که مشکل انسان از ابتدا که خود متوجه آن نیست، این است که راه و رسم ذهنی برای رسیدن یا وحدت مجدد با خدا برای خود ترسیم می‌کند .

    عاشق دو جور است : ۱- عاشق ذهنی ( من ذهنی عاشق خدای ذهنی که برای خودش متصور است می‌شود و راه های خاصی هم برای رسیدن به آن تعریف می‌کند.)

    بیشتر مردم اینطوری به سوی خدا می‌روند و راه و رسم وحدت با خدا را اینگونه تعریف کردند. یعنی برای خود آداب و رسوم وفا مشخص کردند که در این صورت جمال ایزدی را نخواهند دید.

    شرم و حیا در این معنا یعنی تمام محدودیت‌هایی که ما بوسیله ذهنمان به خودمان اعمال می‌کنیم که باید مطابق آن ها رفتار کنیم تا بتوانیم به خدا برسیم یا مورد قبول خدا یا مردم قرار بگیریم. از نظر مولانا این شرم و حیا غلط است.

    محدودیتی که انسان با باورها و راه های عبادت پیدا می‌کند باعث می‌شود نتواند حرکت کند و بسوی زندگی برود که از جنس بی فرمی ‌است .

    پس ما یک عاشق ذهنی داریم - که شرم و حیا دارد - یعنی یک آبروی تصنعی و بدلی برای خودش تعریف می‌کند - به عبارتی آداب و رسوم خاصی برای وفا به الست یا رسیدن به خدا دارد که از نظر مولانا این شرم و حیا مردود است و اگر کسی بخواهد با این چار چوب ها به خدا برسد در ذهنش زندانی می‌شود.

    در این رابطه تجربه ای که چند روز پیش برایم پیش آمد بیان می‌کنم :

     

    روز تعطیل بود و ناهار مهمان بودم در رستورانی خارج از شهر، از آنجا که ما با انجام عبادات همانیده هستیم و نه با خود عبادت که اگر غیر از این بود آن طلبی که در ما وجود داشت و آن احساس نیاز و عطش گرفتن شراب زندگی خود عاملی بود برای عدم کردن مرکز و اولویت قرار دادن آن بر هر کار دیگری.

    من ذهنی ام از طرفی اصرار داشت نمازم را بخوانم و بعد عازم رستوران شوم و از طرف دیگر من ذهنی ام نگران دیر رسیدن و بد عهدی ام پیش میزبان بود و به این طریق موفق شده بود یک جدالی در درون من ایجاد کند که اگر نمازم را به تعویق بیندازم شرمنده خدا یا زندگی خواهم شد و اگر عکس آن عمل کنم شرمنده میزبان یا بنده خدا خواهم شد.

     

    هست احوالم خلاف همدگر

    هر یکی با هم مخالف در اثر

     

    چون که هر دم راه خود را می‌زنم

    با دگر کس سازگاری چون کنم

    مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۱ و ۵۲

     

    از آنجا که ذهنم درگیر بود و نتوانستم فضاگشایی در لحظه کنم ترجیح دادم عبادت با من ذهنی انجام ندهم چرا که می‌دانستم جز زحمت و خستگی نتیجه ای عایدم نخواهد شد لذا عازم رستوران شدم در آنجا دورهمی ‌طولانی شد و بعد می‌زبان مهمان ها را به منزلش دعوت کرد. از طرفی وقت نماز طبق چارچوب هایی که ما برای خود ترسیم کردیم رو به پایان می‌رفت و از طرفی دیگر همچنان جدال من ذهنی در من وجود داشت که نمازم را بخوانم یا نخوانم. اگر نخوانم اطرافیان چه فکر می‌کنند و برداشتشان از من چه خواهد بود؟

    سرانجام من ذهنی بخاطر شرم و حیای بدلی و مصنوعی خود مرا وادار کرد به اقامه نمازی که نه تنها هیچ تاثیری در تغییر و تبدیل و بهتر کردن حال من نداشت بلکه موجب شد من بی ادبانه در محضر خدا یا زندگی قرار بگیرم.

     

    ای دل به ادب بنشین برخیز ز بد خویی

    زیرا به ادب یابی آن چیز که می‌گویی

    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۶۲۰

     

    و حالا که چند روز از آن ماجرا گذشته با خود که فکر می‌کنم به این نتیجه می‌رسم که عدم فضاگشایی و شرم و حیای من ذهنی و راه و رسمی ‌که ذهن به ما دیکته می‌کند و ما را در آن محدود نموده باعث چنین جدال و جنگ گرانی در درون من گردید که در اینجا به چند مورد اشاره می‌کنم:

     

    ۱ - من ذهنی می‌گوید نمازت را اگر اول وقت بخوانی تا آخر وقت راحت هستی و نگرانی نداری و وظیفه ات را انجام دادی. ( خواندن نماز اول وقت صرفا جهت رفع تکلیف و راحتی خیال)

    ۲ - من ذهنی می‌گوید اگر نماز نخوانی موجبات خشم خداوند را فراهم کردی حتی اگر این نماز با حضور نباشد. ( اهمی‌ت دادن به انجام عبادت نه خود عبادت)

    در حالی که مولانا به نقل از حضرت رسول می‌فرماید :  «لا صَلوهَ تَمَّ اِلا بِالحُضُور»

    «هیچ عبادتی کامل نمی‌شود مگر به حضور یعنی فضاگشایی کردن»

     

    ۳ - من ذهنی می‌گوید برای گفتگو با خدا حتما باید آمادگی هایی هر چند ظاهری در خود ایجاد کنی و گر نه نمی‌توانی به او برسی یا به او وصل بشوی. ( پای بندی بیش از حد جهت انجام مقدمات برای گفتگو با خدا که ما را از اصل عبادت غافل می‌کند)

     

    هیچ ترتیبی و آدابی مجو

    هر چه می‌خواهد دل تنگت بگو

    مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۸۴

     

    ۴ - نداشتن طلب و عدم احساس نیازمندی و خواستن. ( عدم تسلیم و فضاگشایی لحظه به لحظه)

     

    در طلب زن دائما تو هر دو دست

    که طلب در راه نیکو رهبر است

     

    لنگ و لوک و خفته شکل و بی ادب

    سوی او می‌غیژ و او را می‌طلب

    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۹۷۹ و ۹۸۰

     

    ۵ - احساس شرم و گناه و ترس از این که نتوانستم طبق چارچوب ها و آداب و رسوم تحمیلی‌ عبادت کنم .

    و بعد از مرور اجمالی افکار و اعمال و رفتار خودم به این نتیجه رسیدم که در تمام این مدت، آن من اصلی و خداییت من خاموش بود و من ذهنی من بود که اختیار مرا در دست گرفته بود و در گوش من وز وز می‌کرد. و من تسلیم نبودم صدای سکوت را نشنیدم و عدم را ندیدم در حالی که در درگاه خداوند فقط فروتنی و بندگی یعنی تسلیم و حس نیازمندی هست که اعتبار دارد فقط فضاگشایی ماست که بسیار مهم است. طبق فرمایش آقای شهبازی خداوند به عنوان دایه و مادر منتظر است که ما گریه کنیم یعنی قلباً و با حضور دل بخواهیم، حس نیاز بکنیم نه اینکه یک سری الفاظ را مثل طوطی تکرار کنیم .‌

     

    جز خضوع و بندگی و اضطرار

    اندرین حضرت ندارد اعتبار

    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۲۳

     

    وقتی مرکز ما عدم می‌شود ما با خدا یا زندگی یکی می‌شویم خود زندگی هدایت ما را به عهده می‌گیرد در این صورت لازم نیست ما با من ذهنی مان فکر کنیم و با من ذهنی مان عمل کنیم و نگران باشیم که اگر در چارچوب محدودیت ها و آداب و رسوم حاکم عمل نکردیم لیاقت زنده شدن به خدا را نداریم.

     

    با تشکر - وفا

    فایل متن «شرح بیت اول غزل ۵۶۰ دیوان شمس و بیان یک تجربه» - خانم وفا

    حکایت مسجد مهمان کش از دفتر سوم - خانم پروین از مرکزی



    فایل صوتی «حکایت مسجد مهمان کش از دفتر سوم» - خانم پروین از مرکزی


        


    مولانا در دفتر سوم مثنوی حکایت مسجدی را بیان می‌کند که مهمان کش است و هر انسانی که وارد این مسجد می‌شود، کشته می‌شود.

    شبی غریبی از راه می‌رسد و سراغ آن مسجد را می‌گیرد.

    مردم از این کار او حیرت می‌کنند و می‌پرسند: با آن مسجد چکار داری؟

    مرد غریب با خونسردی و اطمینان می‌گوید: می‌خواهم امشب در آن مسجد بخوابم.

    مردم حیرت زده می‌گويند مگر از جانت سیر شده ای و شروع می‌کنند به ملامت کردن و نصیحت کردن او، تا او را از رفتن به مسجد باز دارند، اما مرد غریب به نصایح مردم توجهی نمی‌کند و پر تصمیم خود پافشاری می‌کند.

    منظور از مسجد مهمان کش فضای یکتایی این لحظه هست که زندگی می‌خواهد همه را به من ذهنی بکشد و به خودش زنده کند و منظور از مسافری که می‌خواهد در مسجد بخوابد، انسان عاشقی صادقی است که داوطلبانه روی خودش کار می‌کند و از مردن به من ذهنی و انداختن همانیدگیهایش و تهدیدات مردم که او را از مردن و از دست دادن همانیدگیها و خطرات و سختی های راه می‌ترسانند، باکی ندارد و از تهدیدات ذهن نمی‌ترسد جا نمی‌زند.

    این قسمت جواب گفتن مهمان به کسانی است که او را می‌ترسانند و این ابیات از بیت ۴۰۸۸ دفتر سوم شروع می‌شود که در برنامه ۸۹۶ گنج حضور تفسیر شد.

     

    گفت ای یاران از آن دیوان نیم

    که ز لاحولی ضعیف آید پیم

    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۸۸

     

    این شخص خطاب به مردم که من ذهنی دارند و او را می‌ترسانند، می‌گوید: ای یاران، من از آن دسته آدمهایی نیستم که با یک خرده ترساندن مردم، بنیادم فرو بریزد. من روی فضای گشوده شده و حضور ایستاده ام.

     روی فکرها و باورها و همانیدگی ها نایستاده ام که بنیادم و پیم سست باشد و با ترساندن شما بترسم و فرار کنم.

    مولانا در این قسمت انسانی را توصیف می‌کند که می‌خواهد حقیقتا به من ذهنی اش بمیرد و به بی نهایت خدا زنده شود و این چنین انسانی که با فضاگشایی عمل می‌کند با ملامت و ترساندن مردم فرو نمی‌ریزد و فورا برنمی‌گردد و پشیمان نمی‌شود.

    مولانا کودکی را مثال می‌زند که نگهبان یک کشتزار بود و برای اینکه پرندگان را از کشتزار دور کند تا به محصول ضرر نرسانند، یک طبل کوچکی را می‌زد تا پرندگان بترسند و فرار کنند و از بس این طبلک را زده بود دیگر هیچ پرنده بدی از ترس جرات نداشت به طرف آن کشتزار بیاید.

     

    کودکی کو حارس کِشتی بُدی

    طبلکی در دفع مرغان می‌زدی

     

    تا رمیدی مرغ زآن طبلک ز کشت

    کشت از مرغان بَد بی خوف گشت

    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۸۹، ۴۰۹۰

     

    منظور از کودک و زدن طبل کوچک، من های ذهنی هستند که در هر سنی که باشند به لحاظ حضور کودک هستند یعنی نسبت به حضور رشد نکرده اند و جوانان را از مردن به من ذهنی می‌ترسانند به طوریکه دیگر کسی جرات مردن به من ذهنی را ندارد و کسی دنبال دانه اصلی که زنده شدن به خداست، نیست.

     سلطان محمود به همراه سپاهی که مانند ستارگان آسمان انبوه و صف شکن و ملک گیر بودند از آنجا عبور می‌کرد و برای استراحت در آنجا خیمه زد. در میان آن سپاه عظیم سلطان محمود، شتر بسیار قوی هیکلی بود که طبل های بزرگ را سوار او کرده بودند و به حمّال کوس بود و این شتر مانند خروس چالاک و سریع بود.

     

    چونکه سلطان شاه محمود کریم

    بر گذر زد آن طرف خیمه عظیم

     

    با سپاهی همچو استاره اثیر

    انبُه و پیروز و صفدر مُلک گیر

     

    اشتری بد کو بُدی حمّال کوس

    بُختیی بُد پیش رَو همچون خروس

     

    بانگ کوس و طبل بر وی روز وشب

    می‌زدی اندر رجوع و در طلب

    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۹۱ تا ۴۰۹۴

     

    بُختیی: شتر قوی هیکل و سرخ رنگ

     

    سلطان محمود در اینجا نماد خداوند است و سپاهش انسانها یا موجوداتی هستند که می‌خواهند کمک کنند انسان به حضور برسد.

    حمال کوس که شتر قوی هیکلی است نماد انسانهای بزرگی مانند مولاناست که مانند خروس پیش رو هستند و طبل بیداری را می‌زنند و گوش های این شتر به صدای طبل یعنی به صدای مرگ چیزهای بزرگ عادت کرده بود و صدای طبلک آن کودک او را نمی‌ترساند، یعنی انسان‌هایی که مرتب همانیدگیهای کوچک و بزرگ را شناسایی می‌کنند و می‌اندازند و به سوی زندگی برمی‌گردند و طلب دارند. در ادامه داستان، این شتر وارد مزرعه آن کودک می‌شود و کودک برای ترساندن او و حفظ محصولات، شروع می‌کند به طبلک زدن.

     

    اندر آن مزرع در آمد آن شتر

    کودک آن طبلک بزد در حفظ بُر

     

    عاقلی گفتش مزن طبلک که او

    پُخته طبل است، با آنش است خو

    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۹۵ و ۴۰۹۶

     

     یک انسان عاقلی که از آنجا عبور می‌کند رو به کودک می‌گوید: این طبلک را برای این شتر نزن، چون گوشهای او به صدای طبل خو گرفته و صدای طبل های بزرگ او را نمی‌ترساند، صدای طبل کوچک تو که اثری به او ندارد، او طبل سلطنتی را حمل می‌کند که بیست برابر طبل توست.

     

    پیش او چه بود تَبوراک تو طفل؟

    که کَشد او طبل سلطان، بیست کِفل

    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۹۷

     

    کفل: بهره ، قسمت

     

    در ادامه عاشقی که می‌خواهد وارد مسجد مهمان کش بشود در جواب مردم می‌گوید:

    من قربان لا هستم، هر چیزی را که ذهنم نشان می‌دهد فورا لا می‌کنم و قربان می‌کنم، یعنی من هر لحظه می‌میرم، شما مرا از زیان احتمالی می‌ترسانند، در حالیکه من بلا را به جان خریده ام.

     

    عاشقم من، کشته قربان لا

    جان من نوبتگه طبل بلا

     

    خود تبوراک است این تهدیدها

    پیش آنچه دیده است این دیدها

     

    ای حریفان من از آنها نیستم

    کز خیالاتی در این ره بیستم

    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۹۸ تا ۴۱۰۰

     

    من مانند این پرندگان نیستم که از صدای طبلک بترسم، من مانند این شتر هستم که کوس سلطان محمود یعنی خدا را دارم حمل می‌کنم و در جان من طبل های مرگ زده می‌شود و این تهدیدات شما و ترساندن های شما مثل تبوراک است، مثل صدای طبل های کوچک است. ای حریفان ، ای رفقا من از آن دسته آدمهایی نیستم که بوسیله فکرهایی که به سرم می‌آید در این راه توقف کنم.

     

    من چو اسماعیلیانم بی حَذر

    بل چو اسماعیل آزادم ز سَر

     

    فارغم از طُمطُراق و از ریا

    قل تعالوا گفت جانم را بیا

    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۰۱ و ۴۱۰۲

     

    من مثل آن فرقه اسماعیلیه هستم که نمی‌ترسیدند بلکه مثل خود اسماعیل هستم که می‌توانم سر و عقل من ذهنی را در برابر عقل زندگی قربان کنم. من از شکوه و دبدبه و ظاهرسازی آزاد شده ام.

     

    گفت پیغمبر که جا فی السلف

    بالعطیه من تیقن بالخلف

     

    هر که بیند مر عطا را صد عِوض

    زود در بازد عطا را زین غرض

    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۰۴

     

    پیامبر فرموده است هر کس به عوض در آخرت یقین داشته باشد، در دنیا بخشندگی می‌کند. یعنی هر کس در این لحظه بداند که اگر این همانیدگی ها را بدهد به عوضش در آخرت، یعنی همین لحظه، فضای گشوده شده را می‌گیرد و به این یقین داشته باشد، در این صورت از بخشیدن یا دادن همانیدگی نمی‌ترسد.

    مولانا، مثال می‌زند تاجران را که وقتی در عوض کالاهایشان که عاشق آنها هستند، سود بهتری را می‌بینند، حاضر می‌شوند از کالایشان دل بکنند. ما هم اگر یقین داشته باشیم که با دادن همانیدگیها، زندگی را می‌گیریم، در این صورت مانند آن تاجران عشقمان نسبت به قسمت‌های مختلف همانیدگی سرد می‌شود.

     

    تا بِه از جان نیست، جان باشد عزیز

    چون بِه آمد، نام جان شد چیز لیز

    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۱۰

     

     

    مولانا می‌گويد تا وقتیکه چیز بهتری از جان من ذهنی ندیده اید، من ذهنی برایتان خیلی عزیز است ولی همینکه یک مقدار فضا در درونتان باز شود و طعم جان اصلی و زندگی حقیقی را بچشید، در این صورت جان من ذهنی در نظرتان حقیر و بی ارزش می‌شود.

     

    لُعبَت مُرده، بُوَد جان طفل را

    تا نگشت او در بزرگی، طفل زا

     

    این تصوّر، وین تخیّل لُعبت است

    تا تو طفلی، پس بدانَت حاجت است

    مولوی، مثنوی معنوی ، دفتر سوم، بیت ۴۱۱۱ و ۴۱۱۲

     

    مولانا دختر بچه ها را مثال می‌زند که با عروسک مرده و بی جان حرف می‌زنند و بازی می‌کنند تا وقتیکه از طفلی در آیند و خودشان بچه دار شوند، ما هم تا زمانیکه به درجه خلاقیت و زایش خرد نرسیده ایم، من ذهنی که عروسک مرده است برایمان جان دارد، ولی وقتی جان ما از طفلی برسد و بالغ شود یعنی فضا در درون ما باز شود و خورشید زندگی در ما طلوع کند در این صورت آزاد از حس ها و تصویر و خیالات خواهیم بود.

     

    چون ز طفلی رست جان، شد در وصال

    فارغ از حس است و تصویر و خیال

    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۱۳

     

    مال و تن برف اند، ریزانِ فنا

    حق خریدارش، که الله اشتَری

     

    برف ها ز آن از ثَمَن اَولی ستَت

    که تویی در شک، یقینی نیستت

    مولوی، مثنوی معنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۱۵ و ۴۱۱۶

     

    مال و تن یعنی همانیدگیها مانند برف هستند که باید بوسیله فنا بریزند و خداوند خریدار آنهاست.

    اشاره به آیه الله اشتری: خداوند تمام همانیدگیهای ما را به بهای بهشت خریده است.

    مولانا همانیدگیها را به برف تشبیه می‌کند، چون همانیدگیها سرد هستند و درد تولید می‌کنند و علی الاصول ذهن جای سرماست، جای درد و ارتعاش پایین است. می‌گوید این برفهای همانیدگی به این علت از نظر بها و ارزش به نظر ما بالاترند، که ما شک داریم و یقین نداریم.

    مولانا توضیح می‌دهد که فکر پایین تر از علم است و علم پایین تر از یقین است و یقین پایین تر از عین است و ما باید این مراحل را طی کنیم تا بتوانیم از همانیدگیها جدا شویم.

    یادگیری ذهنی این مطالب و این ابیات، مربوط به علم است و تکرار این ابیات کم کم یقین را در ما بوجود می‌آورد.

     

    وین عجب ظنّ است در تو ای مهین

    که نمی‌پَرَّد به بوستان یقین

     

    هر گمان تشنه یقین است ای پسر

    می‌زند اندر تزاید بال و پر

    مولوی، مثنوی معنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۱۷ و ۴۱۱۸

     

    می‌گوید چه من ذهنی خطرناک و مضری داری، این گمان تو چه گمانی است که که هیچ وقت به بوستان یقین نمی‌پرد.

     من ذهنی فضای شک و تقلید است و اگر از دیگران تقلید نکنیم، قسمتی از من ذهنی فلج می‌شود. تقلید یعنی بدون تحقیق و بررسی، انسان فکر و عمل دیگران را مال خودش کند.

    ما شک داریم و مطمئن نیستیم که با دادن من ذهنی و زنده شدن به زندگی، زندگی مان بهتر می‌شود.

    اما هر من ذهنی که پر از شک است، در اصل تشنه یقین است مانند تشنه ای که آب می‌خواهد. تکرار ابیات، این علم را در ما مستقر می‌کند و ما را به یقین می‌رساند.

     

    از گمان و از یقین بالاترم

    وز ملامت بر نمی‌گردد سَرَم

     

    چون دهانم خورد از حَلوای او

    چشم روشن گشتم و بینایِ او

     

    پا نَهَم گستاخ، چون خانه روم

    پا نلرزانم، نه کورانه روم

    مولوی، مثنوی معنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۲۶ تا ۴۱۲۸

     

    حال این شخص که می‌خواهد به مسجد مهمان کش برود، می‌گوید: من با ملامت مردم، عقیده ام را عوض نمی‌کنم، چون حَلوای او را خورده ام و چشمانم روشن شده و بینای او شده ام.

    وقتی ما حقیقتا فضاگشایی عمیق و گسترده ای می‌کنیم و حلوای او را می‌خوریم، از گمان و یقین بالاتر می‌رویم، چون از جنس خود زندگی می‌شویم، در این صورت با ملامت مردم عقیده مان عوض نمی‌شود.

    حلوای او به صورت شادی بی سبب، در ما خودش را نشان می‌دهد و چشمان ما روشن می‌شود و از طریق او می‌بینیم

    و این بار وقتی به سوی خانه یعنی فضای یکتایی می‌روم، گستاخ قدم بر می‌دارم، دیگر ترسی ندارم، الان فهمیده ام که این ذهن خانه من نبوده، خانه من فضای یکتایی است، جایی که خداست و باید با او يکی شوم. حالا دیگر پایم نمی‌لرزد و مانند آدمهای نابینا راه نمی‌روم، چون هر لحظه فضا را باز می‌کنم و دید معنوی دارم.

     

    مولانا در ادامه طبیعت را مثال می‌زند و می‌گوید به طبیعت نگاه کنید و ببینید که شما هم یکی از اقلام طبیعت هستید منتهی بسیار بالاتر. می‌گوید آن کسی که گل را باز می‌کند و سرو را راست می‌کند و به نسرین و گل و نرگس زیبایی می‌دهد، همان نیرو با حکم کن فکان، شما را هم شکوفا می‌کند.

     

    آنچه گل را گفت حق، خندانش کرد

    با دلِ من گفت و، صد چندانش کرد

     

    آنچه زد بر سَرو و قَدّش راست کرد

    وآنچه از وی نرگس و نسرین بخورد

    مولوی، مثنوی معنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۲۹ و ۴۱۳۰

     

    چون در زرّادخانه باز شد

    غَمزهایِ چشم، تیر انداز شد

    مولوی، مثنوی معنوی، دفتر سوم، بیت 4134

     

    وقتی فضا را باز می‌کنید، فضاگشایی در اسلحه خانه خدا را باز می‌کند و آن موقع غمزه های چشم تیر انداز می‌شود و مرتب انرژی زنده کننده به جان شما می‌زند.

     

    هر که از خورشید باشد پشت گرم

    سخت رو باشد، نه بیم او را، نه شرم

     

    هر پیمبر سخت رو بُد در جهان

    یکسواره کوفت بر جیشِ جهان

    مولوی، مثنوی معنوی، دفتر سوم، بیت 4139 و 4141

     

    می‌گوید پشت من خداوند است و کسی که خداوند پشت اوست، چگونه جلو نرود؟

    کسی که فضا را باز می‌کند و پشتش به فضای گشوده شده گرم است، سخت روست، نه ترس دارد و نه شرم، و کسی نمی‌تواند او را از راهش برگرداند.

    هر پیغمبری سخت رو بوده و تعهدش را نشکسته و یک تنه بر لشگر جهان کوبیده.

     

    سنگ باشد سخت رو و چشم شوخ

    او نترسد از جهان پر کلوخ

     

    کان کلوخ از خشت زن یک لخت شد

    سنگ از صُنع خدایی، سخت شد

    مولوی، مثنوی معنوی، دفتر سوم، بیت 4143 و 4144

     

    می‌گوید سنگ که نماد حضور و فضای گشوده شده است، سخت روست و از کلوخ که نماد من ذهنی است، نمی‌ترسد.

    کلوخ بوسیله انسان خشت می‌شود، اما سنگ بوسیله خدا، بنابراین وقتی فضا را باز می‌کنیم، فضای گشوده شده، سنگ است و چیز محکم و خدایی است، اما من ذهنی که ساخته دست ماست، این بافت ذهنی، کلوخ است و دائم در حال تغییر و فروریزش است.

     

    گوسفندان گر برون اند از حساب

    ز انبُهیشان کی بترسد آن قصاب؟

     

    از رمه چوپان نترسد در نبرد

    لیکشان حافظ بود از گرم و سرد

     

    گر زند بانگی ز قهر،  او بر رمه

    دان ز مهرست آن، که دارد بر همه

    مولوی، مثنوی معنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۴۵، ۴۱۴۸، ۴۱۴۸

     

    همه ما چوپان هستیم و همه مسئول رمه خود هستیم، ما مسئول اداره خودمان هستیم و به درجه حضورمان مسئول کمک رساندن و ساعی بودن به دیگران.

    چوپان از انبوهی رمه نمی‌ترسد، ولی حفظشان می‌کند و اگر چوپان بانگی بر رمه بزند، این قهر او به خاطر مهرش است، قهر و لطف زندگی هم هر دو از مهر زندگیست.

     

    من تو را غمگین و گریان، زآن کنم

    تا کِت از چشمِ بَدان، پنهان کنم

    مولوی، مثنوی معنوی، دفتر سوم، بیت 4150

     

    حال این سخنان از زبان زندگیست به ما:

    می‌گوید من تو را به این دلیل غمگین و گریان می‌کنم که از چشم من های ذهنی و بدان پنهان کنم. من همانیدگیها را از تو می‌گیرم و تو را به یک وضع خاصی دچار می‌کنم، ممکن است ظاهرا تو در درد باشی، گریان باشی، ولی تو به ظاهر توجه نکن، دلت با من باشد و شاد باش.

     

    نه تو صیّادی و جویایِ منی؟

    بنده و افکنده رایِ منی؟

     

    چاره می‌جوید پیِ من، دردِ تو

    می‌شنودم دوش، آهِ سردِ تو

     

    من توانم هم که بی این انتظار

    ره دهم، بنمایمت راه گذار

     

    تا از این گردابِ دَوران، وارهی

    بر سر گنج وصالم پا نهی

    مولوی، مثنوی معنوی، دفتر سوم، بیت 4152 و 4154 تا 4156

     

    زندگی می‌گوید درد درونی تو دنبال من است و در جستجوی تدبیر و چاره اندیشی است و من آه سرد تو را، هر لحظه می‌شنوم، من می‌توانم تو را به خودم برسانم و این انتظار را تمام کنم، فقط تو باید تسلیم باشی و لحظه به لحظه فضاگشایی کنی، بدون انتظار زیاد، بدون وقت تلف کردن در ذهن و کار افزایی، تا به من راه پیدا کنی و از این گرداب ذهن و جهنم من ذهنی رها شوی و به گنج حضور و وصال خداوند پا بنهی.

     

    لیک شیرینی و لذّتِ مَقر

    هست بر اندازه رنج سفر

     

    آنگه از شهر و ز خویشان بر خوری

    کز غریبی رنج و محنت ها بَری

    مولوی، مثنوی معنوی، دفتر سوم، بیت 4157 و 4158

     

     لیکن شیرینی و لذت مقصد و مستقر شدن در این لحظه به اندازه رنج سفر است و هر کس در این سفر رنج بیشتری برده باشد، بیشتر قدر استقرار در این لحظه را می‌داند.

    زمانی از شهر و دیار و خویشان معنویت لذّت می‌بری که مدتی را در غربت و رنج دوری از وطن به سر برده باشی.

     

    با تشکر و احترام

    پروین از استان مرکزی

     

    فایل متن «حکایت مسجد مهمان کش از دفتر سوم» - خانم پروین از مرکزی

    تفسیر غزل ۱۹۴۸ از برنامه ۶۱۱ - آقای علی از تهران



    فایل صوتی «تفسیر غزل ۱۹۴۸ از برنامه ۶۱۱» - آقای علی از تهران


        


    بنام خدا و با عرض سلام خدمت جناب مولانا آقای شهبازی و همه دوستان

     

    غزل برنامه ۶١١ گنج حضور

     

     

    بانگ آید هر زمانی زین رواقِ آبگون

    آیتِ اِنّا بَنَیْنَاهَا وَ اِنّا مُوسِعُون

    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ١٩۴٨

     

    اگر ما اتفاق این لحظه، را بپذیریم و دست خدا را پشت هر اتفاق و وضعیتی ببینیم و از ستیزه و مقاومت پرهیز کنیم، قضا و کن فکان با کار کردن و رفت و برگشت هایش مثل موجی ما را از وابستگی ها و چیزهایی که به آنها چسبیده ایم پاک می‌کند تا به فضای یکتایی وصل شویم و صدای زندگی و خدا را بشنویم، و این مستلزم صبر، پرهیز، شکر، عذرخواهی و برگشت به این لحظه است.

     

     

    که شْنود این بانگ را بی‌گوش ظاهر دم به دم؟

    تایِبُونَ الْعَابِدُونَ الْحَامِدُونَ السَّایِحُون

    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ١٩۴٨

     

    ما باید با گوش درون صدای خرد کل و پیغام الهی را دریافت کنیم، یعنی در فضای سکوت، سکون، شکر، صبر، پذیرش بی چون و چرای اتفاقات بدون ترس ، یعنی وقتی که در حالت توبه و در این لحظه ابدی هستیم وقتی که به سمت چیزهای بیرونی و اجسام و افکار کشیده نمی‌شویم و یا اگر کمی رفتیم توبه میکنیم و به لحظه بر میگردیم و مرکز را خالی و سبک میکنیم(عدم‌) و این نکته را متوجه باشیم که از چیزی به چیز دیگر نرویم و از این همانیدگی به یکی دیگه پریدن یعنی زندانی ذهن بودن، یعنی کسی که هنوز در اجسام است، کسی که هنوز در خودنمایی و معنوی نمایی و دانشمند نمایی است، کسی که ترس از دست دادن، حرص و ولع، طمع و حسادت دارد، کسی که دیگران را کنترل و نصیحت می‌کند و یا غرق افکار و خواسته ها است و به دنبال اثبات خود به دیگران و توضیح و دفاع و توصیف است، اما کسی که صدای خرد کل را می‌شنود دیوار همه اینها را یک به یک خراب می کند، دیواری که مانعی بین ما و خدا است، دیواری که به درون بردیم و جای شادی بی سبب، سکوت، سکون و هر چیز الهی را با این دیوار پر کردیم.

     

    نردبان حاصل کنید از ذِی المَعارِجْ، بر روید

    تَعْرُجُ الرُّوحُ اِلَیْهِ وَ المَلایِک اَجْمَعُون

    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ١٩۴٨

     

    ما باید عروج کنیم و این امر با نردبانی که خداوند به هر کس می‌دهد انجام می‌شود، نردبانی که با صبر، پرهیز، شکر، توکل صد درصد و پذیرش بی چون و چرای اتفاقات ما را پله به پله بالا می‌برد، نردبانی که با بالا رفتن از هر پله سبک بارتر شده و همانیدگی های آفل و گذرا، شخصیت های کاذب و ساختگی، هویت ها، حسرت ها و هر چیزی را شناسایی کرده تا زندگی آنها را پاک کند و ما را از چاه ذهن بیرون بیاورد، ما بعد از ورود به جهان کم کم وارد این چاه شدیم تا جهان را بشناسیم و باید بر می‌گشتیم که این کار را نکردیم و طناب را رها کردیم و به ته چاه خواسته ها و همانیدگی ها سقوط کردیم و حالا باید تسلیم شویم تا نردبان به کمک ما بیاید، پس به کمک خداوند همانیدگی ها و آن چیزهایی که ما نیستیم را شناسایی و درد هشیارانه کشیدن برای انداختن را با شکر پذیرفته تا به اصل خود زنده شویم.

     

    کی تراشد نردبان چرخ نجار خیال؟

    ساخت معراجش یَدِ کُلٌّ اِلَیْنَا راجِعُون

    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ١٩۴٨

     

    توجه داشته باشیم ما نمی‌توانیم با ذهن نردبان بسازیم و آن را کپی کنیم و به دیگران هم بدهیم خیر، قانون قضا و کن فکان مارا شسته و به فضای یکتایی و شادی بی سبب می‌برد که مستلزم تسلیم، صبر و پرهیز ، و یادمان باشد که ما نردبان حتی برای خود نمی‌توانیم درست کنیم چه برسه برای دیگران و این کار یعنی دخالت در کار زندگی و بزرگ کردن من ذهنی خود و حتی گمراه کردن دیگری.

     

    تا تراشیده نگردی تو به تیشه صبر و شکر

    لا'یُلَقّاها فرو می خوان و اِلّا الصَّابِرُون

    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ١٩۴٨

     

    ما بعد از ورود به جهان در مرکز و به دور خود خیلی چیزها را می‌چسبانیم و از آنها زندگی می‌خواهیم و آنها را هویت می‌دانیم و خود اصیل را فراموش می‌کنیم که از جنس خدا هستیم،

     

    حال برای برگشت و انداختن همانیدگی ها و وابستگی‌ها، دردهای ما شروع می‌شود زیرا که تیشه خداوند کار می‌کند تا آنها را جدا کند و اگر ما از این امر آگاه شویم درد جدا شدن از آنها را هشیارانه و با رضایت قبول میکنیم و مقاومت و قضاوت را رها میکنیم، برای مثال اگر کسی در جمع و یا هر جا ما را تحویل نگرفت وقتی به ما بر می‌خورد می‌دانیم که این برخوردن و درد برای من ذهنی و من کاذب است و تحویل گرفته شدن و گرفته نشدن برای ما که در راه پیوستن به یکتایی هستیم بی اهمیت شده و این اتفاق را که دست خدا پشت آن بوده را بی قید و شرط می پذیریم، و یا اگر من ذهنی در حضور کسی و جمعی می خواهد حرافی، سخنرانی، نصیحت، راهنمایی و خودنمایی و جلب توجه کند با درد هشیارانه صبر و پرهیز میکنیم تا این میل و هوس و حرص و طمع شسته شود و مرکز ساکت و ساکن شود و به طور کلی هر چیزی که ما نیستیم وقتی شناسایی کنیم خداوند از ما جدایش می کند.

     

    بنگر این تیشه به دست کیست، خوش تسلیم شو

    چون گره مستیز با تیشه که نَحْنُ الغالبُون

    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ١٩۴٨

     

    خداوند با قضا و کن فکان و اتفاقات به من های ما تیشه می‌زند تا ما را از دست آنها نجات دهد تا بیشتر از این در آنها فرو نرویم و اگر ما زور بزنیم و این گره را کور تر کنیم باز کردنش با دندان و درد بیشتر کشیدن است، باید ببینیم که چیزهای این جهانی و اتفاقات بازی و گذرا و آفل هستند و حقیقت وجودی و اصیل، یکی بودن ما با خدا است، باید ببینیم که فکر و تدبیر و میدانم و دانشمندی من ذهنی جز هویت کاذب و درد زا چیزی نداشته و ندارد، خواسته ها، کنترل ها، حسادت ها، حرص زدن‌ها، نصیحت کردن ها، ترس از دست دادن ها همه و همه گره را سخت تر کردند و تنها خرد زندگی و توکل ما به او بدون ترس است که در نظم خدایی قرار میگیریم و البته باید درد هشیارانه را با رضایت قبول کنیم تا گره ها باز شوند.

     

    پایه‌ای چند ار برآیی، باشی اَصْحَابُ الیَمین

    ور رسی بر بام خود، اَلسَّابِقُونَ اَلسَّابِقُون

    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ١٩۴٨

     

    ما باید برای رسیدن به اصل اول و یکتایی و شادی بی سبب باید با زندگی موازی شویم و از جنس یاران اصیل باشیم و این مسیر یعنی هر لحظه، نه اینکه اگر به درجاتی زنده شدیم رها کنیم و دوباره جهان ما را به خود بکشد و جذب کند، بلکه آنقدر در مسیر یاران راستین زندگی باشیم و بالا رویم تا جهان و زمین ما را به خود جذب نکند و جاذبه چیزهای این جهانی روی ما اثر نکند و در این صورت به بام خود می‌رسیم که همان فضای بی‌نهایت و یکتایی است و باز هم مستلزم صبر، شکر، پرهیز، تکرار، تعهد و مداومت است، مستلزم نترسیدن و توکل صد در صد به خدا است، حتی اگر ذهن و من های ذهنی می گویند بجنگ حق با توست دفاع کن، توضیح بده وگرنه از دست می‌دهی و غیره، ما در فضای صبر و سکوت پیغام را دریافت می کنیم و من ذهنی را کوچک میکنیم زیرا هر چقدر هم که منطق من ذهنی بگوید می‌داند، زندگی صلاح پشت اتفاق را برای ما می‌گوید، یعنی ضرر مالی ضرر نیست، از دست دادن چیزی و یا نرسیدن به چیزی ضرر نیست، ضرر یعنی مرکز همانیده و خالی از خدا، پس کسی که صبر می‌کند و توضیح، دفاع، خودنمایی، حرص، تنفر، کنترل و هر چیزی که از جنس خدا نیست را شناسایی می کند یعنی سبقت گیرنده برای زنده شدن به اصل اول، و البته این به این معنی نیست که در غار رویم و از دنیا فرار کنیم بلکه یعنی در دنیا ولی جدا از دنیا و به چیزی نچسبیدن و آزادی یعنی نچسبیدن و از بیرون زندگی نخواستن، توقع نداشتن، به دیگران کاری نداشتن و نگران اوضاع خود و دیگران نبودن و هدایت خود و دیگران را به خرد کل و خدا سپردن.

     

     

    گر ز صوفی خانه گردونی، ای صوفی برآ

    واندرآ اندر صف اِنَّا لَنَحْنُ الصَّافُّون

    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ١٩۴٨

     

    کسی که فکر میکنه صوفی است و لاف می‌زند و از پرهیز های خود تعریف می کند و با تصاویر معنوی زندگی می کند و این تصاویر را برای دیگران تعریف می کند و به رخ می کشد یعنی تبلیغ خود می کند باید بداند در ذهن است‌ ، پس متوجه این باشیم و وقتی شناسایی کردیم صبر و پرهیز را به کار بندیم و با کشیدن درد هشیارانه از خودنمایی بگذریم و این درد کمی بعد تمام می شود مثلا امتحان کنیم و در جمعی که من ذهنی می خواهد خود نمایی کند، میل و هوسی که می‌خواهد حرف بزند را خاموش کنیم و بعد می‌بینیم که به جای آن به حضور ما اضافه می‌شود و من ذهنی کوچک می‌شود، من ذهنی ذهنی و من ذهنی دیگران سکوت نمی‌کند زیرا شادی بی سبب را تجربه نکردند و از آن بی خبرند.

     

    ور فقیری، کوس تَمَّ الفَقْرُ فَهْوَ الله بزن

    ور فقیهی، پاک باش از اِنَّهُمْ لَا یَفْقَهُون

    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ١٩۴٨

     

    آیا فکر میکنی معنوی هستی ولی همش برای خود دعا میکنی و به جای تغییر و از جنس خدا شدن دست گدایی برای خود و دیگران دراز میکنی؟ پس این یعنی از معنویت ذهنی به دنبال پله درست کردن هستی برای چسبیدن به جهان، یا کسانی که به دنبال تغییر دیگران ، نصیحت، سخنرانی ، و راهنمایی می کنند و توقع دارند دیگران مثل او باشند، باید اول خودشان و باز هم خودشان و باز هم خودشان پاک شوند و تصاویر و من های خود را شناسایی کنند،

    و وقتی دیدیم که نمی‌دانیم و فقط خدا می داند و ایده و اظهار نظر نداریم و یا کنترل و نگرانی نداریم و دانش و فرمول ها را تبلیغ نمی‌کنیم و محدود به آنها نیستیم، یعنی در راه شکر، صبر و نمی‌دانم و توکل صد در صد هستیم و خرد زندگی در ما ریخته می شود و حل مسائل از آنجا انجام می شود.

     

    گر چو نونی در رکوع و چون قلم اندر سجود

    پس تو چون نون و قلم پیوند با مَایَسْطُرُون

    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ١٩۴٨

     

    وقتی شروع به انداختن ستیزه، واکنش، مقاومت، خشم، نفرت، کینه، ترس از آینده، حسرت و ملامت گذشته می‌کنیم، ما کم کم کوچک می شویم و به رکوع و سجده می رویم و از هیچ اتفاقی حتی مرگ نمی‌رسیم چه برسه از جدایی ها و از دست دادن ها و نرسیدن ها و نداشتن ها، زیرا که عمق پیدا کردیم و با خداوند در حال پیوند و یکی شدنیم، و این پیوند یعنی نوشتن زندگی از طریق خداوند و خرد کل.

     

    چشمِ شوخِ سَوْفَ یُبْصِر باش پیش از یُبْصِرُون

    چو مُداهن نرم ساری چیست؟، پیش یُدْهِنُون

    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ١٩۴٨

     

    ما برای زنده شدن به شادی بی سبب به این دنیا آمدیم، هشیار شدن از اصل خود باعث میشه من های ذهنی و چیزهای این جهان ما را ندزدند و روی ما اثر نگذارند و ما را از خدا جدا نکنند و بعد از هشیاری از این امر دیگر شل نگیریم و به طرف هر چیزی جذب نشویم حتی چیزی کوچک، حتی اظهار نظری کوچک، حتی نصیحتی کوچک، حتی حرص و طمعی کوچک و یا بحثی کوچک، و با مداومت و تعهد و کشیدن درد هشیارانه توٱم با شکر و رضایت، امیال و خواسته های من ذهنی و انقباض و دید تقلیدی را به انبساط و عدم و دید خرد کل تبدیل کنیم و بدانیم اصل ما عدم و جای ما فضای بی نهایت و ابدی خداوند است.

     

    چون درخت سدره بیخ آور، شو از لَا رَیْبَ فیه

    تا نلرزد شاخ و برگت از دمِ رَیْبُ المَنُون

    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ١٩۴٨

     

    ما وقتی ریشه و عمق بی نهایت را پیدا کنیم دیگر شک و تردید و ترسی نمی‌ماند دیگر کم بینی، روا نداشتن، حرص، ولع، طمع، حسادت، عجله، حس نقص، تنفر و ملامت دیگران و خود و یا خود نمایی، معنوی نمایی، تبلیغ و توصیف خود و باورها و کنترل دیگران باقی نمی‌ماند، دیگر ترس از قلم خداوند و حوادث ناگوار وجود ندارد زیرا دست خدا و زندگی نمایان شده و ما با تسلیم، صبر، پرهیز، پذیرش بی چون و چرای اتفاقات و کشیدن درد هشیارانه خود را به خدا سپردیم و توکل صد در صد را در خود زنده کردیم و روز به روز شادی بی سبب ما بیشتر و من ذهنی، هویت ها و توصیف های کاذب ما کوچک و ناپدید می‌شوند.

     

    بنگر آن باغ سیه گشته ز طَافَ طَایِفٌ

    مکر ایشان باغ ایشان سوخته هُمْ نَایِمُون

    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ١٩۴٨

     

    حال هشیار باشیم، کسانی که به جای تسلیم و یکی شدن با زندگی و خدا به جهان، جسم و اتفاقات چسبیدند و از اینها زندگی می‌خواهند و با اتفاقات و وضعیت و دیگران سر ستیز دارند و از کار زندگی ایراد می گیرند زیرا که فکر می کنند می‌دانند و خدا نمی‌داند، خود را پر از درد می کنند و از ریخته شدن نیرو، عقل، هدایت و حس امنیت و شادی بی سبب به مرکز خود جلو گیری می کنند و این امر انسان را می سوزاند و سیاه می کند، و خدا کند روزی و لحظه ای با اتفاق و یا بلایی از جانب خدا و یا هر طوری که زندگی صلاح می داند آنها بیدار شوند.

     

    با سپاس از همه دوستان

    علی از تهران

    فایل متن «تفسیر غزل ۱۹۴۸ از برنامه ۶۱۱» - آقای علی از تهران

    تکرار ابیات مولانا و طلب زنده شدن به زندگی - خانم ‌دیبا از کرج



    فایل صوتی «تکرار ابیات مولانا و طلب زنده شدن به زندگی» - خانم ‌دیبا از کرج


        


    به نام خدا

     

    با تکرار ابیات مولانا و طلب زنده شدن به زندگی از شیر مردانی چون مولانا کمک بگیریم، این بزرگان رنج مظلومانۀ بشر را شناختند و گنج خِردشان را که داروی شفابخش زندگی ماست برای ما به یادگار گذاشتند.

     

    اژدهایی خرس را در می کشید

    شیرمردی رفت و فریادش رسید

    دفتر دوم مثنوی، بیت ۱۹۳۲

     

    اژدها من های ذهنی بزرگ هستند که من ذهنی ما را چون خرسی می بلعند، وقتی ما در گرو تقلید و ترس و نگرانی و شک و خود کم بینی و حسادت و مقایسه هستیم یعنی تو دهن اژدها و من های ذهنی جمع هستیم و شیرمردانی چون مولانا به فریادمان می رسند.

     

    شیرمردانند در عالم مدد

    آن زمان که افغان مظلومان رسد

    دفتر دوم مثنوی، بیت ۱۹۳۳

     

    در عالم شیرمردانی که به خدا زنده شده اند به فریاد انسانهایی که در من ذهنی اسیرند و مظلومانه درد می کشند، می رسد.

     

    بانگ مظلومان ز هر جا بشنوند

    آن طرف چون رحمت حق می دوند

    دفتر دوم مثنوی، بیت ۱۹۳۴

     

    صدای درد بشر که هوشیاری اش اسیر همانیدگیهاست از هر طرفی شنیده می شود و لطف و رحمت حق از طریق این شیرمردان و بزرگان به فریاد ما می رسد.

     

    آن ستونهای خللهای جهان

    آن طبیبان مرض های نهان

    دفتر دوم مثنوی، بیت ۱۹۳۵

     

    خرد بزرگان همچون ستونهای کائنات هستند که می توانیم به خردشان تکیه کنیم و با تعهد و تکرار و مداومت خودمان را تغییر دهیم و مرض های من ذهنی که در ما نهان است درمان کنیم.

     

    محض مهر و داوری و رحمتند

    همچو حق بی علت و بی رشوتند

    دفتر دوم مثنوی، بیت ۱۹۳۶

     

    با تکرار ابیات مولانا به محبت و عدالت و عنایت خدا وصل می شویم، این بزرگان ما بدون هیچ دلیل ذهنی و هیچ منتی، این گنج خرد را برای ما بجا گذاشتند تا چه کسی لایق این گنج باشد؟

     

    مهربانی شد شکار شیر مرد

    در جهان دارو نجوید غیر درد

    دفتر دوم مثنوی، بیت ۱۹۳۸

     

    شیرمردان و انسانهای زنده به حضور فقط به شکار عشق و مهربانی می روند و به کسانی کمک می کنند که درد دارند و دنبال دارو هستند، این بزرگان طبیبان روح هستند.

     

    هر کجا دردی دوا آنجا رود

    هر کجا پستی ست آب آنجا دود

    دفتر دوم مثنوی، بیت ۱۹۳۹

     

    اگر تسلیم شویم و بگوییم خدایا من درد دارم، در این خضوع و بندگی دوا هم می آید، مثل اینکه هر کجا که گود است آب به آن پستی می رود.

     

    آب رحمت بایدت رو پست شو

    وانگهان خور خمر رحمت مست شو

    دفتر دوم مثنوی، بیت ۱۹۴۰

     

    اگر آب رحمت و دوا می خواهی من ذهنی ات را پست و کوچک کن، ناگهان دم ایزدی چون شرابی تو را مست زندگی می کند.

     

    رحمت اندر رحمت آمد تا به سر

    بر یکی رحمت فروما ای پسر

    دفتر دوم مثنوی، بیت ۱۹۴۱

     

    با تسلیم و فضاگشایی رحمت بی نهایت خدا به ما جاری می شود، ای پسر، یعنی هر کسی، فضا را نبند و به یک رحمت قانع نشو.

     

    چرخ را در زیر پای آر ای شجاع

    بشنو از فوق فلک بانگ سماع

    دفتر دوم مثنوی، بیت ۱۹۴۲

     

    فضاگشایی کن ای پسر شجاع تا ببینی همه چیز این چرخ کبود را می توانی به زیر پای هوشیاریت بیاوری و آواز زندگی را بر فراز آسمانها بشنوی.

     

    پنبۀ وسواس بیرون کن ز گوش

    تا به گوش ات آید از گردون خروش

    دفتر دوم مثنوی، بیت ۱۹۴۳

     

    اگر پنبۀ وسوسه های من ذهنی را که ما را به قضاوت وادار می کند از گوشمان بیرون بیاوریم، صدای سکوت زندگی را که بهترین آواز زندگی ست می شنویم.

     

    پاک کن دو چشم را از موی عیب

    تا ببینی باغ و سروستان غیب

    دفتر دوم مثنوی، بیت ۱۹۴۴

     

    اگر چشمهایت را که از موی عیب بینی پر شده است، بشویی، باغ و سروستان فضای عدم را می بینی.

     

    دفع کن از مغز و از بینی زکام

    تا که ریح اللّه در آید در مشام

    دفتر دوم مثنوی، بیت ۱۹۴۵

     

    مغز و بینی ما دچار زکام همانیدگیها شده، اگر این زکام را با خاموشی و فضاگشایی درمان کنیم، عطر خدا به مشام جان ما می رسد.

     

    هیچ مگذار از تب و صفرا اثر

    تا بیابی از جهان طعم شِکر

    دفتر دوم مثنوی، بیت ۱۹۴۶

     

    تب و صفرا هیجانات مخرب من ذهنی مثل خشم و ترس است، هیچ اثری از این هیجانات در خودمان نگذاریم تا طعم شیرینی و شکر زندگی را بچشیم.

     

    داروی مردی کن و عِنّین مپوی

    تا برون آیند صد گون خوبروی

    دفتر دوم مثنوی، بیت ۱۹۴۷

     

    عِنّین بیماری ناتوانی جنسی است، مولانا می گوید: برو دنبال داروی عِنین زیرا که تا من ذهنی داریم ما هم ناتوانیم که با زندگی عشقبازی کنیم، مثل مردی که زن های زیبا را می بیند و فرار می کند، ما هم اگر این ناتوانی را در خود درمان کنیم، فضا گشوده می شود و با زیبایی های زندگی عشق ورزی می کنیم.

     

    کندۀ تن را ز پای جان بکن

    تا کند جولان به گِرد انجمن

    دفتر دوم مثنوی، بیت ۱۹۴۸

     

    کُندۀ تن وزنۀ سنگین بار همانیدگیهاست که به پای هوشیاری مان بسته ایم و نمی توانیم در مجلس دنیا آزادانه جولان کنیم و بچرخیم.

     

    غُلّ بُخل از دست و گردن دور کن

    بخت نو دریاب در چرخ کَهن

    دفتر دوم مثنوی، بیت ۱۹۴۹

     

    زنجیر تنگ نظری، کمیابی اندیشی، خساست را از دست و گردن من ذهنی ات دور کن، باز کن تا به کوثر و فراوانی زندگی دست پیدا کنی.

     

    وَر نمی تابی به کعبۀ لطف پَر

    عرضه کن بیچارگی بر چاره گر

    دفتر دوم مثنوی، بیت ۱۹۵۰

     

     

    اگر نمی توانی به دور کعبۀ لطف خدا که مرکز عدم است طواف کنی و فضا را باز کنی، بیچارگی ات را به چاره ساز که خداست ببر و طلب کمک کن.

     

    زاری و گریه قوی سرمایه ای ست

    رحمت کلی قوی تر دایه ای ست

    دفتر دوم مثنوی، بیت ۱۹۵۱

     

    زاری و نیاز و بندگی به درگاه خدا بهترین سرمایه و تنها اعتبار ماست و رحمت خدا مثل مادری مهربان برای ما کافی است.

     

    دایه و مادر بهانه جو بوَد

    تا که کِی آن طفل او گریان شود

    دفتر دوم مثنوی، بیت ۱۹۵۲

     

    دایه یا مادر منتظر بهانه ای هستند که بچه گریه کند تا به او شیر بدهند.

     

    طفل حاجات شما را آفرید

    تا بنالید و شود شیرش پدید

    دفتر دوم مثنوی، بیت ۱۹۵۳

     

    ما هم مثل بچه ای که گریه می کند و شیر می خواهد، با دعا و زاری و کمک خواستن از خدا نرم می‌شویم، فضا را باز می کنیم و از پستان زندگی شیر می نوشیم.

     

    گفت اُدْعوالله بی زاری مباش

    تا بجوشد شیرهای مهرهاش

    دفتر دوم مثنوی، بیت ۱۹۵۴

     

    اُدْعوالّله یعنی خدا را زیاد یاد کنید یعنی تند تند فضا را باز کنید تا شیر مهر و عشق از پستان زندگی بجوشد و جان و چهار بُعد ما را سیراب کند.

     

    هوی هوی باد و شیرافشان ابر

    در غم ما اَند، یک ساعت تو صبر

    دفتر دوم مثنوی، بیت ۱۹۵۵

     

    هوی هوی باد یعنی نیروی کن فکان و شیرافشان ابر یعنی عنایت خدا، همه به دنبال انسانی ست که طلب دارد و با رضایت از اتفاق این لحظه فضا باز می کند و در همین لحظه که همیشه این لحظه است تنها غم زنده شدن به خدا را دارد و تسلیم می شود.

     

    با سپاس از برنامه گنج حضور و همیاران گرامی

    ‌دیبا از کرج

    فایل متن «تکرار ابیات مولانا و طلب زنده شدن به زندگی» - خانم ‌دیبا از کرج

    اشتباه - خانم یلدا از تهران



    فایل صوتی «اشتباه» - خانم یلدا از تهران


        


    من این هفته یک برگشت به گذشته شدیدی را تجربه کردم و کیفیت‌هایی که در من‌ذهنی داشتم خودش را نشان داد، یک‌دفعه آن یلدای سفت و منجمد که خودش را از همه آدم‌ها و حتی خدا جدا می‌بیند بالا آمد، خشم و نفرت برای نصف روز بر من غلبه کرد. در این نصف روز بی‌نیازی کاذب من‌ذهنی‌ام دوباره خودش را نشان داد، کبر وحشتناکی که برخاسته از خشم است دیدم. نمی‌دانم چه شد که فضا باز شد و من کم‌کم از نوری که از فضایِ گشوده‌شده آمد دیدم اوه چه ‌قدر پشت‌سرهم اشتباه کردم در این‌جا می‌خواهم تعدادی از این اشتباهات را به اشتراک بگذارم.

     

    ۱) ناظر قوی برای خنّاس نبودن:

    سوسمار من‌ذهنی از یک سوراخ بالا آمد و من ناظر نبودم، در نتیجه دردی که وارد شد سطح هشیاری من را پایین آورد.

     

    ۲) جدی گرفتن اتفاق:

    من رفتارهای مردم را که توهین و تحقیر تلقی می‌کردم جدی گرفتم. بنابراین اتفاق را جدی گرفتم و فضایِ اطراف اتفاق را شوخی گرفتم.

     

    یار در آخر زمان کرد طَرَب سازیی

    باطنِ او جِدِّ جِد، ظاهرِ او بازیی

    مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۳۰۱۳ - برنامه ۸۷۱

     

    خدا این لحظه طرب‌سازی می‌کند، قِمار می‌کند، این فرصت را پیش می‌آورد که شناسایی کنیم باطن یعنی باز کردن فضا مجدداً و یکی شدن با زندگی که همان عشق است، اصل است اما آن‌چه که ذهن نشان می‌دهد یعنی لباسی که خدا پوشیده مهم نیست.

     

    صلا رندان دگرباره، که آن شاهِ قمار آمد

    اگر تلبیسِ نو دارد، همانست او که پار آمد

    مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۵۸۸ - برنامه ۸۹۸

     

    درست است که وضعیت‌ها عوض می‌شوند اما پشت همۀ وضعیت‌ها و صورت‌ها و فرم‌هایی که ذهن نشان می‌دهد خود خدا است. درست است که وضعیت‌ها لحظه ‌به ‌لحظه عوض می‌شوند اما ساکن روان پشت اتفاق که همان جنس اصلی ما هم هست ثابت است و خدایی است که به‌ دنبالِ امتداد خودش است. منی که اتفاق را جدی گرفتم به خدا گفتم لباست عوض شد دیگر شما را به ‌جا نمی‌آورم.

     

    ۳) ندیدن مسبب:

    علت جدی گرفتن اتفاق و ندیدن شاهِ قِمار در لباس جدید این بود که من تمرکزم را روی دیگران و وضعیت‌ها گذاشتم و آن‌ها را دیدم اما از فضایِ اطراف اتفاق غافل شدم. یادم رفت که:

     

    از مسبِّب می‌رسد هر خیر و شر

    نیست اسباب و وسایط ای پدر

    مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۵۵۴ - برنامه ۸۹۸

     

    من فراموش کردم که هر خیری، هر شری، فارغ از تفسیر ذهن از زندگی می‌آید. زندگی اتفاقات را پیش می‌آورد که امتداد خودش را که در فرم گیر کرده آزاد کند اما من که سطح هشیاری‌ام پایین بود، سبب را دیدم و مسبب را ندیدم.

     

    باد را یا رَب نمودی، مِروَحِه پنهان مدار

    مِروَحِه دیدن چراغِ سینه‌ی پاکان شده

     

    هر که بیند او سبب، باشد یقین صورت پَرَست

    وآنکه بیند او مسبِّب نورِ معنی دان شده

    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره‌ی ۲۳۷۰ - برنامه ۸۷۵

     

    من باد را دیدم که من را برداشت کوبید زمین اما بادران را که درواقع فرستنده باد است ندیدم. باد کن‌فکان که جنباننده اصلی است وجود دارد و اتفاقات را این لحظه در راستای بیداری ما به ‌وجود می‌آورد و ما باید سینه‌مان را باز کنیم و راه بدهیم. برای این‌که بادبزن که قضا است خودش را نشان بدهد، باید من قضاوت نمی‌کردم و می‌گفتم نمی‌دانم. من با فضابندی عملاً گفتم خاطرجمع نیستم و مرکزم را دست زندگی نمی‌دهم کاری که پاکان نمی‌کنند. پاکان که نور معنی‌دان شده‌اند مسبب را می‌بینند اما کاری با سبب‌های ذهنی ندارند. منی که با سبب کار داشتم صورت‌پرست شدم، دردپرست شدم، باورپرست شدم. حرف‌های من‌ذهنی را درباره خودم و دیگران جدی گرفتم.

     

    ۴) گذاشتن نورافکن روی دیگران:

    این یکی دیگر من را برد ته چاه ذهن. همین‌که از مسبب غافل شدم نورافکنم رفت روی دیگران. باورهای شرطی‌شده‌ای مثل این‌که آدم‌ها بدند، فلان‌اند بالا آمد. من شروع کردم به قضاوت کردن رفتار دیگران و کلاً به بی‌راهه رفتم. گذاشتن تمرکز روی دیگران به‌نظرم مطلوب‌ترین حالت برای من‌ذهنی است چون خیلی راحت خودش قصر درمی‌رود، عیب خودش پوشیده می‌شود، دیگر مسئول نیست، می‌تواند دیگران را ملامت کند و در این حالت فکر پشت فکر بافته می‌شود.

     

    ۵) اندیشه زیبا نکردن:

    این واکنش شدید و خشم و کبر شدید من یک‌دفعه ایجاد نشد بلکه حاصل قضاوت‌های کوچولویی بود که من قبلش کرده بودم. من اندیشه نازیبا کرده بودم و در اتفاقات قبلی که زلزله‌های کوچک بودند فضا را باز نکرده بودم. بلکه رنجیده بودم و به دل گرفته بودم. جمع شدن این اندیشه‌های دردزا حالا باعث این واکنش شدید شد.

     

    اندیشه‌ات جایی رود وآنگه تو را آن‌جا کشد

    ز اندیشه بگذر چون قضا پیشانه شو پیشانه شو

    مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۲۱۳۱

     

    پیشانه شو یعنی به ‌جای این‌که از پشت عینک وضعیت این لحظه را ببینی، با زندگی یکی شو و با عینک وضعیت نبین تا وضعیت هم روی تو اثر نگذارد، برای این امر نباید دنبالِ اندیشه‌های همانیده راه بیفتی، نباید قضاوت‌های ذهن را جدی بگیری، آن‌ها را نادیده هم نباید بگیری. انکار ذهنی فضاگشایی نیست. چهبسا هنوز این قضاوت مانند سگی گرسنه آن‌جا است و منتظر است تا در موقعیت مناسب خودش را نشان دهد. چیزی که برای من اتفاق افتاد.

     

    ۶) بردن گندم به آسیاب دیگر:

    من اولش که حس کردم سمن‌زار رضا آشفته شده مثنوی خواندم و اتفاقاً کمی هم آرام شدم اما در آن لحظه که «لی مَعَ‌اللّه وقت» بود صبر نکردم.

     

    لی مَع‌َالله وقت بود آن دَم مرا

    لا یَسَعْ فیهِ نَبیٌّ مُجتَبی

    مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۹۶۰ - برنامه ۸۸۰

     

    آن لحظه، لحظه یکی شدن من با زندگی بود و هیچ پیامبر برگزیده و فرشته‌ای نباید می‌بود اما من از درد فرار کردم، در آن لحظه صبر نکردم و درد هشیارانه نکشیدم، به فکر پناه بردم، از این فکر به فکر دیگر پریدم حتی از این فاجعه‌بارتر این بود که به آسیاب‌های دیگر پناه بردم که جویشان جاری هم نبود.

     

    گَرت نَبْوَد شبی نوبت، مَبَر گندم ازین طاحون

    که بسیار آسیا بینی که نَبْوَد جویِ او جاری

    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره‌ی ۲۵۰۲ - برنامه ۸۸۶

     

    حضرت مولانا گفته بود اگر گندمت آرد نمی‌شود، اگر همانیدگی‌هایت تندتند نمی‌افتد، اگر دردها بالا می‌آیند گندمت را از این آسیاب نبر جای دیگر، اما من بردم و درد و سرمای آن من‌های ذهنی من را سردتر کرد و ارتعاشم را پایین‌تر آورد. در این جهان آسیاب‌های من‌ذهنی بسیار زیاد است که گندم را آرد که نمی‌کنند هیچ تازه درشت‌تر هم می‌کنند و من این را در این اتفاق دیدم که درد کوچولو وقتی با درد من‌های ذهنی دیگر تشدید کرد چقدر یک‌دفعه بزرگ‌تر شد و بی‌خود لحظه‌‌های یک روز من را که می‌توانست صرف کاری مفید شود، هدر کرد.

     

    ۷) ترسیدن از اولین سوزن:

    وقتی که فضا باز شد و زندگی همانیدگی با درد را به من نشان داد من یک لحظه شکه شدم. دیدم زندگی طلب چیزی را در من قرار داده بود و افتادن این درد در راستایِ برآورده شدن همان طلب است. اما من تا درد را دیدم طلبم را فراموش کردم و به غرغر افتادم. من مثل آن قزوینی برخورد کردم که با اولین سوزن دادم به آسمان رفت و شیر ژیانی که به ‌دنبالش بودم را فراموش کردم.

     

    تو از خواری همی‌نالی، نمی‌بینی عنایت‌ها

    مخواه از حق عنایت‌ها و یا کم کن شکایت‌ها

    مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۵۹ - برنامه ۷۷۳

     

    عنایت خدا این لحظه با «قضا و کن‌فکان» می‌آید، خدا به من گفت تو که با اولین درد، ناله می‌کنی، می‌پری، فضا را باز نمی‌کنی پس از من نخواه که همانیدگی‌ها را نشان دهم، ادعا نکن که شیرِ ژیانی اگر هم می‌خواهی پاک شوی پس این‌قدر با ذهنت در کار من اختلال ایجاد نکن، ذره‌ای نارضایتی شکایت است و عین جفا است. حالا که از من کمک خواستی فضا را باز کن و ببین که من دارم با دم زنده‌کننده‌ام تو را زنده می‌کنم. کم‌ترین توجه و عمل به ذهن شکایت و ناله است و تو را در خواری ذهن اسیر نگه می‌دارد.

     

    درنهایت هرچه‌قدر هم سخت می‌توانم رد پای پندار کمال را پشت دردم ببینم و حتی علت رنجیدن از دیگران هم به‌خاطرِ پندار کمالم می‌بینم که انتظار داشتم آدم‌ها این‌طوری رفتار کنند و آن‌طوری رفتار نکنند. زندگی این درد بیست‌، سی ساله را برای اولین بار به این وضوح به من نشان داد و من تنها می‌توانم در هشیاری‌ام نگه دارم و در مسائل مربوط ‌به این درد واکنش نشان ندهم تا کم‌کم بیفتد. این درد سال‌هاست که من را محدود کرده است، الآن نگه داشتن این درد من را حفظ نمی‌کند. اتفاقاً زندگی می‌گوید درد را رها کن من به تو کمک کنم، این درد به تو آسیب زده، تو را محدود کرده، تو را از اصل خودت که همان جنس من است دور کرده، فکر نکن درد از تو محافظت می‌کند یا بقای تو به آن وابسته است. فکر نکن در حضور این درد اختیار داری الآن اختیار تو در دست این درد است. چه لذتی بالاتر از این‌که زندگی این خشت سفت و دردزا را خرد کند و خودش را آزاد کند تا من با زندگی یکی شده و اختیارم را از ذهن و دردها پس بگیرم.

     

    خشتِ وجودِ مرا خُرد کُن ای غم، چو گَرد

    تا که کُنم همچو گَرد گِردِ سَوارم طواف

    مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۱۳۰۵ - برنامه ۸۶۰

     

    ای غم، ای دوست، ای خدا، این خشت سفت و جامد من‌ذهنی را پودر کن تا من هم با سوار یکی شده و بتازم و دیگر برنگردم به این گرد و خاک ذهنی که دردها و باورهای شرطی‌شده است توجه کنم.

     

    با تشکر

    یلدا از تهران

    فایل متن «اشتباه» - خانم یلدا از تهران

    نمی‌دانم - خانم یلدا از تهران



    فایل صوتی «نمی‌دانم» - خانم یلدا از تهران


        


    نمی‌دانم

     

    هم به بغداد رَسی، رویِ خلیفه بینی

    گر کُنی عزمِ سفر، در همدان نَستیزی

    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره‌ی ۲۸۶۲، برنامه ۸۴۵

     

    بغداد نماد فضایِ یکتایی، خلیفه نماد خدا و همدان نماد جای سرد یعنی من‌ذهنی است. ما باید از سرمایِ پر از درد ذهن به بغداد سفر کنیم اما در همه‌چیزدانی ذهن گیر کرده‌ایم، هر من‌ذهنی چون فکر می‌کند می‌داند، اتفاق این لحظه را جدی می‌گیرد، خدا را این لحظه در تلبیس جدید نمی‌شناسد بنابراین تسلیم هم نمی‌شود. کسی که فکر می‌کند همه‌چیز را می‌داند و با مجموعه باورها و دردها هم‌هویت است عزم سفر هم ندارد و خود را بی‌نیاز از زندگی می‌داند. این فرد موقع مسلمان شدن، یعنی تسلیم شدن به‌صورت من‌ذهنی بلند می‌شود، می‌گوید، من، من هم هستم.

     

    شاهدِ جان چو شهادت ز درون عرضه کند

    زود انگشت برآرَد خِرَدِ کافرِ من

    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره‌ی ۲۰۰۱، برنامه ۸۸۱

     

    زندگی این لحظه با لباس جدیدی که اتفاق این لحظه است نزد ما می‌آید و انتظار دارد ما عهد الست را به‌ جا آورده و شهادت دهیم که از جنس زندگی هستیم اما ما با خرد کافرمان، یا عقل محدودمان در‌مقابلِ زندگی می‌ایستیم و می‌گوییم چرا پارک ذهنی من را به‌هم زدی؟ من می‌دانستم نباید این اتفاق بیفتد و به‌جایش باید آن یکی اتفاق می‌افتاد. قلمِ زندگی می‌خواهد این لحظه درون و بیرون ما را بنویسد. حضرت مولانا از ما می‌پرسد مگر نمی‌خواهی به بغداد برسی؟ مگر نمی‌خواهی از این پیلۀ سرد و محدود ذهن بیرون بیایی؟ پس چرا با زندگی هم‌کاری نمی‌کنی؟

     

    قلم آن جا نَهَد دستش که کم بیند دَرو حرفی

    چرا از عشقِ تَصحیحش تو حرفی کم نمی‌گردی؟

    مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۲۵۰۰، برنامه ۸۸۵

     

     

    چرا از عشق تصحیحش یعنی او مرکزت را پاک کند و خردش را از تو جاری کند تو یک فکر از فکرهای مسلسل‌وارت کم نمی‌کنی؟ چرا نمی‌گویی نمی‌دانم؟ چرا هر لحظه به‌صورت خرد کافر بلند می‌شوی و در ‌مقابلِ زندگی می‌ایستی؟ چرا حرفی کم نمی‌گردیم؟ چون به دانش تقلیدیِ اکتسابیِ خودمان خیلی می‌نازیم. در طول عمر هرچه دیده و شنیده‌ایم در کیسه جمع کرده‌ایم و حول آن تنیده‌ایم و حس قدرت می‌کنیم. محض رضایِ خدا یک‌بار این کیسه را باز نمی‌کنیم ببینیم واقعاً چه می‌دانیم؟ آیا این چیزهایی که می‌دانیم را ما خلق کرده‌ایم؟ آیا این دانسته‌ها کمکی به ما کرده‌اند؟ حتی در زندگی مادی آیا بیشتر به ما سود رسانده‌اند یا ما را محدود کرده‌اند؟

     

     

    چون جَوالی بس گرانی می‌بَری

    زآن نباید کم، که در وی بنگری

     

    که چه داری در جَوال از تلخ و خَوش؟

    گر همی ارزد کشیدن را، بکَش

     

    ورنه خالی کن جوالت را ز سنگ

    باز خر خود را از این بیگار و ننگ

    مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، ابیات ۱۵۷۴ تا ۱۵۷۶، برنامه ۸۹۹

     

    وقتی کسی کیسۀ سنگینی را حمل می‌کند، باید درون کیسه را نگاه کند اگر چیز اضافی یا سنگ است خالی کند. این کیسه به این سنگینی را باز کنیم ببینیم چه چیزی واقعاً می‌دانیم؟ حضرت مولانا می‌گوید خودت را از این بیگار و ننگ رها کن. این ننگ است که ما آب آلوده و محدود ذهن را به چشمۀ بی‌نهایتی که این لحظه از فضای عدم جاری می‌شود ترجیح می‌دهیم. کسی که می‌گوید می‌دانم دانسته‌های محدودش را برتر و بهتر از خرد فضایِ گشوده‌شده می‌داند، کسی که می‌گوید می‌دانم به پیغام بینندگان بادقت گوش نمی‌دهد از آن‌ها یاد نمی‌گیرد فقط می‌خواهد خودش حرفش را بزند، کسی که می‌دانم دارد از دیگران و بزرگان کمک نمی‌گیرد، کسی که می‌دانم دارد سخنان آقای شهبازی و بزرگان را در راستای همانیدگی‌های خودش تفسیر و تأویل می‌کند، کسی که می‌دانم دارد دیگران را حبر و سنی و کنترل می‌کند خیلی وقت‌ها این کنترل ظاهر محبت‌گونه و خیرخواهانه دارد اما زیرش من می‌دانم، من می‌فهمم، من خیر تو را بهتر می‌دانم است، کسی که می‌دانم دارد در‌مقابلِ اتفاقِ این لحظه مقاومت و ستیزه دارد، کسی که می‌دانم دارد شنونده خوبی هم نیست منتظر است سریع حرف بزند و نشان بدهد چقدر می‌داند. کسی که می‌داند برای وضعیت‌های مختلف الگوهای هیجانی از پیش تعیین شده دارد مثلاً می‌گوید این‌جا باید بترسم، این‌جا باید عصبانی بشوم، چرا؟ چون همیشه این‌طوری بوده‌ام. ما نمی‌فهمیم که فکر این لحظه، پاسخی که این لحظه به محیط می‌دهیم، رفتار ما همه و همه باید این لحظه از فضایِ گشوده‌شده خلق شود. کسی که می‌گوید می‌دانم مفاهیم معنوی مثل صبر، شکر، فضاگشایی و... را هم به‌صورتِ مفهوم درمی‌آورد، من می‌دانم که باید فضا را باز کنم، من می‌دانم که باید صبر کنم. من می‌دانم یعنی چه؟ آن چیزی که می‌داند من‌ذهنی است، من‌ذهنی که صبر و شکر و فضاگشایی ندارد. پس وقتی می‌گوییم می‌دانم باید صبر داشته باشم یعنی داریم با ذهن حرف می‌زنیم و اتفاقاً اصلاً صبر هم نداریم.

     

    کسی که پیشرفت معنوی‌اش را با ذهن اندازه می‌گیرد می‌دانم دارد، کسی که پیشرفت معنوی‌اش را با دیگران مقایسه می‌کند و به حسادت، ناامیدی، حس خبط یا حس نقص می‌افتد می‌دانم دارد. کسی که با ذهن عجله می‌کند و می‌گوید چرا به حضور نمی‌رسم می‌دانم دارد. کسی که مول‌مول می‌کند، فضاگشایی را به تأخیر می‌اندازد، این لحظه تسلیم نمی‌شود می‌دانم دارد. کسی که با ذهن حضور یا من‌ذهنی دیگران را اندازه می‌گیرد می‌دانم دارد، کسی که با ذهن و مفاهیم ذهنی شناسایی می‌کند و خودش را شخم می‌زند می‌دانم دارد، همۀ این‌ها نشانه سر داشتن است. کسی که سر دارد، بیم یا ترس از دست دادن سر را دارد، می‌ترسد می‌دانم کاذبش را بیندازد.

     

    هرآنکه سَر بُوَدش بیمِ سَر هَمَش باشد

    حریفِ بیم نباشد هرآنکه شیرِ وَغاست

    مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۴۸۳، برنامه ۹۰۰

    وَغا: جنگ

     

    اما کسی که شیرِ وغا است، کسی که مزۀ خرد زندگی را چشیده، دیگر ترسی از انداختن این سرِ من‌ذهنی ندارد.

     

    از آفتابِ مشتعل هر دم ندا آید به دل

    تو شمعِ این سر را بهل، تا باز شمعت سرزند

     

    تو خدمتِ جانان کنی، سر را چرا پنهان کنی؟

    زر هر دمی خوشتر شود، از زخم کان زرگر زند

    مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۵۳۸، برنامه ۸۹۰

     

     

    این لحظه زندگی به ما می‌گوید سر من‌ذهنی را رها کن و خرد و برکت من را بگیر. طلا از ضربه‌های چکش زرگر باارزش‌تر می‌شود ما هم اگر با می‌دانم این لحظه در مقابلِ زندگی نایستیم با ضربه‌های زندگی باارزش‌تر می‌شویم، اصلاً خودِ او می‌شویم، بی‌نهایت می‌شویم.‌ ما وقتی فضا را باز می‌کنیم، فضایِ گشوده‌شده قوه تشخیص دارد، همانیدگی‌های ما را به ما نشان می‌دهد، نشان می‌دهد چه‌چیزی باید در ما عوض شود، نشان می‌دهد دیگرانی که اطراف ما هستند چقدر من‌ذهنی دارند و خیلی چیزهای دیگر را نشان می‌دهد فرق شناسایی با ذهن و می‌دانم ذهن با شناسایی ازطریقِ فضایِ گشوده‌شده انقباض یا انبساط است. در شناسایی با مرکز عدم هیجانی بالا نمی‌آید، روانی هست، منی وجود ندارد که بداند، شادی هست. اما در شناسایی با می‌دانم ذهن یک حس خودبرتربینی هست، درد هست، ملامت خود یا دیگران هست. کسی که با ذهن شناسایی می‌کند که همانیدگی دارد حقیقتاً نمی‌خواهد بیندازد چون ذهن نمی‌خواهد کیفیت‌هایش را از دست بدهد. در شناسایی و کار کردن با مرکز عدم تحیّر و نمی‌دانم عمیقی هست.

     

    ساعت از بی‌ساعتی آگاه نیست

    زآن کش آن‌سو جز تحیّر راه نیست

    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۰۷۶، برنامه ۸۹۳

     

    کسی که با ذهن کار می‌کند خودش را جسم می‌داند و با می‌دانم تغییر جسم‌ها را اندازه می‌گیرد، برای همین دچار انقباض می‌شود و در مقابلِ زندگی می‌ایستد، حال این فرد با کسی که فضا را باز می‌کند و از جنس زندگی می‌شود زمین تا آسمان فرق دارد.‌ کسی که فضا را باز می‌کند مانند درختان سرش را به ‌دست باد زندگی می‌دهد و خوش است، این لحظه با دید عدم می‌بیند و جز زیبایی چیزی نمی‌بیند. این لحظه زندگی در حال آزاد کردن خودش است و چه چیزی زیباتر از این؟

     

    خوشم ار سَر بداده‌ام چو درختان به باد من

    که به باغِ جمالِ تو نظرم باغبان شود

     

    چه عجب گر ز مَستیَت خَرِف و سرگران شوم؟

    چو درختی که میوه‌اش بپَزَد سرگران شود

    مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۹۶۵، برنامه ۸۶۲

     

    همان‌طور که درختان سرشان با باد حرکت می‌کند ما هم باید این سر من‌ذهنی را بیندازیم و بگذاریم سرمان با باد کن‌فکان حرکت کند، این باورها و الگوهای شرطی‌شده را بیندازیم، نترسیم از بی‌سر شدن اتفاقاً این آب کثیف را رها کنیم جوی شیرین و بی‌نهایت زندگی جاری می‌شود. با باغ جمال و زیبایی خدا ما هم نظرمان باغبان می‌شود، زیبایی و خرد می‌کاریم دیگر مراقب تن‌ها و من‌ذهنی خودمان و دیگران نیستیم. سپردن سر به باد زندگی اولش دشوار است، ما حس می‌کنیم کنترل دارد از دست ما خارج می‌شود، اما نترسیم، این فضایِ گشوده‌شده شعور دارد، تنها دوست ما، یار ما و حافظِ ما همین فضایِ گشوده‌شده است. اگر باور داریم من‌ذهنی دشمن قسم‌خورده ما است، اگر باور داریم برنامه‌ریزی شده که به‌سویِ نابودی برود، اگر شناسایی کرده‌ایم که عقلش هرچه بیشتر بهتر است و عقل درستی ندارد، اگر باور داریم تا به این‌جا به ما ضرر زده پس چرا از انداختن سر من‌ذهنی و می‌دانمش می‌ترسیم؟ شاید جا دارد صمیمانه‌تر و صادقانه‌تر بررسی کنیم ببینیم آیا ما تک‌تک این موارد را قبول داریم؟

    وقتی سر ما حقیقتاً از می ایزدی مست می‌شود ما دیگر نگران خرفت شدن نسبت ‌به ذهن و گفتن نمی‌دانم واقعی نیستیم. پس اگر هنوز می‌گوییم می‌دانم هنوز مست هم نشدیم. والسلام.

     

    یلدا از تهران

    فایل متن «نمی‌دانم» - خانم یلدا از تهران

    توکل - خانم خاطره از یزد



    فایل صوتی «توکل» - خانم خاطره از یزد


        


    با سلام و عرض ادب خدمت استاد خوبی ها آقای شهبازی عزیز.

     

    خدا را صد هزار مرتبه شکر می کنم به خاطر وجود این برنامه و مولانای جان و خودتان.

    اگر بخواهم از گذشته ام بگویم پر از پستی و بلندی هاست... اما می خواهم از اکنون بگویم.. از این لحظه که شادی و آرامش عشق خداوند و ایمان به لطف او به زندگیم آمده... دوستان گنج حضوری: من بارها سختی های زندگیم را به گردن دیگران انداختم و همه را مقصر کردم به جز خودم را.. اما از 10 ماه پیش که با این برنامه بی نظیر آشنا شدم کم کم شعر ها را گوش کردم.. با جان و دل کار کردم.. گاهی ایستادم و گاهی افتادم.. اما تسلیم من ذهنی نشدم.. هر وقت همسرم با من دعوا می کند فضا. را باز می کنم و سکوت مطلق... او هم دیگر فهمیده حنای من ذهنی دیگر رنگی ندارد... خدا لحظه به لحظه منتظر ما است.. بار ها از او طلب آگاهی کردم.. و او به من راه رانشان داده... این شعر را هر روز زمزمه می کنم...

     

    نیست کسبی از توکل خوبتر

    چیست از تسلیم خود محبوب‌تر

    مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۱۶

     

    نمی دانم خدا به من و دوست عزیزم چه لطف بزرگی کرد که ما را در این مسیر زیبا قرار داد...

    ای مهربانترین مهربانان.. ای بخشنده. ای لطیف... باز هم به کمکت نیازمندیم.... لطف خودت را شامل همه دوستان و من و دوست عزیزم کن...

    بارها به خودم می گویم.. خاطره مگر تو لیاقت زنده شدن نداری؟؟ خدا را دریاب و از او کمک بطلب... برای خوشبختی فرزندانت... برای آگاهی آنها و آگاهی خودت... خدا محافظ همه است.. اگر تو به او اعتماد کنی... قبلا خودم را لایق زنده شدن به خدا نمی دانستم... از خدا کمک خواستم.. فضا گشایی کردم و او شعر هایی از برنامه ها را جلوی چشمم آورد که هرگز حس حقارت و ضعف نکنم. چگونه می توانم از خدایی که این همه به فکر من است تشکر نکنم و اعتماد نکنم؟... خدایا شکرت

    دوستان گنج حضور ی. بسیار از متن های زیبایتان فیض می برم... ممنون... آقای شهبازی ممنون... به خدا می‌سپارمتون.

    مربوط به برنامه 898 گنج حضور.

     

    خانم خاطره از یزد

    فایل متن «توکل» - خانم خاطره از یزد

    عجله کردن با من ذهنی یک اشتباهِ تکراری - آقای حسام از مازندران



    فایل صوتی «عجله کردن با من ذهنی یک اشتباهِ تکراری» - آقای حسام از مازندران


        


    نکاتی از برنامه ۸۹۸

     

    عجله کردن با من ذهنی یک اشتباهِ تکراری:

     

    این که من با دانسته‌ها و تمامِ آنچه که به صورتِ ذهنی آموخته‌ام تا با اتفاقات روبرو شوم یک اشتباهِ پر هزینه است که من سالها دارم آن را تکرار می‌کنم.

     

    این کنترلِ شدیدی که من روی تمامیِ جوانب زندگی دارم و خود را عقلِ کل می‌دانم و چاره‌هایی که برای حلّ چالش‌ها می‌اندیشم باعثِ شدیدتر شدن پیچیدگیِ مشکل‌هایم شده است.

     

    روش‌های محدودِ ذهنیِ من غالباً تکراری‌ست که همه آنها را در گذشته به کار گرفته‌ام که یا به نتیجه مطلوب نرسیده است و یا باعث شده است که مسائل و موانعِ متعدّدی از دلِ اتفاقات برایم زاده شود.

     

    مولانا در برنامه ۸۹۸ به من گفت که باید به این ایمان برسم که زندگی اتفاقات را متناسب با نیازِ من برای تبدیل و تکامل می‌فرستد.

     

    معجزه زمانی رخ می‌دهد که من در مواجهه با اتفاق در ابتدا صبر کنم و با عجله کاری را انجام ندهم؛ این یعنی همان فضاگشایی، یعنی ایمان به زندگی که در این اتفاق خیری نهفته است.

     

    من نباید از تغییر و به هم خوردنِ پارکِ ذهنی بترسم.

     

    زندگی می‌خواهد با این اتفاق درسی برای رشد و هدایتم به من بیاموزد.

     

    اگر صبور باشم و به زندگی ایمان داشته باشم خودش در پسِ درس‌های معنویی که به من می‌آموزد وضعیت‌ها را هم با خِرَدی که تعلیم می‌کند سامان خواهد داد.

     

    با دیدِ ذهن هیچ چیز سر جای خودش نیست. من ذهنی در اتفاقات گم می‌شود و به دنبال دلیلی منطقی برای پدیده‌ها می‌گردد و استدلال می‌کند؛ برای مثال صد دانه گندم دارد که تمامِ تلاش خود را خواهد کرد تا آن را حفظ کند. حتّی اگر بتواند بی‌میل نیست که گندم‌های دیگران را هم از چنگشان در بیاورد و به گندم‌های خود اضافه کند.

     

    اما مولانا می‌گوید دیدِ عدم به زندگی ایمان دارد و عقلِ خدا را حاکم و محیطِ بر تمام هستی می‌داند؛ ایمان دارد که همه چیز سر جای خودش قرار دارد.

     

    دیده عدم بین می‌داند که زندگی هر لحظه در کار است و یک جاهایی باید صد دانه گندم را بدهی برود تا مزرعه حضورت پر رونق شود؛ باید دل از دانه‌ها بر کنی تا خوشه‌های برکت و ایمان به بار آورد.

     

    من در من ذهنی حتّی برای استفاده از امکاناتِ مادّی ترازو و آینه ندارم و بلد نیستم از نعمت‌های خدا درست استفاده کنم.

     

    برای مثال برای خانه ام فرش و قالی می‌خرم اما سالها روی آن را با روفرشی می‌پوشانم تا مبادا کهنه شود.

     

    کلّ شهر را می‌گردم تا مبلمانی را که دوست دارم خریداری کنم بعد مدّتها روی آن را با کاور می‌پوشانم و فقط روزِ مهمانی برای فخرفروشی از آنها پرده‌برداری می‌کنم آنهم با کلّی حرص و استرس که مبادا کودکِ مهمان روی آن چیزی بریزد.

     

    گوشیِ موبایلِ نو می‌خرم و فوراً زیر و روی آن را با قاب و گِلَس ساندویچ می‌کنم تا مبادا خطّ و خشی روی آن بیفتد.

     

    چه روزهایی به جای اینکه با لذّت از این چیزهای گذرا که ذاتشان کهنه شدن و فانی شدن است استفاده کنم بهترین لحظاتم را با مسئله و مانع گذراندم.

     

    من ذهنی با تغییر مشکل دارد، با رفتن مشکل دارد، با بازی مشکل دارد، می‌خواهد یک جا اینقدر بماند تا بگندد.

     

    مولانا در برنامه ۸۹۸ به من گفت که هزاران هم‌هویت شدگی این لحظه حضورِ مرا می‌دزدند چرا که هوشیاریِ خود را درونِ آنها سرمایه‌گذاری کرده‌ام.

     

    اگر من این لحظه از زندگی آگاه باشم خودش آنها را مشغول خواهد کرد تا فرصتی ایجاد کند که دوباره هوشیارانه با او یکی شوم.

     

    هر کسی که به دورِ من می‌چرخد به دنبال چیزی جسمی‌ست.

    یک چیزی از من می‌خواهد. در واقع من را نمی‌خواهد، پول، اعتبار، تایید و توجه می‌خواهد.

     

    همینطور همه فکرها و فرمِ فکریِ اشخاص

     

    همانیدگی‌ها طَرّار هستند، آنها دزدِ هوشیاری هستند.

     

    اگر من متعهّدانه بخواهم که به زندگی زنده شوم و مقدارِ زیادی در این کار ثابت قدم بمانم خودِ زندگی همانیدگی‌ها را به همین چیزهای گذرا مشغول خواهد کرد تا راه را برای من هموارتر کند.

     

    در واقع عیّارِ واقعی فقط به دوست که زندگی‌ست نظر دارد و به او اجازه می‌دهد تا اغیار را به فرم‌هایی که به آن چسبیده‌اند مشغول کند تا خودش با او تنها شود.

     

    عیّارِ واقعی جوانمردانه خلوت با خدا را انتخاب می‌کند.

     

    مولانا در برنامه ۸۹۸ به من گفت که موجِ زندگی با دلیل و سببِ جسمی کار نمی‌کند، پس نباید نگران وضعیت‌ها باشم.

     

    موجِ زندگی وقتی می‌آید فرم‌ها را فرسنگ‌ها آن طرف‌تر از این جای فعلی که هستند می‌برد؛ وضعیت‌ها را تحویل و تقلیب می‌کند، به گونه‌ای دگرگون می‌کند که هرگز با دلیل و منطقِ ذهنی نمی‌خواند.

     

    ارادتمند شما، حسام از مازندران

    فایل متن «عجله کردن با من ذهنی یک اشتباهِ تکراری» - آقای حسام از مازندران

    فضاگشایی - خانم ‌دیبا از کرج



    فایل صوتی «فضاگشایی» - خانم ‌دیبا از کرج


        


    به نام خدا

    با تکرار ابیات مولانا به مصلحت فضاگشایی پی ببریم و همین لحظه که همیشه همین لحظه است از شب ذهن بیرون بیاییم و از طریق انبساط سخن بگوییم.

     

    گر نبودی شب، همه خلقان ز آز

    خویشتن را سوختندی ز اهتزاز

    دفتر سوم مثنوی، بیت ۳۷۳۱

    اهتزاز= جنبش و حرکت

     

    در ابیات مولانا شب نماد تاریکی ذهن است، ذهن یک ابزار شناسایی برای بقای ما در زندگیست تا بتوانیم مسئولیت هوشیاری مان را به عهده بگیریم، با بالا رفتن سِنّ مان هوشیاری ما با چیزهای دنیا همانیده شد و ما در تلۀ ذهن افتادیم و یک من ذهنی درست کردیم، مولانا می فرماید: این همانیدگیها هم برای شناسایی و آزادی بشر تا مدتی لازم بوده است تا ما در تاریکیها به نور عدم و در انقباض به ارزش انبساط و فضاگشایی پی ببریم، در غیر اینصورت انسانها از حرص و طمع به جان هم می افتادند و یکدیگر را نابود می کردند.

     

    مصلحت آن است تا یک ساعتی

    قوّتی گیرند و زور از راحتی

    دفتر سوم مثنوی، بیت ۳۷۳۰

     

    صلاح انسانها این است که یک لحظه از تاریکی ذهن بیرون بیایند تا در فضای گشوده شده از نیروی عدم قوّت و زور بگیرند و در آرامش و راحتی فضای انبساط سخن بگویند.

     

    حکم حق گسترد بهر ما بساط

    که بگویید: از طریق انبساط

    دفتر اول مثنوی، بیت ۲۶۷۰

     

    خداوند زمین و آسمان را گستراند تا ما سفرۀ انبساط و بی نهایت خدا را ببینیم و فکر و عمل ما هم از فضای انبساط، با شکر و صبر و پرهیز باشد، نه فکر و عمل من ذهنی که پر از انقباض و مقاومت و قضاوت است.

     

    شب پدید آید چو گنج رحمتی

    تا رَهند از حرص خود یک ساعتی

    دفتر سوم مثنوی، بیت ۳۷۳۳

     

    رنجهایی که بر اثر بسته شدن فضای درون ما و انقباض پدید می آید همان شب همانیدگیهاست که گنج رحمتی در آن نهان است تا بلکه ما از حرص و سیری ناپذیری من ذهنی یک لحظه دست بکشیم و با صبر و خاموشی رحمت خدا را جذب کنیم.

     

    صبر و خاموشی جذوب رحمت است

    وین نشان جستن، نشان علت است

    دفتر سوم مثنوی، بیت ۲۷۲۵

     

    چونکه قبضی آیدت ای راهرو

    آن صلاح توست آتش دل مشو

    دفتر سوم مثنوی، بیت ۳۷۳۴

     

    ما رهروان سفر زندگی هستیم و بهترین توشۀ ما در این سفر، صبر و شکر و پرهیز است، اگر زندگی یک همانیدگی را می گیرد نباید منقبض شویم آن به صلاح ماست، هر زخمی که دلمان را آتش می زند، همان آتش با صبر و شکر به نوری تبدیل می شود که ما را به خدا می رساند.

     

    زان که در خرجی در آن بسط و گشاد

    خرج را دخلی بباید ز اعتداد

    دفتر سوم مثنوی، بیت ۳۷۳۵

     

    با هر بار فضاگشایی روزن این لحظه باز می شود، بسط و گشاد می شود و بسته های خرد و انرژی را از فضای عدم دریافت می کنیم، این خرج و دخل همان قانون جبران است که در این بیع و شَری این ندهیم، آن نبریم، ما هم باید انرژی خوبی که از ابیات مولانا دریافت می کنیم را با تسلیم بی قید و شرط چه از لحاظ معنوی و چه مادی به جهان هستی بدهیم.

     

    خیره میا خیره مرو جانب بازار جهان

    زانک در این بیع و شری این ندهی آن نبری

    دیوان شمس، غزل ۲۴۵۵

     

    گر هماره فصل تابستان بدی

    سوزش خورشید در بستان شدی

    دفتر سوم مثنوی، بیت ۳۷۳۶

     

    مولانا مثال می زند اگر همیشه تابستان بود، باغ و بوستان از گرمای خورشید می سوخت، پس رنج‌های ما مثل سردی زمستان است که زمین جسم ما را برای باروری در فصل بهار و دادن میوه های خرد آماده می کند.

     

    چونکه قبض آید تو در وی بسط بین

    تازه باش و چین میفکن در جبین

    دفتر سوم مثنوی، بیت ۳۷۳۹

     

    زندگی یک همانیدگی را می گیرد نباید منقبض شویم این همان شناسایی است که در این انقباض باید فضاگشایی کنیم و چین در جبین نیفکنیم یعنی خشمگین نشویم، صبر کنیم تا بسته های انرژی در فضای انبساط بیاید و حضور ما را تازه کند.

     

    او در آخر چرب می بیند علف

    واین ز قصاب آخرش بیند تلف

    دفتر سوم مثنوی، بیت ۳۷۴۲

     

    گاو در آخور فقط به علفهای چرب نگاه می‌کند و می خورد، نمی داند که قصاب برای اینکه او چاق بشود و او را بکشد این علفها را گذاشته است.

     

    رو ز حکمت خور علف که آن را خدا

    بی غرض داده است از محض عطا

    دفتر سوم مثنوی، بیت ۳۷۴۴

     

    پس چه بهتر که مفتی ضرورت خودمان باشیم و از روی ضرورت نعمتهای خدا را استفاده کنیم، بخشندگی و عطای خدا بی غرض است، اگر ما مفتی ضرورت را با قانون جبران رعایت کنیم، به زرنگی و سیری ناپذیری گاو من ذهنی مان را چاق و چله نمی‌کنیم وگرنه قصاب زندگی منتظر است تا سر گاو ما را ببرد.

     

    فهم نان کردی، نه حکمت ای رَهی

    زانچه حق گفتت: کُلو مِن رزقه

    دفتر سوم مثنوی، بیت ۳۷۴۵

     

    ما راهی سفری هستیم که حکمتش را با من ذهنی غلط فهمیدیم که هر چه پول بیشتر، مقام بالاتر و نان چربتری داشته باشیم زندگیمان بهتر است، حکمت به سوی تعالی رفتن است تا بتوانیم با فضاگشایی غذای نور را در سفرۀ انبساط بچینیم که خدا گفت: بخورید و اسراف نکنید.

     

    در معاصی قبضها دلگیر شد

    قبض ها بعد از اجل زنجیر شد

    دفتر سوم مثنوی، بیت ۳۵۳

     

    هر چقدر فضا را ببندیم و منقبض شویم، گناه بیشتری می کنیم و این گناهان حتی پس از مرگ زنجیرهایی بر پای هوشیاری ماست.

     

    بیخ پنهان بود، هم شد آشکار

    قبض و بسط اندرون بیخی شمار

    دفتر سوم مثنوی، بیت ۳۶۰

     

    هر چقدر در انبساط و فضاگشایی باشیم ریشۀ ما در زندگی عمیق تر می شود، اما هر چقدر با من ذهنی منقبض شویم ریشۀ ما سست شده و خیلی زود رنجشها و دیگر همانیدگیهای ما آشکار می شود.

     

    هر کجا باشد شَه ما را بساط

    هست صحرا، گر بوَد سَمّ الخیاط

    دفتر سوم مثنوی، بیت ۳۸۱۰

     

    هر کجا باشیم، هر کسی باشیم شاه زندگی به ما استعداد فضاگشایی و بسط را داده است، حتی اگر در سخت ترین شرایط زندگی باشیم، اگر روزن این لحظه که به اندازۀ سوراخ سوزن است را باز کنیم، همان سوراخ کوچک را خدا برای ما به اندازۀ صحرا می گشاید و نجاتمان می دهد.

     

    پس تضرع کن کای هادی زیست

    باز بودم، بسته گشتم، این ز چیست؟

    دفتر ششم مثنوی، بیت 769

     

    خدایا به درگاهت زاری می کنم، هدایتم کن، در این زیستگاهی که از روز ازل باز بودم و هنوز من ذهنی را تشکیل نداده بودم، چه شد که با همانیدگیها مشغول شدم و بسته شدم، خدایا شکرت که هادی زیستی و مولانا را به خانه های ما آوردی و چشمهای ما را باز کردی.

     

    قبض دیدی چارۀ آن قبض کن

    زانکه سرها جمله می روید ز بُن

    دفتر سوم مثنوی، بیت ۳۶۲

    بُن= ریشه

     

    اگر خشمگین شدی و ترسیدی و نگران شدی بدان کارفرمای منافق من ذهنی هوشیاری تو را زیر سلطۀ خود گرفته، پس زودتر به خدا پناه ببر و با شکرگزاری چاره ای بیندیش، زیرا که فهمیدیم ریشۀ درخت ما در قبض و بسط مرکز ماست و فکر و عمل ما مثل ساقه و برگ گیاه از ریشه جان می گیرند و رشد می کنند.

     

    بسط دیدی بسط خود را آب دِه

    چون برآید میوه با اصحاب دِه

    دفتر سوم مثنوی، بیت ۳۶۳

     

    اگر یک لحظه مزّۀ فضاگشایی و انبساط را چشیدی، دیگر مقاومت نکن و منقبض نشو و بسط خود را آب دِه، یعنی تند و تند فضا باز کن و شادی بی سبب را بچش و درخت زندگی را که پر از میوه های عشق و خرد و دیگر برکات زندگی است اگر می توانی از این میوه ها به یاران و عاشقان حقیقت بده.

     

    با تشکر و قدردانی از برنامه گنج حضور و همیاران گرامی

    ‌دیبا از کرج

    فایل متن «فضاگشایی» - خانم ‌دیبا از کرج

    پنهان‌پَری - خانم سارا از آلمان



    فایل «صوتی پنهان‌پَری» - خانم سارا از آلمان


        


    پنهان‌پَری

     

     در برنامه‌ی ۸۹۴ گنج حضور داستان عَبْدُالْغَوْث تفسیر شد. این داستان در دفتر ششم مثنوی آمده و از بیت ۲۹۷۴ آغاز می‌شود. در این قسمت مولانا چند تابلو را به تصویر می‌‌کشد که نکات اسرار‌آمیز و بیدار‌کننده‌ای را بیان می‌‌کنند. در ادامه تنها چند نکته از این قسمت را که روی من تاثیر زیادی داشتند به اشتراک می‌‌گذارم.

     

    ۱- خلوت و پنهان‌پَری در راه معنوی:

     

    مولانا از مردی به نامِ عَبْدُالْغَوْث می‌گوید که پری‌ها او را می‌‌ربایند و او به مدت ۹ سال از زن و فرزندانش پنهان می‌شود، در حالی‌که در این مدت مشغول به پنهان‌پَری بوده است. در آن مدت بچه‌ها و زنش مشغول کارهای سابقشان بوده‌ا‌ند، و همسرش با مردِ دیگری ازدواج می‌کند زیرا فکر می‌کنند که عَبْدُالْغَوْث مرده و شاید مثلاً گرگ او را خرده باشد.

     

    بود عَبْدُالْغَوْث هم‌جنسِ پری

    چون پری، نُه سال در پنهان‌پَری

     

    شد زنش را نسل از شُویِ دگر

    وآن یتیمانَش ز مرگش در سَمَر

     

    که مر او را گرگ زد، یا ره‌زنی

    یا فتاد اندر چَهی یا مَکْمَنی

     

    جمله فرزندانْش در اَشغال، مست

    خود نگفتندی که بابایی بُده‌ست

    مثنوی دفتر ششم بیت ۲۹۷۴ تا ۲۹۷۷

     

    وقتی ‌تنهایی ‌و با تمرکز روی خودمان کار می‌کنیم، به جمع کاری نداریم و از آنها تقلید نمی‌‌کنیم در حال پنهان‌پَری هستیم. جزو این جمع منِ ذهنی‌ِ خودمان نیز می‌باشد. جمع و منِ ذهنی‌ِ خودمان یک حالت کهنه و ثابت دارند، به همان کارها، سبکِ زندگی ‌و الگو‌های قدیمی‌ مشغول هستند، در حالی‌که ما به عنوانِ حضورِ ناظرِ بیدار شده و با پریان قرین شده‌ایم. هر روز با پویایی زندگی نو به نو تغییر می‌کنیم. پری سمبل حضور، انسانهای زنده به حضور و نهایتاً خودِ زندگی‌است. حضور مثل پری زیباست ولی از دید من ذهنی پنهان است. هشیاری جسمی نمی‌تواند حضور را شناسایی ‌کند. مولانا به مداومت کار پنهان‌پَری و قرین شدن با پریان اشاره می‌کند. می‌گوید او ۹ سال در حالِ پنهان‌پری بود. ما نباید به یک جنگل یا بیابان برویم و از همه دور باشیم. این پنهان‌پری یک خلوتِ درونی‌است، در حالی‌که در جمِع خانواده هستیم، به سرِ کار می‌رویم، اطرافمان مردم هستند، و ما توجهمان فقط روی تمرینِ معنوی و کیفیت هوشیاریِ‌مان است، در این صورت در جمع هم پنهان‌پَری می‌کنیم.

     

    جنبه‌ی دیگر پنهان‌پَری می‌تواند این باشد که تجربیات و تمرین معنی‌مان را در گفتگوی ذهنی با دیگران مطرح نکنیم و در خاموشی و سکوت روی خومان کار کنیم. همچنین اینکه سبک زندگی‌ را طوری تنظیم کنیم که یک زمان‌هایی از شبانه‌روز برای خودمان تنها باشیم و فرصت تامل و بازبینی را به خود دهیم. مولانا در این قسمت نشان می‌دهد که در نتیجه ‌ٍپنهان‌پَری مداوم کسانی‌که از جنس پری یا حضور نیستند مثل همانیدگی‌های خودمان به مرور دست از سرِ ما بر‌می‌دارند، از ما نا‌امید می‌‌شوند و می‌‌روند.

     

    عبارت پنهان‌پَری قانون «تمرکزِ من فقط روی خودم است»، و اینکه «مهمترین مسئولیتم کفیت هشیاریم در این لحظه است» را به یاد می‌آورد. همچنین ۹ سال پنهان‌پری مثلث تغییر را به یاد می‌‌آورد.

     

    ۲. هم‌قدم شدن ادریس با زحل:

     

    در تابلوی بعدی مولانا از ادریس که پیامبریست که زندگی جاودان را یافته سخن می‌‌گوید. در این قسمت هم مولانا به کار در مدت زمانِ طولانی‌اشاره می‌کند و می‌گوید ادریس ۸ سال با زحل هم‌قدم بود. در طلوع‌ها و غروب‌ها، در همه‌ی احوالت و دگرگونی‌ها با زحل همراه و محرم آثار او شده بود. بعد از این مدت ادریس به زمین باز می‌‌گردد و در زمین مدرسِ نجوم می‌شود، همه‌ی باشندگان در کلاسِ درس او حاضر می‌‌شوند.

     

    بود جنسیّت در اِدریس از نُجوم

    هشت سال او با زُحَل بُد در قُدوم

     

    در مَشارق، در مغارب، یارِ او

    هم‌حدیث و محرمِ آثارِ او

     

    بعدِ غیبت، چونکه آورد او قُدوم

    در زمین، می‌گفت او درسِ نجوم

     

    پیشِ او اِستارگان خوش صف‌زده

    اختران در درسِ او حاضر شده

     

    آنچنان‌که خلق، آوازِ نُجوم

    می‌شنیدند از خصوص و از عموم

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۸۵ تا ۲۹۸۹

     

    زحل نماد خداوند است. اما زحل در موردِ ما که با گنجِ حضور در ارتباطیم می‌تواند مولانا باشد. و هم‌قدم شدن با آثار او در مشارق و مغارب می‌‌تواند پیگیری مداوم و متعهدانه برنامه‌های زنده و هفتگی گنج حضور باشد. بعد از خواندن این ابیات متوجه شدم اینکه در سال گذشته به کمک زندگی‌توانسته‌ایم هر هفته برنامه‌های گنجِ حضور را ببینیم و ابیات درسهای مولانا را هفته به هفته تکرار کنیم و جمعه‌ها پیغام‌های دوستان را از دست ندهیم یک موضوع پیش‌پا‌افتاده نیست بلکه سعادت است و ارزش زیادی دارد. ما محرم آثار زحل هستیم.

     

    کسی‌که همه‌ی برنامه‌های گنج حضور را در یک سال شنیده و روی ابیات هر برنامه تا‌مل کرده فرق دارد با کسی‌که این کار را نکرده. ما در واقع هم‌قدم، هم‌حدیث و بخصوص محرم آثارِ مولانا و آقای شهبازی بوده‌ایم. آیا قدر این نعمت را می‌دانیم؟ اگر موفق به این کار شده‌‌ایم یعنی جهان و جازبه‌‌اش نتوانسته وقت ما ببلعد و به ما بقبولا‌ند که وقت برای معنویت نداری. این نعمتِ محرم شدن و قرین شدنِ هفته به هفه با آثار مولانا و آقای شهبازی بسیار گران‌بها می‌باشد.

     

    مولانا می‌گوید اگر کسی‌این کار را خالصانه و از تهِ دل ادامه دهد، نهایتاً در زمین درس نجوم خواهد داد و ستارگان و همه‌ی موجودات در درسش حاضر خواهند شد. مثل ما که در کلاس درس مولانا نشسته‌ایم. این با تصور و میلِ منِ ذهنی‌به استاد شدن و به دیگران درس دادن بسیار متفاوت است. انسانی‌که تبدیل می‌شود خود به خود ارتعاش شفا‌بخشِ زندگی‌را از خود بیان می‌‌کند.

     

    امروز هم این پدیده را در گنجِ حضور می‌‌بینیم. دوستانی که از همه‌ی جای دنیا، مثلاً از یک روستای دور پیام می‌‌دهند و ممکن است دانشِ کتابی‌ِ زیادی نداشته باشند یا داشته باشند، همه‌ی آنها اثر‌گذاریِ عشق را دارند و با بیان خاصِ خودشان روی مرکزِ ما اثر می‌گذارند و مطمئناً بسیاری از آنها در محیط خانواده و کار خودشان به یک چشمه‌ی نور و خرد تبدیل شده‌ا‌ند.

     

    پنهان‌پری عَبْدُالْغَوْث و هم‌قدم شدن ادریس با زحل به مدت طولانی در واقع مربوط به تک به تک ما می‌شود. می‌گوید ما هم باید عین آنها باشیم.

     

    ۳- اصل تبدیل شدن است نه دانشِ معنوی جمع کردن:

     

    در تابلوی بعدی مولانا یک هشدار می‌‌دهد. نکند تو یک بازِ اشهب باشی‌که صد تا پر با‌شکوه دارد ولی‌درونش خوی موش است. ممکن است کسی‌کتاب درباره‌ی مولانا بنویسد و خیلی‌خوب هم سخنرانی‌کند ولی‌هنوز تبدیل نشده باشد. پرهای بیرونی مثل دانشِ معنوی اهمیت ندارند، مهم این است که درونِ ما خلق و خوی بازِ اشهب باشد.

     

    چون نهد در تو صفت‌هایِ خری

    صد پَرَت گر هست، بر آخُر پری

     

    از پیِ صورت نیآمد موش‌خوار

    از خبیثی شد زبونِ موشْ‌خوار

     

    طعمه‌جوی و خاین و ظلمت‌پَرَست

    از پنیر و فُستُق و دوشاب، مست

     

    باز اَشْهَب را چو باشد خویِ موش

    ننگِ موشان باشد و عارِ وُحوش

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۹۹۹ تا ۳۰۰۲

     

    ۴. اهمیت همسایه و تبدیل:

     

    مولانا در پایان باز هم این نتجه‌گیری را می‌کند که تو باید بری یک انسان خوش‌خو یعنی‌زنده به زندگی‌پیدا کنی‌و با او همسایه یعنی‌قرین بشی‌. به ضرب‌مثل اَلْجارُ ثُمَّ الدّار اشاره می‌کند: یعنی‌اول همسایه بعد خانه. این همسایه خوش‌خو مولانا می‌باشد که از طریق برنامه گنج حضور روی مرکز انسان‌ها اثر گذاشته و آسمان درونمان را به ما نشان می‌دهد.

     

    در پی خُو باش و با خوش‌خو نشین

    خُوپذیری روغنِ گُل را ببین

     

    خاکِ گور از مَرد هم یابد شرف

    تا نهد بر گورِ او دل، روی و کف

     

    خاک از همسایگیِّ جسمِ پاک

    چون مُشرَّف آمد و اقبالْ‌ناک

     

    پس تو هم اَلْجارُ ثُمَّ الدّار گو

    گر دلی داری، برو دلدار جُو

     

    خاکِ او هم‌سیرتِ جان می‌شود

    سُرمه‌ی چشمِ عزیزان می‌شود

     

    ای بسا در گور خفته خاکْ‌وار

    بهْ ز صد اَحیا به نفع و انتشار

    مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۰۰۷ تا ۳۰۱۲

     

    با عشق و احترام، سارا از آلمان

    فایل متن «صوتی پنهان‌پَری» - خانم سارا از آلمان

    از الف تا قاف - آقای نیما از کانادا



    فایل صوتی از «الف تا قاف» - آقای نیما از کانادا


        


    از الف تا قاف

     

    حکایت خواجه‌ی رند و حرفِ قاف

     

    در زمانی خواجه‌ی رِندی بود سرگشته. از شهری به شهری در گذر، به دنبال گم‌گشته‌ی خود. می‌دانست چیزی را گم کرده است، اما چه چیز را؟ نمی‌دانست. گردنه‌ها را طی می‌کرد. سوزِ سرما و یا تابشِ آفتابِ صحرای بی‌آب و علف را متحمل شده بود. جسمش نحیف و زار. همگان آن شیدای مجنون را می‌شناختند. کودکانِ کوی و برزن گاه‌ گداری او را مسخره می‌کردند؛ به او سنگ می‌زدند، اذیتش می‌کردند. برخی اوقات مردم به تمسخر به او می‌گفتند: بیا که ما پیدا کردیم آنچه تو گم کرده‌ای را. اما او مصمّم بود. کلیدِ طلب بر دست داشت. یقین داشت که خواهد یافت آنچه را که به دنبالش می‌گردد.

     

    در هر شهر و دِه و کاروانسرایی بیش از دو سه روز اقامت نمی‌کرد. تقریبا آوازه‌ی او به اقصی نقاط رسیده بود. دوستان و نزدیکانِ وی به او می‌گفتند:

     

    چرا خودت را بازیچه‌ی دستِ این و آن قرار داده‌ای؟ چرا اجازه می‌دهی هرچه خواستند بگویند و تو را برنجانند؟

     

    در جواب آنان می‌گفت:

     

    منم که شُهره‌ی شَهرم به عشق ورزیدن

    منم که دیده نیالوده‌ام به بد دیدن

     

    وفا کنیم و ملامت کشیم و خوش باشیم

    که در طریقتِ ما کافریست رنجیدن

    حافظ، دیوان غزلیات، غزل شماره ۳۹۳

     

    روزی از فرطِ خستگی در زیرِ درختی نشست و دراز کشید. از خاک و گَرد، اِبایی نداشت. تمامیِ دلَقش خاکی بود. اندکی به شاخه‌های درخت زل زد. برگهای درختان را دید که چگونه از هم جدا ولی یکپارچه و منظم، ساختارِ درخت را تشکیل می‌دادند. رندِ داستانِ ما شیدا و مجنون، اما بسیار خردمند بود. تنه‌ی درخت را می‌دید که چه تنومند در زمین، محکم، ساکن و آرام است و توسط ریشه‌هایش استوار.

     

    شب نزدیک بود و تصمیم گرفت بخوابد. خوابی هولناک دید. در جهان زلزله‌ای شده بود. تمامی‌ِ خانه‌ها ویران می‌شدند. مردم از این سو به آن سو می‌دویدند. چه قصرها و گنج‌ها و مرکوب‌هایی که در قعرِ زمین فرو می‌رفتند. تنها یک کوه بود که از این زلزله‌، اندک لرزشی نمی‌کرد. رگه‌هایی از این کوه بر‌می‌آمد و مردم و کلاً تمامی‌ موجودات را در پناهِ خود قرار می‌داد. خواجه‌ نیز حیران و سرگشته وسطِ شهر ایستاده و خشکش زده بود. زمین دهانش را باز کرده بود تا او را ببلعد. به ناگاه دستی از کوه برآمد و سیلیِ محکمی به او زد...

     

     

     

    عرق سرد بر پیشانی‌اش نقش بسته بود. تمام بدنش می‌لرزید. نیم شب بود هنوز. با خود می‌اندیشید که: این دگر چه خوابی بود؟ آن چه دردی است که بر او هویدا شده؟ حال دیگر فقط سرگشته و حیران نبود؛ نالان بود و گریان. او را بیماری‌ای پیدا شده بود. هنوز نمی‌دانست که این بیماری چگونه بر او متجلّی شده است. چگونه یک سیلی، آن هم فقط در یک خواب، می‌تواند این چنین ورا دگرگون کند.

     

    آن خواجه را از نیم شب بیماریی پیدا شده‌ست

    تا روز بر دیوار ما بی‌خویشتن سَر می‌زده‌ست

     

    چرخ و زمین گریان شده وز ناله‌اش نالان شده

    دم‌های او سوزان شده گویی که در آتشکده‌ست

     

    بیماریی دارد عجب نی دردِ سَر نی رنجِ تب

    چاره ندارد در زمین کز آسمانش آمده‌ست

    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۲۱

     

    ندایی درونی به او می‌گفت که: نترس. پیش برو. فتحِ قله‌ در انتظار توست. دلش از سوزشِ آن آتشکده گرم بود. از سختی‌ها نمی‌هراسید. تنها یک سلاح در کفِ دست داشت. سلاحی که هیچ کسی نظیرش را در عالم ندیده است. سلاحِ صبر. می‌رفت و می‌رفت و می‌رفت. لحظه‌ا‌ی تاخیر نمی‌کرد و به عقب باز نمی‌گشت که:

     

    هرکه از خورشید باشد پشت‌گرم

    سخت‌رو باشد، نه بیم او را نه شرم

    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۱۳۹

     

    در خوابش دیده بود که آن کوه را پادشاهی بود بی‌مانند. مردم را به یاد آورد که فریاد زنان به سوی کوه می‌دویدند به امیدِ رهایی از آن خرابی‌ها. مردمی که با دهانی بسته، نعره می‌زدند که:

     

    هست ما را پادشاهی بی‌خلاف

    در پسِ کوهی که هست آن کوه، قاف

    عطار، منطق‌الطیر، مجمع مرغان

     

    به دنبال آن کوهِ قاف پیش می‌رفت. تصمیمش را گرفته بود. عشقِ قاف تمامی وجودش را گرفته بود. هرچه که او را از راهِ‌ قاف دور می‌کرد، از خود رها می‌ساخت. قماری می‌کرد عاشقانه تا شاید رگه‌ای بیاید و باز هم او را بجنباند. دستی از پادشاهِ کوه قاف او را برگیرد و در کنار بنشاند. این جهانِ فانی و این عالم را که به مهمان‌خانه بودنش، سالهای سال بود که پی‌برده بود، اکنون قمارخانه‌‌ای کرده بود برای دیدارِ قافِ معنا.

     

    خرقه بده در قمارخانه‌ی عالم

    خوب حریفی و سودناک قماری

    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۰۲۹

     

    رندِ داستانِ ما دیگر خود را نمی‌شناخت. در راهِ‌ قاف، هرچه که بود و نبود را فدا می‌کرد. سودای عشقِ قاف در سر، و غوغای دیدارِ پادشاه در دل. در مسیر می‌رفت و می‌باخت آنچه بودش و بلند بلند، نعره زنان، با سکوت و خموشانه و با لبانی بسته و چشمانی گریان می‌خواند:

     

    در سرم از عشقت این سودا خوش است

    در دلم از شوقت این غوغا خوش است

     

    گر زبانم گنگ شد در وصفِ تو

    اشکِ خون‌آلودِ من گویا خوش است

     

    چون تو خونین می‌کنی دل در بَرَم

    گرچه دل می‌سوزدم، اما خوش است

     

    این جهان فانی است گر آن هم بود

    تو بسی، مَه این مَه آن یکتا خوش است

     

    گر نباشد هر دو عالم گو مباش

    تو تمامی با توام تنها خوش است

    عطار، دیوان اشعار، غزل شماره ۷۱

     

    - سودا: اشتیاق، هوس

    - گُنگ: لال

    - مَه: نه

     

    عشقِ قاف، قمارِ عاشقانه‌ی رند داستانِ ما، او را نزار کرده بود. البته نزاری ساعی و کوشا. «هیچ» شده بود. از همه تنها ولی با همه فرخنده. می‌دانست همه را باید ببازد تا بَرنده‌ی «او» شود.

     

    اگر چه تو نداری هیچ مانند الف، عشقت

    به صدر حرف‌ها دارد، چرا؟ زان رو که آن داری

    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۳۶

     

     غمِ عشق از او کوهی ساخته بود. کوهی استوار و بزرگ. مانند الف استوار. همچون درختی که ریشه‌هایش در زمین فرو می‌رود و ساکن و آرام است. درختی که در بادهای سهمگین می‌رقصد. شاخه‌هایش به این طرف و آن طرف می‌روند و برگهایش را می‌ریزد تا توجهِ درخت به ریشه‌اش رود. بفهمد که زیر سایه‌ی چنین درختِ استواری است که می‌شود خوابید. خوابی بیدار کننده. پس از چنین خوابی است که زلزله‌ای او را جنبان می‌کند. زلزله‌ای توسط کوهی سخت‌رو و از جنس عشق.

     

     

    قمارخانه‌ی دنیا سود و زیان دارد، اما قافِ عشق، با قافِ قمارِ جان است که کامل می‌شود. رند داستانِ ما خود را کوهی دید  در کنار کوه قاف؛ استوار، ساکن، و رگ‌جنبان. سوزان در دایره‌ی قافِ عشق. فارغ از هر سود و زیان و غرق در عشقِ قافِ قمار و بس:

     

    از آب و گل بزادی در آتشی فتادی

    سود و زیان یکی دان چون در قمارِ مایی

    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۹۶۵

     

    بالاخره سوزِ آتشِ دلش، جوابش را داده بود. آری او همان دلقِ خاکیِ کهنه را هم داد و رفت. عریانی‌اش را، تمسخر عالم و آدم را باخت؛ ولی در اصل بُرد. بدنامِ خلق شد، ولی رقصان و رگ‌جنبان:

     

    به میانِ دلق مستی به قمار خانه‌ی جان

    بَرِ خلق نامِ او بد، سوی عرش نیک‌نامی

    مولوی، دیوان شمس، غزل ۲۸۴۴

     

    رندِ داستانِ ما مستِ میِ عشق، از خانه‌ی خمّار خارج شد و عریان در دشت و بیابان می‌دوید و فریاد می‌زد: یافتم... یافتم... (همانند ارشمیدس دانشمند یونانی.)

     

    صوفیان واستدند از گروِ میِ همه رخت

    دلقِ ما بود که در خانه‌ی خمّار بماند

    حافظ، دیوان غزلیات، غزل شماره ۱۷۸

     

    رندِ داستانِ ما به نگارنده اجازه نمی‌دهد بیشتر بنویسد. می‌گوید رها کن و الف شو. با قاف قمار شروع کردی، با قاف عشق به پایان ببر.

     

    زلزله‌ای مي‌بینم، در راه است که عقلم را برباید. می‌نشینم تا بیاید، شاید «مرا» هم ببازد. هوسِ این چنین قماریم آرزوست.

     

    نزدِ آنکس که ندانَد عقلش این

    زلزله هست از بُخاراتِ زمین

    مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت۳۷۲۰

     

    با عشق و احترام،

    نیما از کانادا

    فایل متن «الف تا قاف» - آقای نیما از کانادا

    انتخاب با ماست: کارافزای جان‌کاه، یا روح فزای کار‌کاه؟ - آقای نیما از کانادا



    فایل صوتی «انتخاب با ماست: کارافزای جان‌کاه، یا روح فزای کار‌کاه؟» - آقای نیما از کانادا


        


    انتخاب با ماست: کارافزای جان‌کاه، یا روح فزای کار‌کاه؟

     

    این جهانِ مادّی، این کره‌ی خاکی، این فرم جسمی، میدانِ عمل است. به قول آقای شهبازی این دنیا، یک «کارگاه» است. حال سوال اینجاست که چه نوع کارگاهی است؟ مقصود از آمدن به این کارگاه چیست؟ وظیفه‌ی ما به عنوان انسان در این کارگاه چیست؟ کارِ ما چیست؟ و از همه‌ مهمتر خودِ واژه‌ی «کار»‌ به چه معناست؟

     

    استخوان و باد، روپوش است و بس

    در دو عالَم غیرِ یزدان نیست کس

    مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۰۲۳

     

    نکته‌ی مهم این است که تمامی حرفهایی که گفته می‌شود، نوشته می‌شود و خوانده‌ می‌شود، دویی و روپوشی است بر حقیقتِ وجودیِ هر باشنده‌یی. انسان، به عنوانِ اشرفِ مخلوقات، به عنوانِ تنها تجلّیِ یزدان در فرمِ فیزیکی، این فرصت را دارد که خود را از این حجاب و روپوشِ دویی رها کُند و شناسد آنچه را که نمی‌توان به نوشتار و گفتار درآورد.

     

    این دنیا به عنوانِ کارگاهی است که روح، همانِ قطره‌ی جدا شده از دریای یکتایی، راهِ خود را به مبدا بپیماید. تمامیِ درد و طلبِ انسان و هر کاری که می‌کند باید این باشد که از آنچه او را در این کارگاه، اسیر می‌کند، جدا؛ و به آنچه روح یا همان اصلِ وجودی‌اش کمک می‌کند بیفزاید. از آنجایی که در دو عالم غیر از یزدان و یا همان یگانه آفریدگارِ عشق و آگاهی وجود ندارد، این کارگاهِ دنیا، جایی است که انسان، به مقصودِ خود آگاه شود. خود را با دیگر باشندگان یکی ببیند و جدایی را کنار بگذارد که:

     

    تا من این کارگاهِ عالَم را

    کو حجابِ حق است، بردارم

    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره‌ی ۱۷۵۶

     

    پس هر عملی که در این کارگاه از من سَرمی‌زند، یا به عبارتی اگر «کار»ی انجام می‌دهم، فقط باید در راستای این باشد که مرا به اصلِ وجودیِ خود نزدیک کند؛ نه این که بیشتر اسیر و وابسته‌ی این کارگاه شوم و مشغول.

     

    پشتِ ترافیک در ماشین نشسته‌ام. بیرون برف سنگین می‌بارد. خیابان‌ها لیز است. هوا بسیار سرد است، صفی طولانی‌است که ماشین‌ها ایستاده‌اند تا از خروجیِ اتوبان خارج شوند. ماشینی از لاینِ سمت چپ راهنما زده است که واردِ لاینی که ما ایستاده‌ایم شود. این حرفِ آقای شهبازی یادم می‌آید:

     

    «هرچه منِ ذهنی‌ات می‌گوید، با آن ستیزه نکن. با او مشورت کن و برعکسش را انجام بده.»

     

    من ذهنی‌ام می‌گوید سریع گاز بده و نگذار وارد مسیر شود. بیخود کرده که در صف نایستاده ‌است. الکی اجازه نده حقت را ضایع کند. بگذار سختی بکشد تا بفهمد باید حقوقِ دیگران را راعایت کند. باید قانون را به او بفهمانی و یادش بدهی. باید تو سرما بماند و کسی به او راه ندهد تا درس بگیرد و و و

     

    یاد حرف دیگری می‌افتم:

    «وظیفه‌ی تو این است که شراب پخش کنی، آن هم پیاله پیاله.»

     

    یا اینکه فرمودند:

     

    «هروقت به من ذهنی‌ات خندیدی، آن وقت بدان که داری پیشرفت می‌کنی.»

     

    هنوز من‌ذهنی‌ام مشغول ورّاجی است، خنده‌ای می‌کنم و اجازه می‌دهم ماشین بیاید و در جلوی من قرار بگیرد. ناگهان

     

    از سَرِ ناز و غَنجِ خود روی چنان تُرُش کند

    آن تُرُشیِّ رویِ او روح‌فزا چرا بُوَد؟

    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره‌ی ۵۶۰

     

    می‌خندم و می‌گریم و شادم و خو‌شحال. از آنهمه کاری که من‌ذهنی‌ام پشتِ سرِ هم دیکته می‌کرد که اگر چنین شد چنان کن و اگر چنان شد، چنین کن، با یک «پرهیز»، سکنجبینی می‌سازم مُرکّب از سرمای سختِ بیرون و گرما و شِکّرِ درون.

     

    شراب داد خدا مر مرا تو را سرکا

    چو قسمت‌ست چه جنگست مر مرا و تو را؟

     

    شِکَر ز بهرِ دل تو تُرُش نخواهد شد

    که هست جا و مقامِ شِکَر دلِ حلوا

     

    اگر بُدَست تُرُش شِکَّری تو از من نیز

    طمع کن ای تُرُش ار نه محال را مفزا

    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره‌ی ۲۲۹

     

    به عنوانِ انسان در این دنیا، وظیفه دارم که تاغار تاغار عشق پراکنده کنم. همه را از جنس عشق کنم. نستیزم. ببخشایم تا بخشش نصیبم شود. بخندم و برقصم و عشق کنم، تا همه‌ی باشندگان هم برقصند و بخندند و عشق کنند و کیفِ دنیا رو بکنند. این قسمتِ من است. حقِّ من است. من باید شاد باشم و دیگران هم باید شاید باشند. باید کاری کنم روح‌فزا. اگر دیگران ترشی می‌کنند و سرکه‌پراکنی، برای این است که من روح‌فزایی کنم. این نازِ معشوق است. درد دارد؟ بله. دردش را می‌کشم؟ بله

     

    گفت این غم تا قیامت می‌کشی؟

    می‌کشم ای دوست، آری می‌کشم

    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره‌ی ۱۶۶۳

     

    پس محال را نمی‌افزایم. کاری نمی‌کنم که از پسش صدتا کار دیگری وجود بیاید که هرکدام نه‌تنها روح‌فزا نیستند، بلکه کاهشِ جان را به دنبال دارند. این یعنی کارافزاییِ جان‌کاه. حتی اگر من‌ ذهنی‌ام با هزار تا دلیل و منطق می‌خواهد ثابت کند که حق با اوست، با او ستیزه نمی‌کنم و هرچه گفت خلافش را انجام می‌دهم. می‌دانم که او می‌پندارد که دارد به من قوت می‌دهد. دارد نانِ جان می‌دهد؛ ولی زهی خیال باطل که دارد از اصلِ وجودی مرا دور می‌کند و مرا در این کارگاه اسیر و اسیرتر می‌کند:

     

     

    یا تو پنداری که تو نان می‌خوری

    زهرِ مار و کاهشِ جان می‌خوری

    مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۴۵۷

     

    پس تمامِ طلبم، تمامِ دردم، این است که نگذارم سکّانِ کشتی‌ام را ذهنم به دست بگیرد و مرا از مسیر منحرف کند. کاری را می‌کنم که زندگی به من می‌گوید. آنچه که فضا را تنگ می‌کند، آنچه را که جانم را کاهش می‌دهد انجام نمی‌دهم. در عوض آن کاری را می‌کنم که از فضایی می‌آید گشوده و باز و بی‌حد و مرز.

     

    در دو جهان غیرِ یزدان نیست و به آن یقین دارم. حتی اگر هنوز در مرحله‌ی علمی و آگاهی است. علم‌الیقینم به حقّ‌الیقین تبدیل خواهد شد. تمام همّ و غمم این است. این که دیگر باشندگان را از خودم جدا می‌بینم درد دارد؛ آن هم طاقت‌فرسا. ولی این دردی ‌است روح‌فزا. اصلِ کار همین است:

     

    از رُخِ عشق بجو چیزِ دگر جز صورت

    کار آن است که با عشق تو هم‌درد شوی

    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره‌ی ۲۸۶۵

     

    پس آن کاری را می‌افزایم که روح‌فزا باشد. آن‌چه که جان‌کاه است، حتما کاری است از من‌ذهنی و افزاینده‌ی درد و سرکه و جنگ. آن را کار می‌نامم که به مرگِ من ذهنی‌ام بینجامد. مستِ این شرابی هستم که قسمتِ من شده. این فرصت را غنیمت می‌شمارم. در این کارگاهِ دنیا، مشغول می‌شوم به آنچه که روح‌فزای کارکاه‌ است، نه آنچه که کارافزای جان‌کاه. مشتاقانه پیش می‌روم. مانند شیر. میزنم و می‌خورم. به جانم می‌خرم. نوشِ جانم. نازِ معشوق است، باید بخرم. مرگِ من‌ذهنی‌ام در ازای عشوه و غمزه‌اش.

     

    کار آن کار است ای مشتاقِ مست

    کاندر آن کار ار رسد مرگت، خوش است

    مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۰۸

     

    خداوندا، آن‌ کاری که روح‌فزاست را بر من روا بدار و از آنچه که درد زاست بکاه که این فقط در سایه‌ی عنایت تو ممکن است. تو این را می‌خواهی و خودت در پی‌ِ آن می‌کوشی؛ پس خواست و همّت من را در راستای خودت قرار بده. مرا از شک و تردید در امان بدار که من به نمی‌دانم‌های خود ایمان دارم:

     

    کآن فلانی یافت گنجی ناگهان

    من همان خواهم مَه کار و مَه دکان

     

    کارِ بخت است آن و آن هم نادر است

    کسب باید کرد تا تن قادر است

     

    کسب کردن گنج را مانع کی‌است؟

    پا مکش از کار، آن خود در پی است

     

    تا نگردی تو گرفتارِ اگر

    که: اگر این کردمی یا آن دگر

     

    مولوی، مثنوی، دفتر دوم، ابیات ۷۳۳ تا ۷۳۶

     

    با عشق و احترام،

    نیما از کانادا

    فایل متن «انتخاب با ماست: کارافزای جان‌کاه، یا روح فزای کار‌کاه؟» - آقای نیما از کانادا

    دوریی من ذهنی - خانم فریده از هلند



    فایل صوتی «دوریی من ذهنی» - خانم فریده از هلند


        


    با سلام، برداشتی از غزل ۲۵۵۲ دیوان شمس، برنامه ۸۹۹

    موضوع: دورویی من ذهنی

     

    کجا باشد دورویان را میانِ عاشقان جایی؟

    که با صد رو طمع دارد ز روزِ عشق فردایی

    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره‌ی ۲۵۵۲

     

    آیا انسان دورو در بین عاشقان جایی دارند؟ انسان دور کسی است که فقط فهرست نامه را می‌خواند. یعنی به زبان حرف میزنه و در عمل و هنگام چالش، عدم تسلیم و پذیرش را در پیش میگیره. من ذهنی دورو حاضر نیست کتاب درونش را باز کنه و هم هویت شدگیهای خودش را ببینه، تا متوجه دورویی خودش بشه. انسان دورو کسی که به جای تمرکز بر روی خودش به دیگران توجه میکنه و قرین من ذهنی میشه. بعد با این نوع خصوصیات طمع زنده شدن هم داره.!! از خدا که پنهان نیست از شما عزیزان و همراهان عاشق چه پنهان که متاسفانه این دوری را در خودم دیدم.

     

    به همین دلیل رد شاه میشم، در حالیکه حضرت مولانا میگه یک سد آهنی برای خودت بساز. یعنی تمرکز و توجه‌ات را روی خودت نگه دار، اگه که میخواهی به خدا زنده بشی.

     

    داشتن من ذهنی یعنی دورویی. یعنی این من ذهنی هست که بتو فرمان میده که چکار بکنی. یعنی انرژی که این لحظه در حال رد شدن هست را بگیری و در جهت اهداف من ذهنی‌ات خرج کنی. چه کار پلید و زشتی، یعنی ناشکری و ناسپاسی، قدر نشناسی زحمات آقای شهبازی و حضرت مولانا.

     

    در مقابل زندگی چطور امکان داره دروی کرد؟! شاه یا انسان به حضور رسیده ریشه انسان‌ها را می‌بینه. شاید فکر کنیم که دورویی ما را و نگه داشتن من ذهنی مان را که کسی نمی بینه، خوب حالا چیزی هم بگیم‌ که با رفتارمان همخوانی نداشته باشه.!! غافل از اینکه زندگی دیده نور افزایی داره مثل یک نور نامرئی از همه هم هویت شدگیهای پنهان خبر داره.

     

    عاقبت هر انسانی را می‌دانه و بر اساس نه حرف و زبان، بلکه بر اساس مرکزمان، صداقت و راستگویمان، به ما حقوق و دستمزد میده.

     

    اگه صادق و راستگو باشیم، کمکمان میکنه که نقاب من ذهنی را شناسایی کنیم و آفتاب درونمان طلوع کنه. خواندن ابیات حضرت مولانا کمک میکنه که نور و ارتعاش ضرر زننده من ذهنی مان را بشناسم و با وصل شدن و مستقر شدن در این لحظه انشای نو به نو برای زندگی مان بنویسیم.

     

    دورویی شاه از جنس دورویی من ذهنی نیست. بلکه برای شناسایی اصل ماست، که جستجوی از ورای جست‌ و جوی فکرها و ذهن بریم‌. تا فکرهای من ذهنی مان را از فکرهای خلاق و نو به نو تشخیص بدیم. تا از زیر سلطه من و نفس خود خارج بشویم، تا به اون نور و اصل خودمان وصل بشویم.

     

    به همین خاطر هست که اشعار بزرگان همچون آینه‌ای عمل میکنه که ما نقش و چهره‌ی واقعی خودمان را در اونها میتوانیم مشاهده کنیم. و اگه در این اینه، نقش دوری من ذهنی خودمان را دیدیم فرار نکنیم و منیت خودمان را به اونها به بزرگان نسبت ندهیم. به جای ایراد گرفتن به اینه و شکستن اینه بهتر که منیت خودمان را هدف بگیریم.

     

    مزن پهلو به آن نوری، که مانی تا ابد کوری

    تو با شیران مکن زوری، که روباهی به سودایی

     

    که با شیران مِری کردن، سگان را بشکند گردن

    نه مکری ماند و نی فن، نه دورویی، نه صدتایی

    مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۲۵۵۲

     

    پس اگه نمی‌خواهیم که تا ابد کور بمانیم، از قضاوت و ستیزه با بزرگان دست برداریم. از ایراد گرفتن و اما و اگر کردن، دست برداریم. به جای تمرکز بر روی بزرگان، روی هم هویت شدگیهای خودمان تمرکز کنیم. به جای ایراد گرفتن کمر همت و خدمت را ببندیم. روباه صفتی من ذهنی خودم را شناسایی کنم، به جای زور و بازو انداختن با بزرگان. چراکه هیچ مکر و حیله ای در مقابل بزرگان و زندگی باقی نخواهد ماند و رد شاه جان خواهیم شد. پس خدایا این دل سنگینم را مثل موم نرم کن.

     

    ای خدا سنگین‌ْ دلِ ما موم کن

    ناله‌ی ما را خوش و مرحوم کن

    مولوی، مثنوی،  دفتر دوم، بیت ۱۹۹۲

     

    با سپاس فریده از هلند 

    فایل متن «دوریی من ذهنی» - خانم فریده از هلند

    دام و دانه - آقای حسام از مازندران



    فایل صوتی «دام و دانه» - آقای حسام از مازندران


        


     

    ز دام چند بپرسی و دانه را چه شده‌ست؟

    به بام چند برآیی و خانه را چه شده‌ست؟

    مولوی، دیوان شمس، غزل ۴۹۲

     

    وقتی ما برای شکارِ چیزها با عجله به دامِ همانیدگی می‌افتیم تازه می‌پرسیم دانه کجاست؟

     

    یعنی دیگر وسیله هدف را فاسد کرده است.

     

    اینهمه حرارت و عجله برای هیچ بوده، خبری از دانه نیست.

     

    چون که دانه ها را از اول اشتباه گرفته‌ایم.

     

    دانه اصلی حقیقتِ یکتای زندگی بوده است.

     

    اصلا دام و دانه را باید با هم رها کرد...

     

    بام و خانه را هم باید با هم رها کرد...

     

    خاموش باش تا دریا خودش تو را بجوید...

     

    خامشی بحرست و گفتن همچو جو

    بحر می‌جوید تو را جو را مجو

    مولوی، دفتر چهارم مثنوی، بیت ۲۰۶۲

     

    مولانا می‌پرسد تا کی می‌خواهی علت ها و سبب ها را تجزیه و تحلیل کنی؟ به هر جهت تو این لحظه به واسطه آگاه گشتن از همانیدگی‌ها در دامِ زندگی گرفتار شده‌ای.

     

    چرا من و چرا این چنین و چرا حالا را رها کن. به دنبالِ دلایل ذهنی نرو چون هیچ کارِ باطن زندگی که اصل است با ظاهرِ زندگی که بازی‌ست سازگاری و شباهتی ندارد.

     

    زندگی به واسطه قضا و حکم عادلانه و عاشقانه‌اش تو را به سوی وحدتِ این لحظه می‌کشد.

     

    چند بار باید زندگی تو را به بام همانیدگی‌ها بیاورد تا بپری؟

     

    چرا خانه تنگ و تاریکِ همانیدگی‌ها را رها نمی‌کنی؟

     

    خدایا بازم رهان از این قضاوت و مقاومت

     

    پروردگارا شجاعت و شهامتی عطا کن تا پا از کنده‌های سنگینِ همانیدگی باز کنم

     

    خدایا تعیین کردنِ تکلیف برای تو گمراهی‌ست، اما به عنوانِ امتداد تو از خود می‌خواهم تلاش کنم که این آخرین باری باشد که به بامِ برمی‌آیم و باز به قعرِ جهنمِ من ذهنی غوطه می‌خورم.

     

    فسرده چند نشینی میانِ هستیِ خویش؟

    تنورِ آتشِ عشق و زبانه را چه شده‌ست؟

    مولوی، دیوان شمس، غزل ۴۹۲

     

    به این صورتی که ما زیرِ بارِ فشارِ چیزهایی که به مرکز آورده‌ایم رفته‌ایم و تند تند داریم به آنها فکر می‌کنیم سرانجام دچار فروپاشی خواهیم شد.

     

    مقاومت و انقباض ما را افسرده می‌کند و هوشیاری را در ما پایین می‌آورد.

     

    این هستی که ما از خودمان ساخته‌ایم واقعی نیست مربوط به تصویرهای مجازی است که ما از خود و دیگران ساخته‌ایم و مربوط به فکرهایی است که حول و حوشِ این تصویرها می‌گردند. حتی اگر این فکرها معتبر هم باشند مثل غذا خوردن که نیازِ طبیعیِ جسم است اگر ما ساعت‌ها به آن فکر کنیم و خود را به آن مشغول کنیم، خردمندانه نیست.

     

    ما اگر مجبور باشیم برای حل چالش‌هایی که برای جسم و فرمِ ما پیش می‌آید در بیرون کاری انجام دهیم مثلاً برای احقاقِ حقی به دادگاه و پاسگاه مراجعه کنیم طبیعی‌ست، این نیازِ طبیعیِ جسم است اما ساعت‌ها فکر کردن راجع به این اتفاق که بازیِ این لحظه است صحیح نیست.

     

    چیزهای بیرونی معتبرند و نیاز به تصمیمِ عملیِ ما با خردِ زندگی و سکون و پذیرشِ ما در این لحظه دارند اما مهم نیستند، اصل نیستند و درست نیست که هوشیاریِ ما و حضورِ ما را این لحظه در چنگِ خود اسیر کنند.

     

    اتفاقات یک آینه و یک میزان برای سنجشِ این است که ما داریم درست روی خود کار می‌کنیم یا نه؟

     

    اگر ما برای حل چالشی مقابله به مثل نکردیم پس ما داریم درست روی خود کار می‌کنیم.

     

    اگر با پذیرش و استفاده از راه حل هایی که در اثرِ اعتمادِ ما به زندگی سرازیر می‌شوند عمل کنیم و بلافاصله فکر کردن به این اتفاق را متوقّف کنیم و به کار روی خود ادامه دهیم، پس ما داریم درست روی خود کار می‌کنیم.

     

    توجّه کنیم که راه حل های زندگی همیشه با طُمنینه و صبر و شکیبایی همراه است و همیشه با مخالفتِ من ذهنی مواجه می‌شود که می‌خواهد با عجله و با استفاده از روش‌های هیجانیِ قدیمی و از پیش تعیین شده چالش را حل کند.

     

    اما اگر برای مثال کسی به خاطرِ زیاده خواهی در من ذهنی متوسل به دروغ و فریب و دورویی شد و خواست به ما ضرر برساند در مقابل ما هم با دروغ و فریب سعی در دفاع کردن از خود داشته باشیم و در نتیجه ساعت‌ها و روزها به این اتفاقات فکر کنیم، دچار قضاوت و مقاومت شویم و پیوسته دیگران و خود را ملامت کنیم، پس ما داریم اشتباه روی خود کار می‌کنیم و باید در روشِ خود بازنگری کنیم.

     

    حقیقت همین است، به هوشیاریِ خدایی مدتی جسم را هدیه داده‌اند و او را پرورش می‌دهند تا واسطه‌ای باشد برای جاری کردنِ برکاتِ زندگی در جهانِ فرم.

     

    مولانا می‌گوید فسرده چند نشینی میان هستی خویش؟

    یعنی حواست هست که چقدر در واکنش‌ها و عدمِ پذیرش اتفاقِ این لحظه منقبض و غمگین شدی؟

     

    چه شد آن ادعاهای عاشقانه‌ای که می‌کردی؟

     

    چرا از آتشِ عشق که این لحظه درونِ تو منتظرِ زبانه کشیدن است استفاده نمی‌کنی؟

     

    تنورِ عشق هستی بخش است و ناخالصی‌های مزاحم را ذوب می‌کند.

     

    به گِردِ آتشِ عشقش ز دور می‌گردی

    اگر تو نقره صافی، میانه را چه شده‌ست؟

    مولوی، دیوان شمس، غزل ۴۹۲

     

    اگر ما واقعاً به اینکه امتدادِ خدا هستیم ایمان داریم پس این لرزیدن بر صدفِ جسم برای چیست؟

     

    نقره صاف که عاشقِ آتش است چرا که عیارِ او را نشان می‌دهد و ناخالصی‌ها را از او می‌زداید.

     

    اینجا که جای قشنگ حرف زدن و نظاره‌گر بودن نیست، جایِ حماسه و شجاعت است.

     

    گر زخم خوری بر رو، رو زخم دگر می‌جو

    رستم چه کند در صف دسته گل و نسرین را

    مولوی، دیوان شمس، غزل ۸۱

     

    رستم که از چالش‌ها نمی‌نالد، در اتفاقات رضای خدا را می‌جوید، مطمئن است که زندگی مراسم شادی را برای او ترتیب داده است.

     

    اگر تو عاشقی غم را رها کن

    عروسی بین و ماتم را رها کن

    مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۹۰۵

     

    این آتشِ عشق است که شفابخش است، ظاهرش سوزان و باطنش هستی بخش، نقره را درمان است و ناخالصی را پایان.

     

    آبی که ذهن نشان می‌دهد سراب است، باطنش تف سوزانی از درد است. سرابی که عذابی پیوسته و مسائلی سلسه‌وار و بدون جواب به همراه دارد.

     

    اما مختصری در بابِ غم که آمدنش با پیغامِ زندگی همراه است اما ماندن در آن حیله من ذهنی‌ست.

     

    گر غمی آید گلوی او بگیر

    داد از او بستان امیرِ داد باش

     

    حاصل این است ای برادر چون فلک

    در جهانِ کهنه نوبنیاد باش

    مولوی، دیوان شمس، غزل ۱۲۵۸

     

    مولانا می‌گوید وقتی غم می‌آید پیغامی با خود دارد. عدالت این است که پیغامِ زندگی را در غم بگیری و در لحظه شاد باشی.

     

    چون که غم بینی تو استغفار کن

    غم به امرِ خالق آمد کار کن‌‌

     

    چون بخواهد عینِ غم شادی شود

    عینِ بندِ پای، آزادی شود

    مولوی، مثنوی، دفتر اول، ابیات ۸۳۶ و ۸۳۷

     

     

    غم به وسیله زندگی برای اصلاحِ روشِ غلطِ ما می‌آید.

    اگر پیغامش را بگیریم از بندِ همانیدگی‌ها خواهیم رهید و غرقِ شادی خواهیم شد.

     

    چسبیدن به همانیدگی ها ما را غمگین می‌کند.

     

    غم می‌آید و با خود پیغامِ زندگی را می‌آورد که رها کن ماجرا را ای یگانه و روی خود بیش از پیش کار کن.

     

    ما باید یک چیز را برای خود مشخص کنیم که هوشیاریِ خالصِ خدایی هستیم و به هر دلیلی همانیدگی‌هایی به ما چسبیده است.

     

    زندگی می‌خواهد این همانیدگی‌ها را بسوزاند و دوباره خودش را صاف و زلال بیرون بیاورد. نمی‌خواهد که آن بندگان خدا و نعمت‌ها را ضایع کند، می‌خواهد تصویرِ ذهنی آنها را از مرکزِ ما بیرون بیاورد.

     

    می‌خواهد همه چیز را سر جای خودش بگذارد.

     

    خودش تقدیر می‌کند و مناسب‌ترین تدابیر را در پیش می‌گیرد.

     

    نباید شکایت کرد و باید دلیرانه میانه میدان رفت.

     

    زین خَلقِ پرشکایتِ گریان شدم ملول

    آن های هوی و نعره مستانم آرزوستش

     

    این نان و آب چرخ چو سیل است بی‌وفا

    من ماهیم نهنگم عُمانم آرزوست

    مولوی، دیوان شمس، غزل ۴۴۱

     

    چیزهای این جهان خروشان می‌آیند و خروشان می‌روند. حتماً خواهند رفت اما دریای زندگی پابرجاست، عمیق و بی‌نهایت است و ما نهنگی جدا نشدنی از این دریای بی‌پایان هستیم.

     

    ارادتمند شما، حسام از مازندران

    فایل متن «دام و دانه» - آقای حسام از مازندران

    تفسیر غزل ۲۵۵۲ از برنامه ۸۹۹ - خانم سرور از شیراز



    فایل صوتی «تفسیر غزل ۲۵۵۲ از برنامه ۸۹۹» - خانم سرور از شیراز


        


    به نام خدا

     

    با سلام خدمت پدر عزیز و مهربانم آقای شهبازی جان و تمام دوستان و همراهان بیدار. برنامه‌ی ۸۹۹، غزل شماره‌ی ۲۵۵۲.

     

    کجا باشد دورویان را میان عاشقان جایی؟

    که با صد رو طمع دارد ز روز عشق، فردایی

    دیوان شمس، غزل شماره‌ی ۲۵۵۲

     

    ز روی دوست دل دشمنان چه دریابد

    چراغ مرده کجا، شمع آفتاب کجا

    حافظ، دیوان غزلیات، غزل شماره‌ی ۲

     

    دورویان، آنان که حقیقت لحظه‌ی حال را می‌پوشانند و مدام در حال موکول کردن زندگی، به فردا و فرداهای دیگر هستند؛ کجا با کسانی که تمام هَمّ و غم خود را صرف اِستقرار در این لحظه می‌کنند و در تسلیم محض هستند، برابرند و در حالیکه طمع و حرص و زیاده‌خواهی‌شان مانع بودنشان در این لحظه‌ی حال است، مدام در حال شیره‌کشی از مرکز همانیده هستند. و اگر به حقیقت اینان نوشنده‌ی یک‌ جام از این لحظه باشند، چنان مشتاق و مست می‌شوند که آتش حرص رو به خاموشی می‌رود و زیستن در این لحظه با تسلیم و شکر و رضا تجربه می‌‌شود.

     

    طَمَع دارند و نبودشان که شاه جان کند رَدشان

    ز آهن سازد او سَدشان، چو ذوالقرنین آسایی

    دیوان شمس، غزل شماره‌ی ۲۵۵۲

     

    این منافقان و دورویان، راندگان درگاه خداوند هستند که هر لحظه، زندگی را که به‌صورت شادی بی‌نهایت، پُر و اصیل تقدیمشان می‌شود، با افتادن در زمان روانشناختی و قضاوت و مقاومت، پس می‌زنند و همچنان در اُمنیت و آرزوهای دراز و عمل تبدیل و رسالت تبدیل در تأخیر و آفات. و غیرت عشق میان این دو گروه؛ زندگان به عشق و افسردگان در نقطه‌چین‌ها، فرق و حائل، قائل است.

     

    قرآن کریم، سوره الرحمن(۵۵)، آیه‌ی ۱۹ و ۲۰

    «مَرَجَ الْبَحْرَيْنِ يَلْتَقِيَانِ»

    «اوست که دو دریا (ی آب شور و گوارا) را به هم در آمیخت تا به هم برخورد کنند.»

    «بَيْنَهُمَا بَرْزَخٌ لَا يَبْغِيَانِ»

    «و میان آن دو دریا برزخ و فاصله‌ای است که تجاوز به حدود یکدیگر نمی‌کنند.»

     

    دورویی با چنان روئی، پلیدی در چنان جوئی

    چه گنجد پیش صدیقان، نفاقی کارفرمایی

     

    جوی روان و روشن خرد و شادی الهی، هر لحظه در حال گذر و آماده‌ی خیر و رحمت و برکت رساندن به سالک و عارف شناسنده و وفادار به عهد اَلَست که هر لحظه با اتصال به مرکز عدم، خورنده‌ی شرابی ناب و گوارا از این جوی است و در این کار راستین و وفادار و به حقیقت، چنین سالک و رونده در طریق عشق با رهرو مدعی منافق که هنوز با فرمان ذهن، عمل می‌کند، یکی نیست و این به آن به چه ماند؟!

     

    راز درون پرده ز رندان مست پرس

    کاین حال نیست زاهد عالی‌مقام را

    حافظ، دیوان غزلیات، غزل شماره‌ی ۷

     

    که بیخ بیشه‌ی جان را، همه رگ‌ها و شیران را

    بداند یک به یک آن را به دیده‌ی نورافزایی

     

    دیده‌ی نورافزا، دیده‌ی رَسته از کارافزایی، دیده‌ی فضاگشا و عدم‌بین، دیده‌ی بی‌نیاز و مستغنی از علوم و آداب دنیایی، همان دیده‌ایست که بیخ بیشه جان و تَلّ بی‌اساس و بنیان انباشته از همانیدگی‌ها را از استواری و اصالت و صلابت شیروار سالک و عارف حقیقی بازمی‌شناسد.

     

    نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

    به غمزه مسئله‌آموز صد مدرس شد

    حافظ، دیوان غزلیات، غزل شماره‌ی ۱۶۷

     

    بداند عاقبت‌ها، فرستد راتبت‌ها را

    ببخشد عافیت‌ها را به هر صدیق و یکتایی

     

    عارف شناسنده‌ی صدیق، که هر لحظه در حال خالی کردن مرکز از اغیار است و رو از تمام قبله‌های همانیدگی به سمت قبله‌ی یکتایی برگردانده، با قطع زمان روان‌شناختی و مستقر شدن در این لحظه و یک‌سو و یک‌جهت شدن با زندگی، عاقبت و سرانجامی نیک برای خود رقم می‌زند و هر لحظه شادی، خرد، عقل، قدرت، هدایت و اَمنیت را از زندگی دریافت می‌دارد؛ چراکه لحظه‌ای را قضا نکرده و خرابیی به بار نیاورده؛ پس سراسر رحمت است و خیر برای عالمیان.

     

    قرآن کریم، سوره‌ی الانبیاء(۲۱)، آیه‌ی ۱۰۷

    «وَ مَا أَرْسَلْنَاكَ إِلَّا رَحْمَةً لِلْعَالَمِينَ.»

    «و تو را جز رحمتى براى جهانيان نفرستاديم.»

     

    براَندازد نقابی را، نماید آفتابی را

    دهد نوری خرابی را کند او تازه انشایی

     

    و بهشت وعده داده‌ی خداوند به چنین عارف سالک وفادار به عهد اَلَست که همواره در این لحظه در تسلیمی محض در اتصال به بی‌نهایت و ابدیت آسمان گشوده است، حتمی و قطعی و پاداش او دیدن آفتاب حقیقت؛ آفتابی که چشم و گوش ذهن از دیدن و درک آن عاجز و ناتوان است.

     

    قرآن کریم، سوره‌ی اعراف(۷)، آیه‌ی ۱۷۹

    «وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِيرًا مِنَ الْجِنِّ وَالْإِنْسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لَا يَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْيُنٌ لَا يُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لَا يَسْمَعُونَ بِهَا  أُولَئِكَ كَالْأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ  أُولَئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ.»

    «و محققاً بسیاری از جن و انس را برای جهنم آفریدیم، چه آنکه آنها را دلهایی است بی‌ادراک و معرفت، و دیده‌هایی بی‌نور و بصیرت، و گوشهایی ناشنوای حقیقت، آنها مانند چهارپایانند بلکه بسی گمراه‌ترند، آنها همان مردمی هستند که غافل‌اند.»

     

    یعنی انسان من‌ذهنی، از دیدن آسمان گشوده‌ی درون، علی رغم داشتن گوش و چشم ظاهری ناتوان است و از اصل کار و اصل دیدن، بی‌بهره که دیدن این آسمان اصل است و چشم و گوش ذهنی فرع و نااصل کار.

     

    اگر این شه دورو باشد نه آنش خُلق و خو باشد

    برای جُست‌وجو باشد، ز فکر نفس کژپایی

     

    قول و فعل نفس کژپا، هماره بر دوئی استوار است و دو می‌بیند و با این دید، افعال خداوند را نیز قضاوت می‌کند و صفات ذهنی خود را به ذات یگانه‌ی پروردگار نسبت می‌دهد؛ حال آنکه عارف سالک صدیق به حقیقت می‌داند:

     

    به دُرد و صاف تو را حکم نیست خوش درکش

    که هرچه ساقی ما کرد عین الطافست

    حافظ، دیوان غزلیات، غزل شماره‌ی ۴۴

     

    دورویی اوست، بی‌کینه، ازیرا اوست آیینه

    ز عکس تو در آن سینه، نماید کین و بدرایی

     

    خداوند پاک است و مبری از تمام اوصاف؛ و حال تمام واصلان نیز در پرتو آسمان گشوده چنین‌اند؛ پس اگر در آیینه‌ی صاف و پاک واصلین به حق، زشتی خویش را دیدیم، آن را به ساحت پاک و مصفای آن‌ها نسبت ندهیم و در رفع عیب خویش بکوشیم.

     

    آینه ار نقش تو بنمود راست

    خود شکن آیینه شکستن خطاست

    نظامی، مخزن‌الاسرار

     

    مزن پهلو به آن نوری که مانی تا ابد کوری

    تو با شیران مکن زوری، که روباهی به

    سودائی

     

    که با شیران مِری کردن، سگان را بشکند گردن

    نه مکری ماند و نی فن، نه دو رویی نه صدتائی

     

    خاصیت نور، روشنی بخشی و روشنائی است و هر انسانی که بذر وجود خویش را آماده دریافت نور و روشنائی فضای گشوده و واصلان به حقیقت کند، خوش‌بخت و بهره‌مند از نعمات خداوند که اینان چشمه‌های منبع و حکمت و خرد الهی و اوتاد و ستون‌های زمینند و حال چه خیال باطل و بیهوده‌ای که انسان من‌ذهنی با قد علم کردنِ قد خُرد و حقیر خویش در مقام مقابله و مجادله با این نور و بی‌نهایت روشنایی و خرد برمی‌آید و در این کار نه تنها بزرگ نمی‌شود که تیشه بر ریشه‌ی سست خویش می‌زند و از امکان تأثیر قرین خود را محروم و بی‌نصیب می‌کند که سنگ و گوهر خبیث ذهنش راه را بر تمام روزن‌‌ها و امداد غیبی و دور از چشم کور ذهن بسته‌.

     

    بس تجربه کردیم در این دیر مکافات

    با دردکشان هرکه درافتاد ورافتاد

     

    گر جان بدهد سنگ سیه لعل نگردد

    با طینت اصلی چه کند بدگهر افتاد

    حافظ، دیوان غزلیات، غزل شماره‌ی۱۱۰

     

     

    والسلام

     با احترام، سرور از شیراز

    فایل متن «تفسیر غزل ۲۵۵۲ از برنامه ۸۹۹» - خانم سرور از شیراز

    گنج در خانه‌ی من است - خانم سمانه از تهران



    فایل صوتی «گنج در خانه‌ی من است» - خانم سمانه از تهران


        


    با سلام.

     

    جسمِ انسان از خاک به وجود آمده و خاک به زمین تعلق دارد، پس جسم در وطنش هست. اما مبداءِ هوشیاریِ حضور در انسان نورِ زندگیست و وطنِ اصلی اش فضای یکتایی.

    خداوند جسم و روح را با هم متحد کرده است، بطوریکه جسم، اتفاقات را تجربه می کند و هوشیاریِ حضور، ناظرِ این اتفاقات است و به پیمانِ اَلَست اقرار می کند.

    انسان قادر است تا قبل از مردن به جسم، به وطنِ اصلی اش که عدم هست منتقل شود و برایِ اینکار لازم است که عقب بکِشد و ناظرِ ذهنش باشد تا با اتفاقات، اتفاق نیوفتد.

     

    در حدیثی آورده شده که «حبُّ الوطنِ مِنَ الایمان.»

    «علاقه داشتن به وطن از نشانه هایِ ایمان است.»

    و منظور از وطن این دنیا نیست بلکه فضایِ یکتاییست.

     

    پس انسان باید تمامِ سعی اش را بکند تا از جویِ همانیدگی ها بگذرد تا به وطنِ اصلی‌اش برسد.

     

    از دمِ حُبُّ الوَطَن بگذر مَایست

    که وطن آن سوست، جان این سوی نیست

     

    گر وطن خواهی، گذر زان سویِ شَط*

    این حدیثِ راست را کم خوان غلط

    مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، ابیات ۲۲۱۱ و ۲۲۱۲

     

    *شَط: رود

     

    تنها وسیله‌ی نقلیه برای بازگشت به وطن، براقِ بصیرت است. یعنی وقتی در این لحظه فضا را باز می‌کنیم، سوارِ فضایِ عدم می‌شویم نه فکر. در نتیجه بصیرت پیدا می‌کنیم و دیدِ عدم داریم، در این صورت ابرِ همانیدگی ها نمی تواند راهِ ما را بزند و جلویِ دیدِ هوشیاریمان را بگیرد.

     

    قومی که بر براقِ بصیرت سفر کنند

    بی ابر و بی غبار بر آن مَه نظر کنند

    مولوی، دیوان شمس، غزل ۸۶۲

     

    اما فردی که هوشیاریِ‌ جسمی دارد، مقصدِ نهاییِ انسان را همین ذهن می داند، به همین دلیل در چیزهای بیرونی به دنبال هویت می گردد. و شاید پس از تجربه کردن های بسیار، متوجه شود که ذهن محلِ اقامت دائمی اش نبوده و شکّش به یقین تبدیل شود.

     

    مولانا در ارتباط با این موضوع، آن شخص بغدادی را مثال می زند که خواب می‌بیند، در مصر گنجی نهفته است و به امید برطرف شدنِ مشکلاتش و رسیدن به این گنج، راهیِ مصر می‌شود.

     

    خواب دید او، هاتفی گفت، او شنید

    که غِنایِ تو به مصر آید پدید

    در فلان موضع یکی گنجی است زَفْت*

    در پیِ آن بایدت تا مصر رفت

    مولوی، مثنوی، دفتر ششم، ابیات ۴۲۴۰ و ۴۲۴۲

     

    * زفت: عظیم، بزرگ

     

    این شخص در طولِ سفر با چالش های فراوانی روبرو می‌شود و در آخر وقتی به مصر می‌رسد دیگر پولی برایش باقی نمی‌ماند. پس از مدتی می‌بیند که چاره ای جز گدایی ندارد اما او واقعا گدا نبود و رویِ گدایی هم نداشت. همانطور که انسان ذاتاً می داند که گدایِ چیزهای این جهانی نیست ولی حرصِ منِ ذهنی او را به جهان نیازمند می کند.

     

    گفت: شب بیرون رَوَم من نرمْ نرمْ

    تا ز ظلمت نآیدم در کُدیه شرم

     

    اندرین اندیشه بیرون شد به کوی

    واندرین فکرت همی شد سو به سوی

    مولوی، مثنوی، دفتر ششم، ابیات ۴۲۵۰ و ۴۲۵۲

     

    همینکه در تاریکیِ شب بیرون می‌رود، داروغه او را دستگیر می‌کند و مورد ضرب و شتم قرار می‌دهد. این شخصِ غریب با التماس می‌گوید که من دزد نیستم بلکه اهلِ بغدادم و در مصر غریبم. تاریکی نمادِ تاریکیِ ذهن است یعنی زمانیکه نورِ هوشیاری را بر ذهن نیندازیم، موردِ حمله های منِ ذهنی قرار میگیریم.

     

    گفت او از بعدِ سوگندانِ پُر

    که نِیَم من خانه‌سوز و کیسه‌بُر

     

    من نه مردِ دزدی و بیدادی‌ام

    من غریبِ مصرم و بغدادی‌ام

    مولوی، مثنوی، دفتر ششم، ابیات ۴۲۷۲ و ۴۲۷۳

     

    پس، ماجرایِ خواب و گنج را برای داروغه تعریف می کند. داروغه به او میگوید آخِر چرا به صِرفِ دیدنِ یک خواب اینهمه راه آمدی. خودِ من بارها خواب دیدم که در بغداد گنجی نهفته است در فلان محله و فلان خانه. اما هیچ وقت راهیِ بغداد نشدم. مشخصّاتی که داروغه داد درست با مشخصّاتِ آن مردِ غریب منطبق بود.

     

    بارها من خواب دیدم، مُستمِر

    که به بغداد است گنجی مُسْتَتِر

     

    در فلان سوی و فلان کویی دَفین

    بود آن خود نامِ کویِ این حَزین

    مولوی، مثنوی، دفتر ششم، ابیات ۴۳۱۴ و ۴۳۱۵

     

    وقتی آن مردِ غریب این حرف را از داروغه شنید پیش خود گفت که گنج در خانه‌ی من بوده و آن وقت من با فقر زندگی می کردم. پس دلیلش غفلت و بی خبریِ من بوده است.

     

    گفت با خود: گنج در خانه‌ی من است

    پس مرا آنجا چه فقر و شیون است؟

     

    بر سرِ گنج از گدایی مُرده‌ام

    زآنکه اندر غفلت و در پَرده‌ام

    مولوی، مثنوی، دفتر ششم، ابیات ۴۳۲۲ و ۴۳۲۳

     

    از این داستان مولانا نتیجه می گیریم که گاهی انسان ها تا به ذهن نروند و اسیرِ منِ ذهنی نشوند، یقین حاصل نمی کنند که گنجِ حضور در خانه ی خودشان یعنی فضایِ گشوده شده‌ی این لحظه است. بنابراین خداوند دور شدنِ انسان از این لحظه را وسیله ای برایِ رسیدنش به فضای یکتایی قرار می دهد.

     

    «فَإِنَّ مَعَ الْعُسْرِ يُسْرًا.»

    «بی تردید از پسِ هر سختی، آسانی است.»

    سوره انشراح (۹۴)، آیه ۵

     

    باز آن عینِ ضَلالت را به جود

    حق وسیلت کرد اندر رشد و سود

    مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۴۱

     

    درنهایت دلی که از جهان برگشته و در این لحظه مستقر شده ، مستقیماً به زندگی وصل می شود و خداوند بر آن دل تکیه می زند و بی واسطه بر آن حکم می کند.

     

    «اَلرَّحْمنُ عَلَی العَرْشِ اسْتَوی.»

    «خداوند بر عرش، مستولی* است.»

    سوره طه (۲۰)، آیه ۵

    *مستولی: چیره، مسلط

     

    تختِ دل معمور شد، پاک از هوا

    بر وی الَّرحمن، علی العرشِ اسْتوی

     

    حکم، بر دل بعد از این بی واسطه

    حق کند، چون یافت دل این رابطه

    مولوی، مثنوی، دفتر اول، ابیات ۳۶۶۵ و ۳۶۶۶

     

    با سپاس فراوان

    سمانه، تهران

    فایل متن «گنج در خانه‌ی من است» - خانم سمانه از تهران

    نکاتی مهم از برنامه ۸۸۳ - خانم فائزه ۲۳ساله از کرج



    فایل صوتی «نکاتی مهم از برنامه ۸۸۳» - خانم فائزه ۲۳ساله از کرج


        


    با عرض سلام و خدا قوت خدمت آقای شهبازی عزیز و تمامی ‌دوستان گنج حضوری عزیزم.

     

    کجا شد عهد و پیمانی که می‌کردی؟ نمی‌گویی؟

    کسی را کاو به جان و دل تو را جوید، نمی‌جویی؟

    دیوان شمس، غزل شماره ی ۲۵۵۳

     

    عهد و پیمانی که ما روز الست بسته ایم را چرا اجرا نمی‌کنیم؟ آیا خداوند از ما نپرسیده که ما از جنس او هستیم ؟و ما در پاسخ گفتیم که بله!

    حال هنوز هم در این لحظه به زندگی بله میگوییم؟!

    یا فراموش کرده ایم به کل عهد و پیمانمان را؟!

    آیا منظور و مقصود خود را فراموش کرده ایم ؟!

    آیا هنوز در مرحله ذهن اقامت داری؟!

    آیا هنوز در محدودیت هستی؟!

    آیا به عهد زندگی وفا کردی؟!

    زندگی از ما می‌خواهد که تکامل پیدا کنیم از این مرحله موقت ؛که آن مرحله ی اقامت هوشیاری در ذهن است؛ و همینطور به تکامل خودش در انسان برسد که اون تکامل و مرحله منظور و مقصود آمدن انسان به این جهان است.

    زندگی دائماً ما را به جان و دل جستجو میکند ؛آیا ما هم او را می‌جوییم؟

    یا در حال گریز از او هستم؟!

    اگر مرکزمان همچنان همانیده شده باشد با چیزهای افل پس ما هم از جنس آن چیز های افل میشویم موقتاً و به سمت آنها کشیده می‌شیویم؛ اما اگر مرکز را باز کرده باشیم تا عدم در آنجا بنشیند و تمیز کند تمام همانیدگی هارا و فضاگشایی کنیم لحظه به لحظه ،دیگر به سمت جهان کشیده نمیشویم و به زندگی به اصل خود باز میگردیم و به عهد و پیمان خود با زندگی وفا میکنیم و می‌جوییم لحظه به لحظه کسی را که ما را به جان دل می‌جوید.

     

    دل افکاری که روی خود به خون دیده می‌شوید

    چرا از وی نمی‌داری، دو دست خود نمی‌شویی؟

    دیوان شمس، غزل شماره‌ی ۲۵۵۳

     

    این مرکز همانیده برای ما جز درد و خون چیزی ندارد ؛کی قرار است بفهمیم و دست از او برداریم؟!

    وقتی با چیزها همانیده میشویم یعنی راه ورود، خون و درد را به چهار بُعدمان باز می‌کنیم، و از ارتعاش این درد و خون در مرکزمان که به تمام ذرات وجودمان می‌ریزد و همینطور که در بیرون هم منعکس میشود و ما این درد و خون را به همه اطرافیان‌مان پخش میکنیم و باعث غمگینی آنها هم میشویم؛ در صورتی که باید به زندگی ارتعاش پیدا کنیم و هر لحظه عشق و شادی بی سبب را پخش کنیم.

    ما با مرکز آلوده مان هر روز داریم صورتمان را با خون میشویم و این دردی که در تمام جنبه های زندگی یمان ریخته شده را بیشتر و بیشتر میکنیم.

    چرا دست از او بر نمی‌داری و بگی نمی‌خواهم تو را؟!

    آیا هنوز خسته نشده ای از درد ریختن در زندگی ات؟!

     

     

    معنای چند کلمه ی مهم از برنامه ۸۸۳:

     

    همانیدن: ما به عنوان هوشیاری (امتداد خداوند) قدرت خلاقیت داریم، زمانی که به یک فرم فکری یا یک الگوی فکری حس هویت تزریق میکنیم و اون چیز و فرم فکری مربوط به چیزی در بیرون است؛ مانند پول: شکل فکری پول رو بهش هویت تزریق میکنیم و از جنس او میشویم موقتاً، و همینطور دانش و عقل او را پیدا میکنیم.

     

    تسلیم: یعنی بیداری به این موضوع که اتفاق این لحظه می‌افتد و ما ازش چیزی نمی‌خواهیم، و با اتفاق این لحظه کاری نداریم، ازش زندگی نمی‌خواهیم؛ اتفاق می‌افتد و ما عقلمان را از زندگی می‌گیریم نه اتفاق.

     

    مقاومت: یعنی نگاه کردن به اتفاق این لحظه به جای خدا ؛بنابراین یعنی ما با اتفاق کار داریم.

     

    رضا: یعنی در این لحظه باید فضا را باز کنیم و این فضای گشوده شده به ما می‌گوید که این اتفاق زندگی ندارد؛ و ما راضی میشویم که این اتفاق برای خوشبخت یا بدبخت کردن ما نیست و اصلاً روی زندگی ما تاثیری ندارد.

    همین که از جنس خدا شویم رضا و شکر پدید می‌آید.

     

    فائزه ۲۳ساله از کرج

    فایل متن «نکاتی مهم از برنامه ۸۸۳» - خانم فائزه ۲۳ساله از کرج

    تفسیر غزل ۲۵۵۲ از برنامه ۸۹۹ - خانم آزاده از آمریکا



    فایل صوتی «تفسیر غزل ۲۵۵۲ از برنامه ۸۹۹» - خانم آزاده از آمریکا


        


    با سلام، تفسیر کوتاه از غزل شماره‌ی ۲۵۵۲، مولوی، دیوان شمس، برنامه‌ی شماره ۸۹۹ گنج حضور:

     

    آیا میان عاشقان، جایی برای دورویان هست؟! مانند همین منِ دُروغین، که با صد رو، روز عشق را از فردایی نزدیک... طمع دارد! می‌پُرسَد:

     

    کُجا باشد دورویان را میانِ عاشقانْ جایی؟

    که با صد رو طَمَع دارد زِ روزِ عشقْ فردایی

     

    پس دورویان، طمع به چنین روزی دارند. طمع به روزی که در جَمعِ عاشقان، یکتا «شوند»؛ آن هم از«رَوِشِ» دورویی! پس شاهِ جان، آنان را ردشان کُند؛ شاهِ جان مانند اسکندر، سَدی از آهن میانِ این و آن سازد. آخِر، دورویی در مقابلِ عشق؟! پَلیدی در جویِ زندگی؟! مگر امکان دارد که کارفرماییِ مُنافِق، به پیشِ صِدّیقان بِگُنجد؟! این است که سَدی میانِ «این» و «آن» سازد (نه دست به جوی رَسَد، نه رویِ عشقْ بینَد.)

     

    می‌گوید:

     

    طَمَع دارند و نَبْوَدشان، که شاهِ جان کُند رَدْشان

    زِ آهن سازد او سَدْشان، چو ذوالْقَرنین‌آسایی

     

    دورویی با چُنان رویی، پَلیدی در چُنان جویی

    چه گُنجَد پیشِ صِدّیقان؟ نِفاقی کارفرمایی

     

    عشق، بیخِ بیشه‌ی جان را بداند؛ هم ریشه در خِرَدِ محدود را...، هم همه رَگ‌هایِ شیران را (هم «این» را بداند، هم «آن» را). پس او که در تجربه‌ی هستی، از نورِ عشق بهره‌مند گشته، از برکتِ دیده‌ی عشق... «بداند» یک به یک آن را: که چیزی از دیده‌ی عشق نَهان نیست؛ که اوست دانایِ مُطلق...

     

    که بیخِ بیشه‌ی جان را، همه رَگ‌هایِ شیران را

    بِدانَد یَک به یَک آن را، به دیده‌ی نوراَفْزایی

     

    «او» سرانجامِ هر فعلی را بداند؛ و بر حَسبِ هر کُدام، فرستد آنچه... که هر عَمل را شایسته آید؛ و به همان سان، اوست بخشنده؛ بِبَخشد سلامتی و تندرستی‌ها را، به هر صدّیق و یکتا...

     

    بِدانَد عاقِبَت‌ها را، فِرستَد راتِبَت‌ها را

    بِبَخشد عافیت‌ها را، به هر صدّیق و یکتایی

     

    «خِرَدِ اوست» که نِقابِ تَوَهُم را، از روی دیده بَراَندازد و ناگهان آفتابی را نمایان کند. نورِ عشق، بر هر خرابی که راه یافت، از آن انشایی تازه برخاست؛ که فعلِ عشقْ آبادان گرداند و نو کُند.

     

    بَراَندازد نِقابی را، نِمایَد آفتابی را

    دَهَد نوری خَرابی را، کُند او تازه اِنْشایی

     

    او که در این جهان... به فعلِ عشقْ درآمده را، «دلی» چو «آینه» آمد؛ که اگر تو در آن آینه، «دورویی را» یافتی، آن از خُلْق و خویِ آینه نیست! آینه آمد که تو را از «فعلِ تو» خَبَر دهد؛ که اگر آن دورو را دیده‌ی نَفْسِ کَژْپایَت ببیند، تو را خَشم آید! ولی خوشا بر تو، اگر آن نَفْسِ کَژْپا را، در «نورِ آن آینه» به شناسایی درآوری؛ که چنین جُست و جو تو را رهایی بَخشَد. می‌گوید:

     

    اگر این شَهْ دورو باشد، نه آنش خُلْق و خو باشد

    برایِ جست و جو باشد زِ فِکرِ نَفْسِ کَژْپایی

     

    پس آینه‌ی دلِ پاکان، حقیقت را دَست نَخورده به انعکاس درآوَرَد؛ آینه، حقیقت را بی‌کینه بازگو کَرد! اَزیرا اوست آیینه؛ حال از عکسِ آن سینه، تو را خَشم آید یا رهایی؟ که زِ عکسِ تو در آن سینه نِمایَد کین و بَدْرایی!

     

    دوروییْ اوست‌‌ بی‌کینه، اَزیرا اوست آیینه

    زِعکسِ تو در آن سینه نِمایَد کین و بَدْرایی

     

    پس تو به آن نوری، که بی‌کینه به تو نمایان کرد عَکسِ تو را، مبارزه مکُن؛ که از دیده‌ی عشق، مَحروم مانی تا اَبَد. پس تو با شیران (آنان که «سینه را» عشقْ شُده‌ست منزل) مَکُن زوری؛ که تو در سودایِ این جهان، روباهی بیش نیستی؛ گَردنِ سگان، از جَنگْ با شیرانْ بِشْکَست! گردنِ «بِشْکَسته» را هم... نه مَکْری مانَد و نی فَن، نه دورویی نه صدتایی (که عشقْ باشد تنها پایدارِ مُطلق!)

     

    مَزَن پَهْلو به آن نوری که مانی تا اَبَد کوری

    تو با شیران مَکُن زوری، که روباهی به سودایی

     

    که با شیرانْ مِری' کردن، سگان را بِشْکَند گَردن

    نه مَکْری مانَد و نی فَن، نه دورویی نه صدتایی

     

    با احترام،

    آزاده از آمریکا

     

    فایل متن «تفسیر غزل ۲۵۵۲ از برنامه ۸۹۹» - خانم آزاده از آمریکا

    نکاتی چند از غزل ۵۶۰ برنامه ۸۹۷ - خانم فاطمه



    فایل صوتی «نکاتی چند از غزل ۵۶۰ برنامه ۸۹۷» - خانم فاطمه


        


    باسلام، درود و سپاس خدمت آقای شهبازی و دوستان گنج حضور

    نکاتی چند از غزل ۵۶۰ برنامه ۸۹۷

     

    عاشق دلبر مرا، شرم و حیا چرا بود؟

    چون که جمال این بود، رسم وفا چرا بود؟

     

     آیا به راستی عاشق دلبرم؟ هنوز هم کاملا خودم را لایق چنین عنوانی نمی‌دانم. که اگر می‌دانستم کنار گذاشتن شرم و حیای من ذهنی برایم بسیار راحت تر بود، هرچند حالا در سن پنجاه سالگی به کلاس آواز می‌روم و در شهری کوچک دوچرخه سواری می‌کنم، هر لباسی با هر رنگی می‌پوشم، و تقریبا آنگونه که دلم می‌خواهد زندگی می‌کنم، اما هنوز آنگونه که باید رها نیستم. جمال یار را دیر دیدم، دیر متوجه پذیرا بودنش شدم، دیر شده بود که فهمیدم زندگی را باید[ زنده گی] کرد. مرده گی بود سالهای قبل از گنج حضور، ترس از قضاوت، به تمام ابعاد زندگی ام رسوخ کرده بود .شرم داشتم. اما من ذهنی ام بی وفایی را شرم و حیا می‌دانست. آنهم بی وفایی به خودم را، اصلم را، چه شرم، شرم آوری داشتم! چه رسوم مسخره ای را برای مثلا خدا پرستی برای خودم قائل می‌شدم، چقدر همه چیز وارونه بود؟

    این همه لطف و سرکشی، قسمت خلق چرا بود؟

    این همه حسن و دلبری، بر بت ما چرا بود؟

     

    خوب انتظار چه چیزی باید می‌داشتم به جز قهر؟ و این زندگی نبود که با من قهر بود. او که همه لطف است. این من بودم که پشتم را کرده بودم به زندگی. سرم را پایین انداخته بودم و خلاف جهت رودخانه ی زندگی حرکت می‌کردم. نای زندگی را سر و ته گرفته بودم صدا ازش در نمی‌آمد، گوشهایم که کر بودند. از بس این سرم حرف می‌زد، صدای مهربان زندگی را نمی‌شنیدم که می‌خواست نواختن نی زندگی را یادم بدهد. یکی نبود بگوید آخر پس این همه زیبایی و دلبری، دلبر برای چیست؟چه کسی قرار است این همه زیبایی را در جهان پخش کند و از این همه حسن و زیبایی لذت ببرد و با عشق زندگی کند؟ برای چه مرا زیبا آفرید با این همه لطافت و هنر؟ از کجا آمده این همه حسن؟ و به چه هدفی؟ و باز حسرت همیشه ی من که چقدر دیر شد!

    و سوال همیشگی، که لطف زندگی را چگونه سپاس بگویم و با چه زبانی؟ و آرزومندی و آسمان ابری چشم ...

     

    برو ای تن پریشان تو و آن دل پشیمان

    که زهر دوتا نرستم دل دیگرم نیامد

    دیوان شمس، غزل ۷۷۰

     

    درد فراق من کشم، ناله به نای چون رسد؟

    آتش عشق من برم، چنگ دوتا چرا بود؟

     

    من ذهنی مگر تا کنون گذاشته نای زندگی توسط من نواخته شود؟ آخر من که حامل آتش عشقم، و یا آتش عشق زندگی را به جان می‌خرم و در عمق جانم این آتش زبانه می‌کشد، چه نیازی به رسم وفا بجا آوردن و دوتا شدن و عبادت ذهنی است؟

     

    لذت بی کرانه ای است، عشق شده است نام او

    قاعده خود شکایت است، ورنه جفا چرا بود؟

     

    از ذهن زاییده که شوم ، دیگر این عشق ولذتش در هیچ قانونی نمی‌گنجد و هیچ قاعده ای را برنمی‌تابد رها می‌شوم از نام و از ننگ، اما اگر جفا می‌بینم از تاخیر در این سیاه‌چال ذهن است که کارش تنها و تنها شکایت و ستیزه است با زندگی و لذت بی کرانه اش. و عشق نمی‌داند چیست؟

     

    از سر ناز و غنج خود روی چنان ترش کند

    آن ترشی روی او روح فزا چرا بود؟

     

    آن ترشی روی او ابر صفت همی‌شود

    ورنه حیات و خرمی، ‌باغ وگیا چرا بود؟

     

    اما این قاعده ی شکایت من ذهنی هم ظاهرا چند سالی نیاز بوده که باشد. این ها همه ناز و دلبری معشوق است، درد که باشد ، درمان و طبیب از راه می‌رسد. پس از ترشی روی معشوق (من ذهنی) دلگیر نشو! که نیاز تو به ناز معشوق همانند ابری خواهد شد که باغ زندگی ات را برای همیشه با باران عشق و یکتایی زنده و پر طراوت خواهد کرد.

     

    با عشق واحترام

    فاطمه

     

    فایل متن «نکاتی چند از غزل ۵۶۰ برنامه ۸۹۷» - خانم فاطمه