Parviz Shahbazi

Ganje Hozour audio Program #988

برنامه صوتی شماره ۹۸۸ گنج حضور

  • Currently 4.15/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
out of 286 votes
Comments (1)

    
Lights off
Sorry, your favorites list is FULL.

Support Ganje Hozour (حمایت از گنج حضور)

Link to this video/audio

Description

برنامه شماره ۹۸۸ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی

تاریخ اجرا: ۲۸  نوامبر  ۲۰۲۳ - ۸  آذر ۱۴۰۲


برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.


متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)

 

تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)

تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل) 


خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی

خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری


برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی‌ بر روی این لینک کلیک کنید.



مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۲


رَویم و خانه بگیریم پهلویِ دریا

که دادِ اوست جواهر، که خویِ اوست سَخا


بدان که صحبت، جان را همی‌کُنَد همرنگ

ز صحبتِ فلک آمد ستاره، خوش‌سیما


نه تن به صحبتِ جان، خوب‌روی و خوش‌فعل‌ است؟

چه می‌شود تنِ مسکین چو شد ز جان عَذرا(۱)؟


چو دست مُتّصلِ توست، بس هنر دارد

چو شد ز جسم جدا، اوفتاد اندر پا


کجاست آن هنرِ تو؟ نه که همان دستی؟

نه این زمانِ فِراق‌ است و آن زمانِ لقا؟


پس الله الله، زنهار(۲)، نازِ یار بِکَش

که نازِ یار بُوَد صد هزار مَن حلوا


فراق را بِنَدیدی، خدات مَنما یاد

که این دعاگو بِهْ ز این نداشت هیچ دعا


ز نَفْسِ کُلّی چون نَفْسِ جزوِ ما بِبُرید

به اِهْبِطُوا(۳) و فرود آمد از چُنان بالا*


مثالِ دستِ بُریده ز کارِ خویش بمانْد

که گشت طعمهٔ گُربه، زِهی ذلیل و بلا


ز دستِ او همه شیران شِکسته‌پَنجه بُدند

که گُربه می‌کَشَدش سو به سو ز دستِ قضا


امیدِ وصل بُوَد تا رگیش می‌جُنبد(۴)

که یافت دولتِ وَصلت هزار دستِ جدا


مدار این عجب از شهریارِ خوش‌پیوند(۵)

که پاره پارهٔ دود از کَفَش شده‌ست سما(۶) **


شَهِ جهانی و هم پاره‌دوز استادی

بکن نظر سویِ اجزایِ پاره پارهٔ ما


چو چنگِ ما بشکستی، بساز و کَش سویِ خود

ز الست زخمه(۷) همی‌زن، همی‌پذیر بلا


بلا(۸) کنیم ولیکن بلیِّ اوّل کو؟

که آن چو نعرهٔ روح است و این ز کوه، صَدا


چو نایِ ما بشکستی شکسته را بَربَند

نیازِ این نیِ ما را ببین بدان دم‌ها


که نایِ پارهٔ ما پاره(۹) می‌دهد صد جان

که کی دَمَم دهد او تا شَوَم لطیف‌ادا(۱۰)


* قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۳۸


«قُلْنَا اهْبِطُوا مِنْهَا جَمِيعًا ۖ فَإِمَّا يَأْتِيَنَّكُمْ مِنِّي هُدًى فَمَنْ تَبِعَ هُدَايَ فَلَا خَوْفٌ عَلَيْهِمْ وَلَا هُمْ يَحْزَنُونَ.»


«گفتيم: همه از بهشت فرو شويد؛ پس اگر از جانب من راهنمايى برايتان آمد، 

بر آنها كه از راهنمايى من پيروى كنند بيمى نخواهد بود و خود اندوهناک نمى‌شوند.»


**‌ قرآن کریم، سورهٔ فُصِّلَت (۴۱)، آیهٔ ۱۱


«ثُمَّ اسْتَوَىٰ إِلَى السَّمَاءِ وَهِيَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ»


«سپس به آسمان پرداخت و آن دودى بود. 

پس به آسمان و زمين گفت: «خواه يا ناخواه بياييد.» گفتند: «فرمانبردار آمديم.»»


(۱) عَذرا: دوشیزه، باکره، در اینجا به معنی تنها و جدا

(۲) زنهار: آگاه باش

(۳) اِهْبِطُوا: فرود آیید. اشاره به آیهٔ ۳۸ سورهٔ بقره

(۴) جنبیدنِ رگ: کنایه از لطف و عنایت کردن

(۵) خوش‌پیوند: آن کس که به خوبی و شایستگی، جدایی‌ها را پیوند می‌دهد.

(۶) سما: سماء، آسمان

(۷) زخمه: مضراب

(۸) بلا: بلیٰ، بلی

(۹) پاره: پولی که به عنوان رشوه می‌دهند تا کارشان بر وفق مراد انجام گیرد.

(۱۰) لطیف‌ادا: خوش‌نوا

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۲


رَویم و خانه بگیریم پهلویِ دریا

که دادِ اوست جواهر، که خویِ اوست سَخا


بدان که صحبت، جان را همی‌کُنَد همرنگ

ز صحبتِ فلک آمد ستاره، خوش‌سیما


نه تن به صحبتِ جان، خوب‌روی و خوش‌فعل‌ است؟

چه می‌شود تنِ مسکین چو شد ز جان عَذرا؟


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۲۴


رحمتی، بی‌علّتی بی‌خدمتی

آید از دریا، مبارک ساعتی


الـلَّه الـلَّه، گِردِ دریابار(۱۱) گَرد

گرچه باشند اهلِ دریابار زرد


تا که آید لطفِ بخشایشگری

سرخ گردد رویِ زرد از گوهری


(۱۱) دریابار: کنارِ دریا، ساحلِ دریا

------------


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۲۳۴


سوی دریا عزم کُن زین آبگیر

بحر جو و تَرکِ این گِرداب گیر


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۲۸۳۴


به مبارکی و شادی بِسِتان ز عشق جامی

که ندا کند شَرابش که کجاست تلخ‌کامی؟


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۶۳


به مبارکی و شادی چو نگارِ من درآید

بنشین نظاره می‌کن، تو عجایبِ خدا را


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۴۲


بتِ من ز در درآمد، به مبارکی و شادی

به مرادِ دل رسیدم، به جهانِ بی‌مرادی

 

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۶۲


بر کَنَم من میخِ این منحوس‌دام 

از پیِ کامی نباشم تلخ‌کام

 

مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۶۴ 

 

بِسکُل(۱۲) این حبلی(۱۳) که حرص است و حسد 

یاد کن: فی جیدِهٰا حَبْلٌ مَسَد 


قرآن کریم، سورهٔ لهب (۱۱۱)، آیات ۳ تا ۵

 

سَيَصْلَىٰ نَارًا ذَاتَ لَهَبٍ (٣)


زودا كه به آتشى شعله‌ور درافتد.


وَامْرَأَتُهُ حَمَّالَةَ الْحَطَبِ (۴)


و زنش هيزم‌كش است.


فِي جِيدِهَا حَبْلٌ مِنْ مَسَدٍ (۵)


و بر گردن ريسمانى از ليف خرما دارد.


(۱۲) بِسکُل: بگسل، پاره کن

(۱۳) حَبْل: ریسمان

------------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۹۶۰


همچو مُسْتَسقی(۱۴) کز آبش سیر نیست

بر هر آنچه یافتی بِالله مَایست


بی‌نهایت حضرت است این بارگاه

صدر را بُگذار، صدرِ توست راه


(۱۴) مُسْتَسقی: آنکه بیماری استسقا دارد و هرچقدر آب می‌نوشد، تشنگی‌اش برطرف نمی‌گردد.

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۰۱۰


پس تو هم اَلْجارُ ثُمَّ الدّار(۱۵) گو

گر دلی داری، برو دلدار جو


«پس تو نیز به حقیقت این ضرب‌المثل ایمان آور و آن را بخوان: 

«اول همسایه، بعد خانه.» بنابراین تو که از جنس هشیاری حضور هستی، 

ببین که اکنون همسایه‌ات یک من‌ذهنی‌ست یا خدا، مولانا و فضای گشوده‌شده؟»


(۱۵) اَلْجارُ ثُمَّ الدّار: اوّل همسایه بعد خانه (مَثَل)

------------


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۰۷۲


اُذْکُروا الله کار هر اوباش نیست

اِرْجِعی بر پای هر قَلّاش(۱۶) نیست


لیک تو آیِس(۱۷) مشو، هم پیل باش

ور نه پیلی، در پی تبدیل باش


قرآن کریم، سورهٔ احزاب (۳۳)، آیهٔ ۴۱


«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اذْكُرُوا اللَّهَ ذِكْرًا كَثِيرًا.»


«اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، خدا را فراوان ياد كنيد.»


(۱۶) قَلّاش: بیکاره، ولگرد، مفلس

(۱۷) آیس: ناامید، مایوس

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۸۸

 

همچو قومِ موسی اندر حَرِّ(۱۸) تیه(۱۹)

مانده‌یی بر جای، چل سال ای سَفیه(۲۰)


می‌روی هرروز تا شب هَروَله(۲۱)

خویش می‌بینی در اول مرحله


نگذری زین بُعد(۲۲)، سیصد ساله تو

تا که داری عشقِ آن گوساله تو


(۱۸) حَرّ: گرما، حرارت

(۱۹) تیه: بیابانِ شن‌زار و بی آب و علف؛ صحرای تیه بخشی از صحرای سینا است.

(۲۰) سَفیه: نادان، بی‌خرد

(۲۱) هَروَله: تند راه رفتن، حالتی بین راه رفتن و دویدن

(۲۲) بُعد: دوری

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۱۴


علّتی بتّر ز پندارِ کمال

نیست اندر جانِ تو ای ذُودَلال(۲۳)


(۲۳) ذُودَلال: صاحبِ ناز و کرشمه

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۴۰


کرده حق ناموس را صد من حَدید(۲۴)

ای بسی بسته به بندِ ناپدید


(۲۴) حَدید: آهن

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۱۹


در تگِ جو هست سِرگین ای فَتیٰ(۲۵)

گرچه جو صافی نماید مر تو را


(۲۵) فَتیٰ: جوان، جوانمرد

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۶۷۰


حکمِ حق گسترد بهرِ ما بِساط(۲۶)  

که بگویید از طریقِ انبساط 


(۲۶) بِساط: هر چیز گستردنی مانند فرش و سفره

------------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰


چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا

تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا


مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» 

تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.


قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۳۲


«قَالُوا سُبْحَانَکَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ.»


«گفتند: منّزهى تو. ما را جز آنچه خود به ما آموخته‌اى دانشى نيست. تويى داناى حكيم.»


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۴۴


دم او جان دَهَدَت رو ز نَفَخْتُ(۲۷) بپذیر

کارِ او کُنْ فَیکون‌ است نه موقوفِ علل


(۲۷) نَفَخْتُ: دمیدم

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۱۷

 

چون ز بی‌صبری قرینِ غیر شد  

در فِراقش پُر غم و بی‌خیر(۲۸) شد 

 

صُحبتت چون هست زَرِّ دَهْدَهی(۲۹)  

پیشِ خاین چون امانت می‌نهی؟ 

 

خوی با او کن کامانتهایِ تو  

ایمن آید از اُفول و از عُتُو(۳۰)


با کسی الفت و دوستی داشته باش که امانت‌های تو از فقدان و تعدّی در امان باشد.


خوی با او کن که خُو را آفرید  

خوی‌های انبیا را پَرورید


(۲۸) بی‌خیر: بی‌بهره

(۲۹) زَرِّ دَهْدَهی: طلای ناب

(۳۰) عُتُو: مخففِ عُتُوّ به معنی تعدّی و تجاوز

------------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۵۷۶


چون دوم‌بار آدمیزاده، بزاد  

پایِ خود بر فرقِ علّت‌ها نهاد


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۱۱۱


شمس باشد بر سبب‌ها مُطَّلِع  

هم از او حبلِ(۳۱) سبب‌ها مُنْقَطِع‏


(۳۱) حبل: ریسمان

------------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۷۵۲


جهل را بی‌‏علّتی، عالِم کند

علم را علّت، کژ و ظالم کند


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۲


چو دست مُتّصلِ توست، بس هنر دارد

چو شد ز جسم جدا، اوفتاد اندر پا


کجاست آن هنرِ تو؟ نه که همان دستی؟

نه این زمانِ فِراق‌ است و آن زمانِ لقا؟


پس الله الله، زنهار، نازِ یار بِکَش

که نازِ یار بُوَد صد هزار مَن حلوا


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۸۹۴


بُعدِ تو مرگی‌ست با درد و نَکال(۳۲)

خاصه بُعدی که بُوَد بَعْدَ‌الْوِصال


(۳۲) نَكال: عقوبت، كيفر

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۲


فراق را بِنَدیدی، خدات مَنما یاد

که این دعاگو بِهْ ز این نداشت هیچ دعا


ز نَفْسِ کُلّی چون نَفْسِ جزوِ ما بِبُرید

به اِهْبِطُوا و فرود آمد از چُنان بالا


مثالِ دستِ بُریده ز کارِ خویش بمانْد

که گشت طعمهٔ گُربه، زِهی ذلیل و بلا


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۱۶۶


یک بَدَست(۳۳) از جمع رفتن یک زمان

مَکر شیطان باشد، این نیکو بدان


(۳۳) یک بَدَست: یک وجب

------------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۹۳۶


جزو از کل قطع شد، بیکار شد

عضو از تن قطع شد، مُردار شد


تا نپیوندد به کل بارِ دِگَر

مُرده باشد، نبودش از جان خبر


ور بجنبد، نیست آن را خود سَنَد

عضوِ نوبُبْریده هم جنبش کند


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۲


ز دستِ او همه شیران شِکسته‌پَنجه بُدند

که گُربه می‌کَشَدش سو به سو ز دستِ قضا


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۶۶


عاشقان از بی‌مرادی‌هایِ خویش

با‌خبر گشتند از مولایِ خویش


بی‌مرادی شد قَلاووزِ(۳۴) بهشت

حُفَّتِ الْجَنَّة شنو ای خوش‌سرشت


حدیث


«حُفَّتِ الْجَنَّةُ بِالْمَكَارِهِ وَحُفَّتِ النَّارُ بِالشَّهَوَاتِ.»


«بهشت در چیزهای ناخوشایند پوشیده شده و دوزخ در شهوات.»


که مراداتت همه اشکسته‌پاست

پس کسی باشد که کامِ او رَواست؟


پس شدند اشکسته‌اش آن صادقان

لیک کو خود آن شکستِ عاشقان؟


عاقلان، اشکسته‌اش از اضطرار

عاشقان، اشکسته با صد اختیار


عاقلانش، بندگانِ بندی‌اند

عاشقانش، شِکّری و قندی‌اند


اِئْتِیا کَرْهاً مهارِ عاقلان

اِئْتِیا طَوْعاً بهارِ بیدلان


«از روی کراهت و بی میلی بیایید، افسار عاقلان است، 

اما از روی رضا و خرسندی بیایید، بهار عاشقان است.»


قرآن كريم، سورهٔ فصّلت (۴۱)، آيهٔ ۱۱


« ثُمَّ اسْتَوَىٰ إِلَى السَّمَاءِ وَهِيَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ.»


«سپس به آسمان پرداخت و آن دودى بود. 

پس به آسمان و زمين گفت: «خواه يا ناخواه بياييد.» گفتند: «فرمانبردار آمديم.»»


(۳۴) قَلاووز: پیش‌آهنگ، پیشروِ لشکر

------------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۲۱


دیو چون عاجز شود در اِفتِتان(۳۵)

اِستِعانَت(۳۶) جوید او زین اِنسیان(۳۷)


که شما یارید با ما، یاری‌ای

جانبِ مایید جانب داری‌ای


(۳۵) افتِتان: گمراه‌ کردن

(۳۶) استِعانَت: یاری‌ خواستن

(۳۷) اِنسیان: آدمیان

------------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۴۲


قُلْ(۳۸) اَعُوذَت(۳۹) خوانْد باید کِای اَحَد

هین ز نَفّاثات(۴۰)، افغان وَز عُقَد(۴۱)


در اینصورت باید سوره قُل اَعوذُ را بخوانی و بگویی که 

ای خداوند یگانه، به فریاد رس از دست این دمندگان و این گره‌ها.


می‌دمند اندر گِرِه آن ساحرات

اَلْغیاث(۴۲) اَلْمُستغاث(۴۳) از بُرد و مات


آن زنان جادوگر در گره‌های افسون می‌دمند. ای خداوندِ دادرس به فریادم

 رس از غلبهٔ دنیا و مقهور شدنم به دست دنیا.


لیک برخوان از زبانِ فعل نیز

که زبانِ قول سُست است ای عزیز


(۳۸) قُلْ: بگو

(۳۹) اَعُوذُ: پناه می‌برم

(۴۰) نَفّاثات: بسیار دمنده

(۴۱) عُقَد: جمعِ عقده، گره‌ها

(۴۲) اَلْغیاث: کمک، فریاد رسی

(۴۳) اَلْمُستغاث: فریادرس، از نام‌های خداوند

------------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۳۲۶


تو چو عزم دین کنی با اِجتِهاد

دیو، بانگت بر زند اندر نَهاد


که مَرو زآن سو، بیندیش ای غَوی(۴۴)

که اسیر رنج و درویشی شوی


بینوا گردی، ز یاران وابُری

خوار گردیّ و پشیمانی خوری


تو ز بیمِ بانگِ آن دیوِ لعین

واگُریزی در ضَلالت(۴۵) از یقین


(۴۴) غَوی: گمراه

(۴۵) ضَلالت: گمراهی

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۱۸


صحبتت چون هست زَرِّ دَه‌دهی(۴۶)

پیشِ خاین(۴۷) چون امانت می‌نهی؟


خوی با او کن کاَمانت‌هایِ تو

ایمن آید از اُفول و از عُتُو(۴۸)


با کسی الفت و دوستی داشته باش که امانت‌های تو از فقدان و تعدّی در امان باشد.


خوی با او کن که خو را آفرید

خوی‌های انبیا را پَرورید


(۴۶) زَرِّ دَه‌دهی: طلای خالص

(۴۷) خاین: خیانت‌کار

(۴۸) عُتُو: مخففِ عُتُوّ به معنی تعدّی و تجاوز

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۲۹۹


قعرِ چَهْ بگْزید هرکه عاقل است

زآن‌که در خلوت، صفاهایِ دل است‌‌


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۴۴


رو بخواهم کرد آخِر در لَحَد(۴۹)

آن بِهْ آید که کنم خو با اَحَد


(۴۹) لَحَد: قبر

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۰۱۵


چونکه اخوان را دلِ کینه‌ور است

یوسفم را قعرِ چاه اَولیٰ‌تر است


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۲۳۲


نیست وقتِ مشورت، هین راه کُن

چون علی تو آه اندر چاه کن


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۰۱۴


چون بخواهم کز سِرَت آهی کنم

چون علی سَر را فرو چاهی کنم


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۲۳


از هر دو جهان بگذر، تنها زن و تنها خَور

تا مُلک و مَلَک گویند: تنهات مبارک باد


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ١٣٠٠


ظُلْمَتِ چَهْ، بِهْ که ظلمت‌هایِ خلق

سر نَبُرْد آن کس که گیرد پایِ خلق


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۵۳۶


وایِ آن زنده که با مُرده نشست

مُرده گشت و زندگی از وی بجَست


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۲۴


رُو اَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّار باش

خاک بر دلداریِ اَغیار پاش


برو نسبت به کافران، سخت و با صلابت باش و بر سر 

عشق و دوستی نامحرمانِ بَدنَهاد، خاک بپاش.


قرآن کریم، سورهٔ فتح (۴۸)، آیهٔ ۲۹


«… أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ…»


«… بر کافران سختگیر و با خود شفیق و مهربان …»


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۴۹۱


چون بکاری، در زمینِ اصل کار 

تا برویَد هر یکی را صد هزار 


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۸۶


کار، او دارد که حق را شد مُرید

بهرِ کارِ او زِ هر کاری بُرید 


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۰۸


کار آن کار است، ای مشتاقِ مست

کاندر آن کار، اَر رسد مرگت خوش است


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۱۲۰


تا بدانی هر که را یزدان بخواند

از همه کارِ جهان، بی‌‌کار ماند


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۱۳۷


گفت: رُو، هر که غمِ دین برگزید

باقیِ غم‌ها خدا از وی بُرید


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۵۵۷


خود مَنْ جَعَلَ اَلْـهُمُومِ هَمّاً

از لفظِ رسول خوانده استم


حدیث

«مَنْ جَعَلَ الْهُمُومَ هَمًّا وَاحِدًا هَمَّ الْمَعَادِ كَفَاهُ اللَّهُ هَمَّ دُنْيَاهُ وَمَنْ تَشَعَّبَتْ 

بِهِ الْهُمُومُ فِي أَحْوَالِ الدُّنْيَا لَمْ يُبَالِ اللَّهُ فِي أَىِّ أَوْدِيَتِهِ هَلَكَ.»‏ 


«هر کس غم‌هایش را به غمی واحد محدود کند، خداوند غمهای دنیوی او را از 

میان می‌برد. و اگر کسی غم‌های مختلفی داشته باشد. خداوند به او اعتنایی نمی‌دارد 

که در کدامین سرزمین هلاک گردد.»


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۴۲


کار تو داری صنما(۵۰)، قدر تو باری(۵۱) صنما

ما همه پابستهٔ(۵۲) تو، شیرشکاری صنما


(۵۰) صنم: بت، دلبر، معشوق. صنما: ای معشوق

(۵۱) باری: می‌بارانی، نازل می‌کنی

(۵۲) پابسته: اسیر، محبوس

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۱۲۱


هر که را باشد ز یزدان، کار و بار 

یافت بار آنجا، بیرون شد ز کار


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۷۲


تو از آن بار نداری، که سبکسار چو بیدی

تو از آن کار نداری، که شدستی همه‌کاره


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۶۳


در زمینِ مردمان، خانه مکُن 

کارِ خود کن، کارِ بیگانه مکُن‏


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۲۳


هرکه با ناراستان هَمْسَنگ(۵۳) شد 

در کمی افتاد و، عقلش دَنْگ(۵۴) شد


(۵۳) هَمسَنگ: هم وزن، همتایی، در اینجا مصاحبت

(۵۴) دَنگ: احمق، بیهوش

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۴۸۸


گفت شیطان که بِمٰا اَغْوَیْتَنی

کرد فعلِ خود نهان، دیو دَنی(۵۵)


شیطان به خداوند گفت که تو مرا گمراه کردی. او گمراهی خود را به حضرت حق، نسبت داد 

و آن دیو فرومایه، کار خود را پنهان داشت.


قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۱۶


«قَالَ فَبِمَا أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ»


«ابلیس گفت: پروردگارا به عوض آنکه مرا گمراه کردی، من نیز بر راه بندگانت 

به کمین می‌نشینم و آنان را از راه مستقیم تو باز می‌دارم.»


(۵۵) دَنی: فرومایه، پست

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۱۳


هرکه مُسْتَوحِش(۵۶) بُوَد، پُر غصّه جان  

کرده باشد با دَغایی(۵۷) اِقتران(۵۸)


(۵۶) مُسْتَوْحِش: بيمناک

(۵۷) دَغا: مكار، حيله گر

(۵۸) اِقتران: همنشین شدن، قرین شدن

------------


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۷۷۹


ای سلیمان در میانِ زاغ و باز

حِلمِ(۵۹) حق شو، با همۀ مرغان بساز


(۵۹) حِلم: فضاگشایی

------------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۱


آدمی‌خوارند اغلب مردمان 

از سلامْ عَلّیکِ‏شان کم جو امان


خانهٔ دیو است دل‌هایِ همه 

کم‌ پذیر از دیوْ مردم دَمْدَمه(۶۰)


(۶۰) دَمدَمه: مکر، فریب، گول زدن

------------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۹۶


اندک اندک آب را دزدد هوا

دین چنین دزدد هم احمق از شما


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۴۰۶


پس جزایِ آنکه دید او را مُعین(۶۱)

مانْد یوسف حبس در بِضْعَ سِنین(۶۲)


قرآن کریم، سورهٔ یوسف (۱۲)، آیهٔ ۴۲


«وَقَالَ لِلَّذِي ظَنَّ أَنَّهُ نَاجٍ مِنْهُمَا اذْكُرْنِي عِنْدَ رَبِّكَ فَأَنْسَاهُ الشَّيْطَانُ ذِكْرَ رَبِّهِ فَلَبِثَ فِي السِّجْنِ بِضْعَ سِنِينَ.»


«و (یوسف) به يكى از آن دو كه مى‌دانست رها مى‌شود، گفت: مرا نزد مولاى خود ياد كن. 

اما شيطان از خاطرش زدود كه پيش مولايش از او ياد كند، و چند سال در زندان بماند.»


(۶۱) مُعین: یار، یاری‌کننده

(۶۲) بِضْعَ سِنین: چند سال

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۳۱


که در آن دَم که بِبُرّی زین مُعین(۶۳)

مبتلا گردی تو با بِئْسَ الْقَرین(۶۴)


قرآن کریم، سوره زخرف (۴۳)، آیهٔ ۳۸


«حَتَّىٰ إِذَا جَاءَنَا قَالَ يَا لَيْتَ بَيْنِي وَبَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ؛»


«تا آن‌گاه که نزد ما آید، می‌گوید: «ای‌کاش دوریِ من و تو، 

دوریِ‌ مشرق و مغرب بود و تو چه همراه بدی بودی.»»


(۶۳) مُعین: یار، یاری کننده

(۶۴) بِئْسَ الْقَرین: هم‌نشینِ بد

------------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۰۶۷


طُمطراقِ(۶۵) این عدو مشنو، گریز

کو چو ابلیس است در لَجّ و ستیز


(۶۵) طُمطراق: سروصدا، نمایش شکوه و جلال، آوازه، خودنمایی

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۲۲۵


هر ولی را نوح و کشتیبان شناس  

صحبتِ این خلق را طوفان شناس  


کم گُریز از شیر و اژدرهایِ نر  

ز آشنایان و ز خویشان کن حذر 


در تلاقی روزگارت می‌برند  

یادهاشان غایبی‌ات می‌چرند 


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۳۰


هرکه او بی‌ سَر بجنبد، دُم بُوَد

جُنبشش چون جُنبشِ کژدُم بود


کَژرُو و شبکور و زشت و زهرناک

پیشۀ او خَستنِ(۶۶) اَجسامِ پاک


سَر بکوب آن را که سِرّش این بُوَد

خُلق و خویِ مستمرّش این بُوَد


(۶۶) خَستَن: آزردن، زخمی کردن، در اینجا مراد نیش زدن است.

------------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ١۵٢١


این جفایِ خلق با تو در جهان

گر بدانی، گنجِ زر آمد نهان


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۶۸


از هر جهتی تو را بلا داد

تا بازکَشَد به بی‌جَهاتَت(۶۷)


(۶۷) بی‌جَهات: موجودی که برتر از جا و جهت است، عالَم الهی

------------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۶۳۴


حقِّ ذاتِ پاکِ اللهُ الصَّمَد(۶۸)

که بُوَد بِهْ مارِ بَد از یارِ بَد


مارِ بَد جانی ستاند از سَلیم

یارِ بَد آرَد سویِ نارِ مقیم


(۶۸) صَمَد: بی‌نياز، از صفات خداوند

------------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۹۹


ای برادر دوستان افراشتی 

با دو صد دلداری و، بگْذاشتی 


حافظ، دیوان غزلیّات، غزل شمارهٔ ۵


آسایشِ دو گیتی، تفسیرِ این دو حرف است

با دوستان مروّت(۶۹)، با دشمنان مدارا


(۶۹) مروّت: جوانمردی، نرم‌دلی

------------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۰۰


کارت این بوده‌ست از وقتِ وِلاد(۷۰)

صیدِ مردم کردن از دامِ وِداد(۷۱)


(۷۰) وِلاد: زاییدن، ‌زاییده شدن و تولد

(۷۱) وِداد: دوستی

------------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴٠۸


چون شکارِ خوک آمد صیدِ عام

رنجِ بی‌حد، لقمه خوردن زو حرام


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۸۰۵


یک زمان تنها بمانی تو ز خلق 

در غم و اندیشه مانی تا به حلق 


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۴۹۸


عاقبت زینها بخواهی ماندن 

هین که را خواهی در آن دَم خواندن؟


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۸۴


یارِ بَد چون رُست در تو مِهرِ او 

هین ازو بگریز و کم کن گفت‌وگو


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۳۶


باز، اگر باشد سپید و بی‌نظیر

چونکه صیدش موش باشد شد حقیر


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۸۵


برکَن از بیخش، که گر سَر برزند 

مر تو را و مسجدت را برکَنَد


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۸۳


مسجد است آن دل که جسمش ساجد است

یارِ بَد خَرُّوبِ(۷۲) هر جا مسجد است


(۷۲) خَرُّوب: گیاه خَرنُوب که بوته‌ای بیابانی و مرتفع و خاردار است و در هر بنایی بروید آن را ویران می‌کند.

------------


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۸۰۶


این تو کی باشی؟ که تو آن اَوْحَدی(۷۳) 

که خوش و زیبا و سرمستِ خودی


مرغِ خویشی، صیدِ خویشی، دامِ خویش 

صدرِ خویشی، فرشِ خویشی، بامِ خویش


(۷۳) اَوْحَد: یگانه، یکتا

------------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۵۸۷


غیرِ معشوق ار تماشایی بُوَد 

عشق نَبْوَد، هرزه سودایی بُوَد


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۱۱


جان فدا کردن برایِ صیدِ غیر 

کفرِ مطلق دان و نومیدی ز خیر


هین مشو چون قند پیشِ طوطیان 

بلکه زَهری شو، شو ایمن از زیان 


یا برایِ شادباشی(۷۴) در خطاب 

خویش چون مُردار کن پیشِ کِلاب(۷۵)


(۷۴) شادباش: کلمه تحسین به جای تبریک و تهنیت. امر به شاد  بودن یعنی خوش باش، آفرین

(۷۵) کِلاب: سگان، جمع کَلب

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۸۶۶


بس سرایِ پُر ز جمع و اَنْبُهی  

پیشِ چشمِ عاقبت‌بینان تُهی


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۰۳۹


داده بودش صُنعِ حق جمعیّتی  

که همی زد یک تنه بر اُمَّتی

 

چشمِ من چون دید رویِ آن قُباد  

کَثرتِ اَعداد از چشمم فتاد

 

اختران بسیار و، خورشید ار یکی‌ست  

پیشِ او بنیادِ ایشان مُنْدَکی‌ست(۷۶) 


گر هزاران موش پیش آرند سَر  

گربه را نه ترس باشد نه حذر

 

کی به پیش آیند موشان؟ ای فلان  

نیست جمعیّت درونِ جانشان

 

هست جمعیّت به‏ صورت‎ها فُشار(۷۷)  

جمعِ معنی‎ خواه، هین از کردگار


نیست جمعیت ز بسیاریِّ جسم  

جسم را بر باد قایم دان، چو اسم  

 

در دلِ موش ار بُدی جمعیّتی  

جمع گشتی چند موش از حَمْیَتی(۷۸)

 

بر زدندی چون فدایی حمله‌ای  

خویش را بر گربهٔ بی‌مُهله‌ای(۷۹)


آن یکی چشمش بکَندی از ضِراب(۸۰)  

وآن دگر گوشش دریدی هم به ناب(۸۱)

 

وآن دگر سوراخ کردی پهلوَش  

از جماعت گم شدی بیرونْ‎شُوَش(۸۲)

 

لیک جمعیّت ندارد جانِ موش  

بِجْهَد از جانش به بانگِ گربه هوش  


خشک گردد موش زآن گربهٔ عیار(۸۳)  

گر بُوَد اعدادِ موشان صد هزار


(۷۶) مُنْدَک: متلاشی شده

(۷۷) فُشار: بیهوده، سخن یاوه

(۷۸) حَمْیَت: غیرت

(۷۹) بی‌مُهله‌: بدون معطّلی

(۸۰) ضِراب: زد و خورد، حمله

(۸۱) ناب: دندان نیش

(۸۲) بیرونْ‎شُو: مَخْلَص، محلّ خروج، گریزگاه

(۸۳) عیار: مخفّفِ عیّار به معنی حیله گر، زیرک، چالاک و گُربُز

-------------------------

مجموع لغات:


(۱) عَذرا: دوشیزه، باکره، در اینجا به معنی تنها و جدا

(۲) زنهار: آگاه باش

(۳) اِهْبِطُوا: فرود آیید. اشاره به آیهٔ ۳۸ سورهٔ بقره

(۴) جنبیدنِ رگ: کنایه از لطف و عنایت کردن

(۵) خوش‌پیوند: آن کس که به خوبی و شایستگی، جدایی‌ها را پیوند می‌دهد.

(۶) سما: سماء، آسمان

(۷) زخمه: مضراب

(۸) بلا: بلیٰ، بلی

(۹) پاره: پولی که به عنوان رشوه می‌دهند تا کارشان بر وفق مراد انجام گیرد.

(۱۰) لطیف‌ادا: خوش‌نوا

(۱۱) دریابار: کنارِ دریا، ساحلِ دریا

(۱۲) بِسکُل: بگسل، پاره کن

(۱۳) حَبْل: ریسمان

(۱۴) مُسْتَسقی: آنکه بیماری استسقا دارد و هرچقدر آب می‌نوشد، تشنگی‌اش برطرف نمی‌گردد.

(۱۵) اَلْجارُ ثُمَّ الدّار: اوّل همسایه بعد خانه (مَثَل)

(۱۶) قَلّاش: بیکاره، ولگرد، مفلس

(۱۷) آیس: ناامید، مایوس

(۱۸) حَرّ: گرما، حرارت

(۱۹) تیه: بیابانِ شن‌زار و بی آب و علف؛ صحرای تیه بخشی از صحرای سینا است.

(۲۰) سَفیه: نادان، بی‌خرد

(۲۱) هَروَله: تند راه رفتن، حالتی بین راه رفتن و دویدن

(۲۲) بُعد: دوری

(۲۳) ذُودَلال: صاحبِ ناز و کرشمه

(۲۴) حَدید: آهن

(۲۵) فَتیٰ: جوان، جوانمرد

(۲۶) بِساط: هر چیز گستردنی مانند فرش و سفره

(۲۷) نَفَخْتُ: دمیدم

(۲۸) بی‌خیر: بی‌بهره

(۲۹) زَرِّ دَهْدَهی: طلای ناب

(۳۰) عُتُو: مخففِ عُتُوّ به معنی تعدّی و تجاوز

(۳۱) حبل: ریسمان

(۳۲) نَكال: عقوبت، كيفر

(۳۳) یک بَدَست: یک وجب

(۳۴) قَلاووز: پیش‌آهنگ، پیشروِ لشکر

(۳۵) افتِتان: گمراه‌ کردن

(۳۶) استِعانَت: یاری‌ خواستن

(۳۷) اِنسیان: آدمیان

(۳۸) قُلْ: بگو

(۳۹) اَعُوذُ: پناه می‌برم

(۴۰) نَفّاثات: بسیار دمنده

(۴۱) عُقَد: جمعِ عقده، گره‌ها

(۴۲) اَلْغیاث: کمک، فریاد رسی

(۴۳) اَلْمُستغاث: فریادرس، از نام‌های خداوند

(۴۴) غَوی: گمراه

(۴۵) ضَلالت: گمراهی

(۴۶) زَرِّ دَه‌دهی: طلای خالص

(۴۷) خاین: خیانت‌کار

(۴۸) عُتُو: مخففِ عُتُوّ به معنی تعدّی و تجاوز

(۴۹) لَحَد: قبر

(۵۰) صنم: بت، دلبر، معشوق. صنما: ای معشوق

(۵۱) باری: می‌بارانی، نازل می‌کنی

(۵۲) پابسته: اسیر، محبوس

(۵۳) هَمسَنگ: هم وزن، همتایی، در اینجا مصاحبت

(۵۴) دَنگ: احمق، بیهوش

(۵۵) دَنی: فرومایه، پست

(۵۶) مُسْتَوْحِش: بيمناک

(۵۷) دَغا: مكار، حيله گر

(۵۸) اِقتران: همنشین شدن، قرین شدن

(۵۹) حِلم: فضاگشایی

(۶۰) دَمدَمه: مکر، فریب، گول زدن

(۶۱) مُعین: یار، یاری‌کننده

(۶۲) بِضْعَ سِنین: چند سال

(۶۳) مُعین: یار، یاری کننده

(۶۴) بِئْسَ الْقَرین: هم‌نشینِ بد

(۶۵) طُمطراق: سروصدا، نمایش شکوه و جلال، آوازه، خودنمایی

(۶۶) خَستَن: آزردن، زخمی کردن، در اینجا مراد نیش زدن است.

(۶۷) بی‌جَهات: موجودی که برتر از جا و جهت است، عالَم الهی

(۶۸) صَمَد: بی‌نياز، از صفات خداوند

(۶۹) مروّت: جوانمردی، نرم‌دلی

(۷۰) وِلاد: زاییدن، ‌زاییده شدن و تولد

(۷۱) وِداد: دوستی

(۷۲) خَرُّوب: گیاه خَرنُوب که بوته‌ای بیابانی و مرتفع و خاردار است و در هر بنایی بروید آن را ویران می‌کند.

(۷۳) اَوْحَد: یگانه، یکتا

(۷۴) شادباش: کلمه تحسین به جای تبریک و تهنیت. امر به شاد  بودن یعنی خوش باش، آفرین

(۷۵) کِلاب: سگان، جمع کَلب

(۷۶) مُنْدَک: متلاشی شده

(۷۷) فُشار: بیهوده، سخن یاوه

(۷۸) حَمْیَت: غیرت

(۷۹) بی‌مُهله‌: بدون معطّلی

(۸۰) ضِراب: زد و خورد، حمله

(۸۱) ناب: دندان نیش

(۸۲) بیرونْ‎شُو: مَخْلَص، محلّ خروج، گریزگاه

(۸۳) عیار: مخفّفِ عیّار به معنی حیله گر، زیرک، چالاک و گُربُز



Tags



Comments

  1. shirin7sh
    3 months ago

    از عشق یا اتصال ما به زندگی همه خواسته های من ذهنی از بین می روند. تاصید عشق نشویم، عشق صید نمی‌شود و صنع حق کار نمی کند.

    دادِ من ذهنی درد است؛ داد او جواهر

    درود بر آموزگار عشق و خرد و شادی
    هزاران شکر و صدها سپاس

Sign in or sign up to post comments.
Parviz Shahbazi
Ganje Hozour audio Program #988
برنامه صوتی شماره ۹۸۸ گنج حضور
Category:
برنامه های صوتی گنج حضور
برنامه های صوتی ۱۰۰۰ - ۹۰۱
Views: 3,205
Submitted by: admin, Nov 29 2023






حمایت گنج حضور


 بیننده عزیز برنامه گنج حضور:

  با سلام و احوالپرسی، با تشکر و قدردانی ازشما که این برنامه را تماشا می کنید، از شما تقاضا  داریم که عضو خانواده گنج حضور شوید و به هر اندازه که می توانید و می خواهید این برنامه و تلویزیون را ،هر ماهه، حمایت مالی کنید. لطفاً به این امر مهم توجه فرمایید که برای ادامه خدمات  فرهنگی این تلویزیون حمایت مالی اشخاصی که از آن استفاده می کنند، ضروری است. این تلویزیون منبع دیگری برای درآمد ندارد. لطفاً تصمیم خود را در این مورد به ایمیل: support@parvizshahbazi.com اطلاع دهید.


در صورت لزوم با ‍پشتیبانی گنج حضور با شماره 001-438-686-7580 تماس بگیرید.


حمایت مالی به روشهای آسان زیر امکان پذیر است:

     

   
   

    ۱- از طریق کردیت کارت و Paypal







۲- از طریق دادن کردیت کارت خودتان به ما، تا هر ماهه به مقداری که شما می خواهید، بعنوان حق عضویت، چارج شود.





۳- از طریق فرستادن چک به آدرس زیر: 







Parviz Shahbazi

P.O. Box 745 Woodland Hills, CA

91365 USA. 







               

۴- از طریق فرستادن پول نقد به حساب بانکی گنج حضور، از تمام نقاط دنیا غیر از ایران، یا واریز (Deposit) کردن از نقاط مختلف آمریکا یا کانادا، به شرح  زیر:



 

 

 

WELLS FARGO BANK



6001 Topanga Canyon Blvd
Woodland Hills, CA

91367 USA.

Beneficiary Name: TREASURE OF PRESENCE FOUNDATION, INC.


Account #: 9375957264 Routing: 121000248


Swift #WFBIUS6S