Parviz Shahbazi - پرویز شهبازی

GanjeHozour #1046 Program

برنامه تصویری شماره ۱۰۴۶ گنج حضور

  • Currently 4.36/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
out of 67 votes
Comments (0)

    
Sorry, your favorites list is FULL.

Link to this video/audio

Description

برنامه شماره ۱۰۴۶ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی

تاریخ اجرا: ۶ ژانویه  ۲۰۲۶ - ۱۷ دی ماه ۱۴۰۴


برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۴۶ بر روی این لینک کلیک کنید.

برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.


متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)

تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)


اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه

اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه


خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی

خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری


برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی‌ بر روی این لینک کلیک کنید.


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams


گُستاخ مکن تو ناکَسان را

در چشم، مَیار این خَسان(۱) را


دَرزی(۲) دزدی چو یافت فرصت،

کم آرَد جامهٔ رَسان(۳) را


ایشان را دار حلقه بر در

هم نیز نه‌اَند لایق، آن را


پیشَت به فُسون و سُخره آیند

از طَمْع، مپوش این عِیان را


ایشان چو ز خویش پُر غمان‌اند

چُون دُور کنند ز تو غمان را؟!


جز خلوتِ عشق نیست درمان

رنجِ باریکِ اندُهان(۴) را


یا دیدنِ دوست، یا هوایش،

دیگر چه کند کسی جهان را؟!


تا دیدنِ دوست در خیالش،

می‌دار تو در سُجود، جان را


پیشش چو چراغپایه(۵) می‌ایست

چون فرصت‌هاست مر مِهان(۶) را


وامانده از این زمانه باشی،

کی بینی اصلِ این زمان را؟!


چون گشت گُذاره از مکان، چشم،

زو بیند جان، آن مکان را


جان خوردی(۷)، تن چو قازغانی(۸)

بر آتش نِهْ تو قازغان را


تا جوش ببینی ز اندرونت

ز آن پس نخَری تو داستان(۹) را


نَظّارهٔ(۱۰) نقدِ حالِ خویشی

نَظّاره، درون‌ْست راستان را


این حال، بدایتِ(۱۱) طریق است

با گُم‌شدگان دَهَم نشان را


چون صد منزل از این گذشتند،

این چون گویم مر آن کسان را؟!


مقصود از این بگو و رَستی

یعنی که چراغِ آسمان را


مَخدومم(۱۲) شمسِ حقّ و دین را

کاو هست پناه، اِنس و جان را


تبریز از او چو آسمان شد

دل گُم مَکُناد نردبان را


(۱) خَس: فرومایه و پست

(۲) دَرزی: خیّاط

(۳) رَسان: رسنده، رساننده. جامهٔ رَسان یعنی لباسی که به اندازه و مناسب، دوخته شده باشد.

(۴) اندُهان: جمعِ اندُه، در اینجا یعنی صاحبانِ اندوه

(۵) چراغپایه: ستونْ‌مانندى از چوب يا مس يا سيم و زر كه قاعدهٔ آن شبيه به لگن است و بر 

سرِ آن ظرفى شبيه به بشقاب يا كاسهٔ كوتاهى قرار دارد و چراغ را روى آن مى‌نهند.

(۶) مِهان: بزرگان

(۷) خورد: طعام، خورد و خوراک، غذا

(۸) قازغان: دیگ بزرگ که در آن طعام پزند.

(۹) داستان: حیله، ترفند، دستان

(۱۰) نَظّاره: دیدن، تماشا کردن

(۱۱) بدایت: آغاز، اول چیزی، اول کار

(۱۲) مَخدوم: کسی که به او خدمت می‌کنند، سَرور، آقا

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams


گُستاخ مکن تو ناکَسان را

در چشم، مَیار این خَسان را


دَرزی دزدی چو یافت فرصت،

کم آرَد جامهٔ رَسان را


ایشان را دار حلقه بر در

هم نیز نه‌اَند لایق، آن را


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287


او فضولی بوده است از اِنقباض 

کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۴۲۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2426


من عصا و نور بگرفته به دست

شاخِ گستاخِ تو را خواهم شکست

 

واقعاتِ سهمگین، از بهرِ این

گونه گونه می‌نمودت رَبِّ دین

 

درخور(۱۳) سِرّ بَد و طغیانِ تو

تا بدانی کاوست درخوردانِ تو


تا بدانی کو حکیم‌ است و خبیر(۱۴)

مُصلحِ اَمراضِ درمان‌ناپذیر

 

تو به تأویلات(۱۵) می‌گشتی از آن

کور و کر، کاین هست از خوابِ گران


(۱۳) درخور: شایسته، سزاوار

(۱۴) خبیر: آگاه

(۱۵) تأویل: تبیین، تعبیر کردن

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۳۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1335, Divan e Shams


هر که درآید که منم، بر سرِ شاخش بزنم

کاین حرمِ عشق بُوَد، ای حیوان، نیست اِغِل(۱۶)


(۱۶) اِغِل: جای نگهداری گاو و گوسفند

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۰۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1306


ما رَمَیْتَ اِذ رَمَیْتَ گفت حق

کار حق بر کارها دارد سَبَق


قرآن کریم، سورهٔ انفال (۸)، آیهٔ ۱۷

Quran, Al-Anfaal(#8), Line #17


« وَ مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ … .»


« و هنگامی که تیر پرتاب کردی، تو پرتاب نکردی، بلکه خدا پرتاب کرد … .»


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۹۷۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3977


نیم بهرِ حق شد و، نیمی هوا

شرکت اندر کارِ حق، نَبْوَد روا


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۶۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1063


گِردِ نفْسِ دزد و کارِ او مپیچ

هر‌چه آن نه کارِ حق، هیچ است هیچ


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ١۴٧٠

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1470


هر کجا این نیستی افزون‌تر است

کارِ حق و کارگاهش آن سَر است


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۳۵۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3356


گر نماید غیر، هم تَمْویهِ(۱۷) اوست 

ور رود غیر از نظر، تنبیهِ اوست

 

پس یقین گشتش که جذبه زآن سَری است 

کارِ حق هر لحظه نادِر‌‌آوری است

 

اسبِ سنگین، گاوِ سنگین، ز ابتلا 

می‌شود مَسجود، از مکرِ خدا


پیشِ کافر نیست بُت را ثانی‌ای 

نیست بُت را فَرّ و نه رُوحانی‌ای

 

چیست آن جاذب نهان اندر نهان 

در جهان تابیده از دیگر جهان


(۱۷) تَمْویه: زراندود كردن، آب طلا دادن، آب نقره دادن. در اينجا به معنى ظاهرسازى و وارونه‌كارى.

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۲۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1227, Divan e Shams


هر لحظه و هر ساعت یک شیوهٔ نو آرَد

شیرین‌تر و نادرتر زآن شیوهٔ پیشینش


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۴۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1640


کُلُّ اَصْباحٍ لَناٰ شَأْنٌ جَدید

کُلُّ شَیءٍ عَنْ مُرادی لایَحید


در هر بامداد کاری تازه داریم،

و هیچ کاری از حیطهٔ مشیت من خارج نمی‌شود.


قرآن کریم، سورهٔ الرحمن (۵۵)، آیهٔ ۲۹

Quran, Ar-Rahman(#55), Line #29


«يَسْأَلُهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ.»


«هر كس كه در آسمانها و زمين است سائل درگاه اوست، و او هر لحظه در كارى جدید است.»


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۲۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #121

 

راست کُن اَجزات را از راستان

سر مَکَش ای راست‌رو، زآن آستان

 

هم ترازو را ترازو راست کرد

هم ترازو را ترازو کاست کرد

 

هرکه با ناراستان هَمسَنگ(۱۸) شد

در کمی افتاد و، عقلش دَنگ(۱۹) شد


رُو اَشِدّاءُ عَلَی الْکُفّار باش

خاک بر دلداریِ اَغیار پاش


برو نسبت به کافران، سخت و با صلابت باش و بر سر

عشق و دوستی نامحرمانِ بَدنَهاد، خاک بپاش.


قرآن کریم، سورهٔ فتح (۴۸)، آیهٔ ۲۹

Quran, Al-Fath(#48), Line #29


«… أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ …»


«… بر کافران سختگیر و با خود شفیق و مهربان …»


بر سرِ اَغیار چون شمشیر باش

هین مکُن روباه‌بازی، شیر باش‏

 

تا ز غیرت از تو یاران نَسْکُلند(۲۰)

زآنکه آن خاران، عدوِّ این گُلَند


(۱۸) هَمسَنگ: هم‌وزن، همتایی، در اینجا مصاحبت

(۱۹) دَنگ: احمق، بیهوش

(۲۰) سِکُلیدن: پاره کردن، بُریدن

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳٨١١

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3811


مَنْ صَمَت مِنْکُم نَجٰا، بُد یاسِه‌اش(۲۱)

خامُشان را بود کیسه و کاسه‌اش


«قانون و قاعدهٔ صدر جهان این بود که «هرکس خاموش باشد نجات می‌یابد.

او از کیسه و کاسهٔ زرش تنها به کسانی که ساکت بودند و تقاضایی نداشتند، می‌بخشید.»


حدیث


«مَنْ صَمَتَ نَجا.»


«هر که خموشی گُزید رستگار شد.»


(۲۱) یاسه‌: یاسا، قاعده، قانون

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams


گُستاخ مکن تو ناکَسان را

در چشم، مَیار این خَسان را


دَرزی دزدی چو یافت فرصت،

کم آرَد جامهٔ رَسان را


ایشان را دار حلقه بر در

هم نیز نه‌اَند لایق، آن را


پیشَت به فُسون و سُخره آیند

از طَمْع، مپوش این عِیان را


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #475


حازِمی(۲۲) باید که ره تا دِه بَرَد

حَزم نبود طَمعْ طاعون آورد


او یکی دُزدَست فتنه‌سیرتی

چون خیالْ او را به هر دَم صورتی


کَس نداند مکرِ او اِلّـا خدا

در خدا بگریز و وارَه زآن دَغا(۲۳)

 

(۲۲) حازم: محتاط و زیرک، باتدبیر

(۲۳) دَغا: حیله‌گر

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams


ایشان را دار حلقه بر در

هم نیز نه‌اَند لایق، آن را


پیشَت به فُسون و سُخره آیند

از طَمْع، مپوش این عِیان را


ایشان چو ز خویش پُر غمان‌اند

چُون دُور کنند ز تو غمان را؟!


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۱۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4310


گفت: دردَت چینَم، او خود دُرد بود

مات بود، ار چه به ظاهر بُرد بود


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams


پیشَت به فُسون و سُخره آیند

از طَمْع، مپوش این عِیان را


ایشان چو ز خویش پُر غمان‌اند

چُون دُور کنند ز تو غمان را؟!


جز خلوتِ عشق نیست درمان

رنجِ باریکِ اندُهان را


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2677


انبیا گفتند: در دل علّتی‌ست(۲۴)

که از آن در حق‌شناسی آفتی‌ست


نعمت از وی جملگی علّت شود

طعمه در بیمار، کِی قوّت شود؟


چند خوش پیش تو آمد ای مُصِر(۲۵)

جمله ناخوش گشت و صافِ او کدر


تو عدوِّ(۲۶) این خوشی‌ها آمدی

گشت ناخوش هرچه بر وی کف زدی


هرکه او شد آشنا و یارِ تو

شد حقیر و خوار در دیدارِ تو


هر که او بیگانه باشد با تو، هم

پیش تو او بس مِه(۲۷) است و محترم


این هم از تأثیرِ آن بیماری است

زهرِ او در جمله جُفتان(۲۸) ساری(۲۹) ‌است


(۲۴) علّت: بیماری

(۲۵) مُصِر: اصرار‌کننده

(۲۶) عدوّ: دشمن

(۲۷) مِه: بزرگ و بلندقدر، بزرگوار

(۲۸) جُفتان: جمعِ جُفت به‌معنیِ زوج، قرین، هم‌نشین

(۲۹) ساری: سرایت‌کننده

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۴۰۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #400, Divan e Shams


لیک طبع از اصلِ(۳۰) رنج و غصّه‌ها بررُسته‌ است(۳۱)

در پِیِ رنج و بلاها، عاشقِ بی‌طایل(۳۲و۳۳) است


(۳۰) اصل: در این‌جا یعنی ریشه

(۳۱) بررُسته‌است: روییده‌است.

(۳۲) طایل: وسیع، گسترده، فایده و سود

(۳۳) بی‌طایل: بی‌فایده، بیهوده

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1052


کارْ عارف راست، کاو نه اَحْوَل(۳۴) است

چشمِ او بر کِشت‌های اوّل است


(۳۴) اَحْوَل: لوچ، دوبین

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams


ایشان چو ز خویش پُر غمان‌اند

چُون دُور کنند ز تو غمان را؟!


جز خلوتِ عشق نیست درمان

رنجِ باریکِ اندُهان را


یا دیدنِ دوست، یا هوایش،

دیگر چه کند کسی جهان را؟!


تا دیدنِ دوست در خیالش،

می‌دار تو در سُجود، جان را


پیشش چو چراغپایه می‌ایست

چون فرصت‌هاست مر مِهان را


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۰۷۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #3073


قُفلِ زَفت(۳۵) است و گشاینده خدا

دست در تسلیم زن وَانْدَر رضا


ذرّه ذرّه گر شود مفتاح‌ها(۳۶)

این گشایش نیست جز از کبریا(۳۷)


چون فراموشت شود تدبیرِ خویش

 یابی آن بختِ جوان از پیرِ خویش


چون فراموش خودی، یادت کنند

بنده گشتی، آنگه آزادت کنند


(۳۵) زَفت: بزرگ، عظیم

(۳۶) مفتاح‌: کلید

(۳۷) کبریا: مجازاً خداوند

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams


تا دیدنِ دوست در خیالش،

می‌دار تو در سُجود، جان را


پیشش چو چراغپایه می‌ایست

چون فرصت‌هاست مر مِهان را


وامانده از این زمانه باشی،

کی بینی اصلِ این زمان را؟!


چون گشت گُذاره از مکان، چشم،

زو بیند جان، آن مکان را


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۸۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1480


مرغِ جذبه ناگهان پَرَّد ز عُش(۳۸)

چون بدیدی صبح، شمع آنگه بکُش


چشم‌ها چون شد گذاره(۳۹)، نورِ اوست

مغزها می‌بیند او در عینِ پوست


بیند اندر ذَرّه خورشیدِ بقا

بیند اندر قطره، کُلِّ بحر(۴۰) را


(۳۸) عُش: آشیانهٔ پرندگان

(۳۹) گذاره: آنچه از حدّ در گذرد، گذرنده.

(۴۰) بحر: دریا

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams


وامانده از این زمانه باشی،

کی بینی اصلِ این زمان را؟!


چون گشت گُذاره از مکان، چشم،

زو بیند جان، آن مکان را


جان خوردی، تن چو قازغانی

بر آتش نِهْ تو قازغان را


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۹۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1293


این جهان همچون درخت است ای کِرام

ما بر او چون میوه‌هایِ نیم‌خام


سخت گیرد خام‌ها مر شاخ را

ز آنکه در خامی، نشاید کاخ را


چون بپخت و گشت شیرین، لب‌گزان(۴۱)

سست گیرد شاخ‌ها را بعد از آن


(۴۱) لب‌گزان: لب‌گزنده، بسیار شیرین، میوه‌ای که از فرط شیرینی لب را بگزد.

-----------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams


چون گشت گُذاره از مکان، چشم،

زو بیند جان، آن مکان را


جان خوردی، تن چو قازغانی

بر آتش نِهْ تو قازغان را


تا جوش ببینی ز اندرونت

ز آن پس نخَری تو داستان را


نَظّارهٔ نقدِ حالِ خویشی

نَظّاره، درون‌ْست راستان را


این حال، بدایتِ طریق است

با گُم‌شدگان دَهَم نشان را


چون صد منزل از این گذشتند،

این چون گویم مر آن کسان را؟!


مقصود از این بگو و رَستی

یعنی که چراغِ آسمان را


مَخدومم شمسِ حقّ و دین را

کاو هست پناه، اِنس و جان را


تبریز از او چو آسمان شد

دل گُم مَکُناد نردبان را


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۵۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1650


«جوابِ قاضی، سؤالِ صوفی را، و قصهٔ ترک و درزی(۴۲) را مَثَل آوردن»


گفت قاضی: بس تهی‌رو(۴۳) صوفی‌ای 

خالی از فِطْنَت(۴۴) چو کافِ کوفی‌ای


تو بِنَشنیدی که آن پُرقندْلب(۴۵) 

 غَدرِ خیّاطان همی‌گفتی به شب؟

 

خلق را در دزدیِ آن طایفه 

 می‌نمود افسانه‌های سالِفه(۴۶)


قصّهٔ پاره‌رُبایی در بُرین(۴۷) 

می‌حکایت کرد او با آن و این

 

در سَمَر(۴۸) می‌خواند دُزدیْ‌نامه‌ای(۴۹) 

 گِردِ او جمع آمده هنگامه‌ای(۵۰)

 

مُستمِع(۵۱) چون یافت جاذِب زآن وُفُود(۵۲)

 جمله اَجزایش حکایت گشته بود 


(۴۲) درزی: خیّاط

(۴۳) تهى‌رو: كسى كه بيهوده راه مى‌رود. منظور سالكى است كه در امر سلوک، سطحى و سرسرى است.

(۴۴) فِطْنَت: زيركى، هوشيارى

(۴۵) پُرقندْلب: آنكه لبى بس شيرين دارد. كنايه از نقّالى كه با زبانى شيرين و بيانى دلنشين داستان نقل می‌كند.

(۴۶) سالفه: پيشين، گذشته

(۴۷) بُرین: بُریدن

(۴۸) سَمَر: حكايت، داستان‌سرايى

(۴۹) دُزدى‌نامه: كتابى كه در شرح احوال و كارهاى دزدان نوشته شود.

(۵۰) هنگامه: معركه، جمعيتى كه براى تماشا جمع مى‌شوند.

(۵۱) مُستمِع: شنونده

(۵۲) وُفُود: جماعت‌ها. جمعِ وافِد به معنی پيک خبر. در اینجا معنی اوّل مراد است.

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۵۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1656


«قٰالَ النَّبیُّ عَلَیْهِ السَّلامُ: اِنَّ اللهَ‌ یُلَقِّنُ الْحِکْمَةَ

عَلیٰ لِسٰانِ الْواعِظینَ بِقَدْرِهِمَمِ الْمُسْتَمعینَ»

 

«حضرت رسول عَلَیْهِ السَّلامُ فرمودند: خداوند، دانش را به قدر همت شنوندگان در قلب اندرزدهندگان می‌افکند.»


جَذبِ سمع است ار کسی را خوش لبی‌ست 

 گرمی و جِدّ مُعلِّم از صَبی‌ست(۵۳)

 

چنگیی را کو نَوازَد بیست و چار 

 چون نیابد گوش، گردد چنگ بار

 

نه حَراره(۵۴) یادش آید، نه غزل 

 نه دَه انگشتش بجُنبد در عمل


گر نبودی گوش‎هایِ غیب‌گیر    

 وحی نآوردی ز گردون یک بشیر(۵۵)

 

ور نبودی دیدهایِ صُنعْ‌بین 

 نه فلک گشتی، نه خندیدی زمین

 

آن دَمِ لَوْلٰاک این باشد که کار 

 از برایِ چشمِ تیز است و نَظار(۵۶)


حدیث


«لَوْلٰاکَ لَما خَلَقْتُ الْأَفْلاکَ.»


«ای انسان اگر تو نبودی جهان را نمی‌آفریدم.»


عامه را از عشقِ همخوابه و طَبَق(۵۷)

 کی بُوَد پروایِ عشقِ صُنعِ حق؟

 

آبِ تُتماجی(۵۸) نریزی در تَغار 

 تا سگی چندی نباشد طُعمه‌خوار

 

رُو، سگِ کهفِ خداوندیش باش 

 تا رَهانَد زین تَغارت اِصطِفاش(۵۹)


چونکه دزدی‌های بی‌رحمانه گفت 

 که کنند آن دَرْزیان اندر نهفت

 

اندر آن هنگامه، تُرکی از خِطا(۶۰)

 سخت طَیْره شد(۶۱) ز کشفِ آن غِطا(۶۲)

 

شب چو روزِ رستخیز آن رازها 

 کشف می‌کرد از پیِ اهلِ نُهیٰ(۶۳)


هر کجا آیی تو در جنگی فراز 

 بینی آنجا دو عدو در کشفِ راز

 

آن زمان را محشرِ مذکور دان 

وآن گلویِ رازْگو را صُور دان

 

که خدا اسبابِ خشمی ساخته‌ست 

 و آن فَضایح(۶۴) را به کوی انداخته‌ست


بس که غَدرِ(۶۵) درزیان را ذکر کرد 

حیف آمد تُرک را و خشم و درد

 

گفت: ای قَصّاص(۶۶) در شهرِ شما 

 کیست اُستاتر در این مکر و دَغا؟


(۵۳) صَبی‌: کودک

(۵۴) حَراره: ترانه، سرود

(۵۵) بشير: بشارت‌دهنده. در اينجا مراد پيامبر است.

(۵۶) نَظار: مخفّفِ نَظّار به معنى بسيار نگرنده و بيناست.

(۵۷) طَبَق: سينى، مجمعه، ظرف غذا. در اینجا منظور خودِ غذاست.

(۵۸) تُتْماج: نوعى آش كه با آرد گندم مى‌پزند. در اينجا به معنى طعمه و غذا.

(۵۹) اِصطِفا: گزین کردن، برگزیدن

(۶۰) خِطا: ناحيتى در چين شمالى. بدان خَتا هم گويند.

(۶۱) طَيْره شدن: خشمگين شدن

(۶۲) غِطا: مخفّفِ غِطاء به معنى پرده

(۶۳) اهل نُهىٰ: خردمندان، صاحبان عقول. جمعِ نُهْيَه به معنى عقل است.

(۶۴) فَضایح: جمعِ فضیحت، رسوایی‌ها

(۶۵) غَدر: مکر، حیله، نیرنگ

(۶۶) قَصّاص: قَصّه‌گو، نقّال

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۷۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1673

 

«دعوی کردنِ تُرک و گرو بستن او که: درزی از من چیزی نتواند بُردن»

 

گفت: خیاطی است نامش پورِشُش 

 اندر این چُستی و دزدی خَلْق‌کُش

 

گفت: من ضامن، که با صد اضطراب 

 او نیآرَد بُرد پیشم، رشته تاب

 

پس بگفتندش که از تو چُست‌تر(۶۷) 

 ماتِ او گشتند، در دعوی مَپَر 


رُو به عقلِ خود چنین غِرّه مباش 

 که شوی یاوه(۶۸) تو در تزویرهاش

 

گرم‌تر شد تُرک و، بَست آنجا گِرو 

 که نیآرد بُرد، نی کهنه، نه نو

 

مُطمِعانش(۶۹) گرم‌تر کردند زود 

 او گِرو بست و رِهان(۷۰) را برگشود


که گِرو این مَرکبِ تازیِّ(۷۱) من 

 بِدْهم اَرْ دزدد قُماشم(۷۲) او به فن

 

ور نتاند بُرد، اسپی از شما 

 واسِتانم بهرِ رهنِ مبتدا

 

تُرک را آن شب نبرد از غصّه خواب 

 با خیالِ دزد می‌کرد او حِراب(۷۳)


بامدادان اطلسی زد در بغل 

 شد به بازار و دُکانِ آن دَغَل(۷۴)

 

پس سلامش کرد گرم و، اوستاد 

 جَست از جا، لب به ترحیبَش(۷۵) گشاد

 

گرم پرسیدش، ز حدِّ تُرک بیش 

 تا فگند اندر دلِ او مهرِ خویش


چون بدید از وی نوایِ بلبلی 

 پیشش افگند اطلسِ اِستنبُلی(۷۶)

 

که بِبُر این را قبایِ روزِ جنگ 

 زیرِ نافم واسِع و بالاش تنگ

 

تنگ، بالا بهرِ جِسمْ‌آرای را 

 زیر، واسع(۷۷) تا نگیرد پای را


گفت: صد خدمت کنم ای ذُو وَداد(۷۸) 

 در قبولش دست بر دیده نهاد

 

پس بپیمود(۷۹) و بدید او رویِ کار 

 بعد از آن بگشاد لب را در فُشار(۸۰)

 

از حکایت‌هایِ میرانِ دگر 

 وز کَرَم‌ها و عطای آن نفر


وَز بخیلان و ز تَحْشیراتِشان(۸۱) 

 از برایِ خنده هم داد او نشان

 

همچو آتش، کرد مِقراضی(۸۲) برون 

 می‌بُرید و، لب پُر افسانه و فسون


(۶۷) چُست‌تر: چالاک‌تر، زرنگ‌تر

(۶۸) ياوه: تباه و تلف

(۶۹) مُطْمِع: به طمع درآورنده، انگيزنده به طمع

(۷۰) رِهان: شرط بندى

(۷۱) مَرکبِ تازی: اسب عربی، اسب نژاده و اصیل

(۷۲) قُماش: پارچه

(۷۳) حِراب: پيكار كردن، محاربه

(۷۴) دَغَل: حيله‌گر، كلاه‌بردار

(۷۵) تَرْحيب: خوشامدگويى

(۷۶) اِستنبُلی: استانبولی

(۷۷) واسِع: فراخ، گشاد

(۷۸) ذووَداد: صاحب دوستى و مودّت، دوست، مهربان

(۷۹) پيمودن: اندازه گرفتن

(۸۰) فُشار: سخن ياوه. در اينجا طنز و لطيفه.

(۸۱) تحشير: در اينجا به معنى خسّت و تنگ چشمى است.

(۸۲) مِقراض: قیچی

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۹۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1693


«مَضاحِک گفتنِ(۸۳) درزی، و تُرک را از قوّتِ خنده بسته شدنِ

دو چشمِ تنگِ او و فرصت یافتنِ درزی»


تُرک خندیدن گرفت از داستان 

 چشمِ تنگش گشت بسته آن زمان

 

پاره‌یی دزدید و کردش زیرِ ران 

 از جُزِ حق، از همه اَحیا نهان

 

حق همی دید آن، ولی سَتّارْخُوست 

 لیک چون از حَد بَری، غَمّاز(۸۴) اوست 


تُرک را از لذّتِ افسانه‌اش 

 رفت از دل دعویِ پیشانه‌اش

 

اطلسِ چی؟ دعویِ چی؟ رهنِ چی؟ 

تُرک، سرمست است در لاغِ(۸۵) اَچی(۸۶)

 

لابه کردش تُرک، کز بهرِ خدا 

لاغ می‌گو، که مرا شد مُغْتَذا(۸۷)


گفت لاغی خَندُمینی(۸۸) آن دَغا(۸۹) 

که فتاد از قهقهه او بر قَفا

 

پاره‌یی اطلس، سَبُک بر نیفه(۹۰) زد 

تُرک غافل خوش مَضاحِک می‌مَزَد(۹۱)

 

همچنین بارِ سوم، تُرکِ خِطا 

گفت: لاغی گویْ از بهرِ خدا


گفت لاغی خَندُمین‌تر ز آن دو بار 

کرد او این تُرک را کُلّی شکار

 

چشم بسته، عقل جَسته، مُولِهه(۹۲)

مست، تُرکِ مدّعی از قهقهه

 

پس سوم بار از قبا دزدید شاخ(۹۳)

که ز خنده‌ش یافت میدانِ فراخ

 

چون چهارم بار آن تُرکِ خِطا 

لاغ از آن اُستا همی‌کرد اقتضا

 

رحم آمد بر وی آن استاد را 

کرد در باقی فن و بیداد را

 

گفت: مُولَع(۹۴) گشت این مفتون در این 

بی‌خبر کین چه خَسار(۹۵) است و غَبین(۹۶)


بوسه‌افشان کرد بر استاد او 

که به من بهرِ خدا افسانه گو

 

ای فسانه گشته و محو از وجود 

چند افسانه بخواهی آزمود؟

 

خَندُمین‌تر از تو هیچ افسانه نیست 

بر لبِ گورِ خرابِ خویش ایست 


ای فرو رفته به گورِ جهل و شک 

چند جویی لاغ و دستانِ(۹۷) فلک؟

 

تا به کی نوشی تو عشوهٔ این جهان؟ 

که نه عقلت مانْد بر قانون، نه جان

 

لاغِ این چرخِ ندیمِ کِرد و مُرد 

آبرویِ صد هزاران چون تو بُرد


می‌درد می‌دوزد این درزیِّ عام(۹۸و۹۹) 

جامهٔ صد سالکانِ طفلِ خام

 

لاغِ او گر باغ‎ها را داد داد 

چون دِی آمد، داده را برباد داد

 

پیره‌طفلان، شِسته پیشش بهرِ کَد(۱۰۰) 

تا به سعد و نحس، او لاغی کند


(۸۳) مَضاحِک گفتن: حرف‌های خنده‌آور زدن

(۸۴) غَمّاز: سخن‌چین

(۸۵) لاغ: شوخی، هزل

(۸۶) اَچی: برادر بزرگ

(۸۷) مُغْتَذا: غذا، طعام

(۸۸) خَندُمين: خنده‌آور، مُضْحِک

(۸۹) دَغا: حيله‌گر

(۹۰) نيفه: ليفهٔ شلوار، بند شلوار

(۹۱) می‌مَزَد: می‌چشد، در اينجا به معنى لذّت بردن

(۹۲) مُولِهه: حيران، سرگشته

(۹۳) شاخ: تكه، پاره

(۹۴) مُولَع: آزمند و حريص، آنكه حرصش بر چيزى انگيخته شده باشد.

(۹۵) خسار: زيانمندى، ضرر

(۹۶) غَبين: زيان بُردن در معامله، مغبون و زيان ديده

(۹۷) دستان: فلک

(۹۸) عامّ: عمومی، فراگیر

(۹۹) عام: سال

(۱۰۰) کَدّ: گدایی

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1717

 

«گفتنِ درزی، تُرک را: هَی خاموش،

که اگر مَضاحِکِ دگر گویم قَبات تنگ آید»

 

گفت درزی: ای طَواشی(۱۰۱) برگذر 

وای بر تو گر کنم لاغی دگر

 

پس قبایت تنگ آید باز پس 

 این کند با خویشتن خود هیچ‌کس؟

 

خندهٔ چه؟ رمزی ار دانستیی 

تو به جایِ خنده، خون بگرِستیی


(۱۰۱) طَواشی: خواجه، مخنّث

-----------

مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۲۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1720


«بیانِ آنکه بیکاران و افسانه‌جویان مثلِ آن تُرک‌اند،

و عالَم غَرّارِ(۱۰۲) غدّار(۱۰۳) همچو آن دَرزی، و شهوات و زنان

مَضاحِک گفتنِ این دنیاست، و عُمْر همچو آن اطلس پیشِ این درزی،

جهتِ قبایِ بقا و لباسِ تقویٰ ساختن»

 

اطلسِ عُمرت به مِقْراضِ(۱۰۴) شُهور(۱۰۵)

بُرد پاره پاره خَیّاطِ غَرور(۱۰۶)

 

تو تمنّا می‌بَری کاختر مُدام 

لاغ کردی سعد بودی بر دوام

 

سخت می‌تُولی(۱۰۷) ز تربیعاتِ(۱۰۸) او 

وز دَلال(۱۰۹) و کینه و آفاتِ او


سخت می‌رنجی ز خاموشیِّ او 

وز نُحوس و قبض و کین‌کوشیِّ(۱۱۰) او

 

که چرا زُهرهٔ طَرَب در رقص نیست؟ 

بر سُعود(۱۱۱) و رقصِ سعدِ(۱۱۲) او مَایست

 

اخترت گوید که: گر افزون کنم 

لاغ را، پس کُلّی‌ات مغبون کنم 


تو مَبین قَلّابیِ(۱۱۳) این اختران

عشقِ خود بر قَلب‌زن(۱۱۴) بین ای مُهان(۱۱۵)


(۱۰۲) غَرّار: مکّار، بسیار فریبنده  

(۱۰۳) غَدّار: حیله‌گر، فریب‌کار

(۱۰۴) مِقْراض: قيچى

(۱۰۵) شُهور: جمعِ شَهْر، ماه‌ها

(۱۰۶) غَرور: بسيار فريبنده، فريفتار

(۱۰۷) مى‌تُولى: مى‌رمى، نفرت مى‌دارى

(۱۰۸) تربیعات: اتفاقات بد، جمع تربیع به معنی قرار گرفتن دو کوکب سیار به اندازۀ 

یک‌چهارم دورۀ فلک (سه برج) از یکدیگر، کنایه از نحسی و بدشگونی

(۱۰۹) دَلال: ناز، عشوه

(۱۱۰) كين‌كوشى: كينه‌توزى

(۱۱۱) سُعود: فرخندگی، سعادت، مبارک شدن

(۱۱۲) سعد: مبارک، خجسته

(۱۱۳) قَلّابى: تقلّب، زدن سكه‌هاى بدلى

(۱۱۴) قلبْ‌زَن: متقلّب، كسى كه سكّه هاى تقلّبى مى‌زند.

(۱۱۵) مُهان: خوار كرده شده، خوار، ذليل

-------------------------

مجموع لغات:


(۱) خَس: فرومایه و پست

(۲) دَرزی: خیّاط

(۳) رَسان: رسنده، رساننده. جامهٔ رَسان یعنی لباسی که به اندازه و مناسب، دوخته شده باشد.

(۴) اندُهان: جمعِ اندُه، در اینجا یعنی صاحبانِ اندوه

(۵) چراغپایه: ستونْ‌مانندى از چوب يا مس يا سيم و زر كه قاعدهٔ آن شبيه به لگن است و بر 

سرِ آن ظرفى شبيه به بشقابيا كاسهٔ كوتاهى قرار دارد و چراغ را روى آن مى‌نهند.

(۶) مِهان: بزرگان

(۷) خورد: طعام، خورد و خوراک، غذا

(۸) قازغان: دیگ بزرگ که در آن طعام پزند.

(۹) داستان: حیله، ترفند، دستان

(۱۰) نَظّاره: دیدن، تماشا کردن

(۱۱) بدایت: آغاز، اول چیزی، اول کار

(۱۲) مَخدوم: کسی که به او خدمت می‌کنند، سَرور، آقا

(۱۳) درخور: شایسته، سزاوار

(۱۴) خبیر: آگاه

(۱۵) تأویل: تبیین، تعبیر کردن

(۱۶) اِغِل: جای نگهداری گاو و گوسفند

(۱۷) تَمْویه: زراندود كردن، آب طلا دادن، آب نقره دادن. در اينجا به معنى ظاهرسازى و وارونه‌كارى.

(۱۸) هَمسَنگ: هم‌وزن، همتایی، در اینجا مصاحبت

(۱۹) دَنگ: احمق، بیهوش

(۲۰) سِکُلیدن: پاره کردن، بُریدن

(۲۱) یاسه‌: یاسا، قاعده، قانون

(۲۲) حازم: محتاط و زیرک، باتدبیر

(۲۳) دَغا: حیله‌گر

(۲۴) علّت: بیماری

(۲۵) مُصِر: اصرار‌کننده

(۲۶) عدوّ: دشمن

(۲۷) مِه: بزرگ و بلندقدر، بزرگوار

(۲۸) جُفتان: جمعِ جُفت به‌معنیِ زوج، قرین، هم‌نشین

(۲۹) ساری: سرایت‌کننده

(۳۰) اصل: در این‌جا یعنی ریشه

(۳۱) بررُسته‌است: روییده‌است.

(۳۲) طایل: وسیع، گسترده، فایده و سود

(۳۳) بی‌طایل: بی‌فایده، بیهوده

(۳۴) اَحْوَل: لوچ، دوبین

(۳۵) زَفت: بزرگ، عظیم

(۳۶) مفتاح‌: کلید

(۳۷) کبریا: مجازاً خداوند

(۳۸) عُش: آشیانهٔ پرندگان

(۳۹) گذاره: آنچه از حدّ در گذرد، گذرنده.

(۴۰) بحر: دریا

(۴۱) لب‌گزان: لب‌گزنده، بسیار شیرین، میوه‌ای که از فرط شیرینی لب را بگزد.

(۴۲) درزی: خیّاط

(۴۳) تهى‌رو: كسى كه بيهوده راه مى‌رود. منظور سالكى است كه در امر سلوک، سطحى و سرسرى است.

(۴۴) فِطْنَت: زيركى، هوشيارى

(۴۵) پُرقندْلب: آنكه لبى بس شيرين دارد. كنايه از نقّالى كه با زبانى شيرين و بيانى دلنشين داستان نقل می‌كند.

(۴۶) سالفه: پيشين، گذشته

(۴۷) بُرین: بُریدن

(۴۸) سَمَر: حكايت، داستان‌سرايى

(۴۹) دُزدى‌نامه: كتابى كه در شرح احوال و كارهاى دزدان نوشته شود.

(۵۰) هنگامه: معركه، جمعيتى كه براى تماشا جمع مى‌شوند.

(۵۱) مُستمِع: شنونده

(۵۲) وُفُود: جماعت‌ها. جمعِ وافِد به معنی پيک خبر. در اینجا معنی اوّل مراد است.

(۵۳) صَبی‌: کودک

(۵۴) حَراره: ترانه، سرود

(۵۵) بشير: بشارت‌دهنده. در اينجا مراد پيامبر است.

(۵۶) نَظار: مخفّفِ نَظّار به معنى بسيار نگرنده و بيناست.

(۵۷) طَبَق: سينى، مجمعه، ظرف غذا. در اینجا منظور خودِ غذاست.

(۵۸) تُتْماج: نوعى آش كه با آرد گندم مى‌پزند. در اينجا به معنى طعمه و غذا.

(۵۹) اِصطِفا: گزین کردن، برگزیدن

(۶۰) خِطا: ناحيتى در چين شمالى. بدان خَتا هم گويند.

(۶۱) طَيْره شدن: خشمگين شدن

(۶۲) غِطا: مخفّفِ غِطاء به معنى پرده

(۶۳) اهل نُهىٰ: خردمندان، صاحبان عقول. جمعِ نُهْيَه به معنى عقل است.

(۶۴) فَضایح: جمعِ فضیحت، رسوایی‌ها

(۶۵) غَدر: مکر، حیله، نیرنگ

(۶۶) قَصّاص: قَصّه‌گو، نقّال

(۶۷) چُست‌تر: چالاک‌تر، زرنگ‌تر

(۶۸) ياوه: تباه و تلف

(۶۹) مُطْمِع: به طمع درآورنده، انگيزنده به طمع

(۷۰) رِهان: شرط بندى

(۷۱) مَرکبِ تازی: اسب عربی، اسب نژاده و اصیل

(۷۲) قُماش: پارچه

(۷۳) حِراب: پيكار كردن، محاربه

(۷۴) دَغَل: حيله‌گر، كلاه‌بردار

(۷۵) تَرْحيب: خوشامدگويى

(۷۶) اِستنبُلی: استانبولی

(۷۷) واسِع: فراخ، گشاد

(۷۸) ذووَداد: صاحب دوستى و مودّت، دوست، مهربان

(۷۹) پيمودن: اندازه گرفتن

(۸۰) فُشار: سخن ياوه. در اينجا طنز و لطيفه.

(۸۱) تحشير: در اينجا به معنى خسّت و تنگ چشمى است.

(۸۲) مِقراض: قیچی

(۸۳) مَضاحِک گفتن: حرف‌های خنده‌آور زدن

(۸۴) غَمّاز: سخن‌چین

(۸۵) لاغ: شوخی، هزل

(۸۶) اَچی: برادر بزرگ

(۸۷) مُغْتَذا: غذا، طعام

(۸۸) خَندُمين: خنده‌آور، مُضْحِک

(۸۹) دَغا: حيله‌گر

(۹۰) نيفه: ليفهٔ شلوار، بند شلوار

(۹۱) می‌مَزَد: می‌چشد، در اينجا به معنى لذّت بردن

(۹۲) مُولِهه: حيران، سرگشته

(۹۳) شاخ: تكه، پاره

(۹۴) مُولَع: آزمند و حريص، آنكه حرصش بر چيزى انگيخته شده باشد.

(۹۵) خسار: زيانمندى، ضرر

(۹۶) غَبين: زيان بُردن در معامله، مغبون و زيان ديده

(۹۷) دستان: فلک

(۹۸) عامّ: عمومی، فراگیر

(۹۹) عام: سال

(۱۰۰) کَدّ: گدایی

(۱۰۱) طَواشی: خواجه، مخنّث

(۱۰۲) غَرّار: مکّار، بسیار فریبنده

(۱۰۳) غَدّار: حیله‌گر، فریب‌کار

(۱۰۴) مِقْراض: قيچى

(۱۰۵) شُهور: جمعِ شَهْر، ماه‌ها

(۱۰۶) غَرور: بسيار فريبنده، فريفتار

(۱۰۷) مى‌تُولى: مى‌رمى، نفرت مى‌دارى

(۱۰۸) تربیعات: اتفاقات بد، جمع تربیع به معنی قرار گرفتن دو کوکب سیار به اندازۀ

یک‌چهارم دورۀ فلک (سه برج) از یکدیگر، کنایه از نحسی و بدشگونی

(۱۰۹) دَلال: ناز، عشوه

(۱۱۰) كين‌كوشى: كينه‌توزى

(۱۱۱) سُعود: فرخندگی، سعادت، مبارک شدن

(۱۱۲) سعد: مبارک، خجسته

(۱۱۳) قَلّابى: تقلّب، زدن سكه‌هاى بدلى

(۱۱۴) قلبْ‌زَن: متقلّب، كسى كه سكّه هاى تقلّبى مى‌زند.

(۱۱۵) مُهان: خوار كرده شده، خوار، ذليل

----------------------------

************************

تمام اشعار برنامه بر اساس فرمت سایت گنج نما برای جستجوی آسان


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams


گستاخ مکن تو ناکسان را

در چشم میار این خسان را


درزی دزدی چو یافت فرصت

کم آرد جامه رسان را


ایشان را دار حلقه بر در

هم نیز نه‌اند لایق آن را


پیشت به فسون و سخره آیند

از طمع مپوش این عیان را


ایشان چو ز خویش پر غمان‌اند

چون دور کنند ز تو غمان را


جز خلوت عشق نیست درمان

رنج باریک اندهان را


یا دیدن دوست یا هوایش

دیگر چه کند کسی جهان را


تا دیدن دوست در خیالش

می‌دار تو در سجود جان را


پیشش چو چراغپایه می‌ایست

چون فرصت‌هاست مر مهان را


وامانده از این زمانه باشی

کی بینی اصل این زمان را


چون گشت گذاره از مکان چشم

زو بیند جان آن مکان را


جان خوردی تن چو قازغانی

بر آتش نه تو قازغان را


تا جوش ببینی ز اندرونت

ز آن پس نخری تو داستان را


نظاره نقد حال خویشی

نظاره درون‌ست راستان را


این حال بدایت طریق است

با گم‌شدگان دهم نشان را


چون صد منزل از این گذشتند

این چون گویم مر آن کسان را


مقصود از این بگو و رستی

یعنی که چراغ آسمان را


مخدومم شمس حق و دین را

کاو هست پناه انس و جان را


تبریز از او چو آسمان شد

دل گم مکناد نردبان را


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams


گستاخ مکن تو ناکسان را

در چشم میار این خسان را


درزی دزدی چو یافت فرصت

کم آرد جامه رسان را


ایشان را دار حلقه بر در

هم نیز نه‌اند لایق آن را


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2287


او فضولی بوده است از انقباض 

کرد بر مختار مطلق اعتراض


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۴۲۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #4, Line #2426


من عصا و نور بگرفته به دست

شاخ گستاخ تو را خواهم شکست

 

واقعات سهمگین از بهر این

گونه گونه می‌نمودت رب دین

 

درخور سر بد و طغیان تو

تا بدانی کاوست درخوردان تو


تا بدانی کو حکیم‌ است و خبیر

مصلح امراض درمان‌ناپذیر

 

تو به تاویلات می‌گشتی از آن

کور و کر کاین هست از خواب گران


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۳۳۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1335, Divan e Shams


هر که درآید که منم بر سر شاخش بزنم

کاین حرم عشق بود ای حیوان نیست اغل


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۳۰۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1306


ما رمیت اذ رمیت گفت حق

کار حق بر کارها دارد سبق


قرآن کریم، سوره انفال (۸)، آیه ۱۷

Quran, Al-Anfaal(#8), Line #17


« وَ مَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ … .»


« و هنگامی که تیر پرتاب کردی، تو پرتاب نکردی، بلکه خدا پرتاب کرد … .»


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۳۹۷۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #1, Line #3977


نیم بهر حق شد و نیمی هوا

شرکت اندر کار حق نبود روا


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۶۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1063


گرد نفس دزد و کار او مپیچ

هر‌چه آن نه کار حق هیچ است هیچ


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ١۴٧٠

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1470


هر کجا این نیستی افزون‌تر است

کار حق و کارگاهش آن سر است


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۳۵۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3356


گر نماید غیر هم تمویه اوست 

ور رود غیر از نظر تنبیهِ اوست

 

پس یقین گشتش که جذبه زآن سری است 

کار حق هر لحظه نادر‌‌آوری است

 

اسب سنگین گاو سنگین ز ابتلا 

می‌شود مسجود از مکر خدا


پیش کافر نیست بت را ثانی‌ای 

نیست بت را فر و نه روحانی‌ای

 

چیست آن جاذب نهان اندر نهان 

در جهان تابیده از دیگر جهان


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۲۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #1227, Divan e Shams


هر لحظه و هر ساعت یک شیوه نو آرد

شیرین‌تر و نادرتر زآن شیوه پیشینش


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۶۴۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1640


کل اصباح لنا شان جدید

کل شیء عن مرادی لایحید


در هر بامداد کاری تازه داریم

و هیچ کاری از حیطه مشیت من خارج نمی‌شود


قرآن کریم، سوره الرحمن (۵۵)، آیه ۲۹

Quran, Ar-Rahman(#55), Line #29


«يَسْأَلُهُ مَنْ فِي السَّمَاوَاتِ وَالْأَرْضِ ۚ كُلَّ يَوْمٍ هُوَ فِي شَأْنٍ.»


«هر كس كه در آسمانها و زمين است سائل درگاه اوست، و او هر لحظه در كارى جدید است.»


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۲۱

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #121

 

راست کن اجزات را از راستان

سر مکش ای راست‌رو زآن آستان

 

هم ترازو را ترازو راست کرد

هم ترازو را ترازو کاست کرد

 

هرکه با ناراستان همسنگ شد

در کمی افتاد و عقلش دنگ شد


رو اشداء علی الکفار باش

خاک بر دلداری اغیار پاش


برو نسبت به کافران سخت و با صلابت باش و بر سر

عشق و دوستی نامحرمان بدنهاد خاک بپاش


قرآن کریم، سوره فتح (۴۸)، آیه ۲۹

Quran, Al-Fath(#48), Line #29


«… أَشِدَّاءُ عَلَى الْكُفَّارِ رُحَمَاءُ بَيْنَهُمْ …»


«… بر کافران سختگیر و با خود شفیق و مهربان …»


بر سر اغیار چون شمشیر باش

هین مکن روباه‌بازی شیر باش‏

 

تا ز غیرت از تو یاران نسکلند

زآنکه آن خاران عدو این گلند


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳٨١١

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #3811


من صمت منکم نجا بد یاسه‌اش

خامشان را بود کیسه و کاسه‌اش


قانون و قاعده صدر جهان این بود که هرکس خاموش باشد نجات می‌یابد

او از کیسه و کاسه زرش تنها به کسانی که ساکت بودند و تقاضایی نداشتند می‌بخشید


حدیث


«مَنْ صَمَتَ نَجا.»


«هر که خموشی گُزید رستگار شد.»


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams


گستاخ مکن تو ناکسان را

در چشم میار این خسان را


درزی دزدی چو یافت فرصت

کم آرد جامه رسان را


ایشان را دار حلقه بر در

هم نیز نه‌اند لایق آن را


پیشت به فسون و سخره آیند

از طمع مپوش این عیان را


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۵

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #475


حازمی باید که ره تا ده برد

حزم نبود طمع طاعون آورد


او یکی دزدست فتنه‌سیرتی

چون خیال او را به هر دم صورتی


کس نداند مکر او الـا خدا

در خدا بگریز و واره زآن دغا

 

مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams


ایشان را دار حلقه بر در

هم نیز نه‌اند لایق آن را


پیشت به فسون و سخره آیند

از طمع مپوش این عیان را


ایشان چو ز خویش پر غمان‌اند

چون دور کنند ز تو غمان را


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۱۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #4310


گفت دردت چینم او خود درد بود

مات بود ار چه به ظاهر برد بود


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams


پیشت به فسون و سخره آیند

از طمع مپوش این عیان را


ایشان چو ز خویش پر غمان‌اند

چون دور کنند ز تو غمان را


جز خلوت عشق نیست درمان

رنج باریک اندهان را


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #2677


انبیا گفتند در دل علتی‌ست

که از آن در حق‌شناسی آفتی‌ست


نعمت از وی جملگی علت شود

طعمه در بیمار کی قوت شود


چند خوش پیش تو آمد ای مصر

جمله ناخوش گشت و صاف او کدر


تو عدو این خوشی‌ها آمدی

گشت ناخوش هرچه بر وی کف زدی


هرکه او شد آشنا و یار تو

شد حقیر و خوار در دیدار تو


هر که او بیگانه باشد با تو هم

پیش تو او بس مه است و محترم


این هم از تاثیر آن بیماری است

زهر او در جمله جفتان ساری ‌است


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۴۰۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #400, Divan e Shams


لیک طبع از اصل رنج و غصه‌ها بررسته‌ است

در پی رنج و بلاها عاشق بی‌طایل است


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۵۲

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #2, Line #1052


کار عارف راست، کاو نه احول است

چشم او بر کشت‌های اول است


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams


ایشان چو ز خویش پر غمان‌اند

چون دور کنند ز تو غمان را


جز خلوت عشق نیست درمان

رنج باریک اندهان را


یا دیدن دوست یا هوایش

دیگر چه کند کسی جهان را


تا دیدن دوست در خیالش

می‌دار تو در سجود جان را


پیشش چو چراغپایه می‌ایست

چون فرصت‌هاست مر مهان را


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۰۷۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #3073


قفل زفت است و گشاینده خدا

دست در تسلیم زن واندر رضا


ذره ذره گر شود مفتاح‌ها

این گشایش نیست جز از کبریا


چون فراموشت شود تدبیر خویش

یابی آن بخت جوان از پیر خویش


چون فراموش خودی یادت کنند

بنده گشتی آنگه آزادت کنند


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams


تا دیدن دوست در خیالش

می‌دار تو در سجود جان را


پیشش چو چراغپایه می‌ایست

چون فرصت‌هاست مر مهان را


وامانده از این زمانه باشی

کی بینی اصل این زمان را


چون گشت گذاره از مکان، چشم،

زو بیند جان آن مکان را


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۸۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1480


مرغ جذبه ناگهان پرد ز عش

چون بدیدی صبح شمع آنگه بکش


چشم‌ها چون شد گذاره نور اوست

مغزها می‌بیند او در عین پوست


بیند اندر ذره خورشید بقا

بیند اندر قطره کل بحر را


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams


وامانده از این زمانه باشی

کی بینی اصل این زمان را


چون گشت گذاره از مکان چشم

زو بیند جان آن مکان را


جان خوردی تن چو قازغانی

بر آتش نه تو قازغان را


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۲۹۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #3, Line #1293


این جهان همچون درخت است ای کرام

ما بر او چون میوه‌های نیم‌خام


سخت گیرد خام‌ها مر شاخ را

ز آنکه در خامی نشاید کاخ را


چون بپخت و گشت شیرین لب‌گزان

سست گیرد شاخ‌ها را بعد از آن


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۲۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Qazal) #126, Divan e Shams


چون گشت گذاره از مکان چشم

زو بیند جان آن مکان را


جان خوردی تن چو قازغانی

بر آتش نه تو قازغان را


تا جوش ببینی ز اندرونت

ز آن پس نخری تو داستان را


نظاره نقد حال خویشی

نظاره درون‌ست راستان را


این حال بدایت طریق است

با گم‌شدگان دهم نشان را


چون صد منزل از این گذشتند

این چون گویم مر آن کسان را


مقصود از این بگو و رستی

یعنی که چراغ آسمان را


مخدومم شمس حق و دین را

کاو هست پناه انس و جان را


تبریز از او چو آسمان شد

دل گم مکناد نردبان را


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۵۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1650


جواب قاضی سوال صوفی را و قصه ترک و درزی را مثل آوردن


گفت قاضی بس تهی‌رو صوفی‌ای 

خالی از فطنت چو کاف کوفی‌ای


تو بنشنیدی که آن پرقندلب

غدر خیاطان همی‌گفتی به شب

 

خلق را در دزدی آن طایفه 

می‌نمود افسانه‌های سالفه


قصه پاره‌ربایی در برین 

می‌حکایت کرد او با آن و این

 

در سمر می‌خواند دزدی‌نامه‌ای 

گرد او جمع آمده هنگامه‌ای

 

مستمع چون یافت جاذب زآن وفود

جمله اجزایش حکایت گشته بود 


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۵۶

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1656


قال النبی علیه السلام: ان الله‌ یلقن الحکمه

علی لسان الواعظین بقدرهمم المستمعین

 

حضرت رسول علیه السلام فرمودند: خداوند دانش را به قدر همت شنوندگان در قلب اندرزدهندگان می‌افکند


جذب سمع است ار کسی را خوش لبی‌ست 

گرمی و جد معلم از صبی‌ست

 

چنگیی را کو نوازد بیست و چار 

چون نیابد گوش گردد چنگ بار

 

نه حراره یادش آید نه غزل 

نه ده انگشتش بجنبد در عمل


گر نبودی گوش‎های غیب‌گیر    

وحی ناوردی ز گردون یک بشیر

 

ور نبودی دیدهای صنع‌بین 

نه فلک گشتی نه خندیدی زمین

 

آن دم لولاک این باشد که کار 

از برای چشم تیز است و نظار


حدیث


«لَوْلٰاکَ لَما خَلَقْتُ الْأَفْلاکَ.»


«ای انسان اگر تو نبودی جهان را نمی‌آفریدم.»


عامه را از عشق همخوابه و طبق

کی بود پروای عشق صنع حق

 

آب تتماجی نریزی در تغار 

تا سگی چندی نباشد طعمه‌خوار

 

رو سگ کهف خداوندیش باش 

تا رهاند زین تغارت اصطفاش


چونکه دزدی‌های بی‌رحمانه گفت 

که کنند آن درزیان اندر نهفت

 

اندر آن هنگامه ترکی از خطا

 سخت طیره شد ز کشف آن غطا

 

شب چو روز رستخیز آن رازها 

کشف می‌کرد از پی اهل نهی


هر کجا آیی تو در جنگی فراز 

بینی آنجا دو عدو در کشف راز

 

آن زمان را محشر مذکور دان 

وآن گلوی رازگو را صور دان

 

که خدا اسباب خشمی ساخته‌ست 

و آن فضایح را به کوی انداخته‌ست


بس که غدر درزیان را ذکر کرد 

حیف آمد ترک را و خشم و درد

 

گفت ای قصاص در شهر شما 

کیست استاتر در این مکر و دغا


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۷۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1673

 

دعوی کردن ترک و گرو بستن او که: درزی از من چیزی نتواند بردن

 

گفت خیاطی است نامش پورشش 

اندر این چستی و دزدی خلق‌کش

 

گفت من ضامن که با صد اضطراب 

او نیارد برد پیشم رشته تاب

 

پس بگفتندش که از تو چست‌تر

مات او گشتند در دعوی مپر 


رو به عقل خود چنین غره مباش 

که شوی یاوه تو در تزویرهاش

 

گرم‌تر شد ترک و بست آنجا گرو 

که نیارد برد نی کهنه نه نو

 

مطمعانش گرم‌تر کردند زود 

او گرو بست و رهان را برگشود


که گرو این مرکب تازی من 

بدهم ار دزدد قماشم او به فن

 

ور نتاند برد اسپی از شما 

واستانم بهر رهن مبتدا

 

ترک را آن شب نبرد از غصه خواب 

با خیال دزد می‌کرد او حراب


بامدادان اطلسی زد در بغل 

شد به بازار و دکان آن دغل

 

پس سلامش کرد گرم و اوستاد 

جست از جا لب به ترحیبش گشاد

 

گرم پرسیدش ز حد ترک بیش 

تا فگند اندر دل او مهر خویش


چون بدید از وی نوای بلبلی 

پیشش افگند اطلس استنبلی

 

که ببر این را قبای روز جنگ 

زیر نافم واسع و بالاش تنگ

 

تنگ بالا بهر جسم‌آرای را 

زیر واسع تا نگیرد پای را


گفت صد خدمت کنم ای ذو وداد

در قبولش دست بر دیده نهاد

 

پس بپیمود و بدید او روی کار 

بعد از آن بگشاد لب را در فشار

 

از حکایت‌های میران دگر 

وز کرم‌ها و عطای آن نفر


وز بخیلان و ز تحشیراتشان

از برای خنده هم داد او نشان

 

همچو آتش کرد مقراضی برون 

می‌برید و لب پر افسانه و فسون


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۶۹۳

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1693


مضاحک گفتن درزی و ترک را از قوت خنده بسته شدن

دو چشم تنگ او و فرصت یافتن درزی


ترک خندیدن گرفت از داستان 

چشم تنگش گشت بسته آن زمان

 

پاره‌یی دزدید و کردش زیر ران 

از جز حق از همه احیا نهان

 

حق همی دید آن ولی ستارخوست 

لیک چون از حد بری غماز اوست 


ترک را از لذت افسانه‌اش 

رفت از دل دعوی پیشانه‌اش

 

اطلس چی دعوی چی رهن چی

ترک سرمست است در لاغ اچی

 

لابه کردش ترک کز بهر خدا 

لاغ می‌گو که مرا شد مغتذا


گفت لاغی خندمینی آن دغا

که فتاد از قهقهه او بر قفا

 

پاره‌یی اطلس سبک بر نیفه زد 

ترک غافل خوش مضاحک می‌مزد

 

همچنین بار سوم ترک خطا 

گفت لاغی گوی از بهر خدا


گفت لاغی خندمین‌تر ز آن دو بار 

کرد او این ترک را کلی شکار

 

چشم بسته عقل جسته مولهه

مست ترک مدعی از قهقهه

 

پس سوم بار از قبا دزدید شاخ

که ز خنده‌ش یافت میدان فراخ

 

چون چهارم بار آن ترک خطا 

لاغ از آن استا همی‌کرد اقتضا

 

رحم آمد بر وی آن استاد را 

کرد در باقی فن و بیداد را

 

گفت مولع گشت این مفتون در این 

بی‌خبر کین چه خسار است و غبین


بوسه‌افشان کرد بر استاد او 

که به من بهر خدا افسانه گو

 

ای فسانه گشته و محو از وجود 

چند افسانه بخواهی آزمود

 

خندمین‌تر از تو هیچ افسانه نیست 

بر لب گور خراب خویش ایست 


ای فرو رفته به گور جهل و شک 

چند جویی لاغ و دستان فلک

 

تا به کی نوشی تو عشوه این جهان 

که نه عقلت ماند بر قانون نه جان

 

لاغ این چرخ ندیم کرد و مرد 

آبروی صد هزاران چون تو برد


می‌درد می‌دوزد این درزی عام 

جامه صد سالکان طفل خام

 

لاغ او گر باغ‎ها را داد داد 

چون دِی آمد داده را برباد داد

 

پیره‌طفلان شسته پیشش بهر کد

تا به سعد و نحس او لاغی کند


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۱۷

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1717

 

گفتن درزی ترک را هی خاموش

که اگر مضاحک دگر گویم قبات تنگ آید

 

گفت درزی ای طواشی برگذر 

وای بر تو گر کنم لاغی دگر

 

پس قبایت تنگ آید باز پس 

این کند با خویشتن خود هیچ‌کس

 

خنده چه رمزی ار دانستیی 

تو به جای خنده خون بگرستیی


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۲۰

Rumi (Molana Jalaleddin) Poem (Mathnavi), Book #6, Line #1720


بیان آنکه بیکاران و افسانه‌جویان مثل آن ترک‌اند

و عالم غرار غدار همچو آن درزی و شهوات و زنان

مضاحک گفتن این دنیاست و عمر همچو آن اطلس پیش این درزی

جهت قبای بقا و لباس تقوی ساختن

 

اطلس عمرت به مقراض شهور

برد پاره پاره خیاط غرور

 

تو تمنا می‌بری کاختر مدام 

لاغ کردی سعد بودی بر دوام

 

سخت می‌تولی ز تربیعات او 

وز دلال و کینه و آفات او


سخت می‌رنجی ز خاموشی او 

وز نحوس و قبض و کین‌کوشی او

 

که چرا زهره طرب در رقص نیست 

بر سعود و رقص سعد او مایست

 

اخترت گوید که گر افزون کنم 

لاغ را پس کلی‌ات مغبون کنم 


تو مبین قلابی این اختران

عشق خود بر قلب‌زن بین ای مهان


Tags



Comments

Be the first to comment

Sign in to post comments.
Parviz Shahbazi - پرویز شهبازی
GanjeHozour #1046 Program
برنامه تصویری شماره ۱۰۴۶ گنج حضور
Category:
برنامه های تصویری گنج حضور
برنامه های تصویری ۱۱۰۰ - ۱۰۰۱
Views: 911
Submitted by: admin, Jan 07 2026






حمایت گنج حضور


 بیننده عزیز برنامه گنج حضور:

  با سلام و احوالپرسی، با تشکر و قدردانی ازشما که این برنامه را تماشا می کنید، از شما تقاضا  داریم که عضو خانواده گنج حضور شوید و به هر اندازه که می توانید و می خواهید این برنامه و تلویزیون را ،هر ماهه، حمایت مالی کنید. لطفاً به این امر مهم توجه فرمایید که برای ادامه خدمات  فرهنگی این تلویزیون حمایت مالی اشخاصی که از آن استفاده می کنند، ضروری است. این تلویزیون منبع دیگری برای درآمد ندارد. لطفاً تصمیم خود را در این مورد به ایمیل: support@parvizshahbazi.com اطلاع دهید.


در صورت لزوم با ‍پشتیبانی گنج حضور با شماره 001-438-686-7580 تماس بگیرید.


حمایت مالی به روشهای آسان زیر امکان پذیر است:

     

   
   

    ۱- از طریق کردیت کارت و Paypal







۲- از طریق دادن کردیت کارت خودتان به ما، تا هر ماهه به مقداری که شما می خواهید، بعنوان حق عضویت، چارج شود.





۳- از طریق فرستادن چک به آدرس زیر: 







Parviz Shahbazi

P.O. Box 745 Woodland Hills, CA

91365 USA. 







               

۴- از طریق فرستادن پول نقد به حساب بانکی گنج حضور، از تمام نقاط دنیا غیر از ایران، یا واریز (Deposit) کردن از نقاط مختلف آمریکا یا کانادا، به شرح  زیر:



 

 

 

WELLS FARGO BANK



6001 Topanga Canyon Blvd
Woodland Hills, CA

91367 USA.

Beneficiary Name: TREASURE OF PRESENCE FOUNDATION, INC.


Account #: 9375957264 Routing: 121000248


Swift #WFBIUS6S