Parviz Shahbazi - پرویز شهبازی

GanjeHozour #1052 audio Program

برنامه صوتی شماره ۱۰۵۲ گنج حضور

  • Currently 5.00/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
out of 1 vote
Comments (0)

    
Sorry, your favorites list is FULL.

Link to this video/audio

Description

برنامه شماره ۱۰۵۲ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی

تاریخ اجرا: ۳۱ مارس  ۲۰۲۶ - ۱۲ فروردین ماه ۱۴۰۵


برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۱۰۵۲ بر روی این لینک کلیک کنید.

برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.


متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)

تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل)


اشعار همراه با لینک پرشی به فایل صوتی برنامه

اشعار همراه با لینک پرشی به ویدیو برنامه


خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی

خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری


برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی‌ بر روی این لینک کلیک کنید.


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۸۲


تو چشمِ شیخ را دیدن میاموز

فلک را راست گردیدن میاموز


تو کُل را جمعِ این اجزا مپندار

تو گل را لطف و خندیدن میاموز


تو بگشا چشم، تا مهتاب بینی

تو مه را نور بخشیدن، میاموز


تو عقلِ خویش را از مِی نگه‌دار

تو مِی را عقل دزدیدن میاموز


تو بازِ عقل را صیّادی آموز

چنین بیهوده پرّیدن میاموز


یتیمانِ فراقش را بخندان

یتیمان را تو نالیدن میاموز


دلِ مظلوم را ایمن کن از ترس

دلِ او را تو لرزیدن میاموز


تو ظالم را مده رخصت به تأویل

ستیزا(۱) را ستیزیدن میاموز


زبان را پردگی(۲) می‌دار چون دل

زبان را پرده بدریدن میاموز


تو در معنی گشا این چشمِِ سِر را

چو گوشش حرف برچیدن میاموز



(۱) ستیزا: ستیزه‌کار، لجوج

(۲) پردگی: پوشیده، مستور


———

———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۸۲


تو چشمِ شیخ را دیدن میاموز

فلک را راست گردیدن میاموز


تو کُل را جمعِ این اجزا مپندار

تو گل را لطف و خندیدن میاموز


تو بگشا چشم، تا مهتاب بینی

تو مه را نور بخشیدن، میاموز


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۸۷


او فضولی بوده است از اِنقباض

کرد بر مختارِ مطلق، اِعتراض


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۵


چه سودا می‌پزد این دل؟ چه صفرا می‌کند این جان؟

چه سرگردان همی‌دارد، تو را این عقلِ کارافزا؟


سودا پختن: آرزوی دور و دراز کردن، خیال باطل در سر داشتن

کارافزا: مجازاً مشغله‌آور، گرفتارکننده، دست و پا گیر


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۲۵


هم‌چنین زآغازِ قرآن تا تمام

رَفْضِ اسباب است و علّت، والسَّلام


کشفِ این نه‌ از عقلِ کارافزا بُوَد

بندگی کن تا تو را پیدا شود


بندِ معقولات آمد، فلسفی

شهسوارِ عقلِ عقل، آمد صَفی


رَفْض: دور انداختن، طرد کردن، ترک کردن

کارافزا: مجازاً مشغله‌آور، گرفتارکننده، دست و پا گیر

صَفی: برگزیده، خالص


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۰۰


بیا ای جانِ نو داده جهان را

ببر از کار، عقلِ کاردان را


چو تیرم، تا نپرّانی نپرّم

بیا بارِ دگر پُر کن کمان را


ز عشقت باز طشت از بام افتاد

فِرِست از بام باز آن نردبان را



کمان پُر کردن: محکم کشیدن کمان

طشت از بام افتادن: رسوا شدن


———


تو آن مردی که او بر خر نشسته‌ست

همی‌پرسد ز خر این را و آن را


خمش کن کاو نمی‌خواهد ز غیرت

که در دریا درآرد همگنان را


———


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۶۱۶


گَر بِپَرّانیم تیر، آن نی زِ ماست

ما کَمان و تیراَنْدازَش خداست


قرآن کریم، سورهٔ انفال (۸)، آیهٔ ۱۷


«… وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَٰكِنَّ اللَّهَ رَمَىٰ …»


«… و آن‌گاه که تیر می‌انداختی، تو تیر نمی‌انداختی، خدا بود که تیر می‌انداخت …»


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۸۵


کفرِ تو، دین است و دینت، نورِ جان

ایمنی، وز تو جهانی در امان‏


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۵٩٢


اگر چرخِ وجودِ من از این گردش فرو‌مانَد

بگردانَد مرا آن‌کَس که گردون را بگردانَد


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره‌ٔ ۱۱۹۷


تو مگو همه به جنگند و ز صلحِ من چه آید؟

تو یکی نِه‌ای، هزاری، تو چراغِ خود برافروز


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۱۶۴


از حضور اولیا گر بِسْکُلی

تو هلاکی، ز‌آن‌که جزوِ بی‌ کُلی


بِسْکُلی: از مصدر سِکُلیدن و گُسلیدن به‌معنی جدا شدن، جدا شوی.


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۱۴


چون شوی دور از حضورِ اولیا

در حقیقت گشته‌‏یی دور از خدا


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۸۲


جدایی را چرا می‌آزمایی؟!

کسی مر زهر را چون آزماید؟


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۵۷۸


مجموع همه است شمس تبریز

حق است که من عدد نخواهم


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۶۷۰


که هَله نعمت فزون شد، شُکر کو؟

مَرکبِ شُکر اَر بخُسپد، حَرِّکُوا



هَله: از اداتِ تنبیه و بیداری است؛ به معنی آگاه باشید.

مَرکب:‌ هرچه بر آن سوار شوند.

اَر: اگر

خُسپیدن: خوابیدن

حَرِّکُوا: حرکت دهید.


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۲۳


جز خضوع و بندگیّ و اضطرار

اندر این حضرت ندارد اعتبار


اضطرار: درمانده شدن، بی‌چارگی


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ٢۴٨٠


تا کنون کردی چنین، اکنون مکن

تیره کردی آب را، افزون مکن


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۱۲۹


تو یقین می‌دان که هر شیخی که هست

هم سواری می‌کند بر شیرِ مست


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارۀ ۲۳۱۶


 هر ذرّه که می‌پویَد بی خنده نمی‌رویَد

از نیست سوی هستی، ما را کی کشد؟ خنده


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ٢٠۶٢


خامُشی بحر است و گفتن هم‌چو جو

بحر می‌جویَد تو را، جو را مجو


بحر: دریا


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۵۴۰


چون‌که با شیخی، تو دور از زشتی‌ای

روز و شب سَیّاری و در کشتی‌ای


در پناهِ جانِ جان‌بخشی تَوی

کشتی‌اندر خفته‌ای، ره می‌روی


مَسْکُل از پیغمبرِ ایّامِ خویش

تکیه کم کن بر فن و بر کامِ خویش


تَوی: مقیم در جایی

مَسْکُل: جدا مشو، مَگُسَلْ


———


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۴٢٣


سایۀ یزدان بود بندهٔ خدا

مردهٔ این عالَم و زندهٔ خدا


دامنِ او گیر زودتر بی‌‌گُمان

تا رهی در دامنِ آخِرزمان‌‌


سایهٔ‌‌ یزدان: کنایه از ولیِّ خداست.



———


کَیْفَ‌ مَدَّالظِّلَّ نقشِ اولیاست

کاو دلیلِ نورِ خورشیدِ خداست


«منظور از آیۀ كَيْفَ ‌مَدَّ الظِّلَّ «چگونه سایه‌اش را گسترد» این است که ولیّ خدا مظهرِ کاملِ خداوند است.

و آن سایه، یعنی آن ولیّ خدا دلیل بر نورِ خداوند است. یعنی او راهنمایِ مردم به‌سویِ خداوند است.»


———


اندرین وادی مرو بی این دلیل

لا اُحِبُّ الافِلین گو چون خَلیل


رُو ز سایه آفتابی را بیاب

دامنِ شه شمس تبریزی بتاب


دلیل:‌ راهنما

خلیل: دوست؛ خلیل‌الله، لقبِ‌ حضرتِ ابراهیم‌(ع) است.

بتاب: بگیر


———


قرآن كريم، سوره انعام(۶)، آیه ۷۶


«فَلَمَّا جَنَّ عَلَيْهِ اللَّيْلُ رَأَىٰ كَوْكَبًا قَالَ هَٰذَا رَبِّي فَلَمَّا أَفَلَ قَالَ لَا أُحِبُّ الْآفِلِين.»


«چون شب او را فروگرفت، ستاره‌اى ديد. گفت: «اين است پروردگار من.» چون فرو شد، گفت: «فروشوندگان را دوست ندارم.»»


———


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۹۲۱


دیدهٔ ما چون بسی علّت دَروست

رو فنا کُن دیدِ خود در دید دوست


دیدِ ما را دیدِ او نِعْمَ الْعِوَض

یابی اندر دیدِ او کُلِّ غَرَض


علّت: بیماری

نِعْمَ الْعِوَض: بهترین عوض


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۸۶


ای مُعافِ یَفْعَلُ الله ماٰ یَشا

بی‏‌مُحابا رُو زبان را بَرگُشا


بی‌مُحابا: بی‌پروا، بدون ترس و ملاحظه، و بی‌هیچ درنگی


———


قرآن كريم، سورهٔ ابراهيم (۱۴)، آیهٔ ۲۷


«… وَ يَفْعَلُ اللَّـهُ مَا يَشَاءُ.»


«… خدا هرچه خواهد همان مى‌كند.»


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۶۸۶


گوشِ بی‌گوشی در این دَم بَرگُشا

بهرِ رازِ یَفْعَلُ ‌اللَّـه ما یَشا


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۱۹۸


هین طلب کن خو‌ش‌دَمی عُقده‌گشا

راز‌د‌انِ یَفْعَلُ‌اللَّـه مٰا یَشٰا


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۶۱۹


حاکم است و یَفْعَلُ‌اللَّـه ما یَشا

او ز عینِ دَرد انگیزد دوا


«زیرا حق‌تعالی حاکم و فرمانروای جهان است و او هرچه خواهد همان کند. چنانکه از ذات درد و مرض، دوا و درمان می‌آفریند.»


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۷۶۰


این قضا را گونه‌گون تصریف‌هاست

چشم‌بندش یَفْعَلُ‌الله مٰا یَشٰاست


تَصریف: تغییر دادن


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۱۸


گفتم که: «ز آتش‌هایِ دل، بر روی مَفرَش‌های دل،

می‌غَلْت در سودایِ دل تا بحرِ یَفْعَل ما یَشا»


مَفرَش: هر چیز گستردنی، جای پَهن‌کردن فرش

غلتیدن: گردیدن چیزی بر روی خود یا روی سطحی

بحر: دریا


———


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۴۴


هست مهمان‌خانه این تَن ای جوان

هر صباحی ضَیفِ نو آید دوان


هین مگو کاین مانْد اندر گردنم

که هم‌‌اکنون باز پَرَّد در عَدم


هر چه آید از جهان غَیب‌وَش

در دلت ضَیف‌ است، او را دار خَوش


ضَیف: مهمان


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ١۶۴٣


لیک حاضر باش در خود، ای فتیٰ

تا به خانه او بیابد مر تو را


ورنه خِلْعَت را بَرَد او بازپس

که نیابیدم به خانه‌ هیچ‌کس


فَتیٰ: جوان‌مرد، جوان

خِلْعَت: لباس یا پارچه‌ای که خانوادهٔ داماد به عروس یا خانوادهٔ او هدیه می‌دهند، مجازاً هدیه


———


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۹۵۱


گفت پیغمبر: که نَفْحَت‌هایِ حَق

اندرین ایّام می‌آرد سَبَق


گوش و هُش دارید این اوقات را

در رُبایید این چنین نَفحات را


نَفحَت: بوی خوش، مراد عنایات و رحمت‌ها و دَمِ مبارکِ خداوندی است.

سَبَق: پیشی گرفتن، پیش افتادن


———


نَفْحِه آمد مر شما را دید و رفت

هر که را می‌خواست جان بخشید و رفت


نَفحِهٔ دیگر رسید، آگاه باش

تا ازین هم وانمانی، خواجه‌تاش


خواجه‌تاش: هریک از غلام یا نوکرانی که یک خواجه یا رئیس دارند.


———


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۷۹


بی‌‌ادب تنها نه خود را داشت بد

بلکه آتش در همه آفاق زد


مایده از آسمان در می‌رسید

بی‌صُداع و بی‌فروخت و بی‌خرید


آفاق: جمع اُفُق

مایده: طعام، سفرهٔ پر از نعمت

صُداع: دردسر، زحمت و مشقّت

فروخت و خرید: فروختن و خریدن


———


در میانِ قومِ موسی چند کَس

بی‌ادب گفتند: کو سیر و عدس؟!


منقطع شد نان و خوان از آسمان

ماند رنجِ زرع و بیل و داسمان


زرع: کاشتن


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۳۰

 

چون طبیبان را نگه دارید دل

خود ببینید و شوید از خود خَجِل

 

دفعِ این کوری به دستِ خلق نیست

لیک اِکرامِ طبیبان از هُدی‌ست

 

این طبیبان را به جان بنده شوید

تا به مُشک و عنبر آگنده شوید



اِکرام: احترام کردن، نیکی

از هُدی‌ست: از تأثیر هدایت حق تعالی است.


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۳۰۲


درد، دارویِ کهن را نو کند

درد، هر شاخِ ملولی خو کند

 

کیمیایِ نوکننده، دردهاست

کو ملولی آن‌طرف که درد خاست؟

 

هین مزن تو از ملولی آهِ سرد

درد جو و، درد جو و، درد، درد


خو کردن: هَرَس کردن درخت

خاست: بلند شد، به‌وجود آمد، پدید آمد.

جو: بجوی، جست‌وجو کن، طلب کن.


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ٢١۴۶


بر کنارِ بامی ای مستِ مُدام

پَست بنشین یا فرود آ، وَالسَّلام


هر زمانی که شدی تو کامران

آن دَمِ خوش را کنارِ بام دان


مُدام: شراب


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۳۴


همه خَلق در کَشاکَش، تو خراب و مست و دلخَوش

همه را نَظاره می‌کن، هَله از کنارِ بامی


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۳۶۰


عاشقِ صُنعِ تواَم در شُکر و صبر

عاشقِ مصنوع کی باشم چو گَبر؟


صُنع: قدرت آفریدگاری

شُکر و صبر: در این‌جا کنایه از نعمت و بلاست.

مصنوع: آنچه ساخته و آفریده شده است.

گبر: کافر


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۶۱۷


که نظرگاهِ خداوند است آن

کز نظر اندازِ خورشید است کان


کو نظرگاهِ شعاعِ آفتاب؟

کو نظرگاهِ خداوندِ لُباب؟


خداوندِ لُباب: خداوندِ صاحبِ حقایق و عقول


———


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۹۱۰


با قضا پنجه مزن ای تند و تیز

تا نگیرد هم قضا با تو ستیز


مُرده باید بود پیشِ حکمِ حق

 تا نیاید زخم، از رَبُّ الْفَلَق



قرآن کریم، سورهٔ فلق (١١٣)، آیات ۱ و ۲


«قُلْ أَعُوذُ بِرَبِّ الْفَلَقِ.»


«بگو: به پروردگارِ صبح‌گاه پناه مى‌برم.»


«مِنْ شَرِّ مَا خَلَقَ.»


«از شرّ آنچه بيآفريده‌است.»


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۳۶۳

 

این مَثَل اندر زمانه جانی است

جانِ نادانان به رنج ارزانی است

 

زآنکه جاهل ننگ دارد ز اوستاد

لاجَرَم رفت و دکانی نو گشاد

 

آن دکان بالایِ استاد، ای نگار

گَنده و پُر کژدم است و پُر ز مار


جاهل: نادان

نگار: محبوب، معشوق

کژدم: عقرب


——————

 

زود ویران کُن دکان و بازگَرد

سویِ سبزه و گُلْبُنان و آبخَورد


آبخَورد: محلّی که از آن آب خورند، آبشخور، برکه


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۱۶۴


از حضور اولیا گر بِسْکُلی

تو هلاکی، ز‌آن‌که جزوِ بی‌ کُلی


بِسْکُلی: جدا شوی.


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۱۴


چون شوی دور از حضورِ اولیا

در حقیقت گشته‌‏یی دور از خدا


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۰۲


پیشِ این خورشید کاو بس روشنی است

در حقیقت هر دلیلی رهزنی است


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۶۹۱


گفتِ هر یک‌ْتان دهد جنگ و فِراق

گفتِ من آرد شما را اتّفاق‏

 

پس شما خاموش باشید اَنْصِتُوا

تا زبان‌ْتان من شوم در گفت ‏وگو

 

گر سخنْ‌تان در توافق مُوثَقه است

در اثر مایهٔ‏ نزاع و تفرقه است


فِراق: دوری

 اَنْصِتوا: خاموش باشید، ذهنتان را خاموش کنید.

مُوثَقه: مورد اطمینان و وثوق

نزاع: درگیری


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۹۳۴


گفت پیغمبر: شما را ای مِهان

چون پدر هستم شفیق و مهربان


ز آن سبب که جمله اجزایِ مَنید

جُزو را از کُل چرا برمی‌کنید؟


جزو از کل قطع شد، بیکار شد

عضو از تن قطع شد، مُردار شد


مِهان: جمعِ مِه، بزرگان

شفیق: مهربان


———


تا نپیوندد به کل بارِ دِگَر

مُرده باشد، نبودش از جان خبر


ور بجنبد، نیست آن را خود سَنَد

عضوِ نو بُبْریده هم جنبش کند


جزو از این کُل گر بُرَد، یک سو رود

این نه آن کُل است کو ناقص شود


———————


قطع و وصلِ او نیاید در مَقال

چیزِ ناقص گفته شد بهرِ مثال


مَقال: گفتن، گفتار


———


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ۱۹۰۶


ناز را رویی بباید هم‌چو وَرد

چون نداری، گِردِ بدخویی مگرد


زشت باشد رویِ نازیبا و ناز

سخت باشد چشمِ نابینا و درد


پیشِ یوسف نازِش و خوبی مکن

جز نیاز و آهِ یعقوبی مکن‌‌


وَرد: گُل، گُلِ سرخ

نازِش: به خود بالیدن


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۱


صلوات بر تو آرم که فزوده باد قُربت

که به قُربِ کلّ گردد همه جزوها مُقَرَّب


قُرب: نزدیکی، نزدیک شدن، منزلت

مُقَرَّب: نزدیک شده، آن‌که به کسی نزدیک شده و نزد او قرب و منزلت پیدا کرده


———


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٠۵٢


مر تو را عقلی‌ست جُزوی در نهان

کامل‌ُالْعَقلی بجو اندر جهان


جزوِ تو از کُلِّ او کُلّی شود

عقلِ کُلّ بر نَفْس چون غُلّی شود


غُلّ: زنجیری که بر گردن زندانیان افکنند. قفل


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۵۱


صبر کن در مو‌زه‌د‌و‌ز‌ی تو هنو‌‌ز

و‌ر بُو‌ی بی‌صبر، گر‌دی پا‌ره‌د‌و‌ز


کهنه‌دو‌‌‌‌ز‌ان گر بُدیشان صبر و حِلم

جمله نَو‌د‌و‌ز‌ان شدندی هم به علم


موزه‌دوزی: کفش‌دوزی

بُوی: باشی.

حِلم: فضاگشایی


———


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۶۲۲


چون تو گوشی، او زبان، نی جنس تو

گوشها را حق بفرمود: اَنْصِتُوا

 

کودک اوّل چون بزاید شیرنوش

 مدّتی خاموش باشد، جمله گوش‌‌

 

مدّتی می‌‌بایدش لب‌ دوختن

 از سخن، تا او سخن آموختن‌‌


اَنْصِتُوا: خاموش باشید، ذهن را خاموش کنید.

شیرنوش: نوشنده شیر، شیرخوار


———

 

ور نباشد گوش و تی‌‌تی می‌‌کند

 خویشتن را گُنگِ گیتی می‌‌کند

 

تی‌تی: کلمه‌ای که مرغان را بدآن خوانند، زبان کودکانه


———


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۹۳۷


گفته او را من زبان و چشم تو

من حواس و من رضا و خشم تو


رُو که بی‌یَسْمَع و بی‌یُبصِر تُوی

سِر تُوی، چه جایِ صاحب‌سِر تُوی


چون شدی مَن کانَ لِلَّـه از وَلَه

من تو را باشم که کان اللهُ لَه


بی‌یَسْمَع و بی‌یُبصِر: به وسیلهٔ من می‌شنود و به وسیلهٔ من می‌بیند.

وَلَه: حیرت


———


حدیث


«مَنْ كانَ لِِـلّهِ كانَ اللهُ لَه.»


«هر که برای خدا باشد، خدا نیز برای اوست.»


———


گَه «تُوی» گویم تو را، گاهی «منم»

هرچه گویم، آفتابِ روشنم


هر‌کجا تابم ز مِشکاتِ دَمی

حل شد آن‌جا مشکلات عالَمی


مِشکات: چراغ‌دان


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۴۶۳


شاگردِ تو می‌باشم، گر کودن و کژپوزم

تا زان لبِ خندانت یک خنده بیاموزم


ای چشمهٔ آگاهی، شاگرد نمی‌خواهی؟

چه حیله کنم تا من خود را به تو دردوزم؟


باری، ز شکافِ در، برقِ رخِ تو بینم

زان آتشِ دهلیزی صد شمع برافروزم


کژپوز: کژدهان، مجاز از زشت و بدشکل

دهلیزی: منسوب به دهلیزخانه، مجاز از بیرونی، بی‌اساس و بی‌اصل


———


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۴


ما در این دِهلیزِ قاضیِّ قضا

بهرِ دعویِّ الستیم و بَلیٰ


که بَلی گفتیم و آن را ز امتحان

فعل و قولِ ما شُهود است و بیان


از چه در دهلیزِ قاضی تن‌ زدیم؟

نه که ما بهرِ گواهی آمدیم؟


دِهلیز: دالان، راهرو، در اینجا کنایه از دنیا

تن زدن: ساکت شدن


———


چند در دهلیزِ قاضی ای گواه

حبس باشی؟ دِه شهادت از پگاه


زآن بخواندندت بدینجا، تا که تو

آن گواهی بدْهی و نآری عُتُو


از لِجاجِ خویشتن بنشسته‌ای

اندر این تنگی کف و لب بسته‌ای


پگاه: صبح زود، سَحَر

عُتُو: سرکشی، نافرمانی

لِجاج: لجاجت، یکدندگی، ستیزه


———


تا بِنَدْهی آن گواهی ای شهید

تو از این دهلیز کِی خواهی رهید؟


یک زمان کار است، بگزار و بتاز

کارِ کوته را مکن بر خود دراز


خواه در صد سال، خواهی یک زمان

این امانت وا گُزار و وارهان


شهید: شاهد و ناظر، آگاه

گزاردن: انجام دادن، ادا کردن

وارَهان: آزاد کن، رهایی بخش


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۹۴


در حقیقت هر عَدو داروی توست

کیمیا و نافع و دِلجویِ توست


که ازو اندر گُریزی در خَلا

استعانت جویی از لطفِ خدا


در حقیقت دوستانت دشمنند

که ز حضرت دور و مشغولت کنند


عَدو: دشمن

خَلا: خلوت، خلوت‌گاه

اِستِعانَت: یاری خواستن، یاری، کمک


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۰۷۱


پیشِ بینایان خبر گفتن خطاست

کآن دلیلِ غفلت و نقصان ماست


پیشِ بینا، شد خموشی نفعِ تو

بهرِ این آمد خطابِ أنْصِتُوا


گر بفرماید بگو، برگوی خَوش

لیک اندک گو، دراز اندر مَکَش


نقصان: کوتاهی


———


ور بفرماید که اندر کَش دراز

همچنین شَرمین بگو، با امر ساز


شَرمین: شرمناک، باحیا

با امر ساز: از دستور اطاعت کن.


———


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۶۳۶


از قَرین بی‌قول و گفت‌وگویِ او

خو بدزدد دل نهان از خویِ او


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۲۱


می‌رود از سینه‌ها در سینه‌ها

از رهِ پنهان، صلاح و کینه‌ها


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۸۵۶


گرگِ درّنده‌ست نفسِ بَد، یقین

چه بهانه می‌نهی بر هر قرین؟


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۸۲


تو چشمِ شیخ را دیدن میاموز

فلک را راست گردیدن میاموز


تو کُل را جمعِ این اجزا مپندار

تو گل را لطف و خندیدن میاموز


تو بگشا چشم، تا مهتاب بینی

تو مه را نور بخشیدن، میاموز


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۸۲


تو عقلِ خویش را از مِی نگه‌دار

تو مِی را عقل دزدیدن میاموز


تو بازِ عقل را صیّادی آموز

چنین بیهوده پرّیدن میاموز


———


مِی‌های مست‌کنندهٔ من ذهنی:


- درد کشیدن

- زیاد شدن همانیدگی‌ها

- مقایسه، بهتر درآمدن و دیده‌شدن، معروف شدن و به رخ کشیدن

- خشمگین شدن، ویران کردن، قوی‌تر درآمدن

- منصبِ تعلیم، کلاس گذاشتن برای خداوند

- کوچک کردن دیگران، غیبت کردن، تحقیر کردنِ مردم

- غرور و تکبّر

- حسادت


——— 


انواع بیهوده پریدن: (پریدن یعنی فکر کردن و عمل کردن)


- وقت‌گذرانی در سوشال مدیا

- نالیدن

- احساس تاسّف نسبت به گذشته

- شکایت بیشتر کردن

- بی‌عمل ماندن

- تلاش برای عوض کردنِ دیگران


———


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۹۷۴


اختیاری هست در ظلم و ستم

من از این شیطان و نَفْس، این خواستم


———


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۶۷


عقل را با عقلِ یاری یار کن

اَمْرُهُمْ شُوریٰ بخوان و کار کن


«عقلت را با عقل دوستان و یاران زنده به‌حضور قرین و هم‌نشین کن و آیهٔ مربوط به «مشورت کردن» را بخوان و به آن عمل کن.»


———


«… وَأَمْرُهُمْ شُورَىٰ بَيْنَهُمْ … .»


«… و كارشان بر پايهٔ مشورت با يكديگر است … .»


قرآن کریم، سورهٔ شوریٰ (۴۲)، آیهٔ ۳۸


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰


چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا

تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا


مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.


———


قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۳۲


« قَالُوا سُبْحَانَکَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ.»


« گفتند: منّزهى تو. ما را جز آنچه خود به ما آموخته‌اى دانشى نيست. تويى داناى حكيم.»


———


مولوی، مثنوی، دفتر اول، بیت ٢٢١١


جست‌وجویی از وَرایِ جست‌و‌جو

من نمی‌دانم، تو می‌دانی بگو


———


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴٠٩


آن‌که ارزد صید را، عشق است و بس

لیک او کِی گنجد اندر دامِ کس؟


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۸۲


یتیمانِ فراقش را بخندان

یتیمان را تو نالیدن میاموز


دلِ مظلوم را ایمن کن از ترس

دلِ او را تو لرزیدن میاموز


تو ظالم را مده رخصت به تأویل

ستیزا را ستیزیدن میاموز


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۴۶۳


شاگردِ تو می‌باشم، گر کودن و کژپوزم

تا زان لبِ خندانت یک خنده بیاموزم


ای چشمهٔ آگاهی، شاگرد نمی‌خواهی؟

چه حیله کنم تا من خود را به تو دردوزم؟


باری، ز شکافِ در، برقِ رخِ تو بینم

زان آتشِ دهلیزی صد شمع برافروزم


کژپوز: کژدهان، مجاز از زشت و بدشکل

دهلیزی: منسوب به دهلیزخانه، مجاز از بیرونی، بی‌اساس و بی‌اصل


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۱۰۸


باد تُندست و چراغم اَبْتَری

زو بگیرانم چراغِ دیگری


اَبْتَر: ناقص و به‌دردنخور


———


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۱۱۲


او نکرد این فهم، پس داد از غِرَر

شمعِ فانی را به فانیّی دِگر


غِرَر: جمع غِرَّه به‌معنی غفلت و بی‌خبری و غرور

فانی: زوال‌پذیر، هالِک، ناپایدار


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۵۹۰


گر چنین گشتی که اُستا خواستی

خویش را و خویش را آراستی


هر که از اُستا گریزد در جهان

او ز دولت می‌گریزد، این بدان


پیشه‏‌یی آموختی در کسبِ تن   

چنگ اندر پیشۀ‏ دینی بزن‏


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۷۲۴


شُکر کن ای مردِ درویش از قُصور

که ز فرعونی رهیدی وز کُفور


شُکر که مظلومی و ظالم نِه‌ای

ایمن از فرعونی و هر فتنه‌ای



قُصور: کوتاهی، اینجا یعنی نداشتن قدرت

 کُفور: کفران، ناسپاسی کردن


———


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۰۸۰


کرده‌‌ای تأویلْ حرفِ بِکْر را

خویش را تأویل کن، نی ذکر را


بر هوا تأویلِ قرآن می‌‌کُنی

پَست و کژ شد از تو معنیِّ سَنی‌‌


تأویل: رجوع‌ کردن، بیان معنی کلام بر‌اساس دانسته‌های ذهنی به‌جای زنده ‌شدن به آن

حرف بِکْر: سخن تازه و بدیع

ذِکر: یاد، یکی از نام‌های قرآن کریم

سَنی‌‌: بلند و روشن


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ٢۵٢٠


جمله قرآن هست در قطعِ سبب

عِزِّ درویش و، هلاکِ بولهب


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۵۲۵


هم‌چنین زآغازِ قرآن تا تمام

رَفْضِ اسباب است و علّت، والسَّلام


رَفْض: دور انداختن، طرد کردن، ترک کردن

اسباب: سبب‌ها، علّت‌ها. در این‌جا یعنی فرم‌هایِ ذهنی

اسباب و علّت: در این‌جا یعنی انتخاب یک سبب در ذهن و آن را مسئول دانستن در حالی که سببِ اصلی خداوند است.


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۷۰۲


پیشِ این خورشید کاو بس روشنی است

در حقیقت هر دلیلی رهزنی است


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ٣۶١۹


فاعل و مفعول در روزِ شمار

روسیاهند و حریفِ سنگسار

 

رَه‌زَده و، رَه‌زن یقین در حکم و داد

در چَهِ بُعدند و در بِئْسَ الْمِهاد

 

گول را و، غول را کو را فریفت

از خِلاص و فَوز می‌باید شِکیفت


رَه‌زَده و رَه‌زن: گمراه و گمراه کننده

 بِئْسَ الْمِهاد: بد جایگاهی است، منظور دوزخ است.

فَوز: رستگاری


—————


قرآن کریم، سورهٔ بقره(۲)، آیهٔ ۲۰۶


«وَإِذَا قِيلَ لَهُ اتَّقِ اللَّهَ أَخَذَتْهُ الْعِزَّةُ بِالْإِثْمِ ۚ فَحَسْبُهُ جَهَنَّمُ ۚ وَلَبِئْسَ الْمِهَادُ»


«و چون به او گويند كه از خدا بترس، خودخواهى‌اش او را به گناه كشاند. جهنم، آن آرامگاه بد، او را بس باشد».


—————

 

هم خر و خرگیر اینجا در گِلند

غافلند اینجا و آنجا آفلند


آفل: زودگذر، گذرا


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۳۵۸


در وَحَل تأویلِ رُخصَت می‏‌کُنی

چون نمی‏‌خواهی کز آن دل بَرکَنی‏


وَحَل‌: گِل و لای که چهارپا در آن بماند.

تأویل: در اینجا یعنی توجیه کردن موضوعی


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۸۲


یتیمانِ فراقش را بخندان

یتیمان را تو نالیدن میاموز


دلِ مظلوم را ایمن کن از ترس

دلِ او را تو لرزیدن میاموز


تو ظالم را مده رخصت به تأویل

ستیزا را ستیزیدن میاموز


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۸۲


زبان را پردگی می‌دار چون دل

زبان را پرده بدریدن میاموز


———


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۷۱۹

 

آفتابی در سخن آمد که خیز

که برآمد روز، برجه کم ستیز

 

تو بگویی: آفتابا کو گواه؟

گویدت: ای کور از حق دیده خواه

 

روزِ روشن، هرکه او جوید چراغ

عینِ جُستن، کوریَش دارد بلاغ


بَلاغ: دلالت


———

 

ور نمی‌بینی، گمانی بُرده‌ای

که صَباح‌ست و، تو اندر پَرده‌ای


کوریِ خود را مکن زین گفت، فاش

خامُش و، در انتظارِ فضل باش

 

در میانِ روز گفتن: روز کو؟

خویش رسوا کردن است ای روزجو


———


صبر و خاموشی جَذوبِ رحمت‌ است

وین نشان جُستن، نشانِ علّت است

 

اَنْصِتُوا بپْذیر، تا بر جانِ تو

آید از جانان، جزای اَنصِتُوا


جَذوب: بسیار جذب‌کننده

علّت: بیماری

اَنْصِتُوا: خاموش باشید.


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۸۲


زبان را پردگی می‌دار چون دل

زبان را پرده بدریدن میاموز


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۱۸۲


تو در معنی گشا این چشمِ سِر را

چو گوشش حرف برچیدن میاموز


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۶۶


آنچه گوید نَفْسِ تو کاینجا بَدَست

مَشنَوَش چون کارِ او ضد آمده‌ست


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۳۳


گر همی‏ دانی که یزدان داورست

ژاژ و گستاخی تو را چُون باورست؟


دوستیِّ بی‏‌خِرَد، خود دشمنی است

حق تعالی زین چنین خدمت غنی است‏


ژاژ: بیهوده، سخن یاوه


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ٢٩٣


این چنین ژاژی چه خایم بهرِ او؟

گو بمیر آن خاینِ ابلیس‌خُو


ژاژ خاییدن: سخنان بیهوده گفتن


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۵۳


شاهی‌ست دل اندر تنِ مانندهٔ گاوی

وین گاو ببیند شه اگر ژاژ نخاید


———


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۸۲


جدایی را چرا می‌آزمایی؟!

کسی مر زهر را چون آزماید؟


گیاهی باش سبز از آبِ شوقش

مَیَََََندیش از خری کو ژاژ خاید


دست خاییدن: دست گزیدن؛ به دندان گرفتنِ دست به علامتِ حسرت و پشیمانی

ژاژخایی: بیهوده‌گویی، یاوه‌سرایی


———


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۹۰۱


ای خُنُک آن را که بیند رویِ تو

یا درافتد ناگهان در کویِ تو


ای روانِ پاک، بستوده تو را

چند گفتم ژاژ و بیهوده تو را


ای خداوند و شهنشاه و امیر

من نگفتم، جهلِ من گفت، آن مگیر


———


شَمّه‏‌یی زین حال اگر دانستمی

گفتنِ بیهوده کِی دانستمی؟‏


شَمّه‏: لفظاً به معنى يک بار بوييدن است. اما در فارسى به معنى چيز اندک از هرچيز به‌ كار مى‌رود.


———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۳۹


«باز مکرّر کردنِ صوفی، سؤال را»

 


گفت صوفی: قادر است آن مُستعان

که کند سودایِ ما را بی‌زیان

 

آنکه آتش را کند وَرد و شَجَر

هم تواند کرد این را بی‌ضرر

 

آنکه گُل آرَد برون از عینِ خار

هم تواند کرد این دی را بهار


مُستَعان: یاری‌خواسته‌شده، یعنی کسی‌ که از او استعانت کنند و یاری خواهند.

وَرد: گُل

شَجَر: درخت


———

 

آنکه زو هر سَرْو آزادی کند

قادر است ار غصّه را شادی کند

 

آنکه شد موجود از وی هر عدم

گر بدارد باقی‌اش، او را چه کم؟

 

آنکه تن را جان دهد تا حَی شود

گر نمیراند، زیانش کی شود؟


حَی: زنده


———

 

خود چه باشد گر ببخشد آن جواد؟

بنده را مقصودِ جان، بی‌اجتهاد

 

دور دارد از ضعیفان در کمین

مکرِ نَفْس و فتنهٔ دیوِ لعین


جواد: بخشنده

لعین: لعنت‌شده، ملعون


———

———


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۷۴۷

 

«جواب دادنِ قاضی، صوفی را»

 


گفت قاضی: گر نبودی امرِ مُر

ور نبودی خوب و زشت و سنگ و دُر

 

ور نبودی نَفْس و شیطان و هوا

ور نبودی زخم و چالیش و وَغا

 

پس به چه نام و لقب خواندی مَلِک

بندگانِ خویش را ای مُنْتَهِک؟

 

مُر: تلخ

چالیش: چالِش، جنگ و کشمکش

وَغا: جنگ، پیکار

مَلِک: پادشاه

مُنْتَهِک: رسوا، در بعضی نسخه‌ها مُنْهَتِک به معنی پرده‌دَر و هَتک‌کننده آمده‌ است.


———


چون بگفتی ای صبور و ای حَلیم؟

چون بگفتی ای شجاع و ای حکیم؟

 

صابرین و صادقین و مُنْفِقین

چون بُدی بی‌رهزن و دیوِ لعین؟

 

رُستم و حمزه و مُخَنَّث یک بُدی

علم و حکمت باطل و مُنْدَک بُدی


حَلیم: فضاگشا

حَکیم: دانا، فرزانه

صابِرین: صبر کنندگان

صادقین: راستگویان

مُنْفِقین: انفاق کنندگان

لَعین: ملعون، لعنت‌شده

حَمزه: عموی پیامبر(ص)

مُخَنَّث: مردی که احوال و اطوار زنانه دارد. کنایه از مرد بدکار، ترسو

مُنْدَک: متلاشی شده



 قرآن کریم، سورهٔ آل عمران(۳)، آیهٔ ۱۷


«الصَّابِرِينَ وَالصَّادِقِينَ وَالْقَانِتِينَ وَالْمُنْفِقِينَ وَالْمُسْتَغْفِرِينَ بِالْأَسْحَارِ.»


«شكيبايان و راستگويان و فرمانبرداران و انفاق‌كنندگان و آنان كه در سحرگاهان آمرزش مى‌طلبند.»


———

 

علم و حکمت بهرِ راه و بی‌رهی‎ست

چون همه ره باشد، آن حکمت تهی‌ست

 

بهرِ این دُکّانِ طبعِ شوره‌آب

هر دو عالَم را روا داری خراب؟

 

من همی دانم که تو پاکی، نه خام

وین سؤالت هست از بهرِ عَوام


عَوام: عامهٔ مردم، مردم عادی و معمولاً بی‌سواد، همۀ خلق، اکثر مردم


———

————


Tags



Comments

Be the first to comment

Sign in to post comments.
Parviz Shahbazi - پرویز شهبازی
GanjeHozour #1052 audio Program
برنامه صوتی شماره ۱۰۵۲ گنج حضور
Category:
برنامه های صوتی گنج حضور
برنامه های صوتی ۱۱۰۰ - ۱۰۰۱
Views: 46
Submitted by: admin, Apr 01 2026






حمایت گنج حضور


 بیننده عزیز برنامه گنج حضور:

  با سلام و احوالپرسی، با تشکر و قدردانی ازشما که این برنامه را تماشا می کنید، از شما تقاضا  داریم که عضو خانواده گنج حضور شوید و به هر اندازه که می توانید و می خواهید این برنامه و تلویزیون را ،هر ماهه، حمایت مالی کنید. لطفاً به این امر مهم توجه فرمایید که برای ادامه خدمات  فرهنگی این تلویزیون حمایت مالی اشخاصی که از آن استفاده می کنند، ضروری است. این تلویزیون منبع دیگری برای درآمد ندارد. لطفاً تصمیم خود را در این مورد به ایمیل: support@parvizshahbazi.com اطلاع دهید.


در صورت لزوم با ‍پشتیبانی گنج حضور با شماره 001-438-686-7580 تماس بگیرید.


حمایت مالی به روشهای آسان زیر امکان پذیر است:

     

   
   

    ۱- از طریق کردیت کارت و Paypal







۲- از طریق دادن کردیت کارت خودتان به ما، تا هر ماهه به مقداری که شما می خواهید، بعنوان حق عضویت، چارج شود.





۳- از طریق فرستادن چک به آدرس زیر: 







Parviz Shahbazi

P.O. Box 745 Woodland Hills, CA

91365 USA. 







               

۴- از طریق فرستادن پول نقد به حساب بانکی گنج حضور، از تمام نقاط دنیا غیر از ایران، یا واریز (Deposit) کردن از نقاط مختلف آمریکا یا کانادا، به شرح  زیر:



 

 

 

WELLS FARGO BANK



6001 Topanga Canyon Blvd
Woodland Hills, CA

91367 USA.

Beneficiary Name: TREASURE OF PRESENCE FOUNDATION, INC.


Account #: 9375957264 Routing: 121000248


Swift #WFBIUS6S