Parviz Shahbazi

Ganje Hozour audio Program #989

برنامه صوتی شماره ۹۸۹ گنج حضور

  • Currently 4.19/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
out of 306 votes
Comments (1)

    
Lights off
Sorry, your favorites list is FULL.

Support Ganje Hozour (حمایت از گنج حضور)

Link to this video/audio

Description

برنامه شماره ۹۸۹ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی

تاریخ اجرا: ۶  دسامبر  ۲۰۲۳ - ۱۶  آذر ۱۴۰۲



برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.


متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)

 

تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)

تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل) 


خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی

خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری


برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی‌ بر روی این لینک کلیک کنید.


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۲


چو عشق را تو ندانی، بِپُرس از شب‌ها

بِپُرس از رخِ زرد و ز خشکیِ لب‌ها


چُنانکه آب حکایت کند ز اختر و ماه

ز عقل و روح حکایت کنند قالب‌ها


هزار گونه ادب، جان ز عشق آموزد

که آن ادب نَتَوان یافتن ز مکتب‌ها


میانِ صد کس عاشق چنان پدید بُوَد

که بر فَلَک، مَهِ تابان میانِ کوکب‌ها


خِرَد نداند و حیران شود ز مذهبِ عشق

اگرچه واقف باشد ز جمله مذهب‌ها


خَضِرْدلی که ز آبِ حیاتِ عشق چشید

کساد شد برِ آن کس، زُلالِ مَشْرَب‌ها(۱)


به باغ رنجه مشو، در درونِ عاشق بین

دمشق و غُوطه(۲) و گلزارها و نَیْرَب‌ها(۳)


دمشقِ چه؟ که بهشتی پر از فرشته و حُور

عُقول، خیره در آن چهره‌ها و غَبغَب‌ها


نه از نبیذِ(۴) لذیذش شکوفه‌ها(۵) و خُمار

نه از حَلاوتِ حلواش، دُمَّل(۶) و تب‌ها


ز شاه تا به گدا در کشاکشِ طمع‌اند

به عشق، باز رَهَد جان ز طَمْع و مطلب‌ها


چه فخر باشد مَر عشق را ز مشتریان؟

چه پشت(۷) باشد مَر شیر را ز ثَعْلَب‌ها(۸)؟


فرازِ نخلِ جهان، پخته‌ای نمی‌یابم

که کُند شد همه دندانم از مُذَنَّب‌ها(۹)


به پَرِّ عشق بپر در هوا و بر گردون

چو آفتاب، مُنَزَّه ز جمله مَرْکَب‌ها


نه وحشتی دلِ عشّاق را چو مُفْرَدها(۱۰)

نه خوفِ قطع و جُدایی‌ست چون مُرَکَّب‌ها


عنایتش بگُزیده‌ست از پیِ جان‌ها

مُسَبِّبَش(۱۱) بخریده‌ست از مُسَبَّب‌ها(۱۲)


وکیلِ عشق درآمد به صدرِ قاضیِ کاب(۱۳)

که تا دلش بِرَمَد از قضا و از گَب‌ها(۱۴)


زهی جهان و زهی نظمِ نادر و ترتیب

هزار شور درافکنْد در مُرتَّب‌ها


گدایِ عشق شُمر هرچه در جهان طَرَبی‌ست

که عشق چون زَرِ کان است و آن مُذَهَّب‌ها(۱۵)


سَلَبْتَ قَلْبِیَ یٰا عِشْقُ خُدْعَةً و دَهاً

کَذَبْتُ حٰاشٰا لٰکِنْ مَلٰاحَةً وَ بَهٰا*


اُریدُ ذِکْرَکَ یا عِشْقُ شاکِراً لٰکِنْ

وَ لِهْتُ فیکَ وَ شَوَّشْتَ فِکْرتی وَ نُها**


به صد هزار لغت گر مَدیحِ عشق کنم

فزون‌تر است جمالش ز جملهٔ دَب‌ها(۱۶)


* ای عشق، دلِ مرا با نیرنگ و زیرکی ربودی. 

دروغ گفتم، دور بادا، بلکه با ظرافت و زیبایی دلم را گرفتی.


** می‌خواهم ای عشق با سپاس از تو یاد کنم، 

ولی در تو حیرانم و اندیشه و خِرَدم را به آشوب کشیده‌ای.


(۱) مَشْرَب‌: جای آب خوردن، آبشخور، چشم

(۲) غُوطه: باغ‌های انبوهی است که دمشق را احاطه کرده است.

(۳) نَیْرَب‌: یکی از مناطق سرسبز اطراف دمشق

(۴) نبیذ: شراب

(۵) شکوفه‌: استفراغ

(۶) دُمَّل: آبسه، زخم

(۷) پشت: حمایت، پشتیبانی

(۸) ثَعْلَب‌: روباه

(۹) مُذَنَّب‌: ستارهٔ دنباله‌دار، در اینجا به معنی میوهٔ کال و نارسیده است.

(۱۰) مُفْرَد: تنها، جداافتاده

(۱۱) مُسَبِّب: سبب‌ساز

(۱۲) مُسَبَّب‌: سبب

(۱۳) کاب: شهرکی در آسیای صغیر

(۱۴) گَب‌: گپ، گفتگو

(۱۵) مُذَهَّب‌: زراندود

(۱۶) دَب‌: مخفّفِ دَأب، راه و رسم

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۲


چو عشق را تو ندانی، بِپُرس از شب‌ها

بِپُرس از رخِ زرد و ز خشکیِ لب‌ها


چُنانکه آب حکایت کند ز اختر و ماه

ز عقل و روح حکایت کنند قالب‌ها


هزار گونه ادب، جان ز عشق آموزد

که آن ادب نَتَوان یافتن ز مکتب‌ها


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۲۱


سرنگون زآن شد، که از سَر دور ماند

خویش را سَر ساخت و تنها پیش راند


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۷۰۵


وآن‌که اندر وَهْم او ترکِ ادب

بی‌ادب را سرنگونی داد رب


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۲۲۲


پیشِ بینایان، کُنی ترکِ ادب

نارِ شهوت را از آن گشتی حَطَب‏(۱۷)


(۱۷حَطَب‏: هیزم

------------


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۹


کی رسد مر بنده را که با خدا

آزمایش پیش آرد ز ابتلا؟


بنده را کی زَهره باشد کز فُضول

امتحانِ حق کند ای گیجِ گُول؟


آن، خدا را می‌رسد کو امتحان

پیش آرَد هر دَمی با بندگان


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۱۰


نان‌پاره ز من بِستان، جان، پاره نخواهد شد

آوارهٔ عشقِ ما آواره نخواهد شد


آن را که منم خرقه، عریان نشود هرگز

وآن را که منم چاره، بیچاره نخواهد شد


آن را که منم منصب(۱۸)، معزول(۱۹) کجا گردد؟

آن خاره که شد گوهر، او خاره نخواهد شد


آن قبلهٔ مشتاقان ویران نشود هرگز

وآن مُصحَفِ(۲۰) خاموشان سی‌پاره نخواهد شد


از اشک شود ساقی این دیدهٔ من، لیکن

بی‌نرگسِ مخمورش(۲۱) خمّاره نخواهد شد


بیمار شود عاشق، اما بنمی‌میرد

ماه ارچه که لاغر شد، استاره نخواهد شد


خاموش کن و چندین، غمخواره مشُو آخر

آن نَفْس که شد عاشق، امّاره(۲۲) نخواهد شد


(۱۸منصب: مقام، مرتبه، پایگاه

(۱۹معزول: عزل‌ شده

(۲۰مُصحَف: قرآن، در اینجا منظور کتابِ دینی است

(۲۱مخمور: مست

(۲۲امّاره: امر کننده به بدی

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۲۹


شراب داد خدا مر مرا، تو را سِرکا(۲۳)

چو قسمت است، چه جنگ است مر مرا و تو را؟


شراب، آنِ گُل است و خُمار، حِصّهٔ(۲۴) خار

شناسد او همه را و سزا دهد به سزا


شِکَر ز بهرِ دلِ تو تُرُش نخواهد شد

که هست جا و مقامِ شِکَر، دلِ حلوا


(۲۳سِرکا: سرکه

(۲۴حِصّه: نصیب

------------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۶۲


 قبض دیدی چارهٔ آن قبض کن

زآنکه سَرها جمله می‌رویَد زِ بُن


بسط دیدی، بسطِ خود را آب دِه

چون برآید میوه، با اصحاب دِه


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ٢۶٧٠


حکمِ حق گُسترد بهر ما بِساط(۲۵)

که بگویید از طریقِ اِنبساط


(۲۵بِساط: هر چیز گستردنی مانند فرش و سفره

------------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۷۳۴


چونکه قَبضی(۲۶) آیدت ای راهرو

آن صَلاحِ توست، آتَش‌دل(۲۷) مشو


(۲۶قَبض: گرفتگی، دلتنگی و رنج

(۲۷آتش‌دل: دلسوخته، ناراحت و پریشان حال

------------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۵۲۸


شهرِ ما فردا پُر از شِکَّر شود

شِکَّر ارزانَ‌ست، ارزان‌تر شود


در شِکَر غلطید ای حلواییان

هم‌چو طوطی، کوریِ صفراییان


نیشکر کوبید کار این است و بس

جان برافشانید یار این است و بس


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۶۲۰


چه شِکَرفروش دارم که به من شِکَر فروشد

که نگفت عُذر روزی که برو شِکَر ندارم


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۰۴


هرکآتشِ من دارد او خرقه ز من دارد

زخمی چو حسینستش، جامی چو حَسَن دارد


غم نیست اگر ماهش افتاد در آن چاهش

زیرا رَسَنِ(۲۸) زلفش در دست رسن دارد


نَفْس ارچه که زاهد شد، او راست نخواهد شد

گر راستیی خواهی آن سروِ چمن دارد


(۲۸رَسَن: ریسمان

------------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۲۷۶


یوسفِ حُسنیّ و، این عالَم چو چاه

وین رَسَن صبرست بر امرِ اله


یوسفا، آمد رَسَن، درزَن دو دست

از رَسَن غافل مشُو، بیگه شده‌ست


حمد لـِلَّه، کاین رَسَن آویختند

فضل و رحمت را به هم آمیختند


تا ببینی عالَمِ جانِ جدید

عالَمِ بس آشکارا ناپدید


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۶۲۰

 

چو‌ن شکم پُر گشت و بر نعمت ز‌د‌‌ند 

و‌آن ضر‌و‌ر‌ت ر‌فت پس طاغی(۲۹) شدند 

 

نَفْس، فر‌عو‌نی‌ست، هان سیر‌ش مَکُن 

تا نیآ‌‌ر‌د یاد از آن کفرِ کَهُن


بی‌ تَفِ آتش نگر‌دد نَفْس، خو‌ب 

تا نشد آهن چو اخگر(۳۰)، هین مکوب

 

بی‌مَجاعت(۳۱) نیست تن جُنبش‌کُنان 

آهنِ سَر‌د‌ی‌ست می‌کو‌بی بدآن

 

گر بگر‌ید، و‌‌ر بنالد زا‌ر زار 

او نخو‌اهد شد مسلمان، هوش‌‌ دار


(۲۹طاغی: طغیان‌گر، سرکش

(۳۰اخگر: آتش

(۳۱مَجاعت: گرسنگی

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۷۰۳


شهوتِ ناری به راندن کم نشد

او به ماندن کم شود، بی هیچ بُد(۳۲)


تا که هیزم می‌نهی بر آتشی

کِی بمیرد آتش از هیزم‌کَشی؟


چونکه هیزم باز گیری، نار، مُرد

ز آنکه، تَقْوی، آب، سویِ نار بُرد


کِی سیَه گردد به آتش رویِ خوب؟

کو نَهد گُل‌گونه از تَقوَی القُلوب؟


قرآن کریم، سورهٔ حج (۲۲)، آیهٔ ۳۲


«ذَٰلِكَ وَمَنْ يُعَظِّمْ شَعَائِرَ اللَّهِ فَإِنَّهَا مِنْ تَقْوَى الْقُلُوبِ.»


«آری، و هرکه محترم داند شعائر خدا را، بدان که این کار از تقوای دل سرچشمه می گیرد.»


(۳۲بُد: گزیر

------------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۲۶۶


آنچه گوید نَفْسِ تو کاینجا بَد است

مَشنَوَش چون کارِ او ضد آمده‌ست


تو خلافش کُن که از پیغمبران

این چنین آمد وصیّت در جهان


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۶۲۵


او چو فرعو‌نست در قحط آنچنان 

پیشِ مو‌سی سَر نهد لا‌به‌‌کنان 

 

چو‌نکه مُستغنی(۳۳) شد او، طاغی شو‌د 

خر چو بار انداخت اِسْکیزه ز‌ند(۳۴)

 

پس فرامو‌شش شو‌د چون ر‌فت پیش 

کارِ او ز‌آن آه و زار‌ی‌هایِ خو‌یش


سال‌ها مر‌دی که در شهر‌ی بُوَد

یک زمان که چشم در خوابی رَوَد

 

شهرِ دیگر بیند او پُر نیک و بد 

هیچ در یادش نیآ‌ید شهرِ خَو‌د

 

که من آن‌جا بو‌ده‌ام این شهرِ نو 

نیست آنِ من، در‌‌ینجااَم گِر‌و 


بل چنان داند که خو‌د پیوسته او 

هم در‌ین شهر‌ش بُدست ‌اِبداع و خو

 

چه عجب گر ر‌و‌ح، مو‌طن‌هایِ خو‌یش 

که بُدستش مَسکن و میلا‌د(۳۵)، پیش

 

می‌نیآر‌د یاد، کاین دنیا چو خو‌اب 

می‌فر‌وپو‌شد، چو اختر را سحاب


خاصه چندین شهر‌ها را کو‌فته 

گَر‌دها از در‌کِ او ناروفته

 

اجتهادِ گَر‌م نا‌کر‌ده، که تا 

دل شو‌د صاف و، ببیند ماجَرا 

 

سَر بُر‌و‌ن آ‌رَد دلش از بُخْشِ(۳۶) راز 

اوّل و آخِر ببیند چشمِ باز


(۳۳مُستغنی: ثروتمند، توانگر

(۳۴اِسْکیزه زدن: جفتک انداختن، لگد پراندن چهارپایان

(۳۵میلاد: زمانِ تولّد، روزِ تولّد

(۳۶بُخْش: سوراخ، منفذ

------------


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۵۰۱


اوّل و آخِر تویی ما در میان

هیچ هیچی که نیاید در بیان


همانطور که عظمت بی‌نهایت الهی قابل بیان نیست و باید به آن زنده شویم، 

ناچیزی ما هم به عنوان من ذهنی قابل بیان نیست و ارزش بیان ندارد. باید هر چه زودتر آن را انکار کنیم و به او زنده شویم.


قرآن کریم، سورهٔ حدید (۵۷)، آیهٔ ۳


«هُوَ الْأَوَّلُ وَالْآخِرُ وَالظَّاهِرُ وَالْبَاطِنُ ۖ وَهُوَ بِكُلِّ شَيْءٍ عَلِيمٌ.»


«اوست اوّل و آخر و ظاهر و باطن، و او به هر چيزى داناست.»


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۳۰۶۳


کآن کِسا(۳۷) از نور، صبری یافته‎ست  

نورِ جان در تار و پودش تافته‎ست 

 

جز چنین خِرقه نخواهد شد صِوان(۳۸)  

نورِ ما را برنتابد غیرِ آن

 

کوهِ قاف ار پیش آید، بِهْرَسد(۳۹)  

همچو کوهِ طور نورَش بردَرَد


(۳۷کِسا: لباس

(۳۸صِوان: حِفاظ، جامه‌دان

(۳۹بِهْرَسد: بهراسد، بترسد

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۱۸۸


در دلت خوف افکند از موضعی  

تا نباشد غیرِ آنَت مَطْمَعی(۴۰) 

 

در طَمَع فایدهٔ‌ دیگر نهد  

وآن مُرادت از کسی دیگر دهد 

 

ای طَمَع در بسته در یک جای، سخت  

کآیدم میوه از آن عالی‌درخت


آن طَمَع زآنجا نخواهد شد وفا  

بل ز‌ جایِ دیگر آید آن عطا 

 

آن طَمَع را، پس چرا در تو نهاد؟  

چون نخواستت زآنطرف آن چیز داد 

  

از برایِ حکمتی و صنعتی  

نیز تا باشد دلت در حَیْرتی 


تا دلت حَیْران بُوَد، ای مُسْتَفید(۴۱)  

که مرادم از کجا خواهد رسید؟ 

 

تا بدانی عجزِ خویش و جهلِ خویش  

تا شود ایقانِ تو در غیب، بیش  

 

هم دلت حیران بُوَد در مُنْتَجَع(۴۲)  

که چه رویانَد مُصرِّف(۴۳) زین‌ طَمَع؟ 


(۴۰مَطْمَع: موردِ طمع، آنچه بدآن طَمَع ورزند.

(۴۱مُسْتَفید: فایده‌طلب، خواهان منفعت

(۴۲مُنْتَجَع: جایی پُر آب و علف، جایی که نیکی از آن انتظار رود، مَرتَع

(۴۳مُصرِّف: دگرگون کننده، گرداننده، در اینجا منظور خداوند است.

------------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۶۲


 عزم‌ها و قصدها در ماجَرا

گاه‌گاهی راست می‌آید تو را


تا به طَمْعِ(۴۴) آن دلت نیّت کند

بارِ دیگر نیّتت را بشکند


ور به کلّی بی‌مرادت داشتی

دل شدی نومید، اَمَل(۴۵) کِی کاشتی؟


ور نکاریدی اَمَل، از عوری‌اش

کِی شدی پیدا بَرو مَقهُوری‌اش(۴۶)؟


(۴۴طَمْع: زیاده‌خواهی، حرص، آز

(۴۵اَمَل: آرزو

(۴۶مَقهُور: خوار شده؛ مغلوب.

------------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۷۸۷


آنکه بیند او مُسَبِّب را عَیان

کِی نَهَد دل بر سبب‌های جهان؟


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۶۶


عاشقان از بی‌مرادی‌هایِ خویش

با‌خبر گشتند از مولایِ خویش


بی‌مرادی شد قَلاووزِ(۴۷) بهشت

حُفَّتِ الْجَنَّة شنو ای خوشْ‌سرشت


حدیث نبوی


«حُفَّتِ الْجَنَّةُ بِالْمَكَارِهِ وَحُفَّتِ النَّارُ بِالشَّهَوَاتِ.»


«بهشت در چیزهای ناخوشایند پوشیده شده و دوزخ در شهوات.»


(۴۷قَلاووز: پیش‌آهنگ، پیشروِ لشکر

------------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۷۹۳


از مُبَدِّل بین، وسایط را بمان(۴۸)

کز وسایط دور گردی ز اصلِ آن


واسطه هر جا فزون شد وصل، جَست

واسطه کم، ذوقِ وصل افزون‌تر است


از سبب‌دانی شود کم حیرتت

حیرتِ تو ره دهد در حضرتت


(۴۸بمان: ترک کن، رها کن

------------


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۴۰۷


زیرَکی بفروش و حیرانی بخر

زیرکی ظنّ‌ست و حیرانی نظر


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۷۹


نه قبول اندیش، نه رَد ای غلام

امر را و نهی را می‌بین مُدام


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۴۹


ربود عقل و دلم را جمالِ آن عربی

درونِ غمزهٔ(۴۹) مستش هزار بوالعجبی(۵۰)


هزار عقل و ادب داشتم من، ای خواجه

کنون چو مست و خرابم، صلایِ(۵۱) بی‌ادبی


مسبّبِ سبب اینجا درِ سبب بربست

تو آن ببین که سبب می‌کشد ز بی‌سببی


(۴۹غمزه: عشوه و نازِ معشوق

(۵۰بوالعجبی: چیز‌های شگفت‌انگیز

(۵۱صلا: دعوتِ عمومی

------------

 

مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۴۱۸


گفت: ای شه با چنین عقل و ادب   

این چه شِیدست۵۲۱)؟ این چه فعل‌ست؟ ای عجب‏

 

تو وَرایِ عقلِ کُلّی در بیان   

آفتابی، در جنون چونی نهان؟‏

 

گفت: این اُوباش، رأیی می‏‌زنند   

تا درین شهرِ خودم قاضی کنند 


دفع می‏‌گفتم، مرا گفتند: نی   

نیست چون تو عالِـمی، صاحب‌فَنی‏

 

با وجودِ تو حرام است و خبیث   

که کم از تو در قضا گوید حدیث‏

 

در شریعت نیست دستوری که ما   

کمتر از تو شَه کنیم و پیشوا


زین ضرورت گیج و دیوانه شدم   

لیک در باطن همانم که بُدم‏

 

عقلِ من گنج است و من ویرانه‏‌ام   

گنج اگر پیدا کنم، دیوانه‏‌ام‏

 

اوست دیوانه که دیوانه نشد   

این عَسَس(۵۳) را دید و، در خانه نشد


دانشِ من، جوهر آمد نه عَرَض

این بهایی نیست بهرِ هر غَرَض

 

کانِ قندم، نیْسِتانِ شِکَّرم

هم ز من می‏‌روید و، من می‏‌خورم

علمِ تقلیدی و تعلیمی است آن

کَز نُفورِ(۵۴) مُسْتَمِع دارد فَغان‏


(۵۲شِید: حیله‌گری، نیرنگ‌بازی

(۵۳عَسَس: داروغه، گزمه

(۵۴نُفور: رمیدن، نفرت

------------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۲۳۳۰


هر که بستاید تو را، دُشنام دِه

سود و سرمایه به مُفْلِس(۵۵) وام دِه


(۵۵مُفْلِس: تهی‌دست

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۱۴


علّتی بتّر ز پندارِ کمال

نیست اندر جانِ تو ای ذُودَلال(۵۶)


(۵۶ذُودَلال: صاحبِ ناز و کرشمه

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۴۰


کرده حق ناموس را صد من حَدید(۵۷)

ای بسی بسته به بندِ ناپدید


(۵۷حَدید: آهن

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۱۹


در تگِ جو هست سِرگین ای فَتیٰ(۵۸)

گرچه جو صافی نماید مر تو را


(۵۸فَتیٰ: جوان، جوانمرد

------------


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۸۷


خویش مُجرِم دان و مُجرِم گو، مترس 

تا ندزدد از تو آن اُستاد، درس


چون بگویی: جاهلم، تعلیم دِه 

این چنین انصاف از ناموس(۵۹) بِه


از پدر آموز ای روشن‌جَبین(۶۰) 

رَبَّنٰا گفت و، ظَلَمْنٰا(۶۱) پیش از این


قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۲۳


«قَالَا رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ.»


«گفتند: «اى پروردگار ما، به خود ستم كرديم و اگر ما را نيامرزى 

و بر ما رحمت نياورى از زيان‌ديدگان خواهيم بود.»»


(۵۹ناموس: خودبینی، تکبّر

(۶۰جَبین: پیشانی

(۶۱ظَلَمْنٰا: ستم کردیم

------------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۶۰۱


آن‌که خواهی کز غمش خسته کنی 

راهِ زاری بر دلش بسته کنی 

 

تا فرو آید بلا بی‌دافعی 

چون نباشد از تضرّع(۶۲) شافعی(۶۳) 


وآنکه خواهی کز بلایش واخَری 

جانِ او را در تضرّع آوری 

 

گُفته‌یی اندر نُبی(۶۴)، کآن اُمَّتان 

که بر ایشان آمد آن قهرِ گران

  

چون تضرّع می‌نکردند آن نَفَس؟ 

تا بلا زیشان بگشتی باز پس

 

لیک دل‌هاشان چو قاسی(۶۵) گشته بود 

آن گنه‌هاشان عبادت می‌نمود


تا نداند خویش را مُجْرم عَنید(۶۶) 

آب از چشمش کجا داند دوید؟ 


قرآن کریم، سورهٔ انعام (۶)، آیات ۴۲ و ۴۳


«وَلَقَدْ أَرْسَلْنَا إِلَىٰ أُمَمٍ مِنْ قَبْلِكَ فَأَخَذْنَاهُمْ بِالْبَأْسَاءِ وَالضَّرَّاءِ لَعَلَّهُمْ يَتَضَرَّعُونَ»


«هر آينه بر امتهايى كه پيش از تو بودند پيامبرانى فرستاديم 

و آنان را به سختيها و آفتها دچار كرديم تا مگر زارى كنند.»


«فَلَوْلَا إِذْ جَاءَهُمْ بَأْسُنَا تَضَرَّعُوا وَلَٰكِنْ قَسَتْ قُلُوبُهُمْ وَزَيَّنَ لَهُمُ الشَّيْطَانُ مَا كَانُوا يَعْمَلُونَ»


«پس چرا هنگامى كه عذاب ما به آنها رسيد زارى نكردند؟ 

زيرا دلهايشان را قساوت فراگرفته و شيطان اعمالشان را در نظرشان آراسته بود.»


(۶۲تضرّع: زاری کردن

(۶۳شافع: شفاعت کننده

(۶۴نُبی: قرآن کریم

(۶۵قاسی: سخت، سفت

(۶۶عَنید: ستیزه‌گر

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۶۷۰


حکمِ حق گسترد بهرِ ما بِساط(۶۷) 

که بگویید از طریقِ انبساط 


(۶۷بِساط: هر چیز گستردنی مانند فرش و سفره

------------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰


چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا

تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا


مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست.» 

تا «جز آنچه به ما آموختی.» دستِ تو را بگیرد.


قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۳۲


«قَالُوا سُبْحَانَکَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ.»


«گفتند: منّزهى تو. ما را جز آنچه خود به ما آموخته‌اى دانشى نيست. تويى داناى حكيم.»


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۴۴


دم او جان دَهَدَت رو ز نَفَخْتُ(۶۸) بپذیر

کارِ او کُنْ فَیکون‌ است نه موقوفِ علل


(۶۸نَفَخْتُ: دمیدم

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۲


چو عشق را تو ندانی، بِپُرس از شب‌ها

بِپُرس از رخِ زرد و ز خشکیِ لب‌ها


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۵۰۱


نَک جهان در شب بمانده میخ‌دوز(۶۹)

منتظر، موقوفِ خورشیدست روز


(۶۹میخ‌دوز: دوخته به میخ، کسی که او را با میخ به زمین می‌بستند.

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۷۲


به من نگر که به جز من به هرکه درنِگَری

یقین شود که ز عشقِ خدای بی‌خبری


بدان رُخی بنگر کاو نمک ز حق دارد

بُوَد که ناگه از آن رُخ تو دولتی بِبَری


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۳۲۷


گر همی ‌جو‌‌یید دُرِّ(۷۰) بی‌‌بها

اُدْخُلُوا الْاَبْیٰاتَ مِنْ اَبْوابِها(۷۱)


می‌زن آن حلقۀ دَر و بر باب(۷۲) بیست

از سو‌یِ بامِ فلکْتان راه نیست


نیست حاجتْتان بدین راهِ د‌ر‌ا‌ز

خاکی‌ای را داده‌ایم اسر‌ا‌رِ ر‌از


(۷۰دُرّ: مروارید

(۷۱اُدْخُلُوا الْاَبْیٰاتَ مِنْ اَبْوابِها: به خانه‌ها از طریقِ درهایشان وارد شوید.

(۷۲باب: در

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۲


هزار گونه ادب، جان ز عشق آموزد

که آن ادب نَتَوان یافتن ز مکتب‌ها


حافظ، دیوان غزلیات، غزل شمارهٔ ۱۶۷


نگارِ من که به مکتب نرفت و خط ننوشت

به غمزه(۷۳) مسئله‌آموزِ صد مُدَرِّس شد


(۷۳غمزه: اشاراتِ ابروی معشوق

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۲


میانِ صد کس عاشق چنان پدید بُوَد

که بر فَلَک، مَهِ تابان میانِ کوکب‌ها


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۴۰۰


حق پدید است از میانِ دیگران

هم‌چو ماه اندر میانِ اَختران(۷۴)


(۷۴اَختران: ستارگان

------------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۲۱۸


دل نگه دارید ای بی‏‌حاصلان

در حضورِ حضرتِ صاحب‌دلان‏


پیشِ اهل تن ادب بر ظاهر است

که خدا زیشان نهان را ساتِر(۷۵) است


پیشِ اهلِ دل ادب بر باطن است

زآن‌که دلْ‌شان بر سَرایر(۷۶) فاطِن(۷۷) است‏


(۷۵ساتر: پوشاننده، پنهان‌کننده

(۷۶سَرایر: رازها، نهانی‌ها، جمعِ سَریره

(۷۷فاطِن: دانا و زیرک

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۲


خِرَد نداند و حیران شود ز مذهبِ عشق

اگرچه واقف باشد ز جمله مذهب‌ها


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۷۷۰


ملّتِ عشق از همه دین‌ها جداست

عاشقان را ملّت و مذهب خداست‏


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۶۳۱


خامش کن و خامش کن، زیرا که ز امرِ کُن(۷۸)

آن سکتهٔ حیرانی بر گفت مزید آمد


«آن آرامشی که در نتیجه حیرت روی می دهد افزون تر از سخن و حدِّ گفتار است.»


(۷۸امرِ کُن: فرمانِ بشو و می‌شودِ خداوند

------------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۴۴۷۰


عاقلان، اشکسته‌اش از اضطرار

عاشقان، اشکسته با صد اختیار


عاقلانش، بندگانِ بندی‌اند

عاشقانش، شِکّری و قندی‌اند


اِئْتِیا کَرْهاً مهارِ عاقلان

اِئْتِیا طَوْعاً بهارِ بیدلان


«از روی کراهت و بی میلی بیایید، افسار عاقلان است، 

اما از روی رضا و خرسندی بیایید، بهار عاشقان است.»


قرآن كريم، سورهٔ فصّلت (۴۱)، آيهٔ ۱۱


«ثُمَّ اسْتَوَىٰ إِلَى السَّمَاءِ وَهِيَ دُخَانٌ فَقَالَ لَهَا وَلِلْأَرْضِ ائْتِيَا طَوْعًا أَوْ كَرْهًا قَالَتَا أَتَيْنَا طَائِعِينَ.»


«سپس به آسمان پرداخت و آن دودى بود. پس به آسمان و زمين گفت: 

«خواه يا ناخواه بياييد.» گفتند: «فرمانبردار آمديم.»»


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۲


خَضِرْدلی که ز آبِ حیاتِ عشق چشید

کساد شد برِ آن کس، زُلالِ مَشْرَب‌ها


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ١٢٩۶


چون از آن اقبال(۷۹)، شیرین شد دهان

سرد شد بر آدمی مُلکِ جهان


(۷۹اقبال: نیک‌بختی

------------


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۴۰۵


گرچه از لذّات، بی‌تأثیر شد

لذّتی بود او و لذّت‌گیر(۸۰) شد


(۸۰لذّت‌گیر: گیرندهٔ لذّت و خوشی، جذب‌کنندهٔ لذّت و خوشی.

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۲


دمشقِ چه؟ که بهشتی پر از فرشته و حُور

عُقول، خیره در آن چهره‌ها و غَبغَب‌ها


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۳۰۱۳


یار در آخرزمان کرد طَرَب‌سازیی

باطنِ او جِدِّ جِد، ظاهرِ او بازیی


جملهٔ عشّاق را یار بدین عِلم کُشت

تا نکُند هان و هان، جهلِ تو طنّازیی


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۲


نه از نبیذِ لذیذش شکوفه‌ها و خُمار

نه از حَلاوتِ حلواش، دُمَّل و تب‌ها


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۳۴


ز شرابِ خوش‌بَخورش، نه شکوفه و نه شورش

نه به دوستان نیازی، نه ز دشمن انتقامی


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۵۷


همچنین هر شهوتی اندر جهان

خواه مال و، خواه جاه و، خواه نان


هر یکی زینها تو را مستی کند

چون نیابی آن، خُمارت می‌زند


این خُمارِ غم، دلیلِ آن شده‌ست

که بدآن مفقود، مستیّ‌ات بُده‌ست


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۱۰۸


گر رسیدی مستی‌ای بی‌جهدِ تو

حفظ کردی ساقیِ جان، عهدِ تو

 

پشت‌دارت(۸۱) بودی او و عذرخواه

من غلامِ زَلَّتِ(۸۲) مستِ اِلٰه


(۸۱پشت‌دار: پشتیبان، حامی

(۸۲زَلَّت: لغزش

------------

مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۳۲


ز شاه تا به گدا در کشاکشِ طمع‌اند

به عشق، باز رَهَد جان ز طَمْع و مطلب‌ها


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۲۳۰


پوزبندِ وسوسه عشق است و بس

ورنه کِی وسواس را بسته است کَس؟


-------------------------

مجموع لغات:


(۱) مَشْرَب‌: جای آب خوردن، آبشخور، چشم

(۲) غُوطه: باغ‌های انبوهی است که دمشق را احاطه کرده است.

(۳) نَیْرَب‌: یکی از مناطق سرسبز اطراف دمشق

(۴) نبیذ: شراب

(۵) شکوفه‌: استفراغ

(۶) دُمَّل: آبسه، زخم

(۷) پشت: حمایت، پشتیبانی

(۸) ثَعْلَب‌: روباه

(۹) مُذَنَّب‌: ستارهٔ دنباله‌دار، در اینجا به معنی میوهٔ کال و نارسیده است.

(۱۰) مُفْرَد: تنها، جداافتاده

(۱۱) مُسَبِّب: سبب‌ساز

(۱۲) مُسَبَّب‌: سبب

(۱۳) کاب: شهرکی در آسیای صغیر

(۱۴) گَب‌: گپ، گفتگو

(۱۵) مُذَهَّب‌: زراندود

(۱۶) دَب‌: مخفّفِ دَأب، راه و رسم

(۱۷حَطَب‏: هیزم

(۱۸منصب: مقام، مرتبه، پایگاه

(۱۹معزول: عزل‌ شده

(۲۰مُصحَف: قرآن، در اینجا منظور کتابِ دینی است

(۲۱مخمور: مست

(۲۲امّاره: امر کننده به بدی

(۲۳سِرکا: سرکه

(۲۴حِصّه: نصیب

(۲۵بِساط: هر چیز گستردنی مانند فرش و سفره

(۲۶قَبض: گرفتگی، دلتنگی و رنج

(۲۷آتش‌دل: دلسوخته، ناراحت و پریشان حال

(۲۸رَسَن: ریسمان

(۲۹طاغی: طغیان‌گر، سرکش

(۳۰اخگر: آتش

(۳۱مَجاعت: گرسنگی

(۳۲بُد: گزیر

(۳۳مُستغنی: ثروتمند، توانگر

(۳۴اِسْکیزه زدن: جفتک انداختن، لگد پراندن چهارپایان

(۳۵میلاد: زمانِ تولّد، روزِ تولّد

(۳۶بُخْش: سوراخ، منفذ

(۳۷کِسا: لباس

(۳۸صِوان: حِفاظ، جامه‌دان

(۳۹بِهْرَسد: بهراسد، بترسد

(۴۰مَطْمَع: موردِ طمع، آنچه بدآن طَمَع ورزند.

(۴۱مُسْتَفید: فایده‌طلب، خواهان منفعت

(۴۲مُنْتَجَع: جایی پُر آب و علف، جایی که نیکی از آن انتظار رود، مَرتَع

(۴۳مُصرِّف: دگرگون کننده، گرداننده، در اینجا منظور خداوند است.

(۴۴طَمْع: زیاده‌خواهی، حرص، آز

(۴۵اَمَل: آرزو

(۴۶مَقهُور: خوار شده؛ مغلوب.

(۴۷قَلاووز: پیش‌آهنگ، پیشروِ لشکر

(۴۸بمان: ترک کن، رها کن

(۴۹غمزه: عشوه و نازِ معشوق

(۵۰بوالعجبی: چیز‌های شگفت‌انگیز

(۵۱صلا: دعوتِ عمومی

(۵۲شِید: حیله‌گری، نیرنگ‌بازی

(۵۳عَسَس: داروغه، گزمه

(۵۴نُفور: رمیدن، نفرت

(۵۵مُفْلِس: تهی‌دست

(۵۶ذُودَلال: صاحبِ ناز و کرشمه

(۵۷حَدید: آهن

(۵۸فَتیٰ: جوان، جوانمرد

(۵۹ناموس: خودبینی، تکبّر

(۶۰جَبین: پیشانی

(۶۱ظَلَمْنٰا: ستم کردیم

(۶۲تضرّع: زاری کردن

(۶۳شافع: شفاعت کننده

(۶۴نُبی: قرآن کریم

(۶۵قاسی: سخت، سفت

(۶۶عَنید: ستیزه‌گر

(۶۷بِساط: هر چیز گستردنی مانند فرش و سفره

(۶۸نَفَخْتُ: دمیدم

(۶۹میخ‌دوز: دوخته به میخ، کسی که او را با میخ به زمین می‌بستند.

(۷۰دُرّ: مروارید

(۷۱اُدْخُلُوا الْاَبْیٰاتَ مِنْ اَبْوابِها: به خانه‌ها از طریقِ درهایشان وارد شوید.

(۷۲باب: در

(۷۳غمزه: اشاراتِ ابروی معشوق

(۷۴اَختران: ستارگان

(۷۵ساتر: پوشاننده، پنهان‌کننده

(۷۶سَرایر: رازها، نهانی‌ها، جمعِ سَریره

(۷۷فاطِن: دانا و زیرک

(۷۸امرِ کُن: فرمانِ بشو و می‌شودِ خداوند

(۷۹اقبال: نیک‌بختی

(۸۰لذّت‌گیر: گیرندهٔ لذّت و خوشی، جذب‌کنندهٔ لذّت و خوشی.

(۸۱پشت‌دار: پشتیبان، حامی

(۸۲زَلَّت: لغزش


Tags



Comments

  1. shirin7sh
    2 months, 2 weeks ago

    خداوند از جنس شادی و عشق است ؛ غصه از ذهن می آید. اگر ماه زندگی ما در چاه همانیدگی است ناامید نشویم زیرا با فضا گشایی رسن زلفش در دست ماست. این طناب صبر و شکر است . تقوی قلب ،خالی شدن مرکز و نیامدن چیزها به مرکز است. نفسی که عاشق شد و فضا را باز کرد
    دیگر اماره نخواهد شد.

    درود بر آموزگار عشق و خرد و شادی
    هزاران شکر و صدها سپاس

Sign in or sign up to post comments.
Parviz Shahbazi
Ganje Hozour audio Program #989
برنامه صوتی شماره ۹۸۹ گنج حضور
Category:
برنامه های صوتی گنج حضور
برنامه های صوتی ۱۰۰۰ - ۹۰۱
Views: 3,184
Submitted by: admin, Dec 07 2023






حمایت گنج حضور


 بیننده عزیز برنامه گنج حضور:

  با سلام و احوالپرسی، با تشکر و قدردانی ازشما که این برنامه را تماشا می کنید، از شما تقاضا  داریم که عضو خانواده گنج حضور شوید و به هر اندازه که می توانید و می خواهید این برنامه و تلویزیون را ،هر ماهه، حمایت مالی کنید. لطفاً به این امر مهم توجه فرمایید که برای ادامه خدمات  فرهنگی این تلویزیون حمایت مالی اشخاصی که از آن استفاده می کنند، ضروری است. این تلویزیون منبع دیگری برای درآمد ندارد. لطفاً تصمیم خود را در این مورد به ایمیل: support@parvizshahbazi.com اطلاع دهید.


در صورت لزوم با ‍پشتیبانی گنج حضور با شماره 001-438-686-7580 تماس بگیرید.


حمایت مالی به روشهای آسان زیر امکان پذیر است:

     

   
   

    ۱- از طریق کردیت کارت و Paypal







۲- از طریق دادن کردیت کارت خودتان به ما، تا هر ماهه به مقداری که شما می خواهید، بعنوان حق عضویت، چارج شود.





۳- از طریق فرستادن چک به آدرس زیر: 







Parviz Shahbazi

P.O. Box 745 Woodland Hills, CA

91365 USA. 







               

۴- از طریق فرستادن پول نقد به حساب بانکی گنج حضور، از تمام نقاط دنیا غیر از ایران، یا واریز (Deposit) کردن از نقاط مختلف آمریکا یا کانادا، به شرح  زیر:



 

 

 

WELLS FARGO BANK



6001 Topanga Canyon Blvd
Woodland Hills, CA

91367 USA.

Beneficiary Name: TREASURE OF PRESENCE FOUNDATION, INC.


Account #: 9375957264 Routing: 121000248


Swift #WFBIUS6S