Parviz Shahbazi

Ganje Hozour Program #995

برنامه شماره ۹۹۵ گنج حضور

  • Currently 4.25/5
  • 1
  • 2
  • 3
  • 4
  • 5
out of 179 votes
Comments (0)

    
Lights off
Sorry, your favorites list is FULL.

Support Ganje Hozour (حمایت از گنج حضور)

Link to this video/audio

Description

برنامه شماره ۹۹۵ گنج حضور

اجرا: پرویز شهبازی 

تاریخ اجرا: ۳۰  ژانویه  ۲۰۲۴ - ۱۱  بهمن ۱۴۰۲


برای دستیابی به فایل پادکست برنامه ۹۹۵ بر روی این لینک کلیک کنید

برای دانلود فایل صوتی برنامه با فرمت mp3 بر روی این لینک کلیک کنید.


متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت رنگی)

متن نوشته شده پیغام‌های تلفنی برنامه با فرمت PDF (نسخه‌ی مناسب پرینت سیاه و سفید)


تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه ریز مناسب پرینت)

تمام اشعار این برنامه با فرمت PDF (نسخه درشت مناسب خواندن با موبایل) 


خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل صوتی

خوانش تمام ابیات این برنامه - فایل تصویری


برای دستیابی به اطلاعات مربوط به جبران مالی‌ بر روی این لینک کلیک کنید.



مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۰


ای بِگرفته از وفا، گوشه(۱)، کَران(۲) چرا چرا؟

بر منِ خسته(۳) کرده‌ای، روی، گِران(۴) چرا چرا؟


بر دلِ من که جایِ توست، کارگهِ وفایِ توست

هر نَفَسی(۵) همی‌زَنی زخمِ سِنان(۶) چرا چرا؟


گوهرِ نو(۷) به گوهری(۸)، بُرد سَبَق(۹) ز مُشتری(۱۰)

جان و جهان!(۱۱) همی‌بَری جان و جهان چرا چرا؟


چشمهٔ خِضر(۱۲) و کوثری(۱۳)، ز آبِ حیات، خوش‌تری

ز آتشِ هَجرِ تو منم خشک‌دهان چرا چرا؟


مِهرِ تو جان! نهان بُوَد، مُهرِ تو بی‌نشان بُوَد

در دلِ من ز بهرِ تو نقش و نشان چرا چرا؟


گفت که: جانِ جان منم، دیدنِ جان طمع مکن

ای بنموده رویِ تو صورتِ جان، چرا چرا؟


ای تو به نور، مستقل، وی ز تو اختران، خَجِل

بس دودلی میانِ دل ز ابرِ گمان چرا چرا؟


(۱) گوشه گرفتن: جدا شدن، فاصله گرفتن

(۲) کَران: کرانه، ساحل، کناره

(۳) خسته: زخمی، آزرده

(۴) روی گِران کردن: سرسنگین شدن، بی‌اعتنایی کردن

(۵) هر نَفَسی: در هر لحظه

(۶) سِنان: نیزه، سرنیزه

(۷) گوهرِ نو: جواهر تازه و شاداب

(۸) به گوهری: از نظر اصالت و نفیس بودن

(۹) سَبَق بردن: پیشی گرفتن

(۱۰) مُشتری: سیّارهٔ مُشتری، خریدار

(۱۱) جان و جهان: وصفی است عاشقانه. یعنی حضرت معشوق، همه‌چیزِ بندهٔ عاشق است.

(۱۲) چشمهٔ خِضر: چشمهٔ آبِ زندگانی جاودان

(۱۳) کوثر: خیرِ فراوان، جلوهٔ خداوند، بینهایت فراوانیِ خداوند

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۰


ای بِگرفته از وفا، گوشه، کَران چرا چرا؟

بر منِ خسته کرده‌ای، روی، گِران چرا چرا؟


بر دلِ من که جایِ توست، کارگهِ وفایِ توست

هر نَفَسی همی‌زَنی زخمِ سِنان چرا چرا؟


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۱۰۸


باد، تُند است و چراغم اَبْتَری(۱۴)

زو بگیرانم چراغِ دیگری


تا بُوَد کز هر دو یک وافی(۱۵) شود

گر به باد، آن یک چراغ از جا رَوَد


همچو عارف، کز تنِ ناقص چراغ

شمعِ دل افروخت از بهرِ فراغ


تا که روزی کاین بمیرد ناگهان

پیشِ چشمِ خود نهد او شمعِ جان


او نکرد این فهم، پس داد از غِرَر(۱۶)

شمعِ فانی را به فانیّی دِگر


قرآن کریم، سورهٔ تحریم (۶۶)، آیهٔ ۸


«…يَقُولُونَ رَبَّنَا أَتْمِمْ لَنَا نُورَنَا وَاغْفِرْ لَنَا إِنَّكَ عَلَىٰ كُلِّ شَيْءٍ قَدِيرٌ.»


«…اى پروردگارِ ما، نور ما را براى ما به كمال رسان و ما را بيامرز، كه تو بر هر كارى توانا هستى.»


(۱۴) اَبْتَر: ناقص و به دردنخور

(۱۵) وافی: بسنده، کافی، وفاکننده به عهد

(۱۶) غِرَر: جمع غِرَّه به معنی غفلت و بی‌خبری و غرور

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۷۵


این قدر گفتیم، باقی فکر کن

فکر اگر جامد بُوَد، رَوْ ذکر کن


ذکر آرد فکر را در اِهتزاز(۱۷)

ذکر را خورشیدِ این افسرده ساز


اصل، خود جذب است، لیک ای خواجه‌تاش(۱۸)

کار کن، موقوفِ آن جذبه مباش


(۱۷) اِهتزاز: جنبیدن و تکان خوردنِ چیزی در جایِ خود

(۱۸) خواجه‌تاش: دو غلام را گویند که یک صاحب دارند.

------------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۴۲۳۰


آشنایی گیر شب ها تا به روز

با چنین اِستارهای دیوْسوز


هر یکی در دفعِ دیوِ بَدگُمان

هست نفت‌اندازِ(۱۹) قلعهٔ آسمان


(۱۹) نفت‌اندازَنده: کسی که آتش می‌بارد.

------------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۸۷


شد غذایِ آفتاب از نورِ عرش

مر حسود و دیو را از دودِ فرش


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۸۷


خویش مُجرِم دان و مُجرِم گو، مترس

تا ندزدد از تو آن اُستاد، درس


چون بگویی: جاهلم، تعلیم دِه

این چنین انصاف از ناموس(۲۰) بِه


(۲۰) ناموس: خودبینی، تکبّر

------------


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۸۳


مسجدست آن دل، که جسمش ساجدست 

یارِ بَد خَرُّوبِ(۲۱) هر جا مسجدست


یارِ بَد چون رُست در تو مِهرِ او 

هین ازو بگریز و کم کن گفت‌وگو


برکَن از بیخش، که گر سَر برزند 

مر تو را و مسجدت را برکَنَد 


عاشقا، خَرّوبِ تو آمد کژی 

همچو طفلان، سویِ کژ چون می‌غژی(۲۲)؟


(۲۱) خَرُّوب: گیاه خَرنُوب که بوته‌ای بیابانی و مرتفع و خاردار است و در هر بنایی بروید آن را ویران می‌کند.

(۲۲) می‌غژی: فعل مضارع از غژیدن، به معنی خزیدن بر شکم مانند حرکت خزندگان و اطفال.

------------


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۷۷


گفت: اندر تو چه خاصیّت بُوَد؟ 

گفت: من رُستَم(۲۳)، مکان ویران شود


(۲۳) رُستَن: روییدن

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۸۵۶


گرگِ درّنده‌ست نفسِ بَد، یقین

چه بهانه می‌نهی بر هر قرین؟


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، ‌بیت ۵۵۰


چون ز زنده مُرده بیرون می‌کند

نَفْسِ زنده سوی مرگی می‌تَنَد


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۷۹


لیک گر آن قوت(۲۴) بر وِی عارضی‌ست

پس نصیحت کردن او را رایضی‌ست‏(۲۵)


چون کسی کاو از مرض گِل داشت دوست

گرچه پندارد که آن خود قوتِ اوست‏


قوتِ اصلی را فرامُش کرده است

روی، در قوتِ مرض آورده است‏


(۲۴) قوت: غذا

(۲۵) رایضی:‌ رام کردنِ اسبِ سرکش

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ١۶۷۴


قُل تَعالوا آیتی‌ست از جذبِ حق

ما به جذبهٔ حق تعالی می‌رویم


قرآن کریم، سوره انعام (۶)، آیه ۱۵۱


«قُلْ تَعَالَوْا أَتْلُ مَا حَرَّمَ رَبُّكُمْ عَلَيْكُمْ ۖ أَلَّا تُشْرِكُوا بِهِ شَيْئًا ۖ….»


«بگو: بياييد تا آنچه را كه پروردگارتان بر شما حرام كرده است 

برايتان بخوانم. اينكه به خدا شرک ميآوريد….»


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۰۱۱


قُل تَعالَوْا قُل تَعالَوْا گفت رَب

ای سُتورانِ(۲۶) رَمیده از ادب


(۲۶) سُتور: حیوانِ چهارپا مانند اسب و الاغ

------------


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۲۰۰۶


قُلْ تَعالَوْا گفت از جذبِ کَرَم

تا ریاضتْتان دهم، من رایِضَم(۲۷)


(۲۷) رایِض: تربیت کنندهٔ اسب و ستور

------------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۰۸۳


قوتِ(۲۸) اصلیِّ بشر، نورِ خداست

قوتِ حیوانی مر او را ناسزاست‏


(۲۸) قوت: غذا

------------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۱۶


بلکه اغلب رنج‌ها را چاره هست  

چون به جِدّ جویی، بیآید آن به‌ دست


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۱۵۸


گویدش: رُدُّوا لَعادُوا(۲۹)، کارِ توست

ای تو اندر توبه و میثاق، سُست


لیک من آن ننگرم، رحمت کنم

رحمتم پُرّست، بر رحمت تنم


ننگرم عهِد بَدت، بِدْهم عطا

از کرم، این دَم چو می‌خوانی مرا


(۲۹) رُدُّوا لَعادوا: اگر آنان به این جهان برگردانده شوند، دوباره به آنچه که از آن نهی شده‌اند، بازگردند.

------------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۲۴


رحمتی، بی‌علّتی بی‌خدمتی

آید از دریا، مبارک‌ساعتی


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۴۸۹


گفت آدم که ظَلَمْنا نَفْسَنا

او ز فعل حق نَبُد غافل چو ما


ولی حضرت آدم گفت: پروردگارا، ما به خود ستم کردیم 

و او همچون ما از حکمت کار حضرت حق بی‌خبر نبود.


قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۲۳


«قَالَا رَبَّنَا ظَلَمْنَا أَنْفُسَنَا وَإِنْ لَمْ تَغْفِرْ لَنَا وَتَرْحَمْنَا لَنَكُونَنَّ مِنَ الْخَاسِرِينَ.»


«آدم و حوّا گفتند: پروردگارا به خود ستم کردیم. و اگر بر ما 

آمرزش نیاوری و رحمت روا مداری، هر آینه از زیانکاران خواهیم بود.»


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۴۸۸


گفت شیطان که بِمٰا اَغْوَیْتَنی

کرد فعلِ خود نهان، دیو دَنی(۳۰)


«شیطان به خداوند گفت که تو مرا گمراه کردی. او گمراهی خود را به حضرت حق، 

نسبت داد و آن دیو فرومایه، کار خود را پنهان داشت.»


قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۱۶


«قَالَ فَبِمَا أَغْوَيْتَنِي لَأَقْعُدَنَّ لَهُمْ صِرَاطَكَ الْمُسْتَقِيمَ»


«ابلیس گفت: پروردگارا به عوض آنکه مرا گمراه کردی، من نیز بر راه بندگانت 

به کمین می‌نشینم و آنان را از راه مستقیم تو باز می‌دارم.»


(۳۰) دَنی: فرومایه، پست

------------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ٣١۴۵


ذرّه‌‌ای گر جهدِ تو افزون بُوَد

در ترازویِ خدا موزون بُوَد


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۱۳۸۷


خویش مُجرِم دان و مُجرِم گو، مترس 

تا ندزدد از تو آن اُستاد، درس


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۳۲۱


آن تُوی، و آن زخم بر خود می‌‌زنی

 بر خود آن ساعت، تو لعنت می‌کنی‌‌


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۰۴۲


قُلْ(۳۱) اَعُوذَت(۳۲) خوانْد باید کِای اَحَد

هین ز نَفّاثات(۳۳)، افغان وَز عُقَد(۳۴)


«در اینصورت باید سوره قُل اَعوذُ را بخوانی و بگویی که ای خداوند یگانه، 

به فریاد رس از دست این دمندگان و این گره‌ها.»


می‌دمند اندر گِرِه آن ساحرات

اَلْغیاث(۳۵) اَلْمُستغاث(۳۶) از بُرد و مات


آن زنان جادوگر در گره‌های افسون می‌دمند. 

ای خداوندِ دادرس به فریادم رس از غلبهٔ دنیا و مقهور شدنم به دست دنیا.


(۳۱) قُلْ: بگو

(۳۲) اَعُوذُ: پناه می‌برم  

(۳۳) نَفّاثات: بسیار دمنده  

(۳۴) عُقَد: گره‌ها

(۳۵) اَلْغیاث: کمک، فریاد رسی

(۳۶) اَلْمُستغاث: فریادرس، کسی که به فریاد درماندگان رسد؛ از نام‌های خداوند

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۰


بر دلِ من که جایِ توست، کارگهِ وفایِ توست

هر نَفَسی همی‌زَنی زخمِ سِنان چرا چرا؟


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۴۱۱


جان، همه روز از لگدکوبِ(۳۷) خیال

وز زیان و سود، وز خوفِ(۳۸) زوال(۳۹)

 

نی صفا می‌‌مانَدَش، نی لطف و فَر

نی به سویِ آسمان، راهِ سفر

 

خفته آن باشد که او از هر خیال

دارد اومید و کند با او مَقال‌‌(۴۰)


(۳۷) لگدکوب: لگدکوبی، مجازاً رنج و‌ آفت

(۳۷) خوف: ترس

(۳۸) زوال: نیست شدن، زدوده شدن، از بین رفتن

(۴۰) مَقال‌‌: گفتار و گفتگو

------------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۹۳۹


هر کجا دردی، دوا آنجا رَوَد

هر کجا پستی است، آب آنجا دَوَد


آبِ رحمت بایدت، رُو پست شو

وانگهان خور خمرِ رحمت، مست شو


رحمت اندر رحمت آمد تا به سَر

بر یکی رحمت فِرو مآ‌‌(۴۱) ای پسر


حضرت حق سراپا رحمت است بر یک رحمت قناعت مکن.


‌‌(۴۱) فِرو مآ: نَایست

------------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۶۲۴


رحمتی، بی‌علّتی بی‌خدمتی

آید از دریا، مبارک‌ساعتی


الـلَّه الـلَّه، گِردِ دریابار‌‌(۴۲) گَرد

گرچه باشند اهلِ دریابار زرد


‌‌(۴۲) دریابار: کنارِ دریا، ساحلِ دریا

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۸۰۶


بَرَهیدیت از این عالَمِ قحطی که در او

از برای دو سه نان، زخمِ سِنان می‌آید


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۱۴۶۸


جمله استادان پیِ اظهارِ کار

نیستی جویند و جایِ اِنکسار‌‌(۴۳)


لاجَرَم استادِ استادان صَمَد‌‌(۴۴)

کارگاهش نیستیّ و لا بُوَد


هر کجا این نیستی افزون‌تر است

کارِ حق و کارگاهش آن سَر است


‌‌(۴۳) اِنکسار: شکسته‌شدن، شکستگی؛ مَجازاً خضوع و فروتنی

‌‌(۴۴) صَمَد: بی‌نیاز و پاینده، از صفاتِ خداوند

------------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۶۹۰


کارگاهِ صُنعِ‌‌(۴۵) حق، چون نیستی است

پس بُرونِ کارگه بی‌قیمتی است


‌‌(۴۵) صُنع: آفرینش، آفریدن

------------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۳۲۳


حق تعالی، فخر آورد از وفا

گفت: مَنْ اوْفیٰ بِعَهْدٍ غَیْرِنا؟


حضرت حق تعالی، نسبت به خویِ وفاداری، فخر و مباهات کرده 

و فرموده است: «چه کسی به جز ما، در عهد و پیمان وفادارتر است؟»


قرآن کریم، سورهٔ توبه (۹)، آیهٔ ۱۱۱


«وَمَنْ أَوْفَىٰ بِعَهْدِهِ مِنَ اللَّهِ ۚ فَاسْتَبْشِرُوا بِبَيْعِكُمُ الَّذِي بَايَعْتُمْ بِهِ ۚوَذَٰلِكَ هُوَ الْفَوْزُ الْعَظِيمُ.»


«و چه كسى بهتر از خدا به عهد خود وفا خواهد كرد؟ 

بدين خريد و فروخت كه كرده‌ايد شاد باشيد كه كاميابى بزرگى است.»


بی‌وفایی دان، وفا با ردِّ حق‌‌(۴۶)

بر حقوقِ حق ندارد کس سَبَق


‌‌(۴۶) ردِّ حق: آنكه از نظرِ حق تعالىٰ مردود است.

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۵۱۹


گر سینه آیینه کنی، بی‌کِبر‌‌(۴۷) و بی‌کینه کنی

در وی ببینی هر دَمَش، کَالصَّبْرُ مِفْتاحُ الفَرَج‌‌(۴۸)


‌‌(۴۷) کِبر: غرور، خودپسندی

‌‌(۴۸) کَالصَّبْرُ مِفْتاحُ الفَرَج: بردباری کلید گشایش است.

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۱۴


علّتی بتّر ز پندارِ کمال

نیست اندر جانِ تو ای ذُودَلال‌‌(۴۹)


‌‌(۴۹) ذُودَلال: صاحبِ ناز و کرشمه

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۴۰


کرده حق ناموس را صد من حَدید‌‌(۵۰)

ای بسی بسته به بندِ ناپدید


‌‌(۵۰) حَدید: آهن

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۳۲۱۹


در تگِ جو هست سِرگین ای فَتیٰ‌‌(۵۱)

گرچه جو صافی نماید مر تو را


‌‌(۵۱) فَتیٰ: جوان، جوانمرد

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۲۶۷۰


حکمِ حق گسترد بهرِ ما بِساط‌‌(۵۲)  

که بگویید از طریقِ انبساط 


‌‌(۵۲) بِساط: هرچیز گستردنی مانند فرش و سفره

------------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۱۱۳۰


چون ملایک، گوی: لا عِلْمَ لَنا

تا بگیرد دستِ تو عَلَّمْتَنا


مانند فرشتگان بگو: «ما را دانشی نیست» 

تا «جز آنچه به ما آموختی» دستِ تو را بگیرد.


قرآن کریم، سورهٔ بقره (۲)، آیهٔ ۳۲


«قَالُوا سُبْحَانَکَ لَا عِلْمَ لَنَا إِلَّا مَا عَلَّمْتَنَا ۖ إِنَّکَ أَنْتَ الْعَلِيمُ الْحَكِيمُ.»


«گفتند: منّزهى تو. ما را جز آنچه خود به ما آموخته‌اى دانشى نيست. تويى داناى حكيم.»


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۴۴


دم او جان دَهَدَت رو ز نَفَخْتُ‌‌(۵۳) بپذیر

کارِ او کُنْ فَیکون‌ است نه موقوفِ علل


‌‌(۵۳) نَفَخْتُ: دمیدم

------------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۹۶


تا کنی مر غیر را حَبْر‌‌(۵۴) و سَنی‌‌(۵۵)

خویش را بدخُو و خالی می‌کنی


‌‌(۵۴) حَبر: دانشمند، دانا

‌‌(۵۵) سَنی: رفیع، بلند مرتبه

------------


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۵۱


مردهٔ خود را رها کرده‌ست او

مردهٔ بیگانه را جوید رَفو


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۴۷۹


دیده آ، بر دیگران، نوحه‌گری

مدّتی بنشین و، بر خود می‌گِری


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۲۶۳۶


از قَرین بی‌ قول و گفت‌وگویِ او

خو بدزدد دل نهان از خویِ او


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۴۲۱


می‌رود از سینه‌ها در سینه‌ها

از رهِ پنهان، صلاح و کینه‌ها


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۴۸۵۶


گرگِ درّنده‌ست نفسِ بَد، یقین

چه بهانه می‌نهی بر هر قرین؟


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۳۵۱۴


بر قرینِ خویش مَفزا در صِفت

کآن فراق آرد یقین در عاقبت


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۰


گوهرِ نو به گوهری، بُرد سَبَق ز مُشتری

جان و جهان! همی‌بَری جان و جهان چرا چرا؟


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۴۵


جوهریی و لعلِ کان، جانِ مکان و لامکان

نادرهٔ زمانه‌ای، خلق کجا و تو کجا؟


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۷۶۲


تو چه دانی، تو چه دانی که چه کانی و چه جانی؟

که خدا داند و بیند هنری کز بشر آید


مولوی، دیوان شمس، غزل شماره ۳۲۲


جان و روانِ من تویی، فاتحه‌خوانِ‌‌(۵۶) من تویی

فاتحه شو تو یکسری، تا که به دل بخوانَمَت


‌‌(۵۶) فاتحه‌خوان: کسی که سورهٔ فاتحه را برای شفا بر سَرِ بیمار بخوانَد.

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۳۷


با چنین شمشیرِ دولت تو زبون‌‌(۵۷) مانی چرا؟

گوهری باشی و از سنگی فرومانی چرا؟


‌‌(۵۷) زبون: پست

------------


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۷۵۶


هر که او ارزان خرد، ارزان دهد

گوهری، طفلی به قُرصی نان دهد


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم بیت ۸۸۱


صد جَوالِ‌‌(۵۸) زر بیآری ای غَنی‌‌(۵۹)

حق بگوید دل بیار ای مُنحَنی‌‌(۶۰)


‌‌(۵۸) جَوال: کیسۀ بزرگ از نخ ضخیم یا پارچۀ خشن که برای حمل بار درست می‌کردند، بارجامه.

‌‌(۵۹) غَنی: ثروتمند

‌‌(۶۰) مُنحَنی: خمیده، خمیده‌قامت، بیچاره و درمانده

------------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۴۶۱


مشتری کو سود دارد، خود یکی‌ست

لیک ایشان را در او رَیب‌‌(۶۱) و شکی‌ست


از هوایِ مشتریِّ بی‌ شُکوه

مشتری را باد دادند این گروه


مُشتریِّ ماست اَللهُ‌اشْتَریٰ‌‌(۶۲)

از غمِ هر مُشتری هین برتر آ


قرآن کریم، سورهٔ توبه (۹)، آیهٔ ۱۱۱


«إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَىٰ مِنَ الْمُؤْمِنِينَ أَنْفُسَهُمْ وَأَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ…» 


«خداوند، جان و مال مومنان را به بهای بهشت خریده است…»


مشتریی جو که جویانِ تو است

عالِمِ آغاز و پایانِ تو است


هین مَکَش هر مشتری را تو به دست

عشق‌بازی با دو معشوقه بَد است


‌‌(۶۱) رَیب‌: شک و تردید

‌‌(۶۲) اِشترىٰ: خريد

------------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ١۴٧٠


مُشتری را صابران دریافتند

چون سویِ هر مشتری نشتافتند


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ١٢٩۶


چون از آن اقبال‌‌(۶۳)، شیرین شد دهان

سرد شد بر آدمی مُلکِ‌‌(۶۴) جهان


‌‌(۶۳) اقبال: نیک‌بختی

‌‌(۶۴) مُلک: پادشاهی

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۰


چشمهٔ خِضر و کوثری، ز آبِ حیات، خوش‌تری

ز آتشِ هَجرِ تو منم خشک‌دهان چرا چرا؟


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ١٠۵۶


او درونِ دام، دامی می‌‏نَهَد

جانِ تو نَه این جَهَد، نَه آن جَهَد


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۲۳۲


نه تو اَعطَیناکَ کَوثَر خوانده‌ای؟

پس چرا خشکی و تشنه مانده‌ای؟


یا مگر فرعونی و کوثر چو نیل

بر تو خون گشته‌ست و ناخوش، ای عَلیل‌‌(۶۵)


توبه کن بیزار شو از هر عَدو‌‌(۶۶)

کو ندارد آبِ کوثر در کدو


قرآن کریم، سورهٔ کوثر (۱۰۸)، آیهٔ ۱ 


«إِنَّا أَعْطَيْنَاكَ الْكَوْثَرَ.»


«ما كوثر را به تو عطا كرديم.»


‌‌(۶۵) عَلیل: بیمار، رنجور، دردمند

‌‌(۶۶) عَدو: دشمن

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۲۴۷


ساعتی میزانِ آنی، ساعتی موزونِ این

بعد از این میزانِ خود شو، تا شوی موزونِ خویش


گر تو فرعونِ منی از مصرِ تن بیرون کنی

در درون حالی ببینی موسی و هارونِ خویش


لنگری از گنجِ مادون‌‌(۶۷) بسته‌ای بر پای جان

تا فروتر می‌روی هر روز با قارونِ خویش


یونسی دیدم نشسته بر لبِ دریای عشق

گفتمش: چونی؟ جوابم داد بر قانونِ خویش


‌‌(۶۷) مادون: پایین‌‌تر، پست‌‌تر

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۰


مِهرِ تو جان! نهان بُوَد، مُهرِ تو بی‌نشان بُوَد

در دلِ من ز بهرِ تو نقش و نشان چرا چرا؟


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۶۷۸


هین میآور این نشان را تو به گفت

وین سخن را دار اندر دل نَهُفت


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۸۴۲


چه چگونه بُد عدم را؟ چه نشان نهی قِدَم‌‌(۶۸) را؟

نگر اوّلین قَدَم را که تو بس نکو نهادی


‌‌(۶۸) قِدَم: دیرینگی، قدیم (مقابل حدوث)

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۷۵۹


آه چه بی‌رنگ و بی‌نشان که منم

کِی ببینم مرا چنان که منم


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۰


گفت که: جانِ جان منم، دیدنِ جان طمع مکن

ای بنموده رویِ تو صورتِ جان، چرا چرا؟


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ٣٢٧۴


جانِ جان، چون واکَشد پا را زِ جان

جان چنان گردد که بی‌جانْ تن، بدان


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۱۶۲


تو مرا جان و جهانی، چه کنم جان و جهان را؟

تو مرا گنجِ روانی، چه کنم سود و زیان را؟


مولوی، مثنوی، دفتر دوم، بیت ۱۱۰۳


خلق را طاق و طُرُم‌‌(۶۹) عاریّتی‌ست‌‌(۷۰)

امر را طاق و طُرُم ماهیّتی‌ست‌‌(۷۱)


‌‌(۶۹) طاق و طُرُم: جلال و شکوه ظاهری

‌‌(۷۰) عاریّتی‌: قرضی

‌‌(۷۱) ماهیّتی‌: ذاتی

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۲۷۵۶


خاموش، ثنا و لابه کم کن

کز غیب رسید لَنْ تَرانی‌‌(۷۲)


قرآن کریم، سورهٔ اعراف (۷)، آیهٔ ۱۴۳


«وَلَمَّا جَاءَ مُوسَىٰ لِمِيقَاتِنَا وَكَلَّمَهُ رَبُّهُ قَالَ رَبِّ أَرِنِي أَنْظُرْ إِلَيْكَ ۚ قَالَ لَنْ تَرَانِي وَلَٰكِنِ انْظُرْ إِلَى الْجَبَلِ 

فَإِنِ اسْتَقَرَّ مَكَانَهُ فَسَوْفَ تَرَانِي ۚ فَلَمَّا تَجَلَّىٰ رَبُّهُ لِلْجَبَلِ جَعَلَهُ دَكًّا وَخَرَّ مُوسَىٰ صَعِقًا ۚ 

فَلَمَّا أَفَاقَ قَالَ سُبْحَانَكَ تُبْتُ إِلَيْكَ وَأَنَا أَوَّلُ الْمُؤْمِنِينَ»


«چون موسى به ميعادگاه ما آمد و پروردگارش با او سخن گفت، گفت: اى پروردگار من، بنماى، 

تا در تو نظر كنم. گفت: هرگز مرا نخواهى ديد. به آن كوه بنگر، اگر بر جاى خود قرار يافت، 

تو نيز مرا خواهى ديد. چون پروردگارش بر كوه تجلى كرد، كوه را خرد كرد و موسى بيهوش بيفتاد. 

چون به هوش آمد گفت: تو منزهى، به تو بازگشتم و من نخستين مؤمنانم.»


‌‌(۷۲) لَنْ تَرانی: اشاره به آیهٔ ۱۴۳، سورهٔ اعراف (۷)

------------


مولوی، دیوان شمس، غزل شمارهٔ ۵۰


ای تو به نور، مستقل، وی ز تو اختران، خَجِل

بس دودلی میانِ دل ز ابرِ گمان چرا چرا؟


مولوی، مثنوی،‌ دفتر ششم، بیت ۲۱۴۶


از همه اوهام و تصویرات دور

نورِ نورِ نورِ نورِ نورِ نور


مولوی، مثنوی، دفتر اوّل، بیت ۱۲۰۸


غیرِ نطق و غیرِ ایماء‌‌(۷۳) و سِجِل‌‌(۷۴)

صد هزاران ترجمان خیزد ز دل‌‌


‌‌(۷۳) ايماء: اشاره كردن

‌‌(۷۴) سِجِل: در اينجا به معنیِ مطلق نوشته

------------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۹۱۶


بلکه اغلب رنج‌ها را چاره هست  

چون به جِدّ جویی، بیآید آن به‌ دست


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۰۷۲

 

ساعتی با آن گروهِ مُجْتبیٰ‌‌(۷۵)  

چون مُراقب گشتم‌‌(۷۶) و، از خود جدا

 

هم در آن ساعت ز ساعت رَست جان  

ز آنکه ساعت پیر گردانَد جوان

 

جمله تلوین‌ها‌‌(۷۷) ز ساعت خاسته‌ست  

رَست از تلوین که از ساعت بِرَست


چون ز ساعت، ساعتی بیرون شوی  

چون نمانَد، محرمِ بی‌چون شوی

 

ساعت از بی‌ساعتی آگاه نیست  

زآن‌ کش آن‌سو جز تحیّر راه نیست

 

هر نفر را بر طویلهٔ‌‌(۷۸) خاصِ او  

بسته‌اند اندر جهانِ جست و جو


مُنْتَصَب‌‌(۷۹) بر هر طویله، رایضی‌‌(۸۰)  

جز بدستوری نیآید رافِضی‌‌(۸۱)

 

از هوس، گر از طویله بُگْسلَد  

در طویلهٔ دیگران سر در کُنَد

 

در زمان‌‌(۸۲) آخُرچیانِ چُستِ خَوش  

گوشهٔ افسار او گیرند و، کَش 


حافظان را گر نبینی ای عَیار‌‌(۸۳)  

اختیارت را ببین بی‌اختیار

 

اختیاری می‌کنیّ و، دست و پا  

برگشا دستت، چرا حبسی؟ چرا؟

 

روی در انکارِ حافظ بُرده‌یی  

نامِ تهدیداتِ نَفْسَش کرده‌یی


‌‌(۷۵) مُجْتبیٰ: برگزیده

‌‌(۷۶) مُراقب گشتن: مُراقبه کردن

‌‌(۷۷) تَلوین‌: گوناگون ساختن، تغیّرِ احوال، رنگارنگی

‌‌(۷۸) طویله: رَسَنِ درازی که با آن پای ستوران را می‌بندند، اصطبل.

‌‌(۷۹) مُنْتَصَب: گماشته

‌‌(۸۰) رایض: تربیت کنندهٔ ستوران

‌‌(۸۱) رافِض: ترک کننده

‌‌(۸۲) در زمان: همان لحظه

‌‌(۸۳) عَیار: مخفّفِ عَیّار، جوانمرد

------------


 مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۱۰


سَیّد تِرْمَد که آنجا شاه بود  

مسخرهٔ او دلقکِ آگاه بود

 

داشت کاری در سمرقند او مُهِمّ  

جُست اُلاقی تا شود او مُسْتَتِمّ

 

زد مُنادی هر که اندر پنج روز  

آرَدم زآنجا خبر، بِدْهَم کُنوز 


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۴


ما در این دِهلیزِ‌‌(۸۴) قاضیِّ قضا

بهرِ دعویِّ الستیم و بَلیٰ


که بَلی گفتیم و آن را ز امتحان

فعل و قولِ ما شهود است و بیان


‌‌(۸۴) دِهلیز: راهرو

------------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۱۷۷


چند در دهلیزِ‌‌(۸۵) قاضی ای گواه

حبس باشی؟ دِه شهادت از پگاه‌‌(۸۶)


زآن، بخواندندت بدینجا، تا که تو

آن گواهی بدْهی و ناری عُتُو‌‌(۸۷)


از لِجاجِ‌‌(۸۸) خویشتن بنشسته‌یی

اندرین تنگی کف و لب بسته‌یی


تا بِنَدْهی آن گواهی ای شهید

تو از این دهلیز کی خواهی رهید؟


یک زمان کار است بگزار‌‌(۸۹) و بتاز

کارِ کوته را مکن بر خود دراز


خواه در صد سال، خواهی یک زمان

این امانت واگُزار و وارهان


‌‌(۸۵) دهلیز: راهرو

‌‌(۸۶) پگاه: صبح زود، سحر

‌‌(۸۷) عُتُو: سرکشی، نافرمانی

‌‌(۸۸) لِجاج: لجاجت، یکدندگی، ستیزه

‌‌(۸۹) گزاردن: انجام دادن، ادا کردن

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۱۴


مَرکَبی دو اندر آن ره شد سَقَط  

از دوانیدن فَرَس‌‌(۹۰) را زآن نَمَط‌‌(۹۱)


‌‌(۹۰) فَرَس: اسب

‌‌(۹۱) نَمَط: طریقه و روش

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۱۷

 

خاص و عامِ شهر را دل شد ز دست

تا چه تشویش و بلا حادث شده‎ست؟!


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۱۹


که زده دلقک به سَیْرانِ درشت‌‌(۹۲)  

چند اسپی تازی اندر راه کشت

 

جمع گشته بر سرایِ شاه، خلق  

تا چرا آمد چنین اِشتاب دلق‌‌(۹۳)؟

 

از شتاب او و فُحشِ‌‌(۹۴) اِجتهاد‌‌(۹۵)

غُلغُل و تشویش در تِرْمَد فتاد


‌‌(۹۲) سَیْرانِ درشت: حرکت و سیر خشن و ناهموار

‌‌(۹۳) دلق: مخفّفِ دلقک

‌‌(۹۴) فُحش: در اینجا به معنی فاحش است. 

‌‌(۹۵) فُحشِ اِجتهاد: اِجتهادِ فاحش، تلاشِ بیش از حدّ

------------


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۳۶۳۵


اجتهادِ گَر‌م نا‌کر‌ده، که تا 

دل شو‌د صاف و، ببیند ماجَرا 

 

سَر بُر‌و‌ن آ‌رَد دلش از بُخْشِ‌‌(۹۶) راز 

اوّل و آخِر ببیند چشمِ باز


‌‌(۹۶) بُخْش: سوراخ، منفذ

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۳۵


باز امروز این‎چنین زرد و تُرُش  

دست بر لب می‌زند کِای شه خَمُش


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۴۳


من شتابیدم برِ تو بهرِ آن  

تا بگویم که ندارم آن توان!

 

این چنین چُستی نیاید از چو من  

باری، این اومید را بر من مَتَن!

 

گفت شه: لعنت بر این زودیت‌‌(۹۷) باد  

که دو صد تشویش در شهر اوفتاد


از برایِ این قَدَر، ای خام‌ریش‌‌(۹۸) 

آتش‎افگندی درین مَرْج‌‌(۹۹) و حشیش‌‌(۱۰۰)؟!

 

همچو این خامانِ با طبل و عَلَم  

که اُلاقانیم‌‌(۱۰۱) در فقر و عدم

 

لافِ شیخی در جهان انداخته  

خویشتن را بایزیدی ساخته 


‌‌(۹۷) زودی: شتاب

‌‌(۹۸) خام‌ریش: احمق، ابله

‌‌(۹۹) مَرْج: چمنزار، چراگاه

‌‌(۱۰۰) حشیش: گیاه خشک

‌‌(۱۰۱) اُلاق: پیک، قاصد

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۸۲


تا بدین حد چیست تعجیلِ نِقَم‌‌(۱۰۲)؟  

من نمی‌پَرَّم، به دستِ تو دَرَم

 

آن ادب که باشد از بهرِ خدا  

اندر آن مُسْتَعجِلی‌‌(۱۰۳) نبْود روا

 

وآنچه باشد طبع و خشمِ عارضی  

می‌شتابد، تا نگردد مرتضی‌‌(۱۰۴)


ترسد ار آید رضا، خشمش رود  

انتقام و ذوقِ آن، فایِت‌‌(۱۰۵) شود

 

شهوتِ کاذب شتابد در طعام  

خوفِ فوتِ ذوق، هست آن خود سَقام‌‌(۱۰۶)

 

اِشتها صادق بود، تأخیر بِهْ  

تا گُواریده شود آن بی‌گِرِه 


‌‌(۱۰۲) نِقَم: انتقام

‌‌(۱۰۳) مُسْتَعجِلی: شتابکاری، تعجیل

‌‌(۱۰۴) مرتضی: خشنود، راضی

‌‌(۱۰۵) فایِت: از میان رفته، فوت شده

‌‌(۱۰۶) سَقام: بیماری

------------


مولوی، مثنوی، دفتر سوم، بیت ۲۲۶۰


جز به اندازهٔ ضرورت، زین مگیر

تا نگردد غالب و، بر تو امیر


مولوی، مثنوی، دفتر چهارم، بیت ۴۰۴


در جهان گر لقمه و گر شربت است

لذّتِ او فرعِ محوِ لذّت است


«محو لذّت = ترکِ عادت»


گرچه از لذّات، بی‌تأثیر شد

لذّتی بود او و لذّت‌گیر‌‌(۱۰۷) شد


‌‌(۱۰۷) لذّت‌گیر: گیرندهٔ لذّت و خوشی، جذب‌کنندهٔ لذّت و خوشی.

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۵۳۰


گفت: مُفتیِّ‌‌(۱۰۸) ضرورت هم تویی

بی‌ضرورت گر خوری، مجرم شوی


ور ضرورت هست، هم پرهیز به

ور خوری، باری ضَمانِ‌‌(۱۰۹) آن بده


‌‌(۱۰۸) مُفتی: فتوا دهنده

‌‌(۱۰۹) ضَمان: تعهد کردن، به عهده گرفتن

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۴۹


هم ز خود سالک شده، واصل شده  

محفلی وا کرده در دعوی‌کَده‌‌(۱۱۰)


خانهٔ داماد، پر آشوب و شر  

قومِ دختر را نبوده زین خبر


‌‌(۱۱۰) دعوی: ادعا کردن، دعوت کردن

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۵۷


صد نشانست از سِرار‌‌(۱۱۱) و از جِهار‌‌(۱۱۲)

لیک بس کن، پرده زین دَر برمدار 


‌‌(۱۱۱) سِرار: رازگویی و درگوشی حرف زدن، در اینجا منظور نهان است.

‌‌(۱۱۲) جِهار: آشکار، رو در رو دیدن

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۵۳


زآن طرف آمد یکی پیغام؟ نی  

مرغی آمد این طرف زآن بام؟ نی


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۵۹


پس وزیرش گفت: ای حق را سُتُن‌‌(۱۱۳)  

بشنو از بندهٔ کمینه یک سخن

 

دلقک از دِه بهرِ کاری آمده‎ست  

رایِ‌‌(۱۱۴) او گشت و پشیمانش شده‎ست


‌‌(۱۱۳) سُتُن: ستون، تکیه‌گاه

‌‌(۱۱۴) رای: نظر، رای گشتن یعنی عوض شدنِ نظر

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۶۳


پسته را یا جوز‌‌(۱۱۵) را تا نشکنی  

نی نماید دل، نه بدْهد روغنی


مشنو این دفعِ وی و فرهنگِ او  

درنگر در ارتعاش و رنگِ او


گفت حق: سیمٰاهُمُ فی وَجْهِهِمْ  

زآنکه غمّازست‌‌(۱۱۶) سیما و مُنِم‌‌(۱۱۷)


«چنانکه حضرت حق فرموده است که باطن اشخاص از ظاهر و رخسارشان نمایان است، 

زیرا چهرهٔ اشخاص خبردهنده و آشکار کننده است.»


قرآن کریم، سورهٔ الرحمن (۵۵)، آیهٔ ۴۱


«يُعْرَفُ الْمُجْرِمُونَ بِسِيمَاهُمْ… .»


«كافران را به نشان صورتشان مى‌شناسند… .»


قرآن کریم، سورهٔ فتح (۴۸)، آیهٔ ۲۹


«…سِيمَاهُمْ فِي وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ۚ…»


«…نشانشان اثر سجده‌اى است كه بر چهره آنهاست…»


‌‌(۱۱۵) جوز: گردو

‌‌(۱۱۶) غمّاز: آشکار کنندهٔ راز درون، بسیار سخن‌چین

‌‌(۱۱۷) مُنِمّ: سخن‌چین

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۶۷


گفت دلقک با فغان و با خروش  

صاحِبا، در خونِ این مسکین مکوش

 

بس گُمان و وَهْم آید در ضمیر  

کآن نباشد حق و صادق، ای امیر


اِنَّ بَعْضَ الظَّنَ اِثْم است ای وزیر  

نیست اِستم راست، خاصّه بر فقیر

 

ای وزیر، پاره‌ای از گمان‌ها گناه محسوب می‌شود. 

ستم روا نیست به ویژه بر بینوایان.


قرآن کریم، سورهٔ حجرات (۴۹)، آیهٔ ۱۲


«يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آمَنُوا اجْتَنِبُوا كَثِيرًا مِنَ الظَّنِّ إِنَّ بَعْضَ الظَّنِّ إِثْمٌ …»


«اى كسانى كه ايمان آورده‌ايد، از گمان فراوان بپرهيزيد. 

زيرا پاره‌اى از گمانها در حد گناه است. …»


شه نگیرد آنکه می‌رنجانَدَش  

از چه گیرد آنکه می‌خنداندش؟


گفتِ صاحب، پیشِ شه جاگیر شد  

کاشفِ این مکر و این تزویر شد

 

گفت: دلقک را سویِ زندان برید  

چاپلوس و زَرقِ‌‌(۱۱۸) او را کم خرید 


‌‌(۱۱۸) زَرق: ریا

------------


مولوی، مثنوی، دفتر پنجم، بیت ۳۱۳۶


تو روا داری؟ روا باشد که حق  

همچو معزول‌‌(۱۱۹) آید از حکمِ سَبَق‌‌(۱۲۰)؟

 

که ز دستِ من برون رفته‌ست کار  

پیشِ من چندین مَیا، چندین مزار

 

بلکه معنی آن بُوَد جَفَّ الْقَلَم  

نیست یکسان پیشِ من عدل و ستم 


حدیث


«جَفَّ الْقَلَمُ بِما اَنْتَ لاقٍ.»


«خشک شد قلم به آنچه سزاوار بودی.»


‌‌(۱۱۹) معزول: عزل شده

‌‌(۱۲۰) حکمِ سَبَق: حکمِ ازلی

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۷۳


می‌زنیدش چون دُهُل اِشکم تهی  

تا دُهُل‌وار او دهدْمان آگهی


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۷۶


چون طُمَأنینه‌ست‌‌(۱۲۱) صدقِ بافروغ‌‌(۱۲۲)  

دل، نیآرامد به گفتارِ دروغ


‌‌(۱۲۱) طُمَأنینه: آرامشِ دل

‌‌(۱۲۲) صدقِ بافروغ: راستیِ روشن

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۷۸


تا در او باشد زبانی می‌زند  

تا بدآنَش از دهان بیرون کند


خاصه که در چشم افتد خس ز باد  

چشم افتد در نم و بَند و گُشاد


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۸۱


گفت دلقک: ای مَلِک آهسته باش  

رویِ حِلم‌‌(۱۲۳) و مغفرت را کم خراش


‌‌(۱۲۳) حِلم: فضاگشایی

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۸۳


آن ادب که باشد از بهرِ خدا  

اندر آن مُسْتَعجِلی‌‌(۱۲۴) نبْود روا


‌‌(۱۲۴) مُسْتَعجِلی: شتابکاری، تعجیل

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۸۶


شهوتِ کاذب شتابد در طعام  

خوفِ فوتِ ذوق، هست آن خود سَقام‌‌(۱۲۵)


اِشتها صادق بود، تأخیر بِهْ  

تا گُواریده شود آن بی‌گِرِه 


‌‌(۱۲۵) سَقام: بیماری

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۹۰


چارهٔ دفعِ بلا، نبود ستم  

چاره، احسان باشد و عفو و کرم


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۹۲


صَدْقه، نبوَد سوختن درویش را  

کور کردن چشمِ حلم‌اندیش‌‌(۱۲۶) را


گفت شه: نیکوست خیر و موقعش  

لیک چون خیری کنی در موضعش

 

موضعِ رُخ شه نهی، ویرانی است  

موضعِ شه اسپ هم نادانی است


‌‌(۱۲۶) حلم‌اندیش: فضاگشا

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۹۶


عدل چه‏‌بْوَد؟ وضع اندر موضعش  

ظلم چه‎بْوَد؟ وضع در ناموقعش


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۵۹۸


خیرِ مطلق نیست زینها هیچ چیز  

شرِّ مطلق نیست زینها هیچ نیز

 

نفع و ضَرِّ هر یکی از مَوضِع است  

عِلم ازین رو واجب است و نافع است

 

ای بسا زَجْری که بر مسکین رود  

در ثواب از نان و حلوا بِهْ بود


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۰۲


سیلیی در وقت، بر مسکین بزن  

که رهانَد آنْش از گردنْ زدن


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۰۴


بزم و زندان هست هر بهرام را  

بزم، مخلص را و، زندان خام را

 

شَقّ‌‌(۱۲۷) باید ریش را، مرهم کنی  

چرک را در ریش، مستحکم کنی

 

تا خورَد مر گوشت را در زیرِ آن  

نیم‌سودی باشد، و پَنجَه زیان 


گفت دلقک: من نمی‌گویم گذار  

من همی گویم: تحرّیی‌‌(۱۲۸) بیار

 

هین، رهِ صبر و تَأَنّی در مبند  

صبر کن، اندیشه می‌کن روز چند

 

در تأنّی بر یقینی برزنی  

گوشمالِ من به ایقانی‌‌(۱۲۹) کنی


در روِش، یَمْشی مُکِبّاً خود چرا؟  

چون همی شاید شدن در اِسْتوا‌‌(۱۳۰)


وقتی که مثلا می‌توانی شقّ و رقّ و صاف راه بروی، چرا افتان و خمان راه می‌روی؟


قرآن کریم، سورهٔ ملک (۶۷)، آیهٔ ۲۲


«أَفَمَن يَمْشِي مُكِبًّا عَلَىٰ وَجْهِهِ أَهْدَىٰ أَمَّن يَمْشِي سَوِيًّا عَلَىٰ صِرَاطٍ مُّسْتَقِيمٍ»


«آیا آن کس که نگونسار بر روی افتاده راه می‌رود، 

هدایت یافته‌تر است یا آن که بر پای ایستاده و بر راه راست می‌رود؟»


‌‌(۱۲۷) شَقّ: شکافتن

‌‌(۱۲۸) تحرّی: جستجو

‌‌(۱۲۹) ایقان: یقین آوردن

‌‌(۱۳۰) اِسْتوا: راست و معتدل شدن

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۱۶


گفت: سیرُوا‌‌(۱۳۱)، می‌طلب اندر جهان  

بخت و روزی را همی کن امتحان

 

در مجالس می‌طلب اندر عقول  

آنچنان عقلی که بود اندر رسول


قرآن کریم، سورهٔ آل عمران (۳)، آیهٔ ۱۳۷


«قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِكُمْ سُنَنٌ فَسِيرُوا فِي الْأَرْضِ فَانْظُرُوا كَيْفَ كَانَ عَاقِبَةُ الْمُكَذِّبِينَ»


«پيش از شما سنتهايى بوده است، پس بر روى زمين بگرديد 

و بنگريد كه پايان كار آنها كه پيامبران را به دروغگويى نسبت مى‌دادند چه بوده است.»


‌‌(۱۳۱) سیرُوا: سیر و گردش کنید

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۱۹


در بَصَرها می‌طلب هم آن بَصَر‌‌(۱۳۲)  

که نتابد شرحِ آن این مختصر

 

بهرِ این کرده‌ست منع، آن باشکوه  

از تَرَهُّب‌‌(۱۳۳)، وز شدن خلوت به کوه


 حدیث


«لا رَهْبانِیَّةَ فِی الْاِسْلامِ.»


«در اسلام رهبانیت، یعنی كناره‌گیری از زندگی برای رسیدن به آخرت، اصلاً وجود ندارد.»


‌‌(۱۳۲) بَصَر: چشم

‌‌(۱۳۳) تَرَهُّب: پارسایی، رُهبانیّت

------------


مولوی، مثنوی، دفتر ششم، بیت ۲۶۲۵

 

که چو ما او را به خود افراشتیم  

عذر و حجّت از میان برداشتیم

 

قبله را چون کرد دستِ حق عِیان  

پس، تحرّی‌‌(۱۳۳) بعد ازین مردود دان

 

هین بگردان از تحرّی رُو و سر  

که پدید آمد مَعاد و مُسْتَقَر‌‌(۱۳۴)

 

یک زمان زین قبله گر ذاهِل‌‌(۱۳۵) شوی  

سُخرهٔ‌‌(۱۳۶) هر قبلهٔ باطل شوی

 

چون شوی تمییزْدِه‌‌(۱۳۷) را ناسپاس  

بِجْهَد از تو خَطْرَتِ‌‌(۱۳۸) قبله‌شناس

 

گر ازین انبار خواهی بِرّ‌‌(۱۳۹) و بُر‌‌(۱۴۰)  

نیم ساعت هم ز همدردان مَبُر


که در آن دَم که بِبُرّی زین مُعین‌‌(۱۴۱)  

مبتلی گردی تو با بِئْسَ الْقَرین‌‌(۱۴۲)


قرآن کریم، سورهٔ زخرف (۴۳)، آیهٔ ۳۸


«حَتَّىٰ إِذَا جَاءَنَا قَالَ يَا لَيْتَ بَيْنِي وَبَيْنَكَ بُعْدَ الْمَشْرِقَيْنِ فَبِئْسَ الْقَرِينُ.»


«تا‌ آنگاه که نزد ما آید، می‌گوید: ای کاش دوریِ من و تو 

دوریِ مشرق و مغرب بود. و تو چه همراه بدی بودی.»


‌‌(۱۳۳) تَحَرّی: جستجو

‌‌(۱۳۴) مُستَقَر: محل استقرار، جای گرفته، ساکن، قائم

‌‌(۱۳۵) ذاهِل: فراموش کننده، غافل

‌‌(۱۳۶) سُخره: ذلیل و زیردست

‌‌(۱۳۷) تمییزدِه: کسی که دهندهٔ قوّهٔ شناخت و معرفت است.

‌‌(۱۳۸) خَطْرَت: آنچه که بر دل گذرد، اندیشه 

‌‌(۱۳۹) بِرّ: نیکی

‌‌(۱۴۰) بُرّ: گندم

‌‌(۱۴۱) مُعین: یار، یاری کننده

‌‌(۱۴۲) بِئسَ الْقَرین: همنشین بد

-------------------------

مجموع لغات:


(۱) گوشه گرفتن: جدا شدن، فاصله گرفتن

(۲) کَران: کرانه، ساحل، کناره

(۳) خسته: زخمی، آزرده

(۴) روی گِران کردن: سرسنگین شدن، بی‌اعتنایی کردن

(۵) هر نَفَسی: در هر لحظه

(۶) سِنان: نیزه، سرنیزه

(۷) گوهرِ نو: جواهر تازه و شاداب

(۸) به گوهری: از نظر اصالت و نفیس بودن

(۹) سَبَق بردن: پیشی گرفتن

(۱۰) مُشتری: سیّارهٔ مُشتری، خریدار

(۱۱) جان و جهان: وصفی است عاشقانه. یعنی حضرت معشوق، همه‌چیزِ بندهٔ عاشق است.

(۱۲) چشمهٔ خِضر: چشمهٔ آبِ زندگانی جاودان

(۱۳) کوثر: خیرِ فراوان، جلوهٔ خداوند، بینهایت فراوانیِ خداوند

(۱۴) اَبْتَر: ناقص و به دردنخور

(۱۵) وافی: بسنده، کافی، وفاکننده به عهد

(۱۶) غِرَر: جمع غِرَّه به معنی غفلت و بی‌خبری و غرور

(۱۷) اِهتزاز: جنبیدن و تکان خوردنِ چیزی در جایِ خود

(۱۸) خواجه‌تاش: دو غلام را گویند که یک صاحب دارند.

(۱۹) نفت‌اندازَنده: کسی که آتش می‌بارد.

(۲۰) ناموس: خودبینی، تکبّر

(۲۱) خَرُّوب: گیاه خَرنُوب که بوته‌ای بیابانی و مرتفع و خاردار است و در هر بنایی بروید آن را ویران می‌کند.

(۲۲) می‌غژی: فعل مضارع از غژیدن، به معنی خزیدن بر شکم مانند حرکت خزندگان و اطفال.

(۲۳) رُستَن: روییدن

(۲۴) قوت: غذا

(۲۵) رایضی:‌ رام کردنِ اسبِ سرکش

(۲۶) سُتور: حیوانِ چهارپا مانند اسب و الاغ

(۲۷) رایِض: تربیت کنندهٔ اسب و ستور

(۲۸) قوت: غذا

(۲۹) رُدُّوا لَعادوا: اگر آنان به این جهان برگردانده شوند، دوباره به آنچه که از آن نهی شده‌اند، بازگردند.

(۳۰) دَنی: فرومایه، پست

(۳۱) قُلْ: بگو

(۳۲) اَعُوذُ: پناه می‌برم  

(۳۳) نَفّاثات: بسیار دمنده  

(۳۴) عُقَد: گره‌ها

(۳۵) اَلْغیاث: کمک، فریاد رسی

(۳۶) اَلْمُستغاث: فریادرس، کسی که به فریاد درماندگان رسد؛ از نام‌های خداوند

(۳۷) لگدکوب: لگدکوبی، مجازاً رنج و‌ آفت

(۳۷) خوف: ترس

(۳۸) زوال: نیست شدن، زدوده شدن، از بین رفتن

(۴۰) مَقال‌‌: گفتار و گفتگو

‌‌(۴۱) فِرو مآ: نَایست

‌‌(۴۲) دریابار: کنارِ دریا، ساحلِ دریا

‌‌(۴۳) اِنکسار: شکسته‌شدن، شکستگی؛ مَجازاً خضوع و فروتنی

‌‌(۴۴) صَمَد: بی‌نیاز و پاینده، از صفاتِ خداوند

‌‌(۴۵) صُنع: آفرینش، آفریدن

‌‌(۴۶) ردِّ حق: آنكه از نظرِ حق تعالىٰ مردود است.

‌‌(۴۷) کِبر: غرور، خودپسندی

‌‌(۴۸) کَالصَّبْرُ مِفْتاحُ الفَرَج: بردباری کلید گشایش است.

‌‌(۴۹) ذُودَلال: صاحبِ ناز و کرشمه

‌‌(۵۰) حَدید: آهن

‌‌(۵۱) فَتیٰ: جوان، جوانمرد

‌‌(۵۲) بِساط: هرچیز گستردنی مانند فرش و سفره

‌‌(۵۳) نَفَخْتُ: دمیدم

‌‌(۵۴) حَبر: دانشمند، دانا

‌‌(۵۵) سَنی: رفیع، بلند مرتبه

‌‌(۵۶) فاتحه‌خوان: کسی که سورهٔ فاتحه را برای شفا بر سَرِ بیمار بخوانَد.

‌‌(۵۷) زبون: پست

‌‌(۵۸) جَوال: کیسۀ بزرگ از نخ ضخیم یا پارچۀ خشن که برای حمل بار درست می‌کردند، بارجامه.

‌‌(۵۹) غَنی: ثروتمند

‌‌(۶۰) مُنحَنی: خمیده، خمیده‌قامت، بیچاره و درمانده

‌‌(۶۱) رَیب‌: شک و تردید

‌‌(۶۲) اِشترىٰ: خريد

(۶۳) اقبال: نیک‌بختی

‌‌(۶۴) مُلک: پادشاهی

‌‌(۶۵) عَلیل: بیمار، رنجور، دردمند

‌‌(۶۶) عَدو: دشمن

‌‌(۶۷) مادون: پایین‌‌تر، پست‌‌تر

‌‌(۶۸) قِدَم: دیرینگی، قدیم (مقابل حدوث)

‌‌(۶۹) طاق و طُرُم: جلال و شکوه ظاهری

‌‌(۷۰) عاریّتی‌: قرضی

‌‌(۷۱) ماهیّتی‌: ذاتی

‌‌(۷۲) لَنْ تَرانی: اشاره به آیهٔ ۱۴۳، سورهٔ اعراف (۷)

‌‌(۷۳) ايماء: اشاره كردن

‌‌(۷۴) سِجِل: در اينجا به معنیِ مطلق نوشته

‌‌(۷۵) مُجْتبیٰ: برگزیده

‌‌(۷۶) مُراقب گشتن: مُراقبه کردن

‌‌(۷۷) تَلوین‌: گوناگون ساختن، تغیّرِ احوال، رنگارنگی

‌‌(۷۸) طویله: رَسَنِ درازی که با آن پای ستوران را می‌بندند، اصطبل.

‌‌(۷۹) مُنْتَصَب: گماشته

‌‌(۸۰) رایض: تربیت کنندهٔ ستوران

‌‌(۸۱) رافِض: ترک کننده

‌‌(۸۲) در زمان: همان لحظه

‌‌(۸۳) عَیار: مخفّفِ عَیّار، جوانمرد

‌‌(۸۴) دِهلیز: راهرو

‌‌(۸۵) دهلیز: راهرو

‌‌(۸۶) پگاه: صبح زود، سحر

‌‌(۸۷) عُتُو: سرکشی، نافرمانی

‌‌(۸۸) لِجاج: لجاجت، یکدندگی، ستیزه

‌‌(۸۹) گزاردن: انجام دادن، ادا کردن

‌‌(۹۰) فَرَس: اسب

‌‌(۹۱) نَمَط: طریقه و روش

‌‌(۹۲) سَیْرانِ درشت: حرکت و سیر خشن و ناهموار

‌‌(۹۳) دلق: مخفّفِ دلقک

‌‌(۹۴) فُحش: در اینجا به معنی فاحش است. 

‌‌(۹۵) فُحشِ اِجتهاد: اِجتهادِ فاحش، تلاشِ بیش از حدّ

‌‌(۹۶) بُخْش: سوراخ، منفذ

‌‌(۹۷) زودی: شتاب

‌‌(۹۸) خام‌ریش: احمق، ابله

‌‌(۹۹) مَرْج: چمنزار، چراگاه

‌‌(۱۰۰) حشیش: گیاه خشک

‌‌(۱۰۱) اُلاق: پیک، قاصد

‌‌(۱۰۲) نِقَم: انتقام

‌‌(۱۰۳) مُسْتَعجِلی: شتابکاری، تعجیل

‌‌(۱۰۴) مرتضی: خشنود، راضی

‌‌(۱۰۵) فایِت: از میان رفته، فوت شده

‌‌(۱۰۶) سَقام: بیماری

‌‌(۱۰۷) لذّت‌گیر: گیرندهٔ لذّت و خوشی، جذب‌کنندهٔ لذّت و خوشی.

‌‌(۱۰۸) مُفتی: فتوا دهنده

‌‌(۱۰۹) ضَمان: تعهد کردن، به عهده گرفتن

‌‌(۱۱۰) دعوی: ادعا کردن، دعوت کردن

‌‌(۱۱۱) سِرار: رازگویی و درگوشی حرف زدن، در اینجا منظور نهان است.

‌‌(۱۱۲) جِهار: آشکار، رو در رو دیدن

‌‌(۱۱۳) سُتُن: ستون، تکیه‌گاه

‌‌(۱۱۴) رای: نظر، رای گشتن یعنی عوض شدنِ نظر

‌‌(۱۱۵) جوز: گردو

‌‌(۱۱۶) غمّاز: آشکار کنندهٔ راز درون، بسیار سخن‌چین

‌‌(۱۱۷) مُنِمّ: سخن‌چین

‌‌(۱۱۸) زَرق: ریا

‌‌(۱۱۹) معزول: عزل شده

‌‌(۱۲۰) حکمِ سَبَق: حکمِ ازلی

‌‌(۱۲۱) طُمَأنینه: آرامشِ دل

‌‌(۱۲۲) صدقِ بافروغ: راستیِ روشن

‌‌(۱۲۳) حِلم: فضاگشایی

‌‌(۱۲۴) مُسْتَعجِلی: شتابکاری، تعجیل

‌‌(۱۲۵) سَقام: بیماری

‌‌(۱۲۶) حلم‌اندیش: فضاگشا

‌‌(۱۲۷) شَقّ: شکافتن

‌‌(۱۲۸) تحرّی: جستجو

‌‌(۱۲۹) ایقان: یقین آوردن

‌‌(۱۳۰) اِسْتوا: راست و معتدل شدن

‌‌(۱۳۱) سیرُوا: سیر و گردش کنید

‌‌(۱۳۲) بَصَر: چشم

‌‌(۱۳۳) تَرَهُّب: پارسایی، رُهبانیّت

‌‌(۱۳۳) تَحَرّی: جستجو

‌‌(۱۳۴) مُستَقَر: محل استقرار، جای گرفته، ساکن، قائم

‌‌(۱۳۵) ذاهِل: فراموش کننده، غافل

‌‌(۱۳۶) سُخره: ذلیل و زیردست

‌‌(۱۳۷) تمییزدِه: کسی که دهندهٔ قوّهٔ شناخت و معرفت است.

‌‌(۱۳۸) خَطْرَت: آنچه که بر دل گذرد، اندیشه 

‌‌(۱۳۹) بِرّ: نیکی

‌‌(۱۴۰) بُرّ: گندم

‌‌(۱۴۱) مُعین: یار، یاری کننده

‌‌(۱۴۲) بِئسَ الْقَرین: همنشین بد


Tags



Comments

Be the first to comment

Sign in or sign up to post comments.
Parviz Shahbazi
Ganje Hozour Program #995
برنامه شماره ۹۹۵ گنج حضور
Category:
برنامه های تصویری گنج حضور
برنامه های تصویری ۱۰۰۰ - ۹۰۱
Views: 2,411
Submitted by: admin, Jan 31 2024






حمایت گنج حضور


 بیننده عزیز برنامه گنج حضور:

  با سلام و احوالپرسی، با تشکر و قدردانی ازشما که این برنامه را تماشا می کنید، از شما تقاضا  داریم که عضو خانواده گنج حضور شوید و به هر اندازه که می توانید و می خواهید این برنامه و تلویزیون را ،هر ماهه، حمایت مالی کنید. لطفاً به این امر مهم توجه فرمایید که برای ادامه خدمات  فرهنگی این تلویزیون حمایت مالی اشخاصی که از آن استفاده می کنند، ضروری است. این تلویزیون منبع دیگری برای درآمد ندارد. لطفاً تصمیم خود را در این مورد به ایمیل: support@parvizshahbazi.com اطلاع دهید.


در صورت لزوم با ‍پشتیبانی گنج حضور با شماره 001-438-686-7580 تماس بگیرید.


حمایت مالی به روشهای آسان زیر امکان پذیر است:

     

   
   

    ۱- از طریق کردیت کارت و Paypal







۲- از طریق دادن کردیت کارت خودتان به ما، تا هر ماهه به مقداری که شما می خواهید، بعنوان حق عضویت، چارج شود.





۳- از طریق فرستادن چک به آدرس زیر: 







Parviz Shahbazi

P.O. Box 745 Woodland Hills, CA

91365 USA. 







               

۴- از طریق فرستادن پول نقد به حساب بانکی گنج حضور، از تمام نقاط دنیا غیر از ایران، یا واریز (Deposit) کردن از نقاط مختلف آمریکا یا کانادا، به شرح  زیر:



 

 

 

WELLS FARGO BANK



6001 Topanga Canyon Blvd
Woodland Hills, CA

91367 USA.

Beneficiary Name: TREASURE OF PRESENCE FOUNDATION, INC.


Account #: 9375957264 Routing: 121000248


Swift #WFBIUS6S